رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

ilove_Dark

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    488
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد ilove_Dark در مهر 15 2017

ilove_Dark یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

8,359 بار تشکر شده

درباره ilove_Dark

  • درجه
    همکار بخش عمومی-مترجم

مشخصات کاربر

  • علایق
    خدا
    فیزیک و ریاضی
    نویسندگی
    موسیقی ، گیتار
    آینده ام

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,285 بازدید کننده نمایه
  1. °•°•°❤تولدت مبارک ریحانه جان°•°•°❤

    مرسی کیمی بانوی قشنگم
  2. °•°•°❤تولدت مبارک ریحانه جان°•°•°❤

    ای جانممممم. مرسی جانان مرسی مرجان عزیزم. همچنین ممنون پریا خانم گل ممنون عزیزم ممنون. همچنین مرسی واقعاً! نمی دونم چی بگم. هنوز تو شوکم نیاااااا؟! ممنووووووووووووون. خخخخ ممنونم عزیزم واااااو مرسییییی. چه تبریک مفصلی! خیلی ممنون مرسی گیسو جانم. همچنین مریمممم؟! وااااای مرسییییی اصلا انتظار نداشتم آنلاین بشی خیلی خیلی ممنونم دوست عزیز. همچنین
  3. ❤مسابقه خوش سلیقه ترین کاربر❤

    اعلام آمادگی
  4. ریحونییی ماروووووووووووووووووووووووووو:t(3): چه خوشگل شدی امشب:ph34r:

    تفلدت هم مبارکککککککککک جیگر من:mistlsmile:

    1. ilove_Dark

      ilove_Dark

      مرسیییییی عزیزم:lovecoffee:

  5. نام کاربری جدید مبارک:gol2:

    1. ilove_Dark

      ilove_Dark

      عزیزمی گل بانو

  6. انتقادات و پیشنهادات

    سلام دوست عزیز می تونید از قسمت بالا رنگ قالب رو عوض کنید. موفق باشید. سلام گرامی. فونت متفاوت تنها برای کاربران vip فعاله . می تونید به مدیریت کل سایت پیام بدید و اکانت vip تهیه کنید و یا در مسابقات شرکت کنید و اکانت یک ماهه ببرید. موفق باشید.
  7. هوالحق

    سلام دوستان.

    اول همه تسلیت می گم شهادت سی و دو شهید عزیزی رو که دریا نتونست جوابگوی اون حجم از آتش شعله ور بشه و...امیدوارم خدا به خانواده هاشون صبر بده.

    و اما، امیدوارم حال همه تون خوب باشه. اخیرا همه تون شاهد کم کاری های بنده بودید. فعالیت های به ندرت و آنلاین شدن های گاه و بی گاه... در هرصورت لازم می بینم از همه ی عزیزان یه عذرخواهی کلی بکنم. ببخشید اگه تو این یک سال و چندماهی که پیش تون بودم و دل شکستم، شوخی هایی که اذیت تون کرده، گاهی روحیه ی خوبی نداشتم، و گاهی باعث ناراحتی تون می شدم. این یک سال و چند ماهی که پیش تون بودم خیلی خوب بود. به جرعت می تونم بگم بهترین لحظات زندگی ام رو تو نودهشتیا بودم. چه لحظاتی که با هم از ته دل نخندیدیم و خیلی عزیزانی که حتی تا پیدا کردن شماره ی من هم پیش رفتن تا حال من رو خوب کنن! مرسی بچه ها! هر چند مجازی بودین، بهترین دوستام بودین. اما همه تون می دونید که خوب من آدمی نیستم که بیام یهو یه تصمیمی بگیرم بدون دلیل و بهش پایبند باشم. و تصمیم حالام هم دلایل زیادی داره. تصمیمی که خیلی برام مهمه و به هیچ وجه نمی خوام ازش سرد بشم. اما تصمیمات قبلی من هم برام مهم اند و خوب بی تاثیر در این تصمیم نیستن...

    می دونید که من واقعا یه مدته از لحاظ روحی داغونم. کسی نبودم که به این راحتیا این حرف رو بزنم. اما خیلی وقته که نمی تونم خودم باشم. خیلی وقته جسمم اینجاست و روحم کاملا در حالت خنثی قرار گرفته. اتفاقات عجیب و بی وقتی که تاثیر زیادی روم گذاشتن.

