• اطلاعیه ها

    • DrAlireza

      اکانت پشتیبانی   ۱۷/۰۴/۱۴

      با عرض سلام خدمت تمام کاربران محترم سایت نودهشتیا به دلیل پاره ای از اتفاقات در اکانت پشتیبانی از این به بعد برای مدت محدود و نامعلومی  این اکانت به عنوان پشتیبانی سایت انتخاب شده است   میتوانید سوالات خود را از طریق ایدی تلگرامی زیر نیز به اشتراک بگذارید t.me/alireza_98ia   با تشکر علیرضا اشرفی

Mozhgan

همکار ارشد
  • تعداد ارسال ها

    445
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

موزیک مورد علاقه من

اعتبار در تالار

3,772 بار تشکر شده

درباره Mozhgan

  • درجه
    مدیربخش آموزش

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,398 بازدید کننده نمایه
  1. دلگیرم ...

    مرا میبینی آیا؟

    این حس بدی که مانند خوره به جانم افتاده درک می کنی؟

    نه ... میدانم نمیدانی چه کرده ای با این قلب نصفه و نیمه و شکافی که در من رخ داده است.

    هرگز این ترک هایی که با لبخند مزحکی به من دهن کجی می کنند نمیبینی.

    تو ... نسل غرور و جاه طلبی و خودخواهی و من ... نسل خاطرات ماندگار اما سوخته ای که هر آن بیم ویرانی اش میرود تا جانم را بگیرد.

    شاید سالها بعد این حس را درک کنی و هزاران بار در خود بشکنی ولی افسوس که گذشت آنچه گذشته .

    روزی میرسد که دیگر افسوس و حسرت سودی برای هیچکداممان ندارد.

    روزی که دیگر نخواهم بود، حتی در رویاهایت.

    امروز را دریاب.

  2. چشمم که به تاریکیه فضا عادت کرد تازه متوجه اطراف شدم، مرد میانسالی وسط اتاق نشسته بود و چند نفر زن و مرد هم به صورت دایره دورش نشسته بودن ... چشماشون بسته بود و فکر می کردم در حال ارتباط گرفتن هستن. فرید بهم اشاره کرد و همه با هم کنار بقیه ی کسایی که حضور داشتن نشستیم. مادام مستقیم رفت سمت میز کوچیکی که گوشه ی اتاق بود و از روش چیزی رو برداشت ولی چون پشتش به ما بود نفهمیدم چی بود. مارال کنار گوشم گفت: _ بهتره کمتر کنجکاوی کنی، حواست به کارت باشه. دست از کنجکاوی برداشتم و مثل بقیه شروع کردم به انجام کارایی که مرد میانسال می گفت. تمام تنم گرم شده بود و عرق سردی روی صورتم نشست. مادام کمی بعد حرف زد و چند دقیقه یه بار چیزی رو می خواست و ما انجامش می دادیم، بهمون گفت بعد از این جلسه تمام دردا و استرس و اضطراب تو وجودمون فروکش می کنه ... هر از گاهی دور همه می چرخید و چیزی که تو دستش بود و من نمیفهمیدم چیه،بالای سرمون نگه می داشت. حس می کردم دست و پام خواب رفتن و سوزن سوزن میشن. تمرکز کافی برای تمرین نداشتم و سخت می تونستم ارتباط بگیرم. از اطراف گاهی صداهای عجیبی شبیه ناله میشنیدم و دلم می خواست چشمامو باز کنم و ببینم اطرافم چه خبره؟؟؟ بین حس ترس و کنجکاوی در جنگ بودم آخر حس کنجکاوی برنده ی میدون شد. آروم و با ترس چشمامو تا نیمه باز کردم و زیر چشمی دور و برو نگاه کردم، از چیزی که میدیدم نزدیک بود شاخ در بیارم. بعضی از کسایی که حضور داشتن رفتارای عجیب و غریبی از خودشون بروز می دادن و بعضی دیگه صدا در میاوردن ... ترسی که تو وجودم بود ده برابر شد ... با استرس سرمو چرخوندم تا فریدو پیدا کنم، رنگ صورتش سفید بود و حس می کردم هیچ جونی تو تنش نیست. مرد میانسال از جا بلند شد و من دوباره چشمامو نیمه باز کردم، چه خوب که اتاق تاریک بود و مشخص نبود چشمام بازه، مرد میانسال از یه سر شروع کرد با دست کارایی رو انجام دادن و چند دقیقه یه بار می رفت سراغ نفر بعد ... وحشت از لمس شدن تمام بدنو خشک کرده بود و دلم می خواست از اونجا بیرون برم. کمی بعد رسید بالا سرم و همون حرکات تکرار شدن، کم کم حس بی حالی و لرزش می کردم، کم کم حس رخوت بیشتر و بیشتر شد، لحظه ی آخر صدای جیغ گوشخراش دختری رو شنیدم و دیگه چیزی نفهمیدم. *** _ ندا؟ ندا؟ پاشو دختر چشمامو باز کردم و خودمو تو اتاق دیگه ای دیدم. هنوز سرگیجه داشتم و تنم گرم بود، سرمو کمی بلند کردم و اطرافو نگاه کردم ... تازه اتفاقات قبل یادم اومد و با ترس رو تخت نشستم، مارال دستشو رو شونم گذاشت. _ هیششش، آروم تر _ من چی شدم؟ اینجا کجاست؟ _ خونه ی مادام، هیچی فقط از حال رفتی. _ میخوام برم خونه. _ حالا بخواب حالت خوب شد میریم. از روی تخت پایین رفتم و با حرص گفتم: _ همین الان میخوام برم، قرار بود خوب بشم نه بدتر. همون لحظه در باز شد و فرید اومد تو. _ چه خبرته خونه رو گذاشتی رو ی سرت. _ تو حرف نزنا. _ چرا نگفتی گردنبند داری؟ با حالت گیجی نگاش کردم، تازه فهمیدم منظورش گردنبندی بود که مامان برای تولدم خریده بود. دستمو روی گردنم کشیدم ... نبود. _ چی ... چیکارش کردی؟ گردنبندم کو؟ _ برش داشتن، مانع بود. با خشم غیر قابل کنترلی رفتم طرفش و دستمو دراز کردم. _ بده گردنبندمو. شونه هاشو بالا انداخت. _ دست من نیست. از انقد ریلکسی حرصم گرفت. _ گفتم بده به من تا داد نزدم باز. _ دادم بکشی فایده نداره. محکم هلش دادم و درو باز کردم ... سالن خالی بود و خبری از کسی نبود. با عجله رفتم سمت در خروجی و مارال و فرید پشت سرم. مارال_ کجا میری حالا؟؟؟ _ خونمون. دیگه حتی گردنبند برام مهم نبود و فقط می خواستم هرچی زودتر از اونجا برم بیرون. از در حیاط بیرون رفتم و راه خیابونو در پیش گرفتم.
  3. دوستان ممنونم بابت دلگرمی و انرژی مثبتی که میدید.
  4. آینده ای خواهم ساخت که گذشته ام در برابرش زانو بزند.

