رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Nico

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    275
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,693 بار تشکر شده

درباره Nico

  • درجه
    نویسنده

مشخصات کاربر

  • علایق
    کتاب،مانگا،نقاشی،فیلم،موسیقی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,335 بازدید کننده نمایه
  1. معرفی مجموعه آرتمیس فاول

    خب برای طرفدارن این مجموعه ی جذاب: بالاخره واقعا واقعا دارن فیلم آرتمیس فاول رو می سازن. سال ۲۰۱۹ هم احتمالا اکران میشه. بازیگرها هم انتخاب شدن. ولی بعضی هاشون چندان مشهور نیستن.(شاید حداکثر سه تا عکس ازشون پیدا کنید!) توی لینکی که میذارم بهتر می تونید درباره ی جزئیات این فیلم و عکس بازیگرها اطلاع پیدا کنید. ولی شوکه نشید، چون ظاهرا داستان قراره خیلی دستکاری بشه. مثل اتفاقی که در دو فیلم پرسی جکسون افتاد. اول:سروان هالی شورت یه دختر بچه است. آره، می دونم خیلی ضایع است ولی اینطوری انتخاب کردن.بازیگرش خیلی کوچولو و شیرینه. اصلا به یه افسر جدی و وظیفه شناس نمی خوره! دوم: مالچ دیگامز: دندونای سنگ قبری نداره! قراره نقشش رو یه اقای تپل بازی کنه. بد نیست. تا حدی به مالچ می خوره. البته نسبتا. سوم: باتلر! بازیگرش جیسون استاتهام نیست! تقریبا بیشتر کسایی که در مورد فیلم رویا پردازی می کردند همیشه اونو به عنوان بادیگارد بزرگ آرتمیس می شناختن اما متاسفانه این طور نیست. ( این مساله کاخ فانتزی های منو نابود کرد و قلبم رو شکست!) چهارم: فرمانده روت......قراره یه زن نقشش رو برعهده بگیره! این یکی واقعا شوکه کننده است. خانمی که انتخاب شده. بیشتر شبیه مادربزرگای مهربون فیلم های درامه ولی خب چه میشه کرد؟؟؟ پنجم: آرتمیس فاول.... در مورد این یکی میشه گفت اصلا شبیه توصیفات کتاب نیست. ظاهرش البته، یعنی موهای مشکی و چشمای آبی نداره. هرچند که به نظر من شرارت از قیافه اش می باره. لینک:http://fowlfan.mihanblog.com/
  2. اعتراف نامه

    اعتراف می کنم تا الان چندهزار بار خواستم از نودوهشتیا برم ولی دلم راضی نمیشه. چندهزار بار هم خواستم رمان هام رو از رو سایت بردارم بازم دلم راضی نمیشه. کلا اوضاع قاطی پاتیه!
  3.  30en_img_20180114_222930.jpg 

    !Depression is living in a body that fights to survive with a mind that tries to die

    افسردگی، زندگی کردن در بدنیه که می جنگه، تا با وجود مغزی که تلاش می کنه بمیره، زنده بمونه!

