رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

dokhtar_abi

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    274
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

3,821 بار تشکر شده

درباره dokhtar_abi

  • درجه
    همکار بخش سینما وتئاتر-گرافیست-منتقد

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    کتاااااب
    فیلم ترسنااااک
    فیلم عشقولانه که آبکی نباشه
    استقلاااااال
    فوتباااااال
    زمستوووووون
    شعرااااممممم
    پاییییییییییییییییز
    سررررررررررعتتتت
    هیجاااااااااااااان
    ماشییییییییییییین
    بارووووووووووون
    نقاشی کشییییییییدن
    ترک هااااا
    جوجه تیخی
    فریدون مشیریییییییی
    سهراب سپهرییییییییییی
    خودممممممممممممممممممممممممممممممممممم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,374 بازدید کننده نمایه
  1. Geceye gözlerinin rengi diye vuruldum ben

    من از اونجا عاشق شب شدم 
    که رنگ چشمات بود

    پ.ن:

    فک نکند عاشق ماشق شدما 

    فقد حس خوبی نسبت به این جملات دارم :))

  2. Keşke birileri benim de 
     kırılabileceğimi anlasa 

    كاش يکی هم بفهمه
    كه منم ميشكنم :))

  3. "Aşk bir kere olur
    Gerisi hikayedir..."

     

    پ.ن:

    واقعا متن زیباییه از نظر من :)))

    1. dokhtar_abi

      dokhtar_abi

      معنی: عشق فقط یکباره

      بقیش داستانه

       

  4. عصر پاییزی|dokhtar_abi

    سلام علیکم تاخیرم رو ببخشید درگیر بودم و این صحبتها بریم سراغ پست جدیییییییییید نفس هایم به شماره افتاده، دوباره خاطرات به ذهنم هجوم می آورند...صورتم را با دستانم می پوشانم نمی خواهم ببینم نمی خواهم بشنوم با صدای بلند فریاد میزنم. -بسههههه به سمتم بر میگردد در آبی چشمانش رگه های قرمز خودنمایی میکند. -امروز وقتی افتادی زمین فهمیدم همه چی یادم اومد...ترمه رو یادم اومد اشکان رو یادم اومد...اما....نه تو اون ترمه ای و نه من اون اشکان.... سرم زق زق میکند چه میگوید این مردک دیوانه میخواهم فریاد بزنم فریاد بزنم خوشحالی سره صبحش را یادش بیاورم اما برخلاف خواسته هایم با صدایی که بی شباهت به ناله نیست مینالم. -کافیه اشکان... توهمون اشکانی منم همون ترمه... خاطرات گذشته رو بازش نکن نذار مثه یه زخم چرکی زندگیمونو به گند بکشه.... نزار نزار نزار به خودت بیا اشکان....به خودت بیا... سرش را پایین میاندازد...سرم گیج می رود راحت تر بگویم احساس میکنم دنیا با تمام ساختمان هایش با تمام آدم هایش بر سرم خراب شده... هوای اتاق برای نفس هایم کافی نیست...هوای اتاق هرچه که هست بوهای خوبی نمیدهد... بوی بی اعتمادی میدهد و خدای ناکرده کمی هم بوی خیانت می دهد! بدون اینکه نگاه نگرانم را نثارش کنم با قدم هایی بلند از اتاق خارج می شوم...همزمان با خروجم از اتاق در کافه باز میشود و شیوا دست در دست همراز وارد می شود. با دیدنم به سمتم پرواز میکند و من را در آغوشش می فشارد. با همان لحن خواهرانه اش همان لحنی که همیشه ی خدا نگران است می گوید. -الهی فداتشم! خوب شدی؟ مردم از نگرانی...همشم تقصیر منه.. منه بی عقل.. نمی گذارم حرفش را ادامه دهم از خودم جدایش میکنم چشم های سبزش به اشک نشسته و من چقدر از این زمرد های خیس خجالت میکشم. سعی میکنم با لحن همیشگی ام نگرانی را از دلش در بیاورم. -خوبم عزیزم خوبم نگرانم نباش شیوا بی حرف دوباره در آغوش میگیرتم و از پشت شانه هایش نگاهی به همرازی که گیج خواب است و متعجب به من و خاله شیوایش نگاه میکند می اندازم.دختر بیچاره ام کاش هیچ وقت بزرگ نشود! دم گوش شیوا پچ پچ میکنم-مرسی که همراز رو آوردی لبخندی به چشمهای شرمنده ام می اندازد و به طرف اتاق اشکان می رود. -اشکان کجاست؟ آرام لب میگزم. -فکر کنم تو اتاقه شیوا دستش که برای باز کردن در روی دستگیره گذاشته بر میدارد. -فکر کنی؟ مگه بالا سرت نبود؟ هما نطور که موهای همراز را نوازش میکنم و از نگاه کردن به چشمهای شیوا سر باز میزنم می گویم. -وقتی بیدار شدم بالا سرم بود... رفتم دست و روم رو بشورم دیگه نمیدونم هنوز تو اتاقه یا نه واسه همین میگم فکر کنم. سکوت شیوا مهارت مزخرف من در زدن به جاده خاکی را به رخم میکشد. باز هم مثل همیشه گند زده ام! شیوا- چیزی شده که من نباید بدونم؟ چیزی رو از من مخفی میکنی؟ سعی در طبیعی بودن دارم نفس عمیقی میکشم. میخواهم انکار کنم که...صدای شیوا خطی قرمز بر تمام انکار هایم می کشد. -لطفا دروغ نگو آرام میدمم. -آره چیزی شده.... سعی میکنم امشب چند تا پارت دیگه هم بزارم :))
  5. بعضی حسا

    بعضی آدما

    نابن ناب 

    یه عالمه زمان از رو این حسا و آدما گذشته

    یه عالمه آدم جدید اومدن و رفتن 

    اما آدمی که ناب باشه حست بهش هم ناب میشه هرچقدرم زمان از اون ماجراها بگذره تو بازم براش احترام قائلی بازم هواخواهشی

    بازم با دیدنش حالت خوب میشه

    این ربطی به تو نداره ها اون آدما زیادی نابن

    از این آدمای ناب تو زندگی همتون :)) ؛)

    هرچقدرم که قرارع برن هرچقدرم که قرار نیست همیشه باشن اما...

    بودنشون تو زندگیتون قشنگه :))

  6. ببین تو زندگی اینقدر دوییدم

    دیگه جون زمین خوردن ندارم

    نه اینکه زندگی جذاب باشه...

    فقط حوصله ی مردن ندارم....

    :t(26)::t(35):

    پ.ن:

    ای کاش سهراب زنده بود...

    قایقشو میساخت 

    جمع میکردیم می رفتیم از این زمین لعنتی...

    میرفتیم یه سیاره ی دیگه...

    شاید پیش شازده کوچولو...

    شاید یه جایی حوالی نپتون

    از مدار خارج بشیم

    بسه دیگه ازبس خودمون نبودیم

    از بس سوزوندیم از این آرزوهای لعنتی رو

    ازبس دیگه به آرزوهامون فک نکردیم

    داریم بی حس میشیم و این یعنی فاجعه...

    فاجعه یعنی حوصله ی مردنم نداشته باشی :))

    #dokhtar_abi

     

  7. تولدت مبارک گیسو جان :)

    تفلدععععععععععع تفلد تفلد تفل تفلدت مباااااااااارررک مبارک مبارک مبارک تفلدت مباااارک بیها شمعا رو فوت کن تا هزار وصد سال زنده باشیییییییی حالا دس ددددددس دس دس دس دس گل وسطه گل وسطه گل وسطههههههههه لی لی لی لی لی دس دس دس دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددس چال اویناسون عژدر عمییییی چال چال چال لی لی لی لی لی دس دس دس دس دددددددددددددددددددددددددددددس تولدت مبارک عزیزمممممم
  8. در خیابان‌هایی که هرگز آمد و شد نداشت، در ساعاتی که می‌دانستم مشغولِ کار است، در خانه‌هایی که اصلاً صاحبانِ آن‌ها را نمی‌شناخت، همیشه منتظرش بودم.
     
     چشمهایش
    بزرگ علوی

  9. معرفی و نقد رمان عصر پاییزی|dokhtar_abi

    ما توی قوانین انجمن این موضوع رو داریم که نویسنده قبل از پارت های رمانش با رنگ آبی میتونه با خواننده هاش صحبت کنه و این قسمت به هیچ عنوان توی فایل اصلی رمان یا همون پی دی اف درج نمیشن بخاطر همین لحن من خودمونی هستش باز هم میگم من هدفم از بیان شعرهای آقای مشیری معرفی اشعار ایشون هرچند نیاز به معرفی ندارند و بیان حس و حال اون لحظه به زبان شعر از زبان کس دیگه نمیدونم شما تا چا اندازه با این افراد سرو کار دارید من هر روز به چشمم یکی از این افراد رو میبینم و باهاش چندین ساله که زندگی میکنم این یک مبحث روان شناسی و راجبه افراد متفاوت صحبت میکنه حرف شما کاملا متین گفتم که هیجان داره ایشالا به وقتش بهش هم میرسیم اصلا داستانی که گره و درگیری نداشته باشه داستان نیست البته داستان من این درگیری ها رو داشته اما خیلی کم رنگ بودن باز هم میگم خبری از هیجان توپ مثه درگیری و جنگ کشتار نیس بیشتر خبر از معماس و خب جزوی از اید و ساختار داستان منه قبول دارم صحبتتون رو رسیدگی میکنم و ویرایشش میکنم اگر در ادامه نیازی بهشون نبود حذفشون میکنم باز هم حرفتون متین و کاملا درست اما به نظر من این فکر و نظریات نویسنده باید به صورت تدریجی وارد متن باشن باز هم رسیدگی میکنم بسیار درست و قرار است که خواننده هم در ادامه بداند کاملا متوجهم گفتم که بلا تشبیه شما خیلی از افراد این اتفاق براشون پیش نمیاد اما من زندگیم با بچه هاس در هر سنی شما بگید من بچه دیدم و توی بحث هاشون بودم و این چیز رو دیدم من زندگیم بین بچه ها میگذره و این بحث ها خیلی بینشون زیاده
  10. معرفی و نقد رمان عصر پاییزی|dokhtar_abi

