Mahnazk77

گوینده
  • تعداد ارسال ها

    808
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

موزیک مورد علاقه من

آخرین بار برد Mahnazk77 در 24 فروردین

Mahnazk77 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

4,623 بار تشکر شده

درباره Mahnazk77

  • درجه
    گوینده - ,ویراستار - گرافیست

مشخصات کاربر

  • تاریخ تولد :
    79/9/1
  • محل زندگی :
    جهنم دره
  • علایق
    موسیقی پاپ وملایم...رمان خوندن...نوشتن...گیتار...

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,061 بازدید کننده نمایه
  1. { پارت98 } _بله ؟ _بیام تو ؟ _بیا _اووو خانومو به به چی شدی _فقط یه رژ زدما اشتباه نکن _حالا من یبار ازت تعریف کردم بزن توذوقم _این چیه دستت ؟! _اوومم!بپوشش بیا همه منتظرتن لباسو گذاشت رو تخت و از اتاق بیرون رفت ،کاور شو باز کردم!! از تعجب چشام قد کاسه شد!!! وااااییییی سپهر خدا نکشتت پس اون روز کت و شلوارو برا من گرفتی؟!!!دیوونه.کت شلوار بادمجونی که فقط یه دونه ازش مونده بود و من کلی حسرت خوردم بخاطرش حالا مال من شده بود ،کاش این لباس تو موقعیت دیگه ای مال من میشد،لباس رو پوشیدم نگاه اخری تو اینه انداختم ، همه چی تکمیل بود الا دلم که هم ساز نبود بااین ریخت و مجلس، رفتم پایین به همه سلام کردم و نشستم کنار سحر، _این لباس چه بهت میاد دختر _ممنون طبق رسومات عمو محمد یه حلقه انداخت تودستم ،قبل ازمراسم بهشون تذکر دادم که حق دست و رقص و ازاین حرفا ندارن، بعدازشام رفتم تواتاقم تحمل اون فضا خارج ازتوان من بود.دوهفته ای میشه با مجتبی نامزد کردم،دعواهامون شروع شده بهتره بگم بهونه گیری های مجتبی،با این نرو،شماره اونو پاک کن،عکسای اونو پاک کن،اینو بپوش،اینجانرو، _هوووف مجتبی دیگه داری کلافم میکنی _سپیده بامن اینطوری حرف نزن فهمیدی _نفهمیده باشم چه غلطی میکنی ؟! _باشه نشونت میدم گوشیو پرت کردم رو تخت و خودم نشستم رو زمین،هنوز هیچی نشده واسه من دم دراورده ،به ساعت نگاه کردم 5عصربود،اقا ناصر و اقا کوروش اینا شام خونه ما دعوت بودن، بابا این مهمونی رو ترتیب داد واسه معرفی مجتبی ،باید اماده میشدم و به مامان کمک میکردم،یه تونیک ابی با شال وساپورت مشکی پوشیدم،یکم رژ لب قرمز زدم و رفتم پایین، _مامان؟ _جانم!!! _کمک لازم داری ؟! _اگه بیکاری سالادو خورد کن مادر _چشم مهمونا ساعت 7اومدن ،بازم استقبال و احوال پرسی البته این بار ریز و درشت نامزدی بهش اضافه شده بود، سبحانم اومده بود ،شام اماده بود با سمانه و مینامشغول چیدن میزشدیم،صدای بی اف باعث سکوتی کوتاه شد،بابا خواست درو باز کنه با دست اشاره کردم که من باز میکنم ،از دیدن قیافه مجتبی خشکم زد ،این اینجا چیکار میکنه اصلا چطوری تواین یکی دوساعت از شهرستان اومد اینجا؟!درو باز کردم. مامان_کی بود ؟ _مجتبی مامان_ این وقت شب؟