  5. دلم می سوزد برای کسی که

    می خواهد تازه با تو شروع کند

    بیچاره نمیداند

    هر کاری که بکند

    هر حرفی که بزند

    هرطور که بخواهد برایت جدید باشد نمیشود...

    آخر من تمام این ها را یکبار به بهترین  شکل ممکن برایت انجام داده ام

    و اطمینان دارم که تو...

    آنقدرها هم قوی نیستی که بتوانی فراموششان کنی.

    1. pariya82

      pariya82

      ایـــــــــــــــــول لایک

    2. 502017ayatay
  6. تبریک عرض می کنم به تمام مترجمین عزیز موفق باشید
  7. شگفتاااااا.....

    از یه آدم مگه چنتا هست تو دنیا؟؟؟؟

    اسممو سرچ کردم کلی خودمو پیدا کردم

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر %s
    2. 502017ayatay

      502017ayatay

      قربون داداششش

       

      بالاخره یکی به طرفداری از من قیام کرد...

      خخخ

    3. HAFEZ

      HAFEZ

      خخخخخخخخخخ

      بالاخره گوشت همو بخوریم استخون همو دور نمیندازیم...

       

    4. 502017ayatay

      502017ayatay

      :loudlaff: خخخ

      به عینه دیدم....نیاز به توضیح با رسم شکل نیس دیگه

      :smile:

  8. لحظه ها می گذرند

    آنچه بگذشت نمی آید باز...

    قصه ای هست که هرگز دیگر

    نتواند شد آغاز...

