رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

shimai

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    12
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

165 بار تشکر شده

درباره shimai

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    عطر مادرم ♥

آخرین بازدید کنندگان نمایه

732 بازدید کننده نمایه
  1. زندگی قصه تلخیست که آغازش

    بس که آزرده شدم ره به پایان دارم

  2. گاهی اوقات ک فکر میکنم میبینم" او" ک او شده است به خاطر این است ک هیچگاه منتظر کسی نمانده است ک نجاتش دهد اما من اینجا سخت منتطر "من" هستم ک خود را در اعماق تهی شدن خویش نجات دهم...

    1. minoii

      minoii

      واااااااییییییی پروفتتتتتتت

  3. They can't see us here
    Get closer to me
    Now kiss me you fool...

     

  4. اینکه خودم نباشم حالمو بهم میزنه

    ولی از اونیکه دوست دارم باشم حالم بهم میخوره

  5. City of stars

    Are you shinning just  for me

    .

    ..

  6. این بعدازظهر 5 شنبه ی یادی بکنیم از کسایی ک زیرخاکن

    و از کسایی ک دیگ واس ما زنده نیستن....

     

  7. تقاص یک قیاس | shimai

    . _ خانوم منتظری ؟؟ خودم را به کری میزنم ولی فکراینکه اسمم را وسط راهرو داد بزند مانند خوره ای به جانم افتاده است.دیگر صدایش را نمی شنوم .در هر صورت وقتی می بینم بیخیال شده است به راحتی نفس می کشم . وقتی می آید دانشگاه رفتارش طور دیگری می شود ...خیلی محکم راه می رود و نمی خندد.دیگر از پرسینگ هایش خبری نیس.کت و شلوار می کند و مرکب های سیاه را می پوشاند.نفسم را به سختی بیرون می دهم . سعی می کنم فکرش را از خودم دور کنم.حتی فکرش هم آزارم می دهد . ویبره گوشیم در جیبم حواسم را پرت می کند.آن را بیرون می آورم.اسمش را که میبینم میخواهم هرچه در توان دارم بد و بیراه به او بگویم.گوشی ام را روی گوشم می گذارم و حرفی نمی زنم . _ چرا داری فرار می کنی ؟؟ منتظرم. تا هر چرت و پرتی میخواهد بگوید اما حرفش را که ادامه میدهد طاقم تاب نمی آورد . _مشکلت چیه ؟حتما باید اسمتو داد بزنم ؟ _میشه بری یکی دیگه رو پیدا کنی ؟ فکر میکنم به اندازه کافی دیشب دستم انداختی . _اون مشکل خودت بود که میترسیدی ، من نمیخواستم بخورمت . دیوانه شده ام . _ اصن این موضوع به من مربوطه .حالا بگو چیکارم داری ؟ _تو دیشب زودتر از اونی که فکر میکردم رفتی ،من یه سری کتاب که برات خریدم.من فکر کردم ما بقیه شب میریم توی یه سالن مطالعه می شینیم و درباره اونا حرف می زنیم.من اونجا میز رزرو کرده بودم کلافه می شوم . _باشه ببخشید من به خاطرش متاسفم .این راضیت می کنه ؟ _نه .من برای امشب دوباره اینکارو کردم. میخواهم سرم را به دیوار بکوبم.اما اطرافم فقط درخت های تنومند و گل های سرخ بهاری ست. _چی باعث شد فکر کنی من دوباره باهات میام بیرون ؟ طوری داد میزند که پرده گوشم در حال پاره شدن است : _.من واقعا میخوام بدونم توی مغزت چی میگزره که به خودت اجازه میدی جلوی همه به من و اعتقاداتم توهین کنی تو با اونایی که سرشون رو توی یقه شون میکنن و فقط از دنیا خودشون رو و امثال خودشون رو میشناسن مثل همین.تو هیچ فرقی با اونا نداری . این را میگوید و به من مجال صحبت نمی دهد و گوشی اش را قطع میکند . ابرو هایم بهم گره میخورند و سیم های اعصابم در یک دیگر تنیده می شوند و نمیدانم به چه فکر کنم.از توهینش دلگیر شوم یا از طن صدایش . ولی عذاب وجدان امانم نمیدهد وقتی جمله آخرش در ذهنم می پیچد "تو با اون ها هیچ فرقی نداری " فکر که میکنم کمی حالم از خودم بهم میخورداگر اخلاق دیشبش را فاکتور بگیرم من هم ناخواسته خودم را کنار او قضاوت کرده بودم.نمیخواستم دوباره با او بروم چون تتو های روی دستش و آن پرسینگ ها من را کنار او متناسب نمیکرد.چون فکر میکردم هرکس اینطور هست آدمی افتزاح است از آن دسته آدم هایی که شب را معلوم نیس کجا سپری میکنند و این مرا میترساند.من او را هم قضاوت کرده بودم . من یه لحظه خود را جای آن فردی گذاشتم که از کنارمان می گزرد و میگوید :معلوم نیس زیر این چادر چیکار میکنه و با کی میگرده . من خود را قبل از مردم قضاوت کرده بودم . دستم روی صفحه گوشی ام میلغزد.باکس مسیج هارا باز میکنم و انگشتم را روی + آن فشار میدهم . "من یه لحظه خودم رو زودتر از مردم قضاوت کردم و نخواستم کنارت راه برم . ولی تو هم به من حق بده که دیشب وقتی اون مرکب ها رو ببینم بترسم هرچند که میدونم قضاوت زیادیه اما من تورو بد تصور کردم تنها چیزی که میتونم بگم اینکه متاسفم ." وقتی این را میفرستم قلبم دارد از سینه ام کنده می شود و من درگیر افکار خودم ام و وقتی به خودم می آیم روی تختم نشسته ام . توی تخت تکان میخورم و سرم را روی بالش میگذارم هرچند میدانم او به این زودی ها دلش آرام نمی شود . با صدای گوشی ام بیدار می شوم . مسیج باکسم را باز میکنم.اما خیلی جالب است چه کسی به جای من پیام میداده ؟؟ " متاسف نباش چون من همون موقع که ترسو توی سفیدی صورتت دیدم تا آخرش رفتم.انتظارم چیز دیگه ای بود " "به من حق بده من تاحالا آدمایی که به صورتشون حلقه آویزون میکنن زیاد ندیدم.و اینکه فرهنگ جامعمون جوریه که این تیپ آدما قضاوت میشن به راحتی.منم یکی از اونا " نفسم میبرد وقتی این را میبینم.اما این ها پایانش نیست . " :-) چی باعث شد روی صورتم حلقه ببینی ؟ترس ؟ چون من اون شب حلقه ننداخته بودم " خدای من . "آره فکر کنم ذهنم اون شب خیال پردازی میکرد به خاطر ترس " "اوکی مشکلی نیس فقط امشب میای دیگه ؟؟ چون اون میزا برای یه ساعت حدود *** تومن رزرو میشن . اگه نیای در واقع با دیشب *** تومن بهم ضرر زدی " سرم را توی بالشت فرو میکنم.نمیخواهم بدانم ادامه اش چه میشود " آره حتما.فقط کجا ؟" "طبقه پایین پاساژ کتاب ساعت شش . میز ۳۲" خدای من.من معذرت خواهی کردم ولی قرار نبود دوباره با او بیرون بروم .فکر کنم کار پگاه بوده باشد.از طرفی امشب باید بروم موسسه زبان .ساعت را نگاه میکنم پنج و نیم است . شماره موسسه را میگیرم _سلام مریم جان .متاسفم امروز نمیتونم بیام .آره دیگه امروز اگه میشه زحمتش رو خودتون بکشید .ممنون خدانگهدار . با عجله مانتوی کرمی که پگاه برایم خریده بود را به تن میکنم .شال کرمی ام را همراه با شلوارجینم که به آبی روشن میزند میپوشم .با عجله سوار ماشین می شوم .ساعت ۶ است خیلی زود برسم نیم ساعت باید بین ترافیک به سر ببرم .روی فرمون ضربه میزنم استرسم بیشتر میشود وقتی موج ترافیک راه نجاتی را باقی نمی گذارد .کنار خیابان پر است از ماشین هایی که در دهان هم فرو رفته اند .ماشین را در پارکینگ میگذارم کمی طول میکشد که جا پیدا کنم اما بالاخره به دستش می آورم با عجله وارد پاساژ میشوم و به طبقه پایین میروم .سالن آن جاست .مردی جلوی راهم را میگیرد . _خانوم شما صندلی رزرو کردین ؟؟ _بعله اما نه من .آقایی با فامیل *** نگاهی به من می اندازد و یه چیزی مثل تعجب در چشمانش جا پیدا میکند ... گفتارنویسنده:لوکیشن ها واقعی نیستند .
  8. تقاص یک قیاس | shimai

