رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

shiva75

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    106
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

834 بار تشکر شده

درباره shiva75

  • درجه
    کاربرعادی

مشخصات کاربر

  • علایق
    به قول یلدا جون:
    قهرمان اونه که فقط خــدا شو داره...!

آخرین بازدید کنندگان نمایه

966 بازدید کننده نمایه
  1. بازمانده | shiva75

    پست 31 * همشون دورم حلقه زده بودن...همه بودن...جیغ کشیدم...زدن زیر خنده...اشک ریختم...قهقهه زدن...تنها جایی که نگاهم می چرخید روی سیگار توی دستاش بود...خمار زل زده بود بهم...از ته دل جیغ کشیدم...اسمشو داد زدم...اومد جلو...یه مشت کوبید تو شکمم...زد زیر خنده:دوســت داشـتـی بـچـت دخـتـر بـشـه یـا پـسـر؟!...یه مشت دیگه...جیغ کشیدم...چشمام باز شد... با صدای داد و هواری که با بغض اسممو صدا میزد چشمامو باز کردم...همه چیز روشن...برعکس کابوسی که داشتم ازش رنج می بردم...نفسای تند و عصبی همه یه شوک اعصاب خورد کن دیگه رو نوید می دادن!با آستین مشکی رنگ مانتو کف کوچیکی که کنار لبم بود رو پاک کردم و زل زدم به رودخونه...تمام چند ساعت پیش توی ذهنم داشت مرور میشد...درست از همون زمانی که با حرص سنگا رو توی آب پرت می کردم و زمانی که بارون نم نم شروع شد و من دوباره غرق اون روزا شده بودم!غرق همون آخرین روز!روزی که از قیامت برام بدتر بود! -شیــوا؟!کجایی تو دختر؟ صدای تند نفسهاش نشون دهنده ی مسافت زیادی بود که ظاهرا همشو دویده بود!حق داشته بترسه!فرار کردن دختری که دستش امانت بوده فوق العاده وحشتناکه! -دلم صد راه رفت!کجا در میری یهویی؟ -دوست داشتم یکم تنها باشم! -حداقل می گفتی و میرفتی. -اگه می گفتم دوباره عین پیرزنا شروع می کردی غر زدن! چشمای هر دومون برای لحظه ای درشت شد!من بودم دیگه؟شیوا؟شیوا و توضیح اضافی؟!پوزخندی روی لبم جا خوش کرد!انگار بد هم نگفته بود!کم کم داشت روم اثر می ذاشت و من نمی فهمیدم!پوزخندی تندم رفته رفته لبخند جذابی شد روی صورتم...چقدر این مدت روی مغزم بوده و من همش داشتم انکارش می کردم!داشتم با افکار منفیم از خودم دورش می کردم!ولی نمی دونستم که این کار بهترین راه برای نزدیک تر شدن بهشه!و همینطور نزدیک شدن به بزرگترین آرزوم!آرزوی دیرینه ام!آرزویی که 10 سال پیش همین موقع زیر بارون از ته دل کردم و هنوز که هنوزه از یادم نرفته!لبخندم خیره به خنده ی پیروز مندانه اش به قهقهه ی بلند و تمسخر آمیزی تبدیل شد!بیچــاره!نمی دونست قراره چیکارش کنم!قرار بود دل نازکش بدجور شکسته بشه!مگه نه؟! -حالت بد بود،نباید میومدی بیرون. -دیدی!همین حالا هم داری غر میزنی! چه لحن مهربون و غریبی داشت این صدا برام... -آخه من که برای خودم نمی گم!نگران حال توام!اگه طوریت بشه توی این سه روز بدبخت میشم!مخصوصا با این اوضاع وخیمت. لحن صدامو آروم و کش دار کردم!چقدر ساده شده بود این مرد جدید! -مگه تو نگران منم میشی؟ -چرا که نه؟ چیزی نگفتم و به جاش روی تنه ی پهن و قوی درخت دراز کشیدم و دستامو زیر سرم گذاشتم.ماه اینجا چه رویایی می درخشید! -برو،می خوام تنها باشم. -یه ربع دیگه منتظرتم.نیومدی انقدر مهربون نیستم! بی اعتنا چشمامو بستم و به روزایی فکر کردم که حتی یه بار این لحن مهربون رو ازش نشنیدم!همیشه لحنش بدجنس و شیطنت آمیز بود!همیشه سرشار از حس های سرکش و یاغی بود!بدون هیچ عاطفه ای!برای همین دلایل بود که این رفتاراش برام غریبه بود.برام غریب بود وقتی مهربون اسممو صدا می کرد،انگار که قشنگ ترین اسم دنیا رو دارم میشنوم!باورش سخت بود!عجیب بود!برای منی که این همه سال مهربونی از کسی ندیدم خیلی خیلی غریب بود!توی قرص نقره ای رنگ ماه کل این چند ساعت گذشته رو می دیدم...درست زمانی که دوباره تشنج کرده بودم و حالم افتضاح بود و اون با عجله به دادم رسید و بعدم بردم بالا و با هزار قرص و آمپول و مسکن خوابوندم ولی من دوباره در رفتم...چقدر اذیتش می کردم و چقدر صبوری می کرد! ویبره ی گوشیمو توی جیب شلوارم حس کردم.بدون حرکت اضافی از جیبم بیرون کشیدمش.شیما بود! "چه خبرا؟چیکارا می کنی؟" دستم تند تند روی کیبورد گوشی حرکت می کرد و از جواب سربالای خودم خندم گرفته بود! "به تو چه!" لبخندی زدم و تماس شیما که کاملا قابل پیش بینی بود رو وصل کردم. -من که گفتم به تو چه! -شیوا خیلی نامردی!بی خبر رفتی تازه به تو چه هم میگی؟ -آره پس چی؟! -می بینم که سفر بهت ساخته!شوخی می کنی خانوم؟! لبخندم به پوزخند تبدیل شد و گفتم: -آره بدجور ساخته!مسافرت تشنجی! چه واضح لحنش تغییر کرد! -شیوا؟دوباره حالت بد شد آره؟!بیایم دنبالت؟ -برو بابا!خودم حرصشو نمیزنم که تو انقدر نگرانشی! -به خاطر اینکه خودت خری! -به تو رفتم خانوم شیمیایی! -یلدا می خواست باهات حرف بزنه. -خب که چی؟ -میگم توی ایمو زنگ بزنه همه وصل بشیم. تماسو قطع کردم و دوباره چشمامو روی هم گذاشتم.صدای ویز ویز زنبوری که به لامپ چسبیده بود و صدای هو هو ی باد با هم قاطی شده بود و هر لحظه بیشتر منو به فکر مینداخت!نه به فکر گذشته،به فکر آینده!به اینکه می خوام چیکاره باشم!می خوام با کارام خودمو به کجا بکشم؟می خوام تا کی این شیوا بمونم و تغییر نکنم؟هنوزم حرفای استادم یادم بود و منو به فکر مینداخت... «-تا وقتی که هیچ چیزی توی زندگیت تغییر نکنه تو هم نمی تونی تغییر کنی!