رفتن به مطلب
Added by Amir

niya99_HANA

VIP
  • تعداد ارسال ها

    513
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

تمامی مطالب نوشته شده توسط niya99_HANA

  1. اسما جانم یکم اشتباه تایپی هست. طبیعیه فقط میگم که اصلاحشون کنی :heartshape2:( پارت 16 و 17)

    من نه میام__ منم میام

    حظورت__ حضورت

    مشکلا__ مشکلات

     

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 5
    2. Lunatic

      Lunatic

      :t(1):تصحیح کردم

      مچکر از تذکرتون:gol2:

       

    3. niya99_HANA

      niya99_HANA

      خواهش می کنم عزیزم:gol:

    4. Lunatic

      Lunatic

      :t(1):دانشجوی عزیزم خودتم یه نگاهی بنداز هم حمایت از بنده میشه هم اگه مشکلی بود من درخدمتم.

      @mansoor-h

  2. نخونده پسند می زنید؟

    1. _WaHiD_

      _WaHiD_

      سعی میکنم بخونم

      ببخشید:gol:

    2. niya99_HANA

      niya99_HANA

      خواهش می کنم

  3. موج اف ام | niya99

    "آقا آرش!" اولین دیدارشان حدود دو ساعت قبل، در جلسه ی هیئت مدیره و مدیران اجرایی رقم خورده بود و حالا "دلربا رضاپناه" او را با نام کوچک خطاب می کرد! دلش نمی خواست این دختر در محیطی کاری به این سرعت صمیمی شود اما چندان هم برایش موضوع مهمی نبود که بتواند اوقاتش را تلخ کند. نگاهش را به فرد مقابل داد و منتظر ماند تا حرفش را بزند. دلربا هم با خوش رویی تمام به او چشم دوخته بود: بابت ترفیع بهتون تبریک میگم ! _ ممنون. سردی کلام آرش به دلش ننشست اما همچنان لبخندش را حفظ کرد: امیدوارم همکار خوبی برای هم باشیم. _ منم همینطور. اینبار کمی چهره اش درهم شد. حقیقت این بود که دلش برخورد گرم تری را می خواست پس ترجیح داد دیگر صحبت را ادامه ندهد: خُب... روز خوش. آرش سرش را به نشانه ی احترام حرکت داد و نظاره گر رفتن دلربا شد. ************* _ چطور خبر نداشتید که مادر آرش نزدیک پدربزرگ دفن شده؟ _ ما فروغ رو می شناختیم چون همسر حسام بود و باهاش ارتباط داشتیم چون با حسام در ارتباط بودیم؛ دلیلی نداشت که بعد از جداییشون این ارتباط ادامه پیدا کنه. تازه با تأسیس شرکت جدیدِ حسام و ازدواج مجددش، ارتباط ما هم کمرنگ شد. " اومدم که ببرمتون واسه شام وگرنه تا خود صبح مخ باباتو می خوری! " مادر بود که در چارچوب در ایستاده بود. رو به من، با شبطنت خاص خودش ادامه داد: نگران نباش ؛ به مهیار نمیاد مثل باباش اهل تجدید فراش باشه! این جمله ی مادر مساوی شد با خنده ی پدر. می دانستم سر به سرم می گذارد: من کی همچین حرفی زدم؟! _ از کنجکاویت راجع به حسام و زن اولش مشخصه! خواستم چیزی بگویم که با گفتن "شام رو کشیدم ، سرد میشه" اتاق را ترک کرد. پدر کتابش را روی میز مطالعه اش رها کرد و از جا برخاست. صدایش زدم تا سوالی که به ذهنم خطور کرده بود بپرسم: بابا! نگاهم کرد: جانم؟ _ شما و حسام خان شباهت چندانی به هم ندارید... دوستیتون تو این سال ها، بارها کمرنگ شده و به تار مو رسیده... با این حال بازم ترمیمش کردین؛ چرا؟ _ شاید تقدیر این بوده. _ بهش اعتقاد داری؟ _ به تقدیر؟ (سر تکان دادم) شاید آره؛ بستگی داره تعریفت ازش چی باشه . _ تعریف تو چیه؟ _ کمی نگاه متفکرش را اطراف من به حرکت درآورد و دوباره روی من توقف کرد: هرچیزی که تمام اراده و اختیار رو سلب کنه. _ پس تقدیر تلخه... چون اختیار رو از ما میگیره. _ نه؛ هیشه هم تلخ نیست. گاهی ما رو به سمتی می بره که دوسش داریم اما امکان رفتن به سمتش رو نداریم(لبانش خندان شد) شاید سرنوشتِ رفاقت من و حسام هم، آشنایی بچه هامون بوده. **************
  4. موج اف ام | niya99

