رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Sokout

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    150
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Sokout در بهمن 4 2016

Sokout یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,702 بار تشکر شده

درباره Sokout

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نقاشی ... هنــــر... تئاتر... نویسندگی...عکاسی...طراحی وب ... کلا کامپیوتر... محــــســـــن یگانه...:)
    ادبیات... شعر های مولانا... حجاب...

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,486 بازدید کننده نمایه
  1. هیییییی... انجمن در حال بروز رسانیه و انگار هیچکسی‌هم نیست تو انجمن:padded:

  2. من دهه هفتادی ام|Sokout

    #پارت_چهاردهم وقتی وارد اتاق شدم. آقای امیری با پوزخند گفت: _ چی شد‌؟ تو که گفتی نیستی! سرم رو تکون دادم و گفتم: _ خوب... پیش میاد... آدم خیلی اوقات از کوره در میره... ها؟ قبل اینکه آقای امیری حرفی بزنه تیارا گفت: _ پس موافقی؟! ... اما باید یه چیزایی رو توضیح بدی. با بی تفاوتی و مثلا اینکه صدای نشنیدم گفتم: _ خوب من باید چی کار کنم آقای امیری؟ با اشاره دست بهم گفت که روی صندلی بشینم. نشستم. بعد آقای امیری یه نفس عمیق کشید و گفت: _ خوب مینا... خوب گوش کن که چی میگم. قراره بری کافه تئاتر، اما شخصیت خیلی متفاوت تر از خودت! _ خوب..‌ _ و اینکه نگران تنهاییت نباش ... تنهایی نیستی مطمئناً... _ خوب.... _ تا پنج شنبه وقت داری یه گریم دلخواه پسرونه بیست یا بیست و پنج ساله جور کنی...یا طرح بزنی... و روی صدات هم باید خیلی کار کنی... از حرفش تعجب کردم: _ آخه بیست بیست و پنج ساله؟... بابا من پونزده سالمه، هر کاری کنم بازم صورتم بچه می زنه... حالا چه برسه به صدام! _ تو نگران گریم نباش اون بامن... یه گریمور میارم که خودتم خودتی رو نشناسی... صداتم حالا یه کاریش می کنیم. شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم. بعد آقای امیری از جاش بلند شد و گفت: _ خیلی خوب... بلند شین برین پی کارتون... منم می خوام برم کارای مسابقه رو مرتب کنم...خداحافظ... و بعد از اتاق رفت بیرون... *****************
  3. من دهه هفتادی ام|Sokout

    #پارت_سیزدهم اولش خنده ام گرفت. بعد با عصبانیت گفتم: _ برو آقا... منو گیر آوردی؟ ... نقش پسر بازی کنم... لابد بعدشم باید برات گروگان بگیرم... امیری از حرفم عصبانی شد و گفت: _ دیوونه ای تو؟ بزار من حرفمو بزنم... دِهَه... اهمیتی ندادم. از جام بلند شدم. کیفم رو برداشتم و در حالی که از اتاق گریم خارج می شدم گفتم: _ اصلا من نیستم... فهمیدی؟ از اتاق اومدم بیرون و در رو هم محکم بستم. بعد زیر لب شروع کردم به غرغر کردن: "برو بابا... خوشی برای خودت... نقش پسر بازی کن... هه... من دیگه نیستم... پسر؟ عمرا دیگه این کار رو انجام بدم..." که یهو یه نفر دستم رو از پشت کشید: _ وایسا ... بازدمم رو با فشار دادم بیرون و برگشتم. تیارا بود. با بی حوصلگی گفتم: _ ببین اگه اومدی خواهش کنی بیام و نظر امیری رو قبول کنم... بهت بگم من این کاره نیستم فهمیدی؟ عمرا این کار رو انجام بدم.... با اخم گفت: _ بزار من حرفم رو بزنم... _ بگو... _ ببین درسته که پیشنهادش قابل هضم نبود، ولی همچین تجربه ی بدی هم نیست... ها؟ _ گوش کن تیارا... من دوباره نمی خوام یه کار رو تکرار کنم... ولی بلافاصله از حرفی که زدم پشیمون شدم. تیارا با خباثت گفت: _ دوباره تکرار کنی؟ یعنی چی؟ مثلا خودم رو زدم به اون راه و گفتم: _ حالا که فکر می کنم می بینم همچین فکر بدی هم نیستا... نه؟ _ منظورت چی بود از اون حرف؟ _ بریم دیگه... بریم به امیری بگیم قبوله... اجازه ندادم حرفی بزنه و بدون اعتنا به اون رفتم تو اتاق گریم...
  4. من دهه هفتادی ام|Sokout

