رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Ghazal

همکار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    2,607
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد Ghazal در خرداد 21 2017

Ghazal یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

9,470 بار تشکر شده

درباره Ghazal

  • درجه
    مدیر بخش اخبار

مشخصات کاربر

  • علایق
    خدا
    مامانم
    بابام
    عشقم
    عسل مامان
    على
    پزشكى
    دوستام

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,974 بازدید کننده نمایه
  1. انتقام و عشق | Ghazal

    -از تو دست و پام گمشو اون طرف -سارا كن.... -چى؟مگه كارى كردم كه بس كنم؟هى تو زود از جلوى چشمام گمشو عصبى جلوم وايساد رگ گردنش حسابى متورم شده و بالا اومده بود تقريبا هم قد بوديم تو چشماش كه همرنگ چشماى من بود زل زدم و گفتم:چيه؟انتظار برخورد خوبى كه نداشتى داشتى؟خودت مى دونستى اين طورى ميشه از اولش دايانا با تعجب به برادرش نگاه مى كند دايانا:تو...تو..مى دونستى دنيل؟ بجاى دنيل با پوزخندى گفتم:جواب خواهرتو نمى دى؟ دنيل همان طور سرجاش وايساده بود و نفساى عصبيش شنيده مى شد پوزخند ديگه اى زدم و گفتم:اين طور كه معلومه خودم بايد بگم.....آره دنيل مى دونست از قبل از عروسى مى دونست ولى نمى تونست كارى كنه چون پاى خودشم گير بود مگه نه عزيزم؟ عزيزمو با غيظ گفتم نشستم رو مبل تك نفره و ادامه دادم:مى دونى دايانا داداش احمقت سر قمار كلى ضرر كرده اگه كمكش نمى كردم الان تو زندان بود مثل مامى و دديت البته الانم مى تونه بره پيششون مگه نه دنيل؟....يادته دايا چه فخرى تو بچگى بهم مى فروختى؟الان چى؟نمى خواى پز داشتن خانوادتو بهم بدى؟ -بس كن سارا خنديدم بلند مثل ديوونه ها من:بالاخره تو ام حرف زدى؟ولى هنوز نوبتت نشده اول دايانا نشنيدى مىگن"خانوما مقدم ترن"؟ادبت كجا رفته؟هرچند تو از اولم بـ.... جمله ام با حمله ور شدن دنيل سمتم نصفه موند خواست بزنتم اما با جيغ دايانا متوقف شد... دايانا:كمك...دنيل كمكم كن... ازم فاصله گرفت تا به خواهرش كمك كنه ولى تو دستايى اسير شد تقلاش بى فايده بود ولى همچنان داشت وول مى خورد دوباره دايانا جيغ زد من:كستاخ دايانا خواهر شوهرمه دستتو بكش دايانا رو ولش كردن چون معلق بود افتاد زمين و آخش دراومد بى توجه بهش نشستم و چشمامو بستم به اتفاقات دو ماه قبل فكر كردم.... دو ماه قبل از سر كار برگشتم با نقشه اى كه با صبا كشيده بوديم كارم از الان شروع مى شد عمو تو پذيرايى بود مثل هميشه فلورا و داياناى كه نبودن رفتم پيش عمو نشستم رو به روش... -پدر مى خوام....يه كارى كنم به نظرتون نياز دارم عمو سرشو بلند كرد و منتظر نگاهم كرد -راستش...مى خوام خونه پدريمو خراب كنم -چى؟مى خواى عمارتو خراب كنى سرى تكون دادم و گفتم:بله عمارت...سال هاست كسى توش سكونت نداره بى استفاده شده هم اينكه...مى دونيد كه من توى اونجا....مى خوام خرابش كنم -مى دونم حرفت درسته ولى اونجا پر خاطره اس آره چه خاطرات شيرينيم هست سر بچه شيره مى مالى چارلز ويرا؟هم من مى دونم تو توى اون عمارت چه غلطى كرى هم تو و زنت و اون پسرت هر چند تو نمى دونى من از جنايات خبر دارم...لبخندى مصنوعى زدم و گفتم:بله مى دونم همه ما خاطرات زيادى تو عمارت داريم بيشتر شما اما....بى استفاده بودنش به نظرتون خوبه؟اگه بتونيم يه كليسا يا يه يتيم خونه بسازيم بهتر نيست؟خاطرات براى هميشه تو ذهن ما هك ميشن اين كار باعث شادى روح كل اعضاى خاندانمونه با من موافق نيستيد؟ -حق با توئه در هر صورت اونجا مال توئه هر كارى بخواى مى تونى بكنى -مى دونم اونجا مال منه پدر اما در حال حاضر شما بزرگ خانواده هستيد نظر مثبتتون لازمه آره جون عمه نداشتم..اه اه بدم مياد بزرگ خانواده؟از اين خانواده چى بهم رسيده جز بدبختى و تنهايى؟هيچى...
  2. ...::تولدت مبارک مامان کوچولو دوست داشتنی::...

