رفتن به مطلب
Added by Amir

elina

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    341
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

4,599 بار تشکر شده

درباره elina

  • درجه
    کاربرعادی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,909 بازدید کننده نمایه
  1. سلام خدمت شما نویسنده عزیز

    در مورد نشر داستان ها انجمن مزاحمتون میشم

    قراره از بین تمام داستان های «مسابقه داستان نویسی» ۶ داستان انتخاب شود تا با ۶ داستان دیگه یکجا شده و روی سایت قرار گیرد.

    داستان شما یکی از آنهاست.

    برای کم بود وقت، ۵ روز برای پاسخگویی منتظرتان خواهیم بود.

    در صورت عدم ارتباط در این زمان، داستان شما جز آنها قرار خواهد گرفت.

    موفق باشید:gol:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. _WaHiD_

      _WaHiD_

      ممنون، تشکر

      در صورت تمایل تغییراتی که دوست دارید یا فکر می کنید ضروریست به داستان خود بدهید.

      در غیر این صورت همان متن رو نشر خواهیم کرد.

    3. elina

      elina

      فکر نمی کنم مشکلی داشته باشه همون متن رو منتشر کنید 

      بازم ممنون 

    4. _WaHiD_

      _WaHiD_

      خواهش میکنم

      موفق باشید:gol:

  2. سلام وقت بخیر همون طور که بقیه ی دوستان هم گفتن در وهله ی اول اسم رمان عامل جذب به اون رمان میشه. به نظر من بعد از اسم رمان خلاصه باید خیلی مهم باشه.اینکه وقایع هیجانی و مهم داستان در خلاصه به اصطلاح لو نره هم به نظرم خیلی مهمه. یه عامل دیگه هم وجود داره که خواننده رو ترغیب کنه که به خوندن رمان ادامه بده. اونم غیر قابل پیش بینی بودن رمانه. من به شخصه پایان خوش رو می پسندم ولی سیر داستان باید مهم تر باشه. در مورد ژانر ها هم معمایی و جنایی بیشتر مد نظرمه.

  3. بهارت بی گل و بلبل
    نباشـد
    نگاهت خالی از
    سنبل نباشـد
    به گلزارمحبت تاقیامت
    خودت گل باش 
    و عمرت گل نباشـد...
         
    پیشاپیش بهـار مبارک :gol::gol::gol:

  4. راز گردنبند | elina

    سخن هشدار دهنده ی بانوی بازرس،با پرش اسب سواری که پارچه ی خون آلودی را نقاب چهره ی خود ساخته است؛از بالای سر این بازرسان،که نباید شب نامشان را آشکار کند،به پایان نمی رسد. کلاه تیره ی شنل،از چهره ی بانوی بازرس دور می شود و شگفتی این چهره ی افسونگر را نمایان می کند. ماری دست بر سینه ی خود می گذارد و با نفسی که در سینه ندارد،می گوید: -شما نیز دیدید؟!آن اسب سوار سیه پوش،پارچه ای خون آلود را دارا بود!!! الکس،با نگاه بر شگفتی بانوی بازرس پیش رو می گوید: -امشب سپیده دم را ببینیم،خوش است! (...یکی،رهسپار سرای شهنشهان یکی دیگر،رهسپار سرای آوارگان چشمانی اشک آلود دارد؛با شوقی بی کران هراسی نا آشنا دارد،با آتشی بی نشان دوشادوش یار دیرین؛گذشته از ستیز مهربان(پدر) همرزم بارانی پر بار؛می گذرد با مهربانان حریر بر دوش شانه می کشد؛کجاست سرای راستگویان؟ مادری نابینا دارد؛کجاست آواز بی کران؟ و در پایان یکی چون ماه تابان،بی هیاهو بر زمین خواهد افتاد دیگری چون قربانیان دیرین،بر دست بی نشان خواهد آرمید برگرفته از نوشته ای ممنوعه؛پایان بخش یکپارچگی) خوشنویسشان را میان کتاب می گذارند و آن را می بندند. باید به بی باکی قلم این نویسنده،گواهی داد.ولی به راستی او کیست؟گاه،قلمش بوی خون ریزی های بی کران می دهد؛گاه،بی هیاهو خرسندت می کند. او بی تردید،یک سیاستمدار سرد و گرم چشیده است؛و گرنه کیست،که راستی های دربار را به رخ کشد...
  5. راز گردنبند | elina