    #پارت_دوازدهم درست یادم نیست چه ساعتی رسیدم ارشاد. دیر بود اما به هر حال رسیدم! ارشاد اسم سالن تئاتریه که ما توش کار می کنیم. پریا و تیارا با آقای امیری توی اتاق گریم بودن. برای همین مستقیم بدون توجه به چیزی رفتم اونجا. در زدم و وارد شدم. امیری و تیارا و پریا کنار میز گریم نشسته بودن. کیفم رو گذاشتم روی یکی از صندلی های کنار در و خودم رفتم پیششون. آقای امیری یه نگاه بهم انداخت و گفت: _ کجا بودی تاحالا؟ یه قیافه حق به جانب به خودم گرفتم و گفتم: _ اولاً که سلام... _ علیک سلام. _ دوماً گفتم درس دارم دیگه... تیارا با اخم گفت: _ خیلی خوب حالا بیا بشین ببینیم‌موضوع از چه قراره؟ با تعجب پرسیدم: _ موضوع؟ چه موضوعی؟ آقای امیری با کلافگی گفت: ای بابا همون کاری که باید انجام بدی رو داره میگه... کنار تیارا روی یه صندلی نشستم و گفتم: _ آها... اون کار رو میگین... آره ... راستی قرار بود چی کار کنم؟ پس کله اش رو خاروند و گفت: _ راستش... چطور بگم... باید... باید... نقش بازی کنی... از این حالت آقای امیری خنده ام گرفت: _ اینکه چیزی نیست به خاطرش انقدر کلافه این... کارم همینه دیگه... سرشو تکون داد و گفت: _ خوب، آره... حق باتوئه؛ ولی اینبار یکم با بقیه فرق می کنه. _ یعنی چی؟ _ یعنی اینکه باید کسی باشی کلاً بر خلاف اینی که هستی! _ متوجه نمیشم... نفس عمیق کشید و گفت: _ راستش ... باید جای یه پسر بازی کنی... از حرفش جا خوردم. با تیارا گفتم: _ پسر؟ ... آه بلندی کشید و گفت: _ آره..‌.
  5. من دهه هفتادی ام|Sokout

    #پارت_یازدهم بعد اینکه موبایل رو قطع کردم بلافاصله شماره آقای امیری رو گرفتم. اولین بوقی که خورد جواب داد: _ الو؟ سلام... تو چرا انقدر اشغالی؟ _ سلام... ببخشید! داشتم با داییم حرف می زدم. _ ا؟ خوبه داییت؟ _ آره خوبه ممنون. _ آها.. ببین مینا می خوام یه کاری برام انجام بدی! _ کار؟ چه کاری؟ _ چه طوری بگم... راستش می خوام بری یه جایی نقش بازی کنی! از حرفش تعجب کردم. اصلا متوجه منظورش نشدم: _ یعنی چی؟نقش چی بازی کنم؟ با من و من گفت: _ ببین ... می خوام بری کافه تئاتر. از حرفش جاخوردم: _ کافه تئاتر؟... برم اونجا چی کار؟ اونا که خودشون جزو شرکت کننده هان! _ آره دیگه... برای همین میگم... _ شما که هنوز چیزی نگفتین... جواب نداد. یه چند ثانیه همین طور ساکت موند. کلافه شدم: _ الو؟ الو؟... آقای امیری... میشه جوابم رو بدین؟ ... الو؟ _ هان؟ بله؟... ببخشید... مینا می تونین فردا بیاین سالن؟ _ فردا؟ چه ساعتی؟ _ حدود چهار چهار و نیم... _ باشه... ولی زیاد نمی تونم بمونم... _ مشکلی نیست... خداحافظ... قبل اینکه خداحافظی کنم قطع کرد... از رفتارش تعجب کردم. اولین بار بود انقدر آشفته بود... نمی دونم شاید قرار بود ماجرای سختی رو دنبال کنیم که انقدر نگران بود... ********
  6. من دهه هفتادی ام|Sokout

