FatemehK

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    12
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

47 بار تشکر شده

2 دنبال کننده

درباره FatemehK

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • تاریخ تولد :
    آذرماهی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

165 بازدید کننده نمایه
  1. "قسمت"را دوست دارم اگر دوست داشتنت قسمتم باشد
  2. نه غزل نوشته بودم نه ترانه ای سرودم که به حرمت سکوتم، تو به دیدنم بیائی نه سراغ من گرفتی نه سخن به نامه گفتی به همان بهـانه ای که،نشنیده ای ندائــی
  3. پندار شخصیت رمان پنجمین فصل سال به قلم رهایش عزیز.کلا یکی از رمان های محبوبمه.خیلیا میگن پندار ضعیف بود و نمیتونست با مشکلات مقابله کنه ولی به نظرم پندار شخصیتی داشت که ناخودآگاه بهش احترام میذاشتی.حرفشو در عین مودب بودن به راحتی میزد و احترام آدما رو تا جایی که بهش توهین نمیکردند نگه میداشت.عشق و علاقه ی شدید و پدرانه هایی که خرج دیار میکرد و حس انسان دوستی که داشت آدمو مجذوب خودش میکرد و اتفاقا به نظرم خیلی مقتدر بود.حرفی که میزد پاش وایمیساد و کسی هم جز دوست صمیمیش رو حرفش حرف نمیزد.کلا خیلی با ابهت بود که با غرور خیلی خیلی متفاوته.بر عکس مغرور نبود و خیلی راحت دوست داشتنشو ابراز میکرد.اینکه هنوز با مشکلات دست و پنجه نرم میکرد و یه جورایی کنار نیومده بود هم به نظرم ناشی از مشکلات کودکی و دوست داشتن بیش از حد و عذاب وجدان بود(کامل میفهمیدم این حس عذاب وجدانشو).خلاصه اینکه خیلی خوب بود
  4. من آرزو میکنم همه ی آرزوها براورده شه.مختصر و بسیاررر مفید
  5. باید اسمت را "ترنج" می گذاشتند... مگر نمی دانستند من از دوری تُ رنج می کشم؟!
  6. "من"که چیزی نیست تو اگر مردی اشک هایت را پس بزن!
  7. منو حالا نوازش کن که این فرصت نره ازدست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
  8. +اصلا خوشگل نیست! -مرد نباید خوشگل باشه باید جذاب باشه. +به نظرت جذابه؟! -نه انصافا!
  9. ماه هم هرشب يادم آرد رخ زيبايت را بوى شكوفه هاى ياس عطر موهايت را دل من مى رود در پى بى وفايى ات مى بينم دوباره مثل هرشب عكسهايت را عكس چشمانت ميدهد ايمانم را بر باد ميخوانم از نگاه بى تابت غم هايت را من غرق ميشوم در خاطراتمان روز و شب مى خواهم در خيال بوسه زنم لب هايت را ناز مى كنى اما ميخرم نازت را گران تا كه محروم نكنى از من تماشايت را چشمانم را مى بندم تا در كنارم باشى مى خواهم با گوش دل بشنوم حرفهايت را درد دل هايت را مى شنوم در خيالم اى كاش ميشد از ياد برم لحن شيوايت را جز تو چشمان من كه را بينند در اين جهان؟ مگر مى توانم پيدا كنم همتايت را؟! اين همه حرف و سخن را ادعايى پوچ نيست من هنوز هم مى خواهم ببينم چشمهايت را نيستى در كنار من اى معشوق من اما هنوز هم در سر مى پرورانم سودايت را چه كنم من با اين حجم غليظ دلتنگى؟ ميكشم باز تصوير زيباى سيمايت را ميخوابم تا كه از فكر تو رهايى يابم چه کنم من که باز هم میبینم رویایت را؟!
  10. غاز میچرونه
  11. ببخشید یادم رفت سرسره-ساعت-نردبان
  12. بز
  13. از همان اول مرا مجذوب خودش کرده بود.از همان اول که دست به عصا وارد کافه شد.با لباسی عجیب و غریب.کلاه فرانسوی و موهای سفیدی که از زیر کلاه بیرون زده بودند.مرا یاد عکسها و فیلم های قدیمی انداخت.سفارش دو فنجان قهوه ی تلخ داد.عجیب بود برایم که تمام مدت چشم به پنجره دوخته بود.انگار که منتظر کسی باشد و عجیب تر این بود که دو فنجان قهوه سفارش داده بود ولی هیچ کدام را حتی مزه نکرده بود.قهوه ها سرد شدند.چند بار خواستم بگویم:«خانم قهوه تان را عوض کنم؟»اما پشیمان شدم.دست آخر که هوا تاریک شد به سمتش رفتم و گفتم:«خانم دیروقته.میخوایم کافه را ببندیم.»حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت.نگاهش را از پنجره گرفت به فنجان ها دوخت.دستش لرزانش را جلو برد و هر دو را نوشید.انگار که بخواهد قصه بخواند گفت:"یادت هست؟آن زمان ها در کافه نادری منتظرت می نشستم.با همان سفارش همیشگی.دو فنجان قهوه ی تلخ.یکی برای من یکی برای تو.یادت هست آن روز نیامدی؟قهوه ات سرد شد.قهوه ی من هم.هر دو را نوشیدم و از آن روز کار روزمره ام این است:نوشیدن دو فنجان قهوه ی تلخ سرد.یکی برای خودم یکی به نیت تو."به خودم که آمدم پیرزن رفته بود اما جایی میان دلم انگار برایش سوخت...
  14. همیشه فکر میکرد قناری داشته.قناری طلایی رنگ.قناری از عشق میخواند.از آزادی میخواند.هر چند آزاد بود.در قلب یک عاشق مگر حسی جز آزادی هم هست؟اصلا مگر میشد به آن قلب بزرگ گفت زندان،قفس؟امروز اما قناری اش پرواز کرد.او اما بال هایش را نگرفت.پاهایش را نبست تا بیش تر از این انگ زندانبانی نخورد اما به محض اینکه قناری پر زد فهمید این همه وقت میزبان کلاغ بوده و بس. رژ لب_پرواز_چتر
  15. نفس نفس زنان از خواب پرید.صدای اذان می آمد ولی مگر جانی در تنش مانده بود تا بلند شود و وضو بگیرد؟نفس عمیقی کشید.برای به دست آوردن آرامش هم که بود،یا علی گفت و بلند شد.آب سرد جهنم آن کابوس را از یادش برده بود.سجاده اش را پهن کرد.انگشترعقیقش را دست کرد و به این فکر کرد که بعد از نماز همانجا پای سجاده اش بخوابد.شاید این بار جای آ ن همه کابوس خدا یک رویای شیرین مهمانش کند. شکلات تلخ/گل رز/جاده

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی