رفتن به مطلب

nazaniiin

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    263
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد nazaniiin در فروردین 18

nazaniiin یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,922 بار تشکر شده

درباره nazaniiin

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    novel.guitar.football.bugatti.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

820 بازدید کننده نمایه
  1. سلام..

    با عرض پوزش چند ارسال شما رو توی بخش اخبار بخاطره قدیمی بودن پاک کردم.

    بابت کم شدن ارسال هاتون منو ببخشید:gol:

  2. خوابم نمیبره | nazaniiin

    بدون اینکه نگاش کنم با لرزشی محسوس که درصدام وجود داشت گفتم: -اینا رو چرا خبر کردی؟ نگاهی به پلیس ها و بعد نگاهی به من میندازه فریاد-بیا بشین یوتاب.توضیح میدم و برخلاف میلم دستمو میگیره دنبال خودش میکشونه.به محض اینکه روی صندلی روبروی تخت نشستم یکی از پلیسا سرشو بلند کرد.ناباور چشمامو به چشماش دوختم.اون سرهنگ..اسمش چی بود؟پوزخند جگرسوزی به معنای(دیدی بالاخره فهمیدم)میزنه و سرشو با برگه هاش مشغول میکنه. فریاد-ایشونم خانم سپاهان هستن و با دست منو نشون میده.خوب شد گفت وگرنه عمرا میتونستن منو بشناسن! همکار سرهنگ سرشو تکون میده و بدون مقدمه درحالی که سعی میکنه حقیقت رو از توی چشمام کشف کنه با لحن شکاکی میپرسه: -بعد از آزادیتون دیگه هیچکدوم از اعضای باند رو ندیدید؟ صداهایی مثل زنبور توی گوشم وز وز میکردن.اگه بگم؟مامان...بابا..آریو..نه!من نمیتونم یبار دیگه داغ از دست دادن عزیزامو تحمل کنم.من نمیتونم.من شکستم.پیرشدم. سرمو تکون میدم.همکار سرهنگ یا همون آقای بهرامی که اسمشو از روی لباسش تشخیص دادم عاجز نگام میکنه.مگه پلیسا هم عاجز میشن؟پس اوناهم احساس دارم. مغزم-ساکت بهرامی-خانم سپاهان!این موضوع برای ما خیلی مهمه.خواهشا اگه دیدین بگین -برای منم مهمه سرهنگ در همون حالتی که روی برگه ای چیزی مینوشت با لحنی مسخره گفت: سرهنگ-چه عجب.یه چیزم تو این دنیا برای شما مهم بود. نگاش میکنم.آره.خیلی چیزا برای من مهم بودن.کوروش برام مثل اکسیژن بود.روح لطیفم برام مثل خورشید بود.یلدا برام مثل خاک بود.ولی الان من هیچکدوم رو ندارم.آیا یه جوانه میتونه بدون اینا رشد کنه؟ فریاد-یوتاب جان... تند به سمتش برمیگردم. -نمیخوام صداتو بشنوم تعجب به صاش تزریق میشه. فریاد-مگه من چیکار کردم؟ سرمو از روی افسوس تکون میدم و نگاهمو ازش میگیرم. سرهنگ بالاخره سرشو از روی اون برگه های لعنتی بلند میکنه و به من خیره میشه.... چرا هیچی نمیگه؟ نکنه از چشام بخونه که چیزی میدونم و نمیگم! اگه بفهمه... سرمو پایین میندازم و به فرش کثیف مسافرخونه خیره میشم سرهنگ و همکارش بلند میشن.تردید بزرگی مثل خوره به جونم میفته.اگه نگم...چندتا بچه ی دیگه ممکنه قربانی بشن؟ عقلم-خفه شو. اگه نگم...چندتا دانشجوی معصوم دیگه مثل من ممکنه نابود شن؟ مغزم-تو هیچی نمیگی اگه نگم... و این صدای آروم من بود که باعث شد دست سرهنگ روی دستگیره متوقف بشه -وایسا به سمتم برمیگردن قلبم به سرعت خون رو توی بدنم پمپاژ میکنه و انرژی لازم برای بلند شدن رو در اختیارم میذاره. هرقدم که به سمت سرهنگ برمیداشتم مغزم نعره ی بلندی میزد.هعر قدم که برمیداشتم تصویر خندون آریو و مامان و بابا جلوی چشام ظاهر میشدن و بعد کوروش...و بعد پسرک مو بور و بعد پسرک شونزده ساله... و بعد رضا...و بعد حمید...و بعد سالاری...و بعد ....خودم دهنم خشک شده.سرهنگ سمج نگام میکنه.خدایا!میشه خواهش کنم اینبار پاداش کار خوبی که میکنم رو با بدی ندی؟خدایا میشه؟ -من.... نگاه کوتاهی به فریاد میندازم.برای اطمینان خاطر سرشو بالا و پایین میکنه.خدایا... -من... اشک تو کاسه ی چشمام میجوشه.بی اختیار دستای سرهنگ رو میگیرم.جا میخوره و میخواد دستشو از تو دستام دربیاره.آب دهنمو قورت میدم و التماس گونه میگم: -قول بده...قول بده نذاری آسیبی به خانوادم بزنن.قول بده! استرسشو زیر ماسکی از خشم پنهان میکنه سرهنگ-این رفتارا چیه؟ -قول بده.توروخدا قول بده.بعد بهت میگم کمی مکث میکنه.. سرهنگ-قول میدم
  3. خوابم نمیبره | nazaniiin

