رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

maryamalikhani

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    260
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد maryamalikhani در آبان 9 2017

maryamalikhani یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

3,355 بار تشکر شده

درباره maryamalikhani

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,816 بازدید کننده نمایه
  1. چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی فصل دوم/ قسمت 14 با اولین ناله رقت انگیز بهزاد از جا بلند میشوم و به سمت هال می دوم . آرش دست های اورا محکم گرفته و سعی میکند مانع از نوشیدن محتویات بطری سبزی که در دست بهزاد است، بشود. ناله های توأم با التماس بهزاد حالم را دگرگون می کند . به سمتشان میروم و تا بهزاد به خود بجنبد، جای انگشتانم همراه با ضرب سیلی محکمی که در گوشش میزنم، روی صورتش جا خوش می کند. محکم بغلش می کنم. و سرش را با فشار به سینه ام می چسبانم.طاقت دیدن آن چشمهای گود رفته و سرخ شده را بیش از آن ندارم.صدای هق , هق گریه اش درست شبیه بچگی هایش بلند می شود. _ اومدی خان داداش؟ ولی دیگه بودن تو هم به دردم نمی خوره , هیچ کسو نمیخوام ولم کنید , ولم کنید, … انگشتانم لابه لای موهای شب رنگش فرورفته و از نوازش حجم موهایش کمی خودم را آرام میکنم و سعی می کنم او را هم آرام کنم _هیش, هیچی نیست , خوب میشی پسر , بهت قول میدم کنارت باشم سوییچ ماشین را از جیب پشت شلوارم بیرون می آورم و آن را سمت آرش پرتاب می کنم. میان آسمان و زمین با دو دست موفق به گرفتش می شود و با اشاره سر و دست به من می فهماند که او را برای بردن به بیمارستان آماده کنم. بهزاد از شدت درد معده و خماری ناشی از مصرف زیاد الکل تاب ایستادن ندارد و مثل ماری زخمی به خود می پیچد. تن نیمه جان و خسته اش را روی دوشم می اندازم و او را سمت آسانسور می برم .باز هم مثل بچه گی هایش همان وقت که سرما می خورد و برای آمپول زدن می بردمش, به کمرم مشت می کوبد تا او را زمین بگذارم. _ بهنام ولم کن, منو کجا می بری؟ ولم کن , من هیچ جا نمیام دکمه آسانسور را میزنم و به حرفهایش اعتنا نمی کنم. آرش در پارکینک انتظارمان را می کشد. بهزاد را در صندلی عقب جای میدهم و خودم کنارش می نشینم و سرش را روی زانویم می گذارم. تا بیمارستان فقط نیم ساعت راه داریم و دکتر بلافاصله با معاینه بهزاد دستور بستری شدن او را صادر می کند . کنار تختش نشسته ام . سرم آرام , آرام وارد رگ های متورم و آبی دستش می شود و او با آرام بخش و مسکن هایی که برایش تزریق کرده اند، دوباره به خواب رفته است. آرش رو به رویم جلوی پنجره اتاق بهزاد ایستاده و بیرون را نگاه میکند _ بابات هفته دیگه برمیگرده, به نظرت بهزاد تا اون موقع سرپا میشه؟بابات بفهمه باز رفته سراغ الکل واویلا می شه! آهسته دستم را روی دست بهزاد به حالت نوازش می کشم. _ مهم نیست، نمیذارم چیزی بفهمه, بهزاد باید خوب بشه، نمی تونم درد کشیدنشو ببینم. آرش سرش را به سمت من می چرخاند و با حرفش بر روح خسته ام تازیانه میزند _ بابات نباید توی اون سن کم این بچه رو می فرستاد مدرسه شبانه روزی…آخه چه لزومی داشت وقتی مادرش مریض بود و می دونست که این بچه بهش دلبستگی شدید داره , مجبورش کنه بیاد آمریکا درس بخونه؟ من سر از کار بابات در نمیارم! نفسم را تند بیرون میدهم و سرد نگاهش می کنم _ حالا تو معنی کدوم کارشو فهمیدی که اینو بفهمی؟ پرنیان فقط دنبال پوله , چشمش چیزی جز پول نمی بینه… لبش را می گزد و اخم می کند _ بهنام اون پدرتونه درست نیست اینطوری در موردش حرف بزنی پسر. سرم را به لبه بالای تخت بهزاد می گذارم . کاش کسی پیدا می شد که سنگ صبور حرف های من باشد. _ پدرش مباشر پدر بزرگم بود و خودش شد شوهر تنها دختر و داماد خاندان پر آوازه و قجری احتشام الدوله , همین که پدر بزرگم سرشو گذاشت زمین کل ثروتش ی شبه به حضرت آقا منتقل شد و مادرم خونه نشین و مریض! تو چی میدونی که بخوای منو به خاطرش توبیخ کنی؟ دست در جیبش فرو میبرد و سر به زیر می اندازد _میدونم بهنام جان, می دونم ولی پدرتونه چاره چیه؟ _من مجبورم یکی دو هفته دیگه برگردم توی کارخونه خیلی کار دارم , اوضاع خونه هم زیاد خوب نیست این وضعیت بدجوری اذیتم می کنه آرش سرش را تند, تند تکان می دهد و لبش را می مکد . _هرچند من زیاد به اون کارخونه که راه انداختی امید ندارم, از اول هم مخالف بودم که انقدر خودتو درگیر کنی اما خب حالا دیگه نمیشه کاریش کرد . سعی می کنم پرنیان که اومد کارهارو اینجا سر و سامان بدم که تو هم بتونی باهاش برگردی.نگران بهزاد هم نباش تا اون موقع حتما رو به راه میشه, منم حواسم بهش هست. نگاهم را روی صورت رنگ پریده و مهتابی بهزاد متمرکز می کنم و پیشانی اش را می بوسم. _ به خاطر مامان نبود دیگه هیچ وقت بر نمی گشتم ایران آرش چشمهایش را تنگ می کند و لبخند شیطنت آمیزی میزند _مطمئنی؟ پس چشم آبی رو چی کار می کردی؟ لبخند روی لبم می نشیند . _میارمش همین جا! با همان ابروهای بالا پریده سر تکان می دهد _ از تو هیچی بعید نیست. عاشقیت هم با بقیه فرق داره!
  2. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل سیزده/قسمت 61 حالا دیگر در تصمیمی که گرفته ام مصمم تر شده ام. چشم در برابر چشم و زخم در برابر زخم.حتی اگر ماهر ترین شناگر دنیا هم که باشی هرگز نمی توانی خلاف جهت آب شنا کنی. حس انتقام مثل خون در رگ هایم جاری شده است. از اینکه می دانم بازیچه و هدفی برای رسیدن به نقشه های شیطانی حمیدرضاو دار و دسته اش بودم از خودم بدم می آید. در واقع کار ساره در آن باند لعنتی فقط همین بود تا دخترهای امثال من را به بهانه ازدواج با حمیدرضا بفریبد و وارد این باند مخوف و کثیف کند تا چند سالی معامله های نرگ بارشان را انجام دهند و با تغییر نفرات مانع از شناسایی نفرات اصلی باند شوند و وقتی کارشان تمام می شد و به قولی خرشان از پل می گذشت سر و کله آن عفریته جادوگر پیدا می شد و این مهره سوخته را با اعتیاد از مهلکه می راند و وقتی کاملا از خود باخته میشد ، جنازه اش در گوشه و کنار شهر پیدا می شد! و مردن یک معتاد که از شدت مصرف زیاد مخدر جان باخته است چه اهمیتی می توانست برای دیگران داشته باشد؟ تنم از این سرنوشت شوم لرزید. اما هیچ یک از این زنان حتی ساره از حمید رضا بچه نداشت. اگر قرار بود من هم چنین سرنوشتی داشته باشم, آن همه اصرار برای بچه دار شدن از سوی حمیدرضا چه دلیلی داشت؟و اگر حضور بچه ها دلیل خاصی داشت پس چرا فرزند دیگرم به دست همین ساره از کشته شد؟ این سوالات لحظه ای آرامم نمی گذاشت. و همراه توهم های گاه و بی گاهم به سراغم می آمد و ذهنم را درگیر کرده بود. اما هیچ چیز نمی توانست خللی در تصمیمم ایجاد کند حتی وجود فرزندانم. اگر آنها نقش بازی کرده اند حالا نوبت من است که برایشان بازیگری کنم آن هم در نقشی که سناریو اش را خوندم نوشته ام. می خواهم آیینه بین این تشکیلات شوم.!نقشه ام را با امیر حسین در میان گذاشته ام و همه چیز را با هم هماهنگ کرده ایم تا یک سال دیگر چنان ثروتی بر هم خواهم زد که کسی به گرد پایم هم نرسد. به خودم قول داده ام تک, تک شان را بع خاک سیاه بنشانم. هرکس به هر اندازه که در نابود شدنم نقش داشته است سهمش را خواهد گرفت.! من دیگر آن لیلای سابق نیستم. آتشم, آتشی عظیم که شیطان به پا کرده است و هرکه به این آتش نزدیک شود،گداخته خواهد شد. جادوگر شده ام. بدون پیش گویی من حمیدرضا حتی آب هم نمی خورد و تنها معاملاتی انحام خواهد شد که من سود و زیانش را قبلا در آن آیینه زنگار گرفته از گناه دیده باشم! روی دست مادام بلند شده ام. آنقدر در فریبکاری استاد شده ام که دیگر کسی حرفش را نمی خواند! اما هیچ کس نمیداند این ابلیس کوچک به محض آنکه خیالش از بابت حساب بانکی اش راحت شود,خاک این تشکیلات را به توبره خواهد کشید.و قطعا آن روز هیچ کس جلودارش نخواد بود. چند ضربه به در اتاقم کوبیده می شود و ساره قدم به اتاق می گذارد. _لیلی همه چیز آماده ست. حمیدرضا گفت لزت بپرسم کی راه میوفتی؟ سوهان کشیدن ناخن هایم تمام شده است. سوهان ناخن را روی میز آرایش پرت میکنم و لاک قرمز جیغی را از مشو بیروت می آورم و همان طور که مشغول لاک زدن هستم جوایش را میدهم _خیلی زوده…، باید صبر کنیم تا از ساعت نحس بگذریم, معاملات ما همه باید توی ساعت های سعد باشه… نچی می گوید و روی یک صندلی نزدیک در می نشیند. _ این سعد و نحس شما مارو کشت. اصلا معلوم نیست چی هست؟ سر بالا نمی آورم و همان طور مع به کارم مشغولم جوابش را میدهم. _همونی که شکم بی صابت رو با پولش پر می کنی و به جای ترب شستن توی آشپزخونه ژاپنی ها خرج قر و فرتو در میاری… خنده زشتی تحویلم میدهد _ راست می گی به من چه چیه؟ همین که پولش بهم میرسه واسه من بسه.