    سلام خیلی ممنون برای نقد استفاده کردم مچرک فقط چند تا نکته رو باید براتون بیان کنم 1.متاسفانه وقتی برای طراحی جلد نداشتم میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره شده مصداق من! ایشالا به زودی جلد رو هم اضافه میکنم و ممنون از نظرتون برای تصویر جلد 2.قبول دارم متاسفانه من خلاصه نویس خوبی نیستم حتما توی خلاصه تجدید نظر میکنم ممنون از اشارتون 3. اگر دقت کرده باشید بخش مقدمه ی رمان من یک متن ادبی که اثری از خودمه و من توی بخش سخن نویسنده که حرف نویسنده با مخاطباش هستش بیان کردم که از سروده های فریدون مشیری استفاده کردم و هدف هم داشتم و توی رمان های بعدیم هم این روند هست ما یک عالمه شاعر نام آور با آثار فوق العاده داریم چرا ازشون غافل باشیم؟! وقتی که میبینم اشعار ایشون(فریدون مشیری) اونقدری مملوس و قابل لمسه چرا ازشون استفاده نکنم؟! یا چرا اگه استفاده میکنم اسم شاعر رو ذکر نکنم! 4. ترمه ی داستان من یک آدم منزویه آدمیه که هزار جور فکر و خیال داره برای همین اونقدری سرش شلوغه و مغزش مشغوله زیاد توجهی به اطرافش نداره وقتی که من رمانم رو دارم از زبان شخصیت ها مینوسیم دیگه من نیستم که دارم توصیف میکنم شخصیت منه که داره صحبت میکنه شخصت داستان من سواد آنچنانی نداره اونقدری درد ومشغله داره که اطرافش به چشمش نمیان و یک شخصیت منزویه که همش درحال بحث با خودشه برای همینه من زیاد توجه آنچنانی محیط نداشتم و ندارم چرا؟ چون داستان از زیان ترمس از زبان منه فاطمه نیس (اما بازهم از این به بعد سعی میکنم توصیف مکانم بیشتر باشه) 5.اول اینکه داستان من طولانیه و خبری از هیجان نیست! چون ژانر من هیجانی نیست، ژانر من درام، اجتماعی ، عاشقانس و جامعه ای که من توصیف میکنم زندگی که من توصیفش مکینم(زندگی ترمه ی داستانم)درگیر روزمرگیه میره سره کار برمیگرده درد نان داره و خیلی مشکلات دیگه اما نمیگم هیجان هم نداره داره بهش میرسیم ایشالا 6.درسته من گاهی مجبور بودم برای بیان هدف خودم سوالاتی رو توی دیالوگ ها بزارم سعی میکنم این موضوع کم رنگ تر شه مرسی که اشاره کردید. اما منولوگ ها ببیند داستان من بیشتر از هرچیزی یک داستان اجتماعیه و من هدفم بیان مسائل اجتماعیه نه گفتن یک سری داستان های عاشقانه ی آبکی تکراری اگر هم ژانر عاشقانه دارم فقط و فقط به خاطر اینکه عشق جزو لاینفک جامعه ست و این منولوگ های من نشان از درگیری های ذهنی ترمس نشان از یه معماس اینا همش یه کده که در ادامه بهشون میرسیم اما من باز هم سعی میکنم کم رنگ تر بشن 7.اره باید یه ویرایشی برای متن کلی بزنم پر از اشتباه تایپیه و یک سوال آیا این کشیدن حروف وتکرار حروف برای تاکید اشتباهه؟! اگر اشتباهه بگید برطرفشون کنم. 8. به نظر من قرار نیست همه چیز رو نویسنده بگه و من توی بخش 4 توضیح دادم که چرا توصیفاتم ناقص و یا شاید خیلی کم رنگه 9.قیافه ی اون شخص برای خلیل خپل آشنا میزد، شما میدونید اون شخص کیه؟! به نظر من بهتره برای این بخش صبر کنیم تا پارت های بعد جواب بگیریم. شاید این شخص شباهت ظاهری به یک شخص دیگه داره بزارید داستانم رو لو ندم تو پارت های بعد مشخص میشه شبیه نبودن به کسی خیلی چیز آشکاری هس اتفاقن برای بچه ها بیشتره این موضوع فکر کنید دوستانتون که از قضا از شما بزرگ تر باشن و مدرسه برن(از اونجایی که بچه ها مدرسه رفتن دیدشون بازتر میشه وسوالات احمقانه و اساسی میپرسن)به شما بگن شبیه مامانتون نیستید چه حسی بهتون دست میده سوال نمیپرسید؟!(البته بلاتشبیه شما) 10.درسته داستان که پیش بره ممکنه زاویه های دید هم عوض بشن 11. دیالوگ ها عامینن اما نثر رمان کاملا ادبیه البته قصد من این بوده و خودم هم مخالف به تمام معنام برای نثرهایی که تکلیفشون با خودشون مشخص نیست من نثر کاملا ادبی و شاید در رده ی نثرهای موزون قرار بگیره اگر من کوتاهی کردم واشتباهن عامیه هم قاطیش کردم ویرایش کلی میکنم ورفعشون میکنم مرسی از اطلاعتون 12.اتفاقن من بیشتر به ژانر اجتماعی پرداختم و بالاتر هم توضیح دادم و در ادامه بیشتر به این موضوعات پرداخته میشه ممون از نقد سازندتون
  11. معرفی و نقد رمان عصر پاییزی|dokhtar_abi

