nazaniiin

کاربر سایت
  • تعداد ارسال ها

    228
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

اعتبار در تالار

1,579 بار تشکر شده

درباره nazaniiin

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    novel.guitar.football.bugatti.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

468 بازدید کننده نمایه
  1. سرم رو تکون میدم.لبام تلخ کج میشن.مثل اینکه یادم رفته من کیم.بهتره دوباره برای خودم تکرار کنم. من یوتاب سپاهانم. فرزند ارشد خانواده سپاهان. دختر داریوش سپاهان. کسی که ده نفرو کشته. کسی که دوبار سکته کرده. کسی که هیچوقت به زندگی نرمالش برنمیگرده. کسی که آیندش از معادله های 5جوابی ریاضی هم مجهول تره. بسه یا بازم بگم؟بسه یا بازم دلیل بیارم؟بسه یا بازم بگم که نباید کسی رو دوست داشته باشی؟بسه یا بازم باید بگم که نباید به کوروش خیانت کنی؟بسه یا بازم بگم؟ فریاد-نمیخوای بری تو؟ پوزخند شکل میگیره. -چرا.خودم میخواستم برم. فریاد-بسلامت دوست دارم بزنمش.اونقدر بزنمش تا جونش دربیاد.اونقدر بزنمش تا کمتر روح منو عذاب بده.انگار خدا همه ی آدمارو به افتخار کوفتن من ساخته.آه.خدا... ....... بدون هیچ حسی هرسوالی میپرسه جوابشو میدم. ارسلان-خب. رو به علی میگه: ارسلان-علی دادا شروع کن. علی سری تکون میده و روبه نازی و دختر میگه: علی-بچه ها بیاین اینجا تا بهتون بگم باید چیکار کنیم. به پنجره که حالا برای تمرکز اونا کشیده شده بود خیره میشم.حیفه .پنجره رو باید باز گذاشت. بلند میشم و سرد میگم: -اگه کاری ندارین من برم؟ ارسلان-باشه برو .فقط همین دور و برا باش که اگه جایی گیر کردیم بهت بگیم. با سر تایید میکنم و بیرون میرم. یه دسته کلاغ هراسون توی آسمون باغ دور میزنن.انگار که دارن دنبال چیزی میگردن. چقدر سخت این روز های تلخ می گذرد خاطرات گذشته از جلوی چشمانم می گذرد درک می کنم اشتباه کرده ام زجر می کشم مشکلی نیست این روز ها هم می گذرد تنها از خود سوال می کنم چراااااااااا ؟ ؟ ؟ این سوال های بی پاسخ از ذهنم می گذرد رفتی و به حال من بیچاره می خندی اما بدان که این سرخوشی ها هم می گذرد گویند کوه به کوه نرسد اما ادم چرا مطمئن باش روزی وجودم از کنارت می گذرد حال نمی دانم گریه کردنم بهر چیست اشک می ریزم و از گونه هایم می گذرد سخت درگیر فراموش کردن و از یاد بردنم چقدر سخت این روز های تلخ می گذرد سالاری-اگه شعرخوندنت تموم شد تشریف بیار داخل. بدون اینکه نگاش کنم وارد آزمایشگاه میشم. علی-یوتاب خانوم بیا اینجا ببینم این چیه نوشتی؟بدخط. توی خاطرات هرگز پاک نشدنی خودم غرق میشم. کوروش-ای مرض.کوری مگه ببین من چطور میکشم. دخترک با قلم ضربه ای به سر خودش میزنه و میگه: -خب من چیکارکنم؟نمیتونم. کوروش-مگه الکیه؟باید بتونی.یه مهندس باید خوش خط باشه. -ای توف تو گور این مهندسی. پسرک گوش دخترک را میگیرد. کوروش-یه بار دیگه به شغل شریف مهندسی توهین کردی نکردیاااا. -آخ اخ کوروش وحشی گوشمو ول کن. کوروش-به جای اینکه به فکر گوشت باشی بیا یکم تمرین کن فردا که شوهرت دادیم بخاطر خط بدت برت نگردونن. صدای یوتاب یوتاب گفتن های ارسلان مرا به دنیای واقعی که در آن کوروشی نبود پرتاب کرد. همه دورم را گرفته بودند و نگاهم میکردند.البته همه به جز نازی که با نفرت به در آزمایشگاه پشت سرمن خیره شده بود.
  2. میخوام تخلیه شم.میخوام بس کنم.میخوام دیگه به چشمام اجازه باریدن ندم ولی نمیشه... نه اینکه نخوام.نه!نمیشه.آغوش فریاد با تمام سردیش همه ی غم هام رو یادم میاره. آه. امان از این کیسه ی اشک من که مثل صندوقچه بدبختی هام هیچوقت خالی نمیشه. با آخرین هشدار مغزم سرمو از روی سینش برمیدارم.شرمنده سرمو پایین میندازم. مغزم-احمق.دیدی چیکار کردی؟ دوست دارم بازهم گریه کنم.اما دیگر آغوشی نیست که منو به گریه وا داره.آه.آسمان .مرا با خود ببر به سرزمین های دور سیاه. فریاد-خجالت نکش. سرم رو بالا میارم و به چشماش خیره میشم.اشک به چشمام هجوم میاره.لعنتی.باید بهش بگم که تا چند روز یا شایدم چندساعت دیگه من میرم.میرم و اولین و آخرین مردشب های سکوتم رو از دست میدم.لعنتی. -فریاد من... نفسم یاری نمیکنه.دستم رو روی قلب بی قرارم میذارم.هیس.هیس.ساکت. دستشو روی دستم میذاره و آروم میگه: فریاد-درد گرفت؟ مغزم-دستشو پس بزن. آروم از اون موقعیت بیرون میام و همونطور که سعی میکنم صدام نلرزه میگم: -فریاد من...من.. بغضمو قورت میدم.حس میکنم اینجا دیگه ته خطه.اینجا دیگه من تنها میشم واین یعنی.... ته خط -میرم سرمو بالا میارم تا عکس العملش رو ببینم.مثل همیشه نگام میکنه. فریاد-کجا؟ -کاتالیزگر رو ساختم. میخوام فریاد بزنم: -واین همش تقصیر تو و اون کتاب لعنتیته.اگه تو اون کتاب رو به من نمیدادی من حالا حالاها مرد شب های سکوتم رو حفظ میکردم. سرش رو تکون میده و دوباره عادی نگام میکنه. مغزم پوزخندی به قلبم میزنه: مغزم-چیه؟نکنه انتظار داشتی برای رفتنت خودشو بکشه؟ و اما قلبم سکوت میکنه! سرم رو پایین میندازم. لحظه ها را دریاب ! دلم این را می گفت و به گوشم می خواند بهتر آن است به فردا نرسد این شبانگاه که یارم اینجاست این شب ماه که به جای حسرت بغلش را تن من پر کرده و به جای همه ی بالشها نقش او را خودش ایفا کرده ! شبی از جنس طراوت که در آن بر دل خسته و غمدیده ی من نفسش حکم مسیحا دارد شب که نه روز تر از روز من است بخت پیروز که گویند همین روز من است کاش می شد که زمان ایست کند در شب شاد و تماشایی من و زمین در ضربان دل من ضرب شود در شب کامل و رویایی من مغزم-هه.آره.بخت پیروزی که همیشه بازنده است.
