رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Orphic

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    286
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Orphic در فروردین 16

Orphic یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

8,356 بار تشکر شده

درباره Orphic

  • درجه
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

25,603 بازدید کننده نمایه
  1. اعلام امادگی برای صندلی داغ

    یه بار شرکت کردم اگه از نظر قوانین مشکلی نداره دوست دارم دوباره باشم و اگه اشکال داره که هیچی.
  2. نقد رمان زره پوش | sarvenazz

    سلام و خسته نباشید. من تقریبا به نیمه ی رمان تا اینجا رسیدم و ترجیح دادم بیش از این سکوت نکنم. اسم رمان: کاملا سلیقیه اسم. حقیقت اینه هنوز ربط این اسم رو به رمان متوجه نشدم و احتمالا با خوندن ادامش متوجه بشم. پس فعلا درباره ی اسم می گم که خوبه. خلاصه و مقدمه: خلاصه رمان با یه توضیح ساده از زندگی ادی شروع شده. کم کم این توضیح می رسه به مبهم گویی و تعریف مختصری از اتفاقات. ایراد محسوسی نمی بینم ولی می تونست کوتاه تر باشه. این قدر توضیح شاید نیاز نبود. داخل مقدمه دست نویسنده بیشتر بازه و من ازش هیچ ایرادی نمی گیرم؛ نه تنها ایراد نمی گیرم بلکه می گم مقدمش عالیه! راز آلود نوشته شده و فوق العاده جذب کننده و سوال برانگیزه. موضوع: تا اینجای داستان، تخیلی بودنش کاملا مشهوده و اصلا جای ایرادی نیست. فقط یه نکته ای هست؛ زره پوشی که من خوندم صرفا تخیلی نبود. سیر و سفر داشت؛ گریز و تعقیب داشت و هزار جور مسئله ی جدید برای حل کردن و یافتن. پس چرا ماجراجویی جلوی موضوعاتش اضافه نشه؟ یا معمایی؟ سیر داستان: باید بگم جای حرفی رو باقی نمی ذاره. تقریبا بزرگترین نقطه قوت این رمان، سیر داستان قوی و منطقی اونه. تدریجی ذهن خواننده رو برای ورود به عمق داستان آماده می کنه. تلاش های ادی برای پی بردن به هویت واقعی ساموئل و تعقیب اون، شروع این سیر بود که باید بگم عالی بود. توصیفات و فضاسازی ها: چیزی که زره پوش رو برام جذاب تر کرده همین توصیفات پر از ابتکاره؛ به خصوص توصیف ظاهر که فوق العاده بود. فضاسازی های مکان هم بسیار خوب می تونه ذهن رو برای تجسمش آماده کنه. شخصیت پردازی: شخصیت ادی خوب ساخته شد. من کاملا تونستم درکش کنم و خودم رو جای اون قرار بدم. درباره ی سه چهار تا دوست نوجوون دیگش، با اینکه توضیحات مختصر بود، ولی به اندازه بود و کافی. در کل شخصیت پردازی خوب بود. املا و نگارش: غلط املایی من ندیدم و غلط نگارشی هم گفتن نداره. غیر ممکنه وسط کار پیش نیاد. ایراد نمی گیرم فقط بیشتر دقت کنید. نثر رمان و دیالوگ ها و مونولوگ ها: نثر قوی و پخته ای دارید. معلومه روی تک تک کلمات کار کردید و از این بابت بهتون تبریک می گم. ایرادی ندیدم زیاد و جای تقدیر داره. باور پذیری: داخل رمان تخیلی بحث باور پذیری زیاد مطرح نیست اما یه نکته ای رو که بیشتر مربوط به شخصیت پردازیه فراموش نکنید؛ واکنش های شخصیتی نسبت به اتفاقات، گاهی منطقی نبود. نمونش بعد از اینکه ادی متوجه ی اون حقیقت بزرگ درباره ی خودش شد. انتظار داشتم اونقدری بهت زدش کنه که دیگه وراجی و روی اعصاب بودن دوستاش برام مهم نباشه؛ دیگه روی این تمرکز نکنه که کریس اینجوریه یا مارتین زیادی حرف می زنه. وقتی یه اتفاقی فوق مهم برای آدم میوفته، واکنش نسبت به اتفاقات کمتر مهم، کمرنگ تر میشه و من واکنش ادی رو بعد از فهم حقیقت، نسبت به رفتار دوستاش، کمرنگ تر ندیدم. و در آخر بهتون بابت این رمان زیبا و خوب تبریک می گم. واقعا رمان متفاوتی بود و هیچوقت از خوندنش پشیمون نمی شم. خدا قوت و روزگار شاد ...
  3. رمانی که نفر قبل میگه توهم خوندی؟