هر وقت فهمیدی دنیات عوض شده بدون اون لحظه بهترین زمان تغییره از این دنیای سیاه سفید و بی رنگ!» آیکن تماس گروهی روی صفحه ی گوشیم روشن شد و من تایید رو زدم و صورت بچه ها توی قاب مربع های کوچیک ظاهر شد... یلدا-به به خانوم ماتم زده! لبخندی زدم و گفتم: -خنازیلی تو کل وجودُت! یلدا-سلاطون تو مُخِت! نگین-بسه خانومای عزاگیر!شیوا حالت بهتره؟! -تو از کجا می دونی حال من بد بوده که حالا بهتر باشه؟ نگین-بردیا گفت را... -باشه باشه فهمیدم کی بهش زنگ زده!نمی خواد ادامه بدی! شیما- یعنی هیچ وقت صداشم نمی کنی؟ -نه! یلدا- چون سگِ لاک پشتی! -باشه تو هم سگ پاندایی! صدای خنده ی بچه ها بلند شد و پشت بندش صدای بم شده و عصبانی که از پشت سر میومد... -مگه نگفتم یه ربع دیگه بالا باش؟! -تو حرف زیاد میزنی من قرار نیست به همش گوش کنم! شیما-شیوا زشته!سلام خوبی دکتر؟! بچه ها خوب می دونستن نباید جلوی من اسمشو صدا کنن! -از شیوا به شما ارث رسیده؟دکتر؟!من اسم ندارم؟ نگین- تا وقتی دکتر هست چه لازمه به اسم صدا زدن؟! لحن حرصی نگینو درک می کردم...خبر تشنج بهش رسیده بود و خودشم می دونست چرا اینجوری شدم!می دونست هر وقت زیادی غرق گذشته ها می شدم حالم بد میشد!می دونست این یه شوک کاملا غیرارادیه و مسببش تمامی اتفاقای بد توی زندگیمه! یلدا- دکی چرا انقدر شیوا رو حرص میدی؟ -من؟من که حرصش نمیدم!به جاش این شیوا خانومتون تا میتونه منو حرص میده! اعتراض کردم: -تقصیر خودشه که انقدر مامان بزرگ بازی در میاره! یلدا- دکی جون این شیوا کلا ضد حاله!بهش محبت کنی یه جوری میزنه تو ذوقت که از زندگی سیر میشی! -بله در جریانم!تجربشو داشتم! برگشتم طرفش و گفتم: -یعنی الآن از زندگی سیر شدی؟ -نه خیر من مثل شما ناامید نیستم! اخمی روی پیشونیم نشست از این بیخیالی هاش.از اینکه براش مهم نبود دلیل ناامیدیم خود خودشه! شیما-شیوا ول کن!برو بالا ما هم میریم.خدافظ. شیما چقدر دقیق دلیل اخممو فهمید! نگین- منم برم ببینم متین چیکارم داشت.خدافظ. یلدا-خب این وسط من چی بگم؟منم خدافظ دیگه! گوشی رو توی جیب شلوارم جا دادم و دوباره چشمامو بستم.صدای جدیش اخم روی پیشونیم نشوند... -بدو بالا. بازم بینمونو سکوت گرفت و دوباره صدایی عصبانی و پر از حرصش... -مگه با تو نیستم؟ لبخند پیروزمندانه ای زدم و بازم چیزی نگفتم که تکون خوردن درختو حس کردم.چشمامو سریع باز کردم که دیدم داره شاخه رو تند تند تکون میده!دیوونه!اگه میوفتادم چی؟ -منو نگاه کن شیوا. درخت ساکن شده بود و حالا داشت از من درخواست می کرد که نگاهش کنم؟به چشمای ریز شده از اخمش خیره شدم.هنوزم همون جذبه ی قبلی رو داشت! -میریم بالا،الآن. چه لحن خشنی رو بعد از این مدت داشت استفاده می کرد!لحنی که من یکی دو بار بیشتر ازش نشنیدم!ولی قبلنا این صدای مهربونش بود که زیاد شنیده نمی شد!با صدای بلند و عصبانیش پریدم بالا و ناباور به چشمای عصبیش خیره شدم. -با تو بودما!تا سه میشمارم بالایی. لبخندی که قبل از دادش روی لبم بود رفته رفته محو شد و چهرم کاملا مظلوم شده بود.از لبای جمع شده و برجستم گرفته تا چشمای درشت شده ام همه داشتن نرمش می کردن و خودش نمی فهمید! -سرم داد زدی؟ حتی صدام عوض شده بود!توی غالب های مختلف رفتن کار من بود!ولی اون هنوزم موضعشو نگه داشته بود. -برو بالا هوا سرده باد میاد. -تو،سر من،داد زدی؟!سر من؟من تازه حالم خوب شده ها! آب دهنشو قورت داد و نگاهشو از چشمای درشت و غمبارم گرفت.نفس عمیقی کشید ولی انگار ولی برای ریه هاش کافی نبود چون دوباره شروع کرد به نفس نفس زدن! -ببخشید؛حالا میری بالا یا خودم ببرمت؟! با اخم دست به سینه شدم و گفتم: -مثلا نخوام برم چیکار می کنی؟ صورتش سرخ شد و سرشو پایین انداخت!سرخی صورتشو که دیدم فکر کردم از خشمه ولی... -حالا نشونت میدم! اولش با تردید ولی بعد توی یه حرکت آنی محکم دستاشو دور کمرم قفل کرد و یه وری بلندم کرد و تند تند راه پله ها رو پیش کشید.پس اون سرخی از خجالت بود!با حیرت به اون وضعیت یه وریم که تکون تکون می خورد نگاه کردم ولی حوصله ی لوس بازیای دخترونه رو که جیغ میزدن و اعتراض می کردن نداشتم!حالا که داره خر حمالی می کنه بذار من راحت باشم! کل پله ها رو یه نفس با همون حالت طی کرد ولی از چهرش پیدا بود داره میمیره!از تصورم خندم گرفت ولی چیزی نگفتم آخه تحمل این وزن روی دست و این همه پله ی بلند و از یه طرفم خجالتی که داره خفت می کنه خب آدم میمیره دیگه! درست دم در اتاقم گذاشتم روی زمین و تو یه صدم ثانیه ول شد رو زمین و دستاشو روی زمین باز کرد! -وای!مُردم نامرد!گفتم حالا ناز می کنی میگی پیادم کن! -پس هنوز منو نشناختی! -اعتراف می کنم نشناختمت! بعدم زد زیر خنده و چشماشو بست.منم وسط نفس نفس زدناش رفتم توی اتاق و درو قفل کردم.پشت در سر خوردم و سرمو به چوب سرد قهوه ای رنگش تکیه دادم.آثار دارو و دوا های چند ساعت پیش هنوزم روی عسلی های کنار تخت بود.با دو ضربه ی پشت سر همی که به در خورد از پشتش بلند شدم.نمی خواستم درو باز کنم.مانتو و شالمو روی تاج تخت پرت کردم و خودم بالشتو بغل گرفتم و چشمامو بستم.می دونستم که الآن خوابم نمیبره،همیشه یک ساعتی از شب به کل کارایی که توی روز انجام دادم فکر می کردم و حالا هیچ علاقه ای به فکر کردن به امروز نداشتم.دستمو دراز کردم و مسکن روی عسلی رو بدون حتی یه قطره آب با هر زحمتی که بود قورت دادم... *****
  2. بازمانده | shiva75