    تولدت مبارك عزيزم
  3. خواننده ای که نفر قبلی میگه دوست داری؟!

    نمىشناسم فرزاد فرزين
  4. انتقام و عشق | Ghazal

    با نورى كه بد جور رو مخ بود بيدار شدم اه...اين ساعت كو؟ چرا زنگ نزد؟لاى چشمامو باز كردم -به به پرنسس بالاخره رضايت داد بيدار بشن يه روز نحس ديگه شروع شد كه با ديدن ريخت نحس اين نحس تَر شد غلتى زدم و نشستم و نگاهى به ساعت كردم...12:30 اى تو روحت -خاك تو سرت ديرم شد مثل جت پريدم دويدم سمت دستشويى كه خنده ى دنيل هوا رفت اى رو آب بخندى ايشالا آخرين خودت باشه -كوقت چته؟ بين خنده هاش گفت:آخه...قيافت.... ديوونه شونه اى بالا انداختم و نشستم پشتت ميز آرايش كمى كرم و برق لب زدم گوشواره ها و ساعتتو دستم كردم بلند شدم كه قيافه ضايعش تو آينه ديدم داشت با همون قيافه خندون نگام مى كرد بى توجه بهش رفتم سمت در -امروز يك شنبه اسا دستم رو دستگيره موند حالا دليل خندون فهميدم اى بميرى از دستت راحت شم دارم برات برگشتم سمتش و بى تفاوت گفتم:كه چى؟مثلا مى خواى نقش تقويمو إيفا كنى؟ شونه اى بالا انداخت و رفت به ساعتم نگاه كردم 1:30بعد از ظهر بود تازه يادم اومد گشنمه اى به خشكى رفتم پايين عمو تو پذيرايى بود ولى خبرى از فلورا و دايانا نبود بهتر خيلى ازشون خوشم مياد مدامم ببينمشون راهمو سمت آشپزخونه كج كردم -خانوم كارى داشتيد؟ نگاهى به روزا كردم و گفتم:برام قهوه بيار ساده باشه...يكمم كيك بيار -چشم خانوم سرى تكون دادم و رفتم تو سالن نشستم پشت ميز -باز كى تو اتاق من بوده؟ دايانا...اگه يه روز خودش پيداش نشه خبرش مياد..اه دختره ى جيغجيغو يكم آروم تَر خير سرت24سالته مثل بچه دو ساله ها جيغ جيغ مى كنى اه اه دايانا:رزا....مارگاريتا....كلارا...كدومتون تو اتاق من بوده؟ رزا،مارگاريتا و كلارا سراسيمه اومدن تو سالن مارگاريتا:بله خانوم كارى داشتيد؟ دايانا داد زد:كدومتون تو اتاق من بوده؟ مارگاريتا:چطور؟چىزى گم شده؟ دايانا كه الان صورت سفيدش سرخ شده بود گفت:نخير...فقط يكى از اتاقم وسايل كش مى ره قهوه امو گذاشتم رو ميز و گفتم:دايا آخه كى از اتاقت چيزى كش رفته؟اصلا چى شده اينو مىگى؟ دايانا:لباسام...كفشام...كيفام....زيورآلاتم......همه اشون هيچ كدوم سرجاش نيست من:يعنى چى؟اين داد و قال داره؟خوب شايد جاشو عوض كردى خشمگين تَر از قبل گفت:مى خواى چى بگى؟اينكه من حواس پرتم؟ سرى از تاسف تكون دادم و گفتم:نخير دارم احتمالاتو مى سنجم تو ام آروم باش.....رزا لطفا يه ليوان آب براى دايا بيار...جز كلارا بقيتون بريد بيرون....بشين دايا دايانا نشست متوجه قيافه حراسون كلارا شدم ولى بى توجه بهش گفتم:ببين دايا دليل نميشه براى هر چيز كوچيكى داد و بيداد كنى مى تونى تو آرامشم مشكلاتتو حل كنى اين طورى براى همه بهتره و تو كلارا فكر كنم به دايانا يه عذرخواهى بدهكارى كلارا مضطرب شد انتظار نداشت به اين سرعت بفهمم ولى من اونقدر تيزم كه با حركاتش فهميدم كار اونه دايانا:منظورت چيه؟ من:نمى خواى چيزى بگى كلارا.....دايانا منتظره ..........………......... -ايول دوست باهوش خودم -لطف دارى....راستى بهتره دست به كار بشيم -دست بكار بشيم؟ -آره ديگه من كه تنهايى از پسش بر نميام كه -امان از دست تو ---------------------
  5. شمام که سحر خیزید :HBD2::HBD::HBD:

