رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

LoveHell

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    70
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

970 بار تشکر شده

درباره LoveHell

  • درجه
    مدیر بخش کتاب - مترجم-منتقد

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    study/music

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,475 بازدید کننده نمایه
  1. درود. سارا خانم. خوبید؟

    شناختی منو؟

    چه خبر از درسا؟

    1. LoveHell

      LoveHell

      سلام بر شما. شما خوبید؟ 

      بله شناختم :)

      درسام بدک نیست.. پیش میرن.. 

      ممنون که به یادم بودید :)

  2. سلام سارا خانم. خوبید؟ خوشید؟ زندگی بکامه؟

    واقعا آفرین به این اراده که اینطور به فضای مجازی بدرود گفتید. البته نه کامل؛ همینکه به خاطر کنکور فعالیت رو کمرنگ کردید، قابل تحسینه.

    گفتم حالی بپرسم هم از درسا هم از زندگی.

    همیشه موفق و پیروز باشید ...

    :gol:

    1. LoveHell

      LoveHell

      سلام علی اقا.. 

      احوال شما؟؟ 

      ممنون جناب که ب یادم بودید.. 

      بله زندگی بدک نیست.. گاهی ب کام هست گاهی نیست.. 

      درسا هم ک با ی سرعت لاکپشتی پیش میره... 

      شما چطوره زندگی و درسا؟ 

    2. Serenity

      Serenity

      خیلی ممنون منم خوبم.

      خوبه، مهم اینه که پیش بره؛ هرچند آروم.

      درسای منم بدک نیست

       

  3. مبارکه ساراخانوم:mistlsmile:

    امیدوارم توی کنکور هم موفق بشی عزیزدلم:smileybunny1:

    1. asal.p
    2. LoveHell

      LoveHell

      مرسی از هر دوتون :flowersmile::gf:

  4. مشهدیا زیاد شدنااااا

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. LoveHell

      LoveHell

      چندتاشونو معرفی کن خو:)

    3. paria80
    4. LoveHell

      LoveHell

      به به خانم مدیر کل همشهری D:

      پس من پارتیم کلفته دیگ؟؟ :laugh2::D:t(13)::t(13):

  5. سلام 

    تبریک بابت اتمام رمانتون.. 

    و همچنین خسته نباشید.. 

    ان شا ا.. به زودی زود روی سایت قرار بگیره و همچنین به زودی رود فصل دوم هلنا شروع بشه :)

    1. Serenity

      Serenity

      سلام سارا خانم.

      سلامت باشید و ممنون.

      انشاءالله.

  6. جناب DrAlireza عزیز تولدتون مبارک :)

    تبریک جناب.. امیدوارم همیشه موفق باشید در تمام لحظه های زندگیتون
  7. عنوان جدید مبارک یگانه جانم :angel2::gf:

  8. سلام به همه دوستان و دنبال کننده های عزیزم :)

    خب خب هر اومدنی یه رفتن 9 ماهه داره :)

    و باز هر رفتن 9 ماهه یه اومدنی داره D: 

    خب دیگ شوخی/جدی بسه :| 

    عرضم به حضورتون که بنده میخوام دوباره برای کنکور بخونم و خانم دکتر به آغوش انجمن برگردم (البته اگه خدا بخواد) 

    و میخوام  با چندتا از دوستا و افرادی که برام مهمن  حرف بزنم.. 

    1. @Yeganeh عزیزم:

    تو برام خیلی خیلی خیلی مهمی و انقد دوستت دارم و نرفته دلم برات تنگ میشه :(، سعی کن همیشه همینقد فعال و خوب و مهربون بمونی و منو یادت نره (-_-)  زود برمیگردم :)

    2. @Reyhanehkh وروجکم:

    سعی کن همیشه شیطون و پر انرژی باشی تا حال خیلیا رو خوب کنی.. برام همیشه وروجکم می مونی.و دوستت دارم :) و دلم برات خیلی تنگ میشه

    3. @Hanibal عزیز:

    شما بزرگتر منی  :301:و من نمتونم هیچی بهتون بگم :smile:

    فقط میخوام ازتون تشکر کنم بابت لطفی که همیشه بهم دارید. 

    4. @Ali.He عزیز:

    علیرغم اینک رمانتون رو دوست دارم، مجبورم رفیق نیمه راه باشم و فعلا شما و هلنا رو تنها بذارم :(  اما قول 100 درصد میدم بعد کنکور برمیگردم و رمانتون رو ادامه میدم :) و امیدوارم اون موقع باشید تا ایراداتونو بهتون بگم D:  و همچنین امیدوارم در کنکورتون موفق بشید. 