    اتفاقات سایت که همگی در یه مقاطعی به مشکلاتم دامن می زدند و من با تمام وجود سعی می کردم جنازه ی روحم رو زنده کنم و وادارش کنم به زندگی. اما نشد! نشد و من حتی قطره ای اشک هم برای ریختن ندارم.

    بعضی وقتا می گم شاید دارم تاوان پس می دم. تاوان کارایی که با خیلیا کردم. خیلیایی که نمی دونم کیا ان!

    من، از سایت می رم. و از @YeGaNeH عزیزم هم می خوام که عنوان همکار انجمن رو از من بگیره. یگانه جانم، عزیز دلم، خواهری که تا حالا با لقب واقعی ات صدات نزدم، ببخش! قرار بود یه باری از رو دوش تو بردارم و بد تر شدم مایه ی عذابت! ببخش بابت همه ی بداخلاقیا و گریه هایی که روی روحیه ی تو هم تاثیرگذاشتن. امیدوارم منو ببخشی و فراموشم نکنی. دل کندن از تو سخته، اما مطمئن باش یه روزی بازم می بینمت.

    خیلیا بودن که خیلی محبتا و لطفای زیادی در حقم کردن.

    علی آقای عزیز، آقا محمد، دکتر علیرضا، مهسای عزیز تر از جانم که همیشه تو قلبم می مونه، سرونازی که هیچوقت نتونستم حضوری ببینمش اما امیدوارم یه روزی یه جایی همو ببینیم. شاید تو جایی که آرزوی اونه! 

    هدیه ی دوست داشتنی ام، الینا، مینو، پریا، عسل، اسما، گیسو، آقا پرند، غزاله، مرجان، مهسا خانم پزشک، آقا میلاد، ساحل، مهیا جانم، هدیش بانوی گل گلاب، آیاتای مهربونم، آرمیتای خوش سلیقه ام( بازم برای عکس مزاحمت می شم! ) نگار خوش مشرب، سلیمه خانم درس خون، و همه ی عزیزان و بچه های تیم ترجمه ، تیم ویراستاران، تیم ترجمه و تیم مدیریت ، که تا به حال من رو تحمل کردن. پوزش می طلبم بابت همه ی زحماتی که از جانب من روی دوش تون بوده. بابت همه ی بد قولی ها، بی معرفتی ها...

    ببخشید دوستان. ببخشید و برام دعا کنید.

    برای روزی که انقدری از روحم زنده شده باشه که بتونم حتی اشک بریزم! یا حتی بخندم!

    موفق باشید. یا حق

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. YeGaNeH

      YeGaNeH

      دلم برات تنگ میشم عزیزم

      امیدورام هر جا که هستی موفق باشی:gol:

    3. dokhtar_abi
    4. elina

      elina

      به سلامت ریحانه جان

      امیدوارم هر جا هستی شاد باشی

  8. سلام.

    دیروز اون پیام رو دادید و یهو رفتید. نمی دونم مشکل چیه و دلیل حرفتون چی بود اما خواهشا خودتونو اصلا درگیر مسئله های کوچیک نکنید. مسئله ای که الان برای اکثریت ما مهم تر از همه چیزه، درسه.

    مطمئن باشید چنانچه تفکراتتون رو به سمتی ببرید که درس رو مثل دایره ای بزرگ ببینید که بقیه ی اتفاقات زندگی، بیرون اون دایره قرار دارن، خیلی بهتر می تونید به سمت هدف پیش برید.

    چنانچه سایر اتفاقات، خللی به این دایره وارد می کنه، خیلی ساده کنارش بذارید. این اتفاق هر چقدرم که به نظرم جدی برسه، از درس مهم تر نیست؛ لااقل برای افراد عادی امثال من و شما.

    جر و بحث با دوست هرچند صمیمی، مشکلات مالی، مشکلات روحی، کمبود محبت تو خانواده و یا به مشکل خوردن موقع نوشتن رمان، همه ی اینا مشکلات به ظاهر پیچیده اند که هرچند خیلی فکر رو مشغول می کنه، اما میشه با تمرین و تلقین، اون ها رو دور ریخت و زمانی مناسب تر رو بهش اختصاص داد برای فکر کردن و حل کردن.

