رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

elina

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    335
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

4,683 بار تشکر شده

درباره elina

  • درجه
    کاربرعادی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,316 بازدید کننده نمایه
  1. راز گردنبند | elina

    (....شاهزاده آرنولد؛می دانم که اکنون،واژه واژه ی این نامه را،از برای یک مژده می خوانی؛ولی بدان،می خواهم از ننگ خانواده مان سخن بگویم. این سخن برای من،الیزابت میدیایی،یک آتش سوزان است؛ولی برای تو،که جانشین روژمان هستی،یک باور نادرست و ننگ است. ای عمو زاده!دمی به خود بیا! مگر می شود کسی بمیرد،ولی هیچ نشانی از او نماند؟تا کی بناست دختران روژمان و میدیا،برای داشتن گل سرخ لیندا،آن هم در زادروز عمه ترمه،آهن داغ بر پیشانی داشته باشند؟ به سخن هایم بیندیش؛باور کن،عمه ی کوچکمان زنده است؛باور کن پدرانمان اشتباه می کنند....) با خواندن دوباره ی این واژگان زیبا،که بوسیله ی الیزابت،این شاهدخت ستیزه جو به نقش آورده شده است،دوباره سردرگم می شود. چشم های سبزش را روی هم می گذارد؛الیزابت را به خوبی می شناسد؛او،گیسوان بلند سیاه رنگ دارد،که نشانی از عمه شان ترمه است؛الیزابت،با همه تفاوت دارد.او،برای خرسند کردن کسی،از همه چیزش مایه می گذارد. ولی چگونه؟ بی تردید،آنگه که بر این کاخ گام گذارد،کفش بلوری به پا نخواهد داشت؛دیگر چرا؟چون از دید تو،بلور نماد هرج و مرج نیست. او بی تردید،جامه ی حریر یا سیمین به تن نمی کند؛او جامه ی ابریشم آبی به آن می کند که شاهدخت ترمه،در روز به اصطلاح مرگش،به تن داشته است. ولی چهره اش.... چشم می گشاید و دوباره،به آن نامه چشم می دوزد.او نوشته: (این سخن برای من،الیزابت میدیایی،یک آتش سوزان است.) پس چشمان قهوه ای رنگش که کمی کشیده و درشت است،جادویی نخواهد بود؛شاید رنگ راستگویی و درستی،به خود گیرد. (مگر می شود کسی بمیرد،ولی هیچ نشانی از او نماند؟) از این رو،گیسوان تا زانو آویخته اش را،رها می کند و تنها،گل سرخی به آن می زند. ولی با چهره ی سپید و مهتابی اش چه می کند؟...
  2. راز گردنبند | elina

    چپ تخت ایشان نهاده شده است، می نشیند و همان گونه که رفتن پرستاران را تماشا می کند،می گوید: -گویا از پرستاران خشنود نیستید؛مشکلی پیش آمده؟ با همان لحن شکست خورده پاسخ می دهند: -نه،اینگونه نیست؛همین ها برای کاخ ما خوب هستند. -پس این حال نیز،برای خشنودی شماست؟ -آدم خشنود،رنگ سرباز بی پناه بر چهره ندارد؛سخن...آمدن خانواده ی پادشاه ویلیام به روژمان است. -شما که عموی خود را بسیار دوست می دارید؛پس این گویش و این چهره،از برای چیست؟ شاهزاده پوفی می کنند و نامه ای را،که رنگ زرین بر خود گرفته است،به سوی او می گیرد و می گوید: -این را بخوانید. نامه را می گیرد و شتابان،آن را می خواند.آرنولد نیز،با اندیشه ی اینکه همه چیز نابود شدنی است، دوباره به ظرف پیش رویش چشم می دوزد و به شرمساری شاهدخت الیزابت(تنها فرزند پادشاه ویلیام)می اندیشد؛چنین اندیشه ی بی کرانی،به راستی از آن یک میدیایی است. پس از اندکی،الکسا سخن می گوید: -شنیده بودم،شاهدخت میدیا،یک نامه فرستاده اند؛ولی گمان نمی کردم،چنین اندیشه ای در سر داشته باشند. شاهزاده آهی می کشد و زیر لب می گوید: -از دست این خدمتکارها... -شما،از هرج و مرج بیزار هستید؛درست است؟ -آری همین گونه است. -همچنین این سخن،ارزش بسیاری دارد؛ولی آن را باور ندارید؛با اینکه خواهرتان شاهدخت ماریا نیز،بر این باورند. -خوب،بنابراین،من نمی توانم کاری برای شاهدخت الیزابت انجام دهم. الکسا لبخند موذیانه ای می زند؛کاغذ در دستش را،که همه چیز در آن نوشته شده است،پیش روی ایشان می گذارد و می گوید: -چه کسی توانسته این باور را که،از روی احساس تصمیم گرفتن ننگ است،ثابت کند؟بهتر است کمی بیشتر بیندیشید؛شاهدخت ترمه،تنها عمه ی شما نبوده اند.
  3. تست روانشناسی پرحرفید یا کم حرف؟

