رفتن به مطلب
Added by Amir

maryamalikhani

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد maryamalikhani در 23 بهمن 1396

maryamalikhani یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

3,660 بار تشکر شده

درباره maryamalikhani

  • درجه
    نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,280 بازدید کننده نمایه
  1. سلام دوست گلم

    ببخشید دوست گلم من نمی دونستم چه طوری میشه به آیدی که زحمت کشیدی و بهم داده بودی پیام بدم برات پیغام هم گذاشتم اما فکر کنم متوجه اون نشدی , خواستم اینجا هم ازت تشکر کنم و هم راهنمایی بگیرم برای ارسال پیام که ی وقت این تاخیر ارسال پیام حمل بر بی ادبی نشه.

    ممنونم دوستم 

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. maryamalikhani

      maryamalikhani

      بزرگواری خانمی 

    3. Lunatic

      Lunatic

      وظیفه است گلم:wetkissf:

    4. maryamalikhani

      maryamalikhani

      وظیفه نیست دوست گلم لطف می کنی , منو شرمنده کردی عزیزم . 

      باز هم ازت ممنونم :heartshape2:

  2. چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی فصل سوم/قسمت۲۹ آهسته پلکان مارپیچ را ویلا را به سمت اتاق دریا طی میکنم و وارد اتاق می شوم تا همه چیز را برای ورودش آماده کنم. پرده زخیم اتاق را می کشم و ملحفه سفید روی تختخواب صدف مانندش را مرتب می کنم. نور اتاق را کم می کنم و دستگاه پخشی را که به بلندگوهای چهار گوشه اتاق متصل است را روشن میکنم تا صدای امواج به آرامی در فضای اتاق بپیچد. دو دستم را از هم باز می کنم و به کشتی دکوری به گل نشسته گوشه اتاق تکیه می زنم و همه چیز را از نظر می گذرانم. در نظرم همه چیز برای ورود بی قراری می کند , حتی ماهی قرمزی که با شتاب در آکواریوم شیشه ای کف اتاق ,از زیر پایم رد می شود! لبخند خاصی بر لبم می نشیند و بی سر و صدا اتاق را ترک می کنم . جایی گوشه سالن نشیمن ما بین وسایل استتار کرده ام و یک ساعتی میشود که منتظر خروجش از اتاق هستم. صدای بسته شدن در که به گوشم می رسد , نفسم در سینه حبس می شود. شک ندارم که به سوی اتاق دریا خواهد رفت! فقط خدا کند که بتواند به وجود این اتاق در زیر ساختمان پی ببرد. می دانم که دختر باهوش و کنجکاوی است و حتما از روی نشانه ها اتاق مخفی زیر ساختمان را پیدا خواهد کرد. آهسته به دنبالش روان می شوم , پلکان مارپیچ را تا پله آخر طی می کند و مسیر مخفی را می یابد به نظر کمی ترسیده اما دنبال سر این مار چنبره بسته به دور ساختمان است تا بتواند وارد اتاق شود. راهرو تاریکی را که به اتاق منتهی می شود طی می کند و با دیدن سر طلایی ماربا چشمهای یاقوتی تیره که در واقع در اتاق دردهانش تعبیه شده است, وحشتزده یک گام به عقب بر میدارد و نا خواسته با من که درست پشت سرش ایستاده ام بر خورد می کند و جیغ بلندی می کشد و باعث می شود تا بلافاصله دستم را روی دهانش بگذارم _هیش, دختر چته؟ چرا جیغ میزنی؟ می خوای همه رو کشونی پایین؟ کف دستم را گاز آهسته ای می گیرد و این بار من هستم که عقب می پرم و دستم را در هوا تکان می دهم _نگفته بودی گاز هم می گیری؟ کمی از حضور من خجالت زده به نظر می رسد . خودش را عقب می کشد و سر پایین می اندازد _ببخشید ابروهایم بالا می پرد _برای کدومش ؟ اینکه گازم گرفتی یا اینکه بی اجازه و یواشکی اومدی اینجا؟ تند و تیز نگاهم می کند _اون که حقت بود داشتی خفه ام می کردی خب! , من یواشکی نیومدم, رسیدم ته پلکان دیدم ی راه دیگه داره کنجکاو شدم ببینم به کجا می رسه که سر از اینجا در آوردم! لبخند خاص و پر معنایی به لب می آورم و سر تکان می دهم _پس چرا وقتی منو دیدی ترسیدی؟ مثل بچه ای جسور لب ور می چیند _خب عین عجل معلق ی هو پشت سرمظاهر شدی منم ترسیدم , اینجا اصلا ی طوریه , این مار طلایی با اون چشمای قرمزش انگار زل زده به چشمای آدم و می خواد ببلعدش! بلند, بلند می خندم _مار غلط کرده چشمش دنبال همچین طعمه ای باشه! در میان چشمان حیرت زده اش دست سمت چشمان مار بردم و آن ها را فشردم تا در باز شود و از قالی قرمز باریکی که یاد آور زبان مار است بگذریم و به اتاق برسیم . دستم را به سویس دراز می کنم _بیا دیگه , مگه نمی خواستی ببینی چی اینجاست؟
  3. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل پانزده/قسمت۸۳ "مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب که نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب" آخرین برگ درخت چنار کنار پیاده رو نزدیک بیمارستان بر زمین می افتد و پاییز تمام هستی من و آن درخت پیر را یک جا به یغما می برد. در کنارش پاییز برایم رنگارنگ ترین فصل سال بود و من بی او از پاییز و غم سنگینش بی زارم. روی آخرین پله بیمارستان نشسته ام و مثل دیوانه ای گیج چشمهای متورم و گود رفته ام را به آن آمبولانس سیاه که برایم حکم عفریت مرگ را دارد، دوخته ام. سید زیر شانه های حاج یوسف را گرفته است و جاجی پاهای ناتوانش را روی زمین می کشد و همراه او به سمت آمبولانس می روند. لاله آنقدر ناله زده است و به سر و صورتش کوبیده که دیگر هرچه فریاد میزند , صدایی از گلویش بالا نمی آید. چشم حاجی که من می افتد محکم بر سرش میزند و ناله زنان تمام حرفهایی را که در این سال ها در دلش نگه داشته بود ,بیرون می ریزد _بهت گفتم این بچه ها دست من امانت اند, نگفتم لیلا؟ _بهت گفتم آرزوی دامادیشو دارم , یادت میاد؟ _گفتی پای امید هستی, گفتی دوستش دارم حاجی, یادته؟ چی شد پس؟کی پای این عشق موند و تاوان داد؟ امیدم غیرت داشت , انقدر درد ریخت تویخودش و دم نزد تا مغز استخونش از این درد لعنتی سوخت, بچه ام درد کشید لیلا، همه عمرش درد کشید، نگاهش پر از حرف بود اما باز هم هیچی نگفت و آروم رفت! دو دستم را روی گوش هایم گذاشته ام و سرم روی زانوهایم است تا نه صدایش را بشنوم و نه او را ببینم. من تمام عمرم را به این خانواده مدیونم. حرفهایش چهره عریان و زشت حقیقتی تلخ است که من طاقت شنیدنش را ندارم. تمام این سالها را تنها به یک دلخوشی گذرانده بودم که روزی امی را خواهم یافت و از تمام دردهایم در فراغش برای او خواهم گفت و حالا که او را یافته بودم, بی آنکه کلامی میانمان رد و بدل شده باشد بزرگ ترین کیفر را برای گناهانم نصیبم کرده بود و من با قلبی آکنده از درد میان غریبه هایی که انگشت اتهام به سویم گرفته بودند, تنهای تنها شده ام . آن ها را همان جا رها می کنم و به جایی میروم که می توانم تمام حرفهایم را به امید بزنم! تمام حرفهایی را که هیچ وقت گوشی برای شنیدنش نیافتم! کوچه باغ خاطر هایم هنوز همان طور دست نخورده بکر و ناب باقی مانده است. باران همچنان با همان شدت شب قبل می بارد . نیروی عجیبی به پاهایم که ساعاتی قبل توان حرکت نداشت قدرت داده است. به سوی درختی که امید به آن تور بسکتبال بسته بود, می دوم . خدایا تور هنوز همانجاست , همان قدر بالا که فقط دستان پر توان خودش به آن می رسید تا توپ را از آن عبور دهد. صدای خنده اش عجیب گوشم را پر کرده و مرتب به دنبال تصویر او که هر لحظه در گوشه ای توپش را دریبل می کند و می دود, پلک میزنم و سر می چر خانم. خدایا دیوانه شده ام یا امید من اینجاست؟دست به درخت می گیرم تا بتوانم بایستم اما زیر دستم فرورفتگی حس می کنم و وقتی به آن می نگرم انگار همان فرورفتگی در قلبم حک می شود. هنوز قلبی را که امید بر تنه درخت کنده بود و نامهایمان را درونش جای داده بود, بر تنه قطور درخت خودنمایی می کرد! فریاد جگرخراشم, کلاغ سیاهی را که بر بلندترین شاخه درخت نشسته بود فراری داد _خدا, ای خدا, من که بهت قول داده بودم, پس کو امید تا ببینه سر قولم هستم؟ لبه جوی آب , روی زانو می نشینم و دست سوی آب می برم و دیوانه وار به صورتم آب می پاچم _امید آقا با من بد معامله ای کردی! بعد از این همه سال ی کلام حرف هم حق من نبود لی معرفت؟ نفس هایم چنان سخت بیرون می آیند که با هر دم و بازدمی قفسه سینه ام بالا و پایین می رود _به خدا نمی خواستم برم امید, دروغ گفتم , به همه دروغ گفتم تا پای نذرم با امام زاده اسماعیل بمونم, تا تو برای حاج یوسف بمونی , تا تو بمونی لعنتی می فهمی؟ پس چرا تو رفتی و من موندم با این همه درد؟ به خدا حقم نبود! مشت بر زمین می کوبم و فریاد می کشم تا شاید این درد کمی آرام شود اما خودم هم خوب می دانم برای دردی که بر جانم ریخته هرگز درمانی نخواهم یافت. به همان درخت پیر تکیه میزنم و روی قلب برجسته گردنبندی که از امید هدیه گرفته بودم با حسرت دست می کشم و ترانه محبوبش را با همان صدای گرفته و خس دار زیر لب زمزمه می کنم و اشک میریزم. چشم منبیا منو یاری بکنگونه هام خشکیده شد کاری بکنغیرگریه مگه کاری میشه کردکاری از ما نیاد زاری بکناون که رفته دیگه هیچ وقت نمیادتا قیامت دل من گریه میخوادهرچی دریا رو زمین داره خدابا تموم ابر های اسموناکاش می داد همه رو به چشم منتا چشام به حال من گریه کنناون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاتتا قیامت دل من گریه میخواتقصه ی گذشته های خوب منخیلی زود مثل یه خواب تموم شدنحالا باید سر رو زانوم بزارمتا قیامت اشک حسرت ببارمدل هیشکی مثل من غم ندارهمثل من غربت و ماتم ندارهحالاکه گریه دوای دردمهچرا چشمام اشکشو کم میارهخورشید روشن ما رو دزدیدنزیر اون ابرای سنگین کشیدنهمه جا رنگ سیاه ماتمهفرصت موندنمون خیلی کمهاون که رفته دیگه هیچ وقت نمیادتا قیامت دل من گریه میخوادسرنوشت چشاش کوره نمیبینهزخم خنجرش میمونه تو سینهلب بسته سینه ی غرق به خونقصه ی موندن ادم همینهاون که رفته دیگه هیچ وقت نمیادتا قیامت دل من گریه میخواد
  4. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل پانزده قسمت /۸۲ با وجود کوفتگی و دردی که در تمام بدنم دارم اما سوزش سوزنی را که در رگم فرو رفته به خوبی حس می کنم.سرم سنگین است . مثل این که تمام شهر روی سرم آوار شده است!نگاهم را به اطراف می چرخانم اما هیچ کس را نمیبینم. دست روی قلبم می گذارم و آهسته از روی تخت بیمارستان بلند می شوم. ولی آن سرم لعنتی زنجیری می شود که دستم را در بر گرفته و مانع حرکتم می گردد . چشمهایم را می بندم و رویم را از رگ درشت دستم که سرم به آن متصل است, بر می گیرم و با یک حرکت سریع سوزن را از رگم بیرون می کشم و بلا فاصله خون از آن جاری می شود. نمی توانم روی این تخت راحت و آسوده بخوابم وقتی نمیدانم چه بر سر امید آمده است! وارد راهرو بیمارستان که میشوم سرم گیج می رود . دست بر سر می گیرم و سمت اتاق سی سی یو میروم. از پشت شیشه چند بار به داخل سرک کشیدم و همه جای آن را از نظر گذراندم اما گمشده ام را نیافتم. نگاهی به ساعت بزرگ بیمارستان می اندازم که شش صبح را نشان می دهد و تصویری گنگ از اتفاقات ساعات گذشته در ذهنم چرخ می زند. تلو, تلو زنان خودم را به پذیرش می رسانم . دختری جوان مشغول مرتب کردن رزومه بیماران است _ببخشید خانم, مریضی که توی سی سی یو بود کجا بردن؟ امید نصرتی , به مدوم بخش منتقلش کردن؟همراهاشون چی ؟ نمیدونید کجا هستن؟ با تعجب و یک حس خاص نگاهم می کند . آب دهانش را با صدا قورت می دهد و با تردید می پرسد _چه نسبتی باهاشون داشتید ؟ بیشتر از اینکه به فکر فعل ماضی که به کار برده باشم به فکر این هستم که چه نسبتی با امید دارم . قبل از اینکه جواب او را بدهم در بزرگ ورودی اورژانس باز می شود و سید محمود سراسیمه سمت پذیرش می آید. آنقدر آشفته است که اصلا مرا نمی بیند ! _سلام سید, شما اینجا چی کار می کنید؟ نمیدانم احمق شده ام یا خودم را به حماقت زده ام که حتی لباس همیشه سفید سید را که با رخت سیاه معاوضه شده, نمی بینم! دستی بر محاسنش می کشد و سر به زیر می اندازد. _تو هم اینجایی؟ پس حاجی و لاله کجا هستن؟ پرستار هنوز ساکت است پشتش را به ما کرده و سعی می کند خودش را با کارهایش مشغول کند تا شاید به این ترتیب از جواب دادن به ما خلاص شود. با چهار انگشت روی میز پذرش می زنم و دوباره سوالم را برایش تکرار می کنم _خانم جواب منو ندادید, مریض مارو کجا بردن؟ همراهاش پس کجا هستن؟ _پدرش زیاد حالش مساعد نبود توی اورژانس بستریش کردن , خواهرش هم … جمله اش را نا تمام گذاشت و با دست به سمت لاله که از نمازخانه بیمارستان بیرون می آمد اشاره کرد _اوناهاش, اونم خواهرش سید محمود به سمت اورژانس پا تند کرد و من به سوی لاله ای که از ناتوانی در حال سقوط بود رفتم و قبل از اینکه نقش زمین شود , شانه هایش را با دست گرفتم و او را در آغوشم جای دادم . _لاله جان خوبی؟ پس امید کجاست؟ مرخصش کردن یا بردنش توی بخش؟ بغضش مثل زخم لاعلاجی که سر باز کند , می ترکد و صدای های, های گریه اش بلند می شود. _لیلا, بدبخت شدم, بی کس شدم, امیدم نا امید شد! امید رفت! بی چاره شدم لیلا! آنقدر گریسته است که صدایش دورگه شده. اما به قدری مفهوم است که بفهمم تمام هستی ام بر باد رفته است! دیگر نمی توانم لاله را نگه دارم , زانوهایم انگار خالی میشود و دستهایم بیشتر از هر زمان دیگری آشکارا میلرزد. محکم روی زمین می افتم و تازه صحنه های اتفاق هولاک شب گذشته جلوی چشمم شروع به رژه رفتن می کند. ملحفه ای سفید که روی بلند بالای مرا پوشانده, آخرین تصویر من از امید است! دو دستی بر سر میزنم . صدایم انگار میان حصار دندان هایم گیر کرده است. لال شده ام. فقط یک قطره اشک از گوشه چشم راستم به سمت بینی ام راه می گیرد و چشمانم به سمت لاله خیره و بی حرکت می ماند!
  5. جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست /قسمت 9 اینجا تگزاس است. شهری بزرگ و بی در و پیکر با آدم های جور و واجوری که انگار همه با هم غریبه اند.اینجا تگزاس است و من نوه نامی ترین خان کرد در میان هیاهوی این شهر گم شده ام. انگار چیزی به ذهنم تزریق کرده اند و هرچه را که مربوط به گذشته است از خاطرم زدوده اند. روزی هزاربار با خود تکرار کرده ام که "من میتوانم "و باور کرده ام که باید روی پایم بایستم و بی هیچ کس و هیچ چیز اتکا نداشته باشم. روزی که آن شبه سیاه پوش مرا در این دیار غربت که سیاهی اش حتی از بالاپوش او هم بیشتر بود، رها کرد و رفت , تنها چهارده سال داشتم اما در سخت ترین شرایط زندگی از پای ننشستم زیرا من روژان هستم نوه ارشد ارسلان خان! پس این بار هم من هستم که پیروز این میدان خواهم بود. عرق , آرام روی رگ های بیرون زده پیشانی ام به سمت شقیقه هایم راه می گیرد. حتی فرصت پاک کردن آن را هم ندارم . تند, تند نفس می کشم و سعی می کنم به هیچ چیز جز کاری که انجام میدهم توجهی نداشته باشم . حتی چشمهایی که خیره و بی حرکت نگاهم می کنند , نمی توانند تمرکزم را بر هم بزنند. در گاوصندوق آهنی و مدرنی که مقابلم قرار دارد , تقه ای می کند و در میان حیرت حاضران به آرامی باز می شود. آنا با همان لبخندی که کنج لبهای خوش فرمش جا خوش کرده است, دکمه کورنومتری را که در دست دارد , می فشارد و رو به آراز که نزدیک در خروجی با خونسردی , دست به سینه ایستاده است, لب میزند _سه دقیقه و سی ثانیه! نفس راحتی می کشم و گوشه لبهای پایینم را بالا میدهم . انگشتهایم را لای موهای کوتاه و پسرانه ام می کشم و شستم را به نشانه پیروزی به بالا می برم. کامران آه می کشد و سر به زیر می اندازد . گره ابروهای آراز انگار لحظه به لحظه عمیق تر می شود و نگاهش را ترسناک تر از همیشه می کند. فقط چند قدم با کامران که گوشه اتاق ایستاده است, فاصله دارد و همین فاصله را هم با چند قدم کوتاه طی می کند و خودش را به او می رساند. نزدیکش که می شود , دستهایش را از جیب شلوار فاستونی تیره اش بیرون می کشد و روی شانه کامران که هنوز سرش را بالا نیاورده , میزند _یک دقیقه و ده ثانیه عقب موندی کامران خان! عجیبه! خیلی عجیبه! تو مشابه این گاو صندوق رو قبلا توی زمان خیلی کمتری باز کردی! سرش را به گوش کامران نزدیک می کند _پروژه سن دیگو رو که یادت نرفته؟ کامران لب می گزد و آه می کشد _نمیدونم چرا اینطوری شد؟ ی جای کارم انگار می لنگید. تا به خودم جنبیدم زمان از دستم رفت! رفتار آراز برایم عجیب است مثل کسی با او حرف می زند که انگار به تمام زوایای شخصیتش اشراف کامل دارد و برخوردش سعی می کند چیزی را به او بفهماند . آهسته به سمت من می آید و نازی و آنا که جلوی من ایستاده اند و با نگاهشان مشغول کند و کاو سراپایم هستند , برایش راه باز می کنند . نزدیکم که می شود بوی عطر خاصش که شبیه بوی چوب صندل سوخته است , بیشتر مشامم را پر می کند. مثل چند ساعت پیشباز هم نگاهم نمی کند و فقط با آن صدای بم گوشنوازش یک جمله مهمانم می کند _به گروه ما خوش اومدی , بچه جون ! بچه؟ اینکه مرا با این لحن خطاب می کند به مذاقم خوش نمی آید _من بچه نیستم . آنا هین کوتاهی می کشد و نازی فورا لبش را زیر دندان می گیرد . آراز گردنش را سمت من کج می کند _ظاهرا خیلی چیزها رو باید یاد بگیری, اما قانون اولو خودم یادت می دم . وقتی باهات حرف میزنن لازم نیست فورا زبونتو به کار بندازی, سرش را به چپ و راست می گرداند و همان طور که پشتش را به ما می کند خطاب به نازی و آنا می گوید _وسایل این دختر رو ببرید طبقه پایین , اتاقش ما بین اتاق خودتونه! رفتارش و سکوت و فرمانبری سایرین حالم را بهم میزند . مثل این است که غرور سنگی اش دقیقا شیشه دلم را هدف گرفته است. قبل از اینکه از در خارج شود , یک لحظه می ایستد و انگشت اشاره اش را به سویم نشانه می رود _در ضمن اینو هیچ وقت فراموش نکن که من هر حرفی رو فقط ی بار میزنم !
  6. معرفی و نقد رمان چاه تنهایی | maryamalikhani