  3. بر و نگام میکنه.شاید منظورمو درست نرسوندم.پس چرا همچین شد؟میخوام دوباره بگم (کاتالیزگر رو ساختم)که به سمتم شیرجه میزنه.یک آن از شدت ترس نفسم گرفت و به سرفه کردن افتادم.سینم خس خس میکرد و گلومو خراش میداد.هول یه لیوان آب از تنگ روی میزش برام ریخت و جلوم گرفت.تا اینجا نصفش رو ریخته بود ولی بازم خوردمش.بهتر که شدم بازومو گرفت و خیره نگام کرد. مرد-مطمئنی کاملش کردی؟ دوست داشتم داد بزنم آره تمومش کردم.به قیمت ضعیف شدن چشمام تمومش کردم.به قیمت دوبار سکته تمومش کردم.به قیمت ÷یرشدن تو اوج جوونی تمومش کردم.به قیمت ضعیف شدن قلبم تمومش کردم.من برای ساخت این کاتالیزگر لعنتی همه چیزمو دادم.زندگیمو.وجدانمو.احساسمو.کوروشمو.من یه بازندم.بازنده ای که هیچ راهی براش نمونده.لعنت به تمام شما لعنتی ها که همتون باعث و بانی نابود شدن زندگی من شدید.لعنت به همتون. سرد میگم: -کاملش کردم.میتونین برین امتحانش کنین. شاد و سرحال به سمت تلفن روی میزش میره و شماره ای رو میگیره.شروع میکنه به حرف زدن ولی من هیچی نمیشنوم.ایستاده در حال مچاله شدن بودم.من الان باید خوش حال باشم.پس چرا نیستم؟یک قدم مونده تا آزادی پس چرا احساس آزادی نمیکنم؟فشرده شدن قلبم رو حس میکنم.با حالت دو از کتابخونه خارج میشم و بی قرار به سمت ته باغ میرم. خودمو روی سنگ سرد خاک خوردش رها میکنم. -تو نیستی کوروش.تو نیستی و من حالا تنها باید برم. با تکرار کلمه رفتن شروع میکنم به گریه کردن. -تو نیستی و من حالا باید با تو وداع بگم. داد میزنم-چرا؟چرا کوروش؟چرا بهم نگفتی؟؟چرا انقدر منو غریبه دونستی؟ قلبم تیرمیکشه.اهمیتی نمیدم.بعد کوروش هیچ چیز دیگه برام اهمیت نداره.هیچ چیز نمیتونه منو خوش حال کنه.هیچ کس نمیتونه کوروش باشه.هیچ کس نمیتونه! -کوروش نباید تنهام میذاشتی.من بدون تو کجا برم؟بدون تو کجا برم؟ با دستای استخونیم روی سنگ قبر مشت میکوبیدم.مشت میکوبیدم و خودمو ناسزا میگفتم.لعنت به من احمق.لعنت به من بیشعور.لعنت به من حقیر.ای خدا. به عقب کشیده میشم.جیغ میکشم و برای روی قبر موندن تقلا میکنم.دستمو به گوشه ی سنگ بند میکنم. -نه.نه توروخدا.نه.ولم کن.من نمیتونم از کوروش دل بکنم.نه.نمیخوام.ولم کن.نه.خدایا نه. ولی زور فرد پشت سرم بیشتر بود و تونست منو از روی سنگ برداره.از خود بی خود آماده ی حمله به فرد پشت سرم شدم که با دیدن فریاد مات موندم.من چطور میتونم ازش دل بکنم؟لعنتی من چرا انقدر زود وابسته میشم؟ پر بغض خودمو توی آغوشش پرتاب میکنم که اگه خودشو نمیگرفت قطعا واژگون میشد.های های گریه میکنم و اون فقط نفس عمیق میکشه.با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفت: فریاد-گریه کن عزیزم.گریه کن. با صدایی که براثر گریه میلرزید شروع کردم به خوندن: هرگز سرود فاصله ها را باور نمی کنم ویا آمدنت راکه دیری است پرکرده زمزمه های شبانه ام را. بمن بگو آنک آغاز این همه جنون در کدام اقلیم خاک خفته بود؟ تمامی وجودم گویی موج برمیدارد از خاطرات کهنه و بغضم به تلنگری می شکند در رخوت حسی آشنا. آییییییی حوای یگانه ام چه آسان رانده شدیم در گیجی باور خویش تا شماره کنیم ستارگان بی روزنه را یک به یک بشماریم خاک زمین را تادر یابیم حسرت بی منتها را که بی هوا خود را دور میزدیم چون زمین در جنون سماعی پی در پی تا فراموش کند طعم گس بوسه ها را اینک منم تنها و بی پروا که تن به باران سپرده ام آواز میخوانم از حسرت در موسیقی نا موزون تپش که تمامی برهنگی شب را فرو برم در سینه خویش به وهم و دود و قهقه بمن بگو حوای من چرا اینقدر زمین نا امن است وقتی که تو نیستی بمن بگو... گریم حالا به هق هق تبدیل شده بود.به من بگو کوروش...