چه بیخبر _من چه میدونم مجتبی باهمه احوال پرسی کرد به سبحان رسید،سبحان به من نگاهی کرد یه پوزخند زد و روبه مجتبی : سبحان_تبریک میگم مجتبی_ممنون شام رو خوردیم سبحان بهانه رفتن اورد و بدون اینکه ازمن خدافظی کنه رفت، حق داشت اصلا ازش ناراحت نشدم ،من دلشو شکوندم، ظرفارو چیدم توماشین و بایه سینی چایی رفتم تو پذیرایی. سمانه_ زحمت نکش عروس خانوم _اختیار داری ننه رحمته سمانه_ ننه ریختته _خخخخخ قیافه توکه بیشتر بهش میخوره مجتبی_ سپیده جان یه لحظه میای ؟! هووووف باز شروع شد. _سمانه ببخش گلم با مینابرید تواتاقم منم الان میام سمانه_باش عزیزم برو خیلی عصبی بودم میترسیدم باز بحثمون بشه منم صدام بالابره اون وقت بیادرستش کن.جلو در یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تو حیاط...
  2. سلام خسته نباشید رمان منم شرایط نقد و تگ گیری داره.درحال تایپ هستش . بی توباتوبودنmahnazk77 نقد رمان بی توباتوبودنmahnazk77/
  3. { پارت97 } _آبشو کی عوض کردین؟ _نمیدونم!!! _ببینم اصلا تاحالا توش شنا کردی؟ _اوهوم _من جای تو بودم شب و روز خودمو مینداختم تواین استخر و به ریش دنیا میخندیدم _سعید بیخیال حوصله ندارم _سپیده؟!! _هوم؟ _مشکلت با مجتبی چیه؟ _هیچی _هیچی؟مگه میشه؟!! _اره چرا نشه _پس چته چرا پسش میزنی؟اون که خیلی دوست داره _من رو مجتبی عیب نمیزارم،هیچ مشکلی نداره،فقط... _فقط چی سپیده؟اون بخاطر تو هرکاری میکنه،باور کن سپیده عشقش از عشقای این دوره پاک تره،بچه ساکت و مهربونیه _سعید گوشم ازاین حرفا پره،چرا یه ذره به دل من به شخصیتم فکر نمیکنید؟چرا یکم از من حرف نمیزنید؟ _حق باتوه سپیده جان،ما نباید یه طرفه فکر و قضاوت کنیم به هرحال توم حق انتخاب داری _کاش همه مثل تو فکر میکردن رفتم داخل سعیدم دنبالم اومد،نصف پله هارو بالا رفتم: مامان_کجا؟شام حاظره _میل ندارم میخواستم دراتاق رو ببندم که سحر صداش بلند شد: سحر_سعید تو چیزی بهش گفتی؟ سعید_نه والا خانوم من چیکار دارم، مامان_وا سحر چی میگی واسه خودت،این بده خدا چیکار داره؟ سحر_اخه مامان تا قبل اینکه برن توحیاط خوب بود،چش شدیهویی ؟ مامان_نه مادر از وقتی این ماجرای خواستگاری رو فهمید اینطوری شد،طفلی بچم داره نابود میشه سحر_خب مامان چرا با بابا حرف نمیزنی؟ مامان_یه جوری حرف میزنی انگار باباتو نمیشناسی!!! من کلی باهاش حرف زدم فایده نداره،میگه نمیتونم به برادرم نه بگم،اگه این کارو بکنم باید باهاش قطع رابطه کنم سعید_خب اینطوری که نمیشه زن دایی!یه فکری به حالش بکنید مامان _کاری ازدستم برنمیاد سعید جان،ولی خودمونیم مجتبی که مشکلی نداره سعید_بله سپیده هم میگفت که روش عیب نمیزاره فقط دوسش نداره مامان_چی بگم والا!!! بریم شام سرد شد همه میدونستن عاقبت نداره این وصلت ولی شهامت نه گفتن نداشتن، اونا میخاستن منو قربانی کنن ظاهرا منم جز اطاعت راهی نداشتم،دیگه به فکر کردن نیازی نبود تصمیممو گرفتم،من به ازدواجی تن دادم که میلی به اون نداشتم و فقط بخاطر بابا و ماندگار موندن برادریش قبول کردم،باخودم گفتم سپیده تو هرچقد جون بکنی بی فایدس اونا تورو ادم حساب نکردن تسلیم سرنوشت شو،سرنوشتی خونین!!!