    با تشکر از نقد جامع و کامل شما منتقد گرامی نکاتی که فرمودید حتما رعایت میشه فقط لازم دونستم در مورد برخی از نکاتی که فرمودید ی توضیحی بدم و از راهنمایی شما در جهت بهتر شدن رمان استفاده کنم . شما اشاره کردید به اینکه چرا رمان از زبان سوگند نیست و دست نوشت های اون خونده نمیشه در حالیکه جلد اول رمان دقیقا دست نوشته های سوگند روایتگر داستانه و تمام وقایع و شخصیتهایی که شما بهشون اشاره کردید به طور کامل شرح داده شده و قرار بر این بود که جلد دوم همون داستان از زبان بهنام و شخصیت مرد نقل بشه و این بار شخصیتهایی که کمتر بهشون پرداخته شده و فضاهای جدید معرفی بشن و در واقع علت رفتارهای غیر اخلاقی و معماگونه بهنام از زبان خودش عنوان بشه اما مشکل اساسی که برای من به وجود اومده و تا خد زیادی منو به چالش کشونده اینه که چون این داستان مثل سایر رمانهایی که به عنوان جلد دوم نوشته میشه و ادامه رمان قبلیه نیست بلکه قراره همون رمان دوباره نویسی بشه اما از یک زاویه دید دیگه , اگر بخوام تمام ماجراهای قبل رو کامل شرح بدهم برای کسانی که جلد یک رو خوندند دیگه هیچ جذابیتی نخواهد داشت و از طرف دیگر عنوان نکردن برخی مطالب خوانندهای جدید رو دچار سرگردانی خواهد کرد و این موضوع باعث شده روند داستان کمی کند تر بشه تا بتونم بیشتر فکر و مطالعه بکنم . بهتون پیشنهاد می کنم اگر فرصت کردید جلد یک رو مطالعه بفرمایید و اگر پیشنهادی برای نگارش بهتر رمانم دارید بهم اعلام کنید که با حان و دل پذیرا هستم . در مورد سایر نکاتی هم که فرمودید حتما رعایت و اصلاح خواهد شد با تشکر از زحمتی که کشیدید
  7. با سلام خدمت همه دوستان و منتقدین محترم منتظر نقدهای سازنده شما هستم لینک رمان: http://forum.98ia.co/topic/20842-چاه-تنهایی-maryamalikhani/نام رمان : چاه تنهایی نویسنده :maryamalikhani کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه خلاصه رمان : در پی ازدواج بابک و پگاه راز زندگی سوگند و بهنام با خواندن دستنوشته های سوگند توسط بابک بر ملا می شود و بابک پدرش را زمانی می یابد که حس نفرت در او موج میزند اما در این میان بهنام حرفهای ناگفته فراوانی دارد … مقدمه: عشق! این گیاه پیچنده عجیب که هم درد است و هم درمان ، پس از تمام سالهایی که در مکتبش عاشقی کرده ام هنوز هم برایم همان ناشناخته ویرانگر است و تو از این درد چه میدانی؟ از حرفهایی که در دلم ماند و دردش با خونم عجین شد و در شریانم جاری گردید؟ تو از عشق چه میدانی؟ از زخمی که تا ابد بر دل میماند؟ از داغی که بر سینه می نشیند؟ از این بیماری مهلک ،آیا خبر داری؟ از همان تب و جنونی میگویم که نگاه زیبایت از پس چشمان دریایی و فریبنده ات بر جانم ریخت؟ همان نگاه که روزی برایش سرودم "هنوزت دوست میدارم تورا ای زاده مهتاب سیمین می پرستم"
  8. با سلام خدمت همه دوستان و منتقدین محترم منتظر نقدهای سازنده شما هستم لینک رمان: http://forum.98ia.co/topic/20842-چاه-تنهایی-maryamalikhani/نام رمان : چاه تنهایی نویسنده :maryamalikhani کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه خلاصه رمان : در پی ازدواج بابک و پگاه راز زندگی سوگند و بهنام با خواندن دستنوشته های سوگند توسط بابک بر ملا می شود و بابک پدرش را زمانی می یابد که حس نفرت در او موج میزند اما در این میان بهنام حرفهای ناگفته فراوانی دارد … مقدمه: عشق! این گیاه پیچنده عجیب که هم درد است و هم درمان ، پس از تمام سالهایی که در مکتبش عاشقی کرده ام هنوز هم برایم همان ناشناخته ویرانگر است و تو از این درد چه میدانی؟ از حرفهایی که در دلم ماند و دردش با خونم عجین شد و در شریانم جاری گردید؟ تو از عشق چه میدانی؟ از زخمی که تا ابد بر دل میماند؟ از داغی که بر سینه می نشیند؟ از این بیماری مهلک ،آیا خبر داری؟ از همان تب و جنونی میگویم که نگاه زیبایت از پس چشمان دریایی و فریبنده ات بر جانم ریخت؟ همان نگاه که روزی برایش سرودم "هنوزت دوست میدارم تورا ای زاده مهتاب سیمین می پرستم"
  9. سلام نویسنده عزیز.