    مطمئن باشید برای حل کردن خیلی از چیزا وقت زیاد هست اما برای درس و رسیدن به خواسته های تحصیلی اصلا وقت زیاد نیست. اینو یادتون نره.

    شاد و قدرتمند و پر انرژی ادامه بدید و همیشه شکر داشته هاتون رو بکنید.

    :):gol:

     

  9. سلام . خوب نیستم. می تونیم حرف بزنیم؟

    1. Serenity

      Serenity

      سلام بهتون پی ام دادم. گویا رفتید. امیدوارم هرچه زودتر بهتر شید

  10. عکس های پیشنهادی | جلد رمان 2

    ارههههههههه خییییییلیییییییی اولی رو برداشتممممممم مرسیییییی
  11. عکس های پیشنهادی | جلد رمان 2

    سلااااااااااااااااام . خخخخ بعععععععععله ! امتحانات کی تموم می شن ؟:/ همیشه این امحتانات مزاحمن ! آرتمیس جانم برخلاف همیشه این رو انتخاب کردم خیییییییییلی خییییییییییییلی ممنون ! فقط می مونه یه عکس عاشقانه که برام پیدا کنی ! که برا اون فک کنم قراره کچلت کنم راستی اگه اون عکسه که یه مردی و به جای دسته گل پاسور گذاشته اگه کتش مشکی بود خوب بودا ! :| نداری ؟ : (
  12. عکس های پیشنهادی | جلد رمان 2

    سلام سلام سلام پس از مدت ها دوباره گذرمون به این تاپیک افتاد! خوب راستش من دوتا عکس می خوام که فکر می کنم کار خودت باشه آرمیتای عزیز ! @hhhmmm رمان عاشقانه ست و اسمش جفت هفته بازی روزگار رو نشون می ده ! و خلاصه اش هم اینه که یه دختر 24 ساله ست که یه برادر 12 ساله و یه مادر معلول داره !وقتی 18 سالش بوده پدرشو از دست می ده و از طرفی چند سال قبلش مادرش تو یه تصادف قطع نخاع شده وقتی پدرش می میره خانواده ی پدرش برادرشو ازش می گیرن و یک سال بعد هم می گن که مادرش هم باید بره پیش اونا ! چون عروس شونه . دختره می ره خونه ی دایی اش زندگی می کنه. حالا شش سال از فوت پدرش گذشته ، تو یه کافه کار می کنه و خیلی وقته برادرشو ندیده ! می ره خونه ی پدر بزرگش و عموش می گه باید با پسرعموت ازدواج کنی . دختره قبول می کنه بیان خواستگاری ولی روز خواستگاری یه مردی رو تو کافه می بینه که عاشقش می شه و می زنه زیر همه چی ! حالا یه عکس مرتبط می خوام براش ! خودم تصویری که تو ذهنمه یه مرده که تو دستش دوتا تاس داره و کنارش یه قهوه ست ! اما عکسای عاشقانه هم بود مورد نداره ! مرسی از همگی خصوصا آرمیتای عزیزم
  13. چه عکس قشنگیییییی :t(3):

    ماشاالله ماشاالله ماشاالله

    اسفند دود کن ! :butterfly:

    1. asal.p

      asal.p

      مرسی فدات برم:t(3):

    2. ilove_Dark

      ilove_Dark

      خدا نکنههههههههه

    3. asal.p
  14. سلام خوبی ؟

    می شه اینو نقد کنی ؟

    راستش قراره بزارمش یه جای دیگه و خیلی برام مهمه

    اگر شد همونجایی ک می خوام بزارم برات بفرستم چون اینجا یکم سخته :t(23)::t(35):

    متن زیر لطفا :t(35)::t(38):

     

    ارت اول *

    « به نام خالق مخلوقات »

    دستم را روی کمرم می گذارم و ابروهایم را ناخودآگاه در هم می کشم. مهسا – دختری که همراه با من در این کافه کار می کرد – سینی درون دستش را با نگرانی روی پیشخوان می گذارد و می گوید :

    - خوبی؟ چیزی ات که نشد؟ صددفعه بهت نگفتم مراقب خودت باش و کم تر کار کن؟ لابد بازم دیشب تا صبح بیدار بودی. آره؟

    مرا روی صندلی می نشاند و زیر لب به غر زدن ادامه می دهد. لبخندی از این همه نگرانی و محبت می زنم و می گویم :

    - چیزی نیست بابا فقط یکم زیادی خم و راست شدم!