  6. انتقام و عشق | Ghazal

    مدتى مشغول كار بوديم كه دنيل گفت:شما خانومارو نمى دونم ولى من گرسنمه بدون اينكه برگردم نگاهش كنم گفتم:گفتن نداره برو يه چيزى بخور منو سننه صبا:سارا...يكم ملايمت داشته باش من:برو بابا...به لارا زنگ بزن براى نهار يه چيزى بيارن بعد از رفتن صبا از جام بلند شدم نشستم روى مبل -ممنون سرمو تكيه دادم به پشتى و گفتم:بابت؟ -توجهت به حرفم پوزخندى زدم و گفتم:توجه؟اونم من به تو؟خيال برت نداره چون خودم گشنم بود گفتم -تو كه راست ميگى -من هميشه راست مىگم پوزخندى زد كه جوابشو ندادم بقول صبا"جواب ابلهان خاموشى ست"چه برازنده وصف حال دنيله...تقه اى به در خورد و متيو..آبدارچى شركت..با يه سينى بزرگ غذا و مخلفات اومد تو سينى رو گذاشت روى ميز و رفت دنيل از روى صندلى بلند شد و اومد رو به روم نشست...بعد از نهار دنيل دراز شد رو مبل و منم رفتم پشت ميز و كارامو انجام دادم... "-سارا...برو بيرون...برو دخترم -نه بابا...بـــابـــا...." -بـــابـــا.... بازم اون كابوس لعنتى واى خدا چرا اين كابوس تمومى نداره؟تا كى بايد تحمل كنم؟از جام بلند شدم و رفتم دستشويى آبو باز كردم...يك مشت...دو مشت..سه مشت..هى آب مى ريختم رو صورتم ولى بى فايده بود خنكى آب نتونست آتيش درونمو كمى تسكين بده نشستم روى توالت فرنگى دست مشت شدمو كوبيدن به سينم بى فايده بود... -سارا...سارا....حالت خوبه؟..سارا... حالم خوب نبود حوصله ى اينم نداشتم ولى توى اين چند وقته فهميدم جوابشو ندم مى زنه به سرش ديوونه اس ديگه با مشتايى كه به در مى كوبوند معلوم بود بلند شدم و گفتم:خوبم الان ميام شير آبو بستم دستى به موهام كشيدم و زدم بيرون -حالت خوبه؟ -از كى تاحالا نگران من شدى؟تا كارى كه مى خوامو نكنم قصد مردن ندارم نترس از كنارش رد شدم و دراز كشيدم بايد دست بكار بشم از همين فردا تو ذهنم نقشه مى كشيدم و نفهميدم كى خوابم برد...
  7. انتقام و عشق | Ghazal