  3. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل دوازده/قسمت 60 دو ماه است که رگ و پی ام با این درد عجین شده است. یاد گرفته ام با چند مخدر خودم آن سیگار لعنتی را درست کنم و این عصاره مرگ را بر جانم بریزم. صورتم در بیست و دو سالگی و در بهار جوانی ام چون پیرزنی هفتاد سال به نظر می آید! مو و مژه های سیاه و پر پشتم ریزشی عجیب پیدا کرده, دیگر خبری از آن خرمن گیسوی سیاه و حلقهای فر خورده اش نیست و تقریبا رو به خالی شدن است. اما بیشتر از هر چیز لرزش دستهایم است که آزارم میدهد. از دیدن تصویر جدیدم در آیینه متنفرم. چند وقتی است که از خودم لیلای دیگری ساخته ام و ظاهرم را به کلی عوض کرده ام به آرایشگاه رفته بودم و با موهای مصنوعی لا به لای موهایم مو بافته بودم تا خالی بودنش به چشم نیاید. ابروهایم را کلا تراشیده ام و هر روز صبح خودم دو ابرو با طرحی شیطانی بالای چشم های بادامی سیاهم که لابه لای آن هم مژه کاشته ام, طرح میزنم. از تصویر جدید و بی هویتم متنفرم اما لااقل اعتماد به نفس از دست رفته ام را کمی تقویت می کند. صدای بم و مردانه امیر حسین در گوشم می پیچد. اخم هایش آویزان است و دست بر ته ریش مشکی اش می کشد و همزمان می گوید: _بس کن دیگه دختر، قرار نشد چون تونستی وارداون لابراتوار کثیف بشی دیگه راه و بی راه برای خودت مواد درست کنی و بعدش هم خودتو باهاش خفه کنی! روی کاناپه جلو تلویزیون خانه ام دراز کشیده ام. امیر حسین امروز به خاطر معامله ای که قرار بود تا چند ساعت دیگر انحام شود مهمان خانه ام است. طوری وانمود کرده ام که چیزی از نقشه های حمیدرضا نمی دانم در عوض او هم وانمود کرد که ساره را چند بار امتحان کرده و چون میداند آدم قابل اطمینانی ست او را وارد تشکیلاتش کرده و من همچنان نقش همان احمق ساده لوح را با ظرافت برایش بازی می کنم و حالا برای فراهم کردن مقدمات معامله که در انباری دور از شهر است همراه هم رفته اند. پوزخند میزنم و با چشم به سیگار لای انگشتم اشاره می کنم _از تولید به مصرف, بده مگه؟ به خود کفایی رسیدم, دیگه به اون زنیکه کفتار جادوگر هم نیاز ندارم, قرار شد تو کمک کنی من از این جهنم برم, منم اونجا ترک کنم, پس خفه لطفا که اصلا حال و حوصله ندارم کلافه روی مبل کناری ام می نشیند و تلویزیون و ویدیو را روشن می کند. _بس کن لیلا تورو خدا, مگه نمیخواستی خودت حقیقتو ببینی؟ مگه نگفتی اطلاعاتمو از کجا آوردم؟ خب پس بیا تا اون دوتا عوضی برنگشتن خودت همه چیز رو ببین و بشنو صفحه تلویزیون روشن میشود و دختری نهیف و معتادی را نشانم میدهد که چشمانش از مصرف زیاد سرخ و خمار شده است. بسیار فرتوت به نظر می آید.و با سر و وضعی نامناسب روی مبلی مخملی و بنفش نشسته و به سیگار لای انگشتش پک می زند. _خب چی باید بگم؟ چی میخوای بدونی تو پسر؟ تصویر امیر حسین را نمی بینم اما صدایش به گوشم می آید _تو کی با مادام آشنا شدی؟ کی تورو باهاش آشنا کرد؟ می دونی توی تشکیلات چی کار ه ست؟ صورت زن جمع می شود و رو ترش می کند. _ا ََه، همه اینارو که ی جا نمی تونم بگم که… _خب از خودت بگو, از هرچی که میخوای بگوفقط خواهش میکنم حرف بزن… _چی واسه خودت بلغور می کنی؟ حرف چی؟ کشک چی؟ مثلا حرف بزنم چی گیرم میاد؟ برو بابا توام حوصله داری… موادتو دادی پولش هم گرفتی, پس به سلامت… نمیدانم امیر حسین دوربینش را کجای خانه او جا سازی کرده بود که اینقدر تصویری که گرفته بود لرزش داشت. _اشتباه نکن دختر, من برات عین ی گنج میمونم که می تونی تا آخر عمر برات مواد مجانی جور کنه, فقط کافیه عرچی میدونی بهم بگی دندانهای زرد زن نمایان میشود و خنده زشت بلندی سر می دهد. _این شد حرف حساب, ولی از کجا معلوم پا حرفت واستی؟ دست امیر حسین را میبینم که ساعت گران بهایش را روی میز شیشه ای مقابل زن می گذارد _بیا بگیر این پیش پرداختش, ساعت من اونقدر می ارزه که تا چند وقت موادت رو تامین کنی, پیش تو امانت اگر زیر حرفم زدم بفروشش هرچقدر خواستی از اون آشغالا بخر, حالا حرف میزنی یا نه؟ زن باز هم می خندد و سمت در اشاره می کند _گم شو بابا, خر خودتی… امیر حسین با خشم ساعتش را بر می دارد و صدای برخورد کفش هایش روی پارکت خانه به گوش میرسد و همزمان صدای زن در خانه می پیچد. _خیل خب بابا, ترش نکن, بیا بشین, حرفت قبول, بگو چی میخوای بشنوی؟ _تو چه جوری پات به این باند باز شد؟ مادام کیه؟ دماغش را بالا می کشد. _رییس کل تشکیلات همون عفریته جادوگره…, پای منو اون ساره بی همه چیز به این تشکیلات باز کرد
  4. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل دوازده/پارت 59 چشمم را که باز میکنم سرم آنقدر گیج میرود که حس می کنم همه خانه دور سرم با شتاب می گردد. دست سمت پیشانی ام میبرم که امیر حسین دستم را می گیرد و مانع ام میشود. _چیزی نیست لیلا, سرت گیج رفت خوردی زمین پیشونیت خورد به لبه میز ی کم شکاف برداشته, دوتا بخیه خورد، دیدم بی هوشی, خودم برات بخیه زدم خوشبختانه نخ بخیه و سوزن داشتم توی خونه، روش هم با گاز استریل و چسب برات پوشوندم. خوب میشه چیزی نیست ماه پیشونی شدی فقط! پوزخند به لبممیآید."ماهپیشونی؟"کدام تقدیر و کدام پیشانی؟ _تو مگه دکتری بچه؟ پیشونی منو چطوری بخیه کردی؟ با دو انگشت وسط روی پیشانی اش می کشد _ی زمانی بودم، بعد از اون اتفاق نظام پزشکیمو ازم گرفتن, پروانه پزشکیم هم باطل شد… نگاهش که تا این حد مظلوم می شود در چشمان قوی تیره اش آنقدر غم می نشیند که دلم برای بی کسی اش می سوزد. دردش را ،هرچند که با جنس دردم متفاوت است، به طور عجیبی حس میکنم. _امیر حسین حرفهایی که زدی راست بود؟ تو از کجا این چیزها رو فهمیدی؟ انگشتانش را مشت می کند و کنارم چهار زانو می نشیند. _نمی خوام بهت دروغ بگم, راستش لیلا من از اول قضیه ساره رو میدونستم از همون اول که دیدمت و قرار شد که باهم کار کنیم می دونستم که تورو طعمه اهدافشون کردن, هر دفعه که میدیدمت میخواستم بهت بگم اما نمی تونستم لیلا ، یعنی دلم نمیومد بیشتر از این عذاب بکشی, گفتنش چه دردی رو ازت دوا می مرد جز اینکه ی درد هم به دردهات اضافه کنه؟ اشک در چشمم پر می شود. از این همه بی رحمی دنیا و بازی های کثیفش دلم به درد می آید و بغضم چون رودخانه ای خروشان به دریای گلویم میریزد و اشک هایم چون آبشاری بی امان از چشمهای سیاهم, سرازیر کویر خشکیده گونه هایم می شود. _به خاطر سکوتت من حالا دیگه لیلا نیستم، ی عملی بدبختم که دیگه هیچی برای باختن ندارم، اینه تاوان سکوتت امیر حسین, اینه… صورتش را با دوست می پوشاند. _نگو لیلا, خواهش میکنم، قسم می خورم که من فقط می خواستم کمکت کنم چه می دونستم اون بی همه چیز همچین نقشه کثیفی داره؟ باز قلبم تیر می کشد. مثل اینکه کسی با پتک محکم بر آن می کوبد _ راست می گی تو مقصر نیستی, تقدیر منو انگار فقط با درد و رنج نوشتن… مستاصل نگاهم میکند _اما قسم میخورم من هیچی راجع به اون زنیکه رمال نمی دونستم. کلی دنبالش گشتم از هزار نفر سراغشو گرفتم تا فهمیدم تمام این باند روی شاخ این بی همه چیز جادوگر,می چرخه… پتو را روی سرم می کشم و روی بالشی که زیر سرم گذاشته بود, سر می چرخانم _برام مهم نیست، دیگه هیچی برام مهم نیست با عصبانیت پتو را از رویم کنار میزند _لیلا خواهش می کنم انقدر ضعیف نباش, لااقل تو مثل من نباش, وایستا و برای حقت بجنگ, من کمکت می کنم به خدا بهت قول میدم به موقعش بدون اینکه خون از دماغت بیاد راهی ایرانت می کنم فقط باید قوی باشی, خواهش میکنم لیلا… اشکم را پاک کردم. ضعف از سر و رویم میریزد و او حرف از قوی بودن میزند! _برگردم ایران چه غلطی بکنم؟ ولم کن بابا بذار به درد خودم بمیرم, اصلا من بی جا کردم ازت کمک خواستم, بی خیال شو جون مادرت دست از سرم بردار اخم هایش را در هم می کشد _ترک می کنی لیلا, من خودم ترکت میدم, من الان از تمام نقشه های کثیفشون خبر دارم, تو باید خودتو نجات بدی, لیلا کوتاه نیا, به خدا من کمکت می کنم. بهم اعتماد کن. اعتماد کردن دلی قرص و محکم می خواست که من نداشتم. تا آن روز به هرکه اعتماد کرده بودم بلایی بر سرم آورده بود که راه اعتماد را از هر سو، به روی خود بسته می دیدم. اما باز هم اعتماد کردم به امیر حسین اعتماد کردم اما نمی دانستم این بار قرار است ،او بهای این اعتماد را بپردازد.
  5. غم به هرجا که روم سرزده آید به دلم 

    چه کنم؟ خانه من بر سر راه افتاده ست!

    "ابیاتی که در غم انگیزترین روز زندگیم در ذهنم مرتب تداعی می شد."

  6. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل دوازدهم/پارت 58 _با خودت چی کار کردی لیلا؟ کاش لااقل به من گفته بودی داری چی کار می کنی سرم آنقدر درد می کرد که اصلا حوصله سوال و جواب کسی را نداشتم. گاهی حس می کردم سایه هایی مثل اشباح سر گردان جلوی چشمم ظاهر می شوند و با هر پلک بر هم زدنم ناپدید می گردند. به چشمان نافذ و سیاه امیر حسین نگاه کردم. _ بابا لامذهب الان موقع این حرفهاست؟ی کلام بهم بگو تو,از این سیگارها که نشونت دادم داری یا نه؟ کلافه پوفی طولانی کشید _ لیلا میدونی این سیگار چیه؟ مخلوط چندتا مخدر قوی که فقط یکیش حشیشه! میدونی این کوفتی که دستت گرفتی فیل رو ظرف یک هفته از پا میندازه؟ نچی کشیدم و چینی زیر چشمهایم انداختم _باز که داری داستان میگی امیر حسین؟ من چی کار دارم چه کوفتیه؟ مهم اینه که اگر نکشمش نمیتونم قدم از قدم بردارم میفهمی؟ کف دستش را بر سرش کشید و چند بار عرض اتاق را رفت و برگشت _ من فقط ی کم حشیش و علف دارم که مال مشتری هاست, ازم نخواه ساقیت بشم و با دست خودم نابودت کنم به صورت گرد و مردانه اش نگاه کردم. اثری از ترحم وجود نداشت. می دانستم هرگز کمکم نخواهد کرد. نا امید کمرم را از دیواری که به آن تکیه زده بودم سر دادم و روی زمین نشستم. پاهایم را دراز کردم.و با دستهای لرزان آخرین سیگار اهدایی مادام را روشن کردم. با اولین پک چهره در هم فرو رفته ام از هم باز شد و باز همان خلسه شیرین سراغم آمد. امیر حسین چهار زانو مقابلم نشست. چقدر در صورتش غم نشسته بود. _لیلا کاش اون زن رو بهم نشون میدادی چرا به خودت ظلم کردی دختر؟ پوزخند کوتاهی با کج شدن لبم روی آن نشست. _ گفتم بهت که یک هفته ست انگار آب شده رفته توی زمین, رفتم سراغش ولی هیچ کس ازش خبر نداشت. شبونه دم و دستگاهشو جمع کرده و رفته.مگه خودت نرفتی اونجا؟ دیدی که ،نبود… امیر حسین پوست لب پایینش را با دندان کند و سری از روی تاسف تکان داد _تو چقدر ساده ای لیلا؟مادام کیه؟ فال کجا بود؟ یک هفته ست که دنبالشون هستم هر جا بگی سر زدم, تهش خیال می کنی چی بود؟ اگر بهت بگم واقعیت چیه که … حرف را فرو خورد و نگاهش را به سازش که روی دیوار نصب بود ،دوخت. سرم را به دیوار تکیه دادم. _هیچ فرقی برام نداره امیر، هر کی بود ، به من چه؟ الان فقط به این فکر می کنم بعد از این از کجا باید برام خودم سیگار بگیرم؟ گور بابای مادام ، من سیگارهاشو میخوام ، با خودش چی کار دارم؟ سه تارش را همزمان با آهی که از سینه بیرون میدهد از روی دیوار برمی دارد و به دیوار مقابلم تکیه میزند. _ حتی اگر بدونی مادام رییس اصلی این باند کوفتیه؟ حتی اگر بفهمی ساره زن حمید رضاست؟ باز هم برات مهم نیست؟ مگه تو نبودی که می خواستی برگردی ایران و امید رو پیدا کنی؟ اینجوری؟ با این حال و روز میخوای بری؟ یخ میزنم. با حرفی که از دهان امیر حسین خارج میشود همزمان حس می کنم روی تمام بدنم یخ می مالند. می دانستم حمیدرضا بالاخره زهرش را میریزد.و این زهر چقدر بر کامم تلخ می آید. قلبم انگار دیگر نمیزند و از حرکت ایستاده است. دست روی آن می گذارم و با صدای خس داری با زور و کش دار نفسم را بیرون میدهم. دستم سمت گلویم می رود و محکم آن را می فشارم. هرچه سعی می کنم نمی توانم نفس بکشم و بی اختیار با صورت روی زمین می افتم.