  4. طغیان | Nico

    شوان برروی تخت خوابیده و با چشمانی نیمه باز به سقف خیره شده بود. صورتش رنگ پریده و بی روح بود. با دیدن او، و حال بدی که داشت، صحبت های پیرزن حتی از قبل هم بچگانه تر به نظر می آمد. وقتی وارد شدم، کمی سرش را کج کرد و از گوشه ی چشم هایش تماشایم کرد. پرسیدم: حالت چطوره؟ او لبخند کوچکی زد اما پاسخی نداد. هامرز جلوتر رفت و برروی چهارپایه کنار تخت نشست. به ظرفی که برروی میز بود اشاره کرد و گفت: این مال توئه، باید گرسنه باشی. تشکر کردم و نگاهی به غذای داخل ظرف انداختم. با آن که کاملا اشتها برانگیز به نظر می آمد اما برای خوردنش رغبتی نداشتم. سری تکان دادم و برروی یک چهارپایه نشستم. گفتم: ارسن و زینو هنوز برنگشتن؟ او آهی کشید و گفت: نه، نمی دونم کجان، ولی احتمالا هنوز آفر رو پیدا نکردن. اون وقتی گم و گور بشه پیدا کردنش سخت میشه. درحالی که به قرص نان کنار ظرف غذا خیره شده بودم، پرسیدم: چرا گم و گور شده؟ هامرز ساکت شد. می توانستم سنگینی نگاه متعحبش را برروی خودم احساس کنم. اما این فقط چند لحظه طول کشید. لبخندی ساختگی زد و گفت: خب...اون دوست نداره که زیاد تو شهر بچرخه. به خاطر همین....همیشه تو جنگل می مونه. پیش از آن که درباره ی آفر چیز دیگری بپرسم، هامرز گفت: فکر کنم امشب فقط ما سه تاییم. مادربزرگ و روشا هم دیر میان. سرم را بالا آوردم. وقتی با هامرز چشم در چشم شدم پرسیدم: مگه کجا رفتن؟ هامرز خمیازه ای کشید و گفت: یکم پایین تر از اینجا یه باغ دیگه هست. صاحبش یه زن و شوهر جوونند. خانمه بارداره. ظاهرا بچه اصرار داره که امشب به دنیا بیاد. چند لحظه چشمان سرخش را بست و به عقب تکیه زد. مثل یک زمزمه پرسید: آخه چی این دنیا انقدر جالبه که اون بچه انقدر براش عجله داره؟! پرسیدم: مادربزرگت یه قابله است؟ هامرز خندید و گفت: هنوز خودمم درک نمی کنم فقط می دونم که از همه چی سردرمیاره! انگار تو تموم زندگیش فقط داشته یاد می گرفته. مثل طبیبا دارو درست می کنه، می تونه بیشتر بیماری ها رو تشخیص بده و درمان کنه.... و حتی نوزاد به دنیا بیاره! برای بچه ها قصه میگه و آشپز خوبیم هست. و یه عالمه چیز دیگه. لبخند کوچکی زدم و در ذهنم به لیست کارهایی که از پیرزن برمی آمد اضافه کردم" خواسته های غیرممکن از دخترهای روستایی تنها!" قرص نان را برداشتم و آن را از وسط نصف کردم، در همین حین، متوجه شدم شوان تماشایم می کند. به نانی که در دستم بودم خیره شده بود. به سمتش رفتم و نیمه دیگر را به طرفش گرفتم. او با خجالت در جایش نیم خیز شد و گفت:گرسنه نیستم. -آخه داشتی نگاه می کردی. او لبخند تلخی زد. نگاهش را از نانی که در دستم بود گرفت و گفت: تو اون قفس هم همین کارو کردی..... نمی فهمیدم چه چیز این حرکت برایش جالب بود. چند قدم عقب رفتم و به جایم برگشتم. گوشه ی نان را گاز زدم و به آهستگی جویدم. برخلاف آنچه که انتظار داشتم او به صحبت کردن ادامه داد: این کارت...منو یاد کسی انداخت. دست از خوردن کشیدم. در جمله ای که گفته بود نکته ی آزار دهنده ای وجود داشت. چیزی که باعث شد سرم را بالا بیاورم و نگاهش کنم. با آن که هنوز هم مانند یک فرد در آستانه ی مرگ به نظر می آمد چشمانش به شکل عجیبی می درخشیدند. با کمی دقت متوجه شدم این درخشش به خاطر حلقه ی اشکی بود که در چشمانش جمع شده بود. او سریع چشمانش را بست و دوباره برروی تخت دراز کشید. کمی سرش را به سمت دیگری کج کرد و از ما رو برگرداند. می دانستم نمی خواهد ببینم. هامرز حتی متوجه هم نشد. همانطور که به عقب تکیه زده بود با چهره ی متفکری به روبه رویش خیره شده بود. سرم را پایین انداختم به نانی که در دستم بود خیره شدم. بویی که از آن به مشامم می رسید، برایم هم آزاردهنده بود و هم خاطره انگیز. هرگز فکر نمی کردم زمانی برسد که از احساس کردن چنین چیزهای کوچکی درد بکشم. یادآوری این خاطرات، به شیرینی داستان هایی بود که هیچکسی از انتهای تلخش خبر ندارد. مثل احساسی که از دیدن گل های زرد و کوچک پیدا می کردم. یک یادآوری دردناک. صدایی من را تفکراتم بیرون کشید. -چرا به اون نون زل زدی؟ هامرز بود. لبخندی زدم و گفتم: چیزی نیست. خیلی گرسنه نیستم. پسرک سری تکان داد و گفت: ولی باید یه چیزی بخوری. صبح هم چیزی نخوردی! حق با او بود. این روزها خوردن و یا خوابیدن برایم مهم نبود. فقط ادامه دادن برایم کافی بود. تکه ای از آن را به دهان گذاشتم. هامرز به سمت شوان چرخید و گفت: می دونم که هنوز نخوابیدی. پس حالا که همه بیداریم. چرا یکم از اتفاقی که افتاده حرف نمی زنی؟ با شنیدن این حرف شوان چشمانش را باز کرد. با صدای خشکی گفت: همه چیزایی که مهم بود رو قبلا گفتم. هامرز آه بلندی کشید و گفت: آه رفیق! تو اصلا کمکی نمی کنی!" به من نگاه کرد و ادامه داد:" پس تو بگو که اون روز چی دیدی؟ وقتی جلو رفتی و به شوان دست زدی! دست از جویدن کشیدم و با تعجب به هامرز خیره شدم. در همین حین، متوجه شدم شوان با نگرانی نگاهم می کند. سرم را به علامت منفی تکان دادم و به خوردنم ادامه دادم، بعد از چند لحظه گفتم: چیزی نبود. اشتباه کردم. هامرز با حیرت گفت: اشتباه کردی؟! واقعا؟! با آن که چندان برروی حرف هایش تمرکز نداشتم نکته ای به خاطرم آمد. من هرگز نگفته بودم که چیزی دیده ام. فقط درباره ی آن راهرو از پسرک پرسیده بودم. پس چطور هامرز چنین چیزی را برداشت کرده بود؟ برایم سخت بود که باور کنم این مساله را حدس زده است. گفتم: عجیبه؟ هامرز گیج شده بود و طوری سرش را کج کرده بود که انگار در آن حالت بهتر می توانست حرف هایم را درک کند. پس ازچند لحظه گفت: پس چرا اون روز تو جنگل هم خشکت زده بود؟ نکنه یه جور مریضیه؟ لبخند کوچکی زدم و به او خیره شدم. گفتم: فکرم مشغول بود. فقط داشتم فکر می کردم، ولی تو یه دفعه ای جلوم ظاهر شدی...اصلا چی باعث شده که فکر کنی من چیزی دیدم؟ او شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم، اینطوری به نظرم اومد. سری تکان دادم و با او موافقت کردم. در همین لحظه، صدایی از بیرون به گوش رسید. صدای قدم های سنگینی بود که برروی زمین کشیده می شد و خش خش آزاردهنده ای ایجاد می کرد. انگار کسی با خستگی راه می رفت و یا پاهایش آنقدر دچار مشکل شده بود که نمی توانست درست گام بردارد. هامرز لبخند پهنی زد و گفت: ارسن و زینو برگشتن. بعد هم با عجله به طرف در دوید و آن را باز کرد. به محض خارج شدن هامرز، اتاق در سکوت خودش غرق شد. فقط گهگاهی صدای ترق تروق آتش می آمد. همچنان به در نیمه باز خیره بودم که شوان گفت: ممنونم. او به سختی برروی یک آرنجش تکیه کرده بود. لب های خشکش را به حرکت درآورد و گفت: به خاطر اینکه نگفتی. نمی دونم چطور درباره اش می دونی ولی...لطفا..به کسی نگو. متوجه شدم چرا تشکر می کرد. ولی آن چه من را به تعجب وا داشته بود حقیقتی بود که در آن تصاویر دیده بودم. این یعنی او تایید می کرد آنچه که دیده بودم واقعا اتفاق افتاده بود؟ پرسیدم: تو می دونی من چی دیدم؟ او لب هایش را تر کرد و نگاهش را پایین انداخت. پس از چندلحظه گفت: پس واقعا دیدی؟ چقدر دیدی؟ -توی یه راهروی تاریک می دویدم. به سمت باغی که پشت عمارت بود. فقط یه غلاف خالی حمل می کردم و باید خودمو به جایی یا .....به کسی می رسوندم. اما تو حیاط اون باغ... یه نفر...کشته شده بود. همین قدر دیدم. شوان کامل برسرجایش نشست و با کلافگی موهایش را چنگ زد. چشمانش را بست و آن ها را محکم برروی هم فشار داد. احساس می کردم با یادآوری آن خاطره به هم ریخته است. به او نزدیک شدم و ناخودآگاه دستم را برروی شانه اش گذاشتم. گفتم: می دونم که سخته. ولی من به کسی چیزی نمیگم. پسرک موهایش را رها کرد و سرش را بالا آورد. پرسید: به همین خاطر بود که وقتی وارد اتاق شدی دوباره دستم رو گرفتی؟ کمی بابت آن حرکت خجالت زده بودم، اما سری تکان دادم و گفتم: می خواستم ببینم چطور اتفاق می افته. اما فکر کنم فقط وقتی رخ میده که حالت بد باشه. نگاهی به چهره بی روح و خسته اش انداختم و حرفم را اصلاح کردم: یعنی وقتی که خیلی حالت بد باشه. او لبخند کوچکی زد و پرسید: اما یه چیزی خیلی عجیبه. وقتی گفتی 'دیدی'، فکر کردم من رو تو اون راهرو دیدی، اما تو یه طوری حرف می زنی که انگار.....خودت به جای من بودی! این...مال منه، اتفاقیه که برای من افتاده اما.... به چشمان درشت شده ام نگاه کرد و گفت: وقتی درد می کشم، اتفاق های بد مدام جلوی چشمام شکل می گیرند...انگار دوباره به اون لحظات برمی گردم...اما...چطور ممکنه که این طوری حسش کرده باشی؟ ساکت شدم . نمی توانستم توجیه مناسبی برای آنچه که گفته بود پیدا کنم....چیزی نداشتم.ذهنم از حجم زیاد اتفاقات غیرعادی خالی شده بود. متوجه شدم تا به حال به این موضوع به این شکل نگاه نکرده بودم. انگار تجربه ای کاملا متفاوت بود...مثل اینکه برای لحظاتی، جای او را در آن خاطره گرفته بودم!
  5. مانگا و وبتون