    -من دارم ميرم شركت... -به من چه؟ -مى دونم بهت مربوط نيست گفتم بدونى پرسيدن بدونى كيفمو برداشتم و از اتاق زدم بيرون سوار ماشين شدم و راه افتادم سمت شركت...مثل هر روز كارى امروزم يه روز جديد بود.... -بگو خانوم مهدوى با گزارشات پروژه ماه تابان بياد اتاق من -قربان همچين پرونده اى نيست -شما از همه چى بايد خبر داشته باشى؟نه..پس به كارت برس -درسته ببخشيد رومو برگردوندم و رفتم تو اتاق... -صد بار بهت گفتم لنگاتو ننداز رو ميز من -من هر كار بخوام مى كنم -بيخود كردى مگه اينجا مال توئه هر غلطى خواستى بكنى؟ -مال تو مال منم هست تو زنمى نصف اموالت مال منه -انگار قراردادى كه امضا كرديو نخوندى؟...بند چهارم يادت اومد؟ -لعنت به اون قرارداد هى قرارداد قرارداد نكن -باشه بابا...حالا واسه چى اومدى؟ -بابا....كلافه ام كرده گير داده هى ميگه بيا برو پيش زنت -منظورتو فهميدم...هنوز يه ماه نشده بهت كه گفتم بابات از اولم دنبال همين بود -ولى من نمى خوام كسى نمى تونه مجبورم كنه حتى بابام -حالا مى بينى بابات مجبورت مى كنه يا نه.....اون لنگاتو جمع كن رفتم سمت ميز هنوز پاهاش رو ميز بود خواستم پاهاشو بزنم كنار كه سرم گيج رفت افتادم تو بغلش همون طور تو چشمام زل زده بود فاصله بينمون خيلى كم بود... -هى الاغم...انگار بد موقع اومدم؟ از تو بغلش در اومدم و گفتم:نه اتفاقا به موقع اومدى صبا:مطمئنى؟آخه... من:گزارشارو اوردى صبا:آره ولى.... زومكنو ازش گرفتم نشستم رو مبل و مشغول خوندن شدم
  8. انتقام و عشق | Ghazal

    بعد از اومدن راننده سوار ماشين شدم تا دوباره برگردم خونه يا بقول خودم جهنم چون ديدن كسايى كه قاتل خانواده ات هستن اونم هر روز و هر دقيقه خيلى سخته سختر وقتيه كه مجبورى وانمود كنى از بودن كنارشون خوشحالى..اين جهنمه منه جايى كه تا اطلاع ثانوى مجبورم توش بمونم و وانمود كنم از بودن توش خوشحال و راضيم... -كجا بودى؟ كيفمو رو ميز گذاشتم و سراغ كمد رفتم -نشنيدى چى گفتم؟ حوله و لباسامو برداشتم از كنارش رد شدم و گفتم:شنيدم ولى سوالت مسخره بود چون به تو مربوط نيست من كجا مى رم با كى مى رم و كى مى رم فهميدى؟ رفتم تو حموم و درو بستم قبل از اينكه جوابى بده چون حوصله كلكل با اين ديوونه رو نداشتم حوله و لباسام رو آويزون كردم لباسايى كه تنم بودنو در اوردم و رفتم زير دوش.... -راه فرارو خوب بلدى -چى؟منظورتو نمى فهمم؟ -از نفهميته بانو...حرفتو زديو در رفتى هان؟ برو بابايى گفتم و مشغول خشك كردن موهام شدم -وقتى باهات حرف مى زنم منو نگاه كن... لوسيونو برداشتم و مشغول زدن شدم اومد بالا سرم و گفت:هــــى... -هى مال توئه كه زبون آدم نمى فهمى -زبون تو رو نميفهمم -بيشعور.... دستشو گذاشت رو شونه ام و محكم فشار داد خيلى سعيمو كردم آخم در نياد مچ دستشو گرفتم زورم كمتر از اون بود ولى من آدم كم اوردن نبودم -دستتو بكش -نمى خوام تو زنمى هر كار بخوام مى كنم -جدى؟تو غلط مى كنى نكنه قرارداد ازدواجو يادت رفته -گور باباى اون قرارداد مسخره -برو اون طرف حوصله اتو ندارم بلند شدم كه برم دستمو از پشت گرفت و پرتم كرد روى تخت و خودش خم شد روم -هى دنيل ديوونه بازى درنيار واقعا الان حال كلكل ندارم -آره من ديوونه ام حوصله ندارى؟حالا حوصله ات مياد سر جاش خواست بياد نزديك تَر با تموم توانم هلش دادم از روى تخت بلند شدم و گفتم:بيشعور...اون أفكار لعنتيوتو بريز دور... و از اتاق زدم بيرون ضربان قلبم بالا رفته بود بجاى اينكه قلبم تو سينه ام بزنه از تو گلوم مى زد انگار قرصام...اه لعنتى بايد برگردم تو اتاق..ولش كن نمى خورم نميميرم كه...چند تا نفس عميق كشيدم و رفتم پايين...
  9. پرنسس و گدا | Ghazal