    نه راز غروب
  4. نظرتون راجع به " پایان باز " برای یک رمان چیه ؟

    داستان که همیشه کل زندگی شخصیت نیست؛ یعنی از به دنیا اومدنش الزاما شروع نمیشه و طبیعتا با مرگش هم تموم نمیشه. مجموعه ای از اتفاقات زندگی یه شخصه که قاعدتا تو یه جایی تموم میشه و این اتمام نسبی محکوم به اینه که تلخ باشه یا شیرین یا عجیب یا ترسناک. به هرحال باید یه شکل خاصی داشته باشه تا بشه ازش نتیجه گرفت.
  5. نظرتون راجع به " پایان باز " برای یک رمان چیه ؟

    بستگی به رمان داره؛ برای رمان های فلسفی، یا گاهی جنایی و معمایی پایان باز ترجیح داده میشه برای من. اما برای رمان های اجتماعی و عاشقانه، نه اصلا. پایان باز یعنی سپردن قضاوت به خواننده. قضاوت زمانی به خواننده سپرده میشه که یه سوال بی جواب مطرح باشه. مثل سوالات فلسفی. پس برای هر رمانی پایان باز مناسب نیست.
  6. هـلنا | Orphic

    چهره ی او را که دیدم، اشک از چشمم جاری شد. آنقدر گریه کرده بود که دور چشمانش کبود شده بود. به سمتم دوید و در آغوشم کشید. خوب بویش کردم. دلم برای این بوی آرامبخش سخت تنگ شده بود. دلم می خواست باز غر زدن هایش را بشنوم؛ غر زدن به اینکه، دختر که نباید در میانه ی میدان باشد؛ جای او در خانه است. او ستون گرم خانواده است. خانه که بی زن شد، بی روح است و بی جان. دیگر خانه نیست؛ فقط مکانی سقف دار است برای خوابیدن و گرم ماندن. مدتی در آغوش هم گریه کردیم. انگار سال ها بود از هم دور بودیم. نه زبان به شکایت گشود و نه به سرزنش. فقط حالم را پرسید و خوب نگاهم کرد. ترسیده بود؛ از اینکه مرا از دست دهد. هفت سال برای این پیرزن بی کس، مثل دختر بودم. من هم ترسیده بودم؛ او هم هفت سال برای دختری بی مادر، مادر بود. با دستش آرام صورتم را گرفت و سمت سالمش را نوازش کرد. اشکش را پاک کرد و لبخند کوچکی زد: « بالاخره بیدار شدی؟ خدا را شکر. گمان می کردم برای همیشه در خواب رفته ای و دیگر نمی توانم آن چشمان زیبایت را ببینم. » سرم را پایین انداختم. فضا، فضای کلمات نبود؛ سکوت بهتر حالم را توصیف می کرد. از تخت بلند شدم و نزدیک در رفتم که صدایم زد: « کجا دخترم؟ هنوز صورتت خوب نشده. باید استراحت کنی. طبیب به سختی توانست جلوی خونریزی صورتت را بگیرد. » دستم را روی دستگیره ی در نگه داشتم. - این اتاق کوچک مرا می شکند. از زندان برایم بدتر است. آلفرد را جلوی چشمانم کشتند. این کافی نیست؟ گذشته ی تاریکم هم دوباره رخ نشان می دهد. همه چیز از این رو به آن رو شد. با اقتدار میانه ی میدان می جنگیدیم، اما به یک دفعه، همه چیز خراب شد. از تخت بلند شد و نزدیکم آمد. « بیرون خانه خطرناک است. خانواده های آن سیصد نفر، تو را مقصر می دانند. معتقدند تقصیر تو بود که دختران و همسران و مادرشان، زنده به گور شدند. » دختر ها را فراموش کرده بودم؛ فراموش کرده بودم که باید پاسخگوی چه فاجعه ی سنگینی باشم. دستم را روی صورتم گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم: « وای! دختر ها ... » دستش را روی شانه ام گذاشت تا آرامم کند؛ نمی دانست مصیبت ها همگی با هم هجوم آورده بودند و رخصتی برای آرامش نبود. - این جنگ غنیمتی نداشت جز آن که تو مقصر اصلی خوانده شدی. آلفرد بیچاره کشته شد و این بلا سر تو آمد. آخرش چه شد هلنا؟ مارتین و مایکل صلح کردند و محیط اکنون در آرامش است. برگشتم و نگاهش کردم. - داغ دلم را تازه نکن لورا. آلفرد همیشه مثل شیر پشتم بود. مایکل جلوی چشمانم گلویش را درید. هنوز مزه ی خون تلخش در دهانم است. سری تکان داد. - جنگ همین است دخترم. خیال می کنی بی خودیست که جنگاوران، سنگدل می شوند؟ بی توجه به حرفش، برگشتم و در را باز کردم که دستم را گرفت: « نرو هلنا. اگر مرا دوست داری و نمی خواهی دوباره تنهایم بگذاری، نرو. » دوباره اشک هایم جاری شد. به چشمانش نگاه کردم. با چنان عشق و نگرانی مرا از رفتن منع می کرد که انگار واقعا از خونش بودم؛ انگار واقعا دختر نازنینش بودم. - می دانی که نمی توانم لورا. مرا در اینجا حبس نکن. صدای قدم هایی را شنیدم. برگشتم و بیرون اتاق را نگاه کردم. از پاهای کوچک و سفیدش فهمیدم نارسیس است. لورا تا او را دید، صدایش زد و گفت: « بیا نارسیس؛ بیا به داد این خواهر نا آرامت برس. » روی زانوانش، بازوانش، صورتش و دور چشم هایش، پر از کبودی بود؛ کبودی کتک هایی که یاران پدر بی غیرتش، نثارش کرده بودند. آواری از غم، زمانی بر من فرو ریخت که چشمان آبی پر از بغضش را دیدم؛ وقتی سکوت پر از حرفش را دیدم. او بیچاره تر بود یا من؟ زخم های او بیشتر بود یا من؟ این ها مهم نبود؛ مهم این بود ما با هم عهد بسته بودیم که تا آخرش، در همه اش شریک باشیم. بغضش ترکید. دوید و محکم در آغوشم گرفت. دستانم را دور کمرش حلقه کردم و فشار دادم. دلم برای خواهر زیبایم یک ذره شده بود. خوب فشارش دادم تا تمام مصیبت هایی را که کشیده بود، حس کنم. صدای گریه اش، قلبم را می شکست. دستانش می لرزید و قلبش تند می تپید؛ مثل گنجشکی شده بود که او را در قفس کرده بودند و گربه هایی را نزدیک قفس گذاشته بودند. مثل آن گنجشک می لرزید. صدایش مثل آن گنجشک بود، وقتی که جیغ می کشید و سعی داشت با این کار گربه ها را بترساند. ولی گربه ها نمی ترسیدند؛ چون بقایشان نیازمند گوشت تن آن گنجشک بود و وجودشان، سرشته بود با خوردن و تکه تکه کردن. مو های سیاه صافش را نوازش کردم: « خواهر قشنگم! دلم برایت تنگ شده بود. می دانی چند وقت است اینگونه در آغوش هم نبودیم؟ » از آغوشم رها شد و دستش را بالا برد. می خواست سیلی بزند. خوب حسش را درک می کردم. چشمانم را بستم. - بی خداحافظی به جنگی رفتی که ممکن بود بمیری. نگفتی یکی اینجا چشم به راهم است؟ نگفتی خواهری دارم که امید بقایش منم؟ این ها را با خودَت نگفتی هلنا؟ چشمانم را باز کردم. هنوز دستانش می لرزید. - گفتم نارسیس، گفتم. اما همیشه به انتخاب ما نیست. همیشه این ما نیستیم که تعیین می کنیم. اگر اینگونه بود، نه در این دنیا قلبی می شکست، نه خونی ریخته می شد و نه حقی، نا حق. دستانم را نزدیک چشم هایش بردم تا کبودی ها را لمس کنم. تا انگشتم به پوستش خورد، صورتش را عقب کشید. گفتم: « این نامرد ها با تو چه کرده اند؟ » اشک هایش را پاک کرد و سری تکان داد. - همان کاری که با تو کردند. خیال می کنی رحم دارند؟ اشک هایش دوچندان شد. روی زمین نشست و ادامه داد: « کینه ی همین جماعت بود که آلفرد را کشت. پدرم از همان اول مرا می خواست. اگر قبول می کردم، اگر لج نمی کردم و آلفرد را تکیه گاه خود قرار نمی دادم، هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. » نشستم و موهایش را از جلوی صورتش کنار زدم. - تقصیر تو نبود خواهر زیبایم. غیرت داشتی و به خواسته های پدرت تن ندادی. آلفرد به آنچه که می خواست رسید. بدا به حال ما که کنار این ظالمان ماندیم. پدر بی غیرتت، نه فقط آلفرد، بلکه سیصد زن و دختر مظلوم را زیر خاک کرد. آن ها هنوز زنده بودند. صدای فریاد هایشان، از گوشم خارج نمی شود. سری به نشانه ی تایید تکان داد. - آری، آلفرد و آن دختران راحت شدند. ما ماندیم و این دیوان. پس لااقل بگذار این دیو ها را با هم شکست دهیم. تنها نرو. غریب نرو. محیط غریب کش است. گونه هایش را نوازش کردم و اشک هایش را کنار زدم. - برو و روی تختم بخواب؛ تا قدری آرام شوی، من بازگشته ام. از لورا خواستم دستش را بگیرد و کمکش کند. دو سال از من کوچک تر بود اما رنج هایی کشیده بود که زن های از او بزرگتر هم نکشیده بودند. برخاستم و لباس محافظان را پوشیدم. از خانه خارج شدم. به جلوی در حیاط که رسیدم، ده ها مامور را دیدم که روبه روی خانه، کشیک می دادند و مراقب بودند. در راسشان ضحاک بود که قدم می زد و کلافه به نظر می رسید. از در که خارج شدم، ماموران خبرش کردند و او هم جلو آمد و شمشیر را روی گلویم قرار داد. به شمشیر نگاه کردم و سپس به چشمانش: « هیچگاه اینگونه روی من شمشیر نکش ضحاک. » شمشیر را پایین آورد و سرش را پایین انداخت. « مرا ببخش هلنا. مجبور به انجام دستورات هستم. » لحن صحبتش متعجبم کرد. او همیشه مرا بانو صدا می زد. - هلنا؟! نمی دانستم تا این حد با هم راحتیم. سینه ستبر ایستاد و با غرور نگاهم کرد. - زین پس تو سمتی نداری هلنا. من فرمانده ی محافظان هستم. می خواهم با تو راحت باشم و بی تعارف حرفم را بزنم. حق نداری پایت را بیرون بگذاری. داخل برو. به وقتش، من تو را بیرون می آورم. لبخند تلخی زدم. - مبارک سمتت فرمانده. ولی هنوز هم بچه ای. تو می خواهی جلویم را بگیری؟ شمشیرش را دوباره بالا آورد. - می خواهی پاسخ سوالت را بفهمی، قدمی دیگر بردار. نیش خندی زدم و سرم را تکان داد. رفتارش جای تاسف داشت. نگاه محافظان کردم و فریاد زدم: « من بانوی شما نبودم؟ بزرگتان نبودم؟ آن سیصد نفر، هم رزمتان نبودند؟ پاسخ بدهید! » همگی سرشان را پایین انداختند. انگار برای هیچ کدامشان مهم نبود که آلفرد مرده بود و محیط به صلحی حقیرانه، تن داده بود ...
  7. بهترین دیالوگ های انجمن