  4. نه.بوگاتی شیرون آلبالویی زیرم بگیره
  5. با دقت مایع توی ارلن رو هم میزنم.بدون اینکه بشر رو تکون بدم کتاب رو ورق میزنم.چشمامو ریز میکنم.هیچی نمیبینم.پوفی میکشم و عینکم رو به چشمام میزنم.عینکی که سخت باهاش غریبه بودم.عینکی که تازه یک هفته بود که روی چشمای من جا خوش کرده بود.عینک سنگینی که دشمن دماغم شده بود.برای بیرون کردن این افکار بیهوده سرمو تکون میدم و با دقت دوباره خط دوم رو میخونم.بازم چیزی ازش متوجه نمیشم.دوباره میخونم.دوباره میخونم. کلافه ارلن رو روی سه پایه میذارم و روی صندلی میشینم.عینکم رو در میارم.دستم رو زیر چونم میزنم و از قاب پنجره به درختای شکوفه کرده خیره میشم. هوا هوای بهار است و باده باده ء ناب به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی ، پیداست که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من ، ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی از این آب آتشین دریاب به جام هستی ما ، ای شراب عشق بجوش به بزم ساده ما ، ای چراغ ماه بتاب گل امید من امشب شکفته در بر من بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب مگر نه خاک ره این خرابه باید شد بیا که کام بگیریم ازین جهان خراب آره.بهار داره میاد.کم کم عیدهم داره دست به دست بهار وارد این همه سوز و سرما میشه. مغزم-به توچه؟بشین آزمایشاتو انجام بده. لبام کج میشن.حتما اینکارو میکنم.ولی خودتم میدونی که فایده ای نداره.من نمیتونم اونو بسازم. عینکو به چشمام میزنم و کارم رو از سر میگیرم. همونطور که چشمم به کتابه پودر رو توی بشر میریزم. اینجا نوشته که.... پیس پیس پیس.. با تعجب سرمو بالا میرم و به محلول صورتی رنگ خیره میشم. حتما دارم خواب میبینم.حتما دارم خواب میبینم.آب دهنم رو قورت میدم و به بالا اومدن کف خیره میشم.ذهنم قفل کرده.الان...الان من....ساختمش؟ قلبم به تپش میفته که دست چپم تیر میکشه.آخ...قلب من آروم.تو ضعیفی .نباید هیجان زده بشی.مگه یادت رفته تو قلب یوتاب سپاهانی؟ دستام میلرزن ولی من باید در بزنم.صدای تق تق که قطع میشه... ...-بفرمایید دستمو روی دستگیره میذارم و به سمت پایین هدایتش میکنم. با دیدن من لبخندی میزنه و به ست تازه عوض شده ی مبل های چرم کرمیش اشاره میکنه.جلو میرم ولی از شدت هیجان نمیتونم بشینم.متعجب نگام میکنه. مرد-چیزی شده؟ شایان...نه خسر..چمیدونم همون مرد خیره خیره نگام میکنه. با صدای لرزونی میگم: -تموم شد. از روی صندلیش بلند میشه و جلو میاد. مرد-چی؟ سرمو بالا میارم. -ساختمش. مرد هاج و واج نگام میکنه. مغزم-یوتاب چرا سریالی حرف میزنی؟بگو. -ساختمش...کاتالیزگر رو. چشماش طوری باز میشن که مویرگ های قرمزش رو میتونم میبینم. مرد-چی؟ اشک از چشام سرازیر میشه. -من کاتالیزگر رو ساختم.
  6. حالا چیکار کنم؟؟ مغزم-مگه چه کاری میتونی انجام بدی توی این خراب شده ی پر از محافظ؟ آه میکشم.نمیدونم قلبم چه اصراری به تکرار این حقیقت داره.روسری مشکی خودمو سرم میکنم که همون لحظه در اتاق زده میشه.بفرماییدی میگم.سلما وارد میشه.چه کاری میتونه با من داشته باشه؟منتظر یه خبرم.یه خبر که بازم با درداش نقره داغم کنه.مثل همیشه. سرمو به معنای چیه تکون میدم که بالاخره دهنش باز میشه. سلما-آقا بزرگ کارت داره. نفس حبس شدم رو بیرون میفرستم.خبر خوبی نیست ولی منتظر بدتر از این بودم.سرمو به معنای باشه تکون میدم.بیرون میره و در رو میبنده.به سمت پنجره قدم برمیدارم.در رو که باز میکنم با دیدن پسربچه ی موبور خشک میشم. سرشو تکون میده و لبخند میزنه. نفس بالا نمیاد.با چشای گرد شده نگاش میکنم.سرمو ناباور تکون میدم.توهم زدم.پسربچه موبور مرده.آره یوتاب.پسربچه موبور مرده. -تو توهمی. سرشو به چپ و راست تکون میده.به سمت راست خوش اشاره میکنه.رد نگاهش رو دنبال میکنم.پسر شونزده ساله ساکت نگام میکنه.حس میکنم دنیا داره دور سر میچرخه.بقیه هم میان.همه ی مجازات کننده های من میان.میان و برای عذاب دادنم به صف میشن.چرا نمیخوان بفهمن که من نمیخواستم؟مبهم میگم: -دست از سرم بردارید تمام وجودم بغض میشه و گیر میکنه. -من نخواستم. داد میزنم: -من نمیدونستم سرمو میگیرم و روی دیوار سر میخورم.سعید جلو میاد و دستی به شونم میزنه. سعید-بازم خورشت سبزی داری خاله؟ دستشو پس میزنم و شروع میکنم به هیستریکی جیغ کشیدن.پسر نوجوون جلو میاد که پسش میزنم و به سمت در بالکن حمله ور میشم.در رو میبندم و روی زمین میفتم.نفس نفس میزنم.اینجا امنه یوتاب .اینجا امنه.اونا نمیتونن بیان تو.اما همین که سرمو بلند میکنم با قیافه ی خشمگین پسربچه موبور مواجه میشم.نفسم میگیره.به هن و هن میفتم.دستمو برای گرفتن دستش بلند میکنم که عقب میره.با تنفر نگاهی بهم میندازه. پسربچه مو بور-ازت متنفرم تند تند سرم را به معنای (نه)تکون میدم.نفسم هیچ جوره یاری نمیکنه.دستام چنگ میشن و روی سینم فرود میان.چشمام در حال بسته شدنن که در باز میشه و مرد وارد میشه.دیدم تار شده ولی بازهم میتونم با دو نزدیک شدنش رو حس کنم.سرمو رو روی پاش میذاره و شروع میکنه به سیلی زدن.توان چشمام بیشتر میشه.پسربچه موبور نگاهی بهم میندازه و از دیوار بالکن رد میشه.دستمو به سمت دیوار دراز میکنم و توی دلم فریاد میزنم: -دیگه نیا.نیااا. مرد سرشو به سمت صورتم خم میکنه.میفهمم میخواد چیکار کنه.صورتمو کج میکنم.اون بیشتر تلاش میکنه و من بیشتر سماجت میکنم. مغزم-چرا دیوونگی میکنی؟تو نباید بمیری. چشمام کم کم بسته میشن و روی هم میفتن ولی در لحظه ی آخر برخورد جسم گرمی با لبام رو احساس میکنم.
