• اطلاعیه ها

    • Amir

      تغییرات   ۱۶/۱۲/۳۰

      انجمن در حال تغییرات است , در صورت بروز مشکل شکیبا باشید

blackeyes

کاربر سایت
  • تعداد ارسال ها

    3
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در تالار

4 بار تشکر شده

2 دنبال کننده

درباره blackeyes

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • محل زندگی :
    شهر راز
  • تاریخ تولد :
    1380/06/28
  • علایق

آخرین بازدید کنندگان نمایه

92 بازدید کننده نمایه
  1. پرحرف
  2. سواحل هاووایی
  3. به نام خدا 1395/10/21 زندگی من (لطفا من را به من بازگزدانید ) می گویند عشق چیز عجیبیست ، دل آدم را گرم میکند ، در درونت غوغایی بر پا می کند ؛ می گویند عجیب دلنشین است ... ولی چیز عجیبی که درباره آن شنیده ام این است که اگر در دلت را بزند و صاحب آن شود ، یا بهتر می شوی یا بدتر ، ولی هرگز آدم سابق نخواهی شد. تعجب آور است مگر می شود خودت را فراموش کنی ،نمی دانم ولی شاید اکر فرد عاشقی بودم می گفتم انقدر در آن فرو می روی که زمین و زمان را فراموش میکنی چه برسد به اینکه یادت به خودت باشد . ولی صبر کن ، بگذار فکر کنم ؛شاید، شاید... یکبار دلم گرم شده باشد ، آتشی در من غوغایی به پا کرده باشد. نمی دانم ، نمی دانم،ولی این را می دانم که وقتی رفت در من سکوتی به پاشد که مگو ومپرس که انگار سالها عابری از کوچه های دلم عبور نکرده باشد و جای جای آن لانه عنکبوت ها شده باشد . فکر کنم به آن گرما عادت کرده بودم که وقتی رفت همه جا سرد شد ، آخر تا انجا که یادم است هوای قبل از آمدنش هم همین بود ، انگار آنقدر به گرمایش وابسته شده بود این دل ، که با نبودش همه جا سرد شود .آن آتش در عمق دلم کورسوی نوری روشن کرده بود ، که زیر نور آن شب وروز را سپری می کردم و حال با رفتنش همه جا تاریک شده است . کاش آن آتش در من خاموش شده بود ، کاش با دستان خودم خاموشش کده بودم که حال اینگونه تلخ روز هایم را به شب نفرجامم.ولی اورفت ، خودش گرمایش را ، روشنایی اش را ازمن گرفت وشاید حسرت وتلخی این روزا ی من بیشتر از همین است چه می دانستم قرار است این آشیانه دل را ترک کند وگرنه خودم با دستان خودم خاموشش کرده بودم . ولی پیش خودمان بماند دلم برای آن گرما و فروغش تنگ شده است ولی بی شک نمی ارزید به این تلخی به این پوچی نمی ارزید ... من خودم را می خواهم ، من قبلی ام را به من باز گردانید .من این سرما را ، این تاریکی را و این در ماندگی را نمی خواهم . من از این آدم ها میترسم ، به انها اعتباری نیست .لطفا من را به من پس دهید . من این زمانه را نمی شناسم ،من نمی توانم با این دورویی ها کنار بیایم . من خودم را می خواهم ...
  4. کودکی
  5. واقعا این نشون میده که احساس تو همه موجودات حتی حیوانات هم وجود داره ولی بعضی ادما حتی از حیوان هم کمترند و تمامی این احساسات رو نادیده میگیرند
  6. شنبه 1394/10/15 12:30 چند روزی است خویش را گم کرده ام... در خیالات خویش به دنبال من قبلی خود میگردم ... در خیالاتم به دنبال ارزو ها و رویا هایی که هیچوقت به واقعیت تبدیل نشد میگردم ... کاش میتوانستم زندگی را به عقب باز گردانم ... کاش میتوانستم در این دنیای شلوغ و بی در و پیکر خودم را پیدا کنم ... کاش میتوانستم جایگاه قبلی خویش را بازیابم ... کاش بتوانم افکارم را به گونه ای بچینم که خیالاتم رنگ زندگی بگیرند... ولی انگار پازل زندگی من هزار تکه است و قصد راه امدن با من را ندارد... تا وقتی که این پازل کامل نشده است من و زندگی ام مجهول این معادله هستیم ... از زمانی که خویش را گم کرده ام فهمیده ام زندگی را باید زندگی کرد ولی زندگی کردن را نیز از یاد برده ام...