  4. اها باچه
  5. من؟
  6. 20
  7. مهربونیش
  8. لطف داری اخلاقش
  9. { پارت96 } حرفای منو زینب خانوم همونجا متوقف شد،قرار شد من فکرامو بکنم و بعد برم پیشش، از ساختمون زدم بیرون رفتم داخل بازار، به مغازه ها و ادما نگاه میکردم، ادمای جور واجور، غمگین یا شاد، یاد حرف خانوم سرحدی افتادم،ادما هرکدوم یه جور مشکل دارن،حق با اونه هیشکی ازدل کسی خبر نداره، ولی حداقل به اندازه من تو فشار و عذاب غرق نبودن، من هنوز 17سالمه اخه چطور میتونم وارد خونه ای بشم که هیچ میل و علاقه ای به مردش ندارم، وارد خونه ای بشم که از در و دیواراش متنفرم، اصلا نفهمیدم که کی اشکم در اومد ولی بعدش لحظه به لحظه شدت گرفتنشو حس میکردم، بدون اینکه بدونم دارم کجامیرم و چرا میرم راه میرفتم،گوشیم صداش بلند شد سحر بود،حوصله حرف زدن نداشتم ریجکت کردم،دوقدم رفتم سرجام میخکوب شدم بادست زدم توسرم، اااخخ پاک یادم رفت سحر میخواد بیاد کلیدم ندادم دس همسایه، گوشیمو در اوردم همون لحظه سحر دوباره زنگ زد؛ _الوو خوبی سحری؟ _ازدست تو سپیده کجایی کلیدو چرا جا نزاشتی؟ _ببخش یادم رفت جون سحری، نزدیکم دارم میام _خیلی خب زود باش سریع یه ماشین گرفتم از شانس من به ترافیکم خوردم 20دقیقه بعد رسیدم،سحر و سعید تو ماشین جلودر بودن: _سلام ببخشید دیر شد ترافیک بود سعید_به به سپیده خانوم احوال شما _خوبم سعید جان تو چطوری؟ با سعید مشغول احوال پرسی بودیم که سحر پرید وسط؛ سحر_ بسه بابا انگار ده ساله همدیگرو ندیدین، وا کن درو مردم از گشنگی _سعید خان باز این زن گشنتو انداختی گردن ما سعید_خونه باباشه عزیزم _اوو بله بفرمایید تو درو باز کردم و رفتیم داخل،من و سعید ولو شدیم رو کاناپه سحر هجوم برد تو اشپز خونه، منم رفتم پیشش؛ _اوه سرعت عملت تو حلق سعید سحر_ها چیه؟ _تو چطوری تو این مدت خیلی کوتاه این همه چیدی رو میز؟اصن اینارو از کجا پیدا کردی؟ سحر_گشنمه خوو _سعید جان من چی به خورد این قحطی زده میدی که روز به روز چاق تر و وحشی تر میشه!!! سعید_والا تا جایی که یادمه از خونه باباش پر خوری یاد گرفته بود،ظاهرا اونا از سیر کردنش عاجزشدن انداختنش به من بدبخت سحر_سعیـــــــــــــد!!! سعید_جان دل خانوومی _عههههه خاک تو سر زن ذلیلت کنن سعید کوسن مبلو پرت کرد طرفم منم جا خالی دادم و رفتم بالا، لباسامو عوض کردم صدای در اومد،مامان بود مگه ساعت چنده؟ به ساعت رو دیوار نگاه کردم5 عصر بود، رفتم پایین به مامان سلام کردم و رفتم سراغ چایی، سینی چای رو بردم تو پذیرایی و خودم رفتم تو حیاط،کنار استخر نشستم و با برگای رو اب بازی کردم،
  10. زن بابا
  11. عزیزمممم فداتبشم.ازتو مهربون ترم مگه داریم؟ وععععع فداسرمون
  12. عشقی تو عشققققق