    مانگا Ao haru ride یا سواری در بهار جوانی هنرمند: Sakisaka, Io ژانر:دخترانه/شوجو،رمانتیک، زندگی روزمره خلاصه: یوشیوکا فوتابا، به دلایلی، می‌خواهد شکل و سبک زندگی‌اش به عنوان یک دانش‌آموز دبیرستانی را تغییربدهد. به دلیل زیبایی، توسط دوستانش در راهنمایی طرد شده بود و به دلیل یک سوتفاهم، نمی‌تواند احساسات خودش را به تنها پسری که تا به حال دوست داشته، تاناکا، ابراز کند. اکنون در دبیرستان او تصمیم داره که تا جای ممکن، مانند یک دختر باشخصیت رفتار نکند تا باعث تحریک و حسادت دوستانش نشود. در حالی که با رضایت خاطر، این سبک زندگی را دنبال می‌کند، باره دیگر تاناکا را می‌بیند، اما او نامش مابوچی کو است. کو به او می‌گوید که او نیز فوتابا را دوست داشته، اما دیگر اوضاع مانند سابق نیست. آیا فوتابا می‌تواند عشقی که سه سال پیش به سرانجام نرسید را دوباره احیا کند؟ بله، خلاصه اش خیلی معمولیه... اما به تجربه بهم ثابت شده که اینجور کارها خوب از کار در میان. چیزی که تو همین خلاصه ی کوتاه جذبم کرد این بود که این دختر در این داستان قصد داره رابطه ای رو احیا کنه، که برای یکی از طرفین کاملا تموم شده است. و همین نشون میده قطعا با یه اثر آبکی طرف نیستیم. این مانگا به طور کامل منتشر شده، از روش انیمه ساخته شده و مثل orange انقدر محبوب و پرطرفدار بوده که از روش فیلم بسازن. من فیلمش رو ندیدم اما می تونم تضمین کنم که مانگا و انیمه حتما جذبتون می کنه. مانگای ترجمه شده ی این کار زیبا رو می تونید از سایت From anime به طور کامل دانلود کنید. کاور مانگا Ao haru ride انیمه Ao haru ride Ao haro ride or blue spring ride 2014
  6. مانگا و وبتون