    رمان شما نقد شده است. لطفا تاپیک نقد رمانتان را فعال کنید.

    1. maryamalikhani

      maryamalikhani

      درود بر شما 

      من متوجه نشدم کدوم رمانم رو فرمودید, سراب رد پای تو که تاپیک نقد داره و در خدمت همه دوستان منتقد هستم , جای مادرم زندان نیست هنوز به بیست و پنج پارت نرسیده که بتونم تاپیک بزنم اما اگر منظورتون رمان چاه تنهایی هست , من تاپیک نزدم تا اول جلدش آماده بشه اما امروز تاپیک نقد رو میزنم و با کمال میل منتظر نقدهای سازنده منتقدین هستم .

    2. Ravi

      Ravi

      بله رمان چاه تنهایی.

  10. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل پانزدهم/قسمت۸۱ _لیلا دیوونه بازی در نیار بیا زیر چتر,خیس ,خیس شدی بلند, بلند می خندم _باز بارون گرفت, آقای گربه خودشو زیر چترش قایم کرد که مبادا ی قطره آب بهم بخوره امید لب ور می چیند و با پوزخند نگاهم می کند _به خدا دست خودم نیست, از خیس شدن بدم میاد, چندشم میشه اصلا وقتی موهام خیس میشه تا این حرف را میزند , فاصله میانمان را که جوی آب کنار پیاده رو ست به سمت خیابان , طی می کنم و در چشم بر هم زدنی چتر را از دستش می قاپم و با شتاب می دوم . امید کلاسور چرمی سیاهش را بالای سر می گیرد و به دنبالم دوان , دوان می آید _وایستا ببینم , چترو کجا میبری؟ خیس شدم دیوونه چترش را وارونه در دست می گیرم و همان طور که می دوم و آن را می چرخانم ,گردنم را سمت او کج می کنم _چترو نمیدم , ما چتر لازم نداریم .حیف بارون به این خوشگلی نیست که روش چتر بگیریم؟ پایم به تکه سنگی که بر سر راهم افتاده , گیر می کند و تعادلم بهم میریزد و روی آسفالت خیابان فرود می آیم.امید به سمتم می دود. مشغول بهم ساییدن کف دستهایم هستم که امید بالای سرم حاضر می شود و کنارم زانو میزند _لیلا حالت خوبه؟ دست سر زانویم می کشم و با ناز نگاهش میکنم _زانوم خیلی درد گرفت دستم را از روی زانویم بر میدارد و آهسته مشغول ماشاژ دادن آن می شود _ببین چی کار می کنی؟ شلوار مدرسه ات سر زانوش پاره شد. حالا جواب مامانتو چی میدی؟نکنه زانوت پیچ خورده باشه؟ می تونی از جا پاشی؟ دست روی شانه اش می گذارم و از جا بلند می شوم _اوه, چه خبره؟ زمین خوردم دیگه ببین چه داستانی درست کرد!نگران نباش بادمجون بم آفت نداره زیر چشمی به موهای سیاهش که آب باران از نوک آن ها روی بلوز سفیدش چکه می کند, می اندازم و لبخند شیطنت آمیزی بر لبم می نشیند _امید خیس آب شدی که… می خندد و دستم را می گیرد تا راه بیوفتیم _فدای سرت, خداروشکر پات چیزی نشد صدای چرخهای برانکارد روی سنگ کف سالن بیمارستان در سرم مثل سوهان روی چوب , کشیده می شود. چشمهایم تار می بیند اما حاج یوسف و لاله را که به دنبال برانکارد روان هستند , خوب می بینم . دیگر در پاهایم توانی برای قدم بر داشتن ندارم , برانکارد که نزدیکم میشود, خودم را روی زمین می اندازم و یکی از پایه های آن را محکم در دست می گیرم. _تورو خدا امید با من این کارو نکن! من طاقت این مجازاتو ندارم, غلط کردم! بهت دروغ گفتم من عاشقت بودم , نذاشتن امید, نذاشتن, عاشقی لیاقت می خواد , عاشقی جرات می خواد , اما من هیچ کدومو نداشتم, تورو ارواح خاک مادرت رحم کن امید! ناله میزنم , نه کسی را میبینم و نه کسی به جز امید برایم اهمیت دارد . عزمم را جزم کرده ام , دیگر نمی گذارم هیچ کس اورا از من بگیرد. هر دو پرستاری که گوشه تخت امید را گرفته بودند کنار می روند و من در صورت هردویشان می بینم که بغض می خورند . با ناله التماسشان می کنم _خانم تورو به هرکی می پرستید ی کاری کنید ما مریضمونو ببریم خونه! به خدا امیدو ببریم خونه خوب میشه, آخه از بیمارستان بدش میاد! لاله محکم بر صورتش می کوبد و خدا, خدا می کند . آنقدر گریسته است که چشمانش از فرط گریه سرخ, سرخ است,. حاج یوسف روی نیمکتی می نشیند و بلند, بلند زار می زند. لاله به سویم می آید و سعی می کند دستم را از پایه برانکارد جدا کند . همه را میبینم به جز ملحفه سفیدی که روی صورت امید را پوشانده ! همه را میبینم اما هرچه می کوشم نمیتوانم از این کابوس مرگ برخیزم!
  11. جای مادرم زندان نیست | maryamalikhani