    فصل بيست و يكم "شما اميلى بالن آيا پادشاه آرتور ديل را بدون اجبار و با ميل خود به همسرى مى پذيريد؟...و شما پادشاه آرتور ديل آيا شما اميلى بالن را بدون اجبار و با ميل خود به همسرى مى پذيريد؟..اينك من شما را زن و شوهر مينامم باشد كه خوشبخت شويد و براى كشورتان مفيد باشيد" بعد از حلقه ها آرتور و اميلى هم ديگر را بوسيدند خدايا شكرت كه آرتور هم سر و سامان گرفت نمى دانم فيليپ هم خوشبخت است يا نه؟...آهى كشيدم "حالت خوبه مامان؟" "آره كوچولوى دوست داشتنى من خوبم" از جايم بلند شدم سرم گيج مى رفت اما بايد تحمل كنم..از كليسا بيرون آمدم سوار كالسكه شدم به ميان مردم رفتيم انقدر حالم بد بود كه تحمل فرياد هاى مردم كه تبريكـ گويان خوشحاليشان را ابراز نداشتم سرم را به پشتى تكيه دادم و چشمانم را بستم "مادر حالت خوبه؟" چشمانم را باز كردم به روى دينا كه نگران نگاهم مى كرد لبخندى زدم و گفتم"من خوبم عزيزكم...فقط يكم خسته ام همين" با اينكه اصلا حالم خوب نبود اما نمى خواستم با گفتنش دختركم را بيشتر ناراحت كنم دوباره لبخندى زدم و چشمانم را بستم... از كالسكه پياده شديم نزديكى هاى شب بود به اتاقم براى تعويض لباس رفتم "تو حالت خوب نيست ولى بازم مى خواى بگى خوبى" برگشتم الكسا را در حالى كه جعبه كوچك فلزى در دستش ديدم "منظورت چيه؟" "مى خواى بگى نمى دونى؟..." جعبه را به سمتم گرفت و گفت"...اين مال توئه...مى دونى توش چيه؟افيون...ماريا تو دارى چـ..." "آره افيونه كه چى؟...اين مال رابرته دلم نيومد بندازمش دور الانم بزارى مى خوام لباسمو عوض كنم" "مى دونى هنوز نتونستى دروغگوى خوبى بشى...ماريا لطفا با خودت اين كارو نكن" "چى كار نكنم الكسا؟حرفات مبهمه..." "طورى وانمود نكن نميفهمى...خيلى خوب منظورمو ميفهمى...ببين ماريا بچه هات بهت نياز دارن با خودت اين كارو نكن...علنا دارى خودكشى مى كنى ميفهمى؟" "بسه ديگه...خودم مى دونم كارم درست نيست..مى دونم كارم مساوى مردنمه ولى..نمى خوام خوشبختى آرتورم خراب بشه اونم بخاطر من....نمى خوام خوشحالى پسرم بخاطر مادر مريضش تبديل به ناراحتى بشه....نمى خوام..تو خودتم يه مادرى الكسا دركم كن..." "ميفهمم ولى دخترت چى؟اون هنوز دوازده سالشه به مادرش نياز داره ميفهمى؟" قطره اشكى از گوشه چشمم چكيد "آره دينا دختركم...اما اون دوتا برادر داره دوتا زن برادر داره تو رو داره تنها نيست" "به نظر تو اون به مادرش احتياج داره؟...منطقى فكر كن ماريا" جعبه را روى ميز گذاشت و رفت...
  10. درود به شما:flowersmile:

    رمان شمابرای نقدتوسط تیم نقدانتخاب شده وشماتازمانی که نقدرمان به پایان نرسه اجازه ارسال پست جدید ندارید

    (رمان پرنسس وگدا)

     