    مانگا پرتقالی یا Orange هنرمند: Ichigo Takano ژانر:عاطفی، دخترانه/شوجو، تکه ای از زندگی خلاصه: ناهو تاکامیا، یه دانش آموز دوم دبیرستانیه که یه روز، نامه ای از خودش، در ده سال آینده دریافت می کنه. خود بیست و شش ساله اش، تو نامه از اون می خواد که بزرگترین پشیمونیش رو براش پاک کنه. پشیمونی که در رابطه با یه دانش آموز انتقالی از توکیو، به نام کاکرو ناروسه براش ایجاد میشه.... کمتر کسی هست که اسم این مانگا رو نشنیده باشه، یا انیمه و یا فیلم این اثر فوق العاده زیبا رو ندیده باشه. پرتقالی، یه کار متفاوت با احساسات عمیقه که به راحتی می تونه علاقه مندان به ژانرهای دیگه رو هم، به خودش جذب کنه. حقیقتش من اول فیلمش رو تماشا کردم. که البته هنرمندانه و خوش سبک ساخته شده بود و بازیگران هم، با نهایت شباهت به کاراکترهای داستان انتخاب شده بودند. فیلم انقدر خوب بود که بعدش، به سراغ انیمه و مانگاش رفتم. باید بگم که هر سه ی این ها یک داستان رو دنبال می کنن ولی به شکل متفاوتی در سطح خودشون نمایشش میدن، فرقی نمی کنه شما کدوم یکی رو برای تماشا یا خوندن انتخاب می کنید، این داستان قطعا جذبتون می کنه و انقدر قشنگ روایت میشه که یه دفعه به خودتون میاید و می بینید دارین همراه با کارکترهای داستان تلاش می کنید کاکرو ناروسه رو از رنجی که می کشه نجات بدین. حتی اگه اولین باری باشه که یه فیلم ژاپنی رو برای تماشا انتخاب می کنید. انتخاب این اثر و تماشاش، یکی از بهترین تجربه های من بود.... اصولا به ژانر عاشقانه یا عاطفی علاقه ندارم ولی این یکی واقعا جذبم کرد. بهتون پیشنهاد می کنم. تصویر کاور مانگا Orange انیمه Orange Orange 2015
  7. مانگا و وبتون

    مانهوا I Love Yoo هنرمند:Quimchee ژانر: کمدی، تکه ای از زندگی،عاطفی وضعیت: درحال انتشار خلاصه: شین-ئه تو زندگیش فقط بدبختی و بدشانسی تجربه کرده بود پس تصمیم گرفت که نه از مردم چیزی بخواد نه انتظارِ عشق داشته باشه . گرچه باید با یک زندگی غیراجتماعی و کسل کننده و بی عشق کنار می اومد. اما وقتی لباس های دو تا غریبه رو خراب کرد ، سبک زندگیش به چالش کشیده شد … وبتون جالبیه. تا حد زیادی شبیه سریال های کره ای هست که این مساله قطعا به خاطر هنرمند کره ایشه و با کارهای ژاپنی خیلی متفاوته. می تونید ترجمه ی این وبتون زیبا رو در سایت کرونکو آنلاین بخونید یا دانلودش کنید.
  8. طغیان | Nico

    وقتی به خودم آمدم، متوجه شدم مدت هاست همانجا ایستاده ام و به مسیری خیره شده ام که تصمیم گرفته بودم از آن راه، بگریزم. پای رفتنم سست شده بود. حالا، راه خاکی در حصار بوته ها، خیلی دور و مشکل به نظر می آمد. هنوز هم فکر رفتن، مانند یک ضربان قدرتمند مداوما در ذهنم تکرار می شد، با این حال، تصویر جیغ ها و فریادهای آن پسر هم راحتم نمی گذاشت. باور کردن حرف های پیرزن برایم دشوار بود. از خودم می پرسیدم، من چطور می توانم آن پسر را نجات بدهم؟ با دنبال کردن یک افسانه؟ آن هم داستانی که در کودکی از تبعیدی می شنیدم! درنظرم کاملا احمقانه بود. یک دختر روستایی که می توانست یک قصه ی قبل از خواب را به واقعیت تبدیل کند؟! پوزخندی زدم. ابتدا، آن پسر ادعا کرد که به خاطر نفرینی که گریبانگیرش شده در حال مرگ است و حالا پیرزنی که ادعا می کرد من می توانم امرتات را پیدا و پسرک را نجات بدهم. حتی فکر کردن به آن هم، من را به خنده می انداخت. عقب رفتم و با تکیه بر حصار کوتاه باغ، برروی زمین نشستم.دستمال نارنجی رنگ را، از دور سرم باز کردم و دستانم را بر روی شقیقه هایم گذاشتم. سرم را پاییین انداختم و چشمانم را بستم. هنوز یک روز کامل نبود که به تابای آمده بودم. با توجه به این زمان کم، حرف ها و صحبت های پیرزن منطقی نبود. پس...چطور حقیقت را درباره ام یافته بود؟ و یا طوری حرف می زد که انگار همه چیز را می داند؟ اگر در جا و زمان دیگری آن پیرزن را ملاقات کرده بودم او را یک متقلب می دانستم اما در این شرایط، دیوانه خواندنش آسان تر بود. نمی توانستم آن حرف ها را باور کنم. با این حال، چیزی در عمق وجودم راحتم نمی گذاشت، یک اندیشه زودگذر، که اگر حرف های پیرزن حقیقت داشته باشد چه؟ آن فکر کوچک را نادیده گرفتم. تمرکز کردم. من فقط باید به هیرکانیا می رفتم. کارن، بزرگ خانواده ی اسپهبد را می دیدم و درباره ی تبعیدی و نامه ها می پرسیدم. باید می فهمیدم چرا به خانه ام حمله، و روستایم را نابود کردند. باید می فهمیدم چه کسانی و به چه علت، تبعیدی و خانواده ام را کشتند. چرا باید وقتم را برای داستانی که واقعیت نداشت تلف می کردم؟ حتی اگر اقبال کوچکی وجود داشت که صحبت های پیرزن حقیقت داشته باشد، آن پسر، تابای و کسانی که با آن ها آشنا شده بودند تنها غریبه هایی بودند که چند روزی را با آن ها گذرانده بودم.....دوستانم نبودند. آشنایان من مدت ها پیش در بستر خاک آرمیده بودند، پس چرا حالا آنجا نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بودم؟ به یاد خوابم افتادم. به یاد خواهری که من را به خاطر مرگ پدر و مادرمان مقصر می دانست و از من متنفر شده بود....و دختری با تصویر خودم که از من می پرسید برای آن ها چه کرده ام؟ چشمانم را باز کردم و به دستانم خیره شدم. این دستان زخمی فقط برای آن ها قبر کنده بود. فقط بدن های سردشان را کشان کشان به داخل حفره ای در قبرستان کشانده بود. تنها توانسته بود برایشان اشک بریزد. این درد، مثل یک زخم کهنه در قلبم سر باز کرد. انگار دوباره به روستا بازگشته بودم و با آن جوی های خون مواجه شده بودم. بدنم سرد شد.....انگشتانم را احساس نمی کردم. بی آن که بدانم، یک قطره اشک مسیر باریکی را تا چانه ام پیمود. من برایشان چه کرده بودم؟ اگر دیر به هیرکانیا می رسیدم....اگر در آنجا هم آشوبی به پا می شد...اگر کارن را نمی دیدم، دستم به کجا بند می شد؟ چطور حقیقت را پیدا می کردم؟ از جایم بلند شدم و به سمت راهی که باید می رفتم حرکت کردم. این انتخاب، تنها چیزی بود که برای ادامه دادن به این زندگی ناخوشایند، به آن چنگ انداخته بودم. هنوز وارد مسیرم نشده بودم که کاملا ناگهانی، چیزی به خاطرم آمد. اصرار تبعیدی به خواندن یک کتاب قدیمی... یک کتاب درباره ی گذشته ی سرزمینم. بر سرجایم متوقف شدم. احساس می کردم خطوط کتاب را در پیش رویم می بینم. "پیش از به قدرت رسیدن پارس ها، اولین قبیله ای که توانست حکومت قدرتمندی تشکیل بدهد و با اقوام وحشی و بیگانه مقابله کند، قبیله ی ماد بود. آن ها آشور ها را سرکوب کردند و با بابلی ها و ایلامی ها متحد شدند. مادها برای مدت زمانی طولانی ..." برای لحظاتی حتی پلک هم نمی زدم. امکان نداشت که حرف های پیرزن حقیقت داشته باشد! با خودم زمزمه کردم: من...یه ... پارسی ام. یک قدم به سمت جلو برداشتم. به یاد آوردم: "-حتی تو هم اونقدرا سفید نیستی.....تنها کسی که می تونه نجاتش بده یه نفر از قبیله ی منه.... یه زمانی تمام افتخار این سرزمین به نام قبیله ی من بود......فقط تو می تونی کمکش کنی." نتوانستم قدم بعدی را بردارم.....دستمال سر نارنجی، از دستم به روی زمین افتاد. خورشید غروب کرده بود که بازگشتم. در تاریکی باغ، نوری را دنبال می کردم که از پنجره های کلبه می تابید. وقتی در حیاط قرار گرفتم، متوجه سایه ای شدم که از روی زمین بلند شد و روبه رویم ایستاد. او با عجله جلو آمد و در دامنه ی روشنایی نور قرار گرفت. دستانش را برروی شانه هایم گذاشت و گفت: چقدر دیر کردی! فکر کردم گم شدی... داشتم می اومدم دنبالت! به او خیره شدم. نمی دانستم مادربزرگش به او چه گفته است. پیش از آن که حرفی بزنم. هامرز ادامه داد: مادربزرگ گفت که برمی گردی...شاید یکم طول بکشه. پیداش کردی؟ به دستان خالی ام نگاه کرد و گفت: ظاهرا نه. گیاه کمیابیه! از او نپرسیدم منظورش چیست. خسته تر از آن بودم که بخواهم درباره اش صحبت کنم. در عوض پرسیدم: مادربزرگت کجاست؟ او در کنارم قرار گرفت و دستش را پشت کمرم گذاشت. درب کلبه ای که شوان در آن قرار گرفته بود را باز کرد و من را به داخل راهنمایی کرد. در همان حال گفت: اول یه چیزی بخور. بعد حرف می زنیم. سال نو میلادی مبارک
  9.  