    پست 31 * -سلام عزیز دل مامان بیا تو پسرم! زیپ چکمه ی مشکی رنگمو باز کردم و پا روی فرش کرم خاکی رنگی که کف یه سالن سرامیکی بزرگ انداخته بودن گذاشتم. پیرزن با دیدنم مات شد روی صورتم ولی چیزی نگفت.انگار اونم متوجه این شباهت عجیب غریب شده بود! -سلام دخترم خوش اومدی! -سلام. جلو تر از پیرزن راه افتادم و گفتم: -چمدونمو کجا بذارم؟ رو کرد به مامان بزرگش و گفت: -مامان نرگس واسه شیوا خانوم کدوم اتاقو گذاشتی؟ -اتاق مامانت قربونت برم من.ببرش اونجا. با دست به در قهوه ای رنگی اشاره کرد و دوتایی وارد اتاق جمع و جور ولی تمیزی شدیم.یه کمد و یه ویترین و یه تخت فلزی با یه میز توالت توی اتاق بود. -وسایلتو بذار و بیا نهار آماده کرده. -باشه. از اتاق رفت بیرون و من پشت در وایسادم... نرگس خانم-این دختره همون نیست؟ -نه مامان جون این مریضه دو هفته دیگه عمل داره گفتم یه ذره حال و هوا عوض کنه. -باشه مامان ولی چقدر شکل اون یکیه. -باشه دیگه حرفشو نزن! -خودت خوبی؟ علاقه ای به شنیدن بقیه حرفاشون نداشتم پس با سرعت لباسای محدودمو توی کمد چیدم و بعد از در آوردن مانتوم و پوشیدن یه شومیز مشکی از اتاق زدم بیرون.نرگس با چهره ی مهربونی جلوم سبز شد... -خوش اومدی دخترم اینجا رو مثل خونه خودت بدون. -دستشویی کجاست؟ خورد تو ذوقش ولی کاریش نمی تونستم بکنم!عادت به گفتن این چیزا نداشتم! -پشت هال در مشکیه ست. -آهان! حتی از پشت سر نگاه خیره شو روی موهام احساس می کردم!چه حیف بود که اینا باید از ته زده می شدن! یه مشت آب داغ به صورتم پاشیدم که تقه ای به در خورد... -بله؟ -شیوا قرصات یادت نره ها!من میرم بیرون نون بگیرم و زود بیام.فقط اومدی بیرون حتما قرصتو بخور. -بــاشه بابا! دوباره به در ضربه زد و گفت: -یادت نره هـا! -اوف!چقدر گیر میدی! درو باز کردم و همونطور که از شدت گرما خودمو باد میزدم دکمه های شومیزمو باز کردم.زیرش یه تاپ سفید بیشتر نبود!و چقدر خوب بود که اینجا کسی به پوششم کاری نداشت!خانوادشون اصلا اهل این حرفا نبودن!برعکس توی خانواده ی ما پوشش خیلی مهم بود!نه که خشک مذهب باشن ولی دستورات دین رو نه کامل ولی بیشترشو انجام می دادن.شاید چیزی که بهش زیاد گیر نمی دادن بیرون بودن یه ذره از موهات بود!وگرنه بقیه چیزاشون سر جاش بود! برعکس این خانواده اصلا آدمای بسته و مذهبی نبودن!روابطشون کاملا باز و راحت و صمیمی!از پیرمرد و پیرزن صد ساله بگیر تا بچه ی 9 ساله!همه با هم یه جور بودن!یادمه توی یکی از مهمونیاشون که رفته بودم روناک با یه نیم تنه و شلوارک لی اون وسط می رقصید و هیچ کس کاریش نداشت!تازه باباش واسش دست میزد و قربون صدقش میرفت!از این تفاوت ها بینمون زیاد بود ولی من روی همشون چشم گذاشته بودم!حالا ببین چقدر تغییر کردم و اون با این خانواده چجوری شده! -گرمته شیوا جون؟ یه دسته از موهام که توی صورتم ریخته بود رو با دست بالا گرفتم و به دختر جوونی که می خورد یکی دو سالی ازم کوچیکتر باشه چشم دوختم...آشنا نبود... -آره! -آخه تو زمستون مگه گرمه؟! -فعلا که من گرممه! -راستی خودمو معرفی نکردم!من رعناام!دخترخاله روناک!آوازه تو زیاد شنیدم که قراره بیای! -پس معروفم! -حسـابی! با صدای بلند آهنگ لبه تاریکی اریک کلاپتون که از گوشی من بلند شد نگاهمو ازش گرفتم و به صفحه ی روشن گوشی دوختم. -الو؟ -کوفت و الو!چرا جواب نمی دادی؟ -حوصله نداشتم! -مرض و حوصله نداشتم!دلم هزار راه رفت! -خب می گفتی نره! -هه هه هه بامزه بپا نری استخر! -زنگ زدی همین شر و ورا رو بگی؟ -نه خیر خـانوم!زنگ زده بودم ببینم رسیدین یا نه! -از دهنت که نپریده؟ -چی؟ -خواهر بردیا. -آها،نه بابا خیالت تخت! -خیالم تخت نیست تشکه! -خیلی خب بابا کاری نداری؟ بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کردم که صداش از پشت سر اومد... -قرصاتو خوردی؟ پوفی کردم و بدون اینکه حتی برگردم به سمتش رفتم توی اتاق و از توی چمدون بسته ای که توش پر از قرصای رنگ و وارنگ بود رو درآوردم. -بیا بذارشون تو یخچال. یه قرص برداشتم و با لیوان آبی که روی کانتر آشپزخونه بود خوردمش.بعدم پاکت قرصا رو پرت کردم سمتش و گفتم: -میذاریشون تو یخچال! رعنا با تعجب به این حرکات سریع و عجیب غریب خیره شده بود.دختر ساده ای به نظر می رسید!دستامو توی جیب شلوارم فرو بردم و رفتم توی ایوون بزرگ خونه شون.از توی هال داد زد: -لباس گرم بپوش! روی زمین نشستم و زانوهامو بغل گرفتم.چقدر از اون شهر پر خاطره حالا دور بودم!هم خوشحال بودم،هم ناراحت!قرار بود سه روزی رو اینجا کنار این موجود عجیب و غیرقابل پیش بینی سر کنم!موجودی که کم کم داشت رفتارای عجیب و تازه اش برام عادت می شد! -مگه نگفتم لباس گرم بپوش؟ با حرص کاپشن سنگینی انداخت روم و نشست کنارم. -شبای اینجا خیلی ساکت و قشنگه! -شبای تهران همیشه شلوغ پلوغ و نورانیه!حتی تو تاریک ترین ساعات شب! -اینجا هم دست کمی از تهران نداره.فقط چون این دور و برا یکم از شهر فاصله داره خیلی برای خلوت کردن خوبه! -یکم که نه...خیلی! -خب آره!خیلی!به قولی خارج از اصفهان اومدیم نه اصفهان! -حالا اینجا کجا هست؟! -اسمشو تا حالا نشنیدی؟چادگونه! -نشنیدم! جو بینمون ساکت شد...خیره شدم به خورشید که پشت ابرا محو شده بود و فقط یه پرتو کوچیک ازش پیدا بود!معلوم بود هوا بارونیه!کاش یکم بارون میومد تا حداقل یه ذره دلم باز میشد! -تا حالا عاشق شدی؟! جا خوردم!آب دهنم درجا پرید توی گلوم و شروع کردم به سرفه های مداوم و پی در پی!