    بابا با یه حالت التماس گونه جلوم زانو میزنه. بابا-یوتاب.توروخدا بگو چیشده.یوتاب توروخدا. دستم رو میگیره و مـ یـ بـ و سـ ه.مثل بید میلرزم.دهنم خشک میشه و تمام سالن دور سرم میچرخه.مامان با شدت دوتا دستشو روی سرش فرود میاره. مامان-دیدی چه بدبخت شدم؟دیدی چه بلایی به سرم اومد؟حالا جواب عمتو چی بدم؟حالا بهشون بگم چی؟ آریو با چشمای سرخ شدش نگام میکنه.صدام به شدت میلرزید.طوری که بعید میدونم بتونن بفهمن چی میگم. -او...اون...م...مع...تاد...ب...ب...بود همشون وحشت زده نگام میکنن.بابا ناباور سرشو تکون میده و هیستریکی میخنده. بابا-امکان نداره قفسه سینم بالا و پایین میشه. -ا...اور..د...دو..ز...ک...کر..د بغضم میترکه و اشکام روی گونم جاری میشن.کوروش...من بدون تو چطوری میتونم مقاومت کنم؟کوروش...کوروش... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چهارماه بعد... سرم رو بلند میکنم و به فریادای گوش خراش احمدی گوش میدم. احمدی-امروز استاد مفخم نمیاد.میتونید برین خونه. خب.بعد از مدت ها یک خوش شانسی.برای شروع خوبه.کولمو برمیدارم و از بین جمعیت خودمو به درکلاس میرسونم.میخوام سوار ماشین بشم که گوشیم زنگ میخوره.با یدن اسمش روی صفحه لبام کج میشن. -الو؟ فریاد-سلام عزیزم -سلام.خوبی؟ فریاد-عالیم.تو خوبی؟کجایی؟ -بدنیستم.دارم میرم خونه. فریاد-خیلی وقته ندیدمت.میتونی بیای اینجا؟ نگاهی به ساعت مچیم میندازم. -اره.الان میام فقط باید سریع برگردم. فریاد-اوکی.منتظرم. به سمت مسافرخونه میرونم و به این فکرمیکنم که تصور دنیا بدون اون چقدر وحشتناکه. در رو باز میکنه و به روم لبخند میپاشه. فریاد-خوش اومدی.بیاتو. -ممنون. وارد اتاقش که میشم چشمام گرد میشن و از ترس قدمی به سمت عقب برمیدارم.دومرد به احترامم پامیشن.ترسیده رو به فریاد میگم: -اینا... فریاد-من خبرشون کردم. وحشت زده به لباسای سبز و نشونه های نظامیشون خیره میشم.صدای مفخم توی سرم اکو میشه. مفخم-پدر و مادر و برادرتو... به سینم چنگ میزنم.فریاد که صورت کبود شدمو میبینه هول جلو میاد و دستمو میگیره. فریاد-یوتاب؟چیشد؟
  4. خوابم نمیبره | nazaniiin