  9. بهتر می دیدم کمی تو خونه بمونم و به هستی برسم، مشغله های این اواخرم زیاد شده بودن و وقت کافی رو برای دخترم نمیذاشتم. جدیدا بعد از شرکت تو کلاسای بیتا یه سری تغییرات تو خودم حس می کردم ... بعد از انجام تمریناتی که داشتم تنم داغ می شد و سردرد می گرفتم ... گاهی چشمام دودو می زد و حس می کردم سایه هایی رو میبینم ... تو گوشام صدای وزوز مانندی می پیچید و بدنم کرخت می شد. حالا دیگه این اتفاقات نگرانم می کردن، باید با فرید حرف می زدم. گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم، بعد از چنتا بوق جواب داد. _ به به ندا خانوم، یادی از فقرا کردی؟ _ فرید باید باهات حرف بزنم، همین الان. _ اوووه چه جدی، چی شده باز؟ _ این چه کلاس و تمرینیه که هر روز داره حالم بدتر میشه؟ _ بهتر نشدی؟ _ نخیر، بدترم شدم، انگار توهم می زنم. _ خوبه که ارتباطت قوی میشه. با حرص گفتم: _ الان وقت لودگی نیست، بگو چیکار کنم؟ کارم به بیمارستانم کشید. _ می خوای خوب بشی؟ _ آره _ خب باید تو دوره ها شرکت کنی تا بتونی از خودت محافظت کنی. _ اون دیگه چه کوفتیه؟ _ هیششش، اعصاب نداریا، اتفاقا آخر همین هفته قراره برم، میخوای باهام بیا. _ اینم کلک تازست؟ بیام بدتر بشم پای کیه؟ _ هرجور راحتی، فقط پیشنهاد دادم. _ حالا بهت خبر میدم. فعلا خدافظ _ بای هانی. اه اه چه لوسه این آدم. گوشی رو قطع کردم و کنار هستی که داشت بازی می کرد دراز کشیدم و دستشو گرفتم، چه حس خوبیه چیزی رو داشته باشی که فقط و فقط واسه خودته و بدونی کسی نمیتونه ازت بگیره، کسی باشه که وقتی نگاهش می کنی دلت گرم بشه به بودنش. *** فرید گفته بود تا همه چیز اوکی نشده چیزی به کسی نگم ولی یه حس عذاب وجدان بدی داشتم به خاطر دروغی که به مامان گفتم، دوره ای که فرید حرفشو میزد ساعت هفت شب بود و برای این که بتونم برم به مامان گفتم که قراره با شیوا یه سر به سپیده بزنم. هادی، هستی رو از صب برد و از بابت اون خیالم راحت بود. فرید که تک زنگ زد از خونه بیرون رفتم و تا سر خیابون با عجله راه رفتم ... از دور ماشینشو دیدم، اولین جلسه مارالم باهامون میومد و من خوشحال بودم که مجبور به تحمل فرید نیستم. در ماشینو باز کردم و رو صندلی عقب نشستم. _ سلام. مارال سرشو به عقب چرخوند. مارال_ سلام عشقم خوبی؟ _ آره خوبم فقط زودتر بریم که دوس ندارم کسی ببینه. فرید آینه رو تنظیم کرد و از توش نگام کرد. _ چه هولم هست. ماشینو روشن کرد و راه افتاد. تو راه هرچقدر به مارال اصرار کردم که قبلش بگه این چه جور دوره ایه چیزی نمی گفت و همش میگفت:« خودت باید ببینی، اگه بگم هیجانش میره ». تقریبا بیست دقیقه طول کشید تا برسیم، محلی که دوره ها برگزار میشد یه خونه ی قدیمی تو یه محله ی خلوت بود. _ چرا همه ی محلایی که کلاسا برگزار میشن اینجوریه؟ مارال_ چجوریه مگه؟ _ انقد دور افتاده و خلوت؟ فرید_ هه، ترسیدی؟ _ ترسم داره دیگه، نداره؟ فرید_ عادت میکنی کوچولو. با اخم نگاش کردم و مارال گفت: _ اذیتش نکن فرید. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو، محیط این خونه با جایی که کلاسا بودن فرق می کرد ... خونه ی کوچیکی بود که بافت قدیمی داشت با کلی راهرو و اتاقای تو در تو. تازه نشسته بودیم که خانوم قد کوتاه و چاقی اومد و رو به رومون نشست، وقتی شروع به حرف زدن کرد فهمیدم که ایرانی نیست، لهجه ی عجیبی داشت. آروم از مارال پرسیدم: _ ایرانی نیست؟ _ نه، پدرش ارمنی بوده و مادرش روسی، اسمش مادامه. _ چطور فارسی حرف میزنه؟ _ از ده سالگی ایران بزرگ شده. فرید صدام کرد. _ پاشو بریم الان مراسم شروع میشه. نمیدونستم منظورش از مراسم چیه ولی بلند شدم و پشت سر مادام و فرید و مارال به طرف یکی از اتاقا رفتیم. در اتاق که باز شد بوی عود و تاریکیه اتاق اولین چیزایی بودن که توجهمو جلب کردن.
  10. الان دیگه عقل داستان رمانتیک یا جنایی
  11. بیداری نفرت یا بخشش
  12. آشتی کویر یا جنگل
  13. تودار بودن به بهای داغون شدن ازدواج یا مجردی
  14. عشق که نیست اگه باشه عشق رک یا محافظه کار

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی