رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Hanie-14

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    109
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

476 بار تشکر شده

درباره Hanie-14

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,148 بازدید کننده نمایه
  1. اشعار مولانا

    نور تويي سور تويي دولت منصورتويي، *** قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
  2. نفر قبلیت مثله کدوم شبکس؟!

    شبکه دو
  3. مطالب طنز

    ﺯﻣﻮﻧﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺩﺧﺘﺮ ۱۴ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ۲۶ ﺳﺎﻟﺸﻪ.. ﺯﻥ ۴۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ۱۴ ﺳﺎﻟﺸﻪ ... ﭘﺴﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﻩ .. ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﭘﺴﺮﻩ ... ﺑﻌﺪ ﻣﯿﮕﻦ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﺷﺪﯼ ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ... ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑنی ) ﺗﻮ ﺣﻤﺎﻡ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﻦ ) ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺨﻮابن ﺗﻮ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﻥ( ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﻣﺘﻨﻔﺮﻥ " ﻋﺸﻘﻢ " ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺗﯽ ﻭﯼ ﺩﯾﺪﻥ واتساپ ﭼﮏ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻣﻮﻗﻊ واتساپ ﭼﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭن ﻣﻮﻗﻊ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺧﻮﺍﺑﻦ(sad) ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﯿﺨﻮﻧﻦ ﻭ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻓﺮﺍﻏﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﯾﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺣﺎﻟﺘﯽ ﺍﺻلا ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ... ﻧﺨﻨﺪ‌ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻨﺠﻮﺭﻱ هستی ﻣﯿﺮﯼ ﺯﻥ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻣﯿﮕﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟ . . ﻣﯿﺮﯼ ﻣﺴﮑﻦ مهر ﺛﺒﺖﻧﺎﻡ ﮐﻨﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺯﻥ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻮﺵ ﮐﻦ ﻣﯿﺮﯼ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻐﻞ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺘﺎﻫﻠﯽ ؟ ﻣﯿﺮﯼ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﺷﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﺷﻐﻠﺖ ﭼﯿﻪ ؟ به ایران خوش امدی.
  4. داستان های کوتاه کوتاه - عاشقانه

    دخترک۱۶ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قد بلند بود،صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند. از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور اورا می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها حتی یک سلام به یکدیگر دل دختر را گرم می کرد. دختر که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهای بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر بانمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند دختر در سکوت به شماره ای که مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد رد کرده بود. در این ۴سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر۱بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر۲۲ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در۲۵سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستانش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد در مراسم عروسی دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود در ۲۷سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست و کاغذ را بهد شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ۱۰سال بعد روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت اما دختر با لبخند رد کرد و گفت مست هستید مواظب خودتان باشید. زن ۵۵ساله شد. از همسرش جدا شدا بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست ۲ برابر آن پول و ۲۰ درصد از سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت دوست هستیم مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد پسر دوباره ازدواج کرد. دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسیش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد. در آخرین روزهای زندگیش هر روز در بیمارستان ۱ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه در میان دوستان و اعضای خانواده اش پسر را باز شناخت و گفت در قفسه خانه ام ۳۶ بطری دارم می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد ۷۷ ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش 1ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید پدر بزرگ نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش مبهوت پرسید این را از کجا پیدا کردی؟کودک جواب داد از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدر بزرگ رویش چه نوشته است؟ پدر بزرگ چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد و رویش نوشته بود: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه دوستت دارد...
  5. داستان های کوتاه کوتاه - عاشقانه