    کوچه پس کوچه های ویانا منطقه ی ایوان؛نزدیک به کاخ روژمان کلاه شنل سرمه ای رنگش را روی سر می کشد و به بانوی شنل پوش پیش رو،که جنی دخترش را روانه ی تاراج و یغماگری کرد،می نگرد. مادری و سنگدلی؟اوه،گویا بانو آیسا از این بانوی بازرس،بهتر هستند؛هر چه باشد بانو آیسا،ریون را رهایی دادند. در هر صورت،امشب گواه هر چه بود،باید گزارشی پنهان بنویسد و به فراموشی بسپارد؛شاید هم نه! نگاهش را از این بانو می گیرد و آهسته به ماری که همگام اوست و شنل صورتی رنگش را مرتب می کند ،می گوید: -به راستی بازرس بزرگ،مادر بانو جنی هستند؟ -آری هستند؛تاکنون گمان می کردم،دربار راست می گوید که"ریون،پسر بچه ای بیش نیست."می بینی! او که از دربار رفت،آشفتگی دوباره فرمانروا شد. -سرنوشت بانو جنی چه خواهد شد؟ -بازار برده فروش ها! -یعنی،راهی برای رهایی اش نیست؟ -تنها مقام های والا! -من می توانم.... هنوز سخن هایش به پایان نرسیده،که ماری با تشر می گوید: -آه الکس،تو بهتر است به کار های خودت برسی؛البته اگر منتظر تنبیه و مجازات نیستی. -ولی... بانوی بازرس: -بایستید!
  6. راز گردنبند | elina

    ریچارد با همه ی توانش،این وزیر جنایت کار را،به سوی درب خانه اش می کشاند؛این در هنگامی است که نخست وزیر و همراهانش نیز،در این غروب دل گیر،گواه این به اصطلاح ستم است. سرانجام او را بیرون می آورد و همان گونه که دست هایش را با ریسمان استواری می بندد،وادارش می کند،در برابر وزیران پیوت و آرنولد،زانو بزند. وزیر جنایت کار نیز،با آن جامه ی بلند سیمینش،در برا بر این دو وزیر،زانو می زند. به راستی با آن همه جنایت،به کجا رسید؟خواست یک فرمانده ی باسیاست را در کنار خود داشته باشد،که او نیز،از مقام خود کنار رفت و زندانی شد. چشمان کشیده و سیاه خود را به زمین می دوزد. سرنوشت تنها دخترش چه می شود؟ آیا او را به تاراج خواهند برد؟چه کسی او را حمایت خواهد کرد؟ -پدر!....پد.... آوای ستم دیده ی دخترش،سرش را بلند می کند. دخترش،با چهره ی سرخ شده و گریانش،بوسیله ی چند سرباز به بند کشیده شده و این سو،دو وزیر و دو بازرس،که یکی ماری پایر و دیگری....دیگری مادر دخترش است،ایستاده اند و او و دخترش را نگاه می کنند. اکنون این بانوی بازرس،اینجا چه می کند؟ در همان هنگام،این بانو که شنل سیاهی به تن دارد و کلاهش را تا روی بینی اش کشیده است،دامن سپیدش را بالا می گیرد و پیش می آید. هیچگاه اندازه ی اکنون،از او نمی ترسید.چه به روز او آمده ،که با این وزیران همراه گشته است. بازرس پیش رویش،روی دو زانویش می نشیند و لب های غنچه ای و تیره اش را،برای سخن گفتن می گشاید: -از بردگی دلشاد باش؛گر چه،دیگر جنی را نمی بینی. -تو اینجا چه می کنی؟ بی هیچ پاسخی،بر می خیزد و رو به ماری،با دو انگشت میانی و سبابه ی خود،نشانه ای می دهد. ماری نیز،سر تعظیم فرود می آورد و برای اجرای فرمان،اندک اندک،به پیش می آید...
  7. -*-*-مسابقه داستانک نویسی-*-*-