    کاغذ خیس شده از عرقمو باز میکنم.آدس یه مسافرخونه رو توش نوشته بود.سرمو بالا میارم و با ناراحتی میگم: -مسافرخونه؟ فریاد-به نظرت با این سرو وضع هتل پنج ستاره رام میدن؟ نفس عمیقی میکشم.سرمو پایین میندازم تا چشمای شرمندمو نبینه ولی اون زرنگ تر از این حرفاست. فریاد-تو چرا شرمنده ای؟من باید شرمنده باشم که بعد از این همه مدت با این سر و وضع اومدم دیدنت. -مهم اینه که اومدی. مغزم حروف ناگهانی رو که از دهنم پذیده بود آنالیز میکنه.چشمام گرد میشن.من گفتم؟اینو من گفتم؟فشار خون مغزم بالا میره و سنگین میشه.فریاد بی توجه به صورت سرخ شده ی من درحالی که عقب عقب میرفت گفت: فریاد-اگه میخواستی ببینیم اونجام.البته فعلا. و رفت. مغزم-بخوای بری اونو ببینی؟عمرا. دستای عرق کرده و یخ کردمو با مانتوم پاک میکنم.کاغذ رو توی دستم مچاله میکنم و به مسیر رفتنش خیره میشم.اون برگشته.لبام کج میشن. وارد خونه که میشم با چهره های غمگین و گریون بابا و آریو مواجه میشم.مامان با دیدنم از روی مبل بلند میشه و به سمتم میاد.دستمو میگیره و با زجه میگه: مامان-یوتاب دروغه نه؟بگو که دروغه.یوتاب بگو که دروغهــــــــــ و جلوم روی زمین میفته.ترسیده نگاش میکنم.بابا با چشمای سرخ شده اش جلو میاد.دهنشو از هم باز میکنه و آروم میگه: بابا-کوروش... نفسم میگیره.آریو عصبی به سمتام هجوم میاره و یقمو میگیره. آریو-چطور تونستی به ما نگی؟چطوووور؟ برای ذره ای اکسیژن تقلا میکنم.دستای بی جونمو روی دستای مشت شدش میذارم تا شاید بتونم خودمو رها کنم ولی نمیتونم. آریو-برای همین تاحالا لال شده بودی؟هان؟ لبام میلرزن.لبای رنگ پریده ی کوروش...کفی که از دهنش بیرون زده بود.هیکل بی جونش...چشمای بازش..مژه های بلندش.. قلبم یواش میزد.بابا که صورت کبود شدمو دید آریو رو پس زد.قبل از اینکه دستای بابا بهم برسه روی زمین روبروی مامان افتادم.اشک مثل بارون از چشام میریخت.خدایا.دیدی؟آخرش فهمیدن.حالا من چیکار کنم؟
  5. خوابم نمیبره | nazaniiin

    پوزخندش کمرنگ و کمرنگ تر سپس محو میشه.بی حرف نگاهم میکنه.قلبم به طپش می افته.و این فکر در ذهنم میاد که چطور من این همه مدت بدون اون زندگی کردم؟من چطور تونستم دوری مرد شب های سکوتم رو تحمل کنم؟من خیلی صبورم.خیلی.وگرنه کدوم آدمی میتونه دوری از این زبون نیشدار و صورت نیمه سوخته رو تحمل کنه؟کی؟ یه قدم جلو میاد.یک قدم جلوتر.جلوتر..صورت سرخ شدمو پایین میندازم و آروم میگم: -فریاد تو خیابونیم. بی توجه به حرفم جلوتر میاد.میخوام فرار کنم که دستشو همراه با یه کاغذ جلو میاره و با خنده میگه: فریاد-تو خیابون نمیشه آدرس داد؟ با تعجب سرمو بالا میارم و به چشمای سبزش نگاه میکنم.با خنده ای که سعی در کنترل کردنش داشت ابرویی بالا انداخت.سرمو تند پایین میندازم. مغزم-احمق.تو خیابونیم یعنی چی؟تو هیچ شعور نداری؟ خون خونمو میخورد.خاک بر سرت یوتاب.خاک.احمق.کودن... همینطور داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدای قهقهش بلند شد و حرف هایی که بینش میزد. فریاد-حالا نمیخواد انقدر خودتو بخوری.عیب نداره.من و تو که باهم این حرفارو نداریم. من و او؟این حرف هارا با هم نداشتیم؟پدیده ای تازه و شگفت توی دلم به وجود اومد.من و اون با هم این حرفارو نداریم. ذهنم تکرار کرد.
  6. خوابم نمیبره | nazaniiin

