tanha

مدیر بخش
  • تعداد ارسال ها

    416
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

موزیک مورد علاقه من

اعتبار در تالار

3,555 بار تشکر شده

درباره tanha

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,889 بازدید کننده نمایه
  1. دلتنگی بدترین حسیه که  تو وجود آدمی نهفته شده

    مثل موریانه روح آدمو میخوره

  2. هادی خونه نبود و همین خیالمو بابت هر تنشی راحت می کرد. حاج خانوم با هستی بازی می کرد و من و هانیه و رعنا با هم حرف می زدیم که در باز شد و هادی اومد تو. اصلا دلم نمی خواست باهاش رو به رو بشم اما چاره ای نبود، زیر لب سلامی داد و رفت تو اتاق ... هانیه پوفی کرد و گفت: _ با بابا دعواش شده عین برج زهر مار هیچکسو تحویل نمیگیره. _ چی شده؟ چرا؟ _ هیچی سر عنتر خانوم دعوا ... رعنا_ زشته هانیه، اعصاب ندارو دیگه خراب نکن هانیه_ خب مگه دروغ میگم؟ دوس نداشتم خودمو درگیر کنم برای همین کیفمو دستم گرفتم و گفتم: _ بهتره من دیگه برم. رعنا_ کجا حالا نشستی. هادی ام هنوز هستیو ندیده که. _ اگه بخواد بچشو ببینه خودش میگه، فعلا رفته تو اتاق قایم شده. حرفم که تموم شد صدای هادی رو از پشت سرم شنیدم که عصبی گفت: _ آره اتفاقا منم همینو میگم، اگه بخوام خودم میام میارمش، هر دیقه پا نشو بیا اینجا. حاج خانوم_ هادی بس کن، چته چند روزه به همه میپری؟ من خواستم بیاد. هادی_ نمیخواد، هروقت خواستی خودم میارمش. پاتو نذار اینجاها دیگه. بغض مثل سنگ تو گلوم نشسته بود و من سرسختانه داشتم باهاش می جنگیدم که سیل نشه، آخه چرا این آدم انقد از من بدش میاد؟ مگه چیکارش کردم؟ با صدایی که سعی می کردم نلرزه و ضعفمو نشون نده گفتم: _ باشه دیگه نمیام اینجا، ولی طبق توافق نامه و حکم دادگاه تا هفت سالگی رنگ بچتو نمیبینی. هادی_ تو نمیتونی مانع بشی بچمو ببینم. _ هه، چقدم بچت برات مهمه. کیفمو برداشتم و هستی رو از بغل حاج خانوم گرفتم و خدافظیه سرسری کردم، می خواستم زودتر از اونجا برم بیرون تا اشکام نریخته. تا خونه پیاده رفتم و به خاطر خلوت بودن و نیمه تاریکیه هوا راحت بغضی که داشت خفم می کرد خالی کردم. دیگه این حجم توهین برام زیاد بود، تا شب از اتاق بیرون نرفتم و آخر شب وقتی فرید پیام داد ازش خواستم که منم تو اون گروه ثبت نام کنه و اونم کلی در مورد مزایا و خوبیاش تعریف کرد ولی من فقط می خواستم با مدیتیشن و یوگا کمی اعصابمو آروم کنم دریغ از این که چه اتفاقایی در انتظارمه.
  3. _ بله خوب هستین؟ _ ممنون، راستش مزاحم شدم ببینم وقت دارین؟ _ برای چه کاری؟ چند دقیقه بعد پیام اومد:" کمی حرف بزنیم با هم، دلم گرفته" از حرف یهوییش تعجب کردم، خسته بودم و خوابم میومد برای همین بهش گفتم وقت ندارم اما سریع نوشت که می خواد همدیگه رو ببینیم. اصلا سر از کارش در نمیاوردم، یه بار همو دیدیم و این اولین صحبت پیامکیه ولی جوری رفتار می کنه انگار چند ساله منو میشناسه. ای مارال خدا بگم چیکارت کنه ... به نظر پسر بدی نمیومد برای همین قبول کردم جلوی دانشگاه ببینمش تا حرفشو بزنه. صب زودتر از قبل بیدار شدم تا قبل از شروع کلاسام فریدو ببینم، قبل از من رسیده