blackeyes

کاربر سایت
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در تالار

25 بار تشکر شده

3 دنبال کننده

درباره blackeyes

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • محل زندگی :
    شهر راز
  • تاریخ تولد :
    1380/06/28
  • علایق

آخرین بازدید کنندگان نمایه

146 بازدید کننده نمایه
  1. تقریبا منفی
  2. 18
  3. سلطان بادها
  4. نریمان
  5. نچ بیف استراگن
  6. نریمان
  7. نه جدال پر تمنا
  8. ادم های مهم بی دلیل مهم نشده اند حتما کسانی را دوست داشته اند ، که باید... سفر هایی رفته اند که باید،.. دوستانی داشته ان که باید... ادم های مهم کسانی را در زندگی حذف کرده اند،که باید ... کسانی را گم کرده اند که باید... ام های مهم خیلی چیز ها برایشان مهم نبوده است ... ادم های مهم ترک های مهم را انجام داده اند ، که باید... ادم های مهم غم های زیادی را چشیده اند و حتما خوشی های زیادی را ... ادم های مهم همانقدر که فراموش کرده اند ، به یاد سپرده اند .... ادم های مهم بی دلیل مهم نشده اند... بهمن هزار و سیصد و نود و پنج
  9. کاتب
  10. کویرم یه کویرهخشک و تنها کویر هم صحبتش باد سرابه کویر رویای دریا تو سرش نیست پای قصه ام بشین حالم خرابه ... دریغ از یه جوونه تو وجودم تموم ریشه هام بی برگ و باره از اشکایخودم سینم ترک خورد تنم از دور شبیه شوره زاره نه کوهی دورمه تا کم میارم بهش تکیه کنم اروم بگیرم نه دریا دورمه تا غرقه من شه جوون بودم شبیه جنگلایی که الان سر راهت رو گرفتن سر راهت تموم جنگلا سوخت تا چشمات رنگ دریا رو ببینن بزن بارون دلم خیلی گرفته... کویر_محسن یگانه
  11. پرحرف
  12. سواحل هاووایی
  13. به نام خدا 1395/10/21 زندگی من (لطفا من را به من بازگزدانید ) می گویند عشق چیز عجیبیست ، دل آدم را گرم میکند ، در درونت غوغایی بر پا می کند ؛ می گویند عجیب دلنشین است ... ولی چیز عجیبی که درباره آن شنیده ام این است که اگر در دلت را بزند و صاحب آن شود ، یا بهتر می شوی یا بدتر ، ولی هرگز آدم سابق نخواهی شد. تعجب آور است مگر می شود خودت را فراموش کنی ،نمی دانم ولی شاید اکر فرد عاشقی بودم می گفتم انقدر در آن فرو می روی که زمین و زمان را فراموش میکنی چه برسد به اینکه یادت به خودت باشد . ولی صبر کن ، بگذار فکر کنم ؛شاید، شاید... یکبار دلم گرم شده باشد ، آتشی در من غوغایی به پا کرده باشد. نمی دانم ، نمی دانم،ولی این را می دانم که وقتی رفت در من سکوتی به پاشد که مگو ومپرس که انگار سالها عابری از کوچه های دلم عبور نکرده باشد و جای جای آن لانه عنکبوت ها شده باشد . فکر کنم به آن گرما عادت کرده بودم که وقتی رفت همه جا سرد شد ، آخر تا انجا که یادم است هوای قبل از آمدنش هم همین بود ، انگار آنقدر به گرمایش وابسته شده بود این دل ، که با نبودش همه جا سرد شود .آن آتش در عمق دلم کورسوی نوری روشن کرده بود ، که زیر نور آن شب وروز را سپری می کردم و حال با رفتنش همه جا تاریک شده است . کاش آن آتش در من خاموش شده بود ، کاش با دستان خودم خاموشش کده بودم که حال اینگونه تلخ روز هایم را به شب نفرجامم.ولی اورفت ، خودش گرمایش را ، روشنایی اش را ازمن گرفت وشاید حسرت وتلخی این روزا ی من بیشتر از همین است چه می دانستم قرار است این آشیانه دل را ترک کند وگرنه خودم با دستان خودم خاموشش کرده بودم . ولی پیش خودمان بماند دلم برای آن گرما و فروغش تنگ شده است ولی بی شک نمی ارزید به این تلخی به این پوچی نمی ارزید ... من خودم را می خواهم ، من قبلی ام را به من باز گردانید .من این سرما را ، این تاریکی را و این در ماندگی را نمی خواهم . من از این آدم ها میترسم ، به انها اعتباری نیست .لطفا من را به من پس دهید . من این زمانه را نمی شناسم ،من نمی توانم با این دورویی ها کنار بیایم . من خودم را می خواهم ...
  14. کودکی
  15. واقعا این نشون میده که احساس تو همه موجودات حتی حیوانات هم وجود داره ولی بعضی ادما حتی از حیوان هم کمترند و تمامی این احساسات رو نادیده میگیرند