    دو هفته گذشته است هیچ چیز تغییر نکرده است .تشکل هنوز رو به راه است و من هم در به در برای انتشارات . آقای ****.بنجامین **** هم شماره ام را گرفته تا به قول خودش امشب برویم پاساژ کتاب و کتاب هایی که من میخواهم برای او بخرم و کتاب هایی که او خوانده است را به من هدیه کند . کلیمی است .اخلاقش که خوب است یا حداقل خوب رفتار می کند .چهارسال است آرام میروم و می آیم ولی همه این ها قبل از آنکه سر کلاس بحثمان بکشد اتفاق افتاد .هر چه باشد خودت را در معرض اتهام قرار دهی گناه بزرگی ست اما گاهی پای اعتقاد که وسط می آید آبرو هم برای این جامعه بی ارزش می شود . منتظرند قضاوتت کنند به هر صورتی .پایشان را داخل کفشت کنند به هر قیمتی . جامعه ای که متوسط سوادش سوم راهنمایی باشد همین می شود ! چشمشان میشود ۸۰ درصد اطلاعاتشان.فقط ببینند کنارت جنسیتی مانند خودت نیس آن وقت است که زلزله می شود .یک کلاغ چهل کلاغ می شود و یه گوش می شود دروازه هزاران گوش دیگر . سویچ ماشین را بر میدارم . حاصل سه سال کار مداوم تدریس زبان شده است این تیبا .همین تیبا دلم را به خودش گرم می کند . از کوچه پس کوچه ها و خیابان های شلوغ میگذرم .۵ شنبه شب است و ترافیک شبانگاهی امانم را بریده است وقتی میرسم نفسم را به سختی بیرون می دهم . به دور و برم نگاه می کنم او زودتر مرا پیدا می کند و دستش را در هوای اطرافش تکان می دهد .به سمتش میروم .تی شرت سفیدش تتو هایی که از کنار آرنجش تا مچ دستش کشیده شده است به نمایش می گذارد .پرسینگ ریزکنار گوشش تنم را میلرزاند .این چهره برایم آشنا نیست . _ مرسی که قبول کردی بیای اینقدر حواسم پرت لباس هایش است که یادم می رود به خاطر ضمیر هایش به او بپرم ! _نه من خودم هم میخواستم .به هر حال من همیشه آخر هفته ها اینجام . سعی میکنم خونسرد باشم . _چقدر خوب .بیا میخوام چند تا کتابو نشون بدم ! از پله برقی ها که می گذریم حرفش تکانم می دهد . _ نظرت چیه امشب چند تا ساختمون رو آتیش بزنیم و کله چند تا بچه گربه رو بکنیم ؟؟ _شما همیشه اینقدر شوخ طبعی ؟؟ لپم را از داخل گاز میگیرم تا نخندم .اما لبخند مضحک روی لبانم پنهان نمی شود ! _میخوای بر گردیم ؟؟رنگت عین گچ شده .به خدا اینجا کتاب میخرن آدم نمیکشن ! نفسش را با کلافگی بیرون می دهد .لبم را گاز میگیرم .خب نمی فهمد این مدل بیرون آمدنش آدم را می ترساند ؟؟ نمیدانم شاید من هرشب در خیابان مرد های پرسینگی ندیده ام .یک کتاب از قفسه بیرون می آورد . _استر.تا حالا خوندیش ؟؟ لبخند میزنم .کتاب برای چشمانم آشناست . _من فقط کتاب تحلیل دو تا کلیمی از اونو خوندم .توی اون کتاب یه چیزایی از متن اصلی بود . دستش را میان موهایش فرو میبرد .و یک پایش را پشت پای دیگرش می اندازد . _فکر کنم خوبه بخونیش به هر حال . مشغول پیدا کردن کتاب دیگری از توی قفسه می شود .صدایم او را بر میگرداند و حواسش را پرت میکند . _آقای **** میشه بریم یه نگاهی به قفسه رمان های فاخر ادبی بندازیم؟؟ انگشتم را به سمت قفسه میگیرم. _آره ولی اسمم بنجامینه کنار لبش بالا می رود و از جلویم رد میشود .امشب کله گربه ها را از حرس نکنم باید خدارا شکر کند .دارد بازی می کند نه؟؟ یا شاید میخواهد کمی مرا بترساند ؟؟ امشب نمی شناسمش .نه ظاهرش را و نه اخلاقش را . یکی از کتاب ها را بیرون می کشم _غرور و تعصب رو تا حالا خوندین؟؟ من عاشق الیزابتم اون خیلی محافظه کاره ! می توانم لبخند مضحکی را روی لبانش ببینم .ای کاش بشود آن را جدا کنم لعنتی! _داری شوخی می کنی نه ؟؟ لیزی مغرور به خودش اجازه میده به آقای دارسی توهین کنه .به هر حال اون محافظه کار نیس اون فقط یه جوری به آقای دارسی آویزونه ! نفسم به خاطر توهینی که میکند می پرد .او وقتی صدای نفسم را می شنود شانه هایش را بالا می اندازد . ".خدای من اون داره منو دست میندازه نه ؟؟" _ باشه باشه همون که تو میگی . این را می گویم و چشم هایم را در هوا میچرخانم . _ خانوم منتظری چقدر یهو ضمیر "شما" به "تو" تغیر کرد ؟؟ او امشب می خواهد مرا دیوانه کند! _اون یه اشتباه بود شما این کارو از موقعی که من اومدم دارین انجام می دید.اگه میخواین تمام شب رو اینجور ادامه بدین من میرم چون باید قبل نه و نیم خوابگاه باشم. این را می گویم و خودم را مشغول در آوردن یک کتاب می کنم .صدای نفس هایش که از میان دندان هایش می گذرد می شنوم . _باشه . زیر لب این را می گوید و خوشحالم که این بحث مزخرف این گونه به پایان می رسد . یک کتاب دیگر از قفسه بیرون می کشم . _ ”کشتن مرغ مقلد ”؟ عینکم را روی چشمانم جا به جا می کنم .کاملا صاف می ایستد و نوری که از میان تی شرتش می گذرد و لکه هایی که سیاه اند ؟؟!! نفسم به خاطر مرکب هایی که زیر لباسش خالی شده بود می پرد .هاله سبز چشمانش در میان نور برق می زند .کتاب را به او می دهم و سعی میکنم از دستش فرار کنم . _متاسفم من باید برم. از پله های ساده دوان دوان میدوم.صدایش را می شنوم . _سیمین .وایستا خودم را داخل ماشینم می اندازم .خدا را شکر که آن راپارکینگ نبرده ام .کنار خیابان پارک کردن هم برای خود نعمتیس .وقتی دنده را جابه جا میکنم ناگهان جلوی نور ماشین می ایستد اما وقتی مرکب ها اینقدر واضح می شوند چشمانم را می بندم و به خود می لرزم .در سمت خودم باز می شود . _سیمین اینو جا گذاشتی ! خیالم راحت می شود وقتی نمی گوید چرا نماندی .حوصله ندارم به او بپرم که چرا اسمم را گفت .فقط میخواهم بروم .کتاب استر را به سمتم میگیرد . _مرسی به هر حال . _شب خوبی بود . این را می گوید و محکم در را میزند .من حتی می توانم از کنار صورتش هم آن لبخند مضحک را ببینم .امشب افتزاح ترین شب عمرم است .وقتی یه نفر سعی می کند دستت بیندازد کار افتزاحی است البته من قضاوتش نمی کنم که تمام کار هایش مخصوص است چون هر انسان طوری تیپ می زند و رفتار میکند ولی او امشب می خواست من را به طرز افتزاحی مسخره کند من میدانم او امشب با لبخند می خوابد . همین طور که با خودم کلنجار می روم خودم را جلوی خوابگاه می بینم . تقریبا بعد یک ساعت رسیده ام هرچند که فاصله این میان بسیار کم است ولی ترافیک تهران آدم را دیوانه می کند . کتاب را بر میدارم و در را باز می کنم . _سلام امشب هر سه در اتاق هستند .چه عجیب ..هنوز ساعت هشت و نیم است . نگار با لب تابش کار می کند و پگاه با گوشی اش ور میرود ..شیرین هم کتاب دستش گرفته است .البته که رمان است . _خوش گذشت سیمین ؟؟ این را که می گوید نفسم میبرد ..به او نگاه میکنم . _منظورت چیه پگاه ؟؟ _میخوای بلند بگم ؟ این را می گوید و می خندد . حس بدبختی به سراغم آمده است _تو از کجا می دونی ؟ چشمانم را ریز می کنم _پدر شازده و همون با هم توی یه شرکت شریکن ...اون به شازده گفت امشب با تو قرار داره . منظورش را از شازده و "همون " را خوب می فهمم ..کتاب را روی تخت می گزارم . _ اون یه قرار نبود ..ما فقط رفتیم کتاب بخریم ،اگه یه قرار بود ما سر از یه جای دیگه در می آوردیم . یک لحظه قیافه ام را کنار آن تصور کردم ..خنده ام می گیرد و لپم را از داخل گاز میگیرم تا نخندم _به هر حال . دستش را در هوا تکان می دهد .روی تخت می نشینم .منتظر است دهنم را باز کنم ولی ترجیح می دهم چیزی نگویم ..پگاه هم خوب می داند که نباید چیزی به کسی بگوید چون شر می شود اما آتو دارد دیگر ..این اذیتم می کند .. تا آخر شب پگاه به طرز افتزاحی به من نگاه می کند. این واقعا آزار دهنده است..
  9. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    دیگه ایشون اگ دوست داره میتونه همینو به کار بگیره
  10. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    ♥ ♥ ♥
  11. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    خب نقد رمان فابر کاستل (من خیلی اهل نقد نیستم ولی ب خاطر تو باشه) 1-مقدمه خوشمان نیامد 2-خلاصه خیلیییی خوب بود خوشمان آمد 3-روند داستان خوب بود .. 4- اشتباه های تایپی رعایت بشهه 5- توصیفات مثل سبزی توی قورمه سبزی میمونه !!(منظورم اینه ک خیلی خوبه) 6-اسم هم با نمکه . دیگ هیچی در مخیالتم نمیگنجد با تچکر
  12. رمانتون رو اینجا تبلیغ کنید