    و یک نصیحت کوچیک: چیزای بی اهمیت رو برای خودتون بزرگ نکنین که موجب ناراحتی و دلخوریتون بشه.. چون فقط خودتون اذیت میشید و بس! 

    5. @A.sanamy.D  و @hana23

    تیا جان و هاناجان،   دوستان عزیزم همکاری با شما باعث افتخار بود :)

    6. سارا شایسته ی عزیز (نام کاربریت خیلی سخته /:)

    خیلی دختر مهربون گلی هستی، سعی کن همیشه همینطور بمونی. و همینطور بدون که همکاری با توام باعث افتخار بود 

    7. @Hannaneh عزیز:

    همیشه برام قابل احترام بوده و هستی و اینم بدون من تاحالا با هیچکس انقد تفاهم نداشتم :)  امیدوارم موفق  باشی تو درس و دانشگاه و امیدوارم وقتی برگشتم باشی و بازم ب عنوان یه همکار قبولم کنی. مدت کوتاه همکاریمون لذت بخش بود برام

    8. @Ghazaaleh عزیز:

    جدیتت و در عین حال مهربونیت همیشه برام قابل ستایشه عزیزم.. برات ارزوی موفقیت دارم

    9. @DrAlireza عزیز:

    بابت زحماتتون و پاسخ گویی همیشگیتون در رابطه با مشکل های انجمن ممنونم.. امیدوارم همیشه موفق باشین و به خواسته هاتون در زندگی برسید. 

    10. @niloo عزیز:

    عزیزم عااااشق رمانت شدم.. رمانت حرف نداره :) خیلی دوس داشتم ادامه اش بدم اما خب چه کنم که کنکور مجبورم میکنه رفیق نیمه راه باشم /:

    11. @Andia77 عزیزززم:

    از همه بیشتر ناراحتم ک مجبورم رمان تورو نصفه ول کنم و برم :( عاشق قلم و رمان بی نظیرتم عزیزم :) کاش میتونستم بیتشر از این از تو و رمانت حمایت کنم. 

    12. @hila عزیز:

    میدونم از همه بیشتر ممکنه تو عصبانی بشی از این رفتن غیرمنتظره :||

    منو ببخش بابت رفیق نیمه راه بودنم.. 

    و یه نصیحت: رمانت حیفه.. ادامه اش بده هیلا.. 

    خب... دیگ حرفی نمیمونه.. گفتنی هارو گفتم.. از بقیه دوستانی که در دنبال کننده هام هستن یا به هر نحوی با من در ارتباط بودن و ناخواسته دلخورشون کردم حلالیت میطلبم.. 

    خداحافظ همگی و یا حق :gol:

     

     

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 7
    2. hila

      hila

      من بازم دیر کردم:tantrumsmiley:

      سارایی من ازت عصبی نیستم بابت رفتنت فقط ناراحتم از اینکه یه مدت از حضوردوست خوبی مثل تو محروم میشم؛ناراحتم از عدم حضورت همین.اینو بدون که تو همیشه دوست خوب منی و آشنایی باهات برام باعث افتخاره.امیدوارم تو کنکور و تو زندگی شخصی و هنریت موفق باشی و در پناه خدا سالم و دلخوش باشی.من و تمام بچه ها منتظرتیم که با خبرای خوب برگردی و اینو بدون دلمون حسابی برای مهربونیات تنگ میشه دختر خوب انجمن:wub:

    3. Serenity

      Serenity

      موفق باشید

       