    سلام خیلی ممنون برای نقد استفاده کردم مچرک فقط چند تا نکته رو باید براتون بیان کنم 1.متاسفانه وقتی برای طراحی جلد نداشتم میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره شده مصداق من! ایشالا به زودی جلد رو هم اضافه میکنم و ممنون از نظرتون برای تصویر جلد 2.قبول دارم متاسفانه من خلاصه نویس خوبی نیستم حتما توی خلاصه تجدید نظر میکنم ممنون از اشارتون 3. اگر دقت کرده باشید بخش مقدمه ی رمان من یک متن ادبی که اثری از خودمه و من توی بخش سخن نویسنده که حرف نویسنده با مخاطباش هستش بیان کردم که از سروده های فریدون مشیری استفاده کردم و هدف هم داشتم و توی رمان های بعدیم هم این روند هست ما یک عالمه شاعر نام آور با آثار فوق العاده داریم چرا ازشون غافل باشیم؟! وقتی که میبینم اشعار ایشون(فریدون مشیری) اونقدری مملوس و قابل لمسه چرا ازشون استفاده نکنم؟! یا چرا اگه استفاده میکنم اسم شاعر رو ذکر نکنم! 4. ترمه ی داستان من یک آدم منزویه آدمیه که هزار جور فکر و خیال داره برای همین اونقدری سرش شلوغه و مغزش مشغوله زیاد توجهی به اطرافش نداره وقتی که من رمانم رو دارم از زبان شخصیت ها مینوسیم دیگه من نیستم که دارم توصیف میکنم شخصیت منه که داره صحبت میکنه شخصت داستان من سواد آنچنانی نداره اونقدری درد ومشغله داره که اطرافش به چشمش نمیان و یک شخصیت منزویه که همش درحال بحث با خودشه برای همینه من زیاد توجه آنچنانی محیط نداشتم و ندارم چرا؟ چون داستان از زیان ترمس از زبان منه فاطمه نیس (اما بازهم از این به بعد سعی میکنم توصیف مکانم بیشتر باشه) 5.اول اینکه داستان من طولانیه و خبری از هیجان نیست! چون ژانر من هیجانی نیست، ژانر من درام، اجتماعی ، عاشقانس و جامعه ای که من توصیف میکنم زندگی که من توصیفش مکینم(زندگی ترمه ی داستانم)درگیر روزمرگیه میره سره کار برمیگرده درد نان داره و خیلی مشکلات دیگه اما نمیگم هیجان هم نداره داره بهش میرسیم ایشالا 6.درسته من گاهی مجبور بودم برای بیان هدف خودم سوالاتی رو توی دیالوگ ها بزارم سعی میکنم این موضوع کم رنگ تر شه مرسی که اشاره کردید. اما منولوگ ها ببیند داستان من بیشتر از هرچیزی یک داستان اجتماعیه و من هدفم بیان مسائل اجتماعیه نه گفتن یک سری داستان های عاشقانه ی آبکی تکراری اگر هم ژانر عاشقانه دارم فقط و فقط به خاطر اینکه عشق جزو لاینفک جامعه ست و این منولوگ های من نشان از درگیری های ذهنی ترمس نشان از یه معماس اینا همش یه کده که در ادامه بهشون میرسیم اما من باز هم سعی میکنم کم رنگ تر بشن 7.اره باید یه ویرایشی برای متن کلی بزنم پر از اشتباه تایپیه و یک سوال آیا این کشیدن حروف وتکرار حروف برای تاکید اشتباهه؟! اگر اشتباهه بگید برطرفشون کنم. 8. به نظر من قرار نیست همه چیز رو نویسنده بگه و من توی بخش 4 توضیح دادم که چرا توصیفاتم ناقص و یا شاید خیلی کم رنگه 9.قیافه ی اون شخص برای خلیل خپل آشنا میزد، شما میدونید اون شخص کیه؟! به نظر من بهتره برای این بخش صبر کنیم تا پارت های بعد جواب بگیریم. شاید این شخص شباهت ظاهری به یک شخص دیگه داره بزارید داستانم رو لو ندم تو پارت های بعد مشخص میشه شبیه نبودن به کسی خیلی چیز آشکاری هس اتفاقن برای بچه ها بیشتره این موضوع فکر کنید دوستانتون که از قضا از شما بزرگ تر باشن و مدرسه برن(از اونجایی که بچه ها مدرسه رفتن دیدشون بازتر میشه وسوالات احمقانه و اساسی میپرسن)به شما بگن شبیه مامانتون نیستید چه حسی بهتون دست میده سوال نمیپرسید؟!(البته بلاتشبیه شما) 10.درسته داستان که پیش بره ممکنه زاویه های دید هم عوض بشن 11. دیالوگ ها عامینن اما نثر رمان کاملا ادبیه البته قصد من این بوده و خودم هم مخالف به تمام معنام برای نثرهایی که تکلیفشون با خودشون مشخص نیست من نثر کاملا ادبی و شاید در رده ی نثرهای موزون قرار بگیره اگر من کوتاهی کردم واشتباهن عامیه هم قاطیش کردم ویرایش کلی میکنم ورفعشون میکنم مرسی از اطلاعتون 12.اتفاقن من بیشتر به ژانر اجتماعی پرداختم و بالاتر هم توضیح دادم و در ادامه بیشتر به این موضوعات پرداخته میشه ممون از نقد سازندتون
  12. پارک خلوت است و به جز من و همراز که روی نیمکت های نارنجی رنگ نشسته ایم و شیر کاکوی داغ می خوریم. یک دختر دبیرستانی روی چمن های خیس نشسته و در فکر فرو رفته؛ کمی هم آن طرف تر یک دختر بچه با شادی می خندد و پیرمرد پیری که گمان میکنم پدر بزرگش باشد قربان صدقه ی خنده هایش میرود. کمی هم آن طرف تر زیر درخت عریانی که نامش را نمیدانم یک مرد نشسته وسیگار میکشد.