    سلامن علیکم عاقا بنده یه رمان دارم مینویسم به نام "تقاص یک قیاس" خواستم بگم منم رمان دارم ..بخونین نصف اتفاقای توی داستان واقعیست محور داستان هم زندگی خودمه با زندگی خودمو اطرافیانو افتر و لالالند و تمام فنفیکشن های توی ذهنم ترکیب شده که شده این ! نخونین حلالتون نمیکنم
  13. کاش میشد بهش بگم اون دو ماهی ک نبودم قلبم به شدت درد میکرد طوریکه شب ها گریه میکردم شاید اگه اون بازم بود این اتفاقق ها نمی افتاد شاید الان دوباره موقع تایپ کردن این کلمات بی سر وته گریه نمیکردم شاید چون میدونم رفته و دیگه بر نمیگرده شاید چون اون دیگه بزرگ شده و باید از توی چشمای کوچولوی من بره کاش میشد منم به اندازه اون بزرگ باشم تا وقتی رهام کرد به راحتی رهاش کنم

  14. تقاص یک قیاس | shimai

    قدم هایم را تند تر می کنم صدای ضربان قلبم در گوش هایم می پیچد هرچند که نه صورتم از فرط عصبانیت داغ است و نه لبانم زمزمه بد بیراه به او .اما گه گاهی استرس چاشنی بحث های داغم می شود و ذهنم را آشفته پاسخ هایی می سازد که ای کاش بر لبانم جاری می ساختم . صدایش را از پشت سرم می شنوم ..به اندازه تخریب شده ام، تخریب کرده ام اما او انگار دنبال چیز دیگریست.بعد یک بحث پر حاشیه نیز هنوز هم پی گیر پاسخ هایش است . اما اسمم را که صدا می زند می ایستم .نقطه ضعفم را خوب فهمیده است .از همان اول معلوم بود که شنا گر ماهری است .بار دوم که اسمم را صدا می زند طاقتم لبریز می شود و قدم هایم جای گام های ثانیه های پیش را می گیرد . همانطور سر جایش ایستاده است و مرا نگاه می کند .انتظار دارد جلو بروم ،اما اگر او منتظر است پس خود بیاید . سرش را به طرفین تکان می دهد و پا پیش می گذارد .صدایش کمی بالاتر از حد معمول می رود : _خانوم شما از اون دسته آدم هایی هستین که میزنید در میرین آره ؟؟ _انتظار دارین با اون همه تحقیر شما نسبت به خودم به اعتقادم وایستم بگم بفرمایید سوالتون رو بپرسید؟؟!! _شما با سوال هاتون درباره اعتقادات من دین من بین بچه ها شبه ایجاد می کنین که چی بشه ؟؟وقتی همه اونا جواب داره و جواب هاش دسته منه.این کارو کاملا آگاهانه انجام دادید . _من از روشی استفاده کردم که خودتون شروع کردید .اصلا قبل اینکه شما مسلمون ها رو....خطاب کنید من چیزی گفتم ؟؟!لطفا قبل حرفاتون فکر کنین که منم سعی نکنم دین شمارو زیر سوال ببرم .دفه آخرتون هم باشه منو به اسم کوچیک صدا میکنید فکر کنم اینقدر نسبت به این موضوع آگاه باشید که هر آدمی یه حق شخصی نسبت به داشته هاش داره . این را که می گویم اتمام حجتم را می کنم .منتظر پاسخ نمی مانم.. دنبال جواب هستم اما نه بازی کردن با کلمات . خط راهم را روی زمین می کشم که بروم اما چیزی که می گوید نفس هایم را تند تر می کند . :_ به شما توی دینتون نگفتن بدی رو با بدی جواب ندین؟؟ کمی جلوتر میروم و فقط یک وجب فاصله بینمان است .به یقین اگر جنسیتم چیز دیگری بود یقه اش زیر دستانم کشیده می شد . _خوبه خودتون می گین بد کردین .بدی منو چرا پای دینم می بندین ؟؟ به شما هم توی دینتون نگفتن به مردم بد نکنید .اهانت نکنین ؟؟ دستش را بین موهایش می برد ..کلافه شده است .کلافه ام کرده است .صدایش ملایم تر میشود : _ بدی منو هم پای دینم نزارین خانوم منتظری .بحث بین منو شماست اما مثل اینکه آسیبش داره به تحریف دین هامون تبدیل میشه .فکر میکنم نه بدی رو باید انجام داد و نه جوابش رو با بدی داد . این را که می گوید در چشمانم نگاه می کند .مرد است دیگر .غرور دارد .نمیخواهد بگوید اشتباه کرده ام .اولش را به زبان می گوید معذرتش را باید در چشمانش بیابی .حس میکنم او درس دین و دین داری را بهتر از من آموخته است . _اینو توی دینمون گفتن که زودتر معذرت بخواین ،اما مثل اینکه شما درس معذرتتون رو زودتر از من پاس کردین .