    جای مادرم زندان نیست پارت /8 آراز عصبانی است و انگار هروقت تا این حد عصبی می شود, خود به خود یک تای ابرویش بالا می رود. دست روی شانه ام میزند _بهت توصیه می کنم هیچ وقت جلوی من حرفی رو اینجوری با اطمینان به زبون نیار, چون اینجا عواقب بدی در انتظار کسی که حرف و عملش یکی نباشه . دلم میخواهد خودم را به او ثابت کنم . من هیچ وقت کاری را که از عهده آن بر نیایم قبول نخواهم کرد. دوست دارم بگویم سالهاست که آرزوی رسیدن به این تشکیلات را در سر داشته ام و حالا که خود را در میان آن ها میبینم , نمیتوانم این فرصت طلایی را از دست بدهم. سعی می کنم نگاهش کنم.اما او به صورت هیچ کس نگاه نمی کرد. _ولی من به کارم اطمینان دارم خسته به نظر میرسد. کت شیک و گران قیمت سیاهش را روی ساعدش می اندازد و با انگشت اشاره زیر بینی ام می زند و راه کج می کند _امیدوارم همین طور باشه, چون در غیر این صورت باید تا صبح نشده زحمتو کم کنی! نگاهی گذرا به بقیه می اندازم و حس میکنم همگی لبخند تمسخر به لب دارند سرم را به سمت آراز که در حال بالا رفتن از پلکان است می چرخانم _به همتون ثابت می کنم, فقط بگید چی کار باید بکنم تا بهم اطمینان کنید آراز به مسیرش ادامه می دهد و در همان حال حرفش را میزند _امیدوارم, توی گروه من جایی واسه آدم غیر حرفه ای وجود نداره, اشتباه اول , آخرین اشتباهه , اینو خوب توی گوشت فرو کن, به بالای پلکان که میرسد , جلوی نرده ها می ایستد و مقتدرانه یک, یک نفرات را نگاه می کند و بعد نگاهش را روی کامران ثابت نگه می دارد _راس ساعت نه, همگی اتاق جلسات! کامران و روژان باید گاوصندوقی رو که من بهشون می گم باز کنن , اگر روژان زمان کارش از کامران بیشتر شد , از همون جا بر می گرده و کل امروز رو از یاد می بره , انگار نه انگار که اینجا اومده و مارو دیده… جمله اش که تمام می شود ,حس می کنم جای کش چشم بندی که صبح جهانگیر از میانه راه به چشم هایم زد تا مرا به اینجا بیاورد, سوخت. و بی اختیار شقیقه هایم را با انگشت مالیدم . وقتی حرف میزند همه ساکت اند و فقط در تایید حرفهای او سر تکان می دهند . و هر بار هم که من حرف میزنم مثل مجرمی که به گناهش اعتراف کرده, نگاهم می کنند _اگر برنده شدم چی؟ صدایم در تالار می پیچد و هر چهار نفر به سمت من سر می چرخانند . آراز اما با همان لبخند تلخی که انگار گوشه لبش خشک شده است جوابم را میدهد _اگر موفق شدی, اونوقت بچه هارو بهت معرفی می کنم , بعدش کامران و بقیه مقرراتو بهت می گن, درباره بقیه اش هم بعدا صحبت می کنیم کمی از نرده پلکان دور می شود اما باز بر می گردد و دستش را در هوا تکان می دهد _منتظر چی هستید؟ همگی برید توی اتاقهاتون تا قبل از ساعت نه, هیچ کس پایین نباشه لطفا! رفتار گروهش در مقابل او به نظرم مسخره می آید. مانند گله ای گوسفند بی چون و چرا فقط از اوامر او اطاعت می کنند. هیچ کس بی اجازه حرف نمی زد, هیچ کس با اراده خودش کاری انجام نمی دهد , انگار حتی بدون خواست و اراده او نفس هم نمی کشند!
  12. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل چهارده /قست۸۰ انتهای حیاط بیمارستان نشسته ام وچشمهایم هنوز بر بی کسی ام بی وقفه می بارد. تکیه گاهم فرو ریخته و طعم تلخ بی پناهی را با تمام وجود حس می کنم. لاله کنارم روی نیمکت نشسته است و مشغول کاوش گذشته هاست. برایم از روز های رفتنم می گوید از بیماری امید و متارکه اش , از هزینه های کمر شکن درمان امید, از مبارزه اش با بیماری, از اینکه امید از همه قول گرفته بود که تا سلامتی اش را به دست نیاورده است , کسی مرا مطلع نکند! از پیشرفت بیماریش می گوید از آن تمورها و متاستازشان , که تمام وجود او را گرفته, به جز قلبش! و چقدر دلم می خواهد فریاد بزنم هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند به قلب او نفوذ کند و جایی را که فقط و فقط متعلق به من است بگیرد, حتی آن غده های لعنتی! سرم پایین است و قطرات اشکم با هر جمله لاله , بر زمین می چکد. دست در جیب مانتو ام می کنم و در میان چشمان پر از تعجب لاله, سیگاری آتش می زنم و به لبهای لرزان و نازکم نزدیکش می کنم. _لیلا تو سیگار می کشی؟ از کی سیگاری شدی؟قهرمان بسکتبالو چه به سیگار کشیدن؟ آهی پر حسرت می کشم _مگه اونی که الان روی تخت بیمارستان افتاده قهرمان بسکت نبود؟ از اون قد و بالا و عضله های قویش چی مونده به جز دو متر قد که مچاله شده روی تخت؟ مشت گره خورده ام را به سینه می کوبم _چقدر بی عار شدم ای خدا! لاله دست دور شانه هایم می اندازد و مچ دستم را محکم می گیرد _نکن لیلا, تو رو خدا با خودت اینجوری نکن, قلبت وامیسته ها! _نترس ,این قلب وامونده من, پرو تر و بی غیرت تر از این حرفهاست که از کار بیوفته ! با کف دستش اشکم را پاک می کند _دکترش گفت که تو رو خبر کنیم, گفت امید چشم براهه! لیلا امید شب سختی رو می گذرونه, از دیروز دیگه کسی رو نمی شناسه, حتی ی کلمه هم حرف نزده, فقط نگاه می کنه, هممونو ی جور خاص نگاه می کنه, تو رو خدا براش دعا کن! شب از نیمه گذشته است که از داخل بیمارستان نام پزشکی را پیج می کنند و نا گهان رنگ از رخسار لاله می پرد. مثل برق از جا بلند می شود و هر دو دستش را محکم بر سرش می کوبد _یا امام زمان , بدبخت شدیم , چرا دکتر صباغی رو پیج می کنند؟ سرش را کمی سمت من می چرخاند و قبل از اینکه شروع به دویدن کند , فریاد میزند _لیلا بدو بدبخت شدیم, امید… او می دود اما کسی انگار مرا به آن نیمکت میخ کرده است . باز بر قلب مصلوبم چنگ میزنم , می خواهم برخیزم اما پاهای لرزانم مثل تکه چوب های خشکیده ای شده است که هرچه می کوشم نمی توانم حرکتشان بدهم . چند قدم با زحمت بر می دارم اما گویی ناگهان کسی از پشت سر محکم زیر زانوهایم میزند, آنچنان که صدای خورد شدنشان را می شنوم و بر زمین می افتم. اما من باید بروم, چه با پا و چه با سر باید بروم, کف دستهایم بر زمین کشیده شده و از خراشش خون جاریست . چهار دست و پا روی زمین به را می افتم و نام خدا را با ناله بر زبان می آورم . به جلوی پله های بیمارستان که می رسم دست بر نرده های فلزی می گیرم و با مشقت بر میخیزم . تلو , تلو خوران تا سالن بیمارستان پیش میروم . صدای جیغ لاله که امید را صدا می زند, مته می شود بر زخم ناسور قلبم و همان جا روی زمین ولو می شوم.
  13. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    سراب رد پای تو فصل چهارده/قسمت۷۹ امید زانوهای استخوانی اش را به شکم کشیده و در خود مچاله شده است و نگاهش را از پنجره کنار تختش به بیرون دوخته. نگاهش می کنم و با هر نگاه, لرزه ای بر جانم می افتد, دلم می خواهد به جای تمام این سال ها نگاهش کنم, نگاهش می کنم و آن جسم نیمه جان در مقابل چشمانم مبدل به آیینه می شود که در آن ,جوانی بر باد رفته خودم , امیر حسین و او را می بینم. دلم می خواهد چشم بر ضعف و نا توانی قهرمان روزهای جوانی ام ببندم اما برای مسافر تشنه لبی که تمام طول راه را در پی یافتن آب دویده است, دیدن سراب هم اورا دلخوش امیدی واهی می کند. نفس هایش را در آن اتاق پر از بوی الکل , نفس می کشم. دیوار پشت سرم را تکیه گاه می کنم تا جسم خسته ام بیش از این فرو نریزد. آنقدر گریسته ام که به هق, هق افتاده ام.صدای ریختن چیزی از پشت سرم بر روی زمین باعث می شود نگاه هردویمان به آن سو بچرخد . چشمم که به حاج یوسف می افتد , زبانم بند می رود و فقط اشک میریزم. کیسه محتوی سرم و داروهای امید از دستش افتاده و با آن قامت خمیده , با چشمانی پر از اشک , به من خوش آمد می گوید . نمی دانم از دیدن من اینقدر هول کرده است یا نگران حال وخیم امید است. گریه اش را به یک لبخند تلخ تر از چشمان گریانش بدل می کند و عقب , عقب سمت تختخواب امید می رود و با امید حرف میزند و مرتب سرش را سمت من می چرخاند . _امید جان , بابا, ببین کی اومده؟ لیلاست بابا, لیلا اومده, همونی که منتظرش بودی حاج یوسف دست سمت من دراز می کند _بیا بابا جان, بیا , اونجا واینستا بیا جلوتر بذار امید تو رو ببینه گاهی اوقات چقدر خودخواه می شویم. پدر و مادر که باشی دیگر به جز فرزندت هیچ چیز برایت مهم نخواهد بود. حاج یوسف برای دلخوشی امید حاضر بود دست به هر کاری بزند و برایش اصلا مهم نبود که من چطور در آن لحظات در حال ذوب شدن در کوره نگاه امید بودم. و ای کاش هرگز مرا خبر نکرده بود و می گذاشت امید در ذهنم تا ابد همان امید قهرمان بی رغیب بسکتبال بماند. لرزش پاهایم در هر قدم بیشتر میشد. بالای تختش که ایستادم , حاج یوسف او را روی بالشش به پهلوی راست به سمت من خوابانده بود. نگاه کم سویش که از میان دو حفره گود رفته چشمانش با نگاه پر دردم تلاقی کرد , بی اختیار دستهایم را مشت کردم و چشمهایم را برای لحظه ای بستم اما حس کردم جای آن نگاه مثل زخمی عمیق بر صورتم ماند! حاج یوسف آرام زیر گوشش نجوا کرد _لیلا رو می شناسی امیدم؟ هنوز نگاهش را از نگاهم بر نگرفته بود. با زحمت چشم هایش را برای تایید حرف حاج یوسف روی هم فشرد. قلبم میان سینه ام سخت بی قراری می کرد و چشمانم از دیدن این همه سنگدلی روزگار , چون ابری بی قرار بارش , بی وقفه می بارید. دیگر تماشای جسم رنجورش را بیش از آن تاب نمی آورم و به سمت حیاط بیمارستان پا تند می کنم. از میان راه لاله از پی ام روان می شود و مرتب صدایم می کند _لیلا؟لیلا جان؟ کجا داری میری؟ صبر کن عزیزم…
  14. سراب رد پاي تو | maryamalikhani