    #پارت_دهم ماجرای اون روز رو برای داییم تعریف کردم. ، اول کلی خندید بعد یهو وسط خنده اش جدی شد و گفت: _ این چه کاری بود که کردی؟ ... مثلاً معلمته ها! _ به من چه؟ تقصیر خودشه... _ تو که اصلا تقصیری نداری... تو یه طرف بقیه یه طرف ... همه بد تو خوب... حرصم گرفت: _ دایی!... _ خیلی خوب بگذریم. چه خبر از مسابقه اتون؟ تمریناتون شروع شد؟ مسابقه کی شروع میشه؟ _ خوبه... کم و بیش تمرین می کنیم... حقیقتش هنوز نمی دونم کی شروع میشه... چی شده مگه؟ قصد داری بیای؟ _ از صداش معلوم که تو فکره: _ آره... اگه تونستم حتما میام... خیلی دوست دارم خواهرزاده ام رو روی صحنه ببینم. از شدت خوش حالی از جام پریدم: _ وای دایی! چه خوب میشه بیای... حتما برنامه هاتو جور کن بیا... لطفا لطفا... خندید و گفت: _ تمام تلاشم رو می کنم بیام. _ خیلی خوبی دایی! _ تو بهترینی... یکم مکث کرد و ادامه داد: _ کاری نداری میناجان؟ _ نه ... دوست دارم... _ منم... خداحافظ ... _ خداحافظ. موبایلم رو قطع کردم و با لبخند رفتم تو فکر. همیشه حرف زدن با دایی حالم رو خوب می کرد... همیشه هر وقتم حالش بد بودبهم انرژی مثبت می داد... روی تختم نشستم و رفتم تو فکر شهرت: " فکرش رو بکن... برنده شیم... بریم‌تهران. بعد من بشم بهترین بازیگر... فکرش رو بکن... تمام کارگردانا بیفتن دنبالم... اونم با کلی خواهش و تمنا ازم بخوان که فیلمنامه هاشون رو بخونم... وای... فکر کن..." توی همین فکرا بودم که یهو موبایلم زنگ خورد. پریا بود: _ الو سلام... جانم؟ _ سلام مینا... خوبی؟ _ ممنون. خودت چه طوری؟ _ خوبم... مینا چقدر موبایلت اشغاله؟ _ خوب داشتم با داییم حرف می زدم... چطور مگه؟ _ امیری باهات کار داره..‌ هر چه می گرفتت جگاشغال بودی... آخر به من زنگ زد گفت بهت بگم باهاش تماس بگیری. _ آها! باشه... الآن باهاش تماس می گیرم. کاری نداری؟ _ نه خداحافظ... _ خداحافظ.
  7. مشاعره(با حروف انتخابی)

    طوطی آمد با دهانی پر شکر با لباس فستقی با طوق زر "ع"
  8. مشاعره

    دیدار یار غائب دانی چه ذوق دارد؟ ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
  9. وااااااااااااااییییییی عجب استرس و شوکی بوووووود....
  10. من دهه هفتادی ام|Sokout

