Mahnazk77

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    576
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

اعتبار در تالار

2,227 بار تشکر شده

درباره Mahnazk77

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • محل زندگی :
    جهنم دره
  • تاریخ تولد :
    79/9/1
  • علایق
    موسیقی پاپ وملایم...رمان خوندن...نوشتن..یونس...گیتار...

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,217 بازدید کننده نمایه
  1. { پارت81 } _سلام صبح توم بخیر!چه زود بیدار شدی؟ _ عجله دارم مامان،کاری نداری؟ _ کجا اول صبحانه بخور بعد برو _ نه مامان جون مرسی تو مدرسه یه چیزی میخورم،خدافظ _ از دست تو، خدا فظ سریع از خونه زدم بیرون، نمیتونستم منتظر سرویس بمونم از طرفی هم راه زیادی داشتم تامدرسه ، پنج دقیقه بعد آقای حسینی اومد، وقتی رسیدم مدرسه خیلی سریع وارد کلاس شدم نصف بچه ها اومده بودن،ملیکا و زهرا و فاطمه هم بودن بعد از احوال پرسی خواستیم وارد عمل بشیم که در کلاس بازشد و خانوم رشیدی عین جن تو چهار چوب در نمایان شد : خانوم رشیدی _چخبرتونه کلاسو گذاشتین رو سرتون؟ زهرا_خانوم اجازه؟ ! خانوم رشیدی_نه بشین سرجات،این ساعت دبیر ندارین ساکت بشینین تا ساعت بعد کل ساعت اول بی صدا گذشت نقشه منم عقب افتاد زنگ تفریح چهارتا ساندویچ گرفتیم رفتیم سرکلاس، _ وایسا وایسا نخور فاطمه_ چته دیوونه _ بده من اون سس رو فاطمه _ وااا دارم میخورم چرا بدم ؟ _میگم بده اه فاطمه_ بیا روانی _ شما دوتام بدین زهرا_ میخوای چیکار؟ _ بده میفهمی چهارتا سس نصفه رو گرفتم و قشنگ مالیدم رو صندلی دبیرمون، رو کش صندلی سفید بود واسه همین مشخص نبود،یه لبخند گله گشاد زدم و با اون سه تا خل رفتیم تو حیاط، خانوم رضایی بالاخره اومد سرکلاس به محض ورود نشست،واااای حالا کی بلند شه، درس که تموم شد خانوم رضایی بلند شد ، به طرف در چرخید بادیدن صحنه جلوم از خنده پهن زمین شدم،نتونستم خودمو کنترل کنم خخخخ خیلی باحال بود،خیلی ببخشیدا....انگار خودشو کثیف کرده بود مانتوشم سرمه ای بود دیگه بدتر هههههه. خانوم رضایی_ سپیده به چی میخندی؟؟؟!!!!! _ عه هیچی خانوم رضایی _ به هیچی اینطوری قهقه میزنی _ اره خانوم رضایی_ یه تختت کمه اینو که گفت رفت بیرون ایندفعه کل کلاس رفت رو هوا... ملیکا_ ووووااااااییییی سپیده بمیری ایشالا ترکیدم زهرا_ خخخخخ خدایی قشنگ سرویسش کردیا _ منو دست کم گرفتید ههههههه زنگ تفریح حسابی خندیدیم،تو سالن درحال رفتن به کلاس بودیم که: رشیدی_ نادری؟! _ بله خانوم؟! رشیدی_بیا اینجا هرچهارتا باهم رفتیم؛ رشیدی_ من گفتم نادری نه چهارتا دیوونه _ خب خانوم ما چهارتاباهمیم دیگه رشیدی _ بسه انقد مزه نریز بیا بریم کتابخونه _ چشم خانوم خانوم رشیدی رفت سمت کتابخونه منم پشت سرش رفتم،دروغ چرا دلم ریخت ترسیدم نکنه رضایی فهمیده سریع گزارش کرده رشیدی_بشین _ خانوم چیزی شده؟؟!!! رشیدی_ بشین _ چشم رشیدی _ببین سپیده خودت خوب میدونی چقددوست دارم و واسه خانوادت ارزش قائلم،ولی این انصاف نیس که تو انقد منو دبیرا رو اذیت میکنی _ مگه چیکار کردم خانوووم؟ من الان خیلی وقته دختر خوبی شدم !!! رشیدی_ بسه سپیده انقد مسخره بازی نکن،تودیگه بزرگ شدی،کی میخوای عاقل شی،کشتی منو تو دختر. _ من هیچ کاری نکردم خانوم این جمله همراه یه قیافه مظلوم بود خخخخ رشیدی_ پس اون سس در....لعنت خدا بر شیطون _ اون سس در چی؟؟؟ رشیدی_چرا رو میزدبیرتون سس ریختی؟؟هاا _ من ریختم خانووووم؟؟؟؟کی همچین دروغی گذاشته پشت سرمن ؟نمیدونم چه بدی کردم که اینطوری بهم تهمت میزنن رشیدی_بسه بسه!!! بجای توجیح اشتباهت قبولش کن، سپیده تو الان 17سالته بچه که نیستی، آخه این معلماچه بدی به توکردن که همش دنبال اذیت کردنشونی _ خب خانوم خیلی بد تدریس میکنن، همش داد میزنن رو سرمون ماهم ادمیم رشیدی_ میتونی مث آدم بیای به خودم بگی تا بهشون تذکر بدم،نه اینکه همچین کار افتضاحی انجام بدی،درشئونات تو و خانوادت نیس سپیده بفهم _ چشم ببخشید!!! رشیدی_ امید وارم که تکرار نشه، پاشو برو سرکلاست _ چشم خانوم از خجالت اب شدم،حق با خانوم رشیدی بود، این چه کاری بود من کردم اخه؟!!! اه اصلا خوب کردم میخواست بد اخلاق نباشه، باید ادبش میکردم هههههه. سریع دویدم رفتم طبقه بالا،یهو از اون جرقه ها تو مغزم خورد؛اره خودشه هههه! فاطمه_ سپیده چی شد؟؟ ملیکا_ خانوم رشیدی باهات چیکار داشت؟ _ هیچی توقع دارین چیکار داشته باشه؟ اخراجم کرد!!! زهرا_ یا امام هشتم، فاطمه_ وااااا مگه میشه _ اره چرا نشه،رضایی کارخودشو کرد فاطمه_ خاک تو سرت احمق صد دفعه گفتم با رضایی درنیوفت مگه گوش کردی؟حالام حقته _ ههههههههههههههههه ایسگاتون کردم بدبختا آخه کی میتونه با من دربیوفته که رضایی دومیش باشه هان؟ !!! ملیکا_ اوووف بمیری سپیده قلب واسم نزاشتی فاطمه _ سپیده بخدا میکشم تورو
  2. { پارت80 } _ یعنی شماهم نمیدونین مازیار چرا رفت؟؟!! _ نه همه چی یهویی شد اصلا نفهمیدیم چطور شد، تو شمال هر دفعه خواستم بهت بگم یه اتفاقی پیش اومد . حرفای سمانه برام عجیب نبود نمیدونم چرا گریه کردم، شاید بخاطر زندگی دوباره ای که سبحان بهم داده بود یا نامردی مازیار!!! از سمانه خدا حافظی کردم و رفتم خونه ساعت 7غروب رو نشون میداد، از پله ها که بالا رفتم از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم صدای سحر میومد انگار نه انگار تا همین چن دقیقه پیش با حرفای سمانه گریه کردم، سریع رفتم داخل؛ _سلام به همه مراسم رو بوسی طبق معمول شروع شد، سحر_سلام عزیزم چطوری _خوبم چخبرا؟کی اومدی؟ سحر_ سلامتی، یه ساعتی میشه _خوش اومدی عزیزم مامان_ سلام دخترم خوبی؟ _ خوبم مامانی تو چطوری؟ مامان_منم خوبم عزیزم _پس سعید کو؟ سحر_تو پذیراییه _ پس من برم پیشش سحر_ انگار تو این خونه رسمه دامادو بیشتر تحویل میگیرین!!! _ خخخخ نه فقط واسه شوما این طوریه عزیزم سحر_ فردای توم میبینم خانوووم _ نخیرشم حق ندارن شوهرمو بیشتر از خودم دوس داشته باشن سحر_حالا کی میاد تورو بگیره _هرکی خخخ سحر_ خود شیفته _به اقا سعید حال شوما؟ سعید_ عه سلام زلزله چطوری؟ _ سعید من کجام شبیه زلزلس اخه سعید_ همه جات خخخخ _ دست درد نکنه بعد از کلی شوخی کردن رفتم بالا لباسامو عوض کردم دوباره رفتم پایین، شام رو خوردیم سعید خسته بود رفت خوابید،منو سحرم رفتیم بالا، از هر دری که بگیری حرف زدیم سوغاتی هاشو بهش دادم خیلی خوشش اومد: _ وای سپیده خیلی نازن اینا مرسی _ قابل نداره عزیزم _راستی سپیده؟ _ جانم؟! _جریان تو اب افتادن تو چی بود؟ _مگه مامان بهت نگفت؟ _ گفت ولی باعقل جور در نمیاد خواهر من،راستشو بگو همه چیزو براش تعریف کردم،خیلی ناراحت شد سعی کرد که منو اروم کنه ولی تو چشاش نگرانی موج میزد، ساعت 12 شب بود سحر رفت بخوابه منم خسته بودم کتابامو مرتب کردم و خوابیدم. صبح به موقع بیدار شدم خدارو شکر، صورتمو شستم بعدش لباسامو پوشیدم، یکم رژلب صورتی و ریمل زدم رفتم پایین، _سلام مامان صبح بخیر !!
  3. { پارت 79 } سبحان_ اینم سه تا آبمیوه خنک واسه خانوما و خودم _ مرسی سبحان_ نوش جان _ کاش مینا رو هم میاوردیم سمانه_ اه ول کن بابا حوصله ناز کردنای اونو ندارم _ راستی بچه ها از مازیار خبر ندارین؟ سبحان_ چطور مگه؟؟ _ هیچی همینجوری سبحان_ من دیشب باهاش حرف زدم سبحان بازم سعی داشت مثل همیشه خوشمزه بازی کنه ولی نشد، دروغ چرا جای مازیار خالی بود ، بدون مازیار سبحان ناتمام بود، هنوزم از رفتارای سبحان در عجب بودم که چطور حاظر میشه بامن روبه رو بشه من که دلشو شکوندم؟!!! الکی میخندیدم ولی هواسم توجمع نبود، چن لحظه ساکت شدیم که گوشی سبحان زنگ خورد: سبحان _الووو سلام،خوبم تو چطوری؟؟ فدای تو والا بیرونم چطور؟؟ عه باش الان میام ، نبابا عزیزم این چه حرفیه رفیق واسه همین وقتاست دیگه، قربونت الان میام خدافظ سمانه_ کی بود؟؟ سبحان_ یکی از دوستام بود باید برم پیشش، شما میتونین باتاکسی برین؟ سمانه _اره برو سبحان_ سپیده ببخش باید برم _ مهم نیس برو بکارت برس از سبحان خدافظی کردیم یکم که از ما فاصله گرفت چرخیدم سمت سمانه: _ خب الان وقتشه _ وقت چی؟؟ _ سمانه همه چیزو برام بگو از جریان تو اب افتادنم تا الان _ خب چی بگم _ همه چیو چطوری افتادم تو اب؟؟ کی سبحان و باخبر کرد اصلا کی منو آورد ساحل؟؟ _ بهت که گفتم وقتی سپهر و رویا رفتن ماهم خواستیم برگردیم ساحل که قایق تو مازیار هی دورتر میشد هرچی صداتون کردیم فایده نداشت زنگم زدیم انتن نداشتین، سبحان عین اسفند رو آتیش هی خودخوری میکرد، دیگه تحمل نداشت قایق رو روشن کرد اومد دنبالتون ماهم بیخبر بودیم سبحان گفت تا وقتی برنگشتیم چیزی به بابا اینا نگید، کنار ساحل منتظر شدیم ،یک ساعت بعد شما سه تا برگشتین سبحان تورو رودستاش گرفته بود بی حال و بی جون بودی،نفس نمیکشیدی همه گیج بودیم بهم نگاه میکردیم، سبحان تورو گذاشت رو شن ها به قفسه سینت فشاراورد تا شاید به هوش بیای ولی نشد، سبحان داد میزد گریه کرد واست سپیده میفهمی بهت میگفت توروخدا نفس بکش اونجا بود که فهمیدم واقعا دوست داره. حرفایی که سمانه میزد قابل باور نبود،موهای بدنم سیخ شد،وای خدا یعنی سبحان جون منو نجات داد، نمیدونم چم شد یهو چشام تارشد و بعدش گونه هام خیس _ سپیده حالت خوبه؟؟ _ اره خوبم ادامه بده _ با کمال ناامیدی بردیمت بیمارستان دکترا گفتن امیدی نیس ولی بابات و سپهر نزاشتن دسگاهارو ازت جداکنن چن روز بعدش سبحان اومد بیمارستان زنگ زد گفت که بهوش اومدی همه اومدیم خداروشکر زنده موندی یکی دو روز بعدش اومدیم تهران، نمیدونم چی شد که مازیار رفت پاریس واسه همیشه
  4. { پارت78 } ملیکا_ کاش میفهمیدم این دل تو کی خنک میشه، اصلا چقد شعله داره اتیشش که هی خنک نمیشه ؟ _ خخخخخخ حالا کوتا بفهمی فاطمه _ خدا بخیر کنه _ عه بچه ها چتونه شماها انتظار دارین از حقم بگذرم؟؟؟ شما که میدونین کسی تاحالا حق منو نخورده ، بعدشم اگه نیستین اشکالی نداره خودم تنهایی دس بکار میشم زهرا_ مگه میشه نباشیم خره ملیکا_ ما چهارتا همیشه باهمیم هیچوقتم نمیزنیم زیر قولمون فاطمه_ بعله دیگه _ خب پس دستاتونو بزارین رودستم ملیکا_من هستم فاطمه _ منم هستم زهرا_ هستم تاتهش _ بچه ها شعار همیشگی :یکی برای همه، همه برای یکی روز خوبی بود دم رفقا گرم که همیشه پشتمن، واقعا دوستای خوبی دارم، طبق معمول آقای حسینی منو رسوند خونه، بازم تنهایی ناهار خوردم،چنتا تکلیفم داشتم انجام دادم و پیش به سوی خواب. _ الوو؟؟ _ سلام خانومی افتخار میدی؟ _ سلام چطوری _ بااحوال پرسیای شما گلم خوبم، خواب بودی؟ _ اوهوم تو مرض گرفته بیدارم کردی _ خوب کردم چه وقت خوابیدنه دختره گنده خجالت نمیکشی _ ای بابا تو چیکار داری _ خوشم میاد ههههه _ مردم آزار، کاری نداری قطع کنم _ دارم گلم دارم خانومم عزیزم _ خخخخخ چاپلوسی بسه حرفتوبزن _ خب گفتم اگه سپیده خانوم گل گلاب خوشگل خانوم عزیز دلم موافق باشه باهم بریم ددر ... _ خخخخخ بسه شاخام سبز شدن، کجا بیام؟؟ _ ایول بابا عشقم جبران کنم، بیا کافی میلاد _ نه اونجا نمیام یه جا دیگه _ عه چرا؟ _ حوصله مزه پرونیای اون مسعود قرتی رو ندارم _ اوکی پس آماده شو خودم میام دنبالت میریم یه جایی پیدا میکنیم _ باشه فعلا _ فعلا اوووف اصلا حس بیرون رفتن رو نداشتم ولی بخاطر سمانه قبول کردم از طرفی هم چن هفته بود ندیده بودمش، بامامان هماهنگ کردم و رفتم سراغ خود آرایی، یه مانتو سبز بلند با شال و شلوار جین مشکی پوشیدم، یکم رژ مسی و ریمل هم ارایشمو کامل کرد، ساعت 3عصربود بی اف صداش اومد: _ اومدم _ بدو ال استارای مشکیمو پوشیدم و رفتم بیرون، از صحنه ای که دیدم کپ کردم، اصلا منتظر همچین چیزی نبودم بمیری ایشالا سمانه: سمانه_ سلام خانوم خانوما _ علیک سمانه_ حال شما احوالتون؟؟ _ خوبم سمانه_ واااا توچته سپیده؟؟ _ من میکشم تورو حالاببین میخواستم به سمانه هجوم ببرم که سبحان از ماشین پیاده شد؛ سبحان_ سلام!!! _ سلام سبحان_ خوبی؟!!! _ ممنون تو چطوری؟ سبحان_ بد نیستم سبحان_ نمیخواین سوار شین؟؟ سمانه_ بریم دیر شد سمانه جلو نشست منم عقب تا مقصدی که من ازش خبر نداشتم ساکت بودیم فقط صدای آهنگ میومد 20دقیقه بعد سبحان جلو یه پارک ترمز کرد و پیاده شدیم: سبحان_ بچه ها شما برین بشینین من برم یه چیزی بیارم بخوریم منو سمانه رو نیمکت نشستیم؛ سمانه _ سپیده ؟؟ _ هوم؟؟ سمانه_ چیزی ... _ نه چیزی نشده سمانه_ پس چرا بادیدن سبحان قیافت یه جوری شد؟! چرا رفتی توفکر؟ _ داری اشتباه فکر میکنی یکم کسلم سمانه_ من از همه چیز خبر دارم _ مثلا چی؟؟؟ سمانه_ هیچی الان وقتش نیس سبحان داره میاد
  5. { پارت77 } خانوم رشیدی_ به به خانوم نادری و نظری، این وقت ساعت اینجا چیکار میکنین؟؟ فاطمه_ عه سلام خانوم خوب هستین خانوم رشیدی_ ممنون به لطف شما دوتا زلزله، خب نگفتین اینجا چیکار میکنین ؟! فاطمه_ هیچی خانوم داریم تابلو برد رو نگاه میکنیم ممنون از مطالب جالب آموزنده ای که میزارین تو برد با آرنج یه ضربه محکم نثار پهلو فاطمه کردم که قرمز شد، دختره دیوونه داره واسه من احوال پرسی میکنه. _ عه چیزه خانوم... داشتیم میرفتیم اب خوری خانوم رشیدی_ مگه کلاس ندارین ؟ _داریم ولی من یکم حالم خوب نبوداومدم اب بخورم خانوم رضایی فاطمه رو فرستاد باهام خانوم رشیدی_ ازکی تاحالا اب خوری اومده ته سالن؟؟؟ فاطمه _اجازه خانوم از الان _ خخخخخخخخخخخخخخ وای بمیری فاطمه خانوم رشیدی_ بسه مزه نریز بچه برو پی کارت، سپیده خانوم در شئان یه دختر نیس که این شکلی بخنده هیچی نگفتم یعنی نتونستم که بگم چون از شدت خنده لبامو بهم چسبونده بودم خانوم رشیدی که رفت منو فاطمه پهن زمین شدیم، یکم که آروم میشدیم بهم نگاه میکردیم دوباره یادمون میومد زمینو گازمیزدیم از نظرمن یه رب رو زمین خندیدیم، رفتیم تو حیاط رو یه نیمکت ولو شدیم: _ واااااااای فاطمه خودم سنگ قبرتو بشورم ایشالا _ مرض بدکردم واست سوژه خنده شدم ؟ _ خخخخخخ نه خاهری گلم نه فدای اون مغز فندقیت بشم _ خودتی احمق دیوونه خخخخخ _ میگما حیف شد که ملیکا و زهرا نبودن اونام یه دل سیر بخندن _ اره حیف _ اشکال نداره بزار زنگ بخوره یه سوژه دارم تووووپ _ باز میخوای چه گلی به سرمون بزنی _ میگم برات وایسا اون دوتا خنگولم بیان پنج دقیقه بعد زنگ تفریح رو زدن، همه بچه هارفتن توحیاط فقط منو فاطمه، ملیکا و زهرا توکلاس موندیم: فاطمه_ خب بنال بینم چی میخای بگی ملیکا_ ای بابا جون به لب شدیم جریان چیه؟؟ _ اه چقد حرف میزنین بچه ها یه لحظه ساکت شین دارم فک میکنم زهرا_ خخخ مگه توم فک میکنی؟؟ _ بعله گل من.خب بچه ها چه روزی با رضایی گنده بک داریم؟؟؟ ملیکا_ فردا ساعت دوم چطورمگه؟ _ میخام سس مالیش کنم فاطمه_ وای سپی خره جون خودت بیخی تاهمینجاشم ریاضی رو افتادیم _ خخخخخخ نترس درسو خانوم چیزی نمیشه زهرا_ اگه چیزی نمیشه مرض داری همچین نقشه ای میکشی؟ _ اوهوم خخخخ دلم خنک میشه