    مدت 12 سال پیش ازداوج کردم.درواقع یک ازواج از روی دوستی،مدت دو سال پیش از ازدواج باهم آشنا شده بودیم و احساس میکردم که چقدر این مرد متین و با وقار است و این سنگینی او مرا جذب کرده بود.ابتدا فقط به من شماره داد و در مدت دو سالی که دوست بودیم او هیچ وقت به من ابراز علاقه نکرد ولی نمیدانم چرا من اینقدر او را دوست داشتم.اما در عین حال که ابراز محبت نمیکرد از من خواستگاری کرد،با وجود خواستگاران زیاد،خانواده ام را مجاب کردم که او را بپذیرند.یک سال عقد بودیم و من باز هم از او هیچ ابراز احساس عاطفی ندیدم. کم کم داشتم خسته میشدم ولی نمیتوانستم به خانواده چیزی بگویم چون خود کرده را تدبیر نیست تصورم این بود که بعد از عروسی رفتارش خوب میشود ولی نه او یک مشکل شخصیتی داشت خودخواه،متکبر،مغرور و از طرفی خجالتی و درونگرا بود و به گفته خودش لازم نبود که احساس مطرح شود،همان قدر که باهم ازدواج کرده ایم و داریم زندگی میکنیم و آنچه که تو لازم داری برایت تهییه میکنم همین معنی ابراز محبت را دارد در حالی که من هر روز بیش از روز پیش نیاز عاطفی را در خود احساس میکردم.دیگر بعد از چند سال از خودم بدم میامد که چرا باید از او محبت گدایی کنم.چقدر به او بگویم به من محبت کن مرا ببین من هستم و او هر روز این خواسته من را میشنید و بی تفاوت بود کم کم دلم میخواست که یک مرد به من ابراز محبت کند،انگار کل زندگی من خلاء بود،ناگفته نماند که نسبت به فرزندم،هم همین طور بود،تا اینکه یک روز در آن بوتیک با فروشنده مغازه آشنا شدم چون زمانی که از او سوال میکردم او در جواب میگفت:جانم و چقدر شما سلیقه ی خوبی دارید،من جذب شدم و بعد... چرا او باید از بیان یک کلمه محبت آمیز دریغ میکرد؟که حالا نتیجه 12 سال زندگی مشترک با عشق جدایی باشد..! ای کاش همه ما قدرت ابراز محبت به روش اساسی و تاثیرگذار را داشته باشیم.. پس چرا نمی گویییییی؟!: نترس،نگرانی برای چه؟،خجالت دیگه چرا،خیالت راحت پرور نمی شود،تو که اصلا کوچک نمی شوی تازه آنقدر بزرگ میشوی که نگو،با خودت رو راست باش،قلبت مال اوست،یک ساعت که نمی بینی اش دلت برایش تنگ میشود،او وفا دار و اهل زندگی است،ولی زبانت نمی چرخد،مثل این که گویی سربی به آن بسته اند،وقتی می خواهی تمام احساساتت را یک جا جمع کنیو آن را مثل باران محبت بر سرش بریزی عرق سرد بر پیشانی ایت میشیند و دو دل می شوی که بگویی یا نه،تردید نکن یک نفس عمیق بکش و هر چه غرور و ترس و خجالت هست دور بریز و بگودوستت دارم بگو...
  6. داستان های کوتاه کوتاه - عاشقانه