    الف کم حرف
  4. راز گردنبند | elina

    ولی هیچکس نمی تواند در برابر مرگ بایستد. ناگاه با انگشت سبابه اش،چشم این بانو را می گشاید؛که با دیده ی خون گرفته و سبز تیره ای رویاروی می گردد؛دیده ای که با دیدگان یک خون آشام،تفاوتی ندارد؛تنها پرسش اینجاست که این دیده،چرا بسیار زیبا است؟ خدای من!چه به روز یک خدا(الهه)آمده است؟ چرا خدا؟زیرا او،صاحب دو چشم زیبا است. شاید این زیبای آرمیده،از برای همین خدای زادگی،به چنین روزی افتاده است. چشمش را می بندد؛این را دیگر ندیده بود؛ "مرگ،خدای زادگی و آرمیده ی یک دالان پنهان" همان گونه که پاسخ آهنگ کشتنش را گرفته و چشمان ناشناخته ای را دیده است،بر می خیزد و شمع را بر می دارد. این پیر پر فروغ(پدربزرگش)آدم نمی کشد؛زندانی می کند. نخست،مهربانوی(عمه)نا شناخته اش،لیندا ؛پدربزرگش هیمن و سرانجام،این بانوی آرمیده،که گویا آرمیتا نام دارد. کاخ جانشین یکی از درب های کاخ شاهزاده آرنولد را می گشاید و همان گونه که نگاهی بر گزارش خود می اندازد،درب را پشت سر خود می بندد و با کفش های پوستین خود،درون کاخ زرین ایشان می شود. ("گل سرخ شاهنشاهی"،"رایزنان نو در دربار"؛"فرمانده ای نو،برای گارد شاهنشاهی و انگیزه ی دربار،از برکناری فرمانده ی پیشین") -درود بانو! آوای دلنشین لیزا،او را از نوشته هایش دور می کند و به چهره ی او می رساند. به راستی که این بانوی پرستار،ستودنی هم هست. -درود بر شما! لبخندی بر پهنای چهره ی گشاده اش می زند و می گوید: -سپاسگذارم بانوی رایزن! نگاهش به پاهای پوشانده شده ی او،بوسیله ی کفش بلوری اش می افتد؛دامن سپید بلند او،ناگاه کمی بالا می رود و نقش گل سرخ ممنوعه را،برای او اشکار می کند. لیزا تعظیم می کند و می گوید: -بدرود - بایستید بانو! دامنش را رها می کند و می گوید: -بفرمایید بانوی رایزن! بی پرده،به چشمان سیاه و جادویی اش،که موجب خشم آیدین شده است؛چشم می دوزد و می گوید: -نگاه بان خود باشید،که خطر،پیوسته در کمینتان است.(لبخندی می زند)بدرود و روزتان خوش و بی هیچ درنگ دیگری،راه سرای شاهزاده را در پیش می گیرد؛بی آنکه بیاندیشد،لیزا چه گمانی در سر دارد. سر تعظیم کوتاهی،در برابر این شاهزاده،که به سوی میز پیش رو سر خم کرده و سردرگم هستند،فرود می آورد و می گوید: -درود بر جانشین! شاهزاده آهی می کشند و خیره به ظرف زرین و رنگین پیش رویشان،می گویند: -درود بر شما!بنشینید،بانو! بی درنگ روی صندلی زرین و گرم و نرمی که در سمت
  5. سلام یگانه جان خسته نباشی

