Mahnazk77

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    566
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

اعتبار در تالار

2,105 بار تشکر شده

درباره Mahnazk77

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • محل زندگی :
    جهنم دره
  • تاریخ تولد :
    79/9/1
  • علایق
    موسیقی پاپ وملایم...رمان خوندن...نوشتن..یونس...گیتار...

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,079 بازدید کننده نمایه
  1. خانه روبه رو
  2. 19
  3. { پارت 75 } دو هفته از برگشتنمون از شمال میگذشت، خبری از سبحان نبود واین یعنی اینکه بیخیال علاقش به من شده ومنم از این بابت خوشحال بودم،چون واقعا ابراز علاقه های یه طرفش برام عذاب آور بود: مامان_ سپیده شام حاظره بیا پایین!! _ باش الان میام! سلام به مامان و بابای خودم بابا _سلام به زلزله بابا، خوبی عزیزم ؟ مامان_ سلام دخترم بشین _ مرسی بابا جون خوبم بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن شروع به خوردن کردیم، اخ که چقد گشنم بود، _ راستی بابا چن وقتیه از سپهر اینا خبری نیس، تو ازشون خبر داری؟ بابا_ اره من هر روز میبینمش تو شرکت، چطور مگه؟؟ _ هیچی آخه خبری ازشون نیس، دلمم لک زده واسه پارسا مامان _ من میگم زود تر شامو بخوریم بریم خونشون، نظرتون؟؟؟ _ من که هستم بابا_ خب منم هستم شام رو خوردیم و ظرف هارو گذاشتم تو سینگ تا اخرشب بشورمشون، رفتم بالا ، یه مانتو قرمز با شلوار و شال مشکی پوشیدم ، یکم رژ لب قرمز با ریمل هم زدم، نگاه اخرمو تو آینه انداختم ، اوومااچ به خودم _ سپیده نمیخوای بیای؟؟ صبح شد وااای بازم صدای مامی بلند شد خدا بخیر کنه _ اومدم مامانی اومدم چشم از نرده ها سر خوردم رفتم پایین: _ عه توکه باز از نرده ها آویزون شدی _ خب شما صدام کردی دیگه عجله کردم مثلا _نخیر تو تا نزنی خودتو فلج کنی ول کن نیستی خانوووم _ بهتر! دیگه مدرسه نمیرم میمونم خونه خوش گذرونی ههههههه _ خوش مزه بازی بسه بریم بابات رفت ماشینو بزنه بیرون. تو مسیر خونه سپهر همه ساکت بودیم، خوش بختانه ترافیک نبود خیلی زود رسیدیم، همین که در باز شد پارسا عین جن رو به روم ظاهر شد: پارسا_ عمه خانوم معلوم هس کجایی _ اینجام جیگر عمه بدو بیا بغلم پارسا _ نخیرشم قهلم _ چرا عزیز دلم؟ پارسا_ چون تو اصلا نمیای پیشم _ ای جووونم قربونت برم خوشگلم الان که اومدم ببین رویا_ پارسا مامان اذیت نکن بیا کنار بعد از کلی قربون صدقه رفتن پارسا و حال و احوال کردن با سپهر و رویا رفتیم داخل، خانواده حاتمی یعنی خانواده بابای رویا هم اونجا بودن، رویا سه تا خواهر داره باخودش میشن چهارتا داداش نداره، اقای حاتمی هم نظامیه مرد خیلی خوبیه خاله فریده هم مادرشه ولی حیف که زن و بچه های خوبی نداره، بیخود قضاوت نمیکنم دیدم که میگم، نگین هم سن منه ،یاسمن دوسال کوچیک تره ،ستایش هم سه سالشه، بازم احوال پرسی و رو بوسی شروع شد: _خب دیگه چخبرا نگین؟ نگین_ والا سلامتی خبر خاصی نیس!! _ مدرسه چخبر؟ نگین_ مدرسه خبری جز خستگی نداره _اخ گفتی! منکه دارم دیوونه میشم از دست این مدرسه و دبیرا دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد، گوشمون با جمع بود،بابا اینا گرم صحبت بودن، بین منو رویا نگین نشسته بود خودمو خم کردم: _ راستی رویا چن روز بود خبری ازتون نبود ، محل نمیزارین؟؟؟ رویا_ عه چیزه عزیزم، راستش سرمون شلوغ بود _ چرا ، خبریه؟؟؟ رویا_ خب اگه خدا بخواد نگین میخواد نامزد کنه!!! _ جدی؟؟؟ چه بیخبر!! نگین سرش پایین بود ، بغلش کردم: _ ببینم تورو من ، مبارکه عزیز دلم نگین _ مرسی قربونت _ ای جانم چه خجالتیم میکشه همه خندیدن !!! سیل تبریک ها روانه نگین و خانوادش شد، بابا _ خب بسلامتی ایشالا، حالا کی هس؟؟ آقای حاتمی دهن باز کرد که حرف بزنه : رویا_ غریبس اقاجون، اسمش محمده، محمد نوری حرفش که تموم شد بایه حالت نیش خند به من نگاه کرد که من نفهمیدم دلیل این کارش چی بود؟؟؟ بعد از کلی فشار آوردن به مغز خاک برسرم یادم افتاد محمد همون دوس پسرشه حالا اومده خواستگاریش!!!