  7. بیست و هشت بهمن سال هزار و سیصد و نود و پنج من یه روسری مشکی با حاشیه های لیمویی میخواممممممممممممم!نیست.نیست.خرم آبادو زیر و رو کردم.نیست.اگه الان تهران بودیم سریع پیدا میکردم.توی شهر کوچیک زندگی کردن مصیبته واقعا. نمیدونم درس بخونم یا نه.اگه درس نخونم تا صبح از عذاب وجدان میمیرم واگه درس بخونم...خب حال ندارم که درس بخونم.ای خدا.به کدامین گناه؟
  8. تا چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد ولی بعد از چند دقیقه قامتش از توی تاریکی بیرون اومد.لبامو کج کردم و سرمو تکون دادم. قلبم-یه چیزی بگو. مغزم-چی بگه؟نباید هیچی بگه.فعلا باید به بدبختی های خودش فکرکنه. قلبم-بگو یوتاب.بگو. به قیافه مستاصلش نگاهی میندازم و با همون منحنی کج میگم: -چخبر؟ پوزخند غلیظی میزنه. ...-هیچی. -اوهوم.بی خبری خوش خبری است. به نشونه تایید سرشو تکون میده و میگه: -انتظار نداشتم برگردی. آه بلندی میکشم.تو که نمیدونی من هیچوقت نتیجه کارامو نمیگیرم.تو که نمیدونی... -ولی من انتظار داشتم. .... -راستی تو اونجا چیکار میکردی؟ سرشو برمیگردونه.انگار که نمیخواد جواب بده. ...-همینطوری. -همینطوری؟ کلافه دستشو توی موهای بلندش فرو میکنه. ...-میشه این بحث رو تموم کنی؟ به معنای باشه سرمو تکون میدم و به آب یخ زده استخر خیره میشوم.فکری شیطانی به سرم میزنه.بلند میشم که نگاهش به سمتم کشیده میشه.لب استخر وایمیسم و دستامو از هم باز میکنم که چشاش گرد میشن. ...-داری چیکار میکنی؟ به حالت شیرجه خم میشم که داد میزنه. -یوتاب داری چیکار میکنی؟ خونسرد میگم: -اسمت چیه؟ دستاشو روی صورتش میذاره و نفس عمیقی میکشه.پایین انداختن دستاش مصادف میشه با خیره شدنش به من. ...-تو که نمیخوای باز خودتو بندازی توی آب؟ سرمو بالا و پایین میکنم. -اتفاقا اگه اسمتو نگی همین کارو میکنم. آشفته روی صندلی من جا میگیره.میدونم دارم اذیتش میکنم ولی خب چاره ای نیست.نمیشه که اسم مردشب های سکوتم رو ندونم. مغزم-بچه.بچه ای.بچهههه. لحظه ای از حرکت خودم جلوی مغزم خجالت کشیدم.راست شدم و طوری که فقط خودم بشنوم ببخشیدی زیر لب زمزمه کردم. ...-فریاد سرمو بالا میارم. -فریاد چی؟ سرشو به سمتم کج میکنه. ...-اسمم فریاده. به معنای تفهیم سرمو تکون میدم. -خوبه. سرمو به سمت آسمون بلند میکنم.به فردا که فکرمیکنم دوباره بی حال میشم.دوباره روز از نو و روزی از نو.دخمه.آزمایشگاه.دخمه.آزمایشگاه. مغزم-تو محکومی به این زجر. قلبم-به کدامین گناه؟ مغزم-سادگی. درحالی که به سمت خونه قدم برمیدارم میگم: -شب بخیر فریاد-شب بخیر لباسامو درمیارم و روی کاوراشون مرتبشون میکنم.هی خدا.نگاهم به سمت ساعت کشیده میشه. 12:00
  9. میخواد ماشینو ببره توی باغ که میگم: -من خودم با پا میام.میخوام قدم بزنم. سرشو تکون میده و من پیاده میشم.سوز عجیبی میاد و باعث میشه من توی خودم جمع بشم.بوقی میزنه.نگاش که میکنم به جلو اشاره ای میکنه.فرار؟من؟چه انتظاراتی. راه میفتم و اونم بعد از فاصله گرفتن من ماشینو زیر سایبون ماشینا پارک میکنه.قبل از اینکه بهم برسه یا ببینتم خودمو توی سرسبزی کاجا گم میکنم. روی صندلی میشینم و بیشتر توی خودم فرو میرم.آه...چه روز لعنتی بود امروز.اون همه پلیس بازی و مخفی کاری.آخرشم... آه بلندی میکشم.دارم بیهوده تلاش میکنم.فکر نکنم قرار باشه با این آه ها سرطان بگیرم.قسمت خوش امروز یا همون لباس توری رویاهام یادم میفته.لبام ناخودآگاه کج میشن.خیلی زیبا بود.خیلی فراتر از خیلی. ...-به چی میخندی؟ بدون اینکه عکس العملی نشون بدم یا تغییری در نشستنم به وجود بیارم انگار که هنوز هم توی تورهاش غرق شدم میگم: -خیلی زیبا بود. ...-چی؟ -لباسم ...-لباس خریدی؟ غم ته دلمو میگیره.اگه خریده بودمش که الان روی پا بند نبودم.سعی میکنم از فکرش دربیام.آدم برای چیزی که هیچ وقت نداشته نباید ناراحت بشه.سرمو بلند میکنم. -من که تورو دیدم دیگه چرا خودتو قایم میکنی؟ ........... -هوم؟ ...-یوتاب نباید اون کارو میکردی. -آقایی که اسمتو نمیدونم!چرا خودتو پنهون میکنی؟مگه چیه؟ صدای پوزخندش میاد. ...-خواهشا طوری وانمود نکن که انگار هیچی ندیدی به مغزم رجوع میکنم.