    به زحمت بلند می شوم و بی اعتنا به دردی که امانم را بریده سینی را از دستش می گیرم و لبخند می زنم. پشت پیشخوان می ایستم و شماره ی میز را از مهسا می پرسم. شماره ی میز را با حرص زیر لب زمزمه می کند و عصبی به سمت آشپزخانه می رود. تعجب می کنم و به سمت میز شماره ی شش راه می افتم. با دیدن مردی کت و شلوار پوشیده همراه با دسته گلی بر روی میز به خنده می افتم. چه کسی می توانست باشد به جز خواستگار عاشق و دل باخته ی مهسایی که با سماجت تمام او را رد می کرد؟ سینی را روی میز می گذارم و بعد از احوالپرسی مختصری به سمت آشپزخانه حرکت می کنم. این دختر رکورد نازبانو های عالم را هم شکسته بود. لبخندی محو نشدنی رو لبم می نشیند و دلم نمی آید که اجازه دهم امروز هم این مرد با نا امیدی کافه را ترک کند. دست مهسا را می گیرم و با وساطت و هزار و یک قسم و آیه، او را راضی می کنم که برای یک بار هم که شده به حرف های آن مرد گوش دهد. مهسا با عصبانیت و حرص دستانش را با پیشبند سفیدش پاک می کند و پیشبند را روی جالباسی آن طرف آشپزخانه آویزان می کند. سفارش چند مشتری را آماده می کنم و در آخر می بینم که مهسا کمی نرم شده به مرد اجازه می دهد که هفته ی بعد هم به اینجا بیاید تا با او صحبت کند. چیزی تا تعطیلی کافی شاپ نمانده. خودم را با خستگی روی یکی از صندلی های داخل سالن می اندازم و گردنم را ماساژ می دهم تا بتوانم کمی از دردش را بکاهم. با چشمانی نیمه بسته چشمانم را به در کافی شاپ می اندازم که مهسا با حرف هایش هوش از سرم می پراند.

    مهسا : - راستی علیرضا و عموت چی شدن؟ امشب می ری خونه شون؟ دیرت نشه!

    هول هولکی از جایم می پرم و جیغ می زنم " دیوونه چرا زودتر نگفتی؟ هیچ کاری نکردم. " می خندد و من دلم ضعف می رود بابت آن خنده های از ته دلش و لحظه ای به این باور می رسم که دیرکردنم می ارزد به دیدن خنده های از ته دل بهترین دوستم. با عجله مانتویم را تنم می کنم و به سمت اتاق کامران - رییس اصلی کافی شاپ - حرکت می کنم. در می زنم و وارد می شوم که تلفنش را قطع می کند و بدون آن که اجازه دهد حرفی بزنم با سرخوشی می گوید :

    - همه ی حرفات نشنیده قبول که یه کار خیلی مهم باهات دارم.

    شوکه از حرفش می خندم و می گویم :

    - اما من که هنوز چیزی نگفتم ! 

    - مهم نیست چی می خوای بگی. امشب زودتر برو خونه و فردا صبح اول وقت اینجا باش.

    با لبخند نگاهش می کنم. معلوم نیست چه اتفاقی افتاده که این مرد پر از کینه و به دور از خنده اینطور سرخوش حرف می زند. ساعت را نگاه می کنم و با عجله و نگران از دیر رسیدن به خانه ی عمو جان و بهانه دادن دست علیرضا، به سرعت خداحافظی می کنم و بیرون می زنم.

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. Lunatic

      Lunatic

      :| عجب

      *این مرد پر از کینه وخموش اینطور سرخوش حرف میزند.

    3. ilove_Dark

      ilove_Dark

      عه مرسییییییییییییییی

    4. Lunatic

      Lunatic

      قابلی نداشت:flowersmile:

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×