رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

afagh7fth

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    801
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد afagh7fth در مهر 20 2017

afagh7fth یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

5,503 بار تشکر شده

درباره afagh7fth

  • درجه
    کاربر فعال

اطلاعات تماس

  • AIM
    @afagh1414

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نقاشی ، معماری ، اهنگ ، سکوت

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,239 بازدید کننده نمایه
  1. گلی در مرداب | afagh7fth

    .... سه هفته گذشته بود اما از حرف زدنم با نسترن انگار سالها می گذشت . سرد شده بودم و شاید به خاطر حجم کاری زیاد بود . هما مدام به پر و پایم می پیچید تا از زیر زبانم حرف بکشد . چه شده ؟ چرا ؟ خوبم ؟ نیستم ؟ موضوع چیست ؟ ... می خواستم حرفی بزنم اما حقیقتش ان بود که با خودم صاف نبودم . این حقیقت بود که اصل وجود خواهر ، کمکی برای خواهرش هست . این حقیقت بود که نسترن درست یا غلط عاشق شده بود ... حقیقت ها زیاد بود و من نمی دانستم کدام یک مرا بیشتر ازار می دهد . اصلا تا به حال با کدام دروغ سر کرده بودم که حالا با حقایق کنار نمی امدم ؟ دلم تنگ بود . و تا استراحتی پیدا می کردم عکس دست جمعی خانواده ای را نگاه می کردم که دیگر نمانده بودند . کاراکتر های قصه ای که با پایان باز بسته شد . مادری که حقیقتا جان به دخترش داد و خاله و شوهر خاله ای که فدای هرج و مرج های تازه انقلابی شدند . و مینا نامی که به قول پدرم خواهر بود و نبود . مینایی که شاید هنوز جایی از این شهر باشد و من جز اسم از اون چیزی نمی دانم . می دانست بهترین دوستش سالهاست از " بهترین دوستم هست " به " بهترین دوستم بود " تبدیل شده ؟ در حال و هوای خودم بودم که دستی لیوان چایی مقابلم گذاشت . به اقای عسکری نگاه کردم که با لبخند کنارم نشست . - ممنون اقای عسکری زحمت کشیدید . - خواهش می کنم . دیدم خیلی غرق شدید . احتمالا اینجا خیلی خستتون کرده . سرم را تکان دادم به علامت منفی تکان دادم . - نه . یاد مادرم افتادم . عکسشو می بینم کلی خیال میاد تو سرم . احساس می کنم به بچگی دختر تو عکسم . نمی دانم چرا می گفتم . شاید یک روز کاری خسته کننده مسببش بود . عسکری با کنجکاوی گفت : - عکس بچگیتونه ؟ می تونم ببینم ؟ لبخند زدم و عکس را به دستش دادم . - ببینیم این خانوم مهندس که رو حرفشون حرف نمی شه زد بچه بودن چه شکلی بودن لبخندم شدت گرفت . اشاره اش به بدخلقی ام حین کار بود . کمی به عکس نگاه کرد و رنگ ش پرید . با لکنت گفت : - این .... این ... شما .... این شما هستید دیگه ؟ دیدم که به من در عکس اشاره می کند . در حالی که سر در نمی اوردم چه شده با فرض انکه می خواهد باز هم شوخی تازه ای کند گفتم : - بله . البته سایز کوچیکمه . چشمش پرید و در حالی که با خودش باشد گفت : - باورم نمی شه ... نیلوفر ... نیلوفر .... اه من احمق چرا نفهمیدم . لعنتی . - اتفاقی افتاده اقای عسکری ؟ با لبخند نگاهم کرد . - اقای عسکری چیه ؟ نیلوفر .. .سهرابم .... و باز انگار با خودش باشد گفت : - باورم نمی شه . وای خدایا ..... کی فکرشو می کرد ؟ - اقای عسکری میشه بگید چی شده ؟ بلند شد و اطراف را چشمی گشت و بلند صدا زد : - شهاب ؟ ... شهاب ؟ یکی به اقای گریندر بگه بیان اینجا ... با تعجب بلند شدم : - اقای عسکری من نمی فهمم موضوع چیه ... هما ارام کنارم امد و دستی به شانه ام کشید و ارام لب زد : - جریان چیه ؟ - نمی دونم ... جناب گریندر که اعصابش از دست کارگر ها خراب بود با بد خلقی امد و گفت : - چی شده سهراب ؟ اقای عسکری با هیجان گفت : - معجزه شده . ... معجزه ! نیلوفر پیداش شده شهاب .... نیلوفر ! هما ضربه ای به دستم زد : - گم شده بودی ؟ در حالی که کاملا بهت زده بودم سسرم را به سمت هما مایل کردم : - نمی دونم . ظاهرا ! اقای گریندر با بد عنقی گفت : - نیلوفر دیگه کیه سهراب ؟ حوصله شوخی های مسخرتو ندارما ... - نیلوفر شهاب ... دختر خاله دریا ... نفسم ایستاد ... گوشم هایم سنگین شد . لحظه ای هیچ صدایی نشنیدم و در گوشم صدای بوق خفیفی پخش شد . دریا ... مادرم ... دختر خاله دریا .... شهاب رنگش پریده بود و هول شده بود : - کی بهت خبر داد ؟ کجاست ؟ کانادا ؟ چرا به من نگفت کسی ؟ سهراب با سرخوشی گفت : - بابا نیلوفر اینجاست . کانادا چیه ؟ نیلوفر صالحی ! گریندر انقدر سریع به سمتم چرخید که درد رگ به رگ شدن گردنش را حس کردم . به من اشاره کرد و گفت : - نیلوفر ؟ ... دختر خاله دریا ؟ ... دختر عمو امیر ؟ - بیا این عکسو ببین ... تو هم توشی .... هما ارام گفت : - نیلوفر چه خبره ؟ عمو چیه ؟ خاله چیه ؟ قادر نبودم حتی بگویم نمی دانم . نمی دانم دقیق چه حسی داشتم . سردرگم ؟ خسته ؟ مبهوت ؟ حتی یادم نمی اید ان لحظات نفس می کشیدم یا نه ... گریندر بعد از نگاه طولانی به عکس گفت : - باورم نمی شه ... چرا من الان فهمیدم ؟ با شوق به عسکری نگاه کرد : - باید به مامان بگم ... دست به موهایش کشید و با لبخند صورتم را کنکاش کرد : - باورم نمی شه... چرا نفهمیدم ؟!
  2. گلی در مرداب | afagh7fth

    سرم را با درد به صندلی تکیه دادم . دلم خیلی شکسته بود . نازک نارنجی شده بودم به قول ترانه . صدای ارام گریندر : - حالتون خوبه خانوم صالحی ؟ ربات وار جواب دادم : - خوبم . به انبوه غم هایم خوب می گفتم . و هنوز هم اصرار داشتم بگویم سر قولی که به مادرم داده بودم مانده ام . اگر مادرم می دانست روزهایم انقدر تلخ می شوند هیچ وقت قول نمی گرفت که دروغ نگویم . صدای اهنگ را که شبیه وز وز خفیف بود را بلند کردم تا صدا های سرم خاموش شوند . در حالی که صدایی نبود . بیشتر شبیه نگاه های معنا داری بود که بی هیچ صدایی فریاد می زدند . ..... ساک دستیم را روی تخت گذاشتم و مقنعه ام را از سرم بیرون کشیدم . خانوم مشیری با لبخند گفت : - بد سفری ؟ سوالی نگاهش کردم : - منظورم اینه که خسته می شی با سفر ؟ با لبخند مقنعه ام را روی تخت گذاشتم : - نه . فکرم مشغوله . تو ماشیینم اره ... یکم اذیت می شم . دختر جوانی که با ما امده بود جلو امد و دستش را دراز کرد : - فرصت نشد باهاتون اشنا بشم . فاطمه هستم . فاطمه رجبی . لبخندم را نگه داشتم و دستش را فشرم : - خوشبختم فاطمه جان . نیلوفر صالحی هستم . شما بخش اقای بابایی هستید ؟ و حرف های کاری شروع شد . حرف هایی که متعلق به دنیا ی من بود . دنیای خشکی که معلوم نبود کی برای خودم ساخته بودم . من به دنیای نسترن و نگار تعلق نداشتم . من سالها بود پاهایم را بغلم نکرده بودم و با دوستم دردودل نکرده بودم . سالها از ان روز هایی گذشته بود که ساعت ها درباره ی تنفرم از رنگ زرد حرف نمی زدم . در حالی که خانوم مشیری که اصرار داشت لیلا خطاب شود ، به جوراب های زردم نگاه کردم . پاهایم را جفت کردم . من کی این دنیا را ساخته بودم ؟! - نیلوفر جان انگار خیلی خستته . می خوای استراحت کنیم فردا بیشتر حرف می زنیم . سرم را تکان دادم . حال و هوای شمال هواییم کرده بود . - ببخشید لیلا خانوم . یکم حواسم سر جاش نیست . فاطمه گفت : - به خاطر هماست ؟ کمی نگران شدم : - نه مگه هما طوریش شده ؟ -نه . گفتم شاید باهاش صمیمی هستی . الان رفته دلگیری . سرم را تکان دادم . با خودم گفتم که چقدر دغدغه هایم باید کم باشند و چقدر زیاد بودند . چقدر بزرگ بودند . - شب به خیر - شب به خیر عزیزم . ایشالله خستگیت در میاد لبخند بی جانی زدم . من با این خستگی سالهاست خو گرفته ام . تخت فنری با ملافه ای که بوی مواد ضد عفونی کننده داشت ، حالم را بدتر نمی کرد ، بهتر نمی کرد .
  3. گلی در مرداب | afagh7fth

    به ساعت نگاه کردم که دوازده را نشان می داد نگران گفتم : - نسترن تو اتاق منو تا حالا ندیدی ؟ می گی چی شده ؟ موهای کوتاهش را که حالا کمی بلند شده بود تکان داد ... کلافه بود : - قول بده تا اخر به حرفام گوش بدی و عصبی نشی ! لرزش عصبی ماهیچه ی ابرویم را حس می کردم ... کمی نگاهم کرد و نا امید زیر لب گفت : - عصبی می شی ! - نسترن ... حرفم را با دستش قطع کرد : - باشه .. اکی ... می گم نفس عمیقی کشید و گفت : - ببین تو تا حدی از جریان سعید خبر داری ! نباید عصبی می شدم ؟ من همه ی تلاشم ان بود که از ماجرایی که ساخته دور باشد و او خودش ... دستم را گرفت : - پنج دیقه بهم مهلت بده خب ؟ عصبی سرم را به معنای تایید بالا پایین کردم - خب اومده ایران ... ولی ... یعنی اومده بود که با خانوادش صحبت کنه ... خاستگاری منظورمه ... به چشم هایم نگاهی دزدکی انداخت : - تو راه .... ببین خب خانوادش منو نمیشناختن ... فقط می دونستن سعید از یکی خوشش میاد ... بعد خب تو راه فرودگاه تا خونشون بوده که ... تصادف می کنه ... ابرویم را بالا انداختم " داستان جدید ؟"... متوجه شد و سریع گفت : - نه یه لحظه وایسا ! - خب ؟ - بعد گویا یه چهل روزی کما بوده یعنی ... کما هم نه .... هوشیاریش خیلی پایین بود بعد هم که به هوش میاد حافظش تقریبا کار نمی کرد مثلا مامانش رو میشناخت ولی خواهرش رو نه ... یا مثلا اسمش رو .. یا شغلش رو نمی دونست اما یادش بود بچگی دوچرخه سواری می کرده .... نه مثل ان که داستان کمی جدی است ! به چشم هایم نگاه کرد که دیگر عصبی نبود و بیشتر کنجکاو بود نفسی تازه کرد و گفت : - خانوادش میان لندن که منو پیدا کنن که خب هم اینکه می دونست سعید منو ... خب .... همون چیزی که بینمون بود ....از طرفی هم می گفتن شاید براش مثل شوکر باشم حافظش برگرده ... خب من نه همسایش بودم و نه تو دانشگاهش بودم ... احتمالش رو هم نمی دادن که مثلا ما هم باشگاهی باشیم ... اونم بسکتبال ... پیدام نکردن .... سکوتش طولانی شد - خب ؟ با دستش دست دیگرش را گرفت : - خب سعید بهم زنگ زد وقتی عکس العمل خاصی از طرف من ندید ادامه داد - وقتی حلقـ... یعنی وقتی دعوامون شد .. منو یادش اومد ولی از اونروز نشده که باهم حرف بزنیم که بهم بگه واقعا چی شده بوده .... بعد می گفت تو هم گوش نمی دادی و .. - خب ؟ - خب دیگه ... همه چیز سوء تفاهم بوده - سوء تفاهم ؟ تو مثل اینکه اصلا متوجه نیستی ؟ جا خورد - متوجه چی ؟ - قرار با پسری که ازت ده سال بزرگتره ... اونم تو این سنت .... ازدواج با پسری که فرهنگش کاملا متضاد با ما هست .... اینا به نظر تو سوء تفاهمه ؟ - مهم اشتراکه ! - تورو خدا بس کن نسترن این حرفای بچگونه رو .. اشتراک ؟ تو با ادمی که ده سال ازت بزگتره چه اشتراکی داری ؟ ده سال دیگه تو تازه سی سالته و اون چهل سالشه ... می خوای با این قضیه چی کار کنی ؟ - اما من دوستش دارم . پوزخند زدم : - واو .. چقدر هم اشکال این جریان رو می پوشونه ! عصبی گفت : - اصلا تقصیر منه که به تو احترام می زارم و بهت می گم ... تو فقط خواهرمی که نصف عمرم نبود ! جا خوردم و همه ی کلماتی که نوک زبانم بود ذوب شد ... بد سوزاند ! دستش را مقابل دهانش گذاشت . انگار خودش هم انتظارش را نداشته و این بیشتر مرا سوزاند ... این که او حرف ناخوداگاهش را زده بود ... مهم نبود چه می گوید من در ضمیر ناخوداگاه او فقط خواهری بودم که نصف عمرش را نبودم ! دلجویانه گفت : - نیلوفر ... من ... - نه حق با تو هست .... به بابا بگو . من هم فردا می رم .. می تونی خودت به این مساله برسی ... - نیلوفر ... یه لحظه .. واقعا احساس کردم قلبم شکسته ... نرم تر شده بودم ولی انگار شکننده تر .... - میشه تنهام بزاری ؟ وسایلامو نچیدم ... - بزار حرف بزنیم خب ؟ نمی توانستم ... می خواستم اما نمی توانستم و انگار از چشم هایم خواند . - فکر کنم بهتر باشه بری ! - از دستم ناراحتی ... از دستش ناراحت بودم ؟ نمی دانم ! منطقم درست و حسابی کار نمی کرد اما اولین کلماتی که به زبانم امد را بیرون فرستادم - نه ... تقصیر تو نیست ... فقط عجله دارم ... می دونی که چقدر با سفر مشکل دارم ... تازه ماشین هم نیست ... یه ون هست بلند شدم و به سمت کمدم رفتم چشم هایم می سوخت و بعد از مدت ها حال و هوای گریه داشتم ... کمبود ترانه را با تمام وجود حس کردم نفس عمیقی کشیدم که به صدایم کنترل پیدا کنم : - می شه بری ؟ تمرکز ندارم . و صدای خفه ی باز و بسته شدن در ... من همانجا کنار کمد فرود امدم ... دلم برای ترانه تنگ شده بود به دسته گل پژمرده و خشک نرگس گوشه ی اتاق نگاه کردم و زیر لب گفتم : - ترانه دلم برات تنگ شده . بغض گلویم را می فشرد .. فشار های این مدت همه با هم یکجا حمله کرده بودند ... خدایا این همه اتفاق در زندگی یک نفر عادی هست ؟ همه از این ماجرا جویی ها در زندگیشان دارند ؟ لباس ها را یکی یکی از کمد بیرون می کشیدم و تا می زدم درست مانند یک ربات ...دستم به لباس های تیره می رفت و احساسم تیره تر می شد گاه عصبانی می شدم و بعد از عصبانیتم ناراحت می شدم گاهی سعی می کردم عصبانیت خودم را با فشار دادن لباس دستم تخلیه کنم که هر بار انگار تشدید می کرد حسم را .... چشم هایم به سوزش افتاده بود و شقیقه ام نبض می زد .. با خودم روراست باشم حرف های نسترن انقدر هم بد نبود هر چقدر تلخ حقیقت بودند اما اتفاقاتی که از مهر برایم شروع شد انقدر سریع و پشت سر هم بودند که فرصت نداشتم با انها کنار بیایم و حالا نسترن انگار تلنگر زده باشد از لبه ی امن سکویی که برای خودم ساخته بودم وسط هیاهو ها رها شدم در ارام باز شد بابا بود ... عادتش بود شب ها در اتاقمان را باز می کرد که اگر کابوسی دیدیم یا مشکل دیگری داشتیم متوجه شود با دیدنم که بیدار بودم جا خورد - تو هنوز بیداری ؟ چشم به ساک بستم و خودم را مشغول نشان دادم سعی کردم صدایم افکارم را تا حد امکان پنهان کند - اره وسایلم رو می چینم فردا ساعت ده حرکته - دختر ساعت دو شده جا خوردم ناگهان سرم را بالا بردم که باعث شد گردنم رگ به رگ شود - چی ؟ دستم را به گردنم گرفتم . - ای بابا . بابا نزدیک امد و با دستش شروع به ماساژ گردنم شد ارام و ملایم ماهیچه هایم را رام می کرد . - دختر تو کلا خوابت بهم خورده ها ... تو ایتالیا که ساعت ده خواب بودی . لبخند زدم ان موقع را بیشتر دوست داشتم ... ترانه بود ... ارامشم صد برابر بود ... - اره فکر کنم .. باید تنظیمش کنم . -نگا چشاشم قرمزه ... تو که نباید می نشستی به پای حرفای نسترن . گردنم را ارام ارام شروع به حرکت دادم . - ناراحت می شد . - امان از دست تو نیلوفر .. یکم هم به فکر خودت باش . ناخوداگاه از دهانم پرید : - بابا من خواهر خوبیم ؟ - این چه سوالیه نیلوفر ؟ تو بهترین خواهر دنیای کدوم خواهری اینجوری پرپر خواهراش می شه ؟ قانع نشدم شاید باید از زبان خود ترانه بشنوم تا باورم شود - پاشو پاشو زود بخواب هر چی مونده بزار برای فردا ... به ساک نیمه بسته نگاه کردم هیچ نمی دانستم چه کرده ام روی تخت نشستم و بابا پیشانی ام را بوسید ... شاید این هم جادوی بابا باشد ... ارامشی که بی هیچ توقعی از اطرافیانش دریغ نمی کرد . چشم هایم را بستم و سعی کردم به فکر های مزاحم فرصت جولان ندهم . ..... - ولی نسترن خیلی ناراحت بودا ... فکر نمی کردم بعد از اینکه از لندن برگرده بتونه انقدر وابسته بشه . امروز صبح رفتارم زیاد از حد عادی بود ... انگار نه انگار اتفاقی افتاده حقیقتش ترس داشتم بحث را ادامه دهم و به جاهایی بکشد که در توانم نیست . - نسترن دختر حساسی هست . سعی داشتم با گفتن جمله ای که کاملا هم بی ربط نبود از زیر توضیح دادن فرار کنم . بابا نفس عمیقی کشید . - خوبه بابا جان هستی کمک من .... من تنها از پس دو تا دختر برنمی اومدم . جایی نزدیک دلم ترک خورد این که من برای پدرم مسئولیت نبودم . دختر نبودم .... بلکه کمک بودم ... نمی دانم شاید خوش ایند بود و شاید نبود منطقم کمی دستکاری شده بود درست نمی دانستم چه احساسی داشتم . کنار شرکت نگه داشت . - دخترم مشکلی بود حتما بهم بگو . سرم را تکان دادم و همراه با پیاده شدن گفتم : - حتما بابا. که هم خودش و خودم می دانستیم من هیجگاه مشکلاتم را به کسی نمی گفتم . حتی به ترانه . - می خوای کمک بیام ؟ و به ساک نسبتا کوچکی که صندلی عقب بود اشاره کرد . - نه سبکه خودم می تونم . بابا تقریبا پیاده شد از ماشین اما در ماشین را نبست و یک پایش در ماشین ماند . - نیلوفر... رسیدی خبر بده . - احتمال داره انتن خوب نباشه ولی چشم . - قرص ماشین برداشتی که ؟ یادم نبود اما نمی خواستم درگیرش کنم . دلم نمی امد . - بابا خیالت راحت باشه لطفا .... نگران نباش . لبخند مهربانی به صورتم پاشید . - باشه دخترم موفق باشی . اقا رحمان اسپند دود کرده بود اهی کشیدم عطری که زدم را این دود می پوشاند در حالی که دستم را در هوا تکان می دادم تا از غلظت دود کم کنم گفتم : - سلام اقا رحمان این دود رو برای چی به پا کردید ؟ - سلام خانوم مهندس ... مسافرین ... خوش یمنه سرفه ای کردم تا گرفتگی گلویم برطرف شود - کاش غلظتشو کمتر کنید - چشم خانوم مهندس .. چشم بوی اسپند مرا برد به روزهایی که انقدر نوایش تند و ناموزون نبود ... روز هایی که ترانه تمام اوای گوشمان بود ان موقع ها هم برای مدرسه رفتنمان اسپند دود می کرد .... برای امدن نسترن از بیمارستان ... . این دود با حس بدی که به فیزیک بدنم می داد یاد اور فوق العاده ترین لحظه های زندگیم بود .... لحظه هایی که ترانه انگار مارک دارشان کرده بود با دیدن مهتاب که با چهره ای گرفته به کار هایش می رسید وادارم کرد راه کج کنم و نزدیک تر بروم - سلام مهتاب انگار نشنید که به خط خطی کردن کاغذ زیر دستش ادامه داد . ارام به میز ضربه زدم. تجربه داشتم که در این مواقع هیچ گاه به کسی نزدیک نشوم ... به خودش امد و از زیر مقنعه اش انگار هدفونش را بیرون کشید - سلام نیلوفر جونم ببخشید داشتم اهنگ گوش می دادم .. جونم ؟ امری داشتی ؟ نه انگار اتفاقی افتاده بود - نه دیدم گرفته ای .. اتفاقی افتاده ؟ ارام ولی طوری که حرص کلامش مشخص باشد گفت : - من اگه اسم سهرابو اوردم بزن تو دهنم و اینکه از ماه دیگه پامو نمی ذارم اینجا در حالی که پرونده ها را مرتب می کرد انگار با خودش باشد گفت : - تقصیر منه که با مدرک مهندسی اومدم منشی اقا شدم و خودش با تکان دادن سرش خودش را تایید کرد لبخندی زدم : - جدی می گی ؟ - نمی بینی چقد اعصابم خوبه ؟ از صد کیلومتری صورتم داره داد می زنه که جوک می گم ! عصبانی تر شده بود - میشنوه ها ! -بشنوه ! نمی دانستم بشنوه ای که گفت را باور کنم یا پایین بردن صدایش را ! - اصن منم از فردا دوست پسرم میاد دنبالم کی به کیه ؟ ابرو بالا انداختم : - مگه دوست پسر داری ؟ اخم کرد و گفت : - نمی خواد از من غلط املایی بگیری ! دلم میخواست بخندم اما ترسیدم عصبی تر شود . ساکم خسته ام کرده بود دست به دستش کردم که در اتاق عسکری باز شد ابرویم بالا پرید ... درست مثل دانشجو های مد لباس پوشیده بود پالتوی بنفشی که تا رون هایش را پوشانده بود و شلوار جینی تغریبا نازک و تنگ .... بی توجه به دو جفت چشم یکی مبهوت و دیگر عصبی خارج شد بعد از چند لحظه که از بهت بیرون امدم به مسیر اشاره کردم انگار ان زن همان جا مانده : - می شناختیشون ؟ برای هزارمین بار کاغذ های زیر دستش را مرتب کرد : - من نه ولی انگار ایشون سهراب جونو خوب میشناختن که بدون وقت قبلی وارد اتاق اقای عسکری شدن خنده ام کمی صدا دار شد : - دختر چرا قضاوت می کنی ؟ سر جایش نیم خیز شد و چشم های عصبی اش را به چشم هایم دوخت : - قضاوت ؟ نیلوفر از وقتی تو اینجا اومدی این دومی هست .... ساکم را روی زمین گذاشتم و زمزمه وار مانند خودش گفتم : - خب دختر عاقل ... اون که مسئولیتی نسبت به تو نداره ! - نداره ؟ پس بیجا می کنه تو کارای من نظر می ده ... اصن من همین فردا می افتم دنبال کار تو عسلویه ... بابام که اکی داده ایشونم که مسئولیتی رو من ندارن سرم را تکان دادم از پشتم صدای هما امد - خانوم محبی منزل خانوم صالحی رو دا.... با برگشتن من حرفش را تغییر داد - اِ ... تو اینجایی ؟ دیدم دیر کردی گوشیتم خاموشه - سلام .... یادم رفت روشنش کنم - سلام بجنب بیا برای مهتاب دستی به علامت خداحافظی تکان داد و مهتاب هم بی حوصله جوابش را داد - کاری نداری ؟ مغموم گفت : - نه ولی زنگ زدم در دسترس باش حواست به این پسره هم باشه ... زیتون پرورده ی خوب دیدی هم بگیر حساب می کنیم نفهمیدم بالاخره کاری داشت یا نداشت اما - زیتون پرورده ؟! - اره مثه ترشی می مونه هما می دونه سرم را تکان دادم .... با عجز به ون سبز رنگ نگاه انداختم هما با دیدن من زد زیر خنده - وای نیلوفر دختر قیافت عالی شده هنوز نمی توانستم نگاهم را از ون بگیرم - باید سوار این بشیم ؟ با دیدن همه که تک به تک سوار ون می شدند خودم را تایید کردم به سمت هما برگشتم - گفتی دقیق چند ساعت راهه ؟ بازویم را گرفت و به طرف ون کشاند - بیا دختر خوش میگذره - اوه .. دارم می بینم اوضاع از این مسخره تر نمی شه سه خانوم عقب نشسته بودند و من هم ترجیح دادم نزدیکشان و ردیف جلویشان بشینم اقایون به ترتیب سوار شدند و من با دیدن رئیسی که مستقیم به سمت من می امد به این نتیجه رسیدم اوضاع مسخره تر از اینی که هست هم می شود شاید ترجیح می دادم عسکری کنارم بنشیند ... خوش زبانی هایش شاید این سفر را راحت تر می کرد وقتی کنارم نشست متوجه تفاوت فاحشمان شدم من در مقابل او زیاد از حد ظریف و شاید بچه به نظر می امدم نباید اجازه می گرفت ؟ و با امدن بابک نفس راحتی کشیدم که حداقل او کنارم نمی شیند در این فکر بودم که اگر بابک کنارم بود باید چه می کردم که یکی از کارمندان گفت : - اقای گریندر می خوایید جلو باشید اگه مشکلی پیش اومد ... صدا های اخطار در ذهنم با اخرین سرعت و بیشترین ولوم هشدار می دادند نا خوداگاه با صدای کمی بلند گفتم : - اگه مشکلی پیش اومد اقای عسکری هستند . جبهه گیری سریع من ، حالت تدافعی ام را نمایان کرد .. همهمه ی اندک ، خوابید و همه به من نگاه کردند ... اوپس ! خراب کردم ! تقریبا در جای خودم فرو رفتم بابک دلخور نگاهم می کرد خب مهم نبود اما با این نگاه های پرسشی چه می کردم ؟ رئیس با کمی مکث گفت : - بله .. خانوم صالحی درست می گند . اقای عسکری هستند خیالتون راحت ! خانوم صالحی را نمی گفت مشکلی به وجود می امد ؟! هنوز نیم ساعت از مسیر تمام نشده بود که رئیس گفت : - شما اقای رستمی رو از قبل میشناختید ؟ بزاق دهانم را قورت دادم تا از ان خشکی بی اندازه راحت شوم - من متاسفم نباید دخالت می کردم ... نه به ان حالت دفاعی و نه به این عقب نشینی بی موقع .. خب یک بچه هم می فهمید کاسه ای زیر نیم کاسه ام هست ! با خودم گفتم : من کاسه ام کجا بود اخه ؟! موشکافانه نگاهم کرد و گفت : - فکر کنم سوالم رو متوجه نشدید ؟ خیلی دوست داشتم من هم می گفتم انگار منظور من رو متوجه نشدید ... چرا دخالت می کرد ؟ - متوجه شدم و بله میشناسم .. خیلی خوب هم میشناسم سوال دیگه ای ندارید ؟ - اگه تازه از خارج کشور اومدید چطور میشناسید ؟ از پر رویی اش دهانم باز ماند .... متقابلا مانند خودش گفتم : - اگه ایرانی هستید چرا فامیلیتون ایرانی نیست ! ابرویش را بالا انداخت : - فکر می کنم همه ی ادما یه حریم مشخص شخصی دارن ! لبخند پیروزی زدم : - درسته و سرم را به سمت پنجره چرخاندم تا دیگر مکالمه ای بینمان نباشد هر چند زل زدن به بیرون از هر چیزی برایم بد تر بود سر درد و حالت تهوع به سراغم می امد و بابا می گفت شاید چون عادت به مسافرت ندارم . خب من از بچگی نه وقتش را داشتم و نه دلیلش را که به مسافرت بروم . نسترن و نگار و ترانه اما جایی از اروپا نمانده بود که سفر نکرده باشند ! عینک افتابی خود را به چشم زدم تا پنهانی چشم هایم را ببندم هدفونم را در گوشم گذاشتم و به صدای خواننده ی زنی گوش دادم که به زیبا ترین وجه ممکن تنهایی خود را توصیف می کرد کم کم بعد از یک ساعت سرگیجه ی همیشگی به سراغم امده معمولا انقدر زود پیش نمی امد اینبار به لطف پچ پچ های هما و مشیری و زنی که وسط انها نشسته بود و اهنگ سنتی که صدایش خش دار و ناموزون می رسید زود تر اتفاق افتاده بود بخاری با قدرت در حال کار کردن بود و من تقریبا از گرما در حال خفگی بودم دست بردم به کیف دستی کوچکم . یادم نبود قرص را برداشتم یا نه اما ان کیف سفرم بود معمولا ان قرص را به همراه داشتم . با دیدن جعبه ی قرص نفس راحتی کشیدم و دو تا از انها را در دهانم گذاشتم و قورت دادم و کمی بزاق دهانم را قورت دادم تا تلخی اش از یادم برود . کمی خودم را روی صندلی لخت تر کردم تا قرص ها اثر خود را بگذارند که متوجه لیوان اب رو به رویم شدم و دستی که انرا گرفته بود به رئیس نگاه کردم و همزمان صدای پخش کننده ام را که در جیب شلوارم بود متوقف کردم . - این چیه ؟ ساده گفت : - ابه . بهتره با قرص اب بخورید خصوصا اگه قرص ارامش بخش باشه ! اه باید حتما دکتر بودنش را به رخم می کشید ؟ من از این قرص یه دوره ی یک ماهه فقط استفاده کردم وبعد جعبه اش را نگه داشتم . جمع و جور بود و صدا نداشت . لیوان را گرفتم . نکند فکر کند با یک دیوانه طرف هست ؟ هر چند این مرد تا جایی که دیده بودم نسبت به همه همین دید را داشت ! - قرص دیمن هیدرینات بود ( قرص ماشین ) جعبه را ارام تکان دادم : - جمع و جوره تو این ریختمش . - من که توضیح نخواستم ! دوباره دفاعی برخورد کرده بودم اه ! زیر لب و با زور گفتم : - به هر حال ! بعد از کمی مکث گفت : - به نظرتون یکم بامزه نیست که تو این هوای ابری عینک زدید ؟ دلم می خواست جیغ بزنم . این مرد چرا انقدر زهر دار حرف می زد ؟ کامل به سمتش برگشتم و گفتم : - شما ازدواج کردید ؟ جا خورد : - بله ؟ خیر ... - تعجبی نداره ! ابرو بالا انداخت : - می تونم بپرسم چی باعث شده همچین نظری پیدا کنید ؟ - هم تو کار دیگران دخالت می کنید و هم ... چه می گفتم ؟ می گفتم چرا با من نرم تر حرف نمی زنی ... خدایا بچه شده بودم ؟ - هم ؟ انگار از این سرگرمی لذت ببرد منتظر ادامه ی ماجرا بود - هم رفتارتون مناسب نیست ! چشم از لبخندش گرفتم . چه اتفاقی برای من افتاده بود ؟ این رفتار رفتار یک دختر بیست و هفت ساله بود یا دختر شانزده ساله ؟ - اما این بامزگی عینک روی چشمتون رو انکار نمی کنه ! عصبی رو به او گفته : - خیلی بامزه هست ؟ - تقریبا ! لبخند زوری زدم : - بهتون اجازه می دم تا اخر مسیر تا می تونید به این پدیده ی بامزه بخندید ! سرش را نا محسوس به نشان افتخار تکان داد و گفت : - خیلی ممنون ! انقدر دستم را محکم مشت کرده بودم که مطمئن بودم جای ناخون هایم کف دستم می ماند ! به بیرون نگاه کردم و تونل هایی که پی در پی از ان عبور می کردیم با دیدن اولین خانه ی شیروانی که وسط یک مزرعه بود سیخ نشستم و با ذوق بیرون را نگاه کردم و دستم را به پنجره ی بخار گرفته تکیه دادم با دیدن سقف قرمزش ذوق زده شدم احساس تازه ای بود خیل از زمانی که از ایتالیا به ایران امده بودیم نگذشته بود اما دیدن این خانه های شیروانی احساسات تازه ای را درونم زنده میکرد مشابه همان احساسی که وقتی وارد اتاق کودکیم می شدم احساس می کردم ! بخار را با دستم کنار زدم و به بیرون نگاه کردم هر چند می دانستم بعدا چوبش را می خوردم اما کودک درونم که امروز چند بار دسته گل به اب داده بود انگار حالا با دیدن این منظره مه گرفته و بارانی ارام شده بود صدای ارام رئیس : - حیف همه خوابن ... این منظره ها تو تهران پیدا نمی شه . عجب حرفش زهر نداشت ! با حسرت گفتم : - هواش هم پیدا نمی شه - اگه می خوایید می تونید پنجره رو یکم کنار بزنید با ذوق دست به دستگیره بردم که انگار چفت شده بود : - نمی شه سفته - اجازه بدید کنار کشیدم و با یک دست پنجره را کنار کشید . با خوردن اولین قطرات باران ذوق زده انگشتانم را بیرون دادم درست مانند بچه ها ! باران تهران قسطی و بی موقع بود . خسته می بارید و شهر صنعتی مانند تهران را افسرده نشان می داد . اما این باران که روشنی روز را مانند ذرات الماس منعکس میکرد انقدر دلنشین بود که به بچه بودن می ارزید ! انقدر ان باران تازه بود که یک شبنم افتاده از برگ تمشک تازه بود . سرعت ماشین نسبتا زیاد بود و قطرات مانند گلوله های ریزی به دستم برخورد می کرد . اما این گلوله باران انگار هر چه در در روح خسته ام بود را از بین می برد و حفره های دلتنگی ام را قطره قطره پر می کرد . - بارون خیلی دوست دارید ؟ - من از یه شهر ساحلی اومدم .... معلومه خیلی بارون دوست دارم بشاش به سمتش برگشتم : - این بارون منو به یاد اونجا انداخت نگاه گنگی به گونه هایم انداخت : - مشخصه ! گونه هاتون سرخ شده ! دستی به صورتم کشیدم . زیاده روی کرده بودم ؟ این صمیمیت بی جا معنایی نداشت ! کمی صاف نشستم و به خودم امدم . انگار خوش هم متوجه شد چیزی غیر عادی وجود دارد که دیگر حرفی نزد و تکیه داد . به سمت بابک نگاه کردم و چیزی در دلم فرو ریخت . بابک عوض شده بود و قطعا این قابل مشاهده بود . بابک نوزده ساله و این بابک بیست و هشت ساله اصلا شبیه هم نبودند . نفس عمیقی کشیدم . هنوز وقتی به ان روز ها فکر می کنم دلیل کار هایم را متوجه نمی شوم . حتی درست یادم نمی اید به چه چیز هایی فکر می کردم ...... با لرزش موبایلم لبخند به لب هایم امد . نیم نگاهی به رئیس کردم که بیخیال مشغول خواندن کتاب بود . با اگاهی به این که تقریبا همه خواب هستند ارام جواب دادم : -جانم ؟ تکانی که رئیس خورد باعث شد کمی تعجب کنم . نسترن پشت تلفن با هیجان شروع کر به حرف زدن : -سلام ابجی . با شنیدن صدای نسترن چشم از نگاه مشکوک رئیس گرفتم و با اخم به صفحه ی گوشی نگاه کردم . می دانست جواب خودش را نمی دهم که با تلفن نگار زنگ زده بود . سرد شدم و تمام مکالمات دیشب را به یاد اوردم : - بله ؟ نسترن متوجه سردی ام شد اما باز هم با هیجان ادامه داد : - حالت خوبه ؟ سفر چطور بوده تا حالا ؟ حالم خوب نبود و با شنیدن صدایش بد تر می شدم .برای کنترل خودم دستم را مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم : - فرقی داره ؟ - نیلوفر ؟ از ان احوال پرسی خوشم نمی امد . مثل دلرحمی بود . انگار دلش برای ناتوانی و هیچکاره نبودنم بسوزد . اما خودش و خودم می دانستیم . پای مسئله ای مهم برایش درمیان باشد ، من همانی بودم که برای خودش تعریف کرده بود . مهره ای بی استفاده . مهره ی سربازی که راه باز می کرد و اگه وجودش اضافی بود حذف می شد . دردناک بود . برای منی که مادری می کردم سخت بود بشنوم برایش خواهر هم نبودم . هیچ وقت کاری را بر حسب توقع ام انجام نداده بود و هیچ وقت انتظاری نداشتم . اما به طرز عجیبی انکار بودن هایم برایم درد داشت. - نسترن کارم داری ؟ نا امید گفت : - می خواستم حالتو بپرسم . - لازمه بگم ؟ ارام گفت : - این یعنی هنوزم از دستم دلخوری ! منتظر بود تاییدش کنم تا دلخوریم را بر طرف کند . اما گفتم : - نه ... - با نگرانی و اندکی تعجب گفت : - نه ؟! نفس عمیقی کشیدم تا اعتماد به نفس گفتن حرف هایی را پیدا کنم که می دانستم ناراحتش می کند . - نه . تو جایگاه منو بهم نشون دادی و من حالا سر جام ایستادم .تو بیست سالته و می تونی مسئولیت زندگیت رو به عهده بگیری . تلخ بودم ؟ دلخور شاید . با خودم حساب نبودم . می گفتم انتظار ندارم اما وقتی فهمیدم تمام دلواپسی هایم به پوچی پسری غریبه فروخته شد ، لحظه ای به خودم گفتم انتظارش را نداشتم . - واقعا نیلوفر ؟ هنوز نمی تونی درک کنی اون حرفا ناخوداگاه اومد دهنم ؟ سرم تیر کشید و احتمالا عصبی بود . نا امید به جعبه ی قرص فکر کردم وارزو کردم کاش واقعا ارام بخش بود . چون به شدت نیاز داشتم . - اوه اره . حق با تو هست . منظورم اینه که من .... نفسم را بیرون دادم . ادامه ی بحث برای من یکی گران تمام می شد - تو چی ؟ - هیچی . من .. من بعدا زنگ می زنم .
  4. گلی در مرداب | afagh7fth