    نام کتاب : موج اف ام نویسنده : niya99 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : درام ، عاشقانه خلاصه : زندگی دختری در آستانه ی 23 سالگی ، با وقوع دو اتفاق زیبا ، رنگ جدیدی به خودش میگیره و از یکنواختی خارج میشه .. اما پایان هم به اندازه ی شروع می تونه زیبا باشه ؟ مقدمه : زندگی غیر قابل پیش بینی تر از آن چیزیست که فکر می کردم . گاهی به یکباره تو را با رویاهایت رو دررو می کند و کمی بعد روی دیگرش را نشانت می دهد ! اما تشخیص اینکه مصلحت در چیست کار آسانی نیست .. شاید همان لحظه که فکر می کنی همه چیز را از دست داده ای در واقع نخستین بار باشد که همه چیز دارد درست می شود و شاید آن لحظه که می اندیشی همه چیز داری ، در واقع هیچ چیز نداشته باشی ! گفتار نویسنده : اولین باری نیست که می نویسم اما اولین باری هست که دست نوشته هام رو به اشتراک می ذارم . پیشنهاد می دم برای تصمیم گیری درمورد مطالعه ی یک داستان ، علاوه بر خلاصه و مقدمه نگاهی هم به پست اول داشته باشید تا با قلم نویسنده آشنا بشید . امیدوارم داستان من لحظات خوشی رو براتون رقم بزنه .
  5. دیالوگ های خودمونی

    این تاپیک به روی شما بازه برای حرفایی که دوست دارید بزنید تا سبک شید تا دیالوگ های روزمره با اطرافیان که بنظر جالب میاد امیدوارم ازش لذت ببرید!
  6. ترانه ها و اشعار روزبه بمانی

    بدون تاریخ بدون امضا ترانه سرا: روزبه بمانی خواننده: روزبه بمانی این زندگیمونه یه سفره ی خالی کف خونه این زندگیمونه با ما کسی جز ما نمیمونه هر روزمون اینه آیینمون حتی مارو نمیبینه هر روزمون اینه تشویش و بغض و حسرت و کینه روزا هلاک نون شب نون زدن تو خون بیرون و تو زندون این زندگیمونه چاقوی تو مشتم جا مونده تو پشتم من بچمو کشتم هر شب تو این خونه تو حس زخم های مارو نمیفهمی تقدیر اگه اینه دنیا چه بی رحمی دنیا چه بی رحمی با اینهمه بغض و تو اینهمه سختی هرجا بگی گشتم دنبال خوشبختی دنبال خوشبختی دور گلوی ما از بس پر از نیشه جای نوازش هم خون مردگی میشه خون مردگی میشه دست غرورم نیست اشکی که میریزه لعنت به اشکی که بی موقع میریزه بی موقع میریزه روزا هلاک نون شب نون زدن تو خون بیرون و تو زندون این زندگیمونه چاقوی تو مشتم جا مونده تو پشتم من بچمو کشتم هر شب تو این خونه تو حس زخم های مارو نمیفهمی تقدیر اگه اینه دنیا چه بی رحمی دنیا چه بی رحمی با اینهمه بغض و تو اینهمه سختی هرجا بگی گشتم دنبال خوشبختی دنبال خوشبختی دور گلوی ما از بس پر از نیشه جای نوازش هم خون مردگی میشه خون مردگی میشه دست غرورم نیست اشکی که میریزه لعنت به اشکی که بی موقع میریزه بی موقع میریزه
  7. ترانه ها و اشعار روزبه بمانی