بود و تو ماشین مزدای مشکیش منتظر به در دانشگاه نگاه می کرد ... چند ضربه به شیشه ی ماشین زدم تا حواسش جمع بشه. درو باز کردم رو صندلیه جلو نشستم. مثل دفه ی پیش دستشو دراز کرد و سلام داد و منم مثل همون بار قبل توجهی نکردم و فقط به گفتن سلامی بسنده کردم. _ ببخش که مزاحمت شدم. ای بابا چه زودم خودمونی میشه، خواستم بگم واقعا مزاحمی و زودتر حرفتو بزن اما به جاش گفتم: _ اختیار دارین، در مورد چی می خواستید حرف بزنین؟؟ دستاشو روی فرمون گذاشت و گفت: _ اینجا نمیشه، بریم خیابون پایینی یه کافی شاپ هست، اونجا میگم. نگاهی به اطراف انداختم، راس میگفت اینجا جلوی دانشگاه درست نبود. سرمو تکون دادم و راه افتادیم ... کافی شاپ اول صب خلوت بود، یه میز دو نفره رو انتخاب کرد و یکی از صندلیارو عقب کشید و تعارف کرد که بشینم و خودش رو صندلیه دیگه نشست. فضای دنج و آرومی بود، همه ی کافی شاپ تم مشکی سفید داشت و رو میزا گلدونای سفید با چند شاخه گل نرگس و پرده های کرکره ایه مشکی و قهوه ای سوخته که عکس یه فنجون قهوه روش بود. همینطور که مشغول دید زدن محیط بودم پسر قد بلندی اومد و سفارش گرفت، من هات چاکلت سفارش دادم. بعد از رفتنش فرید شروع به حرف زدن کرد و من حواسمو جمع کردم که ببینم چی میگه. _ چون کلاس داری خلاصه می کنم، ازت خوشم اومده و گفتم بیای که ازت بخوام یه مدت برای آشنایی بیشتر وقت بذاریم. نظرت چیه؟ واقعا جوابی نداشتم، این دیگه کی بود؟ چه راحت ... نمیدونم چرا زبونم نمیچرخید که حرف بزنم. دستاشو گذاشت رو میز و دوباره تکرار کرد" نظرت چیه؟ " . _ نمیدونم چی بگم واقعا هنگ کردم. _ نیاز نیست الان جواب بدی، برو خونه و فکر کن ... شب زنگ می زنم و می پرسم. چیزی نگفتم و فرید شروع کرد از زندگیش گفتن و مشکلاتی که داشته، سفارشامون که حاضر شد کمی خوردیم و برگشتیم جلوی دانشگاه. تا شب فکرم درگیر حرفای فرید بود و چیزی از درسا نفهمیدم و برای اینکه جلسه ی بعد آماده باشم جزوه ی الهه رو گرفتم و برگشتم خونه. فردا قرار بود بریم بیرون و من امروز باید هستی رو می بردم خونه ی حاج خانوم.
  4. روزی بود، روزی نبود اینه قصه ی ما آدما، امروز در مورد یه دوست چیزی رو فهمیدم که تا قبل از این نمیدونستم. برام سواله که مگه میشه به این زودی عوض شد؟ انگار همون آدم چند ماه پیش نیستم، کلا طرز تفکر و رفتارم تغییر کرد، شایدم از اول همین بوده و خودمو پشت نقاب دیوونگی پنهون کرده بودم. الان خوبه که از چیزی هیجان زده نمیشم و زود اشکم در نمیاد. ولی دلم واسه اون دخترک کله شق و لوس تنگ شده. دیروز قبل از تحویل سال تمام یادگاریا و چیزایی که منو به دوران گذشته و حساس زندگیم متصل کرده بودن دور ریختم و سال جدیدو پاک پاک تحویل گرفتم. چه معنی داره آدم انقد وابسته بشه به اشیا و آدما. معلوم نیست دو دیقه دیگه چی میشه و زنده ام یا نه. شاید این آخرین باره که دنیارو میبینم و آخرین عمل خط پایان باشه. همه چیز ممکنه. فقط کاش اونایی کن فراموشم کردن لااقل یه تبریک خشک و خالی میگفتن، بازم مشکلی نیست بعضیا بی معرفتن دیگه چه میشه کرد.... اون بالا سریو عشقه
  5. این روزا که اکثر مردم شاد و خوشحالن