    مبادا باور های مردم را رها کنید؛ که هر چه برایشان روی می دهد، از سوی باور هایشان است. راز گردنبند از @elina
  8. طراحی جلد رمان های در حال تایپ

    نام رمان: هلنا ( فصل دوم ) - اگه امکانش هست این فصل دوم روی جلد نوشته بشه. نویسنده: علی حیدری ( درج با همین نام ) عکس اصلی : http://uupload.ir/files/43xn_wallpaper-girl-walking-alone-in-forest-path-lonely-sad-wide-71197640.jpg عکس کناری: http://uupload.ir/files/60d7_f281440e2017d177b06576fdc0d7aaec02f56f00_hq.jpg عکس کناری 2 ( در صورت ایراد نشان مذهبی عکس بالا ): http://uupload.ir/files/6q97_i05_1477768648074586.png + این عبارت روی جلد درج بشه لطفا: دویدن برای نرسیدن ... سپاس ...
  9. هـلنا | Orphic

    نفس عمیق؛ چیزی که مادرم خوب یادم داده بود. موثر ترین راه حلش برای آرام کردن دختری دوازده ساله، همین بود. اگر یک نفس جواب نمی داد، دو نفس، سه نفس و همینطور نفس های عمیق؛ تا اینکه در آخر آرام می شدم. از کابوس ها فرار می کردم و دوباره به آغوش گرم زندگی باز می گشتم. اما جنگل پر از مه و هوای سرد استخوان سوز را چگونه با نفس عمیق چاره می کردم؟ جلوی چشمم را نمی دیدم. دستی به گونه هایم کشیدم. اثری از زخم ها نبود. اثری از آلفرد و مایکل و ارتش مور و ملخش هم دیده نمی شد. نزدیک شدن مردی را از دور دیدم. چهره اش واضح نبود. فقط می فهمیدم که بلند قد بود و تنومند. نزدیک تر که شد، چهره اش در نور ماه درخشید. ای کاش برای یک بار می شد که این یکی خواب نباشد. اما شبیه خواب بود. به لباس های سفید و بلندم که نگاه کردم، ترسیدم. چهره ی آلفرد را که دیدم، از سویی شاد بودم و از سویی هراسان. مادرم می گفت انسان ها بعد از مرگشان به دیدار عزیزانی که از دست داده اند می روند؛ یعنی همان هایی که زودتر این پل را طی کرده اند. اما جایی که بودم، هیچ شبیه توصیف های مادرم نبود. در توصیف های او، درختان سرسبز بودند و هوا پر از شادی و طراوت. با دهان باز به آلفرد خیره شدم. آرام صدایم زد و اشاره کرد که دنبالش بروم. اطرافم را نگاه کردم؛ فقط جنگل بود و مه زیاد. قدمی برداشت و از من دور شد. نمی دانستم که باید به او اعتماد کنم یا نه. به آرامی به دنبالش راه افتادم. هر قدم که بر می داشتم، هشدار باد شدید تر می شد. زبان بادی بلد نبودم اما خوب می دانستم که باد خوشحال نیست؛ چیزی او را ترسانده و چیزی که باد را بترساند، مرا خواهد کشت. این صدای باد را دوست نداشتم. همیشه خبر از اتفاقی بد می داد. استثنایی در کار نبود. کلبه ی کودکی ام را که دیدم، به اتفاق بدی که در حال افتادن بود، پی بردم. آلفرد نزدیک حصار های چوبی کلبه شد و در را به آرامی باز کرد. حتی در هم که عقل و جان نداشت، با جیغ کوچکی، او را از ورود منع می کرد. اما گوشش بدهکار نبود. فریاد زدم: « آلفرد! نرو. آنجا چیز خوبی انتظارت را نمی کشد. » نگاهم کرد و لبخند زد. هر چه صدایش می زدم، عکس العملی جز لبخند عجیب و ترسناک، نشان نمی داد. با همان لبخند به من خیره بود که چیزی را پشت سرش دیدم. فاصله مان چند متر بیشتر نبود. با سرعت به سمت آلفرد نزدیک شد. صدایش زدم اما کارساز نبود. از پشت با دست های سفید و لاغرش، گلویش را گرفت. او را به داخل حصار کشید و دور شد. خشکم زد. همه چیز در مه گم شد. چه باید می کردم؟ احمقانه بود اگر برای نجات آلفرد، به آنجا داخل می شدم. به پاهای برهنه ام نگاه کردم. در آن سرما و روی شاخه های خشک آنجا، یخ زده و زخمی شده بود. باز صدایی شنیدم. این بار صدای راه رفتن نبود؛ صدای مردی بود که مرا صدا می زد. رو به رو را نگاه کردم. نه! نباید باور می کردم. باید بیدار می شدم. چندبار نفس عمیق کشیدم اما نه! راهکار مادرم، فقط برای دوازده ساله ها جواب می داد. می خواستم باور نکنم که دوباره ویلیام را می دیدم اما واضح تر از حقیقت بود؛ به قدری واضح که صدایش را در عمق وجودم حس می کردم. با چشمانی پر از اشک، نگاهم کرد، شمشیرش را داخل زمین فرو برد و داخل در حصار شد. صحنه ی آشنایی بود. هفت سال پیش وقتی ویلیام تنهایی به جنگ آن شیاطین رفت، شمشیرش را به همین شکل داخل زمین فرو کرده بود. باد شروع به تکان دادن شمشیر کرد. به آن خیره شدم. در زمین، شبیه نشان مسیح شده بود. درست حدس زدم. باز هم همان کابوس ها و همان پیام های نامفهوم؛ چند سالی بود ترکم کرده بودند. حقیقت این است که ما از گذشته فرار می کنیم، اما گذشته دوباره ما را پیدا می کند؛ بی آن که بخواهیم، دوباره ما را اسیر می کند. همان دست لاغر و سفید رنگ، دسته ی شمشیر را گرفت و آن را در آورد. شروع به چرخاندش کرد؛ کم کم و آرام آرام. دلم می خواست قصدش آن کار نباشد اما بود. آن را رو به بالا گرفت. به محض دیدنش، رفیق بی موقع، به سراغم آمد؛ درد تکراری که امانم را بریده بود. دستم را روی گردنم گذاشتم اما به جای آن که پوست گردنم را حس کنم، دست سردی را لمس کردم. نفسم را حبس کردم. خواستم برگردم ولی دستش را دور گردنم حلقه کرد و صورتش را جلو کشید. مگر می شود؟ به یک آن و بی دلیل، همان کسی که سال ها قبل، عزیزت را از تو گرفت، به سراغت آید؟ آری می شود. وقتی به آن کاغذی فکر کردم که بعد از مرگ آرتمیس، روی میزش بود، پاسخم را یافتم؛ نوبت من رسیده بود. چهره اش پر از خراش بود؛ خراش هایی که کار خود من بود. وقتی در حمام او را دیدم، وقتی ضربه ی آخر را زدم، جیغ بلندی کشید و فرار کرد. برای انتقام آمده بود. چشم هایش عجیب بود. با دندان های خرابش لبخندی زد و چشمانش را درشت کرد. شبیه یک چربی نرم نبود؛ پر از ترک بود. انگار اصلا اشک نداشت. سرد و بی روح بود؛ بر خلاف بار اول که چشمانش شبیه دانه انگوری معلق در آب بود. همانطور که گلویم را می فشرد، با قدرتی بالاتر از تصوراتم، مرا به سمت حصار عقب برد و به در کوبید. به آن طرف افتادم و شاخه های تیز زیرم، در کمرم فرو رفت. داشتم از درد می مردم اما بلند شدم. با قدم هایی آرام به من نزدیک می شد. دوباره