    ماه عسل . مهدی یراحی هر جای دنیایی دلم اونجاست من کعبمو دور تو میسازم من پشت کردم به همه دنیا تا رو به تو سجاده بندازم هر روز حسم تازه تر میشه غرق تو میشم بلکه دریا شم بیزارم ازینکه تمام عمر از روی عادت عاشقت باشم گاهی پرستین عبادت نیست با اینکه سر رو مهر میزاری گاهی برای دیدن عشقت باید سر از رو مهر برداری یک عمر هر دردی به من دادی حس میکنم عین نیازم بود جایی که افتادم به پای تو زیباترین جای نمازم بود هرجای دنیایی دلم اونجاست من کعبمو دور تو میسازم من پشت کردم به همه دنیا تا رو به تو سجاده بندازم
  8. ترانه ها و اشعار روزبه بمانی

    دزیره - محسن چاوشی دستمو بالا گرفتم تو ضیافت اسیری تا تو تا آخر دنیا سرتو بالا بگیری دستمو بالا گرفتم تا تو قلبت پا بگیرم تا ببینی با چه عشقی این شکستو می پذیرم تو یه طوفان من یه جزیره من ناپلئون تو دِزیره جز تو کی می تونست از من همه دنیا رو بگیره نقطه ی تسلیم محضم نقطه ی آرامشم بود اسمتو زمزمه کردم اینت تمام شورشم بود تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود تو یه طوفان من یه جزیره من ناپلئون تو دِزیره جز تو کی می تونست از من همه دنیا رو بگیره
  9. نام : آقای من 나의 아저씨 کارگردان : Kim Won-Suk نویسنده : Park Hae-Young شبکه : tvN قسمت : 16 Release Date: March 21, 2018 – چهارشنبه، ۱ فروردین ۱۳۹۷ زمان پخش : سه شنبه و چهارشنبه خلاصه داستان یک مرد (لی سونگ-کیون) 40 سالگی خود را می گذراند و فشار زندگی را تحمل می کند. یک زن 20 ساله از تجربیات مختلف برخوردار است، اما همچنین در مقابل فشار زندگی مقاومت میکند. این مرد و زن برای کمک به یکدیگر کمک میکنند بازیگران ********************************* منبع : بیاتو کره
  10. عنوان : Switch- Change the World کارگردان : Nam Tae-Jin نویسنده : Baek Woon-Chul شبکه : SBS تعداد قسمت ها : 32 تاریخ انتشار : March 28, 2018 —چهارشنبه، ۸ فروردین ۱۳۹۷ روز های پخش : سه شنبه و چهار شنبه 35 دقیقه هر قسمت دو قسمت در روز زبان : کره ای خلاصه داستان یه مرد کلاه بردار هست که اینقدر باهوشه که میتونه آزمون ورودی وکالت رو قبول بشه اما نمیتونه دادستان بشه صرف نظر از طرفداری و تعصبات توسط دادستان ، این مرد مجرمین رو مجبور میکنه بهای جرم هایی رو بپردازند که دادستان های دیگه نمیتونن بازیگران Jang Keun-Suk – Sa Do-Chan / Baek Joon-Soo Han Ye-Ri – Oh Ha-Ra Jung Woong-In – Geum Tae-Woong Lee Jung-Kil – Choi Jung-Pil Jo Hee-Bong – Director Bong Choi Jae-Won – Jung Do-Young Kim Seo-Ra – Ha-Ra’s mother Shin Do-Hyun – So Eun-Ji Cha Yub – Investigator Go An Seung-Hwan – Jeon In-Tae Song Won-Seok – Manager Kim ———————————————–
  11. عنوان : Let’s Hold Hands Tightly And Watch The Sunset بیا دستامون رو محکم نگه داریم و غروب رو تماشا کنیم و 손 꼭 잡고, 지는 석양을 바라보자 کارگردان : Jung Ji-In نویسنده : Jung Ha-Yeon شبکه : MBC تعداد قسمت ها : – تاریخ انتشار : March 21, 2018 —چهارشنبه، ۱ فروردین ۱۳۹۷ زمان پخش : سه شنبه و چهار شنبه هر روز دو قسمت خلاصه داستان یه زن و شوهر درگیر بحران در زندگیشون میشن که مساله مرگ و زندگیه. اون ها وقتی به گذشته مشترکشون نگاه میکنند متوجه میشن که چیزی که توی زندگی مهمه عشق به هم و خانواده شونه نام هیون جو (هان هیه جین ) با استاد دانشگاهش کیم دو یونگ ( یون سانگ هیون) ازدواج کرده و زندگی شاد و خرمی به عنوان زن و شوهر دارن ، کیم دو یونگ یک معماره یه زمانی توی رشته خودش نابغه بوده اما کله شق بودن و عدم توافق با دیگران باعث سخت شدن شغلش شده یه روز نام هیون جو درخواست طلاق میکنه و عشق اول کیم دو یونگ که اسمش دا هی (یو این یانگ) هستش سرو کله اش پیدا میشه و … بازیگران ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  12. سریال وکیل یاغی Lawless Lawyer 2018 با بازی Lee Joon Ki مشخصات سریال : عنوان: وکیل یاغی ، Lawless Lawyer ژانر :حقوقی ، تریلر شبکه : tvn تعداد قسمت ها : نامشخص روزهای پخش : شنبه و یکشنبه زمان پخش: شنبه 22 اردیبهشت 1397 ( May 12, 2018 ) جایگزین سریال : Live بازیگران : Lee Joon Ki as Bong Sang Pil Seo Ye Ji as Ha Jae Yi Lee Hye Young as Cha Moon Sook Choi Min Soo as Ahn Oh Joo درباره سریال : درباره ی یک گانگستر سابق که تبدیل به یک وکیل یاغی شده و فقط به انتقام مادرش فکر می کند. به قانون اعتماد نداره و فقط به مشتش متکی است.از نقاط ضعف قانون برای مقابله با قدرت های مطلق استفاده می کند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منبع : بیاتو کره
  13. موج اف ام | niya99