  6. { پارت 76 } رویا فک میکرد من حسودم، دلم نمیخواد نگین به عشقش برسه ، واسه همین پز میداد، ولی خدا از دلم خبر داشت، خیلی خوشحال شدم، واسش آرزوی خوشبختی کردم اونا چون خودشون حسودن بقیه رو هم مث خودشون میبینن، ساعت 1عزم رفتن کردیم، باهمون لباسا رفتم سر وقت ظرف های شام: _ مامانی ظرفا رو شستم ، برم بخوابم کاری نداری؟ مامان_ دستت درد نکنه مادر، نه برو شبت بخیر _ شب شمام بخیر بابا_ شبت بخیر عزیزم لباسامو با تاپ و شلوارک عوض کردم، خیلی خوشحال بودم واسه نگین ولی از طرفی هم نگران پادر میونی های رویا بودم، ساعت گوشیمو تنظیم کردم و به سختی خوابیدم. اوووف ازدست این مدرسه، کی تابستون بیاد خلاص شم، طبق روال همیشه آماده شدم و رفتم مدرسه: _ توچرا انقد پکری؟ _ خودمم نمیدونم چه مرگمه والا _ سپیده چیزی شده ؟ خانم رضایی_ بچه ها ساکت !!! _ نه فافا چیزی نشده یکم خوابم میاد کسلم همین _ از مازیار خبری نشد؟؟ _ نه چه خبری؟؟ _ چه میدونم خب یه حرفی زنگی، پیامی؟ _ نبابا دلت خوشه ها اون رفت پی عشق و حالش گوربابای من خانم رضایی_ خانوم نادری و نظری جلسه گذاشتین؟؟ _ ببخشید خانوم یه سوال از فاطمه پرسیدم _ نه خانوم من با سپیده حرف زدم _ عه فاطمه چرا دروغ میگی من باتو حرف زدم _ نخیرشم من حواس تورو پرت کردم خانم رضایی _ بسه بابا سرمون رفت اه خجالت بکشید، پاشید برید بیرون از کلاس اینجا جای مسخره بازی نیس _ منم تو کلاسی که شما رفاقتو مسخره میگیرین نمیمونم، نیازی به گفتن شما نبود خانوم رضاااایی _ سپیده چی داری میگی؟؟؟ خانوم من از طرف سپیده معذرت میخوام شما ببخشید قول میدم تکرار نشه _ خفه شو فاطمه من خودم زبون دارم بلدم عذر خواهی کنم ولی الان وقتش نیس.!!! دست فاطمه رو گرفتم و از کلاس زدم بیرون: _ دختره احمق این چه کاری بود کردی _ خوب کردم حقش بود بیشعور واسه من گنده شده _ سپیده بدبخت شدیم اخرسالی ریاضی رو افتادیم _ خاک توسرت کنن ترسو بزدل، منه احمقو باش ببین سنگ کی رو به سینه میزنم _خب دیوونه میترسم تلافی کنه _ گور باباش، هیچ غلطی نمیکنه _ خیلی خب بیا بریم بوفه من گشنمه رفتیم سمت بوفه که از شانس گند ما خانوم رشیدی معاون پرورشی انتهای سالن بود: _ اوه اوه فاطمه بچرخ سمت تابلو ها الان رشیدی بدبخت میکنه مارو _ وای سپیده خاک توسرمون شده بود الان بیشترشد _ عه زر زر نکن خو برگرد سمت تابلو تامتوجه مانشه
  7. اوکی میسی
  8. اروشا
  9. خانه روبه رو
  10. دیانا
  11. 19