    بوی سیگارش را حس میکنم بوی اندوه نمی دهد؛ مثلِ بهمن گس نیست! بر عکس یک تلخی با ته مزه ی شیرینی دارد, یک بوی وسوسه انگیز که تورا به عمیق بو کشیدن دعوت میکند! و تو هرچقدر عمیق تر از بویش کام می گیری به اندوه نداشته اش پی میبری. این مرد هر که بود از سر غم و غصه سیگار نمیکشید! غم و غصه حتی بوی دود شدنش هم فرق میکند. و من از هرکسی بیشتر با این بو آشنا هستم!

     

    #دیالوگ

    عصرپائیزی

  13. سلام برشما شرمنده به خاطر امتحانات و شلوغی سر دیر رمانت رو نقد کردم و این که بخاطر همون شلوغی سر نصفه نقد کردم و ممنون میشم فعلن پست نذاری تا همه ی نقد ها تموم بشه و شما ویرایش ها رو بزنی و بعد پست بزاری الکل این چیزا بد(یه و ناقابل یادت رفته) بزا(بزار) جونز جونز ( :| بهتره به نوشتن جون بسنده کنی) دخترموحتما حستو نداره دیگه( دخترم رو حتما...) حسمو نداره"(به گمانم اینجا باید بنویسی حستو! نسبت به دیالوگ بالا که باباش با ایلیا بود) حتما نمیدونه تو این مواقع حتما مامان شرکته!.(حتما نمیدونه؛تو این موقع مامان شرکته! نکته ی اول باید نقطه ویرگول رو بزاری یعنی جمله تمومه اما من میخوام توضیح بیشتری بدم نکته ی دوم مواقع نباید بنویسی اگه مواقع باشه انگار مامانش فقط وقتی عمه خانوم میره بیمارستان یا اتفاق بدی میوفته نیست اما منظور شما این موقع روزه که میره سرکار پس باید بنویسی مواقع نکتهی سوم نیازی به تکرار کلمه ی حتما نیس) تواتاق یه دکتر ریش سفید به قول بابام اومدن ( اومدن نه اومد وقتی میگی یه دکتر یعنی مفرده) جتلب(:| اشتباه تایپی به گمانم) دغعه (باز هم اشتباه تایپی :|) می ریزه بندا(اشتباه تایپی) یه آهنگ شاد شاد اوند بالا(نکته ی اول اومد بالا نکته ی دوم اصلن جالب نیس این جمله بهتره بگی پخش شد) حی حاضر شدم(حی و حاضر) کیف بکردم!(کیف کردم) نشست رو مبل کمتر ایلیا و با سر بهم گفت پات چیشده _پام... هیچی پیچ خورد شکست +پس بالاخره شکست نه خندیدم (نکته ی اول کنار ایلیا بازهم اشتباه تایپی نکته ی دوم امیر توبیمارستان هلیا رو دیده و اون موقع مطمئنن فهمیده که پاش شکسته اما اینجا انگار اصن خبر نداره چه خبره!) هی حاضر(حی و حاضر) به سمت در که رفتم بابا پشت سرم اومد و صدام زد وقتی برگشتم دست سردشو زد به گوشم گوشه ی لبم خون اوند پوزخندی زدم و از اون خونه لعنتی که مادرمو ازم گرفت فرار کردم از خونه ای که من اخرین نفری بودم که فهمیدم زیر دست نامردی بزرگ شدم و به جای مادر صداش زدم....... شیشه مشروب تو دستم شکست و هزار تیکه شد با خشم تیکه هاشو فشار میدادم سهیل سریع اومد بالا سرم _هیع محمد دستت (چیشد یه دفه؟ محمد رفت کجا؟ از سه ستاره استفاده کن تا عوض شدن فضا و موقعیت رو به خواننده متوجه کنی) دلشم نخواد.(دلشم بخواد) تازه بابای دریا (فک کنم اینجا منظور درسا بوده و شما دچار اشتباه تایپی شدی اگر منظور همون دریاس به طرز وحشتناکی این قسمت گنگه و درهم) نکته های مهم: دیگه دارم از دست اشتباهات تایپیت و غلط های املاییت کلافه میشم ریحان جان عزیزم لطفا قبل از گذاشتن هر پست یه ویرایش کن متنتو بعد ارسال کن اشتباهات تایپیت اونقدی زیاده که من نتونستم همش رو برات بیان کنم توی متن داستان یا محاورات مثلا میخوای بگی من و امیر نباید بنویسی منو امیر نباید این و رو به من بچسبونی اما مثلا من را بر نمیشه بنویسی منو برد باید بنویسی من رو برد محاوره ای نوشتن اصولی هم داره و من صد باره بهت گفتم رمانت باز داره تقلیدی میشه انگار اصلن هدف خاصی نداره نمیخوام ناامیدت کنم همیشه هم بهت امید دادم اما داره تقلیدی و بی محتوا میشه اتفاقت خاصی نمی افته دیالوگ هات :| به زبون ساده تر بگم این همه فحش و بی احترامی توی یک رمان به طرز وحشتناکی اشتباااهههه اینایی که نوشتی طنز نبود لودگی بود تکرار بیش از اندازه ی کلمات داری اول یک هدف برای رمانت انتخاب کن از اول تا آخر رمانت رو به صورت تقریبی و خلاصه بنویس بعد شروع کن به تایپ پست جدید نزار تا من پست های دیگه رو بررسی کنم بهت میگم چی کار کنی امیدت رو هم از دست نده که کلامون میره تو هم و همونطور که غزاله گف یه سرچی تو نت داشته باش اطلاعات کسب کن تو هنوز اول راهی نا امید نشو براین وینسده ی خوب شدن باید خیلی تلاش کرد مطالعه یادت نره به امید موفقیت شما
  14. همین الان دای چیکار میکنی؟

    تازع آمپول زدم باشی میخورم
  15. ماشینمووووووووووووووووووووووووووووو:t(3)::t(3):

    چه خوشملههههههههههههه

    دلم واسه ماشینام تنگ شدع بوداااااااااااااااااااا

    چه خوش رنگهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه:t(3)::t(3)::hapy:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. dokhtar_abi

      dokhtar_abi

      من دستمو داغ گذاشتم واس تو هیچی انتخاب نمیکنم اون از شوهرت که قبولش نداشتی ی بارم برات پرابد خریدم دوسش نداشتی من دیع برات هیچی نی خرمممممم

    3. YeGaNeH
    4. dokhtar_abi

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×