  4. {پارت 74 } _ حوصلم سر رفته مامان بزار یکم خوانندگی کنم _ نمیبینی دارم کتاب میخونم _ چشم مامان خانوم بفرما اهنگم خاموش کردم. نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم گفت که الان بهترین موقعیته تا بامامان حرف بزنم ، شاید اون چیزی از گذشته مازیار بدونه: _ مامانی؟! _ جان _ میگم این آقا کوروش اینا چطور آدمایین؟ _ سپیده؟ _ بله _ تو چرا چن وقته رفتی تو نخ کوروش اینا؟؟ دنبال چی میگردی؟ _ ه..هیچی ...هیچی مامان همین طوری _ سپیده خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم؛ بیخود دنبال گذشته خانواده احمدی نباش چون چیزی گیرت نمیاد، اصلا به توچه؟ _ فقط کنجکاو شدم، همین!!! رفتار مامان خیلی بهم برخورد آخه یهویی جوابم کرد، دیگه از اون شب تصمیم گرفتم بیخیال همه چی بشم، بقول مازیار اگه قرار باشه من همه چیزو بفهمم بدون شک یه روزی یه جایی به گوشم میرسه جریان چی بوده، منم الکی دارم زندگیمو حروم میکنم، ساعت 12بابا برگشت ، خسته بودن هم اون هم مامان بخاطر همین رفتن خوابیدن ، منم با کلی بد بختی و داستان سر هم کردن ساعت 3 خوابم برد؛ _ سپیده! پاشو دیرت میشه ، سپیده باتوم اه چقد تو خوابت سنگینه دختر، تو خواب و بیداری بودم که صدای مامان رو شنیدم، باسرعت 200از خواب پریدم: _ هیییییی مامان ساعت چنده؟؟؟ خاک تو سرم شد مامان ، بدبخت شدم ساعت اول با رضایی دارم پوست از کلم میکنه _ وااای چخبرته دیوونه، نترس تازه الان ساعت 7شده دیدم خبری ازت نیس اومدم بالا، فک کنم یادت رفته گوشیتو تنظیم کنی! _ اره مامان دیشب یادم رفت _ خیلی خب پاشو دیگه _چشم اخیییش بادم خالی شد، نزدیک بود سکته رو بزنم ، اگه خواب میموندم رضایی بیچارم میکرد آخه اصلا دوس نداره کسی بعد از اون بیاد؛ صورتمو شستم، لباسامو پوشیدم طبق معمول رژ و ریمل هم زدم و رفتم پایین: _ مامان جان من برم کاری نداری؟ _ کجا تو که هنو چیزی نخوردی؟ _ میل ندارم مامان دیرمم شده الانه که آقای حسینی بی افو بسوزونه _ تو به این چیزا کاری نداشته باش بیا یه چیزی بخور بعد برو _ واااای مامی از دست تو به اصرار مامان دولقمه نیمرو خوردم و از خونه زدم بیرون، هم زمان آقای حسینی هم جلوی در سبز شد، چه وقت شناسه این آقا من خبر نداشتم!! ظهر با کلافگی درو باز کردمو رفتم داخل، تقریبا روز خوبی بود فقط فکم درد گرفت از بس به این فاطمه خیر ندیده یه ریز اطلاعات دادم در مورد مازیار و رفتن یهوییش، پیشنهاد فاطمه هم فراموش کردن اون اتفاقات بود، راستم میگفت چون فکر کردن دردی رو دوا نمیکنه مخصوصا الان که مازیار دیگه نیست!!! اصلا حوصله هیچی رو نداشتم رفتم بالا لباسامو عوض کردم، یهو تو مغز خوشگلم یه جرقه خورد؛ اوهوم فکر بدی نیس هم خستگی از تنم بیرون میره هم از بی حوصلگی نجات میابم. رفتم تو حموم وان رو پر از اب گرم کردم بعدشم یه شامپو ریختم توش، به به!!! شیرجه زدم تو وان. اخ مامانی! کلم داغون شد، خب مرض داری اینطوری میپری تو وان که کلت بخوره به لبه؟؟!!! اه اصلا به تو چه بچه باز زر زر الکی کردی ؟ خاک تو سرت واسه خودت میگم، نخواستم ، واااای از دست منو این خود درگیریام بیچاره شدم رفت، میترسم بمونم رو دست بابام خخخخ تا ابد باید ور دلش باشم!!! بعد از دو ساعت اب بازی بالاخره از وان و حموم گرم دل کندم و رفتم بیرون، من عاشق حمومم ولی آخرش حسابی حالم گرفته میشه چون اصلا حوصله لباس پوشیدن و سشوار کشیدن این همه مو رو ندارم، تقریبا یه ساعت هم درگیر لباس پوشیدن و موهام بودم.
  5. { پارت 73 } اوووف به خیر گذشت، گوشی رو که قطع کردم لباسامو عوض کردم، صورتمو شستم ،رفتم پایین: _ سلام مامان کی اومدی؟ ! _ سلام نیم ساعتی میشه، اومدم بالا خواب بودی _ اره سرم درد میکرد خوابیدم، بابا هنوز نیومده؟؟ _ نه شام مهمون یکی از دوستاشه آخر شب میاد، چطور؟ _ هیچی، راستی مامان؟ _ جانم؟! _ تو خبر داری که مازیار رفت؟!!! _ کجا رفت؟!! _ پاریس! _ اها اره چطور مگه؟ یعنی مامان اینا میدونستن و به من چیزی نگفتن؟؟ آخه چرا؟ باتعجب داد زدم؛ _ واقعا میدونستی؟ _ وااا صداتو بیار پایین انگار چیز عجیبی شنیدی _ مامان خانوم تو میدونستی بعد به من نگفتی ؟آخه چرا؟!! _ فک کردم پس بهت گفته _ نه نگفته، اصلا واسه چی رفت؟ _ سهیلا میگفت شرایط کاری اونجا بهتره میره واسه زندگی _ سهیلا خانوم چطور راضی شده مازیار بره پاریس اونم واسه همیشه؟ _ یه جوری حرف میزنی انگار طلب کاری، به ما چه حتما دوس داشته _ اره خب به ما چه! انگار همه میدونستن مازیار داره میره و من طبق معمول آخرین نفر فهمیدم، کاش میتونستم حقیقت رو بفهمم، کاش مازیار نمیرفت، قبل از رفتن همش از یه تصویه حساب حرف میزد، خب مسلما مازیار یه سر این حساب بود اما طرف دیگه کی میتونست باشه،؟هرکی هست به من ربط داره، اگه غیر از این بود که این همه بلا سرم نمیاورد، فکر کردن فایده نداشت حداقل الان که مازیار دیگه نیست که عذابم بده، منو مامان یه شام دو نفره خوردیم، من ظرفا رو شستم بعدش هر کدوم به کار خودمون مشغول شدیم ، مامان کتاب میخوند منم تکلیف های مدرسه رو انجام دادم، فشار خیلی زیادی از طرف مدرسه روم بود ، با اینکه خودم رشته تجربی رو انتخاب کرده بودم و دوسش داشتم بازم بعضی وقتا پشیمون میشدم چون واقعا درسا سخت و طاقت فرسا بودن، ساعت 10شب رو نشون میداد رفتم بالا کتابامو گذاشتم تو کولم، گوشیمو ورداشتم و رفتم پایین ، یه چرخی تو تلگرام زدم و چنتا آهنگ دانلود کردم، حوصلم پوکیده بود ذهنم میخواست بره سمت مازیار که بهش گوش زد میزدم اونم ساکت میشد، یکی از آهنگ هایی که دانلود کرده بودمو گذاشتم بعدشم شروع کردم به خوندن اهنگ: _ یکم آروم تر