مگه چی دیدم؟ مغزم-صورت سوختشو. -اگه منظورت صورتته که من اصلا باهاش مشکلی ندارم. ...-دروغ نگو.از دروغ گو ها بدم میاد. -پس باید خوش حال باشم که از من خوشت میاد چون من دروغگو نیستم. ....... -بیا بیرون. ....... ....-نمیخوام کسی از وجودم عذاب بکشه. پوف بلندی میکنم و بلند میشم. -اصلا به درک.حالا من توی این اوضاع باید بیام ناز تورو بکشم؟ رومو برمیگردونم و میخوام قدمی بردارم که صداش متوقفم میکنه: ...-وایسا.... برمیگردم -چیه؟ ...-یه قولی بهم بده -خب؟ ...-هروقا احساس کردی اذیتت میکنم بهم بگو. پیشونیم رو فشار میدم.خدایا من دارم وقتم رو با چی تلف میکنم؟ مغزم-مگه میخوای با این وقتت چیکار کنی؟ راست میگفت. -باشه.قول میدم
  10. انگار که دستگاه عصبیم مختل شده باشه هیچی رو نمیفهمیدم و فقط به اسلحه هایی که روبه ما گرفته شده بودن نگاه میکردم. مغزم که انگار عروسی راه انداخته بود گفت: -پلیس اومده.نجات پیدا کردی یوتاب .دیگه آزادی. ولی قلبم مثل اینکه خفه شده بود.نمیدونم چه مرگش بود.نه خودش خوش حال بود ونه اجازه میداد من خوش حال باشم.حالم قابل تعریف نبود. مغزم که قصد دست برداشتن نداشت دوباره با شعف گفت: -دیگه میتونی راحت هرجا که میخوای بری و هرکاری که میخوای بکنی. چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. سردی نوک اسلحه ای که روی پیشونیم گذاشته شد با دهن کجی بهم فهموند: -زیادم خوش حال نباش. نفس عمیق تری میکشم و چشمامو باز میکنم.همینو کم داشتم.بهتر از این نمیشه. سالاری همون طور که با دست چپ کلت مشکی رو روی سرم نگه داشته بود با دست چپش حلقه ای دور دستام ایجاد کرد و درست در گوش من رو به جمعیت پلیسای اسلحه به دست داد زد: -اسلحه هاتونو بندازین وگرنه میکشمش. هیچکس هیچ حرکتی نکرد. بلند تر از قبل داد زد: -میگم اسلحه هاتونو بندازین. یکی از پلیسا که لباس سبز لجنی به تن داشت یک قدم جلو گذاشت که سالاری سریع اسلحه رو بالا گرفت و تیری به هوا پرتاب کرد که صدای بلندش لرزه به جون من ضعیف انداخت. -میکشمش.برین کنار. با اشاره مردی که سه تا ستاره طلایی روی سرشونه هاش داشت همه اسلحه هاشونو زمین انداختن و من تازه تونستم چهره ی ترسیده ی بابا رو ببینم.چشماش روی من قف شده بودن.کم جون لبامو براش کج میکنم و آهسته پلکامو باز و بسته میکنم.اونم لباشو کج میکنه.آفتاب به قطره اشکش میچکه و نورشو منعکس میکنه. بغض گلومو میگیره.چی از اون خانواده پرشور برام مونده؟هیچی. من دیگه هیچوقت براشون اون یوتاب قبلی نمیشم.هیچوقت. سالاری منو جلو میندازه. با همون پوزیشن جلو میره و منو وادار به حرکت میکنه.چیکار میتونم بکنم به جز اطاعت؟هیچی.هیچی. سوار ماشین که میشه با بالاترین سرعت ممکن شروع به حرکت میکنه و من... غرق در اندیشه ی رویاهایی که هیچوقت به حقیقت پیوند نخوردن.صدای آژیر پلیس از پشت سر میاد ولی من خوب میدونم که سالاری چطور میتونه گم و گورمون کنه.همین کارم میکنه.ته یه کوچه بن بست ماشینو پارک میکنه و سرشو روی فرمون میذاره.درمونده نفس میکشه.اهمیتی نمیدم و خودمو با دید زدن منظره آشغالا سرگرم میکنم. مغزم-یوتاب احمق.نتونستی هیچ کاری بکنی. چیکار میتونستم بکنم؟با اون اسلحه ای که روی پیشونیم گذاشته شده بود چیکار میتونستم بکنم؟ مغزم-اگر میمردی بهتربود. شاید...هرچند الان همچین زنده هم نیستم اگر دقت کنی.فقط نفس میکشم.تغذیه دست و پا شکسته ای میکنم و شاید در 96ساعت یک ساعت بخوابم.در واقع طرز زندگی باکتری هارو پیش گرفتم.روی همون فرمون سرشو کج میکنه و نگام میکنه. -تو خبرشون کردی؟ مغزم-نه -آره سرشو بالا پایین میکنه و به حالت اولیش برمیگرده.جوری که بشنوم میگه: -هنوز اولاته .... سالاری-عادت میکنی. .... سالاری-مثل من ..... سالاری-که عادت کردم. -فصل جدیدی در زندگی من به تنهایی برگ های خشک پائیز به گریختن تن از سرمای زمستان به درازای روزهای سخت انتظار فصلی به نام عادت... سالاری-از من بدت میاد؟ -شاید سالاری-ولی من از تو بدم میاد. ... سالاری-خیلی بعد از گفتن این حرف سرشو از روی فرمون بالا کشید و ماشین رو روشن کرد.همه این آدما برام غریبن.همشون عجیبن.
