tanha

مدیر بخش
  • تعداد ارسال ها

    331
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در تالار

3,118 بار تشکر شده

درباره tanha

  • درجه
    مدیربخش آموزش

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • محل زندگی :
    کرج
  • علایق
    عاشق مسافرت و ماجراجویی, آهنگ و رمان. آهان فیلمم هست

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,435 بازدید کننده نمایه
  1. ممنونم عزیزم
  2. مرسی گلم زنده باشی فدات مرسی عزیزم
  3. سیزدهمین آتیش بازی
  4. سلام، ممنون خیر حسابتون رو نمیتونید حذف کنید و تغییر نام کاربری هم فعلا مقدور نیست.
  5. ( ندا ) سه روز تو هفته کلاس داشتم، یکشنبه، سه شنبه و پنجشنبه و امروز طبق برنامه از ساعت هشت صب تا دو کلاس داشتم. کارای مربوط به هستی رو انجام دادم و سپردمش دست مامان ... وای اگه مامان نبود واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم. لباسامو پوشیدم و از مامان خدافظی کردم. خوبیش این بود که دانشگاه نزدیکه و مسیرشم تقریبا سر راسته. وقتی رسیدم تمام طول مسیرو با قدمای بلند طی کردم تا زودتر بتونم کلاسمو پیدا کنم. بعد از کمی گشتن بالاخره پیداش کردم، قلبم تند می زد و کمرم عرق کرده بود ... از بچگی عادتم بود که وقتی اولین بار می خواستم وارد جایی بشم اضطراب می گرفتم ولی بعد که یخم آب میشد دیگه کسی نمیتونست از پسم بر بیاد. با یه بسم الله زیر لب وارد کلاس شدم و بدون نگاه کردن به اطراف روی اولین صندلیه خالی نشستم. تازه به دور و برم نگاه کردم، غیر از خودم پنج تا دختر و پسر دیگه ام بودن که همه با تعجب نگام می کردن ... حتما پیش خودشون میگن این دختر بی ادب دیگه کیه! کم کم بقیه ی دانشجوهام اومدن و بعد از رسیدن استاد کلاس شروع شد. ظهر خسته و کوفته برگشتم خونه ... با این که خسته شده بودم اما در کل روز خوبی بود ... تو وقفه ی بین کلاسا حسابی کنجکاوی کردم و چنتا از دانشجوهارو شناختم و باهاشون حرف زدم ... جاهای مختلف دانشگاهم دیدم. *** یه هفته گذشت و روزی که قرار بود بریم محضر و دفتر طلاقو امضا کنیم رسید، با این که تو این مدت اذیت شدم اما دوس نداشتم کار به اینجا بکشه، همه ی مسیر تا محضرو ساکت به بیرون زل زدم و انگار داداش و مامان و دایی محمدم همین حالو داشتن که چیزی نمیگفتن و تو خودشون بودن! هادی و خانوادش زودتر از ما رسیده بودن و ماشین بابا جلوی در پارک بود. همه تو سالن نشسته بودن و تو چهره ی تک تک کسایی که اونجا بودن میتونستم ناراحتی و غم زیادو ببینم. رو یکی از صندلیا نشستم که محضردار شروع کرد حرف زدن اما من اصلا حواسم به چیزایی که می گفت نبود، به چی فکر می کردم؟ به زندگی که شروع نشده تموم شد؟ یا به بچه ای که ناخواسته فدای لجبازی و مشکلات بقیه شد؟ نمیدونم! سنگینیه چیزی رو رو پام حس کردم و از فکر در اومدم، دایی پامو تکون می داد که حواسمو جمع کنم. جمله ی آخر محضر دارو شنیدم که گفت: _ لطفا بفرمایید واسه امضا! همزمان با هادی بلند شدیم، نمیدونم اون لحظه هادی چه حسی داشت اما من به معنای واقعیه کلمه بی حسی رو تجربه می کردم، شایدم اینطور به خیالم میومد ... اگه بی حس بودم پس چرا پاهام میلرزید و قلبم تند میزد؟ چرا احساس می کردم فشارم افتاده؟ کنار میز وایسادم و سرمو چرخوندم تا عکس العمل بقیه رو ببینم. مامان و حاج خانوم طبق معمول گریه می کردن و دایی و بابا و داداش سرشون پایین بود و گرفته به نظر می رسیدن. _ خانوم نوبت شماست؟ بی هوا اول به محضردار و بعد به هادی نگاه کردم، امضا کرد؟ یعنی انقد عجله داشت که از دستم خلاص بشه؟ چه خوش خیال بودم که فکر می کردم پشیمون میشه. مرد خودکارو به طرفم دراز کرده بود و منتظر نگام می کرد، شاید امید داشت که یکی از پرونده ها به خوبی رقم بخوره و به جدایی ختم نشه. خودکارو ازش گرفتم، نفس عمیق کشیدم و امضا کردم و آخرین برگ از دفتر زندگیم بسته شد. من توهم زدم یا واقعا هستی حس کرد همه چی تموم شده که صدای گریش بلند شد و هم زمان مامان و حاج خانوم با صدای بلند زاری کردن. انگار به سرم یه وزنه ی دویست کیلویی وصل بود که نمیتونستم بلندش کنم، با زدن اون امضا به وضوح شکستن چیزی رو تو خودم حس کردم حتی نا نداشتم برم و بچمو بغل کنم و همونجور خشکم زده بود. بعد از رد و بدل کردن حلقه ها از محضر بیرون اومدیم که بابا نفس نفس زنون خودشو بهمون رسوند. _ وایسا ندا کارت دارم. رو به رومون وایساد و یه بسته ی کاغذی رو به طرفم گرفت، با تعجب نگاش کردم که خودش فهمید سوال دارم و جوابشو داد. _ درسته از هادی جدا شدی ولی تو همیشه عروس منی، دخترمی، اگه تو ام منو مثل بابات میدونی اینو بگیر. _ این چیه؟ _ تو که مهریتو بخشیدی تا سرپرستیه هستیو بگیری، این کمترین کاریه که میتونم بکنم. هستی رو دادم به مامان و پاکتو ازش گرفتم، توشو که نگاه کردم نزدیک بود شاخ در بیارم، قولنامه ی یه خونه ی هشتاد متری که به اسم من بود. _ این چیه دیگه؟ نیازی به این کارا نیست. _ هادی خیلی اذیتت کرد شاید اینجوری کمی جبران بشه. بعدا مدارکتو بیار تا سند بزنیم. اصلا آینده ی نوه ی خودم تامین میشه. واقعا نمیدونستم چی بگم! این مرد واقعا فرشته بود و من تعجب می کردم که هادی به کی رفته انقد خودخواه و مغروره؟ چاره ای جز قبول کردنش نداشتم، تشکر کردم و بابا پیشونیمو بوسید و این کار ضربه ای بود به سد بغضی که تو گلو داشتم تا بشکنه و مثل سیل از چشمام بریزه.
  6. پلاک و زنجیر نقره
  7. عالیه ساعت
  8. نه دوروی زندگی
  9. گرامافون
  10. نه نوشا