    صندلی تاشوی کوچک را کنار قبر پدربزرگ قرار دادم تا روی آن بنشیند. غمش رنگ کهنگی نداشت... این داغ هنوز هم برایش تازه بود. _ گوشیم تو ماشین جامونده. الان برمی گردم. با گفتن این جمله به سمت ماشین رفتم؛ بنظر می رسید نیاز دارد با پدربزرگ تنها باشد. پدربزرگ... مردی بازاری که بزرگترین آرزویش این بود که تنها پسرش راهش را ادامه دهد اما پدر تدریس در دانشگاه را برگزید، آن هم رشته ی ادبیات! آوردن تلفن همراه اهمیت چندانی برایم نداشت و بهانه ای بیش نبود اما همین که آن را از صندلی عقب برداشتم، با تماس از دست رفته از شماره ای ناشناس مواجه شدم. با خواندن پیامی که فرستاده بود متوجه شدم که آقای زارع است. شماره اش را گرفتم تا دلیل تماسش را بفهمم. صدایش از پشت تلفن مرا به یاد روزهایی انداخت که شناختی از او نداشتم و به عنوان مخاطب، شنونده ی برنامه های رادیویی اش بودم. ابتدای مکالمه مان به صحبت ها و تعارف های معمول و همیشگی گذشت تا به چیزی که باید، رسیدیم... مشخص بود در زدن حرف هایش تردید دارد: شاید پرسیدن این سوال درست نباشه اما... شما خبر داربد که چرا برنامه رو تحویل دادن؟ باید زودتر حدس می زدم که موضوع صحبت هاله است. نمی دانستم چه جوابی بدهم... زارع: جواب تماس های من رو نمیدن وگرنه از خودشون می پرسیدم (برخلاف ت**** که برای حفظ آرامش می کرد، تن صدایش آرام تر و محزون تر شد) نمیخوام دلیل این تصمیم من باشم. صدایش مرا هم ناراحت کرد. به بهترین جواب ممکن فکر می کردم؛ جوابی که هاله را نرنجاند و حال زارع را بهتر کند اما در همان لحظه نگاهم به مادر بزرگ و شخصی که کنارش بود افتاد و رشته ی افکارم از هم گسست : آقای زارع من بعدا باهاتون تماس می گیرم. بد از کمی وقفه پاسخ داد: باشه... خدا نگه دار. نگاهم به روبرو بود... حواسم هم به روبرو بود: خداحافظ. به سمت مادربزرگ و شخصی که کنارش بود قدم برداشتم. مشخص بود که مادربزرگ به گرمی و با مهربانی بی بدیلش در حال احوال پرسی است و او با احترام پاسخش را می دهد. نزدیکشان که شدم توجهش به من جلب شد: سلام. مانند خودش پاسخ دادم: سلام. مادربزرگ: ایما می دونستی مادر آرش جان اینجا دو ردیف اونطرف تر دفن شدن؟ با تعجب به سمتی که مادربزرگ با نگاهش بدان اشاره می کرد نگاه کردم و آرام گفتم: نه نمی دونستم. با همان لحن متاثر رو به آرش ادامه دادم:خدا مادرتون رو رحمت کنه، روحشون شاد. با گفتن این جمله ام، یک لحظه نگاهش در چشمانم دقیق شد اما همان یک لحظه بود... انگار دوست نداشت غمش دیده شود. آرش: با اجازتون حاج خانم. این جمله اعلام رفتنش بود اما پیش از او، مادر بزرگ پیش قدم شد و به راه افتاد: از این به بعد هر وقت به حاج آقا سر زدیم به مادر آقا آرش هم سرمیزنیم! آرش سر جایش مانده بود و با چهره ای نسبتا حیرت زده، رفتن مادربزرگ را نظاره می کرد. به سختی خنده ام را کنترل می کردم... من با اخلاق قاطع و خاص مادربزرگ آشنا بودم؛ دلیل اصلی خنده ام تغییر چهره ی آرش بود! باید به مادربزرگ جایزه می دادیم که توانسته بود بی تفاوتی ای را که در اکثر مواقع روی چهره اش بود کنار بزند! *******************
  14. حمایت از رمان کاربران سایت

