رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

hipasos

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    134
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

872 بار تشکر شده

درباره hipasos

  • درجه
    منتقد آزمایشی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,398 بازدید کننده نمایه
  1. سلام عزیزم رمانتون رو تا اینجا خوندم: در خصوص رمان 16 سال تبعید، خط اول پارت دوم، ب... به بنویسید بهتره

    توی همین پارت فکر کنم یه اصلاح پاراگراف هم لازم دارید.

    درمورد علایم نگارشی از این قاعده پیروی کن: کلمه"علایم نگارشی بدون فاصله" کلمه ی بعد با فاصله:

    من، او را زدم... به جای من،او را زدم.

    :angel2:من اینا رو دیدم تا اینجا:gf:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. hipasos

      hipasos

      تجربه ی اولم تو فضای مجازی نیست، یعنی اصلا منتشر نشد‎:|‎

    3. F.Ghorbaniniya

      F.Ghorbaniniya

      اولین رمانی که نوشتم باید ببینی فقط!داغانه ها،داغاان:frustratedf:

      جوگیرم شده بودم فکر میکردم خیلی خوب مینویسم.الان وقتی می خونمش برا خودم اسفند دود میکنم و خدارو شکر میگم که چشم نخوردم:t(1):

      ایشالا که بومرنگ کاغذی غوغا کنه.:rose:

    4. hipasos

      hipasos

      ان شاء الله عزیزم

      همچنین ۱۶سال تبعید‎:)‎ ارزو میکنم همیشه تو اوج باشی

  2. :axesmileyf:اونی من عصبانیم.

    چرا اینجا نمیشه یه عکس درست حسابی گذاشت همش گوشه های عکس می پره:97:

    Related image

    راستی سلام:laugh2:

    کوماوو:D رمانم رو میخونی و پسند می زنی:cry:

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. hipasos

      hipasos

      همینجوری‎:)‎

      خوبی دیگه‎:)‎

    3. niya99_HANA

      niya99_HANA

      آره خوبم (:

      تو خوبی ؟ چیکارا می کنی؟

    4. hipasos

      hipasos

      شکر خدا

      من انگار تو خلسه هستم بی حسم خخخ^_^

       