  7. چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی فصل دوم/قسمت 13 دو ساعت است که لبه کاناپه ای که بهزاد روی آن خوابیده نشسته ام و سرش را روی پاهایم گذاشته ام . موهای خیس از عرقش و نرمش را از روی پیشانی پهنش کنار میزنم و چشم به بالا و پایین رفتن قفسه سینه اش می دوزم. دهانش را که باز و بسته می کند ، بوی تند الکل و سیگار غوغا میکند! مستاصل کف دستم را روی پیشانی ام می گذارم و به سقف نگاه می کنم تا با سقوط اشک هایم مقابله کنم. سیب گلویم بی اختیار از دیدن صورت بهزاد که هر چند وقت یک بار از شدت درد جمع می شود، بالا و پایین میرود. دلم برای برادرم ، برای تنهایی اش می سوزد. امروز سالگرد تولد بیست و یک سالگی اش است و بهزاد برای دور شدن از دنیای جهنمی که برایش ساخته ایم به آن بطری سبز لعنتی که هنوز در دست دارد، گه عاجزانه پناه برده است. آرش در آشپزخانه مشغول پر کردن فنجان های قهوه من و خودش است. زیر چشمی نگاهم میکند. _تا بعد از ظهر بیداره نمیشه , بیا با هم ی قهوه بخوریم , ی کم هم از کیک شکلاتی دیشبم توی یخچال مونده اگر میل داری بیارمش باهم بخوریم , ببخشید وقت نکردم خرید برم. سر بهزاد را آرام از روی پایم بر میدارم و روی یکی از کوسن های گرد کاناپه می گذارم و ملحفه ای رویش می کشم. به سمت آرش می روم اما مسیر نگاهم هنوز چشمان بسته بهزاد را دنبال میکند. پشت میز آشپزخانه می نشینم و از ته دل آه می کشم. آرش دستش را روی دستم می گذارد. _ بهنام جان اینطوری نمیشه ها، اگر واقعا می خوای کمکش کنی باید اول به خودت مسلط باشی، تو تنها کسی هستی که میتونی بهش کمک کنی چون ازت حرف شنوی خاصی داره ولی اگر بخوای اینطوری خودتو ببازی بهتره اصلا پا پیش نذاری بغض سمجی که مثل یک توپ پینگ پونگ در گلویم گیر کرده است با زحمت فرو می دهم و حرعه ای از قهوه مخصوص آرش را می نوشم. _ از نفس گرفته تا , تک ، تک اعضای بدنش بوی الکل بیرون میزنه، موندم این بچه چه دردی داره که خوردن این همه الکل هم نمیتونه کاری واسش بکنه؟ آرش به نشانه تایید حرفم سرش را تکان میدهد و دستی لای موهای مواج سیاهش می کشد. _ بچه تو دارییه، کم حرف میزنه ، اگر می گفت چشه که به این روز نمی افتاد. خودم را که روی تختخواب می اندازم انگار تمام غم و غصه های جلوی چشمم رژه میروند . خسته ام و این خستگی را با دیدن تن رنجور بهزاد بیشتر در وجودم حس می کنم. چشم هایم را که میبندم ناخواسته به عادت این چند وقته ام بازهم تصور آن دو تیله براق آبی ، در نظرم نقش می بندد. و خدا می داند این چشمان جادویی و آن آبی خاص چه قدرت تسکین عجیبی دارند.
  8. چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی فصل دوم / قسمت 12 "ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشمچند روزیست که هرشب به تو می‌اندیشمبه تو آری به تو یعنی به همان منظر دوربه همان سبز صمیمی به همان باغ بلوربه همان سایه همان وهم همان تصویریکه سراغش ز غزل‌های خودم می‌گیریبه همان زل زدن از فاصله دور به همیعنی آن شیوه فهماندن منظور به همبه تبسم به تکلم به دل آرایی توبه خموشی به تماشا به شکیبایی توبه نفس‌های تو در سایه سنگین سکوتبه سخن‌های تو با لهجه شیرین سکوتشبحی چند شب است آفت جانم شده استاول نام کسی ورد زبانم شده استدر من انگار کسی در پی انکار من استیک نفر مثل خودم عاشق دیدار من استیک نفر ساده چنان ساده که از سادگی‌اشمی‌شود یک شبه پی برد به دلدادگی‌اشآه ای خواب گران سنگ سبکبار شدهای که بر روح من افتاده و آوار شدهدر من انگار کسی در پی انکار من استیک نفر مثل خودم تشنه دیدار من استآی بی‌رنگ‌تر از آینه یک لحظه بایستراستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیستپس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوشعاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوشآری آن سایه که شب آفت جانم شده بودآن الفبا که همه ورد زبانم شده بوداینک از پشت دل آینه پیدا شده استو تماشاگه این خیل تماشا شده استآن الفبای دبستانی دلخواه توییعشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی" آرش که از بهزاد حرف میزند ، قفسه سینه ام بدجور تیر می کشد . دست روی قلبم می گذارم. _چرا از این طرف میری آرش؟ برو خونه بهزاد ، میخوام زودتر ببینمش لبخند کجی تحویلم میدهد _ الان دو هفته ست آوردمش آپارتمان خودمون , پیش خودمه , حواسم بهش بود ولی هر کاریش کردم نذاشت ببرمش دکتر ، لجبازی میکنه ، احمق حاضره درد بکشه ولی دکتر نره! پفی میکشم و سر تکان می دهم _بابام میدونه؟ نگاهم نمی کند .سعی می کند نشان دهد که حواسش به رانندگی اش است _حالا اگر بدونه مثلا چی کار میکنه؟ این خان بابات اگر ی کم حواسش به شماها بود کار بهزاد به اینجا میرسید به نظرت؟ پوزخند زشتی گوشه لبم جا خوش میکند. _ حواس؟ دیگه حواسی واسش مونده؟ نصف هوش و حواسش پیش مال و اموال و سیاست بازی هاشه, بقیه اش هم در بست مال خانم های اطرافش! آرام با کف دست پشت گردن زد. _از مال و حال و اخلاقش هرچی بگی کاری باهات نداره ولی جرات داری ی کلام از اون خانم هایی که گفتی حرف بزن؟ از ارث محرومت میکنه! کوتاه خندیدم. دردی آرام بر جانم چنگ زد. _ همین چند روز پیش بهناز رو از ارث محروم کرد.همچین بعید هم نیست یا تک , تکمون همین کار رو بکنه! چشمانش را تنگ کرد. _تو هم بی تقصیر نبودی بهنام جان، نباید میذاشتی از خونه بره! ابروهایم بالا پرید. یک چشمم را با کنجکاوی تنگ می کنم. _ ببخشید , اونوقت شما از کجا میدونی ، بهناز از خونه رفته؟ رنگ رخسارش پرید. پوفی کشید و سری تکان داد. با دستپاچگی همان طور که وارد پارکینگ آپارتمان می شد جواب داد . _ خودت بهم گفته بودی دیگه… در ماشین را باز کردم و ضمن پیاده شدن خیلی جدی جواب دادم _ یادم نمیاد در این مورد با کسیحرفی زده باشم. حرف را به شکل ماهرانه ای عوض می کند. _ گمون کنم بهزاد الان خواب باشه، فقط خواهشا بیدار شد ، توپ و تشرت رو شروع نکن ، حالش خوش نیست باید ی جوری به زبون بگیریش… نمیدانم چه کنم، این روزها خودم را خیلی درمانده میبینم .این همه مشکل و یک نفر که یک تنه باید پیش بتازد. درد خواهر و برادرهایم را که می بینم طاقتم تمام می شود. بهزاد فقط دوازده سالش بود که پدرم دستور خروجش از ایران را صادر کرد!باید می رفت تا درس بخواند و همان شود که جناب پرنیان می خواست! افسوس که از بهزاد کم رو و ساده دل، یک الکلی دائم الخمر باقی ماند که درد زخم معده و اثنی العشر امانش را بریده است و پرنیان همچنان فکر میکند که او همان مهندس ساختمان بی همتای چند سال پیش است! آرش کلید به در آپارتمان می اندازد و اولین تصویری که میبینم ، بهزاد است که با شیشه الکی که در دست دارد روی کاناپه خوابش برده است.