    4. Shamoradi

      Shamoradi

      به سلامت❤❤

  9. ☆☆شهرک رمان☆☆

    اسم رمان: طغیان خانم @Nico جلد رمان: خلاصه:آن ها از من می خواهند، به عنوان یک بازمانده به زندگی طبیعی ام ادامه بدهم.که چیزهایی که گذشته را فراموش کنم و مانند یک زن ، روزگارم را بگذرانم.که به گونه ای رفتار کنم که انگار هرگز تبعیدی را نمی شناختم و نمی دانم چرا به روستای کوچک و پرتی مانند دهکده ی ما حمله کردند.اما نمی توانم... به عنوان یک بازمانده،قرار نیست تنها رنج را بر دوش بکشم، من خواهان به دوش کشیدن حقیقت نیز هستم.پس بار سفر می بندم و به دنبال پاسخی برای سوال هایم، راهی مسیر سرنوشت سازی می شوم که ابدا، اتفاقاتش را پیش بینی نمی کردم.: موضوع رمان:حماسی،فانتزی لینک رمان: قسمت انتخابی: دختر کوچکی با عجله، از جاده ای خاکی به بالای یک سراشیبی می دوید. به سرعت حرکت می کرد و گاهی با چهره ای هراسان، برمی گشت و به عقب نگاه می کرد.گیسوی بلندش در هوا پیچ و تاب می خورد و همانند تازیانه، به صورت خیس از اشکش برخورد می کرد. صدای نفس زدن هایش پیوسته در فضا می پیچید و بازمی گشت،انگار تمام خوابم را پر کرده بود. دامن بلندش را با خشونت چنگ زد و بازهم به دویدن ادامه داد. دوباره چرخید و به عقب نگاه کرد.چشمان زیبایش با گلوله های درشت اشک پر شده بود. در همین لحظه،صدای دیگری هم شنیدم. صدای بلند کوبش سم اسب هایی که از جایی در پشت سر من،و یا دقیق تر، از پشت سر دخترک می آمد.افرادی، آن چهره ی آشنا را دنبال می کردند. سعی کردم فریاد بکشم.بگویم که درجایی پنهان شود،اگر از جاده خارج می شد می توانست در تاریکی جنگل پیرامونش ناپدید شود.اما صدایی از گلویم خارج نمی شد. دخترک خسته شده بود.دویدن هایش شبیه لی لی های کودکانه ای شده بود و بی تعادل ادامه می داد.آه بلندی کشید و به بالای شیب رسید. نامی را صدا می زد. با چشمش به دنبال کسی می گشت.با کمی دقت متوجه شدم به سمت کلبه ای می دود. و نامی که صدا می زد......دخترک من را صدا می زد.آن کلبه،کلبه ی من بود. سواران تعقیب کننده اش به او رسیدند.دخترک هرگز نتوانست به فضای امن خانه برسد.دستم را برای گرفتنش دراز کردم. اما نمی توانستم او را لمس کنم.دختر کوچک نزدیک شدنشان را احساس می کرد.شروع به جیغ زدن کرد.جیغ هایی که باعث می شد قلبم از حرکت بایستد. سوارسیاه پوشی از راه رسید و با یک ضربت شمشیر، جسم کوچک دختر را به گوشه ای از حیاط خانه پرتاب کرد. همانند عروسکی پارچه ای به زمین افتاد و در جایش غلتید. آه بلند و لرزانی کشید، همانند شمعی که به خاموش شدن نزدیک بود....صدای جیغ هایش قطع شده بود.تنها،به بالا، به من، خیره شد. چشمان تیره و قشنگش همانند دومروارید براق می درخشیدند.یک قطره اشک،از گوشه ی چشمش به پایین سر خورد در موهای انبوهش گم شد.یک نفس کوتاه و.... لحظه ای بعد، نور چشمانش رفته بود،او مرده بود. خواهر کوچکم این گونه کشته شده بود.
  10. ☆☆شهرک رمان☆☆

    اسم رمان: عصر پاییزی خانم @dokhtar_abi خلاصه: دختری از جنس روزمرگی های روزانه...دختری که طعم همسر شدن را نچشیده اما....مادر است....مادری که همه عشقش را به پای کودکش می ریزد.... کودکی با گذشته ای نامعلوم....مادری با گذشته ای تلخ......همه ی این گنگی ها و تلخی ها سرآغاز ماجراهای بسیار است،سرآغاز تنش هایی ست در دل جامعه، سرآغاز عقده های کهنه ،سرآغاز باز شدن دمل های چرکین... و وای از این سرآغازها... موضوع:عاشقانه، دارم،اجتماعی لینک رمان: قسمت انتخابی: -چرا همه رو با یه چوب میزنی؟! -چون من رو هم با یه چوب زدن! بچه ی کوچیکی که تازه بدنیا اومده بود رو با چوب جهالت زدن! اون بچه دختر بود؛ دختر بود و مصرف کننده، دختر بودو نازداشت و نازکش نداشت، دختر بود و خیلی کوچیک تر از این حرفا بود که بشه شوهرش داد و از شرش خلاص شد! دختر بود و برای خلاص شدن از شرش جهاز هم میخواست! دختر بود و موهاش قرمز بود! دختر بود و مادرش هیچ کس رو نداشت! دختر بود و پدرش رو نداشت! همه ی مردهای زندگیم من رو با یه چوب زدن! حالا این منم.... ترمه صابری همون ترمه ی موقرمز نحس که وقتی دنیا اومد باغ ارثیه ی آقا بزرگ توی آتیش سوخت و این بچه هم با آتیش جهالت یه مشت خرافاتی سوخت! همون دختربچم و حالا بزرگ شدم و این بار منم که همه ی مردها رو با یه چوب میزنم!
  11. ☆☆شهرک رمان☆☆