    دهنمو برای ادای کلمه ای باز میکنم که اون پیش دستی میکنه. ...-یوتاب... یوتاب...یوتاب...یوتاب...چه اسم زیبایی دارم من.چه خوش آواست این اسم.یوتاب و فریاد.به هم نمیان ولی... مغزم-مگه باید به هم بیان؟ چشمام تار میشن.پس زمینه ی دنیا سیاه میشه و چهره ی اون در تنها سفیدی صفحه روزگار خودنمایی میکنه. اشکام رو گونه هام راه میگیرن.با لرزشی محسوس اسمشو صدا میزنم. -فریاد... دست یخ کردمو توی دستش میگیره. فریاد-جانم؟ مثل بچه های مظلوم و ترسیده میگم: -تو خیال نیستی. میخنده.قسمت سوخته ی صورتش چین میخوره.دلم میلرزه.خدایا خیال نیست دیگه؟ فارغ از تمام سوالایی که توی ذهنم وول میخوردن میگم: -کی اومدی؟ فریاد-یک ساعته. اشکامو پاک میکنم.دستشو به سمت خونه میکشم که با صدای سردش متوقف میشوم. فریاد-میخوای به مامان بابات چی بگی؟ به سمتش برمیگردم.شونه هاشو بالا میندازه و با خنده میگه: فریاد-میخوای بگی من کیم؟ از ترس رفتنش به من من میفتم. -میگم...میگم دوستمه ابروهاش بالا میپرن. فریاد-چه خانواده روشن فکری. با انگشت سبابه به نیمه ی چپ صورتش اشاره میکنه.نیشدار میگه. فریاد-بعد احیانا نمیگن قحطی پسر بود اومدی با این دوست شدی؟ باز نیش.باز کنایه.بعد از این همه مدت نمیخواست از دلتنگی من چیزی بگه؟ با اخم میگم: -فریاد بس کن.این مضخرفات چیه داری میگی؟بعد از این همه مدت اومدی اینارو بگی؟ آروم میشه. فریاد-ببخشید ولی خب درست نیست من برای اولین بار با این سر و وضع بیام خونتون. -مگه سر و وضعت.... چشمم به لباسای پاره پوره و خاکیش میفته.دهنم از حیرت باز میمونه. فریاد-این چه وضعیه؟ و با دست تیپ عصفناکش ر نشونه میگیرم. فریاد-باندو لو دادن. قلبم نمیزنه....میزنه...نمیزنه...نفس...نیست.....سرم گیج میره ولی خدمو حفظ میکنم.با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد میگم: -چی؟ فریاد-سالاری باند لو داد آب دهنمو قورت میدم و پشت بندش نفس عمیقی میکشم.اون لحظه فقط خدارو شکر کردم که فریاد تونسته فرار کنه. چشمامو میبندم و آسوده میگم: -خدارو شکر. پوزخن صداداری میزنه. فریاد-که باند نابود شد؟ چشمامو باز میکنم و خیره ی چشماش میشم.ناخودآگاه میگم: -خدارو شکر که تو زنده ای
  7. مشاعره

    یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
  8. خوابم نمیبره | nazaniiin