    اداره از همه ی روز ها شلوغ تر بود و به طبع سر ما هم شلوغ بود . از وقتی مشیری و بابک امده اند ، هما هم انقدر صحبت نمی کند که احساس می کنم بخشی از ان به خاطر معذب بودنش است - خانوم صالحی .... نقشه ی دو رو تحویل دادید ؟ سرم را بین نقشه های زیر دستم چرخاندم - اوه نه ... دارم روش کار می کنم هنوز . - چقدر مونده ؟ - خیلی کم . بابک ارام گفت : - نیلا کمک می خوای ؟ اگر می توانست جلوی حرف زدنش را بگیرد ، مسلما کمک خوبی بود ! بی توجه به صدای منتظر و صلح طلبانه اش گفتم : - ممنون می شم حواسم رو پرت نکنی ! - اوه ! که این طور ... صدایش دلخور بود . به خودم نهیب زدم ... از کی تا به حال من به دلخوری کسی مثل بابک اهمیت می دهم ؟ هما که بیرون رفته بود برگشت : - اقای عسکری گفتند فردا ساعت ده با وسیله هاتون بیایید .. ساعت یازده هم حرکت می کنیم . - چه زود ! هما که به سمت میزش می امد گفت : - خدا کنه زود هم تموم شه ! ..... به صورت بشاش نسترن لبخند زدم ، هوای ایتالیا او را ساخته بود انگار که روی گونه هایش سرخ شده بود و چشم هایش می درخشید ! - وای نیلوفر دلم برات تنگ شده بود ... - یه هفته بیشتر نشد دختر ! دوباره دست هایش را به دور گردنم انداخت : - بازم ... کلی چیز هست که باید بهت بگم ... خندیدم : - پس بهتره تا شب تموم شه چون .... بهتر دیدم ان موقع حال خوبش را خراب نکنم . - چون چی ؟ با لبخند سرم را تکان دادم : - اصلا چطوره همین الان شروع کنی ؟ بالاخره کیمیا خندید یا نه ؟ با هیجان شروع کرد . می گفت از حس خوبی که خوردن هندوانه ی گران به او داده بود و چطور ان باران ناگهانی همشان را خانه نشین کرده بود .. از خنده هایش گفت و از شاهنامه خوانی هلن که همه ی انها را به جز کیمیای کوچک به خنده انداخته بود . خواستم در حس های خوبش شریک شم : - بهرام می گفت مریم هم مرتب بهت زنگ می زنه ...دوستاتم انگار باهات بودند . برخلاف انتظارم لبخند روی لب هایش خشک شد . نگران در حالی که سعی می کردم چشم از جاده نگیرم گفتم : - اتفاقی افتاده ؟ به تته پته افتاد : - اتفاق ؟ ... ام ... یه جورایی .... - یعنی چی ؟ ارام گفت : - برسیم خونه بهت بگم . چاره ای جز موافقت نداشتم . اما نگرانی امانم را می برید ! - مساله ای نیست که ؟ - اوه ... نه ... برای من که خبر فوق العاده ای بود اما خب توضیحش یکم سخته ! لبخند لب هایش را باور کردم و دوباره در حس های خوبی که فقط در یک هفته نصیبش شده بود غرق شدم : - حالا بهرام هم این وسط می گه مگه زنی که بچش به دنیا اومده بازم ویار داره ؟ هلنم هم می گه تو دندون پزشکی ، حالیت نیست ! نسترن معرکه گرفته بود و کسی به این فکر نمی کرد که ساعت یازده باشد ! نگار گفتم : -به بهرام که گفتم هندونه اینجا چقد ارزونه فقط داشت می سوخت ! بابا : - برای کریسمس شاید بتونیم یه هفته ای بریم ... بلیط ها هم ارزونه .. دو سه تا هندونه می بریم براشون ! نسترن گفت : - وسط امتحانای ما هم بشه فکر کنم ... و با نگار شروع به حساب کتاب تقویمی شد . دست هایم را به هم مالیدم . دیر می جنباندم ساعت از نیمه می گذشت : - خب نوبت منه . هر سه منتظر به من نگاه کردند . انگار طور غیر عادی باشد که من هم خبری داشته باشم ! - من فردا یه سفر کاری دارم . نگار گفت : - به سلامتی .... تا کی ؟ به بابا نگاه کردم که کمکی بگیرم اما بی خیال و با لبخند در حال نوشیدن چایش بود: - ام .... یه ماهی طول می کشه نگار ادامه داد : - خب امیدوارم موفق بـ.. جا خورده بودم از ارامشش که ناگهان چشم هایش گشاد شد و بلند گفت : - چــی ؟! یقه ام را مرتب کردم : - گفتم که ... اجازه نداد حرفم را تمام کنم و با ناراحتی گفت : - یک ماه ؟ نسترن هم با ناراحتی گفت : - اونم الان ؟ بابا با لبخند گفت : - حالا مشکل تو فقط وقتشه ؟ نگار انگار متوجه موضوعی شده باشد صاف تر از حالت معمولش شد : - وااای ! به نسترن نگاه کرد و متوجه نگاه هایی که بین انها در گذر بود نشد : - وای ... چی ؟ نگار گفت : - نمی شه دیر تر بری ؟ - من نمی فهمم من که اولین بار نیست سفر کاری می رم . مشکل شما دخترا چیه ؟ به بابا نگاه کردم بلکه او چیزی بداند اما وقتی نگاه موشکافانه اش را روی اندو دیدم فهمیدم او نیز بی اطلاع هست .. البته اگر موضوعی باشد و شک من به خاطر ذهن مریضم نبوده باشد ! نسترن با مکث گفت : - آم ... نیلو .... میای اتاقت حرف بزنیم ؟ خب انگار واقعا موضوعی بود ! نگران سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم . .....
  5. غذای المانی

    سوپ‌ جو را روی‌ میز گذاشته‌ بود. آقای‌ رَت‌ که‌ به‌ سوپ‌خوری‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ میز خم‌ شد و گفت‌: «این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ من‌ می‌خواستم‌. چندروزی‌ است‌ که‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نیست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذای‌ ساده‌ای‌است‌ که‌ لازم‌ دارم‌. من‌ آشپزی‌ سرم‌ می‌شود.» و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌چرخاند. سعی‌ کردم‌ درست‌ به‌ اندازة‌ لازم‌ از خودم‌ اشتیاق‌ نشان‌ بدم‌. ـ چه‌ جالب‌! ـ بله‌. وقتی‌ کسی‌ ازدواج‌ نکرده‌ باشد لازم‌ است‌. البته‌ من‌ همة‌ چیزهایی‌ راکه‌ از زن‌ها می‌خواستم‌ بدون‌ ازدواج‌ هم‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌. دستمال‌ سفره‌ را به‌ یقه‌اش‌ آویزان‌ کرد، سوپش‌ را فوت‌ کرد و ادامه‌ داد:ساعت‌ نه‌ برای‌ خودم‌ یک‌ صبحانة‌ انگلیسی‌ آماده‌ می‌کنم‌، البته‌ نه‌ خیلی‌مفصل‌. چهار بُرش‌ نان‌، دو تکه‌ گوشت‌ خوک‌، یک‌ بشقاب‌ سوپ‌ و دو فنجان‌چای‌. برای‌ شماها چیز دندان‌گیری‌ نیست‌. این‌ جمله‌ را با چنان‌ اطمینانی‌ گفت‌ که‌ جرأت‌ نکردم‌ با آن‌ مخالفت‌ کنم‌.ناگهان‌ همة‌ سرها به‌ طرف‌ من‌ برگشت‌. احساس‌ کردم‌ که‌ دارم‌ بار سنگین‌مفصل‌بودن‌ صبحانة‌ ملی‌مان‌ را تحمل‌ می‌کنم‌. منی‌ که‌ صبح‌ها در حین‌ بستن‌دکمه‌های‌ پیراهنم‌ فقط‌ یک‌ فنجان‌ چای‌ خشک‌ و خالی‌ سر می‌کشم‌. آقای‌ هافمن‌ که‌ اهل‌ برلین‌ بود گفت‌: این‌که‌ چیزی‌ نیست‌، من‌ هم‌ وقتی‌انگلستان‌ بودم‌ صبح‌ها حسابی‌ می‌لمباندم‌. قطره‌های‌ سوپ‌ را که‌ روی‌ کت‌ و جلیقه‌اش‌ ریخته‌ بود پاک‌ کرد و چشم‌هاو سبیلش‌ را بالا داد. خانم‌ اشتیگلر پرسید: واقعاً این‌قدر زیاد می‌خورند؟ سوپ‌ و نان‌ برشته‌ وگوشت‌ خوک‌، چای‌ و قهوه‌، مربا و عسل‌ و تخم‌ مرغ‌، ماهی‌ خام‌ و قلوه‌، ماهی‌پخته‌ و جگر؟ حتی‌ خانم‌ها هم‌ این‌قدر می‌خورند؟ آقای‌ رت‌ گفت‌: دقیقاً. من‌ این‌ را وقتی‌ در هتل‌ لیشتر اسکوئر بودم‌فهمیدم‌. هتل‌ خوبی‌ بود، اما بلد نبودند چای‌ دم‌ کنند. من‌ خندیدم‌ و گفتم‌: این‌ کاری‌ است‌ که‌ من‌ بلدم‌. می‌توانم‌ چای‌ خیلی‌خوبی‌ دم‌ کنم‌. راز بزرگ‌ آن‌ این‌ است‌ که‌ باید قوری‌ را گرم‌ کرد. آقای‌ رت‌ بشقاب‌ سوپش‌ را کنار زد و حرفم‌ را قطع‌ کرد: قوری‌ را باید گرم‌کرد؟ برای‌ چی‌ قوری‌ را گرم‌ می‌کنید؟ ها، ها، هاه‌! فکر نمی‌کنم‌ کسی‌ میلی‌ به‌خوردن‌ قوری‌ داشته‌ باشد! چشم‌های‌ آبی‌ سردش‌ را با حالتی‌ که‌ همه‌جور پیش‌داوری‌ خصمانه‌ در آن‌بود به‌ من‌ دوخت‌. ـ پس‌ راز بزرگ‌ چای‌ انگلیسی‌ همین‌ است‌؟ تنها کاری‌ که‌ می‌کنید این‌است‌ که‌ قوری‌ را گرم‌ می‌کنید؟ خواستم‌ بگویم‌ که‌ این‌ فقط‌ نوعی‌ مقدمه‌چینی‌ است‌، اما نتوانستم‌ آن‌ راترجمه‌ کنم‌ و ساکت‌ ماندم‌. پیش‌خدمت‌ گوشت‌ گوساله‌ با ترشی‌ کلم‌ و سیب‌زمینی‌ آورد. یکی‌ از مسافرها که‌ اهل‌ شمال‌ آلمان‌ بود گفت‌: از ترشی‌ کلم‌خیلی‌ خوشم‌ می‌آید. الان‌ آن‌قدر خورده‌ام‌ که‌ جا ندارم‌. مجبورم‌ که‌ فوراً... به‌طرف‌ خانم‌ اشتیگلر برگشتم‌ و گفت‌: روز قشنگی‌ است‌. شما زود بیدارشدید؟ ـ ساعت‌ پنج‌، ده‌دقیقه‌ روی‌ چمن‌های‌ خیس‌ قدم‌ زدم‌. دوباره‌ توی‌رخت‌خواب‌ رفتم‌. پنج‌ و نیم‌ خوابم‌ برد. هفت‌ بیدار شدم‌ و یک‌ حمام‌ کامل‌کردم‌. دوباره‌ به‌ رخت‌خواب‌ رفتم‌. ساعت‌ هشت‌ پاشویه‌ کردم‌ و ساعت‌هشت‌ و نیم‌ یک‌ فنجان‌ چای‌ نعناع‌ خوردم‌، ساعت‌ نه‌ قهوة‌ مالت‌ و بعدمعالجه‌ام‌ را شروع‌ کردم‌. لطفاً ترشی‌ کلم‌ را بده‌. خودت‌ از آن‌ نمی‌خوری‌؟ ـ نه‌ متشکرم‌. هنوز احساس‌ می‌کنم‌ برایم‌ کمی‌ سنگین‌ است‌. زن‌ بیوه‌ای‌ که‌ سنجاق‌ سری‌ را لای‌ دندان‌هایش‌ نگه‌ داشته‌ بود پرسید:راست‌ است‌ که‌ تو گیاه‌خواری‌؟ ـ بله‌، الان‌ سه‌سال‌ است‌ که‌ گوشت‌ نخورده‌ام‌. ـ عجیب‌ است‌! تو بچه‌ نداری‌؟ ـ نه‌. ـ ببین‌، نتیجه‌ای‌ که‌ از این‌کار می‌گیری‌ همین‌ است‌ دیگر. کی‌ تا حالا شنیده‌که‌ با سبزیجات‌ بشه‌ بچه‌دار شد؟ شما در انگلستان‌ هیچ‌وقت‌ خانواده‌ای‌ پرزاد و ولد نداشته‌اید. فکر می‌کنم‌ همة‌ وقت‌تان‌ را صرف‌ جنبش‌ حق‌ رأی‌ برای‌زنان‌ می‌کنید. من‌ الان‌ نُه‌ تا بچه‌ دارم‌ و همه‌، خدا را شکر زنده‌ هستند.بچه‌هایی‌ سالم‌ و خوب‌. فکر کنم‌ بعد از این‌که‌ اولی‌ به‌ دنیا آمد من‌... حرفش‌ را قطع‌ کردم‌: چه‌ جالب‌! سنجاق‌ سر را در موهایش‌ که‌ بالای‌ سرش‌ جمع‌ کرده‌ بود فرو کرد و بابی‌اعتنایی‌ گفت‌: جالب‌ است‌؟ نه‌ چندان‌. یکی‌ از دوستانم‌ چهارقلو زایید.شوهرش‌ آن‌قدر خوش‌حال‌ بود که‌ یک‌ مهمانی‌ مفصل‌ گرفت‌. بچه‌ها راگذاشته‌ بودند روی‌ میز! دوستم‌ حسابی‌ به‌ خودش‌ افتخار می‌کرد. مرد مسافر که‌ داشت‌ سر چاقو به‌ برشی‌ از سیب‌ زمینی‌ گاز می‌زد گفت‌:آلمان‌ کشور خانواده‌هاست‌. همه‌ با سکوت‌ تحسین‌آمیزی‌ حرفش‌ را تأیید کردند. بشقاب‌ها را برای‌ آوردن‌ گوشت‌ گوساله‌، کشمش‌ قرمز و اسفناج‌ عوض‌کردند. چنگال‌هاشان‌ را با نان‌ سیاه‌ تمیز کردند و دوباره‌ شروع‌ به‌ خوردن‌کردند. آقای‌ رَت‌ پرسید: چه‌قدر این‌جا می‌مانید؟ ـ دقیقاً نمی‌دانم‌. سپتامبر باید لندن‌ باشم‌. ـ حتماً سری‌ به‌ مونیخ‌ هم‌ می‌زنید. ـ نه‌، متأسفانه‌ وقت‌ ندارم‌. می‌دانید، نباید در معالجاتم‌ وقفه‌ بیفتد. ـ ولی‌ شما باید مونیخ‌ را ببینید. تا وقتی‌ به‌ مونیخ‌ نرفته‌اید یعنی‌ آلمان‌ راندیده‌اید. تمام‌ نمایشگاه‌ها، همة‌ هنر و روح‌ زندگی‌ آلمان‌ در مونیخ‌ است‌. درآگُست‌ جشن‌وارة‌ واگنر برگذار می‌شود، همین‌طور موتزارت‌ و مجموعه‌ای‌از نقاشی‌های‌ ژاپنی‌. و آب‌جو! اگر به‌ مونیخ‌ نرفته‌ باشید نمی‌توانید بفهمیدآب‌جو خوب‌ یعنی‌ چه‌. این‌جا من‌ هر روز بعد از ظهر خانم‌های‌ متشخصی‌ رامی‌بینم‌ که‌ لبی‌ تر می‌کنند اما در مونیخ‌ خانم‌های‌ متشخص‌ لیوان‌های‌ آب‌جوبه‌ این‌ بزرگی‌ می‌خورند. و با دست‌ اندازة‌ یک‌ پارچ‌ را نشان‌ داد. آقای‌ هافمن‌ گفت‌: من‌ وقتی‌ زیاد آب‌جو مونیخی‌ می‌خورم‌ حسابی‌ عرق‌می‌کنم‌. این‌جا که‌ هستم‌، وقتی‌ راه‌ می‌روم‌، دایم‌ عرق‌ می‌ریزم‌، هر چند لذت‌می‌برم‌، ولی‌ توی‌ شهر این‌طور نیست‌. انگار عرق‌ کرده‌ باشد، چون‌ حرفش‌ رازده‌ بود، گَل‌ و گردنش‌ را دستمال‌ کشید و گوش‌هایش‌ را هم‌ به‌ دقت‌ تمیز کرد. یک‌ ظرف‌ شیشه‌ای‌ مربای‌ زردآلو روی‌ میز گذاشتند. خانم‌ اشتیگلر گفت‌: میوه‌ برای‌ سلامتی‌ آدم‌ لازم‌ است‌. امروز صبح‌ دکتربهم‌ گفت‌ تا می‌توانم‌ میوه‌ بخورم‌. پیدا بود که‌ او این‌ دستور را دقیقاً اجرا می‌کرد. مرد مسافر گفت‌: انگار شما هم‌ نگران‌ هستید که‌ جنگ‌ در بگیرد. قابل‌درک‌ است‌. من‌ توی‌ روزنامه‌ مقاله‌ای‌ راجع‌ به‌ بازی‌ای‌ که‌ شما انگلیسی‌هادرآورده‌اید خوانده‌ام‌. آن‌ را دیده‌اید؟ من‌ صاف‌ نشستم‌ و گفت‌: بله‌، اما مطمئن‌ باشید که‌ جا نزده‌ایم‌. آقای‌ رَت‌ گفت‌: خوب‌، پس‌ حالا حساب‌ کار خودتان‌ را بکنید. شما ارتش‌ندارید، مگر یک‌ مشت‌ پسربچه‌ که‌ کله‌شان‌ از سم‌ نیکوتین‌ پر شده‌ است‌. آقای‌ هافمن‌ گفت‌: نگران‌ نباشید. ما نیازی‌ به‌ انگلستان‌ نداریم‌. اگر لازمش‌داشتیم‌ سال‌ها پیش‌ گرفته‌ بودیمش‌. ما واقعاً چشم‌داشتی‌ به‌ شما نداریم‌. قاشقش‌ را با سر و صدا به‌طرفم‌ تکان‌ داد. طوری‌ به‌ من‌ نگاه‌ می‌کرد که‌انگار بچة‌ کوچکی‌ هستم‌ که‌ می‌تواند هرطور که‌ خودش‌ دلش‌ خواست‌ با من‌رفتار کند. گفتم‌: مطمئناً. ما هم‌ آلمان‌ را لازم‌ نداریم‌. آقای‌ رَت‌ برای‌ این‌که‌ موضوع‌ گفت‌ و گو را عوض‌ کند گفت‌: امروز صبح‌یک‌ حمام‌ نصفه‌نیمه‌ کردم‌. بعد از ظهر باید زانوها و بازوهایم‌ را بشویم‌. بعدباید یک‌ساعت‌ ورزش‌ کنم‌. یک‌ گیلاس‌ شراب‌ بزنم‌ با کمی‌ نان‌ و ساردین‌... کیکی‌ خامه‌ای‌ که‌ رویش‌ گیلاس‌ بود آوردند. زن‌ بیوه‌ از من‌ پرسید: شوهرت‌ چه‌ نوع‌ گوشتی‌ دوست‌ دارد؟ ـ راستش‌ درست‌ نمی‌دانم‌. ـ نمی‌دانی‌؟ چند سال‌ است‌ که‌ ازدواج‌ کرده‌ای‌؟ ـ سه‌ سال‌. ـ باورم‌ نمی‌شود. یک‌ هفته‌ هم‌ نمی‌شود بدون‌ دانستن‌ این‌ موضوع‌خانه‌داری‌ کرد. ـ هیچ‌وقت‌ ازش‌ نپرسیده‌ام‌. راستش‌ خیلی‌ به‌ غذا اهمیت‌ نمی‌دهد. همه‌ در سکوت‌ نگاهم‌ می‌کردند و با دهان‌های‌ پر از هستة‌ گیلاس‌ سرتکان‌ می‌دادند. زن‌ بیوه‌ دستمالش‌ را تا کرد و گفت‌: انگار در انگلستان‌چیزهای‌ خیلی‌ بدی‌ را از پاریس‌ها تقلید می‌کنید. چه‌طور یک‌ زن‌ می‌تواندشوهرداری‌ کند، آن‌وقت‌ بعد از سه‌ سال‌ زندگی‌ مشترک‌ هنوز نداند غذای‌مورد علاقة‌ شوهرش‌ چیست‌؟
  6. اسکناس مچاله

    یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.
  7. پسرک ویلچری

    مرد ثروتمندی سوار بر اتومبیل گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابانی می گذشت. ناگهان پسربچه ای پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که صدمه ی زیادی به اتومبیلش وارد شده. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند. پسرک گریه کنان، با تلاش فراوان توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کرد. پسرک گفت :”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من نتوانستم بلندش کنم . برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم." مرد بسیار ناراحت شد و به فکر فرو رفت. برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.
  8. روستایی فقیر

    روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.آخوند پرسید:از مال دنیا چه داری؟ روستایی گفت:همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.آخوند گفت:من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد....آخوند گفت:امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد. آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت:امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم.
  9. لیلی و مجنون

    روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شدپس نامه ای به او نوشت و گفت:“اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفتمجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت :“ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون به شهر برگشت”در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی؟!و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه !آخه نشونه اینه که ،لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده!و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردوگذاشته تا بشکنی و بخوری !مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه :تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد !تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی!قضاوت همیشه آسانست ، اما حقیقت در پشت زبان وقایع نهفته است .چگونگی و کیفیت افراد ، وقایع و یا سخنان دیگران به تفسیر ی است که ما ، از آنها می کنیم ، و چه بسا که حقیقت ، غیر ازتفسیر ماست .
  10. افسانه سرنوشت پنهان | afagh7fth

    عمو اندکی مکث کرد . انگار که بخواهد چیزی بگوید اما نداند چطور بگوید : - اومدنت هممون رو خوشحال کرد اما یکم نگرانمون کرد . یهو زنگ می زنی و می گی میخوای بیای تبریز ؟ شاید این تصمیم در ابتدا کاملا لجوجانه بود . وقتی دمیان گفت از من متنفر است ، داغ شدم . خودم را جمع و جور کردم و به عمو گفتم که می خواهم همراهشان در تبریز زندگی کنم . اما بعد از دو هفته همه چیز برایم روشن شد . من دمیان را دوست داشتم . خیلی ! اما نمی توانستم با او اینده ای داشته باشم . دمیان برای من مانند سیگار بود . اینده ای ندارد اما معتاد می کند و در ان زمان تصمیم به ترک سیگاری شدم که دوسال تمام خوشی هایم را گرم کرده بود . با ارامش گفتم : - خیالت راحت عمو . اتفاق خیلی افتاده و خب .... معلومه یه طوری شده بود که خواستم بیام تبریز . ولی این که الان خوبم کافی نیست ؟ دنده را عوض کرد . صورتش گرفته بود و معلوم بود جواب مطلوبش را نگرفته .: - چرا عمو جون . مهم اینه که الان خوبی . چند بار پیش امده بود که زن عمو در لفافه به من گفته بود که عمو نگرانی اش را از بابت من بروز نمی دهد . چچون او پدر من نیست که مرا از شدت نگرانی باز خواست کند .و ان لحظه کاملا مشهود بود اگر ان زمان پدرم بود ، انقدر از من سوال می کرد تا به نقطه ی اول فاصله ام برسد . " دمیان " فصل سوم : تبریز با احساس سنگینی پتو بیدار شدم و به اطراف نگاه کردم . عمو نگاهم می کرد تا ببیند واقعا بیدار شدم یا نه . کمرم را که خشک شده بود را تکان دادم و به اطراف نگاه کردم . عمو گفت : - بخواب بابا جان . هنوز نرسیدیم . دستی به صورتم کشیدم تا ماهیچه های صورتم حرکی کرده باشند : - ببخشید عمو جون . نمی دونم چه جوری خوابم برد . ماشالله انقد خوب می رونید که اددم میره تو فضا . عمو خند و گفت : - کم هندونه بزار زیر بغل من دختر !
  11. گلی در مرداب | afagh7fth

