رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

cherry

تیم ترجمه
  • تعداد ارسال ها

    225
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,568 بار تشکر شده

درباره cherry

  • درجه
    تیم ترجمه

مشخصات کاربر

  • علایق
    خدا
    کتاب
    مغز و اعصاب
    ریاضی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,343 بازدید کننده نمایه
  1. شروع رمان من

    زخم ها نباید پنهان شوند... نباید آنها را نادیده گرفت؛ چراکه یک روز آن زخم ها عفونت می کند، گسترش پیدا می کند و در آخر... جانت را می گیرد! زخم های روح هم از این دسته است. زخمی که بر روحت زده اند را پنهان نکن، خشمت را خاموش نکن، به یادآور کسانی که خوشی هایت را دزدیدند، نابودت کردند، تو را له کردند و رفتند. باید فریاد کشید و خشم را نشان داد. نباید گذاشت این زخم ها جانت را بگیرند.
  2. ازچه جورآدمایی بدت میاد؟

    از آدمای دهن لق، لوس، از اونایی که فقط بقیه رو مسخره می کنن، از آدمای دورو، از آدمای زبون نفهم، از آدمای خودبین و... کلا از خیلی از آدما بدم میاد.
  3. قتل در خانه ی شکلاتی | cherry

    نهم ژانویه 2017_ ساعت به وقت لندن 18:34 _دکتر آلن! دکتر آلن! یک مورد اورژانسی داریم! جاشوا (ریچارد آلن) رو به پرستار فربه کرد و گفت: _مارگارت اسنیکرز! گوشم کر شد! یک دکتر دیگر را پیدا کن، من اکنون در مطبم وقت ملاقات با بیمار دارم. پرستار اسنیکرز با حیرت گفت: _اما... قربان... وضع او بسیار وخیم است. معده اش در تصادف سوراخ شده و اسید معده دارد تمام اندام های داخلی اش را نابود می کند. درضمن، اسپاسم م... ریچارد آلن با بدخلقی گفت: _گفتم الان نمی توانم او را جراحی کنم. با دکتر مک کینز تماس بگیر و از او بخواه این جراحی را انجام دهد. او هم پزشک داخلی است. پرستار با ناراحتی گفت: _اما او اکنون در مرخصی است! دکتر، بیمار باید فورا جراحی شود! یادتان رفته سوگند بقراط خورده اید؟ ریچارد آلن خواست از این کار سر باز بزند که متوجه شد این کار امکان پذیر نیست. از پرستار خواست اتاق عمل را آماده کند و فورا تلفن همراهش را از جیبش بیرون درآورد. در اینترنت دنبال عمل جراحی معده گشت و چند ویدیو را سرسری نگاه کرد. در زیر آنها توضیحات و دستورالعمل هایی هم نوشته شده بود که او با سرعت چند تا از کلمات را به خاطر سپرد. می دانست اگر رفتن او کمی دیگر به اتاق عمل طول بکشد، بیمار صد در صد خواهد مرد. بنابراین به سمت آسانسور دوید تا خود را گم و گور کند که صدای پرستار را شنید. _قربان! اتاق عمل درحال آماده سازی است! نمی آیید؟ ریچارد آرام غرید: _لعنت به این شانس! هریت (کاترین تامسون) نگاهی در آینه به خود انداخت. مقدار زیادی پارچه به بدن خود پیچیده بود تا چاق به نظر برسد و روی صورتش با رنگ طلایی، آبی و سفید _رنگ نشان منچستر سیتی_ پوشانده شده بود. کلاه گیس فرفری و بزرگ را با دقت روی سرش گذاشت. بازتاب او، شبیه مرد چاق و انگلیسی الاصلی بود که آلیس (آنا ساتکلیف) در استادیوم، پشت خود دید. هریت وقتی از بابت همه چیز مطمئن شد، خانه را ترک کرد. آنا و تام ساتکلیف (آلیس و سرگئی) به همراه چهار کودک وارد استادیوم شدند و مکانی را برای خود انتخاب نمودند. بازی شروع شد و هیجان در استادیوم شدت گرفت. آلیس به پشت خود نگریست و هریت را که کاملا به شکل مردان درآمده بود، دید. هریت با آرامش و طمأنینه مشغول تماشای بازی بود و هیچ هیجانی نداشت. تنها در حال مرور کردن نقشه ی قتل بود. وقتی بازی تمام شد، آنها از استادیوم بیرون آمدند. تام ساتکلیف (سرگئی) گفت: _خوب دیگر، همگی سوار ماشین شوید. لوئیس گفت: _شما بروید. مادرمان قرار است دنبالمان بیاید. آنا و تام به هم نگریستند. تام به دروغ گفت: _اما مادرتان چیزی در این باره به ما نگفته! اشکالی ندارد، من می توانم شما را برسانم.لوسی پاسخ داد: _ممنون آقای ساتکلیف، اما ما منتظر مادرمان می مانیم. تام دیگر حرفی نزد و چهار ساتکلیف با خداحافظی از آنان دور شدند؛ از طرف دیگر، مادر آنها با چهره ای کاملا عوض شده به آنها نزدیک شد. هریت دو کودک را صدا زد: _لوسی، لوئیس! بیایید برویم. هر دو با حیرت به مردی که صدای زنانه داشت نگریستند. لوسی با تعجب و ظن پرسید: _مادر؟ تویی؟ آخر... چرا اینگونه... هریت حرف او را قطع کرد و گفت: _این قرار بود یک سورپرایز باشد. بیایید برویم. یک سورپرایز فوق العاده تر برایتان دارم. آنها با خوشحالی و کمی تعجب دنبال مادرشان رفتند. هریت در راه دستکش هایش را پوشید. در خانه ای را با کلید گشود و سپس از آن دو کودک خواست تا وارد شوند. دو تامسون کوچک با دیدن شیرینی ها، کیک ها و شکلات ها برق از سرشان پرید. لوئیس با هیجان فریاد زد: _این ها همه مال ماست؟ هریت (کاترین تامسون با لبخند سرش را تکان داد و گفت: _همه اش مال شماست. می توانید تا حد مرگ بخورید! دو کودک با خوشحالی هرکدام به یک سمت حمله ور شدند؛ غافل از سرنوشت تلخی که در انتظارشان است.
  4. قتل در خانه ی شکلاتی | cherry