    #پارت_نهم بعد اینکه مدیرمون رفت، آقا معلم رفت روی صندلیش نشست و یه نگاه به من انداخت و گفت: _ Well, Read the grammer text Mina. (مینا متن دستور زبان رو بخون.) با تعجب به آقا معلم نگاه کردم و بعد شروع کردم به خوندن. وقتی خوندنم تمام شد، ایشون از جاش بلند شد تا دستور زبان رو توضیح بده. دفعه اول که توضیح داد یه نگاه جمعی به هممون انداخت و گفت: _ Did you undrestand?(متوجه شدین؟) همه به جز من: _ Yesss!! ابرو بالا انداختم و با چشمای گرد در حالی که به تخته نگاه می کردم گفتم: _ No, I didn't. ( .نه من نشدم) و واقعا هم نفهمیده بودم. آقا معلم دوباره توضیح داد. برای دفعه دوم پرسید: _ Undrestand?( فهمیدی؟) فهمیده بودم اما گفتم: _ No...(.نه) ایشون دوباره توضیح داد. و این اتفاق باری دوبار تکرار شد! حیف شد که بیشتر از این نشد ادامه پیدا که نه آخه دیگه کم کم هم خودم داشت خنده ام می گرفت، هم صدای خنده دوستام داشت می رفت بالا و هم آقا معلم داشت شک می کرد. برای همین مجبور شدم که بار سوم بفهمم! خوب، تقصیر من چی بود؟ خودش می گفت من سر کلاس خجالتی ام... ***********
  11. من دهه هفتادی ام|Sokout

    #پارت_هشتم پنج شنبه بود. برای مسابقه تئاتر تمرین داشتیم. فقط اون روز من بودم و تیارا و مریا و به اضافه آقای امیری. اول قرار بود برای مسابقه روی یکی از نمایشنامه های شکسپیر کار کنیم. ولی بعد به پیشنهاد من قرار شد یه نمایش موسیقی کار کنیم. نمایش موسیقی یه نوع نمایش بی کلامه که با یه نو موسیقی خاص نمایش اجرا می کنن. همین. القصه! با کلی بحث و دعوا و قهر آخرش قرار شد یکی از آلبوم های آقای حافظ ناظری رو برای نمایش اجرا کنیم. فعلا چیزی از تمرینمون تا برسه به خود مسابقه! *** دفتر خاطرات ذهنم، به سرعت ورق می خوره و میره جلو تا اینکه می رسه به زمستون! و اینجاست که خاطراتم به اوج خودشون می رسن... اوایل دی ماه بود و تازه ترم ۱۵ زبانم شروع شده بود. دوباره معلممون آقای معلم بود. درست نمی دونم جلسه اول بود یا دوم اما موقع درس معلم بود که مدیر آموزشگاه اومد تو کلاس. یادم نمیاد درباره چی صحبت کرد اما همین که خواست از کلاس بره بیرون؛ یهو چشمش افتاد به من و رو به آقا معلمم گفت: _ آقای فلانی، شما قبلا بهم گفته بودین که مینا سر کلاستونو خجالت می کشه و حرف نمی زنه(!) درسته؟ لطفا شما ازش بخواین که حرف بزنه و زیاد سوال کنین ازش.. آقا معلم یه لیخند از سر شیطونی زد و گفت باشه. خیلی از حرف مدیرمون تعجب کردم."من خجالت می کشم؟" تیارا همین جور که می خندید زیر گوشم گفت: _ تو خجالت می کشی؟ با خنده گفتم: _ نمی دونم!...
  12. من دهه هفتادی ام|Sokout