    و خمیازه ای کشید : - یه نسکافه بخور . - حال ندارم برم بخرم . خندیدم به پارادکس احوالاتش . گفت : - خبرش اومد . - کی ؟ - نسکافم ! و ریز خندید . - طرلان اومد ... الان تا خود صبح حرف می زنه نمی ذاره بخوابم ! - مشکلی بود حتما بهم بگو . صحبت غیر عادی ما داشت به پایان می رسید و من هیچ وقت نفهمیدم چرا می خواستم هر وقتت مشکل داشتند تماس بگیرند . چرا من مانند " طرلان " نبودم ؟ از ابتدای زندگی تنها کاری که هر روز تمرینش را داشتم صحبت کردن بود ولی با ان وجود ، هم صحبت نبودم ! - اکی قربانت کاری باری ؟ - خداحافظ . با ارامش بیشتری روی تخت خوابیدم . از دیدن عکس ها هیجان زده بودم و با وجود انکه بدنم نیاز شدیدی به خواب داشت اما خوابم نمی امد .. عکس ها در ذهنم پرواز می کردند و یادم نیست که چه شد که انهمه هیجان فرو ریخت و خوابم برد . برخلاف انکه دیر به خواب رفته بودم اما به شدت سر حال بودم و شاید هنوز تحت تاثیر جادوی اتاق بودم ! به سمت پنجره رفتم و پرده را کنار زدم ... پنجره را باز کردم و هوای سرد به سرعت به درون اتاق دویید که باعث شد دست هایم را به دورم بگیرم . با دیدن بابا که در حیاط می دوید لبخند زدم . همیشه قبل از عمل هایش ، ورزش صبحگاهی داشت . به موهای سفید کنار شقیقه اش لبخند زدم ... تقریبا بلند گفتم : - سلام بابا . بابا ایستاد و به بالا نگاه کرد و لبخندش را به صورتم پاشید .. - سلام بابا جان صبح به خیر . - چرا انقد زود ؟ افتاب هنوز نزده که . با حوله اش صورتش را تمیز کرد : - زود بیدار شدم دیگه خوابم نبرد .... برو داخل دختر داری یخ می کنی . سرما را با سلول سلول وجودم حس می کردم اما حس خوبی داشتم . کودکانه گفتم : - اینجوری دوست دارم . لبخند زد و سرش را به سمت چپ و راست تکان داد . به سمت روشویی رفتم تا وضو بگیرم . روز هایم داشت به طور معجزه اسایی رنگ می گرفت . .....
  12. گلی در مرداب | afagh7fth

    به عروسک هایی که تک و توک اطراف اتاق بودند نگاه کردم . یعنی من انقدر روی انها حساس بودم ؟ شانه بالا انداختم و صفحه ی بعد : " ابجی و شیدا و الهام و نیلوفر " ابجی ؟ ... خاله ام .. به زن درون عکس نگاه کردم چه کسی باورش می شد این زن دریا نباشد ؟ ارام دستم را روی صورتش کشیدم و دوباره چشمم رفت پیش دختر بچه ها ... الهام و شیدا ؟ و صفحه های بعد ... داستان ساده ای از خوشبختی با کارکتر های محدود ... نیلوفر ، ساحل ، دریا ، شهاب ، الهام و شیدا ... شاید بابا بداند اما می ترسیدم با پرسیدن سوالی دوباره به دنیای دیگری برود ... مثل همان وقت هایی که نیاز است چند بار صدایش کنی .... همان وقت هایی که چشمانش اشکی می شود در حالی که می خندد ! با احساس سوزش پشت چشم هایم به ساعت نگاه کردم و سرم سوت کشید ساعت یک بود ارام زمزمه کردم - مامان دیرم شده ! دودل به البوم نگاه کردم . دلم نمی امد دل بکنم از ان ... در اخر عکسی دست جمعی که تقریبا همه ی اعضای خانواده را شامل می شد ، برداشتم . دوباره به عکس نگاه کردم .....بابا و من در اغوشش .. مادرم و خاله و سعید و شهاب ، زنی که نمی شناختنم و الهام و شیدا پاهام خواب رفته بود . نگاهی اجمالی به اتاق انداختم . شاید به دنبال سنگ جادویی بودم که انطور هربار طلسم می کرد ! سرم را تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم . فردا باید دنبال نسترن می رفتم ... طبق عادتم به صفحه ی گوشی نگاه کردم که متوجه تماس نگار شدم . نگران سریع تماس گرفتم که به دو بوق نرسید جواب داد : - سلام نیلو ... بیداری ؟ - سلام .. بیدارم ... خوبی ؟ صدایم نگران شده بود و خوب نبود بروزش دهم اما دست خودم نبود ... صدای او اما بی خیال بود : - اره بابا خوابم می اومد گفتم بهت زنگ بزنم . چی کار کنم ؟ نسترن رو تبعید کردی اونور اینجا هم اینترنتش انتن نمی ده / - تبعید ؟ به هیچ وجه . - اره تو راست می گی ... بیخیال ... چه خبر ؟ لبخندی زدم : - خبر ؟ انتظار داری تو سه چهار ساعتی که نیستی چه اتفاقی بیافته ؟ - ای بابا یه چیزی بگو دیگه به خدا از تنهایی دارم می پوسم ! صدایش دور شد : - خانومم عرض کردم که ... ایشون تا فردا صبح نباید چیزی بخورن ... بله حتی اب .... خانوم این حرفا چیه ؟ سرم بهشون وصله مگه میشه اخه ... بفرمایید توروخدا ! به صدای حرصی اش لبخند زدم : - سرت شلوغه که ! - توروخدا جک نگو .. می خوام نباشه ... به مریضشون سرم وصله بعد می گن از تشنگی می میره ! خنده ام شدت گرفت : - گناه دارن بنده های خدا ... خب نگرانن . - چی بگم نیلو !
  13. افسانه سرنوشت پنهان | afagh7fth

    عمو از پرشیای سفیدش پیاده شد و به سمتم امد . به سمتش رفتم و به اغوشش کشیدم . به صورت شکسته ی عمو و مو های سفید شده ی شقیقه اش نگاه کردم . اگر بابا زنده بود درست مانند عمو می شد . برادران دو قلو ! پدرانه سرم را بوسید : - خوبی بابا جان ؟ میذاشتی بیام خوابگاهت . لبخند زدم و شیطنت بار گفتم : - دوستم رو پیچوندم ! خندید و بینی ام را ما بین دو انگشتش فشار داد . من کنار ان مرد بزرگ نمی شدم . عمو را خیلی دوست داشتم . برایم مانند بابا بود . همانقدر مهربان و همانقدر پدر ! وقتی بابا و مامان تصادف کردند ... شاید بدون عمو سر پا نمی شدم . سرم را به شیشه ی ماشین تکان دادم و به انعکاس تصویرم روی شیشه لبخند زدم و چشم های بادمی مشکی و مو های ذغالی لخت ... من بسیار شبیه مادرم بودم و این باعث ارامشم بود . با صدای عمو به خودم امدم : - زی زی گولو .... کجایی ؟ لبخندم عمیق شد . - خوبم اقای عمو .... راستی زن عمو چه طوره ؟ کیوان ؟ اخ کیوان ... اگر می دانستم رفتنم به تبریز انقدر مرا به کیوان وابسته می کرد هیچ وقت این کار را نمی کردم . - همه خوبن بابا جان . تو خوبی ؟ خوب بودم ؟ باید می بودم ! من از گذشته در حال عبور بودم . از ان بهتر نمی شد ! و شاید دو دل بودنم به خاطر ترک عادتم بود . ترک عادت موجب مرض بود ؟ - خوبم . عمو با زیرکی و خنده ای که نمی توانست نگرانی اش را مخفی کند گفت : - چرا انقد مکث ؟ صادقانه گفتم : - می خواستم مطمئن بشم . - نیستی ؟ - دارم از جایی که توش بزرگ شدم می زنم بیرون ، میرم جایی که زبونشون رو هم بلد نیستم . نمی دونم عادیم یا نه .
  14. سیب گاز زده

    سیب گاز زده دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی از سیباتو به من میدی؟» دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: «بیا مامان این سیب شیرین‌تره!» مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه‌ای بود. هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد. 

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×