    سلام و خسته نباشید بابت مسابقه ی خوبتون ممنون منم هستم
  8. راز گردنبند | elina

    (....شاهزاده آرنولد؛می دانم که اکنون،واژه واژه ی این نامه را،از برای یک مژده می خوانی؛ولی بدان،می خواهم از ننگ خانواده مان سخن بگویم. این سخن برای من،الیزابت میدیایی،یک آتش سوزان است؛ولی برای تو،که جانشین روژمان هستی،یک باور نادرست و ننگ است. ای عمو زاده!دمی به خود بیا! مگر می شود کسی بمیرد،ولی هیچ نشانی از او نماند؟تا کی بناست دختران روژمان و میدیا،برای داشتن گل سرخ لیندا،آن هم در زادروز عمه ترمه،آهن داغ بر پیشانی داشته باشند؟ به سخن هایم بیندیش؛باور کن،عمه ی کوچکمان زنده است؛باور کن پدرانمان اشتباه می کنند....) با خواندن دوباره ی این واژگان زیبا،که بوسیله ی الیزابت،این شاهدخت ستیزه جو به نقش آورده شده است،دوباره سردرگم می شود. چشم های سبزش را روی هم می گذارد؛الیزابت را به خوبی می شناسد؛او،گیسوان بلند سیاه رنگ دارد،که نشانی از عمه شان ترمه است؛الیزابت،با همه تفاوت دارد.او،برای خرسند کردن کسی،از همه چیزش مایه می گذارد. ولی چگونه؟ بی تردید،آنگه که بر این کاخ گام گذارد،کفش بلوری به پا نخواهد داشت؛دیگر چرا؟چون از دید تو،بلور نماد هرج و مرج نیست. او بی تردید،جامه ی حریر یا سیمین به تن نمی کند؛او جامه ی ابریشم آبی به آن می کند که شاهدخت ترمه،در روز به اصطلاح مرگش،به تن داشته است. ولی چهره اش.... چشم می گشاید و دوباره،به آن نامه چشم می دوزد.او نوشته: (این سخن برای من،الیزابت میدیایی،یک آتش سوزان است.) پس چشمان قهوه ای رنگش که کمی کشیده و درشت است،جادویی نخواهد بود؛شاید رنگ راستگویی و درستی،به خود گیرد. (مگر می شود کسی بمیرد،ولی هیچ نشانی از او نماند؟) از این رو،گیسوان تا زانو آویخته اش را،رها می کند و تنها،گل سرخی به آن می زند. ولی با چهره ی سپید و مهتابی اش چه می کند؟...
  9. راز گردنبند | elina