    دیلان راش (گری تامسون) با دقت پاسپورت را زیر دستگاهش گذاشت. عکس قبلی کم کم محو شد و عکس جدیدی دقیقا در جای عکس قبلی پدیدار شد. با بدخلقی گفت: _نمی توانم تاریخ فوت را محو کنم. هر کاری می کنید، سعی کنید تا این پاسپورت ها به دست آن زن لعنتی نیفتد. آلیس (آنا ساتکلیف) رو به آنها کرد و گفت: _چهارتا بچه آماده شده اند؟ با پرورشگاه تماس گرفتید؟ هریت (کاترین تامسون) پاسخ داد: _همه چیز آماده شده آلیس. نیازی نیست نگران باشی. آلیس از آنها پرسید: _بگویید ببینم، چه کسی قرار است ترتیب آنها را بدهد؟ دیلان دست از کار کشید. سرگئی (تام ساتکلیف) گیج شد. جاشوا (ریچارد آلن) به جعبه نگریست. باز هم هریت پاسخ داد: _لوسی و لوئیس تامسون را من خواهم کشت. جولیان ساتکلیف به عهده ی سرگئی است. جینا هم دست آخر توسط سرگئی و آلیس کشته می شود. سپس از داخل جعبه ی بزرگ و سیاه رنگ چندین ورقه کاغذ بیرون آورد و گفت: _خوب اینها را مطالعه کنید. دستور کار است. یادتان باشد هیچکدام از این موارد را فراموش نکنید. بسیار خوب؟ همگی آنها با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کردند. جاشوا برگه ها را برداشت و بقیه هم دور او جمع شدند. هریت با چند نفر تماس گرفت و از خرید خانه ها اطمینان حاصل کرد. همه چیز برای صحنه ی قتل کاملا مهیا بود. هفتم ژانویه ی 2017_ ساعت به وقت لندن 16:43 لوسی با خنده از پدر خوانده اش، گری تامسون قلابی (دیلان راش) پرسید: _پدر! می شود همراه جینا و جولیان به تماشای بازی فوتبال برویم؟ گری تامسون چهره ی خود را ناراضی نشان داد.کاترین تامسون به او نگاه می کرد. آنها تمام این حرکات را قبلا بارها تمرین کرده بودند؛ مانند بازیگرانی حرفه ای که برای یک فیلم آماده می شدند. _فکر نکنم امکان داشته باشد. لوئیس با ناراحتی غر زد: _اما آقا و خانم ساتکلیف هم می آیند! گریسون گفت: _همین که گفتم! نمی شود! اینقدر اصرار نکنید. کاترین رفت تا نقش خود را بیافریند. _آنا و تام هم می روند. نکند به آنها اعتماد نداری؟ گری نفس عمیقی کشید و با حالتی که گویا تسلیم شده است گفت: _باشد. راجع به آن فکر می کنم... گفتم راجع به آن فکر می کنم لوسی و این به معنای این نیست که موافقم! البته، او تنها این را به زبان می گفت و در دل بسیار هم راضی بود. آلیس (آنا ساتکلیف) و جاشوا (ریچارد آلن) کنار پل ایستاده بودند. آنا ساتکلیف قلابی آرام گفت: _هریت (کاترین تامسون) گفت که همین نزدیکی ها هستند. ریچارد آلن با چشم دنبال آنها گشت و پرسید: _حالا حتما باید این کار را انجام بدهیم؟ آلیس (آنا ساتکلیف) با خشم گفت: _فکر می کنی من خوشم می آید؟ من هم به اندازه ی تو عصبانی ام. جاشوا سعی کرد حرف خود را اصلاح کند: _من عصبانی نیستم فقط اگر... با دیدن آنها حرفش را نیمه کاره گذاشت. دیلان (گری تامسون) و هریت (کاترین تامسون) به همراهی بچه ها به سمتشان می آمدند. جاشوا به آنها علامت داد. دیلان دید و ایستاد. دو_سه آشغال به لوسی داد تا داخل سطل آشغال بیندازد و جاشوا و آلیس را ببیند. لوسی ابتدا کمی غر زد، اما کمی بعد پذیرفت. جاشوا گفت: _دارد می آید. آماده ای؟ آلیس با تکان دادن سر تأیید کرد و دستانش را به دور گردن جاش حلقه کرد. لوسی به آنها نزدیک شد و آن صحنه را دید. در یک لحظه آنها را شناخت. ابتدا خواست از آنجا دور شود، اما سپس به خاطر آورد که باید کاری که پدرش به او گفته را انجام دهد. او پاکت چیپس و پاپ کورن را داخل سطل آشغال بزرگ انداخت و کمی آنجا ماند. با دقت به آن دو نگاه کردند و وقتی مطمئن شد خودشان هستند، از آنجا دور شد. با دور شدن او، جاش و آلیس از هم جدا شدند. آلیس که نفس کم آورده بود، گفت: _چرا آنقدر لفتش داد؟ فکر کردم تا ما را ببیند پا به فرار بگذارد. جاشوا نفس عمیقی کشید و گفت: _شاید درک این صحنه برایش خیلی سخت بوده. ببینم، توت فرنگی به لبهایت میزنی؟ آلیس ابروهایش را بالا انداخت و گفت: _برق لب. درضمن، از بابت هریت نگران نباش. فکر نکنم بابت این صحنه از تو ناراحت شده باشد. جاشوا که درحال رفتن بود، ناگهان ایستاد و از او پرسید: _تو راجع به من و هریت چیزی شنیده ای؟ آلیس خندید و گفت: _جاشوا! خیلی ساده ای! شاید به همین دلیل بود که هریت از تو سیر شد و رفت سراغ دیلان. موضوع این است که تو زن ها را نمی شناسی! این یکی از ویژگی های بارز ما زنهاست که خیلی چیزها را خیلی زود می فهمیم اما خود را به نفهمی می زنیم. نگران نباش، بجز من دیگر کسی نمی داند. جاشوا سرش را تکان داد و به تامسون ها که درحال رفتن بودند نگاه کرد. لوسی را دید که با چشمان موشکافش، به او خیره شده بود و عقب عقب می رفت. کمی بعد، دختر کوچک برگشت و پا تند کرد تا به خانواده اش برسد.
  5. images?q=tbn:ANd9GcRDjJjJpOEuqUYiPd0D0IcqZZQJVBMQLq8b3VKe7ab1pIFBLn8N