    #پارت_هفتم نذاشت حرف بزنم. کتابو باز کرد و شروع کرد به درس دادن. به تیارا نگاه کردم و یواشکی گفتم: _ آخ آخ بد بخت شدیم! یه معلم خود درگیر گیرمون افتاد... تیارا از حرفم خنده اش گرفت، طوری که آقا معلم متوجه شد و گفت: _Why are you laughing, Tiara?(تیارا، چرا می خندی؟) تیارا همین طور که می خندید گفت: _ For nothing...Really!!(هیچی... باور کنین) یه نگاه به تیارا انداخت و چیزی نگفت. یه نیم ساعت که گذشت، و معلم هم مشغول درس دادن بود، حس کردم یه چیزی داره رو پام می لرزه... یعنی چی می تونست باشه؟! هه! موبایلم بود... یواشکی زیپ کیفمو باز کردم و به موبایلم نگاه کردم ببینم کیه. داییم بود. دستمو به نشانه اجازه بردم بالا. آقا معلم یه نگاه بهم انداخت و گفت: _ Yes?(بله؟) دوباره به گوشیم نگاه کردم و گفتم: _ Can I go out?(می تونم برم بیرون؟) _No!(نه!) _چرا نمیشه؟ _ واسه اینکه می خوای بری با گوشیت حرف بزنی! _ به شما مربوط نیست که چرا می خوام برم بیرون! _ من معلمتم و تو حق نداری بری بیرون؛ تمام! دیگه حرفی نزدم و تا آخر کلاس همین طور ساکت موندم. ***********
  13. من دهه هفتادی ام|Sokout

    #پارت_ششم تق تق؛ در زدم و وارد کلاس شدم. معلم داخل کلاس بود. این عادتم بود که همیشه دیر کنم. وقتی وارد شدم مظلومانه گفتم: _ Hello! (سلام) آقای معلم با تعجب نگام کرد و گفت: _Hello!...Sit down... (سلام... بشین) اطاعت کردم و سریع جام نشستم. آقا معلم هم اسمم رو توی پوشه علامت زد. بعد در حالی چشماش رو ریز کرده بود و به تیارا نگاه می کرد پرسید: _ What's the meaning of your name Tiara? (تیارا معنی اسمت چیه؟) تیارا یه سرفه کرد و گفت: _ Can I speak persian? (می تونم فارسی صحبت کنم؟) _ No! (!نه) _ OK! ... Amm... It's something like eyes make up! ( باشه... آممم... یه چیزی تو مایه های آرایش چشم) آقا معلم با تعجب گفت: _ آرایش چشم؟ تیارا یا خنده گفت: _ نه! نه! ... یعنی چشم آرا. آقا معلم خیلی بی تفاوت گفت: _ آها... بعد بلافاصله رو کرد به من و گفت: _ Mina... What is the listening about? (مینا... متن شنیداری درباره چی بود؟) جاخوردم. با مِن و مِن گفتم: _ Listening? What is the listening? (متن شنیداری؟ اصلا چی هست؟) یهو آقا معلم عصبانی شد: _ یعنی چی؟ منو مسخره کردی؟ اگه قراره دوباره از این مسخره بازیا دربیارین از کلاس من برین بیرون! با اخم و صدایی که تقربیا شبیه فریاد بود گفتم: _ مسخره بازی کدومه آقا؟ چرا عصبانیتتو سر من خالی می کنی؟ مشکل داری برو بیرون مشکلت رو حل کن! با عصبانیت بهم نگاه کرد و چیزی نگفت. بعد از کلاس رفت بیرون. سرم رو بر گردوندم و به تیارا و پریا که کنارم نشسته بودن نگاه کردم. حرفامون بین نگاهامون رد و بدل شد. چند دقیقه که گذشت آقا معلم اومد تو کلاس. روی صندلیش نشست و گفت: _ I'm sorry! I am not OK today. And I'm sorry too, Mina! ( من رو ببخشید! امروز زیاد خوب نیستم... و از تو هم معذرت می خوام مینا!)
  14. من دهه هفتادی ام|Sokout

    #حرف_سکوت سلام. یه چیز دیگه درباره رمان. این رمان چون وش از جمله های انگلیسی استفاده شده من معنیش رو برای راحتی شما گذاشتم.
  15. کاش این ساعت ها... که هردوشان یکی می شوند... تو هم‌ به یاد من باشی... بی آنکه من بخواهم...

    Sokout_Melody

     

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×