  3. بومرنگ کاغذی | hipasos

    اولین قدم را که داخل گذاشتم با حجم عظیمی از بسته های کتاب روبه رو شدم. کارگران در رفت و آمد بودند و پیک ها مدام جابه جا می شدند. این بی نظمی ها آنهم در شرکتی که رئیس سخت گیری مثل عمو داشت، بی سابقه بود. از پله ها بالا رفتم و نگاهی به طبقه ی پایین انداختم، اتاق کار کیان خالی بود و این اتفاق با سابقه ای که از او سراغ داشتیم بسیار ترسناک بود. جلوی کارگری که با عجله مشغول حمل بار بود را گرفتم: مدیر اجرایی کجاست؟ -آقا پایین وِلوِله است! خبر ندارید چه آتیشی اینجا افتاده! مخم که قد نداد چه می گوید دوباره پرسیدم: ببخشید کدوم پایین، چه آتیشی؟ دستم را کنار زد و به سمت پله ها راه افتاد، مردم این روزها چه اعصابی دارند! در همین هنگام میترا شاخ و شانه کشان و پشت سرش کاوه ظاهر شدند... خدا خودش رحم کند، امروز اینجا چه خبر بود! -سلام +بخند... -حرف نزن کاوه، دیگه خام شعر و ترانه و آهنگت نمیشم. چقد بهت گفتم ساده نباش، بفرما اینم نتیجه اش. نباید فرصت را از دست می دادم سریع گفتم: سلام میترا خانم چی شده؟ -میخواستی چی بشه؟ چقدر به این گلابی گفتم، بی خیال نباش، دوساله تو رو پرت کردن بیرون خودشون دارن میچاپن! به گوشش نرفت که نرفت! +اختیار دارین این چه حرفیه! -تو هم لنگه ی همین... جفتتون بی دست و پا و مظلوم. عمیق ترین مشکلی که بازن ها داشتم، رفتن سر اصل مطلب بود! تقریبا تمام زن هایی که می شناختم، پشت سر هم می گفتند و می گفتند و دست آخر مشخص می شد که هنوز هیچ چیز را نگفته اند. صدای رسای عمو سر و صدا ها را خواباند: از این طرف ها عروس! این عروس گفتن عمو هم حکایت غریبی بود، میترا بارها و بارها در جمع خانوادگی و غیر خانوادگی تذکر داده بود که عروس صدایش نکنند. حالا نمی دانم پشت این حرف چه سری نهفته بود که عمو، دست از این واژه نمی شست. روی پاشنه 180 درجه چرخید و گفت: آقاجون، فکر می کردم شما منصف هستین، اول که کاوه رو پرت کردید بیرون، بعد هم قضیه ی ارث رو پیش کشدید و کلا راه ما رو از خودتون جدا کردید! آهان پس قضیه این بود. همه ی این آتش ها زیر سر کیان بود، باید پیدایش می کردم. سوار آسانسور شدم و تمام طبقه ها را از نظر گذراندم، به پارکینگ که رسیدم توقف کردم؛ کیان را دیدم که با یک نفر دست به یقه شده است، جلوتر رفتم و ثابت ایستادم. اولین مشت، دومین لگد و همین طور ادامه پیدا کرد تا اینکه کیان مادر مرده به حرف آمد: غلط کردم امین، یه دستی برسون! کیفم را روی زمین گذاشتم و به طرف ضارب رفتم: مشکل چیه آقا؟ -مشکل؟ ایناها مشکل اینه، این خوک صفت... حقوق ما رو خورده! وای کیان کیان... هرجا پا می گذاشت پشت سرش تمام برج ها فرو می ریخت و همه جا ویران می شد. گفتم:حالا شما فعلا بیخیال بشید، بشینیم دو کلوم با هم صحبت کنیم. حرفم رویش اثر کرد و یقه ی کیان را ول کرد، او هم از ترسش آمد و پشت سرم قایم شد. -گفته باشم، حرفی که به سعیدی زدی رو پس میگیری. +کدوم حرف! -دهن من رو باز نکن؛ میخوای باور کنم تو بی تقصیری و سعیدی رو تحت فشار نذاشتی؟ اون هیچوقت از نوشته هام ایراد نمیگیره. +ببین... -زیاد حرف بزنی میرم. این هم از این، از مادر زاده نشده بود کسی که در کار من موش بدواند! بعد از چند ساعت مباحثه بالاخره به این نتیجه رسیدیم که مسئول امور مالی، به همراه جناب کیان خان قرار گذاشته بودند که از صندوق کارگران مبالغی خارج کنند و درجایی سرمایه گذاری کنند که عمو خودش متوجه شده بود و جلوی این اعمال شوم را گرفته بود. -بابا ببخشید. +آقا جون اگه این نخاله رو ببخشیدا کاوه و مرسده رو ول می کنم، قید هرچی احترامه می زنم می رم پیش مامان. -میترا داشتیم؟ +اولا میترا نه و میترا خانم، ثانیا چرا وقتی کاوه رو نبخشیدین، داشتیم، حالا نداریم! -زن داداش اون بحثش جداست. سر و صدایشان آزار دهنده بود. از این بحث ها در خانواده ی عمو زیاد بود، آنچه از همین حالا می دانستم، این بود که بوی پا در میانی پدر می آمد. بیشتر ایده هایم را از این خانواده می گرفتم! با وجود داستان های زیادی که از هفت سالگی تا به حال نوشته بودم باز هم جا برای نوشتن بود. نفسم را بیرون فرستادم و باقی را به خدا سپردم. از شرکت خارج شدم، پدر همه چیز را به عمو بخشیده بود و فقط گاهی برای همین ریش سفیدی ها به شرکت می آمد.
  4. خاطرات روزانه

    میخواستم امروز هیچی ننویسم! ۲۰صفحه رمان تایپ کردم و پاک کردم، احساس روانی بودن دارم الان! یکم از اون صفحات باقی مونده ولی حس پست کردنش نیست. خسته ام خسته، متنفرم از موج زدن حرف ها تو مخم. خیلی بده هیچکی نفهمه چی میگی!بدتر اینه که همه رو فقط یه نفر ببینی نقد کردن بهم ارامش میده، ای کاش این ارامشا زیادتر بشه. همیشه میگم شاد باشی اما ای کاش شاد نباشی! s...d
  5. معرفی و نقد رمان برج زهرمار |venoos