    نام رمان: گلی در مرداب خانم @afagh7fth جلد رمان: خلاصه رمان:درباره ی دختری جوان با گذشته ای تلخ هست . تلخی هایی که بر ای هر کس دیگری به وجود می اید، اما برخورد نامناسب با این اتفاقات باعث به وجود امدن یک شخصیت ناهنجار برای این دختر شده ! در حالی که سعی می کند با این موضوع بجنگدو برای رشد فکری خود قدم بردارد سعی می کند خواهر و فرزند ایده الی باشد و گاهی پا از وظایف خود فرا تر می گذارد که باعث سردرگمی خودش می شود . این داستان به مسئولیت های دختری با مشکلات و سختی های روزمره اش می پردازد ... مسئولیت هایی که برخی درست و برخی ناردرست هستند . در حالی که حالا به ثبات تقریبی از شخصیت خود رسیده گذشته به سراغش می اید ... عشقی که ناکام مانده سرپا می شود ؟ پس از مدت ها می خواهد با سرنوشتش بجنگد ... این کار درستیست یا او فقط باید با موج زندگی همراه شود ؟ موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی لینک رمان: قسمت انتخابی: - نیلا از دیروز خیلی می خوام باهات حرف بزنم .... پوزخند زدم . گذر زمان چقد می تواند به نظرات یک شخص اثر بگذارد ! ؟ - اما من خیلی وقته نمی خوام باهاتون حرف بزنم اقای رستمی ! دلجویانه گفت : - می فهمم از چی دلخوری .. - طوری حرف میزنی انگار من مقصرم .... اوه ... ببخشید که دلخور بودم ! با زرنگی گفت : - یعنی الان دلخور نیستی ؟ - نه .... من فقط برای دو هفته دلخور بودم ! به لبخند روی لبش نیشخند زدم . - دلخوری با معذرت خواهی از بین می ره اما اگه دلخوری جاشو بده به دلسردی ، تقریبا مهاله از بین بره و ... خب فکر کنم خودت معنی تنفر رو بدونی .... من یه مرحله ی دیگه هم اضافه کردم ! فراموشی ! .... یادم نیست ... می فهمی اقای رستمی ؟ تو رو یادم نیست ! - نیلا من واقعا دوست داشتم ... لبخند تلخی زدم : - منم واقعا دوست داشتم .... ولی می دونی چیه ؟ به مردمک های لرزان چشم هایش نگاه کردم . چشم های مشکی رنگی که زمانی جذابیت داشتند ... زمانی ! یادم نیست ! جمله ای زیبا از رمان:هیچ چیز تقصیر ما نیست . ما فقط حکم سنگریزه هایی رو داریم که تو حوض زندگی موج میندازیم تا گنداب نشه
  12. ☆☆شهرک رمان☆☆

    نام رمان:لبخندی به پهنای عشق خانم @samira7781 جلد رمان: خلاصه ی رمان:زندگی شش نفر که عشق بهشون لبخند میزنه.آیا اون ها میتونن لبخندی که عشق بهشون هدیه داده رو همیشگی کنن؟همه ما داستان خودمون رو داریم.زندگی همیشه پر از هیجان نیست،باید از لحظه به لحظه اش درس بگیری،اینطوری میتونی خودت و داستانت رو درک کنی و از اینده ترسی نداشته باشی. موضوع:طنز،عاشقانه لینک رمان: قسمت انتخابی از رمان: -نینا بیداری؟ از کنارم برداشتمش و با دو دست رو به روی صورتم نگهش داشتم. -درسته.تو که نمیتونی بخوابی.تو حتی نمیتونی پلک بزنی و این از ترس های منم وحشتناک تره.اوه،عروسک بیچاره. تو حتی نمیتونی حرف بزنی.مدام باید این لبخند ساختگی رو روی لب هات داشته باشی.می بینی چقدر ادم ها وحشتناکن؟اون ها کاری کردن که تو همیشه ببینی و هیچ وقت حرف نزنی. دست هام که برای نگه داشتن نینا بالا بودند کمی درد میکردند.فشار دست هام به بدن پلاستیکی و سردش بیشتر شد.حس برابری سرمای بدن نینا و دست هام باعث شد تا اون عروسک چشم آبی رو روی سینه ام بنشونم. -اون روز روی میزم گذاشته بودمت.میدونم وقتی موهام رو کوتاه کردم و بعدش روی همین تخت و زیر همین پتو گریه کردم داشتی با این لبخند مزخرفت نگاهم میکردی. دست راستم رو به صورتش کوبیدم که از تخت به پایین پرت شد. صدای برخورد تن پلاستیکی عروسک با زمین مثل کوبیده شدن مشتی به دیوار توی اتاق پیچید. -میتونی بهم نگاه نکنی.این بهتر از دیدن و لبخند زدنته.
  13. ☆☆شهرک رمان☆☆

    نام رمان:آوازه غرور خانم @sabahshid جلد رمان: خلاصه:مرد جوان مغرور و خودشیفته با دنیای سنگی...جنسی از بت.اهل خانواده ای ممتول و رفتاری که نشأت از خشمی سرد دارد.شخصیتی که ابتدا تکبری ذاتی داشته است...اما با اتفاقات پیش آمده،غروری که میشود انتخاب خود او.غروری که گویی با او عجین شده و در گوشت و خونش جاریست...خود خواهی ای که رفته رفته با روح دلکش دختری انس میگیرد.و اما همچنان غرور و احساس کمال طلبی که عشقش را محاکمه و فروکش میکند... پیشگفتار: زمانی که شروع به خواندن داستانی میکنی،حواست را جمع کن و نگذار اتفاقات اطرافت تو را از اینجا دور کنند.بگذار این دنیا و حوادثش تورا احاطه کنند... خودت را درون شخصیت ها جای گذاری کن و در کنار آدم های واقعی با تخیلاتی مختلف زندگی کن.از وقت و حوصله ات استفاده کن تا عمق و زیبایی داستان را درک کنی،چرا که هیچ کدام از مطالب به دور از واقعیت نوشته نشده است. موضوع: اجتماعی.عاشقانه لینک رمان: قسمت انتخابی: وقتی که از حمام خارج شدم هوا سپیده دم زده بود.لباس هام رو تن کردم و همونطور که با حوله سرم رو خشک میکردم،به طرف بالکن رفتم...به کوچه نگاه کردم.خلوت بود و ساکت.اما دورادور صدای رد شدن ماشین هارو از خیابون میشنیدم.برگشتم از رو میز سیگارم رو برداشتمو دوباره تو بالکن ایستادم... پُک محکمی زدم و دود غلیضش رو خارج کردم.زیر لب گفتم:حالت قشنگه...اما قشنگیش لحظه ایه!و من هرچیزی رو مطلق و همیشگی میخوام. سیگار که به نیمه رسید،زیر پام لهش کردم و برگشت تو پذیرایی.
  14. ☆☆شهرک رمان☆☆

    نام رمان:بمان برایم خانم @hila جلد رمان: خلاصه:همه ی ما آدم ها روایتی داریم؛روایتی که شبیه هیچ روایت دیگری نیست.در این دنیای پر از روایت من راوی داستانی هستم که در گذشته های دور ریشه دارد،در زمان حال جریان دارد و سر درازش ما را برای کشف رازهایی به آینده خواهد برد.این داستان روایتگر زندگی دختریست که با دریافت هدیه ای پی به حقایقی می برد و برای کشف رازهای زندگی اش عازم سفری می شود؛سفر به سرزمینی که مامن حوادث تلخ و شیرینی است که زندگی دختر داستانمان را دستخوش تغییر و تحول می کند.این روایت شبیه هیچ روایت دیگری نیست! موضوع:عاشقانه،اجتماعی لینک رمان: قسمت انتخابی: خیره شدم به شهر.شهری که ازاین ارتفاع، عجیب کوچک به نظر می رسید.ساختمانهای غول پیکر به اندازه ی قوطی کبریت دیده میشدند و ماشین ها تنها نقطه های متحرک رنگی ای بودند که تقریبا همه جای شهر به چشم می خوردند.نگاهم را ازشهر گرفتم و به آسمان ابری پاییز دوختم.من و ابرها شباهت زیادی به هم داشتیم،آنها آبستن باران بودند و من آبستن درد.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×