    دستمو میکشه و منو وادار به ایستادن میکنه.به سمتش برنمیگردم.قیافش حالمو به هم میزنه. یلدا-خب...خب ببین.من سراغتو از مامان بابات گرفتم...اوناهم حتی نمیدونستن کجایی....بعد شم..من ...من خیلی مشغله داشتم...نمیتونستم که تا آخر عمر برای تو عزاداری کنم. محکم میگم: -دهنتو ببند. اون که انگار بهش برخورده بود با خشم جلو اومد و گفت: یلدا-ببین با من درست حرف بزنا. مسخره نگاش میکنم. -مثلا اگه درست حرف نزنم چیکار میکنی؟شوهرتو میفرستی بیاد اوخم کنه؟ از شدت خشم لب هاش میلرزیدن.برمیگردم تا برم که صداش مثل سطل آب یخ روی سرم میریزه. یلدا-حداقل من عرزه داشتم شوهر کنم.تو چی؟ چشمام با سرعت بسته میشن.دهنمم هم همینطور.آخ...فریاد. با بیشترین سرعت ممکن خودمو به خیابون میرسونم و شروع به قدم زدن توی پیاده روی شلوغ میکنم. ناخودآگاه شعرروی زبونم روان میشه: من به اعضای تنم مدیون خواهم شد به دست‌هایم که دیگر دستی آن‌ها را نخواهد فشرد به چشم‌هایم که به در خشک می شوند و تا ابد کسی نخواهد آمد به پاهایم که معطل می‌مانند غروب‌ها را چه کنند به احساسم امان از احساسم و باز به دست‌هایم که... و باز به چشم‌هایم که... بضمو قورت میدم.یوتاب نه.گریه نکن.نه. مغزم-بگو که فراموشش کردی. -نه مغزم-بکو که منتظرش نیستی. -نه مغزم-بگو که دوسش نداری. -نه مغزم-بگو که هرروز با فکرش بیدار نمیشی. -نـــــــــــــــــــــــــــه مغزم-بگو که عاشقش نیستی... ...-سلام بومبـــــــــ بومبـــــــــــــــــ بومبـــــــــــــــــ قطب به دستام نقل مکان میکنه. حس میکنم جریان خون توی بدنم متوقف شده. لرزون سرمو بالا میارم.با دیدنش چشمام گشاد میشن.نفس به شماره میفته.لعنتی تمام نشانه های حیاتم دارن از بین میرن. خدایا بگو که خواب نیست.
  9. ۷ ایده برای ساخت کارت پستال

    همیشه گفتیم، یه آدم رنگی بین ساختن و خریدن، ساختن رو انتخاب میکنه. در اینجا یه عالمه ایده برای ساخت کارت پستال های خلاقانه دادیم که خیلی راحت میتونید در منزل بسازیدشون، ویژگی ساختن اینه که شما یه هدیه خاص که از هنر و خلاقیت تون در اون استفاده کردید رو هدیه میدید و این خیلی با ارزشه از دکمه ها میتونید به روش های خیلی خلاقانه ای استفاده کنید. یک نقاشی خیلی ساده هم میتونه تبدیل به یک کارت پستال قشنگ بشه. میتونید در بیان مفاهیم از روش های خلاقانه هم استفاده کنید. کارت پستال های برجسته رو ببینید استفاده از پاکت های کوچک هم میتونه جالب باشه چند کارت دوختنی دو ایده ساده برای استفاده از تکه های پارچه یا تکه های کاغذ
  10. خخخ.آره.خیلی شاخ بوده و رو نمیکرده
  11. سیب، یکی از خوشمزه های سفره هفت سین هست و در فرهنگ ملت های مختلف هم ریشه داره. جالبه بدونید این میوه گوشتی و خوشمزه حدود ۷۵۰۰ نوع مختلف داره. مصرف این میوه خوشمزه مخصوصا با پوست فواید زیادی داره که از جمله اون ها میتونیم به ویتامین ث و خاصیت ضد سرطانی اشاره کنیم. به همین دلیل در اینجا روش های خوشمزه ای برای سیب خوردن بهتون معرفی میکنیم.
  12. خوابم نمیبره | nazaniiin

    با صدای ضعیفی که به علت تنبل شدن تارهای صوتیم در این مدت سکوتم به زور شنیده میشد گفتم: -ببخشید...من باید برم. اون که حواسشو شش دنگ برای دیدن عکس العملی از من جمع کرده بود با شنیدن صدای ضعیف من زود گفت: مفخم-دیر اومدید زودم میخواید برید؟ زیرچشمی نگاهی بهش انداختم.من نمیخواستم حرف بزنم.میخواستم تا دنیا دنیاست سکوت کنم و تمام فریادهامو نتوی خودم بریزم اما لاین مرد حکم تخم کفتر رو داشت.هر لالی رو به حرف زدن وا میداشت.قبلا هم قیافش انقدر وحشت ناک بود؟از پررویی ها و وراجی هاش به تنگ اومده بودم.قبل از اینکه بتونم جلوی زبونمو بگیرم کلمه ازش پرش زد بیرون. -لعنت بر پدر کسی که باعث شد من دیر بیام. و قبل از اینکه فرصت عکس العملی بهش بدم تند گفتم: -خدانگهدار شما و به سمت در کلاس دوییدم.ترس از گرفتاری دوباره آنچنان نیرویی به من داده بود که خودمم از اون به وجد اومده بودم.خواستم در کلاس رو پشت سرم ببندم که صدایی باعث شد سرجام خشکم بزنه. ...-میشه در رو نبندین؟ دستم روی دستگیره سر میخوره و پایین میفته.قبل از هرحرکتی مغزم سر منبر میره. مغزم-اون ازدواج کرده.منتظرتو نموند.حتی برات عزاداری هم نکرد.اون تورو تنها گذاشت. دستم مشت میشه.از عمد پوزخندی جگرسوز روی لبم مینشونم و با قیافه ای جدی به سمتش برمیگردم.از دیدنم یکه میخوره و قدمی به عقب برمیداره. -چرا که نه.بفرمایید. و بدون کلام اضافه ای به سمت مخالفش قدم برمیدارم.اون که انگار هنوز توی شوک بود از جاش تکون نخورد.تقریبا به انتهای سالن رسیده بودم که بازوم از پشت کشیده شد.با خشم به سمتش برمیگردم و بدون ذره ای مراعات با تندی میگم: -به من دست نزن کثیف. اون که از حضور ناگهانی من شگفت زده شده بود با دیدن رفتارهای تندی که انجام دادنشون دست خودم نبود شگفتیش دوبرابر شده بود. با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفت: یلدا-یوتاب... -اسم منو نیار. انگار که صدای منو نشنیده باشه گفت: یلدا-تو چرا زنده ای؟ هه.من چرا زندم؟خودمم نمیدونم. -اگه خوشت نمیاد برم بمیرم! سرشو تکون میده. یلدا-نه نه.من فقط....فقط... کلافه میگم: -دنباله کلمه و جمله و سرهم بندی رو نگیر.برام مهم نیست.الانم میخوام برم.اگه میشه از سر راهم برو کنار. یلدا-این همه مدت کجا بودی؟ نگاهی به چهره تمیز شدش میندازم.انگار تازه دارم چهره واقعیشو میبینم.پست فطرت. مغزم-از هر کرمی نباید انتظار پروانه شدن داشت. راست میگی.واقعا راست میگی. -اگه برات مهم بود سراغم رو میگرفتی. به حالتی که انگار میخواد خودشو تبرعه کنه میگه: یلدا-من...من سراغتو گرفتم..ولی پدرو مادرت هم ازت خبر نداشتن. انگار که دارم از نمایشی احمقانه لذت میبرم میگم: -کی؟کی سراغمو گرفتی؟ دستپاچه میگه: یلدا-خب..همین..همین چندوقت پیش. -چند وقت پیش یعنی کی؟ توی چشمام زل میزنه و میگه: یلدا-چقدر عوض شدی یوتاب. -آره عوض شدم ولی مثل تو عوضی نشدم.نگفتی.چندوقت پیش یعنی کی؟ یلدا-دوماه پیش سرمو به نشانه تاسف تکون میدم. -قبلنا تمیزتر دروغ میگفتی. یلدا-دروغ نمیگم. درحالی که از جلوش رد میشم میگم: -من چندماهیه که برگشتم. چندماهی که هیچکی سراغی از من نگرفت.
  13. شادی یعنی....