  11. نرمک نرمک جلو رفتم تا بهش رسیدم.انگار که به بزرگترین الماس جهان دست میکشیدم تور قرمز شفافش رو لمس کردم و از شدت لذت چشمام رو بستم.خدای من.این بزرگترین شاهکار لباسیه که تاحالا دیدمش.من داشتم توی زیبایی لباس غرق میشدم که سر و کله ی دختر جوون فروشنده پیدا شد. فروشنده-بفرمایید خانوم.کاری از دست من ساختست؟ به لباس اشاره ای کردم و گفتم: -این لباس... بدون توجه به ادامه حرف من که توی دهنم خورد شد شروع کرد به با آب و تاب تعریف کردن: -وای خانوم شما یکی از خوش سلیقه ترین ها هستین. این کار معرکس.از یه برند معروف به اسم(...)تولید شده.تن خورش حرف نداره.کار ترکه.فقط همین ازش مونده.همون هفته اولی که آوردیمش تمام سایزاشو بردن.اصلا مثل بمب توی مد و فشن صدا داد. با تعجب به لباس خیره شدم.افتخارات و مقامات این لباس حتی از وزرا و سفرای ماهم بیشتر بود.عجیبه.سری تکون دادم و خواستم عقب گرد کنم که پیشنهاد فروشنده قلقلکم داد برای برگشتن: فروشنده-پرو نمیکنین؟ با تردید به سالاری بی تفاوت نگاهی انداختم.با دیدن تردید توی چشای من شونه هاشو با بی خیالی بالا انداخت و گفت: -من مشکلی ندارم.فقط مسئولیتش جلوی خسرو خان با تو. تند تند سرمو تکون دادم و با ذوق به فروشنده گفتم: -میشه برام بیارینش؟ فروشنده هم سری تکون داد و شروع کرد به لخت کردن مانکن. مثل دیوانه های زنجیره ای دور خودم میچرخیدم و قر میدادم.بعد از مدت ها اولین بار بود که خودمو انقدر خوش حال میدیدم.انگار که با بیرون اومدن من یوتاب سپاهان قبلی فعال شده بود.بخاطر بزرگ بودن اتاق پرو یا بهتره بگیم سالن پرو هیچ محدودیتی برای شیطنت نداشتم.ولی یه ترس توی دلم بود.ترس از اینکه بابا سرموقع نرسه و من بازم مجبور به برگشتن بشم.با این فکر دست و پاهام شل شدن و انرژی زیادیم هم ته کشید.توی آینه به یوتاب سپاهانی که موهای کوتاهش در تضاد با لباس بلند دنباله دار قرمز بود خیره میشم. -مثل اینکه دوباره باید برگردی. با گفتن و شنیدن همزمان این حرف از زبون خودم اشکام روی گونم راه گرفتن.ای خدا.یک لحظه خوشی به من نیومده؟نزدیک آینه بزرگ میشم و سرمو طوری که بتونم یقه لخت لباس رو ببینم روش میذارم.فکر اینکه باید این لباس رو در میوردم عذابم میداد.یعنی اگه بیرون میرفتم و التماس میکردم بهم میدادنش؟مفتی؟ مغزم فریاد میکشه:التماس کنی؟برای یه پیراهن؟ زبانی جوابش رو میدم. -آخه قشنگه. مغزم-یوتاب بچه نشو.لباسو دربیار.تو کارای مهم تری داری. مصرانه تکرار میکنم: -آخه نمیشه.خیلی قشنگه. مغزم کشدار و عصبی میگه: -یوتاب. گوشه سالن پرو میشینم که یک آن خودمو میون اون همه تور قرمز گم میکنم.کز کرده به خوابیدن پف لباس خیره میشم. -چی میشه از دار دنیا این یکی برای من؟ مغزم حرفی برای گفتن نداره.بچگی آنی من لالش کرده.شایدم دلش به حالم سوخته.نمیدونم.ولی همینکه ساکت شده خیلیه. -ممنون که خفه شدی. صدای سالاری رو از پشت در میشنوم. سالاری-یوتاب داری با کی حرف میزنی؟ و پشت بند این جمله پرسشی در سالن پرو باز میشه و سالاری سریع وارد میشه.نگاهش که به منه غمگین میفته نفس راحتی میکشه. سالاری-با خودت حرف میزنی دختر؟سکته کردم.چرا نشستی؟پاشو بریم. با فکر اینکه دارم برای آخرین بار لمسش میکنم حریص تر روش دست میکشم. صدای فروشنده غمگین ترم میکنه. فروشنده-عجیبه که ازش خوشتون نیومد.بنظر که بهتون میومد. خوشم نیومد؟خوشم نیومد؟چه جوک خنده داری. از مغازه که خارج میشیم با دیدن صحنه روبروم سرجام خشکم میزنه.یا خود خدا.