    ونوس جان سلام‎:)‎ درِ تاپیک نقد رو بازکنید که ما اومدیم! نام رمان: جناب برج زهرمار کشف نشده! همچنان منتظریم دیده مان به جمال ایشان روشن شود... احساسی که پشت این نام پنهان شده است بسیار عجیب است، برج زهرمار نامی نو است که اتفاقا با سبک اصلی همخوانی دارد. جلد: اینگونه که انتظار می رود، باید انتظار یک جلد حساب شده را داشته باشیم و ترجیح می دهم در این زمینه پیشنهادی نداشته باشم. خلاصه: حذف نام شخصیت اصلی و به کار بردن ضمیر او، خلاصه ای خلاقانه به وجود آورده است که در بدایت امر، کمی نامفهوم به نظر می رسد(خطای اشتباه گرفتن ضمیر او برای کاراگاه لیام وجود دارد) که در خط های بعدی اصلاح می شود... خلاصه در معنای واقعی خود به کار رفته و اسکلت رمان را نمایان می سازد. مقدمه: بخش اعظم مقدمه به موضوعی که حداقل برای من عاشقانه به نظر می رسد پوشش داده شده است. این درحالی است که با تیزبینی، اطلاعات ظریف دیگری نیز به ذهن مخاطب وارد می کند (سرما-خانواده ی مادری و...) شروع داستان: قرار است لاچین را در سفرهای هیجان انگیزش همراهی کنیم. آغاز رمان برخلاف انتظارم بسیار گنگ و دست نیافتنی بود، آیا واقعا توهمی وجود داشت؟... از طرفی وحشت یک دختر تنها به خوبی در هرخط از رمان نمایان بود... لاچینِ خیره سری که با وجود تمام وحشت هایش، دست از ماجرا جویی نمی کشد. سیر: اعمال و حوادثی که شبیه قطعه های دومینو به هم برخورد می کنند، از قضا سرعتشان هم به همان اندازه تند است! چیزی که از این قضایا دستگیرم می شود فرار کردن نویسنده است، در این مدت زمان کم، به مراغه سفر کردیم، ترکیه رفتیم، دوباره به نیویورک بازگشتیم! غافل از اینکه عنصری به نام سیر را خیلی جاها فاکتور گرفتیم! دیالوگ و مونولوگ: هیچ کدام از دیالوگ-مونولوگ، در توازن و تعادل نبودند، البته وضع مونولوگ پایدارتر بود و نتیجه ای که از دیالوگ ها دستگیرم شد، این بود که با یک شخصیت کم حرف طرف هستیم. در عین حال حاضر جوابی ها و متون زیبا و آموزنده ای که از زبان لاچین و امید وارد داستان شده بودند تا حدی اثر این کمبود دیالوگ را خنثی کرده بودند. توصیف مکان: پرش هایی که حین رمان با آنها برخورد کردیم، باعث شد از توصیفات زیبایی که اتفاقا لازم بود در داستان باشند، به سادگی عبور کنیم. البته تا حدودی توصیفات ابتدای رمان قابل قبول بود، جاده ی برفی و... توصیف ظاهر: خیلی نادیده گرفته شده بود، به گونه ای که تصویر سازی شخصیت اصلی برایم خیلی سخت شد، چه رسد به باقی شخصیت ها. شخصیت پردازی: اگر مبنا را لاچین بگذاریم و نوسانات داستان را حول این شخصیت بررسی کنیم به نکات جالبی خواهیم رسید البته شاید خالی از لطف نباشد که بدانیم، جملات قصار زیبایی که در طول رمان به کار برده شده بودند، در این شخصیت پردازی موفق بی تاثیر نبوده اند. اما اگر مبنای شخصیت پردازی را گسترش دهیم، جز اندک اشارات ناچیز، چیزی دستگیرمان نخواهد شد. علامات و اشتباهات: ۱) پیش از هرچیز لازم است بدانید در نگارش از ... برای مکث، مکث هدفدار و واگذاری جمله، استفاده می شود، در نگارش، ...... و.. صحیح نیست. ۲) لطفا این الگو را دنبال کنید: کلمه[ویرگول یا علایم نگارشی بدون فاصله] فاصله و در اخر کلمه ی بعدی. مثال صحیح: او، همان دختر است. غلط: او،همان دختر است. ۳)خیلی سخت دیالوگ می نویسید، نوشتن با نقاشی کردن قرابتی ندارد! لازم نیست با به کار بردن علایم زیاد خود را به زحمت بیندازید، از لاین مثبت و منفی یا دونقطه استفاده کنید. مثال: حمید گفت: وحید گفت: یا حمید: وحید: یا - + <<...[متن شما] ...>> ... اینگونه نوشتن واقعا عذاب آور و سخت است. ۴) کلماتتان در بسیاری از خطوط به یکدیگر چسبیده اند، خواندن را بسیار مشکل کرده اند، تعداد کلمات به هم چسبیده بسیار زیاد بود که در ادامه به برخی اشاره خواهد شد، اما توصیه ی من به شما اصلاح دوباره ی این متون است. {پارت۱} لباس گرم کاش با فیکس تو صدای اعصاب *در این پارت و چند پارت دیگر درهم ریختگی بند هارا داشتیم، لطفا پاراگراف ها را اصلاح کنید. نومیدی [ نا امیدی] ... به جای نو امیدی[امید نو] رسیدم به جای رسبدم سر ترس {پارت۲} خیس می عزرائیل به جای ازراعیل زبر به جای ضبر بیفتد به جای بیافتد ضبط به جای ضبت {پارت۴} همچنان مشکل چسبیدن حرف گوشزد می شود. تهدید به جای تحدید {پارت۶و۹} مواجه شدیم یا رو به رو شدیم... به جای مقابل شدیم. ماشینش را {پارت۱۲} هوش قوی ای... به جای هوش قویی تلنبار... به جای طلنبار ایده: برخلاف تصوراتم ایده ی داستان به ماجراجویی شباهت بیشتری دارد تا انتقام! این مورد هم مشکوک به تغییر است. ژانر: تخیلی-جنایی-پلیسی-عاشقانه... انتخاب ژانر تقریبا درست بود و البته فعلا موضوع اصلی در هاله ای از ابهام مانده است. باور پذیری: متاسفانه تا به اینجا باور پذیری مطلوبی نداشتیم، حوادث -نه به ژانر فانتزی- که بیشتر به فانتزی های ذهنی یک نفر شباهت داشتند... توجه کنید حتی در ژانر تخیلی قواعدی هست که باید رعایت شود... داخل پرانتز: این موضوع که فعلا تصمیم گیری درمورد حوادث زود است را هم در نظر بگیریم. سخن پایانی: با اجازه از بعضی از جملات زیبای رمان عکس گرفتم که بعدا تجدید خاطرات شود. درمورد انتخاب و به کار گیری این جملات به شما تبریک میگم. با تشکر hipasos منتقد آزمایشی انجمن نودهشتیا.
  6. بومرنگ کاغذی | hipasos