  9. چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی فصل دوم/قسمت 11 طرح دو چشم دریایی در خاطرم نقش بسته است. چشمانی به زلالی اشک و آبی ، آبی! وقتی نگاهش کردم درست مثل این بود که به پهنه دریایی بی کران خیره شده ام و حالا آن نگاه ناب و آن چشم ها چه بلایی که بر سر این ماهیچه چند گرمی نیاورده اند؟! دست روی همان ماهیچه می گذارم و تپش هایش را می شمارم.انگار ضربان قلبم نیز عوض شده و به جای آن صدای همیشگی نام کسی را با هر تپش تکرار می کند! سرم را به شیشه هواپیما چسباندم و زیر لب آه کوتاهی کشیدم. مجبورم برای مدتی از دیدن آن چشمان جادویی دست بکشم و راهی سفر شوم. حال برادرم مساعد نبود و جز من و آرش هیچ کس از موضوع خبر نداشت. از اینکه تمام وقتم برای خانواده ام سپری میشود ناراحت نبودم اما از مشکلاتی که هیچ وقت پایانی نداشت کم کم داشتم به ستوه می آمدم. پدرم، پرنیان بزرگ که از بزرگی تنها نامش را یدک می کشید مدتها بود که دیگر کاری به کار هیچ کدام از اعضای خانواده اش نداشت و خواسته و ناخواسته تمام امور خانه با شروع بیماری مادرم،که مسببی جز رفتارهای ناشایست پدرم نداشت ، به من واگذار شد. همین چند روز پیش بود که بهناز، خواهرم بزرگم چمدانش را بست و پا روی تمام زندگی اش گذاشت و راهی زندگی با مردی شد که او را به تمام خانواده اش ترجیح داد!و پدرم تنها عکس العملی که نشان داد این بود که او را از ارث محروم کرد! و مگر ارث این خاندان شوم جز نکبت و سیاهی چیز دیگری هم داشت که بهناز از آن محروم شده باشد؟! هواپیما با تکان های شدید فرود آمد و مسافران یکی , یکی و منظم مشغول پیاده شدن از هواپیما شدند. چمدان کوچکم را تحویل گرفتم و از فرودگاه بیرون رفتم . عینک آفتابی ام را از روی بینی بالا زدم و بلافاصله چشمم به اتومبیل فورد قرمز آرش که درست در چند قدمی ام پارک بود ، افتاد. آرش در اتومبیل را گشود و همان طور که یک دستش را از لبه بالای در به سمت بیرون آویزان کرده بود با لبخند ،چشمکی به نشانه خوش آمد گویی نثارم کرد. _اوه, اوه, اوه , آفتاب از کدوم طرف در اومده، مستر آرش؟ پیشباز من اومدی؟ خبریه؟ لبخندش عمیق تر شد _باز تو دو روز رفتی ایران , بلبل زبون شدی؟ بده اومدم دنبالت؟ سوار ماشین شدم و روی داشبورد رینگ گرفتم _بله برونه, گل می تکونه, دسته به دسته، دونه به دونه، شاه دوماد! افشین لب پاینش را زیر دندان گرفت و چشمهایش را گشاد کرد و با شیطنت سر تکان داد _آخ , آخ ، آخ ، ببین چه بلایی سر رفیقم اومد، چهار روز رفت ایران و برگشت واسه من بله برون می خونه! بلند و از ته دل خندیدم _من که گزارش لحظه به لحظه اش رو بهت داده بودم قربان! دستش را به نشانه خاک بر سرت به سمتم پرتاب کرد _خاک بر سرت بهنام, عاشقیت هم مثل آدمیزاد نیست، ی ماه اونجا بودی خب جای اینکه عین دیوونه ها هر روز بری دزدکی تماشاش کنی میرفتی با دختره حرف میزدی دیگه ! عاشقی؟ یعنی حسی که در قلبم موج میزد نامش عشق بود؟ نمی دانم عشق است یا نه اما هرچه که بود مثل آتشی که سرد نمی شود به طرز عجیبی وجودم را می سوزاند! نگاهش کردم و آه کشیدم _چیه؟نگو روم نشد که محاله باور کنم تو یکی اهل این حرفها باشی روی شانه اش زدم و با خنده جواب دادم _هر چیزی ی وقتی داره پسر، من برای هر کاری شیوه خودمو دارم!
  10. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل دوازدهم /پارت 57 انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا مرا از پای در آورد . هوای شرجی و دم دار ژاپن، بیماری آسمم را تشدید کرده بود .معاملات پی در پی، مواد مخدر ،که دیگر حضور من از سوی طرف های معامله امری الزامی بود، بیماری اریون کیانوش و کیاوش ، نا پدید شدن امید و خانواده اش، همه و همه باهم متحد شده بودند تا طاقتم را تمام کنند! تا آنجا که بد و خوب و دوست و دشمنم را نتوانستم تشخیص دهم و یادم رفت که حمیدرضا همسرم نیست بلکه شیطانی ست که برای خود دنبال شریکی برای پلیدی هایش می گشت ، نه شریکی برای زندگی، و من با پای خود و احمقانه پا به دنیای کثیف او گذاشته بودم. داستان فال و جن و آیینه بینی تنها یک دام بود برای به قهقرا کشیده شدن من… **********************************کنار مادام نشسته بودم ، دوماهی میشد که هر روز به اتاق عجیب و غریبش میرفتم و ساعت های متمادی مشغول یاد گرفتن فال و آیینه بینی می شدم. پاهایم را دراز کردم و آه بلندی کشیدم . مادام درست کنارم نشست و دستی بر شانه ام زد . _ چیه؟ آه می کشی؟ خسته شدی؟ این کار خیلی از آدم انرژی می گیره نگران نباش طبیعیه! بوی تند عرق و چربی بدنش که بهم آمیخته شده بود ، بینی ام را پر کرد. کمی خودم را روی زمین کشیدم تا از او فاصله بگیرم _نه، خسته نیستم ، بیشتر بی حوصله ام ، هوا گرم شده، این سرفه ها امانم رو بریده، بچه ها هم مریض اند ، پرستارشون همیشه بالای سرشون هست اما فکرم رو خیلی درگیر کردن…راستش مادام از این زندگی بدم میاد! لبخند دندان نمایی تحویلم داد و از پشت ستونی که به آن تکیه کرده بود یک بسته سیگار بیرون آورد و مقابلم گرفت _بیا بگیر، ی سیگار دود کن بذار ی کم از این حال و هوا بیرون بیایی، حالا خوبه اینجا تنها نیستی برادرهات اینجان ، بچه هم که داری ، دیگه نمی دونم این دلتنگی و بی حالی برای چیه؟ یک نخ سیگار از پاکت بیرون کشیدم و همان طور که سرفه می کردم آن را آتش زدم و به لبم نزدیک کردم _ کاش نبودن، کاش هیچ کدومشون نبودن اونوقت شاید منم الان اینجا نبودم با تعجب سر تکان داد _یعنی چی؟ من از حرفهات سر در نمیارم آه سوزناکی کشیدم و کام عمیقی از سیگار لای انگشتم گرفتم , دو بار با کف دست آهسته روی قلبم زدم _درد دارم مادام، اینجا، توی این لعنتی پر از درد بی درمونه… هیچ کس نمیتونه بفهمه که چرا صدای طپش های این لعنتی برای من یعنی ریتم آهنگ بی غیرتی! فاصله ای را که میانمان ایجاد شده بود پر کرد و باز خودش را به من چسباند و دست روی شانه ام گذاشت _همه آدم ها توی سینه هاشون راز ها و حرفهایی دارن که هیچ کس ازشون خبر دار نیست دختر جون. دود سیگار را که بیرون دادم، حس کردم با تمام سیگارهایی که تا آن موقع کشیده بودم فرق دارد، انگار با همان اولین پک آرامشی توأم با گیجی به رگ هایم تزریق شد. تک سرفه ای کردم و لبهایم خود به خود جمع شد و یک تای ابرویم بالا رفت _مادام این چه مارک سیگاریه؟ خنده مرموزی بر لبش جا خوش کرد _این سیگار مخصوص خودمه، خودم درستش می کنم، هروقت حال تورو داشته باشم یکی میکشم ، آرام بخشه ، خیلی آدمو آروم میکنه… پک عمیق تری زدم، راست میگفت آرام بخش بود، با هر پک آرامشی خلسه مانند را برایم به جای می گذاشت! خلسه ای که خوب توانست برای همیشه سایه آرامش را از زندگیم محو کند! سیگار آرام بخش و دست ساز او مخلوطی از حشیش و چند مخدر قوی بود که عصاره مرگ را قطره، قطره بر کالبد بی روحم تزریق می کرد!