    چپ تخت ایشان نهاده شده است، می نشیند و همان گونه که رفتن پرستاران را تماشا می کند،می گوید: -گویا از پرستاران خشنود نیستید؛مشکلی پیش آمده؟ با همان لحن شکست خورده پاسخ می دهند: -نه،اینگونه نیست؛همین ها برای کاخ ما خوب هستند. -پس این حال نیز،برای خشنودی شماست؟ -آدم خشنود،رنگ سرباز بی پناه بر چهره ندارد؛سخن...آمدن خانواده ی پادشاه ویلیام به روژمان است. -شما که عموی خود را بسیار دوست می دارید؛پس این گویش و این چهره،از برای چیست؟ شاهزاده پوفی می کنند و نامه ای را،که رنگ زرین بر خود گرفته است،به سوی او می گیرد و می گوید: -این را بخوانید. نامه را می گیرد و شتابان،آن را می خواند.آرنولد نیز،با اندیشه ی اینکه همه چیز نابود شدنی است، دوباره به ظرف پیش رویش چشم می دوزد و به شرمساری شاهدخت الیزابت(تنها فرزند پادشاه ویلیام)می اندیشد؛چنین اندیشه ی بی کرانی،به راستی از آن یک میدیایی است. پس از اندکی،الکسا سخن می گوید: -شنیده بودم،شاهدخت میدیا،یک نامه فرستاده اند؛ولی گمان نمی کردم،چنین اندیشه ای در سر داشته باشند. شاهزاده آهی می کشد و زیر لب می گوید: -از دست این خدمتکارها... -شما،از هرج و مرج بیزار هستید؛درست است؟ -آری همین گونه است. -همچنین این سخن،ارزش بسیاری دارد؛ولی آن را باور ندارید؛با اینکه خواهرتان شاهدخت ماریا نیز،بر این باورند. -خوب،بنابراین،من نمی توانم کاری برای شاهدخت الیزابت انجام دهم. الکسا لبخند موذیانه ای می زند؛کاغذ در دستش را،که همه چیز در آن نوشته شده است،پیش روی ایشان می گذارد و می گوید: -چه کسی توانسته این باور را که،از روی احساس تصمیم گرفتن ننگ است،ثابت کند؟بهتر است کمی بیشتر بیندیشید؛شاهدخت ترمه،تنها عمه ی شما نبوده اند.
  10. تست روانشناسی پرحرفید یا کم حرف؟

    الف کم حرف
  11. راز گردنبند | elina

    ولی هیچکس نمی تواند در برابر مرگ بایستد. ناگاه با انگشت سبابه اش،چشم این بانو را می گشاید؛که با دیده ی خون گرفته و سبز تیره ای رویاروی می گردد؛دیده ای که با دیدگان یک خون آشام،تفاوتی ندارد؛تنها پرسش اینجاست که این دیده،چرا بسیار زیبا است؟ خدای من!چه به روز یک خدا(الهه)آمده است؟ چرا خدا؟زیرا او،صاحب دو چشم زیبا است. شاید این زیبای آرمیده،از برای همین خدای زادگی،به چنین روزی افتاده است. چشمش را می بندد؛این را دیگر ندیده بود؛ "مرگ،خدای زادگی و آرمیده ی یک دالان پنهان" همان گونه که پاسخ آهنگ کشتنش را گرفته و چشمان ناشناخته ای را دیده است،بر می خیزد و شمع را بر می دارد. این پیر پر فروغ(پدربزرگش)آدم نمی کشد؛زندانی می کند. نخست،مهربانوی(عمه)نا شناخته اش،لیندا ؛پدربزرگش هیمن و سرانجام،این بانوی آرمیده،که گویا آرمیتا نام دارد. کاخ جانشین یکی از درب های کاخ شاهزاده آرنولد را می گشاید و همان گونه که نگاهی بر گزارش خود می اندازد،درب را پشت سر خود می بندد و با کفش های پوستین خود،درون کاخ زرین ایشان می شود. ("گل سرخ شاهنشاهی"،"رایزنان نو در دربار"؛"فرمانده ای نو،برای گارد شاهنشاهی و انگیزه ی دربار،از برکناری فرمانده ی پیشین") -درود بانو! آوای دلنشین لیزا،او را از نوشته هایش دور می کند و به چهره ی او می رساند. به راستی که این بانوی پرستار،ستودنی هم هست. -درود بر شما! لبخندی بر پهنای چهره ی گشاده اش می زند و می گوید: -سپاسگذارم بانوی رایزن! نگاهش به پاهای پوشانده شده ی او،بوسیله ی کفش بلوری اش می افتد؛دامن سپید بلند او،ناگاه کمی بالا می رود و نقش گل سرخ ممنوعه را،برای او اشکار می کند. لیزا تعظیم می کند و می گوید: -بدرود - بایستید بانو! دامنش را رها می کند و می گوید: -بفرمایید بانوی رایزن! بی پرده،به چشمان سیاه و جادویی اش،که موجب خشم آیدین شده است؛چشم می دوزد و می گوید: -نگاه بان خود باشید،که خطر،پیوسته در کمینتان است.(لبخندی می زند)بدرود و روزتان خوش و بی هیچ درنگ دیگری،راه سرای شاهزاده را در پیش می گیرد؛بی آنکه بیاندیشد،لیزا چه گمانی در سر دارد. سر تعظیم کوتاهی،در برابر این شاهزاده،که به سوی میز پیش رو سر خم کرده و سردرگم هستند،فرود می آورد و می گوید: -درود بر جانشین! شاهزاده آهی می کشند و خیره به ظرف زرین و رنگین پیش رویشان،می گویند: -درود بر شما!بنشینید،بانو! بی درنگ روی صندلی زرین و گرم و نرمی که در سمت
  12. سلام یگانه جان خسته نباشی