    images?q=tbn:ANd9GcRazVIeRMgzJo_FxKXVg8OVQsKu40MVi6HSmWZV4q57enmYcpXdjg

    روحش شاد.

  6. موش‌های آدم‌خوار در انتظار زلزله‌زدگان تهرانی

    چقدر افتضاح! فقط یه زلزله کافیه که نصف مردم این شهر از بین برن. اوضاع ترسناکتر هم میشه وقتی بدونیم خودمون هم جزو مردم این شهریم!
  7. پرωـش نامه ے رماטּ هــاے نودهــشتیــا

    میخوام از اولین رمانی بگم که وقتی وارد سایت شدم خوندم. از نظر من یکی از بهترین رمان های سایته. 1 - چه رمانی رو داخل سایت خوندید؟ نام نویسندش رو تگ کنید تا متوجه بشه. میدونم خیلیا اسم این رمان رو میدونن. زره پوش. از دوست عزیزم @sarvenazz 2 - چرا این رمان رو شروع کردید؟ خلاصش جذبتون کرد؟ جلدش؟ تعاریف دیگران و یا اسمش؟ صادقانه اعتراف میکنم: اول که اسم رمان رو دیدم، فکر کردم این هم یه رمان آبدوغ خیاری دیگه مثل خیلی از رمان هاییه که الان توی سایت نوشته میشه. با یه موضوع کلیشه ای و تکراری. اما همین که کلیک کردم و وارد شدم، خلاصه اش به شدت من رو جذب خودش کرد. 3 - بعد از شروع این رمان، انتظارات رو برآورده کرد؟ تا چه حد؟ آیا با علاقه مایل به خوندن ادامش هستید؟ از همون شروع داستان تمام انتظارات برآورده شده بود. یک شروع و سیر تکامل طوفانی. البته بعضی جاها به نظرم اومد نویسنده داره از موضوع اصلی دور میشه، اما همون موقع بود که به شدت غافلگیر شدم. البته که مایلم تا آخرش بخونم. تازه امیدوارم جلدهای بعدیش هم نوشته بشه. 4 - به نظرتون مهم ترین نقطه قوت این رمان که شاید لایقش کنه و بیشتر از همه به چشم بیاد، چیه؟ دو تا نقطه ی قوت مهم رو از بین کلی نقطه ی قوت داستانش میگم: اولیش که سبکشه. واسم خیلی جالب بود که یه نفر با سبک آر.ال.استاین و حتی بهتر از اون بنویسه. دومین نقطه ی قوت سیر تکاملی داستان و معماهاییه که در طول داستان پیش میاد. راستی مقدمه اش هم خیلی جالبه. 5 - مهم ترین نقطه ضعف یا شاید چیزی که دوست داشتید بیشتر روش کار بشه؟ به نظرم اگه نویسنده لطف میکرد و فواصل زمانی بین گذاشتن دو پست رو کمتر می کرد، داستان خیلی خیلی جذابتر می شد. چون سرعت باعث تأثیر بر روی محتوای داستان میشه، به این دلیل که اگه بعد از یه زمان طولانی نویسنده رمانش رو آپدیت کنه، خواننده بخشی از پست های قبلی و شاید حتی برخی موضوعات اصلی رو فراموش کنن. 6 - کدوم ژانر رمان، براتون جذاب تره و دلیل اصلی علاقتونه؟ در واقع، من از ژانر های تخیلی، ترسناک و ساینس فیکشن خوشم میاد. نویسنده به خوبی تونست داستان رو با این ژانرها بنویسه. 7 - پایان خوش رو براش می پسندید یا پایان تلخ؟ پایان تلخ. 8 - به نظرتون هدف نویسنده ی این رمان از نوشتن اون چی بوده؟ چه پیام اجتماعی و اخلاقی داشته؟ گفتنش سخته. اما فکر کنم هدفش ترسوندن خواننده هاش بوده. بعضی جاها هم از بعضی از مشکلات نوجوونی گفته. پیامش به نظرم اینه که: هرکاری که در گذشته انجام دادیم، چه خوب و چه بد، یه روز باید تاوانش رو پس بدیم یا پاداشش رو بگیریم. یه روز دوباره اون کاری که انجام دادیم گریبان گیرمون میشه. 9 - موقع خوندن رمان، گریه کردید؟ یا اینکه از ته دل خندیدید؟ دقیقا چه حسی با خوندن اون بهتون دست میده؟ یه جا خیلی غمگین بود. اون لحظه واقعا خودم رو جای شخصیت داستان گذاشتم و تونستم احساساتش رو لمس کنم و واقعا غمگین شدم. بیشتر احساس شگفتی و غافلگیری می کنم. 10 - سه تا از جملات و نوشته های رمان رو که به دلتون نشست بگید. بیشتر هم میتونه باشه. به نظرم خیلی نامردیه اگه فقط سه جمله اش رو بگم. من چند تا پارت دوست داشتنی رو میگم: همه آنجا هستند، قبرهایشان در امان است. از دست شبح هایی مانند تو! و در مکان هایی عمیق؛ جایی که ریشه ها به هم پیچیده اند، من زندگی ای را که پشت سرم رها کردم، زندگی می کنم! به هر حال، آنها هیچ وقت به حرفهای من گوش ندادند. و من هم تلاش کردم که به حرفهای هیچ کس دیگری گوش ندهم، اما به هر حال من هنوز آنها را دوست داشتم و آنها اولین اولویت های زندگی من بودند. فقط اولویت هایی که کمی پوسیده بودند. و من بعدها یاد گرفتم، از آنها فرار کنم. یک تابلوی نقاشی! مثل آن چیزی که من می بینم می ماند. پر از رنگهای مختلف. هر نقطه اش به یک رنگ. بزرگترین هنرمند جهان آن را کشیده است. سرور تمام هنرمندان! اول بیشتر صفحه را آبی و خاکستری زده است، بعد با سرخ و بنفش و نیلی، جاهای باقی مانده اش را پر کرده است. احتمالا وسط های کارش پالت را کنار گذاشته و با دستهایش وارد عمل شده؛ چون انگار من میتوانم جای انگشت هایش را در تمام بوم رنگی رنگی آسمان ببینم! افراد زیادی در حال رفت و آمدند. با اندیشه ها و درکهایی متفاوت از آنچه که در اطرافشان در حال وقوع است. کسی هم زحمت گوشزد کردن را به خود نمی دهد. اینجا بوی ترسی می آید، از اربابی که از وقت تولدشان ارباب بوده است. چنین افرادی غریبه ها را دوست ندارند. در لایه ای از سردرگمی بین این پارچه ها پیچیده شده ام. کدام را باور کنم و کدام را در کنید؟ اتفاقات جدید فراموش کنم؟ نگاه گرم و لبخند دخترکی که رنگ امیدش را در گل صورتی‌اش دیدم، یا نگاه وحشت کرده و نامطمئن مردی که شاید به آن دخترک پناه داده است؟ 11 - با خوندن این رمان، می تونید به شخصیت نویسنده ی اون پی ببرید؟ اگه تونستید، شخصیت نویسندش رو چطور توصیف می کنید؟ یه جورایی. نویسنده یه شخصیت پیچیده و پر پیچ و خم داره. یه آدم خلاق و باهوش. 12 - آیا حرفی با نویسنده دارید که فرصتش پیش نیومد بگید یا یادتون رفت؟ الان وقتشه. نه. هرچی در نظرم باشه توی صفحه ی نقد اعلام می کنم و الان چیزی ندارم بگم. 13 - دوست داشتید این رمان گروهی می بود و شما هم یکی از نویسنده های اون می بودید نه. این داستان فقط با قلم سروناز جذابه. 14 - کدوم شخصیت رمان به دلتون نشست و کدوم یک در وجود شما تنفر و حس غریب ایجاد کرد؟ علت رو هم ذکر کنید. از زاشا (ادی) با اینکه تمام آتیش ها از گور اون بلند میشه بازم دوستش دارم. به نظرم جلوه ای از تمام آدم هاست. آدم هایی که فکر می کنیم مثبت هستن، اما منفی ان و آدم هایی که فکر می کنیم شرور و منفی ان اما در باطن خوب هستن. از تارتاروس خوشم نمیاد. وجود کسی که قدرتش تقریبا مساوی با زاشاست چندان واسم جالب نیست. 15 - کدوم اتفاق رمان خارق العاده تر و غیرقابل پیش بینی تر بود؟ غیرقابل پیش بینی ترین و عجیب ترین اتفاق _که هنوز هم تو کفش موندم!_ این بود که ادی درواقع همون زاشاست! از تعجب شاخ درآوردم. فکر می کردم هرکسی باشه بجز اون. 16 - اگه این رمان چاپ بشه، اون رو می خرید؟ صد البته. 17 - تا حالا شده پارت های رمان، معتادتون کنن؟ یعنی وقت نداشته باشید ولی باز بشینید بخونید؟ آره. سال قبل موقع امتحانات نوبت دوم، می نشستم زره پوش رو میخوندم. 18 - اگه بخواید این رمان رو تو یه جمله یا شاید کلمه توصیف کنید، چی میگید؟ به شدت جالب، هیجان انگیز و غیرقابل پیش بینیه. 19 - چه دلیل می تونه باعث بشه خوندن این رمان رو ترک کنید؟ تنها وقتی که دیگه نویسنده، ننویسه! 20 - به رمان از 1 تا 10 نمره بدید. به این رمان 9.99 میدم. 0.01 بخاطر سرعت آپدیت کردنش کم میکنم. شوخی کردم. 10 میدم.
  8. از یه زمانی به بعد