  13. طرز تهیه دمپختک نخود طرز تهیه دمپختک نخود مواد لازم برای دمپختک نخود: برنج ۲ و نیم پیمانه پیاز ۱عدد گوشت خورشی ۳۰۰ گرم تا۴۰۰ گرم فلفل سیاه و قرمز زرچوبه به مقدار لازم چوب دارچین هل و زعفران پودر لیمو عمانی به مقدار لازم نخود ۱ پیمانه ترخون خشک ۱ قاشق غذاخوری رب گوجه فرنگی ۱ قاشق غذاخوری طرز تهیه دمپختک نخود : ابتدا دو و نیم پیمانه برنج را شستم و با نمک خیس کردم به مدت زمان یک ساعت کنار گذاشتم. پیاز را خرد کرده همراه گوشت با کمی روغن مایع وکره تفت دادم ادویه شامل زردچوبه یک قاشق چای خوری، فلفل سیاه و فلفل قرمز دوست داشتید می توانید نریزید. هل، درسته و چوب دارچین، یک قاشق غذاخوری زعفران دم کشیده تمام مواد را با هم مخلوط می کنیم. نخود آبگوشتی یک استکان خیس خورده، بعد آبجوش شش لیوان اضافه کردم. در قابلمه را گذاشتم و می گذاریم روی حرارت متوسط تا کاملا گوشت جا بیفتد و بپزد. و در آخر دو لیوان آب داشته باشد. اندازه یک قاشق غذاخوری رب گوجه اضافه کردم. وقتی گوشت پخته شد. کمی نمک، پودر لیمو عمانی یک قاشق غذاخوری، که پودر لیمو را خودم درست کردم. (لیمو را شکستم و مغز وسط آن را درآوردم و داخل سینی ریختم وقتی خشک شد آسیاب کردم) می توانید همین طوری هم داخل غذاتان اضافه کنید بعد آب برنجی که شستم دور ریختم. و آبگوشتی که پخته شده به برنج اضافه کردم همراه با یک قاشق غذاخوری ترخون خشک، گذاشتم روی گاز تا دم بکشد. مدت زمان 40 دقیقه در آخر یک پلو خوشمزه با یک طعم عالی دارید.
  14. طرز تهیه شیر برنج خامه ای، یک افطاری مقوی شیر برنج خامه ای، یک افطاری مقوی برای ماه رمضان شیر برنج یکی از خوراکی های مفید و مقوی برای وعده افطار در ماه مبارک رمضان است. این بار می توانید شیر برنج را با خامه درست کنید. شیر برنج خامه ای طعم بسیار لذیذی دارد. مواد لازم برای شیر برنج خامه ای : برنج 1 پیمانه شیر 2 لیتر شکر 2 قاشق سوپخوری هل 1 قاشق چایخوری گلاب نصف پیمانه خلال بادام 50 گرم خامه 150 گرم طرز تهیه شیر برنج خامه ای : برنج را خوب بشویید و 2 ساعت در آب خیس كنید تا برنج هنگام پخت، خوب له شود و لعاب بیشتری بیندازد. پس از 2 ساعت برنج را در آبكش ریخته و آب آن را دور بریزید. برنج را با 2 پیمانه آب دیگر روی شعله ملایم بگذارید تا كمی بپزد. سپس شیر را اضافه كرده و شعله را كم كنید تا شیر برنج بپزد و كاملاً لعابدار شود. بعد شكر را بیفزایید و هم بزنید تا كاملاً در مواد حل شود. می توان شكر را اضافه نكرد و شیر برنج را با شیرینی های دیگری مانند شیره انگور، عسل، مربای گل و ...، برابر با سلیقه تان سرو كنید. در واقع، این مورد بستگی به ذائقه شما دارد. هل كوبیده را درون یك تنظیف (پارچه صافی) بریزید و دور آن را با نخ ببندید. این بسته هل را درون ظرف بیندازید تا شیر برنج طعم و عطر بگیرد. استفاده از این روش سبب می شود رنگ شیر برنج تغییر نكند. سپس بسته هل را از شیر برنج در بیاورید و در این مرحله، گلاب را بریزید و بعد از یكی دو جوش، نیمی از خلال بادام را نیز داخل شیر برنج بریزید تا كمی نرم شود. در آخر، خامه را به شیر برنج اضافه كنید و آن را در ظرف مخصوص سرو بكشید و روی آن را با خلال پسته و بادام تزیین كنید.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی