رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

jameskhademi

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

46 بار تشکر شده

3 دنبال کننده

درباره jameskhademi

اطلاعات تماس

  • Skype
    jameskhademi

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Male
  • علایق
    Basketball, reading non-fiction

آخرین بازدید کنندگان نمایه

122 بازدید کننده نمایه
  1. معرفی سریال انگلیسی Reign (تاج و تخت)

    حتی بهتر از Breaking Bad?
  2. سوال رو با سوال جواب بده

    بسیار کار خوبی کردید که اخراجشون کردید. شاید بتونن بهتر فکر کنن راجع به طرز صحبتشون بعدا. بنظر تصمیم خوبی بود؟
  3. نظرسنجی - افزودن بخش جدید

    اما بخش مذهبی فقط اسلامی هست. با توجه به اینکه آزادی ادیان در ایران هست و کلیساها فعال هستند، بهتر نیست برای مذهبهای غیراسلامی هم بخش ایجاد شود؟
  4. نظرسنجی - افزودن بخش جدید

    انجمن مذهب های غیر اسلامی مثل مسیحیت؟
  5. انتقادات و پیشنهادات

    با سلام. با توجه به اینکه آزادی ادیان در قانون اساسی ایران وجود دارد، میخواستم بدونم اگر امکانش هست بخشی برای مسیحیت ایجاد شود در قسمت مذهب، که مسیحیان هم بتوانند صحبت کنند و مطالب ارسال کنند. تشکر
  6. گالری عکسهای من

    سلام. من James هستم. سال 2008 به استرالیا مهاجرت کردم به همراه خانواده ام و هم اکنون در شهر ملبورن زندگی میکنم. حدود دو سالی هست که با دوست دخترم هستم و با هم تنها زندگی میکنیم در یک آپارتمان یک خوابه. اسمش Trang هست، که "چانگ" خوانده میشه. یک سال از من بزرگتره و متولد کشور ویتنامه، اما از لحاظ قد حدود 20 سانت از من کوتاهتره . این بود کمی درباره من. قصد دارم اینجا عکسهایی که میگیرم و بنظرم ارزش دیدن دارند رو به اشتراک بگذارم. سایتی که برای آپلود استفاده میکنم picofile هست که فکر نمیکنم فیلتر باشد. اگر مشکلی برای لود کردن تصاویر داشتید لطفا بگید. ممنون حدود دوسال پیش بود که تصمیم گرفتیم یک وسیله نقلیه بخرم. من هیچوقت علاقه ای به رانندگی نداشتم، و به همین دلیل گواهینامه ای هم نداشتم. اما از اونجایی که این فکر یکهو به ذهنم رسید، دنبال سریعترین راه بودم برای اینکه بتونم با یک وسیله نقلیه شخصی توی خیابان رانندگی کنم. برای رانندگی با ماشین، حداقل یک سال زمان انتظار بود. باید گواهینامه آموزشی میگرفتم و بعد از یکسال تمرین میتونستم تنها رانندگی کنم. گواهینامه موتور اما، در عرض یکروز تمام شدنی بود! یعنی یک روز یاد میگیرید، و همون روز امتحان میدید و میتونید تنهایی شروع به رانندگی کنید! به همین دلیل پولهامو گرفتم از بانک، شبانه شمردم چقدر دارم که این مجموعش بود: و روز بعد رفتم و اولین وسیله نقلیه ام رو خریدم. Hyosung 250GTR. ارزونترین موتوری بود که تونستم پیدا کنم، چون میترسیدم زمین بخورم و نابود بشه. اینهم یک تصویر هنری تر و بهتری که از یکی از ماجراجویی هام در یکی از دهکده های اطراف ملبورن گرفتم. اسم دهکده Woodend میباشد.
  7. داستان های کوتاه کوتاه - دیگر موضوعات

    پیرمرد و فراموشی زنده بودن. #2 پس از ساعاتی از خواب برخواست. حتی خواب هم خسته اش میکرد. صدای جیر جیر تخت تبل شادی دنیا بود از برخواستنش از تخت. فاصله تخت تا در کهنه برای پیرمرد زیاد بود. در راه به خود فکر کرد. به گذشته ی خود، نه آینده. به آنچه که داشته، نه آنچه به دست خواهد آورد. به گلهایی که پرورششان داد و گل گوشت خوار از آب درآمدند. به در که رسید، برگشت و نگاهی به اتاق انداخت. تاریک و بهم ریخته. خالی از زندگی. آرامشی در این اتاق بود که آسایش نبود. بیشتر شبیه آرامگاه. باید از آنجا خارج میشد. دستش را که به در دراز کرد، پاهایش لرزید و قلبش شروع کرد به سریع تپیدن. اگر نگاهم کنند چه؟ اگر صدایم کنند چطور؟ اگر سلامم دهند؟ اگر سوالم کنند؟ من چه بگویم؟ گذشته را نمیتوانم به دوش بکشم. از بار سنگینیست. فکرها در سرش همهمه ایجاد کردند و قطره ها از دیدگان جاری شد. هوا سنگین بود و دنیا زبان باز کرد. در اورا گفت: بترس تا در امان باشی. عینکش گفت: تار میکنم تا نباشد آنچه آزارت میدهد. در عینک را گفت: ظلم زمانه را به دل نگیر تا ابهامت گریبان گیر دیگر نشود. عینک گفت "جهان ظالم نشانه دارد و من نشانه را نمایش میدهم. همین" پیر که شنونده بود و سکوتش دل شکننده، تسلیم دنیا شد و عقب کشید. زمان میگذشت و پیر ساکن بود. بر صندلی قدیمی تکیه زده بود و بازهم فکر میکرد. آنقدر فکر کرده بود که گویی به تفکر اعتیاد داشت. و حال مغزش از بس بزرگ شده بود، شروع کرده بود به تغذیه از بدن بی استفاده اش. آنقدر میتوانست فکر بکند که دیگر نیازی به هیچ نداشت. او ساکن بود و تکان نمیخورد. ثانیه ها هنوز ساکن بودند. اما ساعات میگذشتند. دقایق را هم نمیشد دید. چون عقربه های ساعت بودند که فقط از عددی به عدد دیگر جهش میکردند. و میگذشت و میگذشت... پایان بخش دوم
  8. پل طبیعت تهران