  6. { پارت 72 } صداش کردم ولی اون نشنید، به شیشه میزدم تاشاید نگاهم کنه ولی فایده نداشت، _ مازیار!!مازیار!! تو نباید بری ، باید به من جواب بدی مازیار خواهش میکنم نرو، مدام به شیشه میزدم، یه لحظه به سمت شیشه نگاه کرد منو دید، از پله اومد پایین، خدایا یعنی از رفتن پشیمون شده ؟؟ اومد روبه روی من، یه شیشه خیلی ضخیم بین ما قرار داشت، دستاشو به علامت خواهش بلند کرد ازم خواست که گریه نکنم، یه چیز خیلی جالب توجهمو جلب کرد، مازیار هم داشت گریه میکرد!!! منم از این ور شیشه خواهش میکردم که نره ولی اون دوباره برگشت سمت پله ها و رفت... من موندمو کلی سوال بی جواب، به هق هق افتادم، سوژه نگاه مردم شده بودم یه خانوم نسبتا جوون دستمو گرفت و به سمت صندلی ها هدایتم کرد، نسشتم اون خانومم رفت از اب سرد کن یه لیوان اب برام آورد: _ بیا دختر جون بخور _ ممنون یه ذره اب خوردم و به صندلی تکیه دادم! _ تو که انقد دوسش داری چرا باهاش نرفتی؟؟ _ نمیتونم، همه زندگیمو زیر و رو کرد و بعدشم رفت _ غصه نخور عزیزم تا بوده همین بوده _ اره ولی برای من زیادی بود از رو صندلی بلند شدم و به طرف در خروجی رفتم. _ دختر جون کجا داری میری؟حالت خوب نیس بدون اعتنا به حرفای اون خانوم راهمو گرفتم و رفتم، سوار تاکسی شدم ساعت 4رسیدم خونه، کلید رو انداختم تو قفل و وارد خونه شدم، مامان هنوز نیومده بود رفتم بالا باهمون لباسای بیرون ولو شدم رو تخت، طبق معمول سر درد بعد از گریه اومد سراغم چشمامو بستم و خوابیدم: به سختی گوشیمو پیدا کردم ، چشمام باز نمیشدن زنگشو خفه کردم و تو دلم کلی بد و بیراه نثار روح مبارکم کردم بخاطر حواس پرتیم چون یادم رفته بود یادآور گوشیمو خاموش کنم، دوباره دراز کشیدم پتو رو تا زیر چونم بالا بردم ،کم کم پلکام سنگین شد که دوباره زنگ گوشی مانع شد خواستم گوشی رو پرت کنم تو دیوار که چشمم خورد به اسم سحر روی صفحش، اوه اوه خاک تو سرم بیچاره شدم، سحر زندم نمیزاره تازه وقتیم شمال بودیم به مامان گفته بود که بهش زنگ بزنم ولی ازبس بد بختی پشت سرهم اومد یادم رفت: _ الوو _ سلام خوبی _ مرسی تو خوبی ؟ _ اره خوبم، چخبرا _ هیچی والا خبرا دست توه، چرا زنگ زدم ریجکت کردی؟؟ _ ببخش خواب بودم فکر کردم رو یاد آوره قطع کردم _ اها ،خب دیگه چخبرا؟ شمال خوش گذشت؟ _ ای بد نبود، سعید چطوره؟ _ اونم خوبه سلام میرسونه، سپیده؟ _ جانم ؟!! _ صدات چرا گرفته؟ _ گفتم که خواب بودم _ اوضاع روبه راهه؟ _ اره عزیزم اره نگران نباش _ مامان هنوز نیومده؟ _ نمیدونم یه صدایی از پایین میاد، احتمالا مامانه _ خاک توسرت دیوونه برو ببین کیه _ خخخخخ مامانه میدونم _ خیلی خب من باید قطع کنم بعدا حرف میزنیم ،کاری نداری؟ _ نه عزیزم مراقب خودت باش ببوس لپتو جای من بای _ قربونت گلم بای