  11. چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی فصل اول / قسمت 10 نگاهی به ساعت مچی ام انداختم دیر شده بود، خیلی دیر، مرلین مونرو محبوبم حتما تا الان به خانه رفته بود ومن دیگر امروز محال بود تا بتوانم مثل هر روز دزدکی و مشتاق برای چند لحظه نگاهش کنم! اما فردا حتما به دیدارش خواهم رفت . حتما خواهم رفت. مگر این قلب لعنی بدون دیدار او لحظه آرام می گیرد؟ آرش چندین بار در این هفته تماس گرفته بود و خواسته بود تا آخر هفته حتما خودم را برای یک معامله بزرگ به او برسانم. برای جمعه بلیط برگشت گرفته بود و تا آن روز فقط دو روز دیگر فرصت داشتم تا روح عاصی ام را در برکه نگاه زیبای مرلین مونرو زیبا سیراب کنم. اما مگر این روح درگیر و این قلب به زنجیر کشیده شده ام با این چیزها آرام می گرفت؟ دیگر اختیارم دست خودم نبود . هر روز رأس ساعت مقرر پاهایم به سوی آن خیابان و آن دانشگاه به حرکت در می آمد و چشم هایم آنقدر مشتاق و بی تاب , خیره خیره از دور نگاهش می کرد که حتی حاضر نبودند به اندازه یک پلک زدن به خود استراحت دهند و دست از تماشای آن فرشته رویایی بردارند! آه بلندی کشیدم و به سوی اتاق خوابم روانه شدم .خودم را روی تختخواب انداختم و به پشت دراز کشیدم. دستم را روی پیشانی گذاشتم . پا روی پا انداختم و چشمهایم را بستم . تمام حواسم را جمع کردم تا بتوانم پشت پرده پلک هایم تصویر زیبای او را مجسم کنم. اما افسوس که صدای ضربه ای که به در اتاق خورد تمام تمرکزم را بر هم زد. صدای قدم های موزون و هماهنگ بهدخت را خوب می شناختم . آهسته کنار تختم آمد و سرش را روی صورتم خم کرد _بهنام جان خوابیدی؟ بی آنکه چشم هایم را باز کنم جوابش را دادم _ سرم درد می کنه دراز کشیدم، باز چی شده؟ لبه تختم نشست و دست روی دستی که بر سینه گذاشته بودم ، گذاشت _ بهنام یعنی بهناز واقعا رفت؟ لبخند کجی زدم _مگه رفتن الکی هم داریم؟ آه کشید _مامان حالش خیلی بد شد، ساره بهش آرام بخش زد . با زور تونستیم بخوابونیمش دستم را چرخاندم و انگشتهایم را از زیر در انگشتهایش قفل کردم _بهی جان قصه چی رو می خوری تو؟ کارشون همینه دیگه , این همه آدم اینجا دور خودمون جمع کردیم و ماهی فلان تومن بهشون میدیم که چی؟ اگه مامان مریض نبود چه احتیاجی به این همه کلفت و نوکر و پرستار و کوفت و زهرمار داشتیم؟ چشمهایم را تا نیمه باز کردم.شروع به مکیدن لبهایش کرده بود _مامان داره روز به روز حالش بدتر میشه اما انگار هیچ کس دردشو نمیفهمه، از درون داره ویرون میشه اما واسه هیچ کس مهم نیست , همه فقط به فکر خودشون هستن , بابا که اصلا انگار مارو نمیبینه, تازه حالا که تو هستی روزگار خوشمونه, دو روز دیگه که بری اوضاع بدتر هم میشه، راستش من به بهناز حق میدم که اینجارو ول کنه و بره دنبال زندگیش روی تخت نیم خیز شدم. در این خانه چه خبر بود؟.مثل اینکه در همه قلب ها طوفان به پا شده بود. چشمانم را برایش تنگ کردم و گره ای بر ابرو هایم انداختم _چیه؟ انگار تو هم بدت نمیاد ول کنی و بری؟ _من؟ من کجا رو دارم که برم؟اما بهناز… به میان حرفش دویدم _بهناز بی بهناز، بهناز دیگه مرد… دیگه نمیخوام از دهن یکیتون حتی اسمشو بشنوم. کسی که خونواده شو ول کنه و بره دنبال ی آسمون جل بی سر و پا دیگه پرنیان نیست. فهمیدی چی گفتم؟. نظر بابا هم دقیقا همینه که بهت گفتم. پس پاشو برو بیرون بذار ی دقیقه کپه مرگمو بذارم بلکن این سردرد کوفتی آروم بشه…
  12. چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی فصل اول /قسمت 9 دستم را روی قلبم گذاشتم و فشار دادم . چشمان گرد و سیاه بهناز فوری به سمت دستم چرخید و نگاهش روی قلبم ثابت ماند _بهنام؟ قلبت درد میکنه؟ نگاهش نکردم. می ترسیدم نتوانم بر خشمم غلبه کنم و چیزی بگویم که قلب مهربانش را آزرده کند _چیزی نیست سرش را سمت شیشه ماشین کج کرد _از دست من ناراحتی؟ ما فقط می خواستیم باهم صحبت کنیم ، مگه من چی کار کردم که همتون مثل طاعون زده ها باهام رفتار می کنید ؟ نفسم را با صدا و تند بیرون دادم _ بهناز خودتو به خریت نزن لطفا! در این مورد حداقل هزار بار با هم صحبت کردیم، بارها و بارها بهت گفتم این آدم به درد تو نمی خوره ولی دقیقا مثل آدم های کور و کر رفتار میکنی انگار نه ما رو میبینی و نه می شنوی که داریم بهت چی می گیم! سرش را پایین انداخت و مشغول بازی با لبه تور پیراهنش شد _دوستش دارم بهنام ، اونم منو دوست داره ، چرا به خاطر بی پولیش تحقیرش می کنید ؟ کلافه و عصبی به تمام اعضای صورتم چین انداختم _حرف مفت نزن بهناز خودت هم می دونی که لااقل حرف من یکی هیچ وقت به خاطر پول نبوده… _پس چی؟ به خاطر چی اینقدر باهاش مخالف هستی؟ لبم را زیر دندان گرفتم _کله اش بوی قورمه سبزی میده… آه کوتاهی کشید _خب ، تحصیلکرده ست، روشن فکره ، جامعه شناسی خونده ، افکارش با بقیه فرق می کنه، اصلا من مجذوب همین افکار متفاوتش شدم … پوزخندی زدم _عجب! آخر دختر توی این مملکت اصلا کسی فکر هم میکنهکه حالا روشن باشه یا تاریک؟ تو مجذوب افکارش نشدی تو رو خام زبون بازی و حرافیش کرده! با دوق ممتد منصور ، باغبان مخصوص باغ پشتی ، دوان ، دوان سمت در بزرگ و سیاه عمارت آمد و دو لنگه در را با سر و صدا زیاد از هم گشود. پایم را روی پدال فشار دادم و تا جلوی عمارت رفتم. در خانه سکوت محض برپا بود و جز صدای بشقاب و قشق هایی که برای نهار در آشپزخانه روی هم چیده و مهیا میشد هیچ صدای دیگری به گوش نمی رسید . با صدای فریاد گونه ام بهدخت را صدا زدم . بلافاصله در اتاقش را گشود و با آن دمپایی های حوله ای اشبا حالتی شبیه دویدن خودش را به من و بهناز که دستش در دستم بود و و سط سالن پذیرایی ایستاده بودیم رساند _چی شده بهنام؟ چرا داد میزنی؟ مامان تازه خوابیده! لب بالایم را کج، بالا دادم و حالتی شبیه پوزخندبه آن دادم _از بس که همیشه مامان خواب بوده و بابا بالای سرمون نبوده به اینجا رسیدیم دیگه بهدخت با حالتی خاص چشمهای درشت و خمارش را بالا و پایین برد و بهناز را مه سرش پایین بود ، ور انداز کرد _باز دیگه چی شده؟ با کتف تنه ای به شانه بهناز زدم _بهش بگو دیگه، مگه همه.جیک و پوکتون با هم نیست؟ خب بهش بگو کجا بودی و با کی قرار داشتی؟ دندانهای بالایش را محکم روی لبهای پایینش فشار داد طوری که لبش سفید شد . به چشمان منتظر بهدخت نگاه کردم و بهدخت را کمی به سوی او که رو به رویمان ایستاده بود هل دادم _بیا اینو ور دار ببر توی اتاقت تا شب دیگه نمی خوام هیچ کدومتونو ببینم بهدخت سرش را به سمتم چرخاند و با زحمت و ترس جمله ای را که انگار صد بار در ذهنش تکرار کرده بود بر زبان راند _بهنام ، من دوستش دارم با کف دست محکم به پیشانی ام کوبیدم _آخه نفهم، چی رو دوست دا ی؟ تو اصلا حالیته داری چه غلطی می کنی؟ این مرتیکه رو چقدر مگهمیشناسی که دوستش داشته باشی؟منو با این حرفهات دیوونه نکن بهناز، این پسره فقط دنبال پول توست، بیست سالته کی پس می خوای بفهمی ؟ هان؟ کی؟ بهناز نگاهی به بهدخت که انگشتهای دستش را در هم قفل کرده بود و آن ها را می چلاند انداخت . نمیدانم چه چیزی خس کرد که انگار شهامت پیدا کرد تا در مقابل من بایستد و از عشقش دفاع کند . _هیچ کس احتیاجی به پول ما نداره، این تو و بابا هستید که خیال می کنید تمام مردم دنیا دهن باز کردن تا این ثروت رو یک جا ببلعن! عصبی یک گام به سویش برداشتم و خیره نگاهش کردم. ابرویم را بابا دادم و چشمانم را تنگ کردم _اگه راست می گی برو چمدونت رو جمع کن و راهتو بکش و از این خونه برو، ببینم اونوقت این بچه سوسول پر رو باز هم تو رو می خواد یا نه؟ بهناز با عجله سمت اتاق دوید و پشت سرش بهدخت به دنبال او روانه شد و اندکی بعد با یک چمدان قرمز چرمی مقابلم ایستاد _من میرم آقا بهنام، میرم تا به همتون ثابت کنم زندگی کنار آدمی که دوستش دارم برام از این کاخ پر از نکبت شما برام خیلی با ارزش تره… پوزخند دندان نمایی زدم _ سینما زیاد میری، فیلم مزخرف هم زیاد می بینی! دو روز که از این ناز و نعمت دستت کوتاه بشه و به جای کلفت و نوکر مجبور بشی از صبح تا شب توی خونه اش جون بکنی هم عاشقی یادت میره هم این مزخرفات! صدای کشیدن شدن چرخ های ویلچر مادرم روی سنگ های کف پذیرایی ناخواسته نگاهم را به آن سو کشانید . بهدخت فوری خودش را به او رساند و رو به روی چرخ های سیاه ویلچر او زانو زد _مامان جون چرا از اتاقت اومدی بیرون ؟ نگاه تندی به رخساره که دسته صندلی ویلچر در دستش بود اندتخت _برای چی مامانمو از اتاقش آوردی بیرون؟ دخترک در خودش مچاله شد _به خدا خودشون گفتن خانم مادرم بی توجه به همه فقط نگاهش را روی چمدان قرمز بهناز متمرکز کرده بود و دستهایش را گنان روی دسته های چرمی صندلی اش فشار می داد که سفید شده بودند. سنگدل شده بودم. سخت تر از سنگ و سرد تر از مرده ای بی روح , نه نگاه ملتمس بهدخت را دیدم ، نه حال پریشان مادرم و نه صدای تپیدن های قلب عاشق بهناز ، هیچ یک نتوانست بر تصمیم که گرفته بودم تاثیری بگذارد با دست به سمت در بزرگ خروجی اشاره کردم _به سلامت…
  13. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل دوازدهم/پارت 56 چشمانم را دور تا دور اتاقک چوبی و ساده مادام با تعجب چرخاندم. جای عجیب و نسبتا ترسناکی به نظرم آمد. بوی عودهایی که چعار گوشه اتاق مشغول سوختن بود مشامم را پر کرد. حس کردم در آیینه قدی و برنز قدیمی انتهای اتاق تصاویری مبهم و تار شبیه حرکت امواج در حال رقصیدن هستند. چشمهایم را مالیدم و دوباره به آن نگاه کردم. پایین آیینه چند شمع قالبی بزرگ ،روشن بود و پارافین ذوب شده آن روی پارک ،خشک بود و به نظرم می آمد که از انباشته شدن آن ها تصاویر عجیب و غریبی تشکیل شده است. صدای مادام که از پشت سرم شنیده می شد کمی مرا ترساند و شانه هایم بالا پرید . _خوب و دقیق به آیینه نگاه کن . چیزی میبینی؟ ترسی توأم با دلهره بر جانم افتاده بود. آب دهانم را با صدا قورت دادم و باز هم به تصاویر گنگ و مبهم آیینه چشم دوختم _انگار چندتا تیکه ابر روی این آیینه می رقصن ولی من هیچی نمی تونم ببینم . گردنبند پر مهرش را از گردن چاق و کوتاهش بیرون آورد و همان طور که به آن دست می کشید چیزهایی شبیه به ورد زیر لب زمزمه کرد و با چشمان بسته دوباره از من خواست تا به آیینه خیره شوم. از شدت وحشت زانوهایم شروع به لرزیدن کردن و ناگهان تصویری را در آن آیینه دیدم که باعث شد بی اختیار از ته دل جیغ بلندی بکشم . چشمانم سیاهی رفت و همان طورکه نام مادام را صدا میزدم از حال رفتم و با صدای افتادنم اندامم نقش بر زمین شد. سرم روی پاهای مادام بود و شانه هایم را می مالید و آهسته ،آهسته نامم را صدا میزد . چشمهایم را که گشودم . در بدنم احساس ضعف شدیدی می کردم . مثل اینکه هیچ انرژی در بدنم باقی نمانده بود. به چشمهای روشن مادام ، مات، مات نگاه کردم . لبخندی شیرین روی لبهای کوچک و سرخش آشیانه کرد _چرا ترسیدی دختر جون؟ من که بهت گفته بودم نباید از دیدن موکل های من بترسی . نفسم را تند بیرون دادم. انگار تازه یادم آمد مرتکب چه حماقتی شدم و نداسته و نشناخته دنبال این زن، که هیچ چیز از زندگی اش نمی دانستم راهی شدم. او به من گفته بود که چندین بار مرا در خواب دیده است و معتقد بود که با جنیان در ارتباط است و به دستور آنها به سراغ من آمده تا به قول خودش علمش را در زمینه احضار ارواح به من آموزش بدهد تا بعد از او من وارث این علم باشم! تند از جا بلند شدم و چهار زانو مقابلش نشستم. _ترس چیه خانم جون؟ داشتم قبضه روح می شدم، اصلا عجب غلطی کردم پا شدم دنبال تو اومدم اینجا… راستشو بگو تو کی هستی؟ با من چی کار داری؟ بازهم لبخند خاص خودش را زد و همان طور که گردنبندش را به گردن می آویخت جواب داد _بهت که گفتم موکل های من تو رو برای ادامه کار من انتخاب کردند . اگر زرنگ باشی و کمی باهوش چیزهایی بهت یاد میدم که زندگیتو زیر و رومی کنه مطمئن باش این علم ی روزی به کارت میاد ، روزی که بهش خیلی احتیاج داری . از چیزی نترس لیلا , فقط هرچی میگم خوب یاد بگیر ، خیلی خوب چشمهایم را تنگ کردم _چی رو باید یاد بگیرم؟ ارتباط با اجنه؟ ولم کن خانم جون ، منو چه به این غلط های زیادی … من ی سوسک می بینم از صد فرسخی جیغ می کشم حالا انتظار داری نیشمو باز کنم بشینم کنار تو از جن حرف بزنم؟! ورق هایی که در دستش بود با بی تفاوتی چند بار بر زد و به طرز خاصی مشغول چیدن آن ها روی زمین شد _ خوب حواستو جمع کن ببین بهت چی می گم و چی کار می کنم، می خوام بهت یاد بدم با این ورق ها فال بگیری ، اما این ی فال معمولی نیست، چیزهایی ما بین این کار بهت القا میشه که حتی خودت هم باور نمی کنی!