    ببخشید ممکنه بپرسم کتابی که رمان نباشه در انجمن نوشته بشه؟در چه بخشی قرار می گیره ؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. elina

      elina

      خب کتابی که شخصیت نداشته باشه و شبیه دل نوشته و یه چیزی تو این مایه ها باشه

    3. YeGaNeH

      YeGaNeH

      دل نوشته ها و شعرها توی تالار شعر و ادبیات در بخش فرهنگ و هنر قرار میگیرن

      قسمت نوشته کاربران سایت

      البته این دلنوشته ها و شعرها باید به صورت یک مجموعه باشن تا روی سایت قرار بگیرن

    4. elina
  6. پرωـش نامه ے رماטּ هــاے نودهــشتیــا

  7. اندکی سپند در این آتشدان بریز، این مردم تو را آتش افروز خواهند خواند.

  8. راز گردنبند | elina

    دستی به جامه ی بلند سیاه رنگش می کشد و در بالای میز،روی صندلی می نشیند. اکنون مردم،در این باره چه خواهند گفت؟آیا او را،یک فراری خواهند خواند؟نه،او که هنوز در ویانا است؛پس این گمان بیهوده است. ناگاه به یاد آن بانو می افتد،که در دالان تاریک کشته شد. از این رو بر می خیزد و به سوی کتابخانه می رود. به راستی گردنبند ها،چه دردی از این پدر بزرگ درمان می کنند؛که همه را با این راهبرد به کشتن می دهند. شمع کوچکی را روشن می کند و با دست دیگرش،کتابخانه را کنار می زند. اگر بتواند ذهنش را آرام کند،شاید به راز های این دالان پی ببرد. دستش را روی آجری می گذارد و به آن فشاری وارد می کند؛که بی درنگ آجر به پشت رانده شده و دیوار نیز،به دنبالش راه دالان را نمایان می سازد. آهسته آهسته وبا احتیاط،درون این دالان تاریک که اکنون،این روشنایی خفیف شمع،خاک های مرده ی آن را نمایان ساخته است؛می رود. ای کاش هر چند محال است ولی،نشانی از آن بانوی مرده،دریابد. -ای کاش نابود شوی! آهنگ فریاد آن بانو،دالان را می لرزاند و روشنایی شمع را،به تکاپو وا می دارد از نفرین ها بیزار است؛هر چند شاید،نفرین بد هم نباشد. به دنبال آن فریاد،گذرگاه نهان دالان را دنبال می کند.آهنگ آن بانو،دوباره فریاد و شیونی به راه می اندازد،که او برای سر پا ایستادن،دستش را به دیوار می گیرد. زیر لب می گوید: -بس است؛می دانم با تو چه کرده اند؛دمی آرام بگیر! آهنگ کمی آرام می شود؛گویی در همه ی این سال ها،تنها به چنین دلگرمی نیاز داشته است. سر انجام،نشانی از گیسوانش میابد و اندکی نمی گذرد،که با شگفتی،این پیکر نحیف را میابد؛پیکری که چون چهار سال گذشته،آرام و بی کم و کاستی،روی این خاک های مرده خفته است. آهسته شمع را کنارش می گذارد و به دنبال یک نشان از خاندانش،بالای سرش می نشیند. او،بدست مهره های یک گردنبند کشته شده است.
  9. راز گردنبند | elina

    همچنان خیره به چشم های آشنا این شاهزاده،هیچ حرکتی نمی کند. ناگاه،آواز خنده های کودکانه ی پسر بچه ای،در سرش غوغا می کند.این پسر بچه،چه به این شاهزاده ی با شکوه؟آیا به او نزدیک است؟ با این گمان،نگاهش را از شاهزاده ای که،با سوگ در نگاهش به او می نگرد،می گیرد و سر به زیر می اندازد. شاهزاده روی تخت خود می نشینند و پرستاران جوان را،از زیر نگاه ناآرامشان می گذرانند؛پرستارانی که،با راهنمایی پزشک بزرگ دربار-راشل-به اینجا آمده اند. امید است در سال آینده،هیچ یک از آنان،زیر شکنجه های گارد و اداره ی بازرسی،دست و پنچه نرم نکنند. دست به چانه می شوند و می گویند: -کسی که موجب برکناری فرمانده ی گارد شد،پیش بیاید. پزشک بزرگ و پرستاران،راه را برای او باز می کنند و او،همچنان سر به زیر،از پلکان سرای جانشین بالا می رود. شاهزاده نیز،با لبخندی که بر پهنای چهره دارند،او را همراهی می کنند. از منتظر ماندن بیزار هستند؛ای کاش زودتر آگاه شوند،که این بانوی آشنا،کیست و از کجا آمده است لیزا به نزدیکی میز زرین و رنگین ایشان می رسد و سر تعظیم فرود می آورد. لیزا: -برای فرمانبرداری آماده ام،سرورم! به تخت تکیه می زنند و با لحن همیشگی و ناآرام خود می گویند: -نه!تو نمی توانی جاسوس پدربزرگم باشی. این سخن،خم به ابروان نازک و سیاهش می آورد. یعنی می شود این بازرس دیوانه،گمان بد درباره ی او نداشته باشد؟ از این رو می گوید: -من برای داشتن مقام و توانایی در دربار،زندگی نمی کنم. -پس،این بازرس جوان چه می گوید؟ -من زیر دست آن بازرس نیستم؛از این رو،تنها می دانم ایشان،خشم بی کرانی دارند و بس. -بسیار خوب، کارتان را آغاز کنید. گارد شاهنشاهی تالار گردهمایی درب های بلند و زرین این تالار،با آهنگی بلند و وحشت اندازی،به روی این بزرگ زاده،بسته می شود. از امروز تا سه روز دیگر،در این تالار خواهد ماند و نخواهد توانست،که با کسی سخن گوید. از این رو،می تواند کمی به رویدادهای این چند روز،بیاندیشد. گفتار نویسنده:دوستان درود و وقت به خیر؛یکی از پست های همین صفحه،که مربوط به این پست و پست بعدی هست،ویرایش شده؛شرمنده و ممنون که دنبال می کنید.
  10. بهترین دیالوگ های انجمن

    قضاوتت میکنند قبل از آنکه کفشهایت رابپوشند.با کلمات به جنگ با تومی آیند و چه جنگ ناعادلانه ای که تو خفته ای و کرور کرور کلمه ی زهرآگین با خفتان و گبر و کلاه جنگی به جنگ با تو می آیند تا بشکنند حصار شیشه ای وجودت را... رمان زنده به گورfghorbaniniya
  11. سلام.

    داخل قسمت های اخیر هلنا، بحث گردنبندی پیش کشیده شد و من همزمان دارم رمانی رو می خونم که درباره ی یه گردنبنده؛ یعنی رمان زیبای شما.

    گفتم سوءتفاهم احتمالی رو که ممکنه پیش بیاد رفع کنم. ممکنه اینطور تصور بشه که من بعد از خوندن رمان شما و یا رمان سایر دوستان، یه سری چیزا رو وارد رمان خودم کردم و می کنم. خواستم مطلع باشید که اتفاقات هلنا، تحت تاثیر رمانی که می خونم، یا فیلمی که می بینم نیست؛ خیلی از اتفاقات رو ماه هاست، حتی قبل از اونکه در عرضش رمانی رو بخونم، داخل ذهنم مرور می کنم.

    پس اگه احیانا کوچک ترین ذهنیتی درباره ی گردنبند طلایی رمان هلنا، ناراحتتون کرده، خواستم این توضیح رو داده باشم که هرچند، یه گردنبند خیلی جای مانور داره، ولی از تقلید متنفرم و گردنبند رمان هلنا، چیزی نیست که داستان حول اون بچرخه.

    امیدوارم من اشتباه کرده باشم و هرگز چنین سوءتفاهمی برای شما ایجاد نشده باشه.