صدایی را شنیدم. این بار صدای آشنای دختری بود. رویم را که برگرداندم، آرتمیس را دیدم. چهره اش خوب در ذهنم مانده بود. لباس سفید عروسی اش را پوشیده بود و با لبخند نگاهم می کرد: « کاش دیر نمی کردی خواهر جان! » اشکی از چشمم جاری شد. - من دیر نکردم آرتمیس. او زیاد از حد سریع بود. او هم شروع به اشک ریختن کرد و سرش را پایین انداخت. پاهایش را نگاه کردم، بیش از حد لاغر بود. ناخن هایش دراز شده بودند. صدایش زدم: « آرتمیس، پاهایت ... » سرش را بالا آورد. آرتمیس نبود. همه اوهام بود؛ اوهامی که آن دختر برای انتقام به سرم انداخته بود. صدایش شبیه صدای پیزنی صد ساله بود. اما نه! صدایش صدای انسان نبود. خوب می دانستم که اگر پیر شدن مادرم را می دیدم، آوایش را اینگونه نمی شنیدم؛ نه! صدای پیرزن نبود. « دیر کردی هلنا. همیشه دیر کردی. » همانطور که حرف می زد، صدای باد ساکت شد. انگار صدایش از عمق وجودم بیرون می آمد؛ مثل وقتی که با خود حرف می زدم. آرام آرام به سمتم قدم بر می داشت: « همه ی عزیزانت را از دست دادی. همیشه برای نجاتشان دیر رسیدی. » او جلو می آمد و من عقب می رفتم. فریاد زدم: « تو چند نفر نیستی؛ یک نفری در چند چهره. تو کیستی؟ اسمت چیست؟ » خنده ی ترسناکی کرد. - من نماد ضعف آدمی ام هلنا؛ نماد حقارت. اگر روشنایی هست، تاریکی ام، خوبی هست، بدی ام، عشق هست، نفرتم، دوستی هست، دشمنی ام؛ خدا هست، شیطانم. به چند قدمی ام رسیده بود. آنقدر عقب رفتم تا دوباره به حصار کلبه رسیدم و ایستادم. صورتش را نزدیکم آورد: « مسیح هست، ... » حرفش را تمام نکرد. دهانش را باز کرد و حمله کرد؛ همین کافی بود تا از این کابوس هولناک بیدار شوم و چشمم را در اتاقم باز کنم. به محض آن که چشم باز کردم، صلیب بزرگ مسیح را که به دیوار اتاقم آویزان بود، دیدم. حرف ناتمامش را زیر لب زمزمه کردم: « مسیح هست، ضد مسیحم. » آری، حرف ناتمام او این بود. خود را در آینه ای که رو به روی تختم بود، نگاه کردم. سمت چپ صورتم، کامل پوشیده و بسته بود. پارچه ای که انگار آغشته به مرهم بود، روی گونه، چشم و پیشانی ام کشیده شده بود. سوزش شدیدی را حس می کردم. انگار آتشی روشن بود و گونه ام را در آن می پخت. صدای باز شدن در آمد و لورا با هراس و نگرانی، داخل شد ...
  10. فیلمای نولان، تنها فیلمایی اند که موقع دیدنشون خسته می شم! این یه ویژگی مثبته به نظرم. گاهی اونقدری معنا و مفهوم دارن، که گزینه ی مناسبی برای سرگرمی و آزاد شدن ذهن از اتفاقات روزمره نیستن. با این حال، هر جا هر سبک فیلمی ازش پیدا کنم، بدون شک می بینم. تلقین که فوق العاده بود و البته پرستیج. ولی فیلمی که بیشتر از همه از این کارگردان جذبم کرد، میان ستاره ای بود. تخیل خیلی عمیقی داخل فیلم بود که در حقیقت تخیل نبود؛ قوانین علمی پیشرفته تر از زمان ما بود و این برام واقعا دیدنی بود که علم چطور مکان و زمان رو از محدودیت خارج می کنه.
  11. به آخرین فیلمی که دیدی از 10 نمره بده!