    ببخشید ممکنه بپرسم کتابی که رمان نباشه در انجمن نوشته بشه؟در چه بخشی قرار می گیره ؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. elina

      elina

      خب کتابی که شخصیت نداشته باشه و شبیه دل نوشته و یه چیزی تو این مایه ها باشه

    3. YeGaNeH

      YeGaNeH

      دل نوشته ها و شعرها توی تالار شعر و ادبیات در بخش فرهنگ و هنر قرار میگیرن

      قسمت نوشته کاربران سایت

      البته این دلنوشته ها و شعرها باید به صورت یک مجموعه باشن تا روی سایت قرار بگیرن

    4. elina
  13. پرωـش نامه ے رماטּ هــاے نودهــشتیــا

  14. اندکی سپند در این آتشدان بریز، این مردم تو را آتش افروز خواهند خواند.

  15. راز گردنبند | elina

    دستی به جامه ی بلند سیاه رنگش می کشد و در بالای میز،روی صندلی می نشیند. اکنون مردم،در این باره چه خواهند گفت؟آیا او را،یک فراری خواهند خواند؟نه،او که هنوز در ویانا است؛پس این گمان بیهوده است. ناگاه به یاد آن بانو می افتد،که در دالان تاریک کشته شد. از این رو بر می خیزد و به سوی کتابخانه می رود. به راستی گردنبند ها،چه دردی از این پدر بزرگ درمان می کنند؛که همه را با این راهبرد به کشتن می دهند. شمع کوچکی را روشن می کند و با دست دیگرش،کتابخانه را کنار می زند. اگر بتواند ذهنش را آرام کند،شاید به راز های این دالان پی ببرد. دستش را روی آجری می گذارد و به آن فشاری وارد می کند؛که بی درنگ آجر به پشت رانده شده و دیوار نیز،به دنبالش راه دالان را نمایان می سازد. آهسته آهسته وبا احتیاط،درون این دالان تاریک که اکنون،این روشنایی خفیف شمع،خاک های مرده ی آن را نمایان ساخته است؛می رود. ای کاش هر چند محال است ولی،نشانی از آن بانوی مرده،دریابد. -ای کاش نابود شوی! آهنگ فریاد آن بانو،دالان را می لرزاند و روشنایی شمع را،به تکاپو وا می دارد از نفرین ها بیزار است؛هر چند شاید،نفرین بد هم نباشد. به دنبال آن فریاد،گذرگاه نهان دالان را دنبال می کند.آهنگ آن بانو،دوباره فریاد و شیونی به راه می اندازد،که او برای سر پا ایستادن،دستش را به دیوار می گیرد. زیر لب می گوید: -بس است؛می دانم با تو چه کرده اند؛دمی آرام بگیر! آهنگ کمی آرام می شود؛گویی در همه ی این سال ها،تنها به چنین دلگرمی نیاز داشته است. سر انجام،نشانی از گیسوانش میابد و اندکی نمی گذرد،که با شگفتی،این پیکر نحیف را میابد؛پیکری که چون چهار سال گذشته،آرام و بی کم و کاستی،روی این خاک های مرده خفته است. آهسته شمع را کنارش می گذارد و به دنبال یک نشان از خاندانش،بالای سرش می نشیند. او،بدست مهره های یک گردنبند کشته شده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×