  14. چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی فصل اول/پارت 8 سمت در بزرگ پذیرایی پا تند کردم. هنوز تمام هوش و حواس پرنیان مشغول آن چراغ قدیمی و لوکس بود. سرم را به سویش برگرداندم _کاش بچه هات حداقل اندازه این آت و آشغالایی که دور خودت جمع کردی واست ارزش داشتن! بی آنکه نگاهم کند با همان غروری که همیشه در صدایش موج میزد جوابم را داد _ارزش نداشتید تا حالا ننه دیوونتونو گذاشته بودم گدا خونه، شما هم به جای اینکه توی اروپا کیف کنید و درس بخونید و با پول من آقایی کنید الان معلوم نبود چه حال و روزی داشتید! پوزخند مضحک نشته بر لبهایم ، سر و چانه ام را همزمان با هم تکان داد. _آخه جناب پرنیان جالبش اینجاست که باید دید ،اگر همین ننه به قول تو دیوونمون نبود تو اصلا این جلال و جبروتو داشتی که حالا بتونی به خاطرش سر ما منت بذاری؟ منتظر جواب نشدم. عجله داشتم . در را با شتاب بستم و بیرون زدم. صادق هنوز با دقت مشغول واکس زدن کفش هایم بود. کفش ها را از دستش گرفتم و پا کردم و با عجله از پله ها پایین فتم. از کنار قفس بلکی که رد شدم شروع به پارس کردن نمود. انگشت اشاره ام را روی بینی گذاشتم _هیش، چیه پسر؟ آروم باش ، آروم ، دمش را برایم تکان داد. زوزه ای کشید و دوباره آرام گوشه قفس نشست. رفتارهای عجیب بهناز بدجور ذهنم را درگیر کرده بود. می دانستم که فکر و ذهن و دلش به تازگی درگیر پسر جوانی ست که تنها دارایی اش یک مدرک دانشگاهی ست!پسری که خودش را جامعه شناس می دانست و روشن فکر و این منور الفکر بودنش دل خواهر دردانه ام را چنان گرفتار این افکار پوچ کرده بود که آرام و قرار را از او ربوده بود. چند بار تعقیبش کرده بودم و دقیقا می دانستم وقتی این طور سراسیمه و پنهانی از خانه بیرون می رود قرار است کجا برود! پایم را بیشتر روی پدال گاز فشار دادم . ماشین را کمی با فاصله از کافه نادری پارک کردم و همان جا منتظر ماندم. نیم ساعت بعد پسرک لاغر اندامی که کت و شلوار سر مه ای راه داری تنش بود و به محض اینکه جلوی کافه رسید عینک آفتابی اش را با عینک طبی فریم فلزی اش که از جیب بغل کتش آن را بیرون آورد ،عوض کرد. شیشه عینک را با دستمال پاک کرد و آن را به چشم زد و داخل کافه شد. از ماشین پیاده شدم و درهای آن را قفل کردم و بالافاصله پشت سرش وارد کافه شدم . صندلی رو به روی بهناز را که بیرون کشید . بهناز از دیدن من که پشت سر پسرک ایستاده بودم ، رنگ صورتش چنان پرید و وحشت زده دست سمت دهانش برد که پسرک بی اختیار سرش را به پشت چرخاند و بلافاصله با هم رخ به رخ شدیم. سینه به سینه اش ایستاده بودم و تا به خودش بجنبند مشتی محکم حواله صورتش کردم که روی بینی اش جا خوش کرد و خون از آن سرازیر شد. همین که دست سمت یقه ام بردم بهناز جیغ بلندی کشید _بهنام تو رو جون مامان ولش کن، ببین همه دارن نگاهمون میکنن، وای خدا آبرومون رفت ! نگاه تندی به او انداخت. هیچ وقت چنین حالی نداشتم.آدم متحجری نبودم که بخواهم به خاطر یک قرار ساده که البته شاید در آن زمان برای هیچ خانواده ای قابل قبول نبود ، جنجال راه بیندازم. اما مدتی بود که آن پسرک را زیر نظر داشتم و می دانستم هدفش از این قرارهای مخفیانه تنها سودجویی از بهناز بود .ناخاسته چنان بر آشفته شده بودم که مثل پسرهای محله های پایین شهر تهران با آن پسرک بی سر و پا دست به گریبان شده بودم. نگاه تندی به بهناز انداختم. هنوز یقه پیراهن پسرک در چنگم بود و آن را می فشردم. _دنبال آبروی خانواده ات بودی با همچین آدمی توی همچین جایی قرار نمی ذاشتی! نگاه پر از خواهش بهناز روی دستهایم جولان میداد و سکوت پسرک مرا مستعصل کرده بود . دستم شل شد و یقه پیراهنش را رها کردم. حتی به صورت بهناز نگاه هم نکردم.با دست سمت در کافه اشاره کردم _ راه بیوفت…
  15. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل دوازدهم/پارت55 رفتن ناهنگام و بی خبر امید و خانواده اش از یک سو و اتفاقات اخیر و حالتهای جنون آوری که در اثر مصرف زیاد مخدر به حمیدرضا دست می داد از سوی دیگر وضعیت روحی و روانی ام را به شدت بهم ریخته بود. حوصله حرف زدن با کسی را نداشتم . معمولا در لاک تنهایی خودم فرو می رفتم و یا مدتها به نقطه ای خیره می شدم و به ذهنم به دور دست ها سفر می کرد. به تازگی در کلوپ زنانه ای که در آن آموزش رقص می دادم با زن میانسال و فربه و سفید رویی به نام مادام فاریو آشنا شده بودم که به شدت مرا تحت تاثیر خودش قرار داده بود. از همان روز اولی که دیدمش با آن گردنبند درشت و پر مهره ای که در گردنش بود توجه ام را به خودش جلب کرد. برای زنی به سن او آن هم با قدی کوتاه و هیکلی فربه ، مراجعه برای آموزش رقص عربی کمی که نه، بسیار تعجب آور بود. پشت میز مدیریت نشسته بودم و سرم پایین بود و مثل همیشه واکمن به گوش مشغول حساب و کتاب در دفترچه شخصی ام بودم که سایه موهای فر فری و پریشانش را بر رویصفحه سفید دفتر حس کردم . سرم را که بالا آوردم بلافاصله نگاهم روی گردنبد عجیبش با آن دانه های درشت خر مهره آبی ،متمرکز شد و بر صفحه طلایی جسمی مدور و پر نوشته با خطی خاص ، که وسط گردنبند خودمایی میکرد ، خیره ماند. زن سفید رو دست کوتاه و چاقش را به سویم گرفت و با لحجه ای خاص گفت _من مادام فاریو هستم خانم، اگر ممکنه می خواستم باهاتون کمی صحبت کنم. اینکه فارسی را با لحجه ارمنی صحبت می کرد برایم جالب بود اما بیشتر از هر چیز حضورش در آن سالن بود. چینی به پیشانی ام نشست _شما ایرانی هستید؟ لبخندی روی لبهای پهنش نشست . چقدر چشمهایش مرموز به نظر می آمد. نمی دانم چرا قدرت آنکه مستقیم به چشمانش نگاه کنم را نداشتم! _حتما ایرانی هستم که میتونم با شما فارسی صحبت کنم . من از ارامنه جلفای ایران هستم . موضوع در نظر پیچیده تر شد. این زن با این شکل و شمایل خاص آن هم در ساعتی که باشگاه تعطیل شده بود و کسی در آن حضور نداشت چه کار واجبی می توانست با من داشته باشد؟ _مدیریت باشگاه یکی ، دوساعتی میشه که رفته ، باید بگم منم داشتم می رفتم پس بهتره هر کاری کهدا ید بذارید برای فردا صبح کف هر دو ستم را روی میز گذاشتم و همین که خواستم از جا بلند شوم ناگهان مچ دستم را محکم با دست گرفت و شروع به فشردن آن کرد. از حس دردی که بر مچ دستم نشست ، چهره در هم کشیدم. _هی خانم؟ هیچ معلومه داری چی کار می کنی؟ دستمو شکستی، چته؟ به چهره اش حالت خاصی داد. به ابروهای کمرنگ و کم پشتش گره ای انداخت. _نترس دختر جون ، من ناجی تو هستم ، اومدم چیزی رو بهت بگم و کاری برات انجام بدم که می تونه زندگیتو از این رو به اون رو بکنه! کمی ترس آمیخته با اضطراب بر جانم رخنه کرد. _شما کی هستید؟منو از کجا می شناسید؟ لبخند کجی زد _گفتم که من مادام فاریو هستم. تو رو هم از طریق…، کمی مکث کرد انگار برای حرفی که می خواست بزند تردید داشت . دستیروی مهره های گردنبندش کشید و نفسی تازه کرد و ادامه داد _من تورو از طریق موکل هام می شناسم! لبهایم به سمت بالا جمع شد با ابهام سر تکان دادم _موکل دیگه کیه؟ من اینجا غریبم خانم. هیچ کسی رو هم نمی شناسم که بخواد منو به شما معرفی کنه چشمانش را تنگ کرد و با ناخن های بلند و سوهان کشیده اش زیر نرمه گوشش را خاراند و همزمان با این عمل انگشتر درشت و براقش و طلایی اش را در معرض دیدم قرار داد. _موکل ها انسان نیستن دختر جون!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×