    +

    عاشق این جمله شدم:

    این روز برفی، چه بسیار خشک بود و بی رحم! پس آن که می گویند اتفاق ها با فصل ها مرتبط اند، راست است.

     

    ...

     

    شبتون خوش ...

     

    1. elina

      elina

      سلام

      نه اصلا ولی بازم ممنون که گفتید.

      ممنون نظر لطفتونه

  12. راز گردنبند | elina

    کاخ جانشین فرمانروا،شاهزاده آرنولد درب های بلند و زرین،به روی این پزشک بزرگ و پرستاران سپید پوش گشوده می شود. اینبار،صاحب چشمان سیاه رنگی،بر این کاخ گام می گذارد،که بزرگ زاده ای او را افسونگر می خواند؛آن هم هنگامی که،نه بینی عقابی دارد و نه چشمانی افسون! او تنها،از خدایان(الهه ها)دربار الن،زیباتر و شادمان تر است؛زیرا اکنون،گیسوان سیاه بلندش را،رها ساخته،گوشواره های زرینی ،از این گوش های کوچک و ظریف،آویخته و نگاه بی فروغش را،به زمین داغ و سنگی کاخ جانشین نوجوان دوخته است. سرانجام پس از اندکی،قامت سرو مانند این شاهزاده،که پشت به تخت زرینش ایستاده است،در برابر این پرستار،نمایان می شود. هماهنگ سر تعظیم فرود می آورند و هم آوا می گویند: -درود بر جانشین فرمانروا؛شاهزاده آرنولد! -درود بر شما،پرستاران شاهنشاهی؛سرتان را بالا بیاورید! آهسته،سرش را بالا می آورد،که به این شاهزاده ی آشنا ی نوجوان بر می خورد. نمای ایشان،تنها در جامه ی زرین بلند و قامت سرو مانند تمام نمی شود؛زیرا ورزیدگی این شاهزاده،بیشتر از آنچه می گویند،در این جامه نمایان است. صورت کشیده و مهتابی ایشان نیز،باید نماد خاندان میدیایی باشد و بینی قلمی و کوچک ایشان نیز،بی ترید نماد الهه زادگی است؛زیرا لب های کوچک و صورتی رنگشان،این را بیشتر آشکار می سازد. اینک این چشمان سبز درشت را چه می گویی؛که مژگان روشنی سایه بان آن است!رو شنی این مژگان کوچک،چه تناسبی با ابروان کم پشت قهوه ای رنگشان دارد! این شاهزاده،تنها نشانی از میدیا نیست؛زیرا زلف کوتاه روشنشان،بیشتر ریشه در بانو پریسان دارد.
  13. راز گردنبند | elina

    آتشکده ی آذرگشسب(ویژه ی پادشاهان و آرتشتاران و بزرگان بود.) در این اتاق نیمه روشن آتشکده،که تنها آتشدان فرمانروایی می کند و عطرآگین بودن آن نیز،گواه این فرمانروایی است؛چشم های روشن و پر فروغشان را فرو بسته اند و به روزگاری می اندیشند،که این دو فرزند خود را نداشته و شهبانویی نوپا بودند. در آن هنگام،در برابر این الهه ی زیبا رو،دخت کوچک هیمن کریست،پدر نایب وزیر بزرگ را،آنچنان شلاق می زدند؛که چشم های سبز تیره اش،فرو می بست و گیسوان بلند سیاهش،چون گلی پر پر شده،بر زمین فرو می ریخت. در آن زمان،پنچ سال از کشته شدن هیمن می گذشت و این خاندان،سخت در سوگ او بودند.ولی سخن چه بود؟ آیا تنها،به خط سرخ مربوط می شد؟نمی دانند؛زیرا پدرشان موبد بزرگ،دست به چنین جنایت کثیفی زده و اکنون نیز...اکنون نیز،از برای واژه ای جان سوز،فرمانده ای را از دست دادند؛زین پس،تا هنگامی که ریون به مقامش بازگردد،این گارد،بی هیچ فرمانده ی بزرگ دیگری،رها خواهد شد.به راستی که این جوان،جدا از آن جنایت ها،ستودنی است.... ناگاه با خاموشی آتشدان،چشم می گشایند.دلارام،همان گونه که برای روشنایی آن می کوشد،نگاه گذرایی به ایشان می اندازد،که آن نیز،داغ دلشان را تازه می کند. -مهربانو!(مادر) با آوای شاهدخت ماریا،خیره به آتشدان می گویند: -چه شده دخترم؟ شاهدخت بر می خیزند،شنل سبز رنگشان را مرتب می کنند و می گویند: -چرا آن گل سرخ،که روی پای مهربانو(عمه)ترمه* بوده،لیندا می نامند؟ -شاید سرخی آن،انگیزه اش باشد؛حال،چه شد که این را پرسیدی؟ -اگر کسی این نقش را داشته باشد،چه خواهد شد؟ -به گناه داشتن آن،آهن داغی بر پیشانی اش زده خواهد شد. با شنیدن این سخن،نفس هایشان به شماره می افتد؛می بینید این باور های نادرست،چه بر سر روژمان آورده است؟ می بینید که سرنوشت یک شاهدخت،چه شوم رقم خورده است؟! *خواهر کوچک فرمانروایان لیو و ویلیام،که در آتش سوزی پانزده سال پیش ناپدید شده است؛به گونه ای که اکنون،کسی او را زنده نمی پندارد.
  14. بدون سرو‌صدا و حاشیه  فقط تلاش کن و کارتو درست انجام بده

    بذار موفقیتی که با تلاش به دست میاری صداتو به گوش همه برسونه...

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. heliya14
    3. Z_khofteh

      Z_khofteh

      کی بود میگفت با سکوت فریاد بزن

    4. Z_khofteh

      Z_khofteh

      یادم نیس کی بود اما هر کی بود بگین بیا به منم یاد بده

  15. راز گردنبند | elina

    چشم فرو می بندد؛اکنون که ریون زندانی تالار گردهمایی گارد است،وضعیت آن پرستار افسون،چه تفاوتی برای او دارد؟آیا او را،از آنچه شنیده است،دور می سازد؟آیا شکنجه های لیندا را،از یاد ها می برد؟البته که نه!پس.هر چه دور تر باشد،شکوهش،از آن خواهانش و بس...چشم می گشاید و آرام تر می گوید: -ریون چه؟ -بزرگ زاده ای چون او،ره خود را بهتر از ما می داند؛او شاید به زودی،یک شب بهشتی را داشته باشد. با تردید می گوید: -شب بهشتی؟.... با چشمان خود،آیدین را بدرقه می کند.اوه،خدای من!می بینی یک پرستار،که گویا از تبار مشرق زمینی هاست؛چگونه روح و روان یک بازرس را،به بازی گرفته است!ولی تنها،روح و روان او را به بازی نگرفته است؛او گویا،بر ذهن یک فرمانده ی چیره دست،برتری یافته است. پس از آنکه به او فهماند،که مهربانش(پدرش)نمی خواهد او لیندا را بشناسد؛لب هایش را ورچید؛به سوی او آمد و آهسته گفت: -مرا از مقام خود برکنار کنید. تکیه اش را از درب گرفت و گفت: -ولی... موذیانه لبخندی زد و سخنش را درید: -نامه ی کناره گیری ام را می نویسم. (به نام یزدان پاک؛از ریون کریست،فرمانده ای از خاندان کریست به دربار روژمان؛درود!به یاد دارید آن هنگام،که فرماندهی نگاه بانان شاهنشاه را به من سپردید،آرزوی نابودی ام را فریاد زدید.اکنون بهتر است آن را،بر شما پیش کش کنم.نایب شاهنشاهی روژمان-موبد بزرگ-یادآور تلخ ترین های ویانا شدند؛"سرورم"سپاس؛که مرا راندید.برای همان نیز،کناره گیری خود را از این مقام اعلام می کنم. "بدرود") کاغذ را تا می زند.او به کجا خواهد رفت،نمی داند؛ولی بهتر است،مدتی ویانا را به حال خود گذارد.و ویانایی که به حال خود رها گردد،آن هم در چنین روزهایی،به یاد فلات خود می افتد و بس.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×