  11. پرنسس و گدا | Ghazal

    كمى از خمير سبز رنگ را داخل ليوان ريختم امروز و فرداى ديگر تحمل كنم كافى ست ليوان را سر كشيدم و رفتم بيرون.. "شاهزاده فيليپ اومده؟" "بله سرورم شاهزاده و همسرشون طبقه ى پايين منتظر شما هستند" همسرش!اون دختره ى ه..ر..ز..ه عروس من نيست فقط بخاطر فيليپ است كه تحملش مى كنم وگرنه او لايق نام همسرى پسرم را ندارد هرچند خود فيليپ يك روز اين را متوجه مى شود ولى آن روز ديگر من نيستم تا شاهد شكستنش باشم..... "مادر اومدى...حالت خوبه؟" لبخندى زدم و گفتم" خوبم پرنسس زيباى من...از ديدنت خوشحالم پسرم" فيليپ"سلام مادر.." من"كافيه.." خيلى سرد با او برخورد كردم از كنارش گذشتم "بريم دينا.." همراه هم رفتيم تا سوار كالسكه شويم "مادر هنوز يك ماه از ازدواج فيليپ نگذشته شكم سلين بالا اومده..." "تو ديگه بچه نيستى...سلين قبل از ازدواجش باردار شد بخاطر همينم سرسرى ازدواج كرد" "يعنى...ديگه فيليپ نمياد پيشمون؟" "نه...نمى دونم فعلا تا دوره تنبيهش تموم بشه بر نمى گرده" "اميلى چى؟اون كه باردار نيست؟" "نه نيست..اون ميفهمه بخاطر چسبيدن به خانواده ما از باردار شدن استفاده نكرده" "بخاطر همين با سلين سرد برخورد كردى مادر؟" "كم و بيش....ولى بين خودمون بمونه اينا رو نگفتم كه اذيتت كنم يا ديدت نسبت به زن داداشت بد بشه چون فكر كردم ديگه براى دونستن اين چيزا بزرگ شدى گفتم" "متوجه ام مادر.." «آرتور» امروز بيشتر از هر روزى به بودن پدرم نياز دارم كاش او اينجا بود... "استرس دارى؟" "نه...از شما كه نمى تونم پنهون كنم" "درسته پسرم نمى تونى...روز ازدواجم منم استرس داشتم البته ماجراى ازدواج من فرق داشت يكم غير عادى بود درست وقتى همه تو كليسا منتظرم بودن رسيدم الكسا و درك خيلى خوب مى دونن...مى دونم الان بيشتر از من به پدرت احتياج دارى پسرم پدرت هميشه همراهته.....اون اينجاست...كافيه وقتى نياز دارى ازش كمك بخواى....تو اين مورد مثل پدرتى اونم هميشه حواس پرت بود.." خنديد بلند شد و تاجم را روى سرم گذاشت و پيشانى ام را بوسيد "حالا كامل شدى پسرم تا چند ساعت ديگه متعهد مى شى يادت نره تو يه پادشاهى اما اول يه مردى براى زنت بعد پادشاهى براى مردمت بعد از بله گفتن يه مسئوليت به مسئوليتت اضافه ميشه هيچوقت نزار وظايف پادشاهيت يادت ببره وظايف يه شوهر چيه؟يادت نره...." به سرفه مى افتد "مادر...حالت خوبه مادر؟" "خوبم پسرم....خوبم..." با اينكه حالش خوب بنظر نمى آمد اصرار به خوب بودنش داشت....
  12. پرنسس و گدا | Ghazal