اونم میزد پشتم ولی من هنوزم از شوک حرفش در نیومده بودم!نگو که هیچی نمی دونست و خود اون آدم نبود!چون یقین داشتم که خود خودشه! -جواب ندادی؟! -حدس بزن! -به نظر میاد شکست سختی تو عشق خوردی! -شکست خوردم ولی نه توی عشق!عاشق نشدم! -جدی؟!البته از توی سگ اخلاق بعید نیست همچین چیزی! -تو چی؟! -نمی دونم...شاید باید بگم آره! -پس شدی! -آره! -جالبه که مثل بقیه پسرا غرور نداری! -به جاش تو تلافیشو درآوردی با این غرور خرکیت! پوزخندی زدم و چیزی نگفتم!ولی کم کم داشتم به مشکوک بودن فوق العادش شک می کردم!حرفاش،کاراش،سوالاش...همه چیزش!بلا استثنا همگی مشکوک بودن واسم! با صدای بلند رعنا از جام بلند شدم و کاپشنو روی سرش انداختم. -بچه ها بیاین دیگه میزو چیدیم! چه میز رنگ و وارنگی هم چیده بودن!از همه نوع غذایی از اونایی که دوست داشتم گرفته تا اونایی که دهنم نمی کردم! -بشین دخترم سرد میشه! بدون حرف نشستم و بشقابی دستم گرفتم و شروع کردم به برنج کشیدن که رعنا یه تیکه جیگر که لای نون بود گذاشت جلوم.حرکت دستم تو هوا متوقف شد و نگاهم از روی کفگیر چرخید روی رعنا که با لبخند به جیگرا اشاره می کرد... -برشون دار! -چرا؟ -برشون دار گفتم! با چشمای درشت کشیدشون عقب و من به کارم ادامه دادم.نگاه متعجب همشون روم زوم شده بود!حق هم داشتن!هیچ کدومشون خبر نداشتن که هیچ وقت گوشت قرمز دهنم نمی کنم!از غذاهای دریایی هم که متنفر بودم!شاید از گروه گوشت قرمز بعضی وقتا کوبیده یا همبرگر می خوردم وگرنه... -خسته نمیشی انقد مرغ می خوری؟شکل مرغ شدی! -تو هم شکل گاو شدی بسکه گوشت خوردی! رعنا زد زیر خنده و اونم بدون حرف نشست روبروی من.سرش پایین بود و خیره به بشقابش ولی به محض اینکه سرشو بالا آورد مات موند روی گردنم و خیلی واضح آب دهنشو قورت داد.مشت شدن دستشو ندیده حس کردم و بعد پایین انداختن دوباره ی سرش!دوباره این رفتار عجیب!برای این آدمی که قبلا اینجوری بوده...باورش جزو محالات بود واسم!مخالف صد درصد این بودم که سرش به سنگ خورده!چون اعتقادی به آدم شدن آدمای این مدلی نداشتم! -اینو بخور دهنت عادت می کنه. با اخم به تیکه جیگر توی دستش خیره شدم...چقدر به گذشته ها نزدیک بود... «-بگیر بخور دیگه!چقدر ناز داری تو! -من جیگر دوست ندارم اینو بفهم! -اینجا رو ببین... خیره شدم به جایی که اشاره کرده بود،یه مرد گنده با سیبیلای دسته موتوری فوق خفن وارد رستوران شد!لُنگ بلندشو دور دستش پیچید و داد زد: +هووووی!مشتی یه دیزی بیار بزنیم! تنها کاری که اون لحظه کردم بلند بلند خندیدن بود!همون لحظه طعم نفرت آور گوشت رو توی دهنم حس کردم و با چشمای درشت شده بلند شدم که برم دستشویی که دستمو سفت چسبید...» با صدای خش دار شده ای گفتم: -نمی خورم. اخماشو تو هم کشید: -شوخی دارم باهات؟!گفتم بخور داری میمیری از بس ضعیف شدی! بعدم دستشو بیشتر به طرفم دراز کرد.با عصبانیت تمام زدم زیر دستش و داد کشیدم: -به درک که دارم میمیرم اومدی گند زدی تو زندگیم دو قورت و نیمتم باقیه؟اصلا می خوام برم بیوفتم بمیرم!ولم کن دیگه!اه همش گیر میدی همش اجبار همش اعصاب خوردی اونوقت ادعای دکتریت هم میشه!فقط بلدی حالمو بدتر کنی خودت بیا ببین چقدر از قبل بدتر شدم!بیا ببین دیگه مگه باهات شوخی دارم؟یه بار دیگه هم بخوای به من زور بگی جوری میزنم تو فکت که دیگه نتونی دهنتو باز کنی!در جریان که هستی؟من بوکسور ماهریم!خوب گوشاتو وا کن پسر جون دیگه نبینم از این غلطا بکنیا!وگرنه با من به قول خودت روانی طرفی! بعدم با عصبانیت تمام به سمت اتاق رفتم و درو محکم بهم کوبیدم.مانتوی مشکی رنگی و شال همرنگ پوشیدم و زدم بیرون.پشت ویلا یه ایوون بزرگ بود که از کنارش پله می خورد تا برسه لب رودخونه.از اونجا هم تیکه به تیکه نرده کشیده بودن و باغ ها و ویلاهاشونو از همدیگه جدا کرده بودن.به سمت پله ها دویدم.خیلی زیاد بودن،شاید حدود 40 تایی پله رو فقط دویدم تا رسیدم به رودخونه.روی سکوی لب آب نشتم و زانوهامو بغل گرفتم.دوباره زده بود به سرم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم! «زانیار- داره بهوش میاد...مهرنوش؟!مهرنوش کجایی؟ مهرنوش-شیوا؟خوبی؟چی شدی یه باره؟ دکتر-هیس!دورشو شلوغ نکنین حالش بدتر میشه. رئیس-دکتر چطور شده دقیقا؟ دکتر-ضربه شدیدی خورده خونریزی کرده.عملش می کنیم ولی احتمال بهوش اومدنش اونم با این امکانات و دور از بیمارستان خیلی پایینه.من امید زیادی ندارم...» پاهامو توی آب سرد فرو بردم و صورتمو با دستام پوشوندم...فراز و نشیب های گذشته اعصابمو بد بهم می ریخت.الآن فقط کافی بود کسی دور و برم بپلکه تا یه دل سیر بزنمش!معمولا مهار این حس سرکش چند ساعتی طول می کشید و می خواستم این چند ساعتو تنها بشینم و آروم بگیرم. «نگین-شیوا بفهم دیگه نباید بهش فکر کنی. -نگین تو خودت جای من بودی می تونستی فراموش کنی؟نگین من مادر بچش بودم. نگین-الآن دیگه همه چی تموم شده شیوا!می فهمی که عقد کردن؟هنوز حرفایی که بهت زد یادت نرفته...؟» نگاهمو به آب دوختم که با شتاب حرکت می کرد و هر چیزی که دم دستش می رسیدو با خودش می برد و غرق می کرد...خاطرات هم منو با خودش غرق کرد!گم شدم توی تمام لحظات خوب و بدم...هنوزم بعد 10 سال داشتم تقاص پس می دادم!تقاص همه ی روزایی که اشتباهی دست روی بد آدمی گذاشتم!کاش یه ذره این شرایط عوض می شد تا بشه یکمی زندگیو بهتر کرد...فقط یکمی... *****
  3. غمگین ترین اهنگی که تا حالا گوش دادی؟