    سرپرست طعنه زنان گفت: دستگاه چمن زنی داری؟ زیرپاهامون علف سبز شد مرد! با خوش رویی جلوتر رفتم: فکر می کردم تمام حرف هایی که توی دوره گفتید به خاطر جذب کارمند بوده! همه شروع به خندیدن کردند. پاسخ را که گرفتم با افکار خودم مشغول شدم، همکاران گاه گاه حرف های بامزه ای می زدند و من از روی کلمات و آهنگ حرف ها به شخصیتشان پی می بردم. با بعضی حرف ها لبخند به لب همه می آمد؛ به سوء تفاهم های ذهنم نهیب زدم، من قرار بود اینجا ماندگار شوم. صاحب میز همسایه، پسر جوانی بود که هرچند سن واقعی اش را پنهان کرد به ظاهرش می خورد هم سن خودم باشد، در شوخی و سر به سر بقیه گذاشتن نظیر نداشت، دست آخر که در پرسیدن سنش اصرار کردم با ناز گفت: 26 سالمه... فعلا هم قصد ادامه تحصیل دارم! از شعبه که بیرون زدم،تازه دلم هوای مادر را کرد، اختلال کنترل خشمی که مجبورم کرده بود سال ها خانه نشین شوم و جز لحظاتی کوتاه، آن هم با مراقب، بیرون نزنم؛ باعث وابستگی بیش از اندازه ام به مادر شده بود. این اواخر که مادر از بالا رفتن سنم گله کرده بود و پیشنهاد ازدواج داده بود، بیش از پیش دوری اش به چشم می آمد، برای مرد شدن هنوز خیلی زود بود. شاید هم پدر همین نوسانات روحی را دیده بود که از مادر خواست دست نگه دارد. سر خوش از تصمیمی که گرفته بودند، راهم را به سمتِ دفتر کج کردم، باید انتقام دیروز را از کیان می گرفتم. گوشه ی خیابان ایستادم و دستم را برای تاکسی بلند کردم. زمان به سرعت می گذشت و من با دیدن مسافران درون تاکسی از تصمیمی که رفتم منصرف شدم... نمی توانستم نگاه نزدیک غریبه ها را روی خودم تحمل کنم. اگر این زمان دیرتر بگذرد! سرانجام به همین وضع راضی شدم و در تاکسی را باز کردم و نشستم. از شانس بد راننده خرت و پرت هایش را روی صندلی شاگرد گذاشته بود و روی صندلی های پشت هم دو نفر نشسته بودند. به محض نشستن گوشی را از جیبم درآوردم و خودم را مشغول نشان دادم! مشغول چه، نمی دانم! هیچ وقت نفهمیدم بقیه با گوشی هایشان چه کار می کنند که ساعت ها این صفحه های خازنی را مقابلشان می گیرند. حتی پدر و مادر هم از این قضیه مبری نبودند. همین طور که خودم را مشغول نشان می دادم، راننده شروع به حرف زدن کرد: ببخشید شما آقای صداقت نیستین؟ شروع شد! دوباره جست و جو درباره ی من شروع شد! آخر کسی نمی گوید این همه سلبریتی در دنیا وجود دارد، چه کار دارید به یک نویسنده ی خرده پا که فقط یک بار پایش به تلویزیون باز شده است. از بد روزگار پشت چراغ قرمز رسیدیم و راننده ترمز کرد، نمی دانم که از سکوت من چه برداشتی کرد که با صدای بلند تر پرسید: یادم اومد، امین... امین صداقت... دخترم رمان های شما رو میخونه... کجا بود، آهان ایناها... دست توی خرت و پرت هایش کرد و یک جلد کتابِ نفیس بیرون آورد! جلد مشکی اش را شناختم، کتابِ "تپه ی بادگیر" بود. دوباره به حرف آمد: می شنوید جناب صداقت؟ میشه براش امضایی،دست خطی چیزی بذارید؟... شما جوون ها چی می گین بهش... آهان یادگاری. سادگی اش لبخند به لبانم آورد، بی هیچ حرفی کتاب را گرفتم و دیالوگ طلایی کتاب را با خط متوسط نوشتم:اواسط عمر که می رسی، ذهنت جوانه می زد... اواسط عمر، خودت کم کم می فهمی تا کجا بالا رفتی... همین که درخت سبز ذهنت بارور شد، آرام آرام چمدان هارا ببند. با احترام کتاب را برگرداندم، دوست داشتم از این راننده ی مهربان بیشتر بشنوم که اسکلت شرکت نمایان شد، بی توجه به نگاه ها و اصرار های دو مسافر دیگر از راننده خواهش کردم نگه دارد.