    فاطمه جان متاسفانه نظر من بخاطر بروزرسانی انجمن پاک شده... نمیدونم نظر قبلی من رو خوندی یا نه خلاصه ی نظرم این بود که، زمان افعالت ماضی باشه و یا مضارع... رمانت سیر روایتی ثابتی داره پس نباید زمان افعالت تغییر کنه. یه مقدار هم علائم نگارشی مشکل داره که باعث میشه خواننده به مشکل بربخوره؛ مثلا یه جایی تو پست اول یا دوم بود که گفتی: "بر طبل بی عاری بکوب بکوب ببینم..." بین دو بکوب اگر از "؛" استفاده می کردی جمله روان تر بود. با اینکه اوایل رمانت رو مطالعه کردم اما از همون دو سه خط اول جذب نثرت شدم... از خلاصه و مقدمه هم خوشم اومد فقط یسری ایراد هایی هست که اگر برطرف بشن ارزش های رمانت بیشتر دیده میشه. موفق باشی
  15. شروع رمان من

    اگه قرار باشه داستان زندگیه خودتون رو بنویسین به عنوان شروع و اولین پاراگراف چی مینویسین؟ ...اون پاراگراف رو اینجا بنویسین منتظر پاسخ های شما هستم
  16. !! حرف‌های بی‌تعارف !!