    «آرتور» امروز يك حس عجيبى دارم استرس ازدواج است هم ديدن طبيبى كه از اتاق مادر بيرون مى آمد طبيعتا ديدن يك طبيب نبايد استرس زا باشد اما اين ديدن استرس زا است نكند مادر باز هم حمله اى را گذرانده بود؟...دستى روى شانه ام قرار گرفت "دليل حالت چيه؟" "نمى دونم..از يه طرف ازدواجم از طرف ديگر مادرم...." "ملكه ماريا؟مگر برايشان اتفاقى...." "نمى دونم ولى وقتى مى خواستم برم پيش مادرم..." "خوب اين موضوع دليلى براى استرس نيست شايد يه چكاپ ساده بوده.." "شايد ولى من حس عجيبى دارم" "بخاطر ازدواجته بد به دلت راه نده" سرى تكان دادم اما ته دلم هنوز نگران بودم..... كمى از جوشانده را خوردم شايد دردم كم شود ولى نشد بايد از افيون استفاده كنم؟ به سمت جعبه فلزى مى روم نمى خواستم اما مجبورم كمى از خمير سبز رنگ را برمى دارم و با اكراده به دهانم نزديك مى كنم با تفه اى كه به در خورد بدون تالل آن را خوردم و جعبه را زير بالشتم گذاشتم "بيا تو.." الكسا با سينى اى داخل شد "بيا اينا از غذاهاى امشبه ببين خوبه؟" كمى مزه كردم و سرى تكان دادم و گفتم"بد نيستن اما عالى هم نيستن" "مطمئنى؟دستور پخت اينارو خودت دادى" "مى دونم ولى اونا خوب درستشون نكردن گفتم كه خودم بايد بالا سرشون وايسم" "تو حالت خوبه؟مى خواى طبيب خبر كنم؟" "نمى خواد به حد كافى كمكم كردن...ديگه لازمشون ندارم توام ديگه برو بيرون" خودم را به خواب زدم...سردرد داشتم به احتمال نود درصد بخاطر آن افيون لعنتى باشد «الكسا» "شما چى دارين ميگين؟" نفسم را با حرص بيرون دادم و گفتم"حال ماريا خوب نيست چشماش قرمز بودن طورى رفتار مى كرد انگار كه...." آرتور"شما دوست مادرم هستين خودتون بهتر مى دونيد مادر من چيزى مصرف نمى كنه اون حتى مشروبم زياد نمى خوره" اميلى"آره مامان مادر اين طورى نيستن" نفس عميقى كشيدم و گفتم"مى دونم ماريا همچين آدمى نيست اما مصرف افيون فقط براى خوشگذرونى نيست براى تسكين درد هم هست" آرتور"درد؟درسته ولى مگه دارو ها....اميدوارم اونى كه فكر مى كنم نباشه" و به فكر فرو رفت احساس عجيبى داشتم "آرتور؟شما كه نمى خوايد..." آرتور"چرا اميلى ولى بايد مطمئن بشم....طبيب دربار رو خبر كنيد" "ملكه...." از جا بلند شدم و گفتم"چيه؟" "ملكه...شما افيون مصرف كرديد؟" "پيشگو شدى طبيب؟" "ملكه من...پادشاه از من پرسيدن...بهشون نگفتم ولى نبايد..." "من براى كارام از كسى اجازه نمى گيرم...مرخصى" و رويم را برگرداندم.....من كه تمام روز را در اتاق بودم پس چه طور....الكسا....رفتار و حركاتش.... "ازت انتظار نداشتم الكسا....خبر چينى...تو از كى منو ميشناسى؟" "دارى يه تنه قضاوت مى كنى ماريا من خبر چينى نكردم...اگر كاريم كردم خير و صلاحتو خواستم" "يعنى ميگى دارم اشتباه مى كنم؟...منظورت اينه كه من خودم نمى دونم چى بده چى خوبه درسته؟" "ميگم اين كار كار تو نبود...ماريايى كه من ميشناسم اين طورى نيست" "آهان....اونوقت ميشه بگى من چه طوريم؟" "اونى كه من ميشناسم از مواد اعتيادآور متنفر بود ولى تو.....طبيب گفت افيون نخوردى ولى علائمى كه من ديدم...." "منظورت اينكه من معتاد شدم؟اونم به افيون؟،....آره؟" "نگفتم معتاد ممكنه بخاطر تسكين درد خورده باشى...ولى ماريا...." "من افيون نخوردم تازه اگرم خورده باشم به خودم مربوطه انقدر ميفهمم كه بتونم براى خودم تصميم گيرى كنم" "ماريا من..." "مى خوام استراحت كنم مى تونى برى.."
  13. انتقام و عشق | Ghazal