    با سلام خدمت همه خوانندگان خوبی که تا الان لطف کردند و این رمان رو دنبال می کنند شاید به تلخ ترین بخش رمان رسیدیم که واقعا نگارشش از من زمان زیادی رو گرفت اما ازتون دعوت می کنم بعد از این هم همراه شخصیتهای قصه من باشید که اتفاقات خوبی در راه است. با تشکر از همگی
  15. چاه تنهایی |maryamalikhani

    چاه تنهایی فصل سوم/قسمت ۲۸ به محض اینکه از اتوموبیل پیاده می شوم ,بوی عطر خاصش را حس می کنم. لبخند رضایت روی لبم نقش می بنند. انتظارم به پایان رسیده و او آمده است تا بر تمام لحظات انتظار و دلتنگی ام خط باطل بکشد. با عجله سمت پلکان مار پیچ میروم و بی مقدمه در ورودی را باز می کنم و بلافاصه چشمم به چشم آبی دوست داشتنی ام می افتد که کنار ژیلا نشسته است . به رویش لبخند میزنم _خوش اومدی, می دونستم میایی , بهت که گفته بودم , امکان نداره دعوت منو رد کنی! لبهای سرخ کوچکش را جمع می کند _من فقط به خاطر ژیلا اومدم از پاسخش دلگیر میشوم اما می دانم برای آمدنش ژیلا را بهانه کرده است. یک تای ابرویم را بالا می دهم _پس اگه بخاطر ژیلا اومدی بهتره برگردی ولی من شک ندارم که به خاطر من اومدی! لب پایینش را کج می کند و به چشمان درشتش تابی می دهد _به خاطر تو؟باز هم که رفتی توی رویا؟ آب و هوای اینجا انگار حالتو بدتر کرده! حرص خوردن و این یکه به دو کردنش را دوست دارم . بلند, بلند می خندم . افشین همراه , ساسان و رامین از در وارد می شود و تا چشمش به سوگند می افتد , لبخند روی لبش راه باز می کند و با شیطنت چشمکی برای او میزند که به مزاجم خوش نمی آید _چطوری تو دختر؟ دیدی گفتم میایی؟ بعد از نوبت ساسان و رامین است که با حالت غریبی نگاهمان می کنند ومنتظرند تا به این تازه وارد زیبا معرفی شوند. برای اولین بار است که از حضور این غریبه ها در میانمان احساس ناراحتی می کنم. برایم عجیب است اما دوست ندارم هیچ غریبه ای سوگندم را نگاه کند. آن ها را که بهم معرفی می کنم و باهم دست می دهند حس می کنم قلبم در میان دستهایشان فشرده شد. منی که لذت گرمی دستان او را در دستهایم حس کرده ام , حالا در دل آرزو می کنم هر دستی از رسیدن به دستهای او کوتاه باشد و هنوز نمیدانم نام این حسعشق است یا حسادت ؟ سر میز نهار من کنار ژیلا و افشین نشسته ام و او درست رو به رویم قرار گرفته, ژیلا کمی سرش را به سرم نزدیک می کند و آهسته در گوشم چیزی می گوید _بهتون که گفته بودم میاد, من سوگند رو خوب می شناسم اگر احساسی در میون نبود, امکان نداشت پاشه بیاد اینجا, در مورد اتاق دریا هم باهاش حرف زدم , امیدوارم تونسته باشم حس کنجکاویشو به اندازه کافی تحریک کنم, از اینجا به بعدش دیگه با خودتونه … چش هایم را یک بار سریع باز و بسته می کنم و به تایید حرفش سرم را چند بار تکان می دهم و بی آنکه صدای از دهانم خارج شوم لب هایم را تکان می دهم _مرسی حالا نوبت خودم است تا اولین و کاری ترین ضربه را بزنم و آماده ام تا قلب این دختر دوست داشتی را تسخیر کنم.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×