  7. معرفی و نقد رمان ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    سلام عزیزم، حال و احوال؟ نقد دربسته آوردم براتون‎:)‎ نام رمان: ترانه ی انتقام؛ ایهام ملموسی که در انتخاب اسم دیده می شود، قابل توجه است... در قسمتی از رمان دلیل انتخاب این اسم شرح داده می شود که به جذابیت ماجرا اضافه می کند. جلد رمان: پیشنهاد من برای جلد شما با توجه به ژانر انتخابی، تصویری شاد و غمگین است! اشتباه نکنید این یک ایراد بنی اسرائیلی نیست! پیشنهاد من یک تصویر با پیش زمینه(بکگراند) شاد، و کارکتر های غمگین است. خلاصه ی رمان: خلاصه بی هیچ آرایه و سختی ادبی نگارش شده است، خلاصه ای مطلوب برای تصمیم گیری سریع! مقدمه ی رمان: پیش زمینه و پتانسیل لازم جهت مقدمه شدن را دارد. شروع داستان: پرت شدن به داخل داستان را دوست داشتم، اینکه یک دفعه از ناکجا آباد با زن اصلی همراه می شویم هیجان انگیز است، اینکه خانم جلوی آینه خودشان را تحلیل نمی کنند هم باعث خوشحالی است! حجم غم، دلتنگی، احساسات و عواطف کارکتر اصلی به وضوح دیده می شود. سیر داستان: داستان سریع تر از انتظار رخ می دهد، سبکی که شاید اندکی غلط به نظر برسد اما من ستایشش می کنم، مکث ها و پرداخت های بی مورد حذف شده اند اما لازم است بعضی جاها را پررنگ تر کرد، به عنوان مثال اعتراف مهدیار، حمله ی قلبی امیر، اعتراف آرمان و... که جایز نیست سریع از روی آنها بگذریم. دیالوگ و مونولوگ: دیالوگ هایی که من مشاهده کردم کوتاه بوند و دوام آنها بسیار کم بود، گمان من این است که طنز پردازی ها و روایت از زبان اول شخص به این کوتاهی ها دامن زده بود، البته در برخی موارد تاثیر مثبتی که منتظرش بودم را گرفتم، خصوصا در دیالوگ های طنز. این روایت اول شخص آسیب فراوانی به مونولوگ هم زده بود، تعداد مونولوگ هایی که تا این مرحله از رمان دیدم بسیار کم بود. توصیف مکان: ریزتوصیف هایی که به آنها بسنده شده بود نتوانست من را قانع کند، در ذهنم تعریفی از خانه ی امیر، خانه ی خاله ی ترانه، خانه ی ترانه، اتاق ترانه، دانشگاه، عمارت و... ندارم. توصیف ظاهر: ترانه ریزنقش است، چشم آبی است، مو قهوه ای است فقط درهمین حد! درمورد باقی شخصیت ها هم فقط همین را میدانیم که آرمان ساده لباس می پوشد ولی پولدار است! بقیه ی شخصیت ها هم فقط می آیند و می روند و شبیه آدمک های بدون قلب نقش خود را ایفا می کنند. شخصیت پردازی: شخصا می گویم، هر چه قدر هم که در رفاه باشم غم درگذشت مادر خانمان سوز است... شاید بتوانم زندگی کنم اما نه به این شکل! متوجه تناقضات طنز و واقعیت و احساسات می شوید؟ ترانه در اکثر موارد شاد است، مگر اینکه فاکتوری مطابق سلیقه اش پیش نرود! پدر بزرگ و مادربزرگ و خاله و الباقی که سیاهی لشکر هستند، فقط از امیر به عنوان شخصیت اصلی بعید است انقدر گنگ باشد که نتوانم خط و ربطش را به داستان کشف کنم. علامات و اشتباهات: سالها ریخته گری رمان این تجربه را درمن به وجود آورده است که اولین جمله ی کتابم را بارها حلاجی کنم... محاوره نویسی هم قواعد خاص مربوط به خود را دارد. واضح تر بگویم، وقتی خواستم رمان را شروع کنم از خودم پرسیدم: چگونه یک نفر در تابه می نشیند؟... سپس با کلنجار رفتن فهمیدم منظور نویسنده ی گرانقدرمان تابِ است! خط داستان با همین انتخاب اشتباه کلمه برای من به هم ریخت و در ادامه نیز این مشکلات تکرار شد. "عامیانه نویسی نباید به درست خوانی صدمه بزند." بابت استفاده از علایم نگارشی هم از شما متشکرم، بابت تکرار نکردن حروف هم بسی مشعوفم! فقط توجه کنید ابتدا کلمه را تایپ کنید، بدون فاصله علایم را به کار ببرید، سپس یک فاصله بدهید و بعد، کلمات بعدی را جایگذاری کنید... مثل: من، همان دخترم. به جای: من،همان دخترم. به نظر من بهتر است جلوی گفت، دو نقطه بگذارید: گفت: {پارت۱} اصلاح به این صورت باشد: تابِ پیش رویِ شد[فاصله] و پر رو... به جای پرو میفتادن باغِ بزرگ {پارت۲} پیشِ پا دستِ... این را هم دسته خواندم. {پارت۳} عق... به جای عوق یخِ خاموش به جای خامدش {پارت۷} در این پارت به اتفاقات هیجان انگیزی می رسیم! آوردن اسم مشروب در متن رمان صحیح است؟ یه روز به جای یروز ناخودآگاه به جای ناخداگاه {پارت۹} به زور به جای بزور {پارت۱۱} اتفاقات جدیدتر! آوردن کل متن آهنگ در رمان... سلیقه ی بقیه را نمیدانم ولی تا این لحظه هیچ کدام از اهنگ هایی که در رمان تایپ می شوند، برایم جذاب نبوده است. {پارت۱۶} تهِ به جای تهه... اینجا استفاده از ه اصلا جایز نیست. *** دوست عزیزم این چسباندن ه به کلمات به جای استفاده از ِ در پارت ها و بند های دیگر هم مشهود است، آوردن آنها در نقد فوق وقت گیر بود، لطفا یک بار دیگر به طور دقیق بررسی کنید. ایده: ایده ی رمان اندکی مورد دار است! شاید محدود کردن و حرف زدن درمورد آن جایز نباشد اما خیانت یک مرد-حتی اگر بعدا مشخص شود که اینگونه نبوده است-به عنوان فکر مسلط بر یک رمان چندان درست به نظر نمی رسد، همچنین روابط نامشروع و رواج بی بند و باری و عادی جلوه دادن این امور چندان در دین ما مورد پسند نیست. ژانر: ژانر ها درست و به جا بودند به جز قسمت "انتقامی" تا به حال ندیده ام این ژانر هم وجود داشته باشد. باور پذیری: علت و معلول ها به درستی در جای خود نشسته بودند و رمان را درست هدایت کردند، نمره ی باور پذیری رمان شما ۱۵است. سخن پایانی: اوایل که شروع به خواندن رمان های مجازی کردم، از خواندن قصه های دختر های ثروتمند، دختر های پسرنما، طنز های نوار چسبی و... لذت می بردم! کم کم شدت علاقه ام به این سبک کم شد و اندک اندک برای من به درازنای تاریخ تمدن بشری پیوست! اما رمان شما سبک جدید و اصلاح شده ای از همون رمان ها بود و نوستالژیک ترین حسی بود که یک رمان می تونست بهم بده. با تشکر hipasos منتقد آزمایشی انجمن نودهشتیا
  8. خاطرات روزانه

    دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ قیصرامین پور
  9. دونسنگ واقعا عصبانیم میدونی چرا؟؟

    الان داشتم تو مای دراما می گشتم دیدم از 8 بهمن قرار یه سریال پخش بشه با موضوع رادیو و شخصیت اصلی نویسنده ی رادیوئه!!

    چرا حالا که رمان من هنوز تایپش تموم نشده همچین سریالی باید ساخته بشه؟؟ شانس منو باش....

    با اینکه من قبل تر از این سریال پست گذاریه رمانم رو شروع کردم ولی چون هنوز رو صفحه ی اصلی سایت نرفته، احساس میکنم ایده م به تاراج رفته .... خیلی ناراحتم

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. niya99_HANA

      niya99_HANA

      باور کن خیلی عصبانی بودم ... تازه یکم بهتر شدم

    3. niya99_HANA

      niya99_HANA

      بریم کره اعتصاب کنیم جلوی پخش این سریال رو بگیریم:t(1):

    4. hipasos

      hipasos

      به خدا‎:|‎

  10. خاطرات روزانه

    دوباره اومدم بنویسم! مگه میشه فهمید چرا غروب جمعه انقدر سرده... پشت این سرما یه عالمه حرفه و این حرف ها رو همه فراموش میکنن... چشمام که بارونی میشن، فقط یه خدا رو میبینن و یه آقا، یکی که خیلی مظلوم تر از این حرفاست که پشت سر خیلی ها خیلی دعا ها بکنه! "ای وعده داده شده ی حق، فقط تو میدانی و خدا که چقدر مشغول به خود شدیم و چقدر شمارا متهم کردیم به غیبت! غایب خود ماییم که نه چشمی برای دیدن داریم و نه گوشی برای شنیدن." این روزا که درگیر حرف های بی مهر بعضی ها میشم، به فکر فرو میرم که جنس قلب ها به چی تغییر پیدا کرده. s...d
  11. √ چرا از دکمه ی "تشکر" استفاده نمی کنید ؟

    من تاحد امکان پسند میزنم ولی یکم با گوشی سخته! چشم بیشتر سعی میکنیم در لایک زدن‎:)‎
  12. نویسندگی با سه کلمه

    به سانِ برگِ ناچیز یک گل همراه باد، قرار رفتن گذاشتم قبر
  13. نظرتون راجع به " پایان باز " برای یک رمان چیه ؟

    من پایان منطقی رو ترجیح میدم... نه اونقدر غرق شدن در بحر تراژدی و نه اونقدر خوب و گل و بلبل! پایان باز از نظر من یک پایان منطقیه به شرطی که واقعا قضاوت به عهده ی خواننده باشه و کل روند رمان زیرسوال نره و تخریب نشه.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×