رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Nanar

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    2
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

5 بار تشکر شده

5 دنبال کننده

درباره Nanar

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نویسندگی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

178 بازدید کننده نمایه
  1. فکر می کنید نفر قبلی متولد چه ماهیه؟

    گمونم نیمه اولیه یا خرداد یا تیر یا مرداد اما مرداد رو بعید می دونم. امکان داره دی ماهی باشه اما احتمالش خیلی کمه.
  2. هجده ساله همسایه ایم. دیواربه دیوار نه ها! روبه رو!

    هجده سال بود هر روز می دیدمش، ولی هیچ وقت نشد یه بار درست و حسابی ببینمش یا حتی بشناسمش. نمی دونستم کیه اصلا!

    سه ساله هر وقت استراحتشه ماشینش در خونه ی ماست. اولین باری ک شناختمش، پارسال زمستون، کاملا اتفاقی پشت پنجره دیدمش و بعدش بابام گفت پسر فلانی کمکم داده.

    از اون روز هر روز که باشگاه می رفتم خیره می شدم به ماشینش. کم از خونه بیرون میرم برای همینم بود که یک بار هم نشد درست و حسابی ببینمش.

    قیافش عادی بود، برنزه و خشن، با یه هیکل معمولی، ارتشی رو فرمی بود برای خودش! با سه تا ستاره ی پنج پر روی سرشونه هاش و یونیفرم سبز پادگان مهندسی. چهل و هشت ساعت در هفته وظیفه داشت و من روزی که می رفت و روزی که برمی گشت پشت پنجره کشیک می کشیدم. برام عجیب بود که چطوری آمارش رو این قدر خوب دارم!

    حدودا دو هفته بعد از تموم شدن صفر و فک کنم حدودای تولد پیامبر بود، روز چهارشنبه، شب قبلش تا دیروقت ماشینش رو درست می کرد؛ باید می رفت سرکار اما اون روز حسابی به خودش رسیده بود. خواهرش از همدان اومده بود و چن تا ماشینم توی کوچه زده بودن. دوست داشتم اشتباه کنم اما...

    با خواهرش رفتن بیرون. خونه ی ما طبقه بالاست و ما به حیاطشون دید داریم. مادرش روی پاهاش بند نمی شد. اون روز تا موقعی که بابام اومد خونه مدام سر به سر دوستم می ذاشتم و با خنده می گفتم اینجا خبراییه؛ غافل از این که واقعا بود و فردا شبش بله برونه!

    روز شنبه ی همون هفته هم از محضر اومدن اینجا و من توی تاریکی نگاهم به ندایی بود که خیلی دوستش داشتم ولی فکر نمی کردم روزی قراره صاحب اونی بشه که من می خواستمش.

    الان هم دوباره وقتی کنار پنجره می ایستم، اون هم میاد توی کوچه. عجیبه نه؟ اصلا نمی دونم چطوری کشیده می شم سمت پنجره وچند دقیقه بعد اون یا از خونه میاد بیرون یا برمی گرده.

    تنها آرزویی که دارم اینه که زودتر ازدواج کنن و بره از اینجا. آرزو می کنم خوشبخت بشن تا دلم خنک نشه. دیوونه شدم نه؟

    هدا/ هلیا دانش آرمان

  3. لج دربیارترین شخصیت رمانی که خوندید

    آزاد بی بی بیدل کیان رسوب کوروش زندگی خصوصی
  4. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه ترانه ام به تن بزن سعید اتانی
  5. درود نویسنده ی گرامی!

    رمان شما با موفقیت روی سایت قرار گرفت!

    خسته نباشید:gol:

    دانلود رمان خاطرات پایمال

     

    1. Nanar

      Nanar

      سپاس عزیزِ جان! ممنونم! امیدوارم بتونم هم‌چنان با سایت خوبتون هم‌کاری داشته باشم.

  6. تلخ نویس ها

    نگاهم روی اسمت لغزید، دستم هم؛ اما، دلم پیش نرفت تا زنگ صدای فرد دیگری را به جای نوازش صدایت پذیرا باشم.
  7. چی بود اسمش؟؟؟؟

    یکی من خوندم تقریبا با همین مضمون اما اسم دختره سرمه بود و اسم رمان سنگدل های دوست داشتنی.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×