    بیاید بی هوا سری به مامان بزرگای دوس داشتنی و مظلوم و چشم انتظار خانه ی سالمندان بزنیم

    یک ساعت تو کهریزک قدم بزنیم و مرهمی باشیم برای دلای شکسته

    جای دوری نمیره.......

  6. چقدر بشر میتونه هزار رنگ‌ باشه آخه خدا........

  7. سلام دوستای خودم، سال جدیدتون مبارک. امیدوارم امسال اونی بشه که دلتون میخواد و البته خدا صلاح میدونه. تن سالم‌و دل خوش و فکری آروم براتون آرزو دارم، ببخشید که چند وقتیه رمانو آپ نکردم. دم عید و کلی مشغله. به امید خدا این روزا بیشتر وقت دارم و تند و تند پست میذارم. بهش نمیاد، آدم انقد شاد و انقد افسرده؟ به نظرم شخصیتش خیلی جای کنجکاوی داشت. بچه ها که برگشتن از هم خدافظی کردیم و برگشتیم. وقتی رسیدم خونه انقد خسته بودم که دلم می خواست تا شب بخوابم ولی کلی کار عقب افتاده داشتم که باید انجام می شد. از اون روز به بعد مارال شروع کرد به تعریف کردن از فرید و اصرار داشت که بهش زنگ بزنم. _ وااای بسه دیگه سرم رفت، تو تا صبم بگی من ... زنگ ... نمی ... زنم، حالیت شد؟ _ یه بار باهاش حرف بزن دیگه، ضرر که نداره. _ قحطی دختر که نیست، چرا گیر دادی آخه؟ با حالت عصبی بلند شد و گفت: _ به درک زنگ نزن، من شمارتو میدم بهش تا اون زنگ بزنه. روشو تکوند و به طرف ساختمون دانشکده رفت. از همون جا داد زدم. _ بیخود، وای به حالت اگه این کارو بکنی. دستشو به معنیه برو بابا رو هوا تکون داد و رفت. منم کلاسام تموم شده بود و برگشتم خونه. درس و دانشگاه و رسیدگی به هستی ذهنمو خسته کرده بود و نیاز به یه استراحت داشتم. با این که میلی به این رشته نداشتم اما حالا ازش خوشم اومده، داداش گاهی به شوخی میگه" تو نمونه ی بارز یه روانشناس دیوونه ای، اول باید خودتو درمان کنی" . راست میگه این روزا واقعا اعصابم به هم ریخته و سر هر چیز کوچیکی داد و بیداد می کنم و حتی سر هستی داد می زنم، دختر کوچولوی من که هیچ گناهی نداره، دلم می خواد ذهنمو از همه چیز خالی کنم و وسوسه میشم به فرید زنگ بزنم تا تو کلاسا ثبت نامم کنه. فکر کنم داداشم فهمید کلافه ام و برای آخر هفته قرار گذاشته که بریم بیرون. طبق معمول همیشه ام حتما همه ی اکیپ همیشه پایه هستن دیگه، خصوصا نگار و پرهام. کاش زودتر آخر هفته بشه. هستی رو خوابوندم و خودم آماده ی خوابیدن می شدم که صدای پیام گوشیم اومد ... باز شماره ی ناشناس ... نوشته" سلام خوبی؟ خوابی؟" رو تخت نشستم و نوشتم: شما؟ دو دقیقه بعد جواب اومد: فریدم
  8. عادت کردیم که به هر چیزی عادت کنیم، ما را از کودکی آموختند که هیچ چیز ماندنی نیست و دل نبند راست می گفتند، قدیمی ها و حرفهایشان را باید با طلا نوشت و روی سر گذاشت. ولی جوانیست و خامی و هزار خطا ... ببخش مادر بزرگ کو گوش شنوا؟؟؟ نشنیدیم، رفتیم، دل بستیم به این عروس هزار داماد و به سازش رقصیدیم ... تجربه کردیم، سرمان به سنگ خورد، دلمان شکست و باز گشتیم. تمام شد، زین پس تو باید به ساز من برقصی .... می شنوی؟ با تو هستم دنیا سال جدید را از دستان کسی تحویل گرفته ام که میدانم دوستم دارد و صلاحم را از همه بهتر میداند، نه مثل هر سال که کودکانه فقط دل به هدایایش می بستم و خودش را نادیده می گرفتم. امسال سال من است.
  9. سال را تحویل گرفتن عادت است

    ور نه اینجا حال خوش سیری به چند؟

    رخت نو پوشیم و لبخند زنیم

    فکر آرام و بسی شادی به چند؟

    یاد ایام قدیم یادش بخیر

    کودکی بودیم و بی فکر و خیال

    اینک اما خنده های از ته دلها به چند؟

    خانه ها قصر و همه شاه و ملک

    لیک حالا نیکی و بخشش به چند؟

    همنفس سالت مبارک مهربان

    ارزش این جمله ی کوچک به چند؟

  10. خودت باش

    کسی هم خوشش نیامد که نیاید .....

    اینجا کارگاه مجسمه سازی نیست....

     

    1. elham0000

      elham0000

      Bbbbiiiiiggggggggg liiiikkkkeee

  11. با ادب مصمم دلسوز احساساتی
  12. حلول سال جدید و یک سالگیه انجمن رو به همه ی خانواده ی نود و هشتیا تبریک میگم.

    امیدوارم سالی پر از شادی و سلامتی و کامیابی و موفقیت براتون باشه عزیزان.

  13. بعضی وقتا نزدیکترین افراد به آدم کاری می کنن که فقط میشه گفت:" یه جرعه مرگ  لطفا "

    گاهی اوقاتم یه حالی داری که حتی با غمگین ترین آهنگم اشکت در نمیاد. ( حتی آهنگهای مرتضی پاشایی )

    خیلی بده که غمات بشن بغض و خفت کنن ولی چشمات لج کنن و نبارن.

  14. دو قشر از مردم همیشه بد بختند

    یکی اونایی که حرف هیچکس رو گوش نمیدن( خودرای)

    یکی هم اونایی که حرف همه رو گوش میدن.

    1. elina

      elina

      بله درسته

  15. دیگه وقت این که از کسی متنفر باشم ندارم.

    من ...

    یا دوست دارم و یا بی تفاوتم همین....