اما بعدش رو بهمون گفتن که زود ببخشیم ،توی معذرت خواستن رد شدم اما واحد بخششو زودتر از شما پاس کنم . این را که می گویم سلول های بدنم توپ استرس را به یکدیگر پاس می دهند .سرم پایین است .اما صدایش را که می شنوم لبخند روی لبانش را هم حس میکنم .دخترم دیگر.دقت وحواسم ظریفانه ترین خلقت بشریت است! _خوشحال شدم خانوم نظری که این بحث تموم شد .اما یه روز هم باید جواب سوالای منو بدید .با اجازتون من باید برم دیگه . سرم را به نشانه تشکر تکان می دهم .نفسم را از روی کلافگی بیرون می دهم .پله ها را یکی یکی میگذرانم تا خودم را به جلسه برسانم .در را که باز میکنم هوای سرد به صورتم میخورد .پشت میز نشسته اند و به من نگاه می کنند لبخند میزنم و سلام می کنم . _بفرمایید خانوم منتظری .مثل همیشه سر موقع _ تیکه میندازین آقای سعادتی؟؟ صندلی را عقب می کشم و می نشینم . _مدیر هماهنگی و برنامه هامون از همه نا هماهنگ تره . این را می گوید و برگه ها را به سمتم هل می دهد .یکی یکی ورق می زنم و لبخند ژکوندی روی لبانم جا خوش می کند ! _نکنه واقعا میخواین برم اینو هماهنگ کنم ؟؟ برگه ها را بالا می گیرم و در هوا تکان می دهم .دوازده نفری که دور میز نشسته اند تعجب در چشمهایشان می نشیند و چشم هایشان گرد می شود . _سیمین جان مشکلش چیه ؟؟ _زهره جان این آقایی که میخواین واسه اجرای برنامه بیاد میشناسین یا فقط به خاطر اینکه توی تلوزیون هستن روی ایشون حساب کردین؟؟ _منظورت چیه سیمین ؟ این حاج آقا به اندازه سرشناسه برنامه داشته مجری تلوزیونی هم که هس مشکلش چیه ؟؟تازه حاج آقا با کلی اکراه قبول کردن سرم را به طرفین تکان می دهم _در نگاه اول این حاج آقا خیلی خوبه اما ایشون می تونن این برنامه رو هدایت کنن ؟؟ اصلا با دانشجو ها آشنا هستن ؟ این یه کرسی آزاد اندیشیه .قراره چندین نفر دانشجو اون جا بشینن ، اگه مشکلی پیش بیاد کی میخواد جمعش کنه ؟ من مخالفم . آقای سعادتی سرش را پایین می اندازد .بعد از کمی تامل سکوت را می شکند . :_رای میگیریم.مخالفای خانوم نظری ؟؟ جز یک نفر همه دستشان را بالا می آورند .خودم را به صندلی ام تکیه می دهم و برگه ها را به وسط میز هل می دهم . _باشه ولی باز هم نظرم روی این آقا منفیه.ایشون تجربه اش در زمینه کار با دانشجو هیچه.یا اینکه خیلی کمه. آقای سعادتی به من می پرد : _خانوم منتظری فکر می کنم این همه دقت و حساسیت شما کار رو دشوار میکنه .خواهش می کنم حساسیت های بی جا تون رو کنار بزارین و... نا خودآگاه می ایستم و اعتراض می شود سر تا پای وجودم . _ اما . دستش را بالا می آورد و صدایم را می برد . _حرفم تموم نشده .خانوم محسنی به شما توی این کار کمک می کنن .واسه دو ماه دیگه امیدوارم برنامه ریزی هاتون رو انجام بدین و هماهنگ کنین .اطلاعیه و غیره هم با خودتونه .درسته خانوم منتظری ؟؟ این را می گوید تا زبانم را مطیع خویش سازد و قدرت تکلم را از من بگیرد .گاهی اوقات بیعت کردن آتش فتنه را خاموش می کند! _بله حق با شماست این را که می گویم کمی از گره ابروانش می گشایم. لبخند که از روی لبش می رود جدیت تمامیت اخلاقش می شود .جواب حرفایش نه باید خنده باشد و نه مقلطه .فقط باید صحیح ترین پاسخ جوابت باشد.می ایستد و برگه هارا مرتب میکند. _جلسه تمومه .یا علی همه بر میخیزند .برنامه را بر میدارم و صدایش میزنم .صورتش را بر میگرداند و لبخند می زند . _همین اول کاری داری در میری ها !! با صدای بلند می خندد . _سیمین آخه کجای من به این کرسی آزاد اندیشی میخوره ؟؟ ینی منظورم اینه من توی این تشکلم ولی برای بخش علمی نه برای یه چیزایی مثل این .من حتی تا حالا دربارش فکر هم نکردم میدونی ؟؟ از نوک پایش تا فرق سرش نگاهش می کنم .هیچ به من و زهره شباهت نداشت .اما کار که به اجبار نمی شود ! _روژان .عزیزم هر کاری که فکر میکنی درسته انجام بده .مگه همیشه ظاهر آدما باید قضاوت بشه ؟؟ خیلی ها چیزی در ظاهر نشون میدن که نیستن .