    یادم میای-تالک داون
  4. بازمانده | shiva75

    پست 30 * چمدونمو توی صندوق عقب ماشین گذاشت و پرید بالا. -خب پس بریم دیگه؟! -نه بشین منو نگاه کن! لبخندی زد و شروع کرد به بستن کمربندش.زیر لب نمی دونم چی ولی مدام یه چیزی رو تکرار می کرد... -چی میگی؟ -آیت الکرسی.بخون! -بلد نیستم! با تعجب برگشت سمتم و به نگاه متعجب من برخورد!هر دو جا خورده بودیم!قبلا همیشه من به اون سفارش می کردم که بخونه و اون بلد نبود...حالا برعکس شده بودیم؟! -واقعا بلد نیستی؟ -تو بلدی؟ -معلومه که بلدم! همونطور با اون حالت جا خورده زل زده بود بهم که گفتم: -خب مگه جرمه؟بلد نیستم! شونه هاشو بالا انداخت و دوباره مشغول خوندن شد.چه حس کنجکاوی عجیبی توی جونم رخنه کرده بود!این بشر واقعا عوض شده بود!اگه 10 سال پش همینطوری بود محال بود میذاشتم از دستم در بره! دست بردم و ضبطو روشن کردم.اوف!سنتی؟!متنفر بودم! -اینا چیه گوش میدی؟مگه پیرمردی؟ -مگه آهنگ سنتی نشونه ی پیریه و رپ و هیپ هاپ نشونه ی جوونی؟! -دقیقا! -باشه من پیرم!بزن یه آلبوم جلو خانوم جوون! نگاه متعجبمو ازش گرفتم و آلبومو عوض کردم.لبخندی روی لبم نشست... "هنوزم تو قاب عکس رابطمون نفس داره واسه من چی مونده جز کاغذای پاره ما این جور که پیش میریم عذاب من ادامه داره می خوام فراموشت کنم گذشته نمیذاره منو یه قلب سرد با رنگ و روی زرد عذاب رفتنت منو رها نکرد منو رها نکرد دیوونه بازیات از یاد من نمیره تو ام که مطمئنی جات و کسی نمی گیره انقدر غمام زیاده اشکام نمیشه جاری سوالم اینه که منو هنوز دوست داری منو یه قلب سرد با رنگ و روی زرد عذاب رفتنت منو رها نکرد منو رها نکرد گفتم باشه تنهام بذار و بشکن له کن تو قلب ما رو عیب نداره عشق من اینه سرنوشت من اسم ما رو خط بزن از گذشته دل بکن عیب نداره عشق من عیب نداره عشق من منو می کشه یادگاریا عذاب آوره این جدایی ها چی میشه بازم تو بیاییا نمی دونم الان تو کجاییا منو می کشه یادگاریا عذاب آوره این جدایی ها چی میشه بازم تو بیاییا نمی دونم الان تو کجاییا چند ساعته که رفتی من با خودم درگیرم نمی تونم حرفی بزنم یهو از کوره در میرم زدم به سیم آخر داره هر روز صورتم میشه لاغر تو فکر این که نکنه نباشی اونی که مال من آخر پر خاطرست دفترا از همه حرف زدنا تا اومدنا و رفتنا از همه شیطونیات خندیدنات ازغمات تو که پیچیدی رفتی ولی این یادگاریات هست الان تو که پیچیدی رفتی ولی این یادگاریات هست الان دیگه نی حد و مرزی بین مرگ و زندگی همش لم دادم رو کاناپه از خستگی دارم دیوونه میشم از افسردگی نمی دونم یعنی چی زندگی منو یه قلب سرد با رنگ و روی زرد عذاب رفتنت منو رها نکرد منو رها نکرد صدات قطع شده دیگه نمیاد چقدر بده منو دلت نمی خواد چقدر بده تو دیگه نیستی و نخواستی بدونی چی شد بعد تو منو یه قلب سرد با رنگ و روی زرد عذاب رفتنت منو رها نکرد منو رها نکردی تو هیچوقت منو می کشه یادگاریا عذاب آوره این جدایی ها چی میشه بازم تو بیاییا نمی دونم الان تو کجاییا منو می کشه یادگاریا عذاب آوره این جدایی ها چی میشه بازم تو بیاییا نمی دونم الان تو کجاییا" (یادگاریا-علیشمس و مهدی جهانی) چشمامو ریز کردم و برگشتم سمتش که با لبخند ثابت روی لبش رانندگی می کرد و گفتم: -مگه بابا بزرگا هم علیشمس گوش میدن؟! لبخندش پررنگ شد و برگشت طرفم و با همون یه ابروی بالا رفته ی همیشگی گفت: -فقط گاهی وقتا! -عجب!بگم که بازم جا برای آهنگای جدید داری! -شما به جدیدی خودتون ببخشید! پوزخندی زدم و رومو طرف شیشه کردم.ضبط واسه خودش می خوند و اون واسه خودش و من واسه خودم!حس تردید توی چیزی رو از اول صبح توی چشماش می دیدم.انگار که بخواد چیزی بگه و نتونه! -چیزی می خوای بگی؟ -اوهوم!دارم میمیرم از فوضولی! دیگه عادت کرده بودم به تغییرات کلامیش!حتی لحنش و حتی نگاهش!به تمام عوض شدنایی که منو متحیر می کردن! -خب بگو! -10 سال پیش تصادف کردی آره؟! لبخندم دندون نما شد...هنوزم درگیر اون حرفا بود...هنوزم گیج و منگ بود!هنوزم نمی دونست کجای این داستان کی و چیه!هنوزم توی ذهنش دنبال گمشده اش بود! -اوهوم! -مجرد بودی آره؟! -خب آره دیگه! مشکوک خیره ام شد که گفتم: -مشکوک میزنی دکتر!چی شده؟! -ببین،دارم رک و راست باهات حرف میزنم.راست گفتم که تو رو زوری بهم انداختن ولی وقتی دیدمت یه چیزی فوق العاده واسم عجیب بود.تو کاملا شبیه همسرمی که 10 ساله گمش کردم! پس تمام اون حدسیاتم درست بود!پس هنورم همون شیوای باهوش بودم!همون جناب سرگرد نمونه!همون راس ماموریت ها!همونی که با وجود تمام یاغی گری هاش مورد تمجید تمام مافوقاش بود! -خب؟!یعنی داری میگی ممکنه من اون زن باشم؟ -آره. الآن بهترین تصمیم چی بود؟شاید اگه بهش می گفتم که اون نیستم می رفت و دیگه پیداش نمیشد...نکنه...ولی...دستمو مشت کردم و چیزی نگفتم. -ولش کن.فعلا بیخیالش.شوک واست خوب نیست! سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم.بهتر نبود یه ذره به مغزم آرامش می دادم؟! ***** نمیدونم چرا توی تنظیماتم تغییر رنگ حذف شده!پس مجبورم این مدلی براتون بنویسم خلاصه که شرمنده خب یکی از دلایل دکتر برای بودن کنار شیوا هم برامون باز شد اما بگم همه چیز به اینجا ختم نمیشه و ماجرا پیچیده تر از این حرفاست! بازمانده رو دنبال کنین صفحه ی نقدم که حسابی داره خاک میخوره؛ بی صبرانه منتظر نظراتتون هستم ارادت
  5. بازمانده | shiva75