    آفرین.
  14. خوابم نمیبره | nazaniiin

    لبامو کج میکنم و به راهم ادامه میدم.وارد سالن اصلی دانشگاه میشم.میتونم به راحتی سنگینی نگاه های وحشت زده رو روی خودم حس کنم.دستم ناخودآگاه دسته ی کوله رو فشار میده.مثل اینکه همه با مردن من کنار اومده بودن.خوبه. مغزم-قانون.... به کاغذ توی دستم خیره میشم.کلاس 132.دستگیره رو پایین میکشم و وارد کلاس میشم.استاد ناشناس زن لبخندی به روم میپاشه. زن-خوش اومدی دخترخانوم.منم تازه اومدم.بیا تو.بیا. در رو پشت سرم میبندم و به بچه ها نگاه گذرایی میندازم.نمیدونم.شاید خوبه شایدم نیست.مهم اینه که اونا منو نمیشناسن.و من هم اونارو.دوری و دوستی.غریبی و دوستی.شاید. سر یه صندلی میشینم و بی حرف کتابمو درمیارم.زن نگاه مهربونی بهم میندازه.شاید اینم قصد داره منو بدزده.پوزخندی روی لبم شکل میگیره.هه...محبت هیچکس بی دلیل نیست.همون کسایی که یه روز بهت لبخند میپاشیدن یه روز یه جوری زمینت میزنن که دیگه خودتم خودتو نمیشناسی. کلاس به نگاه های مهربون زن و سکوت من تموم میشه.میخوام از در خارج بشم که صداشو پشت سرم میشنوم. ...-من سنائیم.گفتم شاید بخوای بدونی. سرمو تکون میدم.قدمی برمیدارم که دوباره میگه: ...-اسم تو چیه؟ برمیگردم و بی تفاوت نگاش میکنم.یه کاره.منظورت از این رفتارا چیه؟اون که انگار سوالمو از توی چشمام خونده بود گفت: ...-گفتم آشنا بشیم. بی هیچ حرکت اضافه ای از در بیرون میزنم و به مهربانی های احمقانه این زن به ظاهر مهربون پوزخند میزنم. میخوام وارد کلاس بعدی بشم که...... سرمو پایین میندازم و به چپ و راست تکونش میدم.بهش فکرنکن یوتاب.پاهامو تا وسط کلاس بعدی همراه خودم میکشونم.به سقف خیره میشم.اگه گریه کنی خری.اگه گریه کنی به خودت میفهمونی که ضعیفی.که نمیتونی.که این چیزا برات مهمه.که یلدا برات مهمه.که هنوز دوسش داری.که دلت براش تنگ شده.لعنتی.گریه نکن.گریه نکن.اون حتی یک سال هم بای تو صبر نکرد.گریه نکن عوضی.گریه نکن.اون تورو فراموش کرده.گریه نکنــــــــــــــ پسر جوون وارد کلاس میشه و با دیدن حالت من مشکوک نگام میکنه.خودمو روی نزدیک ترین صندلی رها میکنم و سرمو روی دسته سرود و سفید میذارم.نفس بکش.نفس بکش. کم کم همه صندلی ها پر میشن.مفخم خندان وارد میشه.با دینش نفس توی سینه ام گیر میکنه.خدای من.نه.نه.نه.نهــــــــــــــــــــــــــــــ.نمیتونم با این کنار بیام.نه.دستام ناخودآگاه به لرزه میفتن.به هر زحمتی شده از روی صندلی بلند میشم.توجه مفخم به سمتم جلب میشه.با دیدنم ابروهاشو بالا میندازه و با تعجب نگام میکنه.یک بار دقیق هیکلمو دقیق از نظر میگذرونه و بعد ناباورانه میگه: مفخم-خانوم سپاهان شمایین؟ استرس و ترس به تمام سلول های بدنم حمله ور میشه.دستامو برای حفظ تعادل به پشتی صندلی جلویی تکیه میدم.آب دهنمو قورت میدم و نگاش میکنم. جلو میاد و شگفت زده میگه: مفخم-شما زنده این؟ متعجب تر از هرزمانی نگاش میکنم.چی؟من؟این با من بود؟ با انگشت سبابه دست راست خودمو نشون میدم. مفخم-خدای من.ما فکر کردیم شما مردین! بی اختیار هیستریکی زیر خنده میزنم.همونطور که میلرزم میخندم.پس همش بازسی و رل بود.خندم شدت میگیره.همه سراشونو به سمت من چرخونده بودن و با حیرت نگام میکردن.من که انگار قصد بس کردن نداشتم با شدت قهقهه زدم.درهمون حین که میخندیدم با خودم فکر میکردم و سرمو تکون میدادم.مفخم با لبخند نگام میکرد و سرشو تاییدوارانه بالا و پایین میکرد.لعنت به تو و تمام دنیایی که ناجوانمردانه منو به تو سنجاق کرده.لعنت.
×