    به روباه میگن شاهدت کیه؟ میگه دمم!
  17. بهترین ترانه سرا از نظر شما؟

    از عنوان مشخصه...بنظرتون بهترین ترانه سرای حال حاضر کیه ؟ فقط بیشتر از دوتا اسم نبرین خودم : عبدالجبارکاکائی روزبه بمانی
  18. موج اف ام | niya99

    همانطور که به سمت اتاق جدیدش گام برمی داشت، نگاه گذرایش را از کارمندان بخش امور مالی عبور داد؛ کارمندانی که تا چندی پیش همکارانش بودند اما حالا آرش، رئیس آنان محسوب می شد! واضح بود که دل خوشی از آرش ندارند و اگر احترامی می گذارند به اجبار است. اکثر آنان با توجه به اینکه سابقه و حتی موقعیتی بالاتر از آرش داشتند، حق خود می دیدند که این جایگاه را پس از استعفای مدیر سابق اشغال کنند. مدت زیادی از حضور آرش در دفترش نگذشت که مولایی با چند ورق کاغذ در دستش وارد شد و آنان را مقابل آرش قرار داد. ورقه ها را برداشت و با دقت شروع به مطالعه کرد. مولایی با احترام و استایل مخصوصش ایستاده و منتظر فرمان از جانب ارباب جدیدش بود. پس از چند لحظه ورقه ها را روی میز گذاشت و نگاه پرسشگر و بی حوصله اش را به مولایی دوخت: گفتم مشخصات اعضای هیئت مدیره رو برام بیار... این دیگه کیه؟! مولایی به صفحه ای که مقابل آرش بود نگاه کرد و گفت: اول دستیار رضاپناه بود... حالا منشی هیئت مدیرست. بچه با عرضه ایه. حرف هایش آرش را وسوسه کرد تا این بار با دقت بیشتری مشخصات و رزومه ی جبارزاده را بررسی کند اما دیگر نتوانست در مقابل سردردی که کلافه اش کرده بود مقاومت کند. کاغذ ها را در کشوی میز رها کرد، تکیه اش را به صندلی داد و چشمانش را بست. مولایی: چیزی شده؟! حالتون خوب نیست؟ آرش که همچنان با چشمان بسته به صندلی تکیه داده بود، با جمله ی سردِ "می تونی بری" پاسخ داد و مولایی که وظیفه اش را تنها در پرسیدن آن سوال دیده بود، با بی خیالی اتاق را ترک کرد. می دانست که زیاد کار می کند و به اندازه ی کافی به خود استراحت نمی دهد اما این کارکردن ها و تا دیروقت در شرکت ماندن ها، به چند دلیل ارزش داشت؛ هم او را زودتر به مقاصدش می رساند و هم بیشتر می توانست اعتماد پدر را جلب کند. از طرفی دیگر، کار کردن زیاد مساوی بود با حضور کمتر در خانه! خانه ای که خانه ی خود نمی دانست. تمایل داشت تنها زندگی کند اما در این شرایط بهتر بود کاری نکند که باب میل پدر نباشد. از روی صندلی بلند شد و کنار پنجره رفت. به شهر زیر پایش نگاه کرد... شهری پر از دود و سیاهی. این منظره و ارتفاع، آنقدر زیبا نبود که ارزش تلاش های طولانی پدرش را داشته باشد. ترجیح می داد پدرش یک مرد ساده بود اما بادرک تر، مهربان تر، قدرشناس تر و حتی... عاشق تر! شاید اینگونه می توانست مادرش را داشته باشد... یا حتی خواهر یا برادری کوچکتر، خواهر یا برادری واقعی! ******************* مانند روزهای اخیر مهیار مرا رساند اما این بار مستقیما به خانه رفتیم و خبری از کافه نبود. خواستم از ماشین پیاده شوم که ناراحتیش را ابراز کرد: نمیشه یه روز دیگه بری؟! چهره اش کمی خسته و بی طاقت بنظر می رسید اما نگاهش همچنان دلنشین و مهربان بود. تعللم را که دید ادامه داد: یه جورایی به کافه رفتن های بعد از بیمارستان عادت کردم؛ انگار باعث میشه خستگی از تنم در بره. در ضمن یسری مسائل هست که می خوام درموردشون باهات مشورت کنم... دیروز که رفتیم گالری، امروز هم که تو وقت نداری، فردا هم که من کشیک دارم! اصرارش برایم شیرین بود چراکه نشان می داد حضورم برایش خوشایند است اما نمی توانستم پاسخ مثبت دهم: به مادربزرگ گفتم امروز میبرمش سر خاک... دلم نمیاد ناراحتش کنم. فرصت برا کافه رفتن و صحبت کردن زیاده. چیزی که می خوای بهم بگی بذار برای پس فردا که خونتون دعوتیم. لبخندی کمرنگ روی لب نشاند تا رضایتش را نشانم دهد: باشه عزیزم برو. ********************* سخن نویسنده: سال جدید رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم. اگر در رابطه با رمان نکته ای هست که از نظرتون میتونه به بهتر شدن کار کمک کنه، خوشحال میشم با من درمیون بذارید.
  19. حمایت از رمان کاربران سایت