    دیگه مطمئن میشی تنها چاره ی کار، مرگه!

  9. قتل در خانه ی شکلاتی | cherry

    وقتی هر چهار نفر گرد هم آمدند، بحث درباره ی کارهایی که باید انجام می دادند شروع شد. دیلان راش (گری تامسون) بسته ی کوچکی را از داخل جعبه بیرون آورد و از هریت پرسید: _این دیگر چیست؟ هریت (کاتی تامسون) نگاهی به آن انداخت و گفت: _دقیقا نمی دانم. شبیه آب است. دیلان دقیقتر نگاه کرد. دوباره پرسید: _میکروسکوپ من را هنوز هم داری؟ هریت سرش را تکان داد و میکروسکوپ دو چشمی را آورد. دو شاخی آن را به پریز برق متصل کرد و شیشه ی دربسته ی کوچکی را که حاوی محلول بلودو متیلن ( محلول رنگی برای رنگ کردن سلول ها به کار می رود) بود را به دیلان داد. دیلان لام را از زیر میکروسکوپ برداشت و آرام دو قطره از مایع درون بسته را روی آن چکاند. سپس یک قطره از بلودو متیلن هم به آن اضافه کرد. لامک را روی آنها گذاشت و سپس اسلایدی را که درست کرده بود، زیر میکروسکوپ گذاشت. دیلان راش نور میکروسکوپ را تنظیم کرد و با دقت مشغول چک کردن مایع شد. همه به او می نگریستند که با فریاد او از جا پریدند: _کلستریدیوم بوتولینوم! لعنتی! این باکتری خطرناکترین سم جهان را تولید می کند! سپس یک دستمال کاغذی برداشت و با آن اسلاید را از زیر میکروسکوپ خارج کرد و آن را به سمت هریت گرفت: _فوراً یک ظرف را پر از آب کن و آن را روی اجاق بگذار. این اسلاید را هم داخل آن بینداز. باید بیست تا سی دقیقه درون آب جوش باشد تا سم آن از بین برود. بعد هم ظرف و هم لام و لامک را دور بینداز. هریت اطاعت کرد و با احتیاط آن را از دست دیلان گرفت. آلیس (آنا ساتکلیف) با تعجب پرسید: _یعنی کسی که این ها را برایمان فرستاده می خواسته ما را بکشد؟ آخر این چطور ممکن است؟ جاشوای آمریکایی (ریچارد آلن) نفس عمیقی کشید و پاسخ داد: _شاید ما باید با استفاده از این، آن زن عوضی را بکشیم. سرگئی باتلر (تام ساتکلیف) حرف جاش را تأیید کرد و گفت: _بله. احتمالا هدف کشتن جودی ویلز بوده. دیلان راش چند ورقه از داخل جعبه بیرون آورد و گفت: _تنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که این سم را بریزیم داخل یک کنسرو ماهی و خیلی نامحسوس به خوردش بدهیم. ببینم اصلا او غذای کنسرو شده مصرف می کند؟ هریت از آشپزخانه وارد هال شد و جواب داد: _گمان نمی کنم. او تنها زندگی نمی کند. پیرزنی به نام لینی گرین هم پیش او زندگی می کند. فکر کنم پختن غذا به عهده ی او باشد. درضمن، جودی زن باهوشی است. می داند در این شرایط خارج شدن از خانه یا غذا خوردن در بیرون کار مرگ آوری است. دیلان با اخم پایش را روی پای دیگرش انداخت و گفت: _موضوع این است که آن دختر تنها نیست. آن پسره هم هست. باید از شر او هم خلاص شویم.‌ او تنها زندگی می کند و امکان دارد بعضی وقت ها کنسرو ماهی بخرد. می توانیم اول آن مردک را خلاص کنیم. جاشوا که به دنبال فرصتی برای سرکوفت زدن بود، گفت: _احمق نباش دیلان! امکان ندارد جودی ویلز بعد از کشتن دیوید بلیک بویی از قضیه نبرد. دیلان نفس عمیقی کشید و گفت: _بسیار خوب. پس اول کلک ویلز را می کنیم. با کنسرو ماهی! جاشوا عصبانی شد و تقریبا داد زد: _اینقدر نگو کنسرو ماهی! حتی یک بچه هم می داند باید کنسرو ماهی را بیست دقیقه داخل آب جوش گذاشت. ویلز می تواند با بیست دقیقه جوشاندن آن تمام نقشه های ما را بر باد دهد! هریت از او پرسید: _پس میگویی چه کار کنیم جاش؟ بنشینیم و منتظر باشیم خودش بمیرد؟ جاشوا اسلحه اش را بیرون آورد. گلنگدن آن را کشید و گفت: _خودمان به حسابش می رسیم.
  10. لذتی بالاتر از این نیست که کسی را بیابی،
    که جهان را مثل تو ببیند
    اینگونه می فهمیم که دیوانه نبوده ایم !

  11. از یه موقعی به بعد

    متوجه میشی تنها چاره ی کار، مرگه21688975_130861034220217_5867732131647586304_n.jpg?ig_cache_key=MTYwNTk2MzM1NTY3ODYwMDgxMQ%3D%3D.2

  12. ديالوگ ماندگار فيلم

    فیلم سیزده دلیل برای اینکه
  13. نقد سریال Thirteen reasons why

    نگاهی به سریال سیزده دلیل برای اینکه شاید کمتر کسی می‌توانست گمانه‌زنی کند که مجموعه تلویزیونی «۱۳ دلیل که چرا» توسط خواننده نوجوان‌پسندی چون سلنا گومز تهیه شود و بتواند همزمان نظر منتقدان و مخاطبان سریال‌ها را با هم جلب کند. این مجموعه پخش فصل اول خود را در ۱۳ قسمت از طریق رسانه نت‌فلیکس به اتمام رساند و در‌کمال تعجب به محبوب‌ترین سریال سال تا به این لحظه مبدل شد. سازنده این اثر برایان یورکی نام دارد، شخصی که فیلمنامه تمام قسمت‌های فصل اول را با اقتباس از رمان جی‌ آشر به رشته تحریر درآورده است. سریال قدرت ستاره‌ای بخصوصی ندارد و بازیگران جوان (مانند پدیده سال گذشته محصولات تلویزیونی «چیزهای عجیب و غریب») تمام بار جذابیت‌های مجموعه را بر دوش می‌کشند؛ و در مرکز تمام آن‌ها نقش آفرینی تکان‌دهنده دو بازیگر اصلی مجموعه دیلان مینت و کاترین لانگفورد که در هیچ شرایطی نمی‌توان شخص دیگری را جای آن‌ها متصور بود. بازیگرانی که بی‌شک در سال‌های پیش‌رو حرف‌های بیشتری از آن‌ها خواهیم شنید. اما ماجراهای سریال از این قرار است؛ دختری با نام هانا (با نقش‌آفرینی لنگفورد) به‌صورت ناگهانی و عجیبی خودکشی کرده است، او که در نگاه اول زندگی عادی و ساده‌ای در دبیرستان داشته با این عملکرد خود باعث به‌هم‌ریختن نظم طبیعی زندگی دوستانش شده است. در همین هنگام با پسر نوجوان دیگری آشنا می شویم، پسری با نام کلی جنسن (با نقش‌آفرینی مینت) که فردی گوشه‌گیر و ساکت به‌نظر می‌رسد. کلی که از مرگ هانا شوکه شده است به‌خاطر می‌آورد که روزگاری با او همکار بوده و خاطراتش درباره این دختر مرده را روز تا شب مرور می‌کند. کلی روزی بسته‌ای را نزدیک به در ورودی منزلش می‌یابد که در آن هفت نوار کاست قرار دارد، نوارهایی که شماره‌هایی روی آن حک شده است. کلی با گوش کردن نوار شماره‌یک متوجه می‌شود این کاست‌ها توسط هانا پر شده است و در آن ۱۳ دلیل برای خودکشی‌اش ذکر شده است. درحقیقت هر‌سوی این کاست‌ها متعلق به یکی از آشنایان دبیرستانی هاناست که با کارهایشان وی را به‌سوی خودکشی سوق داده‌اند. شنیدن هر سوی این کاست‌ها برای کلی یک قسمت به‌طول می‌انجامد و با عبور هر قسمت شاهد تغییرات روحی شدیدی در او هستیم، البته شایان ذکر است که کلی جنسن با عبور چند‌صباحی متوجه می‌شود یکی از همین نوارها درباره خودش است. ماجراهای سریال «۱۳ دلیل که چرا» با تمی نوجوان‌پسند آغاز می‌شود و به‌مرور زمان مسیر خود را به‌سوی دنیای بزرگسالانه باز می‌کند، از سویی سریال روایت دقیقی درباره ورود زندگی نوجوانان به دنیای بزرگسالی را روایت می‌کند و همین قبیل افراد را در بدنه جوامع مختلف به‌عنوان مخاطب هدف قرار می‌دهد. ارزش‌های سریال با نزدیک شدن فصل اول به قسمت‌های پایانی بیشتر و بیشتر می‌شود و در پایان مخاطب را با معادله‌ای روان‌شناسانه و پیچیده روبه‌روست. معمای مرگ خودخواسته هانا به‌خوبی با مرور زمان برای مخاطب جنبه‌هایی شخصی پیدا می‌کند، سخت است شما دوران نوجوانی را پشت‌سر گذاشته باشید و در جایگاه هانا یا اشخاصی که باعث مرگ وی شده‌اند قرار نگرفته باشید، اثر با ارزش برایان یورکی و رمان‌نویس اصلی کار جی آشر درباره ریز رفتارهاست و با اصرار انگشت خود را روی ضعف‌های اجتماع‌های مدرن می‌فشارد، رفتارهایی که در نگاه‌های نخست بسیار ساده و جرئی از زندگی روزمره همه ما به‌حساب می‌آیند ولی از سویی دیگر و از نگاه دیگران می‌توانند به‌حدی مهلک و رنج‌آور باشند که باعث مرگ دخترکی جوان شوند؛ از نپذیرفتن یک دعوت ساده برای نوشیدن قهوه تا حرف‌هایی که پشت‌سر کسی می‌زنیم در دنیای مدرن می‌تواند مانند یک سلاح کشنده باشد و فقط کافی است شما چند قسمت از مجموعه تلویزیونی «۱۳ دلیل که چرا» را با حوصله ببینید تا متوجه عمق فاجعه شوید. از سویی دیگر مجموعه برایان یورکی سوال‌های مهمی را در مورد رفتارگرایی و تفکرات اجتماعی مطرح می‌کند، سوال‌هایی که هیچ‌کدام از پاسخ‌های آن به‌صورت مستقیم مطرح نشده است و شما را در موقعیت قضاوت قرار می‌دهد. موج تفکری یک اجتماع (حال در مقیاسی کوچک چون دبیرستان یا در مقیاسی بزرگ چون یک کلانشهر) تا چه اندازه حق کنترل اعضای خود را دارد!؟ شما برای قرار گرفتن در این موج حاضر به انجام چه کارهایی هستید!؟ چه متری برای اندازه گرفتن میزان اشتباه جمعی در میان اعضای جامعه وجود دارد؟ تمام این سوال‌ها عیار سریال «۱۳ دلیل که چرا» را بسیار بالا می‌برد و مخاطب را درگیر پاسخ دادن به ابعاد مختلف چنین پرسش‌هایی می‌کند، زیرا درحقیقت شخصیت هانا جزو کاراکترهایی است که حاضر به قرار گرفتن در موج پیش آمده در چنین جوامعی نیست، خواسته او از زندگی بسیار ساده است؛ او زندگی آرامی‌ طلب می‌کند که در آن ارزش‌های کرامت انسانی حفظ شود و به دور از ارزش‌گذاری‌های معمول براساس زیبایی، ثروت یا تفکر سیاسی به ذات انسانیت احترام گذاشته شود. اشخاصی که هانا را به‌سوی مرگ سوق داده‌اند (درحقیقت هانا در حرکتی خشن و نمادین آن‌ها را به‌شدت مجازات کرده است) دید متفاوتی به اتفاق‌های محیط اطراف خود دارند و درحقیقت بسیاری از اتفاقات (که برای ما هم رخ می‌دهد) را جزو جدانشدنی زندگی روزمره خود می‌دانند؛ دروغگویی، ورود بی‌اجازه به حریم شخصی افراد، استفاده از لقب‌های مختلف برای متمایز کردن دیگران نسبت به دوستان خود، سوءاستفاده‌های کلامی از موقعیت اجتماعی و اقتصادی خانواده‌های کم درآمدتر، نادیده گرفتن نیازهای کوچک و بزرگ انسانی و خودخواهی مفرط دلایلی هستند که سالیانه باعث نابودی زندگی اشخاص مختلف می‌گردند. در مبحث بازیگری پس از تمجید دوباره و دوباره از نقش‌آفرینی‌های بی‌نظیر دیلان مینت و کاترین لنگفورد می‌توان به هنرنمایی اشخاصی چون درک لوک (در نقش مشاور روان‌شناس دبیرستان)، کیت والش (در نقش الیویا بیکر مادر داغ دیده هانا) و برایان دی آرسی جیمز (بازیگر کهنه‌کار تئاتر انگلستان در نقش پدر هانا) اشاره کرد. در پایان باید ذکر شود که مجموعه «۱۳ دلیل که چرا» جزو معدود آثار تلویزیونی اخیر دنیای سریال سازی است که نوجوانان را وادار به مسئولیت‌پذیری و قبول اشتباهاتی که مرتکب می‌شوند می‌کند و در صورت لزوم آن‌ها را تشویق به گرفتن حق افراد ناتوان‌تر می‌کند. درحقیقت تمام افراد یک جامعه برای رسیدن به شرایط آرمانی خود باید سخت‌گیرترین قانون‌گذار باشند. در دنیای این سریال هیچکس بی‌گناه نیست زیرا یک انسان است ولی تمام افراد قادر به جبران خسارت‌هایی که وارد کرده‌اند هستند. به‌راستی که یک دختر مرده چگونه می‌تواند بر سرنوشت ۱۳ نفر دیگر تاثیر بگذارد و باعث ایجاد تغییر در زندگی یک شهر شود!؟ برای یافتن پاسخ این سوال باید با کمی حوصله تمام قسمت‌های این مجموعه با ارزش را به تماشا نشست. منبع: روزنامه صبا
  14. حرف جدی | نویسندگی

    مدت ها از آغاز این تاپیک میگذره نه نویسنده ای متحول شده... نه فیلتری گذاشته شده من میگم مدیرها مگه فقط کارشون اینه که برن بعد از پست اول رمان نویسنده ها پست بذارن این قوانین را رعایت کنید؟ نباید بررسی دقیق تری انجام بشه؟ نباید نویسنده توضیحات کاملی راجع به رمانش بده و در صورت نیاز چند سطری برای مدیران بنویسه تا رد یا تأیید صلاحیت بشه؟ وقتی واسه گویندگی، منتقد شدن و مترجمی آزمون گذاشته میشه، چرا برای نویسنده شدن آزمون و گزینش خاصی وجود نداره؟ آیا این درسته که هر کس و ناکسی اومد یه پست گذاشت اسم خودش رو بذاره نویسنده؟ مسئولین رسیدگی کنن لطفا. (هه چه جمله ی کلیشه ای و تکراری ای! تازه خیلی هم رویاییه چون هیچوقت به حقیقت مبدل نمیشه!)

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×