                          Sometimes it'not the person who CHANGED

                               .It's the MASK that FALLS OFF

                        گاهی اوقات این شخص نیست که عوض شده،

                            این ماسکشه که می افته.

  10. طغیان | Nico

    تنها چیزی که فکرم را به خود مشغول کرده بود، ترک کردن تابای، به سریع ترین شکل ممکن بود. پس از آن که پیرزن به من فهماند، حقیقت را درباره ام کاملا دریافته است، دیگر دلیلی برای ماندن نداشتم. اگر آن ها می ترسیدند و این سبب می شد، من را لو بدهند، همه چیز درباره ی جستجویم به پایان می رسید. خوب می دانستم که در چشم آن ها، هرگز عادی به نظر نمی آیم. مشکوک و دروغ گو شاید، اما عادی نه! من یک بازمانده، از روستایی بودم که در آن، همه ی مردم، به مرگ محکوم شده بودند. روستایی که احتمالا، نباید بازمانده ای می داشت. یک دختر، که خودش را شبیه پسرها کرده بود و به خونخواهی خانواده و دوستانش، در پی نامه های یک تبعیدی بی نام، به راه افتاده بود! سواد داشت و قطعا این خودش، به تنهایی، یک دلیل کافی برای مجازاتش بود. به علاوه، در خوابم مردی را دیده بودم که اول به روستای سوخته ام آمده بود و سپس، ردپاهایم را دنبال کرده بود، و سیاه پوشی که، در خانه ی به خاک و خون کشیده شده ام، به رویم شمشیر کشیده بود. همه ی این ها، به اندازه ی کافی خطرناک بود که هر کسی را بترساند. این احتمال وجود داشت که تعقیبم کنند و به این واسطه، هرکسی که با من در ارتباط بود را هم، درگیر کنند. به راحتی، به دیگران، برای ترسیدن از آنچه که ممکن بود به سرشان بیاید حق می دادم. با این حال، نمی توانستم این جریان را به این شکل، رها کنم. درهمین حین، اخطارهای ذهنی، درباره ی تاجران برده ای که در جنگل به دنبالمان می گشتند را نادیده گرفتم و فقط برروی مسیری که باید می پیمودم تمرکز کردم. برای رفتن از تابای، تنها می توانستم دوباره به جنگل برگردم. جنگل برای پنهان شدن مناسب بود اما اگر به شهری وارد می شدم که هیچ چیز از آن نمی دانستم، فقط و فقط خودم را در دردسر بزرگتری می انداختم. به ذهنم رسید اگر مقصود بازگشتن به جنگل است، دلیلی برای ادامه ی همراهی پیرزن نداشتم، تنها کافی بود، بین راه رفتن هایم فاصله بیاندازم و در نهایت، او را رها کرده و به مسیری که دیشب طی کرده بودیم برگردم. به همین خاطر، وقتی حصارهای نامیزان باغ، در دیدرسم قرار گرفت، از پیرزن فاصله ی بیشتری گرفتم و درست لحظه ای که به نظرم مناسب رسید، در جایم توقف کردم. -من به کسی چیزی نمیگم. اینو میذارم به عهده ی خودت. از اینکه مرا خطاب کرده بود چندان تعجب نکردم. مطمئن بودم می داند در ذهنم چه می گذرد. پاسخی ندادم اما پاسخ ندادنم به این خاطر نبود که از تصمیمم بازگشته ام. او به سمت من چرخید. در اطراف چشمانش، جای چین های لبخند خالی بود. با این حال طرز نگاه کردنش عجیب بود. انگار در درون چشم هایش دو حفره ی خالی وجود داشت. همانطور که برسرجایش ایستاده بود گفت: اون پسر به زودی می میره، شقایق خونی فقط مرگش رو به تاخیر می اندازه. به نوعی، شنیدن دوباره ی این مطلب از زبان پیرزن، برایم تکان دهنده بود. مثل آن بود که هرچه که درباره ی درمان گفته بود، تنها یک امیدواری توخالی بود. این من را آزار می داد. پیش از آن که چیزی بگویم، ادامه داد: اما....یه راهی هست. این بارقه ی امید دوباره خامم کرد. -تنها کسی که می تونه نجاتش بده، یه نفر از قبیله ی منه......یکی که بتونه امرتات (amertata) رو پیدا کنه. یک قدم جلو رفتم. نمی فهمیدم چرا سعی می کرد حالا آن حرف ها را بزند. چرا کاملا ناگهانی بحث دیگری را پیش کشیده بود؟ او تمام مدت تعمدا پاسخ مستقیمی به سوال هایم نمی داد و حالا....بدون هیچ مقدمه ای شروع به گفتن چیزهای بی ربطی کرده بود. به چشمانم خیره شد و جمله ی بی رحمانه ای گفت: -فقط تو می تونی کمکش کنی. حالم مانند کسی بود که غافلگیر شده و سیلی سختی خورده بود. برای لحظاتی هردو ساکت بودیم و تنها صدای پرندگان و گاهی وزش باد و تکان خوردن برگ ها، سکوت بینمان را از بین می برد. پلک زدم و کمی در جایم جابه جا شدم. لب هایم را تر کردم و لبخند مسخره ای زدم. این برایم به طرز احمقانه ای خنده دار بود. گفتم: با مرتبط کردن چیزهایی که گفتین نمی تونم یه نتیجه ی منطقی بگیرم. من حتی نمی دونم شما از کدوم قبیله ... پیرزن به میان حرفم پرید: عزیزکم، از این لحن سرد، و جملات سخت دلگیر نشو. من نمی تونم حقیقت رو نادیده بگیرم. نفرینی که گریبانگیر اون پسر شده، هنوز یه راه نجات داره و این برای من غیر ممکنه که فراموشش کنم، پس مجبورم با تو با بی ملاحظه گی صحبت کنم....تو می تونی کمکش کنی، ولی برای این کار باید انتخاب کنی. این من را دچار تردید کرد. احساس می کردم آن زن پیر، قدم به قدم، تمامی افکار و تصمیماتم را می خواند. و حالا بدون هیچ توضیحی، از من می خواست، چیزی را انتخاب کنم که هیچ ایده ای درباره اش نداشتم! یک قدم عقب رفتم و درحالی که گیج شده بودم گفتم: این...درست نیست. من فقط یه روستایی ساده ام. یه مسافر.....من باید از اینجا برم. نمی فهمم که چرا فکر می کنید من می تونم کمکش کنم! چرخیدم و به سمت دیگری نگاه کردم. رو به رو شدن با او مانند این بود که دوباره، در یک قفس چوبی گیر افتاده ام. نمی توانستم از نگاه های منتظرش فرار کنم. از یک دختر روستایی چه می خواست؟ که امرتات را پیدا کند؟! کسی بازویم را گرفت. پیرزن من را به طرف خودش برگرداند و لبخند کوتاهی زد. با لحن آرامی گفت: یه تصمیم خوب بگیر. و اگر تصمیمت به نجات اون پسر باشه، همه چیز رو برات توضیح میدم. این را گفت و کیسه ی گیاه را از دستم گرفت. به آهستگی از حصار باغ عبور کرد و به مسیرش ادامه داد.
  11. do.php?img=58345 

    آدمای فریبکار یه تصویری از خودشون دارن که می خوان حفظش کنن، اما آدمای واقعی براشون مهم نیست(که چطور به نظر میان).

    انیمه کلاس آدمکشی

  12. سلام کژال جان:rose:

    شرمنده واقعا. کلا یکم حواس پرت شدم. هول شدم جواب فاطمه رو بدم، فراموش کردم.

    از دستم دلگیر نشو.

    بازم معذرت.:gol:

    1. Ghazaaleh

      Ghazaaleh

      سلام نگار جون

      نه بابا شوخی کردم این چ حرفیه گلم :626gdau:

  13. سلام نگین عزیز(امیدست که اسمتو اشتباه نگفته باشم)

    خوبی بانوے نیکو؟!

    یه مــــدته کم پیدایی،دلم براخودتو پروفایلای قشنگت تنگ شد....

    گفتم یه احوالی بپــــرسم♥

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. Nico

      Nico

      یه سلام ویژه به کژال خانم

      یه تشکر دوباره از فاطمه خانم

      انشالله جفتتون تو درسانون موفق باشین.:mistlsmile:

    3. Ghazaaleh

      Ghazaaleh

      ایش نخیرم اومد تو صفحم سلام بکرد

      چشمتم در آد حسود :fingersmiley:

    4. fatemehzare

      fatemehzare

      فدات گلم.

      معلومه کی حسوده ننر


  14. مردها،دردهایشان را دود میکنند
    گوششان را پر میکنند از موسیقی
    کف خیابان ها را متر میکنند
    گوشه ترین قسمت کافه ها را انتخاب میکنند
    سیگارشان بهمن میشود
    همه چیز را در خودشان حل میکنند
    زنها اما...
    موهایشان را...
    همه ی زورشان به موهایشان میرسد...

    علی_قاضی_نظام

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×