    سلام به استارتر و نویسنده ی رمان شعرهای ارغوانی @Lunatic ارغوانی فضای ملموس و قابل درکی داره. با اینکه تازه شروع شده اما حدس میزنم داستان جدیدی هم داشته باشه و پتانسیل این رو داره که خواننده رو با خودش همراه کنه. یه فضای دلنشین، هنری و خاص داره که من رو یاد شخصیت خودتون میندازه من متوجه ایراد دستوری یا نگارشی، که حداقل فاحش باشه، نشدم... اما چیزی که کمی برام مشکل ایجاد کرده دیالوگ هاست. گاهی گیج میشم که گوینده ی دیالوگ چه کسی بوده و مجبور میشم برگردم و از اول اون قسمت رو بخونم... فکر میکنم دلیلش اینکه برای دیالوگ ها از(+ و _ ) استفاده می کنید... شاید اگر از (_ و : ) استفاده کنید بهتر باشه. یه نکته ی دیگه اینکه تعداد شخصیت های فرعی تا حدودی زیاده. این اصلا ایراد نیست اما باید حواستون باشه که وقتی داستان پیش رفت به اندازه بهشون ببردازید که نه رها بشن و نه خواننده گیج بشه. برای شعرهای ارغوانی آرزوی موفقیت دارم.
  20. صندلی داغ با Ravi

    سلام بر زهرا خانم حالتون خوبه؟ ( از 1 تا 10) بزرگترین نقطه ی قوتتون از نظر خودتون چیه؟ بزرگترین ضعف چطور؟ در چه زمینه ای استعداد دارین؟ بهترین نویسنده و بهترین رمان های مورد علاقتون رو پرسیدن پس من یسری سوال دیگه جایگزین کردم: بزرگ علوی یا صادق هدایت؟(بادلیل) امیلی برونته یا شارلوت برونته؟(بادلیل) آناکارنینا یا جنگ و صلح؟(بادلیل) کلیدر یا سووشون؟(با دلیل) تلوزیون میبینید؟ اگه آره کدوم شبکه بیشتر؟ دانشجو هستین؟ چه رشته ای؟ بهش علاقه دارین؟ بعد از کتاب خوندن دومین کاری که برای انجام انتخاب می کنید چیه؟ هنوز رمان من رو ادامه میدین یا رها کردین؟ بهترین اتفاق سال 96؟ نظرتون رو درمورد من به طور کامل بگین. ممنون از پاسخ پیشاپیش و سال جدید مبارک پیشاپیش
  21. موج اف ام | niya99