    -واقعا دلت براش مى سوزه يا... -صبا..مگه منو نميشناسى؟تو بهتر از همه مى دونى من از بچگى از اون خوشم نميومد الانم همينطوره ازش خوشم نمياد فقط دلم براش مى سوزه اونم بخاطر داشتن همچين پدر و مادرى -اينا درست ولى احساسات آدم دست خودش نيست تو ميگى ازش متنفرى نه؟....معلوم نيست اين تنفر كى به عشق تبديل بشه... -اولا من ازش متنفر نيستم دلم براش مى سوزه دوما من نسبت به دنيل هيچ حسى ندارم چه نفرت چه عشق -احمق جون ﺩل سوزى ام خودش يه نوع حسه...چشم باز مى كنى ميبينى عاشق شديا..يه تيترم واسه داستان عشقتم پيدا كردم انتقامى كه منجر به عشق شد -رمان زياد مى خونى؟ -چه طور؟ -چون چرت و پرت دارى ميگى -خيلى بيشعورى..پاشو گمشو خونه ات پاهامو رو ميز گذاشتم و گفتم:خوب مگه تو خونه نيستم؟ -راست ميگيا...هر چى بيشعور كه هستى اوى جمع كن لنگاتو بى فرهنگ خنديدم پاهامو جمع كردم و گفتم:از اثرات زندگى كردن با يه بيشعور بى ادبه -همچين ميگه زندگى انگار صد ساله ازدواج كردى هنوز دو هفته ام نشده -والا هر ثانيه اش مثل يه عمره همين چند روزه -هى گفتم كار سختيه توى خنگ پاتو كردى تو يه كفش كه.. -جون اون پارسا جونت ببند -ســــارا.... -كوفت بيشعور پرده گوشم پاره شد -حقته بازم بگى داد مى زنم -ديوونه...ببينم باران خبر داره مى خواى جاريش بشى؟ -ســــارا.... -اى درد..باران بدبخت شوهر كرد ولى از دست تو خلاص نشد مثل من.... -خيلى بيشعورى خيلى... و با حالت قهر روشو برگردوند چون اين اخلاقش دستم اومده بود گفتم:قهرى؟...اوكى مى دونى من آدم منت كشى نيستم فردا تو شركت مى بينمت -بشين سر جات ببينم دختره چرت... اين يعنى آشتى قهراش صبا حداكثر يك دقيقه طول مى كشيد اما طى روز بيشتر از ده دوازده بار قهر مى كرد دخترم يه تخته اش كمه.. -چرت خودتى خير سرت داره سى سالت ميشه هنوز عادتات مال بچه هاست -خرى ديگه من سنم داره ميره بالا ولى روحيه ام كودكانه اس -اوهوم هيكلت گنده شده ولى مغزت هنوز مثل بچه هاى هفت هشت ساله اس -بيشعور بى فرهنگ من فقط بعضى رفتارام بچه گونه اس خوبه مثل تو عصا قورت داده باشم؟ -بعضياش؟تازه من كجا عصا قورت داده ام آخه؟.. دو سه ساعتى با صبا وقت گذروندم مثل وقت تعطيل هر هفته -بهتره ديگه برم جهنم خودم -نگو جهنم...آره بهتره برى عروس خانوم -گور باباى عروس بودن
  14. پرنسس و گدا | Ghazal

    ليوان جوشانده را روى ميز گذاشتم امروز صبح با درد شديدى تو قفسه سينه ام بيدار شدم خفيف بود اما به گمانم زمان رفتنم رسيده است ولى بايد تا تاج گذارى اميلى صبر كنم ديگر جوشانده كفاف نمى داد..بايد از افيون استفاده كنم هميشه از مواد اعتياد آور دورى مى كردم ولى مجبورم نمى خواهم خوشى پسرم را از او بگيرم نمى خواهم عروسى اش به عزا تبديل شود و مسببش من باشم...... «فيليپ» چند روزى بود شاهد دورى سلين بودم رفتارش سرد بود بپاى باردارى اش مى گذاشتم اما ديگر تحملم داشت تمام مى شد ولى به رويش نمى آوردم "اه...ببين فيليپ چقدر چاق شدم ديگه هيچ كدوم از لباسام اندازم نيست" "خوب عزيزم تو الان باردارى معلومه لباساى قبليت اندازه ات نيست بعد دنيا اومدن بچه دوباره اندازه ات ميشه" "تو منو درك نمى كنى" و مشغول غر غر كردن بود...شكمش زيادى بزرگ بود«مطمئنى اون جز تو با كسى نيست؟"يعنى ممكن بود اين بچه مال من نباشد؟نه...نه....نبايد اين فكر را بكنم حتما دو قلو است؟آره دوقلو است...... دو روز بعد... "ميگم كسى نبايد متوجه بشه ميفهمى؟" "ملكه من نمى تونم همچين اجازه اى بدم" "منم از تو اجازه نخواستم يه داروى قوى تر بهم بده بايد سر پا بمونم" "اين خطر بزرگيه ملكه" "بدرك بايد اين كارو بكنى وگرنه از زندگى كردنت پشيمون مى شى فهميدى؟...گفتم فهميدى؟" "اما...." "انگار زبون خوش حاليت نميشه مجبورم نكن همينجا از زندگى ساقطت كنم...خوب نظرت چيه؟مى خواى حرف گوش كنى يا بميرى؟...." "دارين اشتباه مى كنيد ولى من مرگو انتخاب مى كنم تا خيانت كردن" "احمق اين خيانت نيست وظيفته بايد انجامش بدى چه امروز چه فردا بالاخره كه مى ميرم پس چرا بخوام خوشى بچمو ازش بگيرم اگه بخوام با افيونم مى تونم بسازم ولى ترجيح دادم ازجوشونده استفاده كنم حالا كمك مى كنى؟" "ملكه....بله ملكه من برم تا...." "خوبه حالا برو تا منم كمى استراحت كنم" تعظيمى كرد و رفت....

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×