یه عقیده داخل مغزشون دارن ولی یه جور دیگه رفتار میکنن .جای جاش هم برسه از همون عقیده ای که توی ذهنشونه دفاع میکنن .تمام وجود آدما که ظاهرشون نیست .اگه فکر میکنی چیز درستیه بگو .اگر هم فکر میکنی نه، خب مشکلی نیس ..اگه دوست داری با هم هماهنگی کار هارو انجام میدیم بعد میتونی اسمتو زیر مخالف ها بنویسی . لبخند روی لبانش جای میگیرد ،حرفی نمیزند اما فکر آدم را هم نمی شود خواند . _باشه حتما کمکت میکنم ولی از الان برای دو ماه دیگه زود نیس ؟؟ _نه عزیزم از الان که شروع نمی کنیم فقط وظایفمون معلوم شده . سرش را تکان میدهد .نمیفهمم در ذهنش چه میگذرد اما گاهی انسان نیاز دارد تا فکر کند و بعد به چیزی که میخواهد برسد .پایم که به فضای باز می رسد ،نسیم خنک بهاری در میان دستانم می وزد و وجود سراسر داغم را سرد می کند . زودتر خودم را به خوابگاه می رسانم .روی تختم می نشینم و لباس هایم را در می آورم .کمی دراز می کشم تا خستگی امروز را از تنم بیرون کنم .صدای در می آید .کیفش را روی تخت پرت می کند و زیر لب سلام می دهد . به من زل می زند و چپ چپ نگاهم می کند _چرا این جوری نگام میکنی ؟؟ لبخند زیرکانه ای کنار لبش می نشیند . _مشکلی نیس فقط اون بنجامین نبود باهات حرف می زد ؟؟ _خلاف شرع کردم ؟ سیم های اعصابم بهم گره می خورند همین که سعادتی آن طور خط و نشان می کشد کافی ست .همین کم مانده بشوم عروسک خیمه شب بازی اینان و برایم نمایشنامه بنویسند و داستان سر هم کنند . _باشه چرا میخوری ؟ چون دیدم وسط سالن چند بار گفت سیمین یه ذره تعجب کردم همین . _میشه بزاری برای بعد ؟؟ خواهش میکنم به شیرین و پگاه هم هیچی نگو . سرش را تکان می دهد و مانتو یش را در می آورد .اصلا حوصله حرف و داستان را ندارم .چهار سال آمده ام و رفته ام بدون حاشیه .فقط سه سال دیگر مانده است تا از این تاتر مزخرف خلاص شوم .چشمانم را روی هم میگذارم تا روز سخت امروز بی مهابا بگذرد . *** گوشی ام که زنگ میخورد پلک هایم را به زور از هم جدا میکنم .به ساعت نگاهی می اندازم 6:18 گوشی ام را بر میدارم و دکمه اتصال را فشار می دهم _سلام مامان ،آره خوبم ،نمیدونم دنبالش هستم ببینم چی میشه .باشه شماره او را پیدا میکنم .انگشتانم را یکی یکی روی صفحه اش جا به جا میکنم . _سلام آقای آشوری خوبین؟ سیمین منتظری هستم .بله .میشه قرداد ببندم ؟؟.....آها نه مشکلی نیس .خدانگهدار نفسم را با سختی بیرون میدهم .کار که بزور نمی شود .دلم میخواست قرداد ببندم تا بشوم نویسنده موسسه خودشان .سابقه ام بد نیست به هر حال .شش ماه کلاس را گذرانده ام و چند بار در مسابقات رتبه آورده ام .اما میگویند داریم نمیشود .من نمیدانم چرا گوی میدان فقط در دست قبلی ها میچرخد؟؟ نوت هایم را مرتب میکنم و ساعتی را درس میخوانم اما ذهنم همیشه در گردش عقربه های ساعت میگذرد که اگر نشود به خواسته دلم برسم چه میشود ؟؟ رشته پزشکی ۷ سال آدم را پیرتر میکند بدون تخصص میشوی یک دکتر ساده .کلی سال دیگر باید بگذرانی تا به درد مردم برسی.اما در کنار این ها نوشتن ،زندگی انسان را به کامش شیرین می کند . به طرز افتزاحی نمیتوانم تمرکز کنم ،جایی هم نمیخواهم بروم .معمولا جایی که پگاه میرود به مزاجم خوش نمی آید .زهره هم که نمی آید کلا ،پایه هستم برای هر جایی که پای پلیس و گشت و دست اندرکارانش در میان نباشد! اما آدمی که میخواهم سخت پیدا می شود.هرچند که امروزه گشت همه جا مهمان شده است سقف خانه ها را می گردد .لباس های مردم را بادقت می نگرد .زنی را هم که سوار دوچرخه ببیند از گمرک چشمانش عبور نمیدهد !! لبتابم را روی میز می گذارم .معطل می کنم خودم را با فیلمی که پخش می شود "NOW YOU SEE ME 2 صدای کوبیده شدن در با دیوار بلند می شود .می ایستم .پگاه با سر و وضعی آشفته و کلی خرید دستش می آید داخل .