    گاهی از همان هایی می شدم که این دست از نقاشی های مدرن را تنها خالی کردن رنگ روی بوم می دانند، بی هیچ مفهومی. اما این نقاشی چیزی داشت که دوستش داشتم... حیاتش را احساس می کردم. آرش: انقدر جذابه که اینجوری غرقش شدین؟ بی آنکه نگاهش کنم، با آرامشی ناشی از غرق شدن در نقاشی پاسخ دادم: برای من آره. سکوتش مرا وادار به توضیح بیشتر کرد: شکل های رنگی و نامزون یه حجم خاصی دارن... انگار می خوان از این همه خطوط سیاه خودشون رو بیرون بکشن و از بوم خارج بشن. از طرف دیگه، خطوط سیاه هم یه پیچش جالب دارن... به نظر میاد ممکنه هر لحظه شکل های رنگی رو ببلعن. حرف هایم ترشحات ذهنی ام بود... حرف هایی که انتظار نداری دیگران درک کنند یا جدی بگیرند، همین که در سکوت شنونده اش باشند کافیست... اما اطمینان و تاییدِ صدایش نشانم داد که او بیشتر از حد انتظارم سخنانم را درک کرده: فکر می کنم حق با شماست. نگاهش کردم. کنارم ایستاده بود و با دقت و جدیت به تابلوی نقاشی خیره شده بود. در نگاهش هم ردِ درک دیده می شد. " پس کسی که باعث شد اون شب کلی حرص بخورم ایشونه! " نزدیکی و رسایی صدا باعث شد به سمتش بازگردم. مرد جوانی کنار مهیار ایستاده بود که بنظر می رسید هم سن و سال خودش باشد. متوجه منظورش نشده بودم و نمی دانستم چه عکس العملی باید نشان دهم... تقریبا مات مانده بودم و او با اخم کوچکی که نمی توانستم تشخیص دهم جدی است یا نمادین به من نگاه می کرد، اما کم کم این اخمِ کوچک جایش را به لبخند داد و با لحنی بامزه و صمیمی ادامه داد: اینجوری نگام نکنید... اگر شما هم بعد از سال ها رفیق گرمابه و گلستانتون رو ببینید اما اون حواسش جای دیگه باشه حتما حرص می خورید! پس فرد مقابلم سعید بود... دوست قدیمی و هنرمند مهیار. از آن افرادی بود که پر از اَکت هستند؛ هنگام صحبت، با اجزای صورتش بازی می کرد یا سر و دستانش را تکان می داد. اینگونه افراد را پر انرژی می دانستم. پیش از آنکه پاسخی بدهم دستش را به سمت آرش پیش برد و با همان لحن صمیمی گفت: مشتاق دیدارتون بودم. خوشحالم که تشریف اوردین. آرش دستش را با جدیت همیشگی فشرد و پاسخش را با جمله ای کوتاه اما محترمانه داد: تشکر بابت دعوت. مابقی صحبت ها حول کیفیت آثار و تمجید از آنان سپری شد. آرش و مهیار را نمی دانم اما تمجید های من به دور از تعارف بود. پس از خروج از گالری، ماهور را درحالی که تکیه اش را به ماشین آرش داده و نگاهش را به زمین دوخته بود دیدم. از لحظه ی ورود مدام تصور می کردم از چیزی فرار می کند... این احساس وقتی قوت گرفت که پیش از اینکه سعید بیاید و مجبور شود مدت بیشتری در آن فضا بماند، به بهانه ی شلوغی و تنگی نفس بیرون رفت. چند دقیقه ای می شد که به راه افتاده بودیم. هیچ کدام حرفی نمی زدیم. مقصد آرش شرکت بود به همین دلیل ماهور با ما همراه شده و در صندلی عقب جای گرفته بود. ماهور: داداش ناراحتی؟! مهیار چیزی نگفت اما از نحوه ی رانندگی اش مشخص بود که عصبانیتش را پنهان می کند. علاوه بر اینکه از دلیل رفتار هایشان مطلع نبودم، خودم را در جایگاهی نمی دیدم که بخواهم دخالت کنم پس در سکوت، چشم به بیرون دوختم . **********************
  22. تلافی کن

    @samirahojatti ممنون که این تاپیک رو زدی
  23. کجایی دکتر؟؟

    1. namebaroon

      namebaroon

      سلام نیاااا چقدر دلم واست تنگ شدههههه ای خداااا چقدر حرف دارم

  24. من چرا احساس می کنم تو این روزا غمگینی؟

    1. hipasos

      hipasos

      چون شما دوست واقعی هستی❤ ^_^

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×