    Free Fire 5 از 10 با این بازیگرا و این نمره، انتظار اکشن خیلی مهیج تری داشتم.
  12. اعتراف نامه

    اعتراف می کنم برای اولین بار دارم نسبت به چیزایی که عاشقشون بودم، نفرت پیدا می کنم؛ مثل نوشتن ....
  13. داخل انجمن کیو بیشتر دوس داری؟

    ادامه ی لیست: 7- @fatemehzare فاطمه خانم عزیز، از نظر سنی فکر می کنم یک سالی از من کوچیکتر باشن، ولی همیشه نوع رفتارشون برام این تصور رو ایجاد می کرد که دارم با یه بزرگتر حرف می زنم. این چند روزه حالشون خوب نبود، شاید باورشون نشه ولی حس عجیبی داشتم از اینکه رفتم و باهاشون حرف زدم تا حالشون بهتر شه. همیشه خانم سرشار از انرژی و خواهر بزرگتر ایشون بودن و این استثنا یکم برام غیر قابل هضم بود. زودتر خوب شید فاطمه خانم؛ تو این انجمن دوستایی زیادی دارید که منتظرن دوباره اون شادابی و نشاط، بر گرده. 8- @FARHOOD من ایشونو زیاد نمی شناختم. اولین بار که اسممو داخل یکی از تاپیک ها آوردن به عنوان یه شخصیت مثبت، متوجه لطفشون نسبت به خودم شدم. ویراستار با دانشی که به عنوان یه برادر بزرگتر، واقعا براشون احترام قایلم و خیلی دلم تنگ شده براشون. هرجا هستن موفق باشن. 9- @n-a-f-a-s در توصیف این خواهر عزیز؛ فقط این کافیه که بگم بسیار مهربون و شوخ طبع. واقعا گفتگو کردن با ایشون آدمو شاد می کنه. خیلی وقتا حتی داخل یه جو سرد و سرشار از غم، سعی می کنن با شوخی جو رو گرم کنن. خیلی وقتا وقتی با ناراحتی خداحافظی می کردم، ایشون به شوخی با این قضیه برخورد می کردن و یه درس بزرگ به من دادن؛ خیلی چیزایی که زیاد از حد جدیشون می گیریم، یه شوخی بامزه بیشتر نیستن. ازتون ممنونم خواهر عزیزم. امیدوارم تو درس و دانشگاهتون سربلند باشید. ادامه دارد ...
  14. دوست عجب امنیت خوبی ست …
    میتوانی با او خودِ خودت باشی …
    میتوانی دردهایت را …
    هرچندناچیز …
    هرچند گران …
    بی خجالت با او در میان بگذاری …!
    از حماقت هایت بگویی …
    دوست انتخاب آزاد توست،اختیار توست …!
    نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند …!
    نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند …!
    دوست عرف نیست …
    عادت نیست …
    معذوریت نیست …
    دوست از هر نسبتی مبراست …!
    دوست سایبان دلچسبی ست ،
    تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری …!

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 13
    2. Orphic

      Orphic

      قبول باشه. التماس دعا.

      مرسی انشاءالله.

       

    3. Outis

      Outis

      درود. آقا علی خوبید. تاپیک رمانتون بالا اومد ولی با یه نام کاربری دیگه! منم تعجب کردم که بعله آقا علی هستن! عکس پروفایل هم بلاخره گذاشتین. خوبه. دمتون گرم

    4. Orphic

      Orphic

      بسیار ممنونم.

      :gol:

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×