    بنظر اگر ساده تر بود بهتر میشد. اونقدر آهن آلات استفاده شده که به نام "طبیعت" ارتباط نمیشه دادش. بنایی محکم و استوار، با طرح و شکل ساده تر میتونست اثر هنری باشه...اما این بیشتر یک اثر ماشینی بنظر میرسه (مکانیکی). اگر شبیه به پل Riverbank شهر Adelaide میبود بهتر میشد. چند تصویر میزارم برای مقایسه:
  9. با سلام. قصد دارم در این موضوع داستانی دنباله دار رو که به ذهنم رسید برای نوشتن، به اشتراک بگذارم. هروقت احساس کنم توانایی نوشتن داشته باشم، صفحه رو باز میکنم و مستقیما مینویسم. امیدوارم ببخشید اگر اشتباه املایی و گرامری دارم. این است بخش اول: پیرمرد و فراموشی زنده بودن. #1 سالهای بسیار از خلقت گذشته بود. هنوز هم دیدگان مردم پر ز نفرت بود و جیبهایشان پر ز پول. هنوز هم با ندای پلیدی فریاد بر سر مظلومان میزدند تا ظالمان فردا شوند، اما بی خبر از آنچه میآمد و میشد...هنوز هم این مردم چون کرم بر هم میلولیدند. پیرمردی بود. پیرمردی که شنوده های کثیری در سر داشت. او فکر میکرد. به اینجا، آنجا، او، تو، ما، دشت، آسمان، زمین، بهشت، جهنم، دنیایی که نیست، دنیایی که میبود...اما نیست، دنیایی که میتواند باشد...اما نیست، دنیایی که میشود ساخت...ولی نیست. فکر میکرد. او فکر میکرد. به دشتها که فکر میکرد دلش میگرفت. فکر میکرد. به اشک فکر میکرد. اما اشک نمیریخت. چون فکر میکرد. فکر میکرد. روزگاران فکر میکرد. آن پیرمرد سخن میشنید و به سخن گفتن فکر میکرد. اما...اما سخن نمیگفت. چون فکر میکرد. به نور فکر میکرد و گور به آن فکر میکرد چه باشد سرور چو همچون تنی برّهنه باشی و بس چو نادانسته باشی و خس چه باشد تورا با آیین کردگار که اکنون کنی یاد ز پروردگار؟ در این سرای ناجاودانگی خودرا برانگیخت به آیینی دگر. آنجا که مردمان و حاکمانش که هیچ...حتی درختان هم با او سخن میگفتند. در آن سرا به پیش یاری رفت. یار ندایش داد: یاری طلب مینمایی همراه؟ پاسخ داد چه راهیست آخر در صحرایی که اقامتگاهی ندارد و چه نوریست در محلی که دیواری ندارد؟ مرا چه باشد با سفر در جهانی که برایم نیست؟ گفت غم مخور. دیوارهای اتاقها همیشه تنگند. روزگارت را بر صفات خوش تلف مکن. بگذار طعمی از نادانی تجربه گردد تا کام دانایی تلخ نشود. با کمی درنگ گفت: خشکی این دریاچه ی بی ماهی...سودی برای ماهیگیران نخواهد داشت جز باران. جماعت نادان را چه باشد با فهم لطف باران؟ یارش گفت: باش آنچه هستی که خلقت دروغ نمیپذیرد. باشد که از رنج کامروا شوی. آهی کشید و بازگشت. دیدگانش را گشود. بازهم این تخت بود. بازهم باکفشهای کهنه به رختخواب رفته بود. آسمانی سفید. میزی کوچک. قلمی کهنه و عینکی با دسته شکسته. بلند شد و بر تخت نشست. بازهم فکر میکرد. اما خسته بود. دوباره بر تخت خود را درازانید و اینبار، به خواب رفت... پایان بخش اول.
  10. !! حرف‌های بی‌تعارف !!

    کاش میشد یاهو مسنجر برگرده هاهاها
  11. !! حرف‌های بی‌تعارف !!

    چرا آدم انقدر زود بزرگ میشه؟ من دلم نمیخواد 24 ساله باشم. من میخوام برگردم دبیرستان (
  12. !! حرف‌های بی‌تعارف !!

    چرا من انقدر سست عنصرم آخه؟ خجالت نمیکشم؟ 5 ساعت پیش قرار بود بخوابم، اما همچنان مثل روح سرگردان دارم میچرخم. البته ساعت ایران با اینجا تفاوت داره. الآن صبحه اینجا و من چشمام اینجوری: @_@
  13. فکر می کنید نفر قبلی چه چور شخصیتی داره؟

    ظاهرا اشتباه کردم پس مهربان و خوب
  14. از چی نفر قبلیت خوشت میاد؟

    "سکوت یعنی گفتن در نگفتن..." خیلی جالب.
  15. فکر می کنید نفر قبلی چه چور شخصیتی داره؟

    امیدوارم اشتباه کنم، اما بدجنس، مغرور، زود جوش، قضاوت کننده سریع و بداخلاق

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×