    مدت 12 سال پیش ازداوج کردم.درواقع یک ازواج از روی دوستی،مدت دو سال پیش از ازدواج باهم آشنا شده بودیم و احساس میکردم که چقدر این مرد متین و با وقار است و این سنگینی او مرا جذب کرده بود.ابتدا فقط به من شماره داد و در مدت دو سالی که دوست بودیم او هیچ وقت به من ابراز علاقه نکرد ولی نمیدانم چرا من اینقدر او را دوست داشتم.اما در عین حال که ابراز محبت نمیکرد از من خواستگاری کرد،با وجود خواستگاران زیاد،خانواده ام را مجاب کردم که او را بپذیرند.یک سال عقد بودیم و من باز هم از او هیچ ابراز احساس عاطفی ندیدم. کم کم داشتم خسته میشدم ولی نمیتوانستم به خانواده چیزی بگویم چون خود کرده را تدبیر نیست تصورم این بود که بعد از عروسی رفتارش خوب میشود ولی نه او یک مشکل شخصیتی داشت خودخواه،متکبر،مغرور و از طرفی خجالتی و درونگرا بود و به گفته خودش لازم نبود که احساس مطرح شود،همان قدر که باهم ازدواج کرده ایم و داریم زندگی میکنیم و آنچه که تو لازم داری برایت تهییه میکنم همین معنی ابراز محبت را دارد در حالی که من هر روز بیش از روز پیش نیاز عاطفی را در خود احساس میکردم.دیگر بعد از چند سال از خودم بدم میامد که چرا باید از او محبت گدایی کنم.چقدر به او بگویم به من محبت کن مرا ببین من هستم و او هر روز این خواسته من را میشنید و بی تفاوت بود کم کم دلم میخواست که یک مرد به من ابراز محبت کند،انگار کل زندگی من خلاء بود،ناگفته نماند که نسبت به فرزندم،هم همین طور بود،تا اینکه یک روز در آن بوتیک با فروشنده مغازه آشنا شدم چون زمانی که از او سوال میکردم او در جواب میگفت:جانم و چقدر شما سلیقه ی خوبی دارید،من جذب شدم و بعد... چرا او باید از بیان یک کلمه محبت آمیز دریغ میکرد؟که حالا نتیجه 12 سال زندگی مشترک با عشق جدایی باشد..! ای کاش همه ما قدرت ابراز محبت به روش اساسی و تاثیرگذار را داشته باشیم.. پس چرا نمی گویییییی؟!: نترس،نگرانی برای چه؟،خجالت دیگه چرا،خیالت راحت پرور نمی شود،تو که اصلا کوچک نمی شوی تازه آنقدر بزرگ میشوی که نگو،با خودت رو راست باش،قلبت مال اوست،یک ساعت که نمی بینی اش دلت برایش تنگ میشود،او وفا دار و اهل زندگی است،ولی زبانت نمی چرخد،مثل این که گویی سربی به آن بسته اند،وقتی می خواهی تمام احساساتت را یک جا جمع کنیو آن را مثل باران محبت بر سرش بریزی عرق سرد بر پیشانی ایت میشیند و دو دل می شوی که بگویی یا نه،تردید نکن یک نفس عمیق بکش و هر چه غرور و ترس و خجالت هست دور بریز و بگودوستت دارم بگو...
  7. داستان های کوتاه کوتاه - طنز

    روزی دختری به تمام خواستگارانش جواب رد داد و به قول امروزی ها ترشید!!! تا آخر عمرش با دوستانش مسافرت رفت، آرایش کرد، مد روز را پوشید، سرکار رفت ، پولهایش رو پس انداز کرد ماشین و آپارتمانی شیک خرید،بدون صدای بچه و دستورات شوهر ادامه تحصیل داد و دکتری گرفت، به کسی جواب پس نداد، خیانت شوهر را تجربه نکرد، دروغ های مرد را نشنید، کهنه ی بچه نشست،موهایش بوی پیاز داغ و قرمه سبزی نگرفت،پوستش چروک نشد و جوان ماند و تا میتوانست از زندگی اش لذت برد چیه فک کردی میخوام بگم تهش پشیمون شد؟ نه بابا خیلیم بهش خوش گذشت تازه کنترل تلويزيونم همش دست خودش بود ؤالا عقلش كار كرده
  8. داستان های کوتاه کوتاه - عاشقانه

    پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختربا خودش میگفت : میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید... چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم...
  9. اشعار مولانا

    دل در بر من زنده برای غم تست بیگانهٔ خلق و آشنای غم تست لطفی است که می‌کند غمت با دل من ورنه دل تنگ من چه جای غم تست ... از همه کس گذر کنم، از تو گذر نمی شود مشکل تو وفای من، مشکل من جفای تو کن نظری که تشنه ام، بهر وصال عشق تو من نکنم نظر به کس، جز رخ دلربای تو جان من و جهان من، روی سپید تو شدست عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو از تو برآید از دلم، هر نفس و تنفسم من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو دست ز تو نمی کشم، تا که وصال من دهی هر چه کنی بکن به من، راضی ام از رضای تو
  10. کارِ دلم به جان رسد 
    کارد به استخوان رسد

    ناله کنم بگویدَم
    دَم مزن و بیان مکُن....

    مولانا

  11. شب به 
    دل گفتم 
    چــه بــاشـــد آبروے زنـدگــی 
    گفت چون پروانه در آغـوش ِ 
    ... دلبــــر 
    سـوختـن 


    بیـدل_دهلــوے

    * شب خوش *

  12. بـگذار که هشتــم گـرو نــه بـاشد

    گر هشت رضا و نُه جواد است چه غم؟


    شهادت امام جواد"عليه السلام"تسليت باد
      
     

  13. داستان های کوتاه کوتاه - طنز

    بابای دوست دخترم جلوموگرفت گفت :با رعنا ببینمت میکشمت گفتم رعنا کیه؟ من با شیرین دوستم. گفت شیرین که زنمه یعنی مثل یوز پلنگ ایرانی فرار کردم ... *** آشغالیه میاد دم خونه ب دختره میگه آشغال دارین؟دختره داد میزنه : مامان مامان آشغال داریم؟ مامانش میگه آره داریم دختره هم میگه آره داریم دستت درد نکنه ، نیازی نیست نمیخوایم!! خوشبختانه آشغالیه رو موقع خوردن دینامیت دستگیر کردن ...
  14. داستان های کوتاه کوتاه - اجتماعی و درام

    ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻧﺎﺯ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﯾﮏ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺩﺭ ﺳﺠﻮﺩ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﺁﺳﻮﺩﮔﯽ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﭘﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﺁﻟﻮﺩﮔﯽ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻫﺪﯾﻪ ﯼ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻫﻤﺪﻡ ﻭ ﯾﮏ ﻫﻢ ﺻﺪﺍ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻋﺸﻖ ﻭ ﻫﺴﺘﯽ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﯾﮏ ﺟﻬﺎﻥ ﭘﺎﯾﻨﺪﮔﯽ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻟﻄﯿﻒ؛ ﻓﺼﻞ ﺑﻬﺎﺭ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻻﻟﻪ ﺯﺍﺭ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻋﺎﺷﻘﯽ؛ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﯽ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻋﺎﻃﻔﻪ؛ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻣﻌﺪﻥ ﻧﻮﺭ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺭﺍﺯ؛ ﻣﺤﺮﻡ؛ ﯾﮏ ﺭﻓﯿﻖ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﯾﺎﺭ ﯾﮑﺪﻝ؛ ﯾﮏ ﺷﻔﯿﻖ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺮﺩ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻫﻤﺪﻡ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺭﺩ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺣﺲ ﺧﻮﺵ؛ ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺐ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺑﻮﺳﺘﺎﻧﯽ ﭘﺮ ﻧﺼﯿﺐ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺑﺎﻏﻬﺎﯼ ﺁﺭﺯﻭ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺭﻭ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺑﻨﺪﻩ ﯼ ﺧﻮﺏ ﺧﺪﺍ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺟﺪﺍ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻫﻤﺴﺮﯼ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺷﻔﯿﻖ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﯾﺎﺭ ﻭ ﺭﻓﯿﻖ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﻧﻮﺭﻫﺎ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻧﻐﻤﻪ ﯼ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺭﻭﺍﻥ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺳﺎﺯ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺟﺎﻥ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﻣﺮﻫﻢ ﻫﺮ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺯﻥ ﯾﻌﻨﯽ : ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﻰ
  15. اشعار مولانا

    خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدم ساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم دیده پردرد بودم دست در عیسی زدم خام دیدم خویش را در پخته‌ای آویختم خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم شعر گشتم در لطافت سرمه را می بیختم عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبین من چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×