  12. میشینه و به من که همونجا سرپا وایساده بودم اشاره میکنه که نزدیکش بشم.آب دهنمو قورت میدم و به سمتش قدم برمیدارم.بهش که میرسم سرمو به معنای (چیه )تکون میدم.دست از حرکات پاتومیم وارش برمیداره ومیگه: -بیا بشین. -ولی همونجا.... اجازه تموم شدن جملم رو نمیده و محکم میگه: -گفتم بشین. بدون به زبون آوردن کلمه ی اضافه ی دیگه ای روی صندلی با تو دوتا فاصله ازش میشینم.همزمان با جا گرفتنم روی صندلی نگاه چپکی بهم میندازه و زیرلب چیزی زمزمه میکنه که از این فاصله متوجهش نمیشم.حتما گفته دختره لاغر مردنی خیال کرده میخوام بخورمش.شاید هم.... آخ یوتاب وقت نشناس.داری درباره چی حرف میزنی؟چرت و پرت های سرهم کرده سالاری رو؟تو کی میخوای بزرگ بشی؟کی؟ به پوسته پوست پوستی شده کنار ناخون سبابه دست راستم خیره میشم.حالا چی میشه؟نجات پیدا میکنم؟چی میشه؟ مغزم-چه فرقی میکنه کجا زندگی میکنی؟در هرصورت تو اسیری.اسیر وجدانت.اسیر روح کوروش.اسیر... کلافه برای بیرون انداختن این افکاری که هیچ دردی از من دوا نمیکنم سرمو تکون میدم.باشه.باشه.تو راست میگی.من بد کردم.با کوروش بد کردم.بهش اعتماد نکردم.عذاب وجدان دارم.باشه.خودمو سرزنش میکنم.باشه.خودم حال خودمو به هم میزنم.باشه.باشه.باشه.همه اینا باشه.هرچی تو میگی باشه.ولی الان نه...وقت برای غصه خوردن زیاده.الان نه.... ...-بفرمایید وسایلتون آمادن. سرمو بالا میکشم.تصویر مرد شب های سکوتم توی سیاهی چشمام نقش میبنده.به معنای واقعی کلمه لال میشم.لال.این اینجا.... با حرکت دستش که منو وادار به گرفتن کیسه بزرگ میکرد به خودم اومدم.دستای لرزونمو بالا میبرم و کیسه رو میگیرم.سالاری پا شده ولی من همونطور نشسته به ردپای مرد شب های سکوتم خیره شدم.حلاجی این اتفاق خارج از توانایی مغزمن بود.با صدای سالاری از جا بلند میشم. راستی سالاری شناختش؟ با این سوال سرمو به سمت صورت خونسردش برمیگردونم.حالات صورتش که چیزی رو نمیگن.راه میفته و با یه ریسمان نامرئی منو به دنبال خودش میکشونه. سوار ماشین میشیم.به اطراف نگاهی میندازم.خدای من.بابا هنوز نیومده.من چرا اومدم بیرون؟هراسون گوشه و کنار محلی که ماشینو پارک کرده بودیم رو برای پیدا کردن سوراخی برای فرار میگردم.چشمم به دوتا چشم سبز میفته که از پشت شیشه فروشگاه منو نگاه میکردن.با اون ماسکی که پوشیده بود خیلی برام غریبه بنظر میرسی....اما مهم نیست.شاید غریبه به نظر میرسید ولی هنوز مرد شب های سکوت من بود. حرکات دستش به نقطه ی نامعلومی اشاره میکرد.چرا امروز همه پاتومیم بازی میکردن.گوشه چشمی به سالاری میندازم که در حال ور رفتن با گوشیش بود.لب میزنم(چی؟) با دست به سمت راست ماشین اشاره میکنه.سرمو به سمتی که اشاره کرده بود برمیگردونم. -مزون لباس (...) گیج میشم.مزون لباس؟من توی مزون لباس چیکار داشتم؟سعی میکنم به مغزم فشار بیارم.انقدر که از سلول های خاکستریم برای اون فرمول های لعنتی شیمی کار کشیدم الان توی مسائل پیش پا افتاده و ابتدایی خودمم هم موندم. بر که میگردم با ضربه انگشت سبابه دست راستش به مچ دست چپش تازه متوجه میشم که چی ازم خواسته.وقت.باید وقت رو تلف کنم تا بابا برسه.لبخندی بهش میزنم.ممنون مرد شب های سکوتم.دستم رو به دستگیره ماشین میگیرم.نباید بهش وقت مخالفت بدم.سریع میگم: -باید برم لباس بخرم. با سرعت باد پیاده و وارد مزون میشم.اطرافم پر از لباسائیه که شاید روزی آرزوی پوشیدنشون رو داشتم ولی الان.... سالاری پشت سرم غر میزنه و راه میاد.امان از دست این مرد غرغرو. مغزم-من که بهش حق میدم.خودتم اگه نیم ساعت دنبال یکی تو مزون راه میرفتی خسته میشدی. صدای سالاری در میاد و به قلبم اجازه دادن جوابی دندان شکن رو نمیده. سالاری-مجبور نیستی اگه چیزی چشمت رو نگرفته همش توی فرشگاه ول بچرخی.آبرومون رفت. عصبی برمیگردم سمتش تا چیزی بهش بگم که چشمم روی پراهن دکلته قرمز رنگ قفل میشه. سالاری رد نگاهم رو میگیره و بهش میرسه.با لحن خیلی مسخره ای میگه: -نگو که این چشمت رو گرفته. -... -بر فرضم که خریدیش.میخوای کجا بپوشیش؟حتما توی آزمایشگاه در حال آزمایش. ولی من هیچی از حرفای سالاری رو نمیشنیدم.محو لباس توری قرمزی شده بودم که همه چیز رو از سرم پرونده بود.خدای من.خیلی زیباست.
  13. صدای مرد رو که از پشت سرم میشنوم سریع به سمتش برمیگردم و با دستش که گوشی رو به سمتم گرفته بود برخورد میکنم.ببخشیدی میگم و گوشی رو ازش میگیرم.قفلش باز شده بود.میرم توی شماره گیری.شماره های 0 تا 9 جلوی چشمام میرقصیدن.تمرکز برای گرفتن شماره نداشتم.اصلا باید کی رو میگرفتم؟کی میشد راه نجات من توی این موقعیت؟کاش میشد به اون دنیاهم زنگ زد.اونوقت سریع شماره ی کوروش رو میگرفتم. ...-خانوم چرا شماره نمیگیری؟ مضطرب سرمو بالا میارم و با چشمای در حال ذوبم نگاش میکنم.لرزون میگم: -کی رو بگیرم؟ مرد-چمیدونم.هیچکیو نداری؟مادری؟پدری؟برادری؟ دارم.دارم.دارم.سرمو تکون میدم و شماره ایران بابارو میگیرم.گوشی رو در گوشم میذارم و بی قرار منتظر شنیدن صدای بابا بجای صدای ریتم دار بوق میشم. -الو بفرمایید. چقدر حس میکنم صداش پیرتر شده.حتی از اینور تلفن هم میتونم بیشتر شدن گرد سفید روی موهاشو حس کنم. -بفرمایید؟ به مردی که روبروم سعی داشت با ایما و اشاره بهم بفهمونه که سریعتر حرف بزنم خیره میشم.باید عجله کنم.سالاری... پربغض میگم: -بابا... دلتنگی فضای بین مارو از پشت تلفن پرمیکنه.قدرتونو ندونستم.ندونستم. بابا-جان بابا؟یوتاب بابا با شنیدن حرفاش بغضم میترکه.با صدای بلند گریه میکنم.حرفاش رو نمیشنوم.فقط صدای من سکوت فروشگاه رو میشکنه.مردم حاضر در محیط با تعجب به من خیره میشن.روی زمین زانو میزنم و پر عجز فریاد میزنم: -بابا بابا-جان بابا؟عزیز دل بابا؟کجایی دخترم؟کجایی همه کسم؟ سکسکه لعنتی نفس برای حرف زدنم رو میگیره...سعی میکنم به خودم مسلط باشم.پامیشم و پشت به مرد به ویترین یا پیشخوان...نمیدونم.حساب همه چیز از دستم در رفته بود.همه تن چشم شده بودم و به سالاری که در حال نزدیک شدن به در بود خیره شده بودم.با سرعتی که خودمم انتظارشو نداشتم آدرسو به بابا میگم و گوشی رو قطع میکنم.میچرخم و روی ویترین میذارمش.رد اشکامو پاک میکنم.مرد زیر چشمی سالاری رو که در حال نزدیک شدن به ما بود میپایید. بهمون رسید.با تعجب به من که درحال دید زدن ویترین بشرها بودم نگاه کرد. سالاری-چیشد؟پس وسایلت کجان؟ مرد زودتر از من اقدام کرد وگفت: -گفتم براشون از انبار بیارن.یکم طول میکشه .باید صبر کنید. سالاری پوفی میکنه و به سمت ردیف صندلی های به هم چسبیده قدم برمیداره.
  14. وارد فروشگاه میشیم.باد گرم صورتمو نوازش میده.شایدم یکم تند تر.سیلی میزنه.ولی پوست گرما و سرما دیده ی من آخ هم نمیگه.انقدر توی اون آزمایشگاه لعنتی سرمای سوزان و گرمای طاقت فرسا بهش خورده که این براش هیچه.به سمت مرد پشت پیشخوان طویل میریم. تا مارو میبینه با روی باز شروع میکنه به حرف زدن. -سلام.خیلی خوش اومدین.چه کاری از دستم براتون بر میاد؟ سالاری اشاره ای به من حواس جمع به اطراف میکنه و میگه: -ببینید خانوم چی میخوان.براشون تهیه کنید. مرد پرسشی سرشو به سمتم برمیگردونه.کاش میتونستم بهش بگم یک دقیقه صبرکنه تا راهی برای فرار پیدا کنم و از دست این مرد رو اعصاب کنار دستم نجات پیدا کنم ولی فقط تونستم سری تکون بدم و با تردید بگم: -میتونم بیام اونور؟ اشاره ای به پشت پیشخوان و جایی که مرد ایستاده بود میکنم.اگه میتونستم برم اونور خیلی راحت به بهانه پیدا کردن مواد مورد نیازم میرفتم توی اون انبار ته سالن و ..... مرد با تعجب نگام کرد: -ببخشید ولی ما همچین اجازه ای نداریم.اگه چیزی میخواین میتونین به من یا همکارام بگین براتون بیاریم. لعنتی.تو چه میفهمی چی تو سر منه؟تو چه میفهمی من الان دارم چجوری برای جلوگیری از گندکاری خودمو آروم میکنم؟تو چه میدونی من میخوام چیکار کنم؟تو چه میفهمی؟ سالاری خودشو بسشتر بهم نزدیک کرد و از روی شال عقب رفتم گفت: -برا چی میخوای بری داخل؟ تمام وجودمو برای یافتن جوابی به این سوال لعنتی جست و جو میکنم ولی هیچی پیدا نمیکنم.لعنتی. ناچار از سر لعنتی بودن این سوال سرمو بلند میکنم و به چشماش زل میزنم. -گفتم شاید بهتر باشه خودم برم. نیم نگاهی به مرد میندازم و میگم: -ممکنه تقلبی بهمون بفروشن. با استرس سرمو عقب میارم.باورکن لعنتی.باور کن.سرشو تکون میده و میگه: -من میرم یه دوری میزنم.چندتا چیز باید بخرم.تا اونموقع کاراتو کرده باشی.باید سریع برگردیم. خشکم میزنه.الان باید بخاطر رفتنش خوش حال باشم یا برای زود رفتنمون ناراحت؟ فارغ از تمام اتفاقات پیش اومده یک کلمه به زبون میارم: -لعنتی. دستامو روی پیشخوان ام دی اف میذارم و سرمو بهشون تکیه میدم.خدای من .حالا چیکار کنم؟صدای مرد زنگ خطری میشه برای من که بفهمم وقتم داره به بطالت میره و هر لحظه ممکنه سالاری برگرده. تند از جا میپرم و به مرد متعجب نگاه میکنم.پر استرس با صدای خیلی زیری جلو میرم و میگم: -میشه من با موبایلتون یه تلفن بزنم؟ مرد مات میمونه.لعنتی لعنتی لعنتی.الان وقت مات موندن نیست.الان وقت تعجب نییست.وقت سکوت نیست.الان فقط وقت یه چیزه و بس.فرار. بازوهاشو میگیرم و تکونش میدم.مگه من جز یه زنگ با تلفنش چی خواستم؟مرد که تازه به خودش اومده بود جلو اومد و پرسید: -برای چی؟ دستامو مشت میکنم.تمام بدنم زبون شده بود و یک کلمه رو تکرار میکرد: -وقت داره تلف میشه. از شدت استرس حالت تهوع بهم دست داده بود.به زور با صدای خیلی ضعیفی گفتم: -منو دزدیدن.اید زنگ بزنم به پلیس. چشماش گرد شد.گرد تر از هر گردی.با تمام وجود میلرزیدم.قطره اشکی روی گونم راه گرفت: -توروخدا آقا.الان میاد. مرد هول تر از من در حالی که به سمت اتاقک پشت سرش میرفت گفت: -بذار بذار.الان میام. و در اتاق رو بست.دستام قطب استرسی به راه انداخته بودن.نفسم به شماره افتاده بود و بیرون نمیومد.به در هوشمند فروشگاه خیره میشم.آفتاب تیز زمستون با زحمت سعی داشت خودشو به داخل فروشگاه بکشونه ولی شیشه های دودی این اجازه رو بهش نمیدادن.قطره های عرق روی پیشونیم سر میخوردن و پایین میومدن.هوا برای من تنها خیلی گرم بود.خیلی.
  15. کم پیدا خانم سنجیده