گوشی اش را بین گونه و شانه اش گرفته و بلندتر از صدای معمولی اش حرف می زند . _نه به من ربطی نداره .برو همون جایی که بودی .آره .سر کار میزاری؟یک ساعت منتظرت بودم لعنتی که آخرم نیومدی .اینارو واس خودت نگه دار .عوضی. این را می گوید و گوشی اش را روی تخت بالای سر من پرت می کند . _خوبی سیمین ؟؟ _آره فقط ترسیدم اینجوری اومدی داخل _آها ببخشید تو رو خدا .وسایل دستم بود با اون هم که حرف می زدم ،اعصابم کلا داغون بود . روی تخت نگار رو به رویم می نشیند . _تو چته سیمین ؟چرا اینقد پکری ؟ آه می کشم و پایم را روی پای دیگرم می اندازم. _اون موسسه واسه نوشتن قبول نکرد گفت می تونی بنویسی و بفرستی تا چاپ کنیم ولی اینکه قرداد ببندیم نه موشکافانه نگاهم می کند _خب چرا حالا قرداد ؟؟ تو اینجوری فعالیتت رو شروع کن بقیش هم درست می شه . _نه خب .اون موقع اگه رمان بنویسم کل پولی که توی موسسه زبان کار کردم رو باید بدم واسه چاپ کتاب .از همه بدتر اگه کتابم پر فروش نباشه غیر از اینکه سودی نداره خود پول هم بهم بر نمی گرده . _چه بد .حالا دکتر میشی اون موقع دیگه این پولا واست چیزی نیس ! می خندم .تا آن روز که ریشه جوانگی ام خشکانده می شود و امیدم زیر خاک های بد اقبالی محبوس ! صحبت را بر میگردانم و بلند میخندم. _حالا این شازده چیکار کرده اعصابت این قدر بهم ریخته ؟ دستش را به سرش می زند . _نمیدونی منو دم پاساژ کاشت و نیومد .حالا میبینمش واسه منت کشی . _مردا اصولا از خرید خاطره خوبی ندارن .طفلکا کلا یه شلوار میتونن بخرن و فوقش یه پیرهن .تازه آتیشش اون جایه که کلی پول خرج می کنن ولی فقط ده درصدش خرج خودشون میشه . این را که میگویم گره ابروانش را باز میکند و لبخند می زند . _آخه میدونی تقصیر خودمم هست گفت امشب نمیتونه بیاد جلسه داره ولی من پامو کردم توی یه کفش و گفتم یا من یا جلسه!! آخه میدونی توی شرکت پدرش هست و پدرش موقعی که سرکاره تفاوت کارمند و بچش رو نمیدونه .اونم گفت باشه سعیمو میکنم .ولی خب نیومد . آه می کشد .سرم را تکان میدهم.چه بگویم ؟؟دلداری اش بدهم در چیزی که هیچ سر رشته ای از آن ندارم ؟؟ _بیا واسه تو هم یه چیزی خریدم این را که میشنوم برق از سرم میپرد و ناراحتی ام را فراموش می کنم .با دستش اشاره می کند که روی زمین بنشینیم. لباس هارا یکی یکی در می آورد . _اینو واسه تو گرفتم . رو به رویم می گیرد .یک مانتوی بهاری .قصد خریدن یک مانتو را داشتم اما فکر این را نمیکردم! _وای ممنون پگاه . _تنت کن میخوام ببینم جلوی آینه می ایستم ،خوب سلیقه ام را می داند و قد و قواره ام را . _چه خوبه توی تنت .ولی چه فایده زیر چادرت اصن دیده نمیشه . این را که میگوید هرچه اشتیاق داشتم فروکش می کند و قیافه ام درهم فرو میرود .خب راست می گوید چه فایده دارد سلیقه ام هر چه باشد در آخر همه شان سیاه می شوند .اما اعتقادت که محکم باشد به یک چیزی ،حتی اگر نخواهی اش هم تا پای جان دفاع می کنی .اعتقادی که بدانی درست است خواستن و نخواستنش فرقی نمیکند چون وقتی انجامش بدهی می شود عادت .عادتی که ناخواسته زندگی ات را بهتر می کند. _باشه چرا اخمات رفت توی هم ؟؟ معذرت دستش را جلوی صورتم تکان می دهد و لبخند می زنم شیرین و نگار هم قبل از نه و نیم شب می آیند و تا آخر شب لباس هارا یکی یکی به من و بچه ها نشان می دهد و از شازده می گوید ..... گفتار نویسنده:تا اینجا با کلیت موضوع آشنا شدیم و از پارت بعدی موضوعاتی از جمله قضاوت نابه جامطرح میشن شما توی پارت های بعدی میبینین که بعضی چیز هایی که نوشتم از جمله بعضی مکان های فرهنگی توی جامعه ما وجود نداره اگه داره من در اطلاع نیستم ! و هدفم از قرار دادن اون ها توی زندگی واقعی ترویج اون هاست ! خیلی از اتفاقات این داستان واقعی هستن از جمله کرسی آزاد اندیشی که در ادامه دو ماه دیگه برگزار میشه همه ی مارو به تفکر وا میداره ...
  15. تقاص یک قیاس | shimai

    نام کتاب:تقاص یک قیاس نویسنده:shimai کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:اجتماعی، انتقادی، عاشقانه خلاصه کتاب:داستان روایتگر ماجرای دختری ست که به خاطر افکارش مورد قضاوت قرار گرفته است و سال ها بعد نزدیک به اتمام تحصیل خود با پسری آشنا می شود که کلیمی است .دختر نیز که سال هاست پشت نقاب خود برای درامان ماندن از قضاوت پنهان شده است با دیدن او بالاخره نقاب تیرگی از افکارش را می گشاید اما همیشه مخالف جریان آب یا مخالف جریان جامعه بودن آن قدر ها هم ساده نیست ! قیاس و قضاوت های مردم اطرافش او را مصمم تر می کند تا خود را رها کند هرچند که از درون می شکند اما سرنوشت گاهی مطابق میل آدم پیش نمیرود ! همه ی ما مزه تلخ اتفاق هایی را که نمی خواهیم تجربه کنیم زیر زبانمان حس کرده ایم ! گفتار نویسنده : *این رمان مثل همه رمانا روند طبیعی خودشو داره اما چرا باید رمان های بی هدف بخونیم ؟؟ داستانی که در پس خندوندن یا گریه کردن شما نتونه چیزی رو به شما یاد بده ضعیف ترین داستانه سه شخصیت متفاوت توی پسر داستان ما میکس شده 1_کسانی که دین متفاوتی دارند 2_کسانی که ظاهر متفاوتی دارند 3_کسانی که افکار متفاوتی دارند که باید به هر سه این انسان ها احترام گذاشت و من این کارو واسه یک نفر توی داستان انجام دادم . این رمان بالقوه برای اقلیت های مذهبی و تاثیر اون ها توی جامعه ما نوشته شده و این رمان رو تقدیم می کنم به تمام کلیمیان سرزمینم که نادرست قضاوت شدند ...و به زنان و مردان با ایمانی که شخصیت اون ها نا آگاهانه زیر سوال برده شد و آخرین کلام "خداوندا به مومنان ما روشنی و به روشنفکران ما ایمان ببخش -دکتر علی شریعتی " مقدمه: قضاوت نا به جای مردم قیاس هایی که مایوست می کنند در ”برخی” فرهنگ هایی که بویی از انسانیت نبرده است . حریم های اشتباه را تا نشکنیم شکسته نمی شود من میخواهم تمام معادلات هنجار شکنانه مردم قاضی ام را به هم بریزم ! درس قضاوت نخوانده ،حکم می کنند و برایت چوبه دار تجویز می کنند . جهان سوم که می گویند همین جاست . جایی که از فقر فرهنگی "بعضی"مردمانش همچون گرگانی گرسنه یکدیگر را می درند . .زبانشان خوب چم و خم کار دستش آمده . نیش می زنند و می خندند اینان نه از دین بویی برده اند نه از انسانیت تا همرنگ "بعضی شان " نشوی انسان نمی شوی . لقب انسانیت را به آنانی می دهند که از علم فقط تقلید را آموخته اند . و از دین فقط نماز و روزه را . اما من میخواهم "آزاد " باشم تعریف من از جامعه آزاد جایی ست که اگر نخواهم همرنگ جماعت شوم در "امنیت" باشم !!

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×