    پست 29 مهران بهرامی...26 ساله...شاید صمیمی ترین فرد توی این مجموعه باهام بود! -یادی از ما کردی؟ -یهو یادم بهتون افتاد گفتم بیام! -الآن رئیس میادا!شالتو درست کن! -من هنوزم نمی تونم اونی باشم که اونا می خوان! با صدای باز شدن در کل موهام یه جا رفتن زیر شال و پاهام بی اراده بلند شدن... -سلام. چشماش برق زد!هنوزم دوستم داشت؟!هنوزم حاظر بود پای تمام بدیام وایسه؟! -سلام.بشین!چی شده یادی از ما کردی؟ چشم غره ای به مهران رفت و مهران بدو از اتاق رفت بیرون!هنوزم مهرانو اونقدرا قبول نداشت!همش به دستور بالا...!!! -اومدم ببینم همه چی هنوز همون مدلیه یا نه! -رئیس سراغتو می گرفت.بین همه مون بهترین بودی شیوا...رفتی بدون رئیس موندیم! -تو هم نشستی تو جایگاه ریاست به جای من!اون موقع ها که آرزوت بود!به خاطرش خیلی کارا کردی! -اون موقع ها مال 6 سال پیشه شیوا!من بزرگ شدم! -زانیار تو هنوزم بزرگ نشدی!هنوز نفهمیدی چطور با کسی که ازت چند درجه بالاتره چطوری حرف بزنی! لبخندی روی لبش نشست و با اعتماد به نفس دستاشو پشت سرش قلاب کرد و گفت: -هنوزم مثل قبلنایی...بعد عملت دیگه ندیدمت!بعدشم که رفتی!ولی یادت رفته 6 سال گذشته و الآن من خیلی رفتم بالاتر!شاید سرهنگ...شاید البته!جناب سرگرد! نفس عمیقم با شتاب فوت شد و چشمام با سرعت چرخید و زوم شد روی چشمای قهوه ای رنگش...دروغ می گفت دیگه؟!این همون زانیار دست و پا چلفتی گذشته بود؟همونی که همیشه بهش می گفتم هیچی نمیشه؟!سرهنگ؟یعنی الآن باید صداش می کردم سرهنگ زانیار فتوحی؟! -زانیار؟! زد زیر خنده و سرشو تکون داد.هنوزم باورم نمی شد!زانیار؟سرهنگ؟6 سال؟دست و پا چلفتی؟!محاله!! -بعد از 6 سال چی به خودت اضافه کردی؟ -نگو که نمی دونی! -چرا می دونم!دوست دارم خودت بگی! -اسمت بهت نمیاد!اصلا دانا نیستی!چون نمی دونی هنوز مثل قبل هیچی رو اضافه تر از اونی که باید توضیح نمی دم! -حتی برای من؟! -حتی برای تو! -پس بذار خودم تک تک واست بگم...خانوم دکتر شیوا امیریان!دکتری روانشناسی،منشی و پزشک یه مطب توی بالاشهر!هنوزم نگین و شیما بهترین دوستاتن!هنوزم یلدا رو با دنیا عوض نمی کنی!مینا هم که چند سالیه به گروهتون پیوسته!درست؟!خونریزیت عود کرده و 2 هفته دیگه عمل داری!اسم دکترتم... با اخم گفتم: -حرف نزن! -هنوز داری از 10 سال پیشت فرار می کنی؟!شیوا قرار نیست آدمای دور و برت تغییر کنن؟ -چه تغییری؟ -دوست نداری افراد جدید بیاری توی زندگیت؟ -مثلا تو؟! بر خلاف انتظارم با جدیت به جلو خم شد و گفت: -آره! -زانیار قبلا چی بهت گفتم؟ -قبلا مال قبله!الآن هم الآنه!گفته بودم پای تمام گذشته و احساست وایمیسم!خودتم از گذشتم خبر داری!از مهرنوش و خاطراتش...از همه چیش! مهرنوش...دوست خوبی بود!دوستش داشتم! «مهرنوش-بچه ها حالش خوب نیست.شیوا؟شیوا بهوشی؟! زانیار-شیوا؟صدای منو میشنوی؟زانیارم!مهرنوش چرا این هیچی نمیگه؟چرا چشماشو باز نمی کنه؟! مهرنوش-زانیار زنگ بزن به رئیس.داره خون بالا میاره.زود باش زانیار! به صورتم ضربه های شدید می خورد و اسمم مدام توسط مهرنوش صدا زده میشد...ولی قدرت هیچی رو نداشتم... مهرنوش-شیوا؟تروخدا چشماتو باز کن!خدا تقصیر من شد...اینم دعا بود آخه؟» -مهرنوش یه فرشته ست! -نه نیست!اگه مهرنوش رو وارد این بازیا نمی کردم اون اتفاقم واسه تو نمی افتاد. -اشتباهات خودتو ننداز گردن مهرنوش!زانیار از اولش غلط کردی!بد کردی!نباید برای فراموش کردن عشقت یکی دیگه رو وارد زندگیت می کردی!یه روزی بلایی که سر مهرنوش آوردی سرت میاد! -چطور مگه؟! -خیلی خودتو درگیرش نکن...! اوه اوه یه کــشــف جدید!شیوا پلیسه؟!شایدم نه!شاید اینا لقب های خاص باشه!درباره ی زانیار هم بگم که نقشش خیلی توی این داستان مهمه!شاید میشه گفت یکی از نقش های منفی داستانه!منتظر باشید!
  6. آیاتای عزیزم تولدت مبارک !

    ای جـــــــــونم! مبارک باشه خوشگل خانوم!کنار خانوادت عمر طولانی داشته باشی
  7. چه خوشرنگ شدم:P

    1. fatemehzare

      fatemehzare

      سلام شیوا جان

      مبارڬ باشه رنگی شدنتــــ

      کجایی عزیز؟ نیستی یه مدت!!

      دلمون واست تنگ شده بود

    2. shiva75

      shiva75

      مرسی عزیزم

      آره یه مدت نتم مشکل پیدا کرده بود

    3. fatemehzare

      fatemehzare

      موفق باشی گلم

  8. سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    سلام من یه مدت نبودم لطفا یکی واسم بگه این جریان ویراستاری و اینا چیه؟
  9. بازمانده | shiva75

    پست 28 پله ها رو دوتا یکی دویدم و شروع کردم پشت سر همدیگه به در ضربه زدن... -کیه؟یه لحظه صبر کن خب درو از جا کندی که!...اِ تویی؟بیا تو!سلام! -سلام.نیومدم که بیام تو!فقط اومدم یه چیزی خیلی کوتاه بپرسم و برم! با چشمای از حدقه در اومدش گفت: -خب؟ -فامیلت چیه؟! قیافش از اون حالت وحشت زده آروم شد و با اخم گفت: -افتخاری!همینو اومدی بپرس... لبخند گنده ای روی لبام نشست...افتخاری...بردیا افتخاری،نوا افتخاری!پریدم وسط حرفش: -راستی من فردا میرم اصفهان.خدافظ! با ذوق پریدم توی خونه و شماره ی نگینو از حفظ گرفتم... -ها؟ -خیلی بیشعوری! -به همچنین!بنال! -بردیا خانواده نداره؟! -وا؟چطور مگه؟ -جواب منو بده! -نه.همشون گاز... -خفه شو یه لحظه!بردیا یه خواهر نداشته قبلا؟اون موقعی که سربازی بوده خبر مرگ همشون بهش رسیده.درست؟ -تو از کجا می دونی؟البته از تو بعید نیست بری زیر و بم شوهر بدبخت منو دربیاری! -ببند!خواهرش نمرده!زندست!ازدواج کرده،حامله ست! گوشی رو از گوشم دور کردم و صدای جیغش توی اتاق پیچید! -چــــی؟!چرت نگو! -چرتم کجاست؟همسایه مونه!خودمم نفهمیدم داشتم راجبش با... همینطور داشتم بدون حواس می گفتم و می گفتم ولی ناخودآگاه با رسیدن به اسمش یه مکث طولانی کردم...هنوزم خیلی سخت بود تلفظ اسمش...نمی تونستم!هنوز اونقدر قوی نبودم! -خب؟ -حالا بیخیال اونو!فقط بدون زندست خواهرش!ولی حالا چیزی بهش نگو می خوام کادو ی عروسی بهش نشونش بدم!از دهنت نپره هــا؟! -نه بابا حواسم هست!ایول چه هیجانی!خوشمان آمد! -راستی من فردا میرم اصفهان! -واسه چی؟تنهایی؟مگه مرض دا... -انقد دهنتو ندونسته وا نکن!تنها نیستم با...آریافر! دوباره به سرعت گوشی رو از گوشم فاصله دادم و نشستم رو کاناپه.جیغ جیغاش که تموم شد دوباره گوشی رو گذاشتم در گوشم! -تخلیه ی جیغی شدی؟ -با اون؟ -اوهوم!خونه ی مامان بزرگش! -شیوا؟!خر نشو!گرچه هستی! گوشی رو قطع کردم!نه من حوصله ی پند و نصیحت و موعظه داشتم و نه اون حال حرف زدن!همه شونم می دونستن اگه قصد انجام کاری رو بکنم تا تهش پاش وایسادم!حرف شیوا همیشه حرف بود!گوشی رو انداختم روی کاناپه ی کناری.شاید بهتر بود یه سر بهشون میزدم...دو سال بود که با همشون قهر کرده بودم!نه که اهل این سوسول بازیا باشم،ولی خیلی چیزا اونجا باب میلم نبود!شاید اگه پارتی هم نداشتم محال بود اونجا راهم بدن!شاید بهتر بود یه یادی ازشون بکنم!فکر کنم هنوزم همون مغازه ی قدیمی رو دارن!یه مغازه با یه زیرزمین مخــوف!شاید به نظر یه خیاطی ساده بود ولی خیلی کارا اونجا به سادگی صورت می گرفت!! هنوز لباسامو عوض نکرده بودم پس با عجله سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم بیرون... بچه ها یه چیز رو مخ پیدا کردم!شیوا چیکار می کنه؟هم می تونه زیر و بم در بیاره،هم به یه سری آدم مشکوک سر میزنه و دم خورشونه!به نظر شما آیا شیوا توی این 10 سال خلافکار شده؟!
  10. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    به بازمانده ی منم ســر بزنــیــن لینکش توی امضام هست
  11. بازمانده | shiva75

    پست 27 -رابطه ی تو و بردیا چیه؟ -چیز خاصی نیست،فقط دوستیم.خیر سرمون هر دوتا دکتریما! دیگه چیزی نگفتم و به جاش دستامو تو جیب شلوارم فرو بردم و به راهم ادامه دادم.فقط دوستن و هر دوتا دکترن!دروغگو!اون که دکتر نبود!صدای پر جذبه و تحکمش باعث شد سریع به حرفش گوش بدم...: -صاف راه برو!قوز نکن! برگشتم سمتش که لبخندی زد و گفت: -حالا شد! -برو بابا! دوباره پشتمو بهش کردم و اداشو درآوردم و پوزخندی زدم.روی نیمکت کنار پارک ولو شدم و چشمامو بستم.نشستنشو کنارم احساس کردم.و بعد صداشو توی فاصله ی چند میلی متریم...: -با یه مسافرت قبل از عروسی بردیا و نگین خانم چطوری؟برای حال و هوات هم بهتره. یه ابرومو بالا انداختم و برگشتم سمتش و گفتم: -یه دختر و پسر تنها...دور از شهر...تازه همدیگه رم میشناسن... بدون حتی یه لبخند کوتاه سرشو پایین انداخت و جدی گفت: -فکر نکنم انقدر پسر بی جنبه ای باشم،در ضمن تنها هم نیستیم. چشمام از این حجب و حیا ی بی موقع درشت شد و دستمو گذاشتم زیر چونش و سرشو آوردم بالا و ناباور زل زدم توی چشماش... -خجالت کشیدی؟!! اخم کوچیکی روی صورتش نشست و گفت: -نه خیر،فقط از این پرروییت دهنم باز موند! کلا گیج شده بودم...تو مخیلم نمی گنجید این همه تغییر برای آدمی که اونجوری بود و حالا اینجوریه...این دوتا شخصیت فرسنگ ها با همدیگه تفاوت داشتن!واقعا هم نکنه خودش نیست؟یادمه قبلا یه داداش داشت...رامتین...نکنه اونه؟!اون موقع ها هم بعضی وقتا با هم اشتباهشون می گرفتم. -چند سالته؟ -چطور مگه؟ -همینطوری،چند سالته؟ -31 5 سال فاصله سنی...هنوزم همون بود!پس چرا خیلی از معادلاتم داشت برعکس در میومد؟من این شخصیت محجوب و خجالتی رو نمی شناختم!هیچ جوره شو قبول نداشتم!نگاهش مشکوک شد،با شک براندازم کرد و چیزی نگفت.برای اینکه این بحث مشکوک رو تموم کنم بحثو خیلی واضح عوض کردم... -حالا مسافرت کجا می خوای ببریم؟! -اصفهان،خونه مادربزرگم اونجاست. -اصفهانی هستین؟ -نه.همینطوری رفتن اونجا.مثل اون مامان بزرگم که جنوبن. -آهـان!خوبه!چون من تا حالا اصفهان نرفتم! دستاشو توی جیب کاپشنش فرو کرد و همونطور که به آسمون ابری خیره شده بود گفت: -خیلی قشنگه،میای؟ -خب...باشه میام! زیر لب گفت: -چقدر خوبه که مثل بقیه دخترا ناز نمی کنی!خواهر من که خدای ناز اومدنه!ماشالا خریدار هم داره فراوون! یه خواهر هم داشت...روناک...از خودش کوچکتر بود.راست می گفت ته تاغاری بود و نازش فوق العاده خریدار داشت!کوچکترین عضو خانواده بود،هم بچه ی کوچیک هم نوه ی کوچیک!الآن باید همسن من یا یه سال بزرگتر باشه. -خواهرت چند سالشه؟ -همسن توئه.پریروز رفت تو 27 سال.تولد تو کیه؟ -به دلت صابون کیک نزن!من اردیبهشتیم!تازه از خواهرتم کوچیکترم چون من رفتم تو 26 سال.اردیبهشت 26 سالم میشه! -حالا می تونی حدس بزنی تولد من کیه؟ از حفظ سال و ماه و روز و ساعتشو واسش گفتم...!شاید باید نزدیکی بینمونو بیشتر می کردم!خیلی خجالتی بود! -29 شهریور سال 64 ساعت یک و نیم ظهر! -تو احیانا توی ثبت احوال نبودی؟ -چطور مگه؟ -دقیق دقیق دقیق گفتی! -ما اینیم دیگه! دوباره گیج شده بود!دوباره خودشو گم کرده بود!اینو از استرس توی چشماش می خوندم!حتی از پیچیدن دستاش بهم! -کی میریم اصفهان؟ -فردا صبح میام دنبالت.مثل همیشه.من برم،خدافظ! بدون اینکه حتی منتظر جوابم باشه زد به چاک!اون نمی دونست ولی من که می دونستم اینجا چه خبره! -هــی!منتظر باش دکتـر! برای یه لحضه چشمای بردیا توی ذهنم نقش بست...چقدر آشنا بودن...نوا... -هــیـــن!خودشه!آره! «-تک فرزند بودی؟ نوا-نه،یه داداش بزرگتر هم داشتم که اون موقع ها رفته بود سربازی ولی بعدش گمش کردم...» بچــه ها بچــه ها! یه کشف جدید!بردیا و نوا خواهر برادرن به نظر شما؟!نظرتون چیه؟و اینکه دکی جون رو یکی برای من روشن کنه!من هیچ جوره درکش نمی کنم!چرا؟!
  12. نفر قبلـــی بچه مثبته یا شیطون ؟؟؟

    شر
  13. بازمانده | shiva75

    سلام سلام سلــام و صد سلام!من دوباره برگشتم!واین بار پــر قــدرت!مرسی از همراهیتون پست 26 نوا با ناراحتی روی سرم دست کشید و گفت: -اینو بخور ببینم.داری داغون میشی دخترجون!این حواس پرتیا چیه؟ صدمین لیوان آپ پرتقالی که نوا به زور با قرصا ریخته بود تو حلقمو پس زدم و گفتم: -نوا من به نظر تو بشکه ام؟ با تعجب بهم خیره شد که حرفمو ادامه دادم: -بالاخره هر آدمی یه گنجایشی داره! با خنده نشست کنارم و سرشو گذاشت روی پاهام.خیره شدم توی چشمای خوشگلش.با تمام چندشی که نسبت به چشمای روشن داشتم این یه قلم با بقیه فرق داشت! -هنوزم به تلافی فکر می کنی؟ -تنها آرزومه! -اگه واست بگم با انتقام گرفتن چی به سرم اومد دست بردار میشی؟ -نه! -کله شق!آخه به من چه؟!من نگران خودتم جونور! -نوا توهم بلد بودی و رو نمی کردی؟ -ما اینیم دیگه! -مگه چی شده که انتقام گرفتی؟ لبخندی زد و گفت: -نشد دیگه...نردبون پله پله.تا کجا واست تعریف کردم؟ -تا اونجا که بهوش اومدی و مهدیه خانومو بالای سرت دیدی. -آهان...آره.اینا منو بردن خونه شون.یه پسر داشتن و یه دختر.دخترشون همسن من بود ولی پسرشون 4 سال از من بزرگتر بود.سینا و سیما. با لبخند کجکی گفتم: -تو هم که تو نگاه اول عاشق سینا شدی؟! -نه بابا!اون موقع ها کجا به عشق و عاشقی فکر می کردم؟اون موقع فقط دردم رفتن مامان و بابام بود!هر روز مهدیه خانوم میومد دلداریم میداد،سیما رو میفرستاد پیشم تا باهاش درددل کنم،حتی به حاجی هم متوسل شد ولی من لام تا کام دهن وا نکردم!کارم نصفه شبا رفتن توی ایوون با صفاشون بود و زل بزنم به ستاره ها.درسته که خیری از بابام ندیدم ولی بازم اون اوایل خیلی باهام خوب بود...یادمه یه شب که روی پشت بوم خوابیده بودیم دست کشید رو سرم و گفت:هر وقت دلت تنگ شد به ستاره ها نگاه کن!نمی دونم چرا ولی بی دلیل اون حرفی که فقط برای سرگرم کردن من بود رو باور کردم!حتی هنوزم شبا از بالکن به ستاره ها زل میزنم!یه شب که تو ایوون نشسته بودم یکی روی شونه هام پتو انداخت.گفتم یا مهدیه خانومه یا سیما.آخه حاجی اینا خیلی مذهبی بودن و من و سینا زیاد همکلام نمی شدیم.ولی خب با کمال تعجب دیدم سینا ست.اومدم پاشم برم که صدام کرد... -نوا خانوم بشین.کاریت که ندارم!می خوایم دو کلوم حرف حساب بزنیم. بازم هیچی نگفتم.روزه ی سکوت گرفته بودم انگار! :نوا خانوم.من که می دونم فرار کردی. خب اون موقع سینا 20 ساله یا 21 ساله بود.منم که هیچی به کسی نگفته بودم.آشنایی هم نداشتیم که راپورتمو بده! -از کجا می دونی؟ :چه عجب صدات دراومد! سینا از اولم با حاجی فرق داشت!اگه حاجی همش با احترام و لفظ شما بود،سینا هیچ وقت از اون فعل برای من استفاده نکرد!اون شب بعد از یک ماه کامل سکوت زبونم باز شد و واسه ی سینا تعریف کردم.از همون موقع ها بود که شروع شدم عوض شدن.شاید با تنها کسی که توی اون خونه خوب بودم سینا بود!به هیچ کدوم محل سگ نمیذاشتم!شاید ناراضی بودم از زنده بودن!شاید شاکی بودم که نجاتم دادن!ولی به هر حال کاری بود که شده بود! چشماشو بست و من سرمو تکیه دادم به کاناپه.دستم روی شکم نسبتا برآمده و کوچیکش جابجا شد.3 ماهه بود.تو اوج خطرات بارداری و سقط جنین...جنین من چند ماهه بود؟1 ماهه؟نه...خیلی کمتر...شاید 3 هفته!نمی دونم... -دخترت حتما خوشگل می شد...مثل خودت. به دهن نوا خیره شدم.چرا اون مثل بقیه سرزنشم نمی کرد که کار بدی کردم؟که اون بچه برای این دنیا نیومده بود؟من تو 16 سالگی مادر شده بودم...مادری که حتی نفهمید جنسیت بچش چیه... -تو از کجا می دونی دختر می شد؟ -فرضی!ولی حتما اگه دختر دار شدی خوشگل میشه! -از کجام دختر بیارم به نظرت؟!! -تا آخر عمر که نمی خوای مجرد بمونی!بالاخره شوهر می کنی! -کدوم خری میاد منو بگیره؟! زدیم زیر خنده و نوا دوباره دوید سمت دستشویی.خدا می دونه این چندمین باری بود که بالا میاورد...!بدنش خیلی ضعیف بود. -نوا مطمئنی این حال بهم خوردنات دکتر نمی خواد؟ -نه طبیعیه! به قاب عکس های روی عسلی خیره شدم.کاش میشد یه بار دیگه مثل این عکسا دور هم بودیم...همه دلمون خوش بود که مشکلی نداریم...دیگه غصه ای نبود...کاش...مثلا روزی که باباجون بیاد دنبال من و برگردیم پیش خانوادم،نوا بچه دار میشه و من میشم خاله ی بچش،شیرین عروسی می کنه و من عروسیشو میبینم،دعواهای مامان و بابا خاتمه پیدا می کرد و زندگی دوباره شیرین می شد...کاش... -فکر نکن درست میشه! -کاش! -کاشکی رو کاشتن سبز نشده!از قدیم گفتن از تو حرکت از خدا برکت!تو فقط تو یه فکری اونم انتقام گرفتنه.اگه خودت برگردی پیش خانوادت و باهاشون حرف بزنی مطمئن باش کم کم همه چی عوض میشه. -کافیه بشنوه من تو یه کیلومتری خونه اش وایسادم!انقدر خودشو به آب و آتیش میزنه تا من برم از اونجا! -تو به خدا توکل کن خودش می دونه چطوری همه چیزو سر و سامون بده. -نوا توی این یه مورد تو هر چی هم که روضه بخونی من واسم مهم نیست! -نامرد! -می دونی آدم تعارفی نیستم!رک میگم و واسم برداشت طرف مقابل اصلا مهم نیست! -بله می دونم خانوم رک!تو هم حتما می دونی آدمی نیستم که از چیزی ناراحت بشم! -بله می دونم خانوم بخشنده! -ولی بازم میگم بگذر از این انتقام. -نه!حالا که انقدر جلو رفتم تو میگی بیخیالش شو؟شوخی نکن! چشماش درشت شد و رنگ از سر و روش پرید... -مگه چقدر جلو رفتی؟ -اونقدری جلو رفتم که وقتی میبینتم چشماش برق میزنه،به تته پته میوفته،خیره ام میشه! شونه هاشو بالا انداخت و گفت: -فکر کنم یه ساعت دیگه سینا پیداش بشه.برم یه غذایی آماده کنم.فعلا. -فعلا! پاشو که از خونه بیرون گذاشت یه حس بدی مثل خوره افتاد تو جونم...شک...شکاکی حسی بود که نمی تونستم به دنیا نداشته باشم!خیلی دوست داشتم از این موقعیتی که دارم استفاده کنم و زیر و بمشو در بیارم ولی...اون نوا بود.کسی که من برای اولین بار بهش اعتماد کردم.پس باید شک رو از جونم بیرون می کردم.بالاخره که رو میشد این ربط عجیب غریب...صبر کردن کاری بود که من 10 سال متوالی با وجود عجول بودنم انجام می دادم...! بچه ها این حالتهای نوا داره بدجور روی مخ من راه میره!نظر شما چیه راجبش؟راستی!موقعیت شیوا چیه که می تونه زیر و بم نوا رو در بیاره؟کنجکاو شدم! *****
  14. نظرسنجی - افزودن بخش جدید

    سلام آقا امیر منم با نظر خیلی از دوستان موافقم مبنی بر داشتن یه تالار ویراستاران چون خیلی از بچه ها جدا اهمیت نمی دن مرسی
  15. معرفی و نقد رمان شبح عشق | 2G_ONE و 2M_G15

    این بستگی به شخصیت پدرش و میزان صمیمیت نفس با باباش داره.اگه باباش خشک باشه مثلا میگه:نمی خوام تنها دخترم رو از دست بدم اگه باباش مهربون باشه میگه:نمی خوام دخترم ک تمام زندگیمه رو از دست بدم یا مثلا:نمی خوام یکی یدونه ام از دستم بره اینا همینطوری فی البداهه ب ذهنم اومد ولی خودت بیشتر روش فکر کن

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×