nazaniiin

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    242
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

اعتبار در تالار

1,698 بار تشکر شده

درباره nazaniiin

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    novel.guitar.football.bugatti.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

518 بازدید کننده نمایه
  1. تقریبا به وسطای شهر رسیدیم.پشت چراغ قرمز ماشین رو متوقف میکنه و روبه من با لبخند میگه: سالاری-کجا برسونمت؟ چرا لبخند میزنه؟میخواد این دم آخری خاطره خوبی ازش داشته باشم؟هه.زهی خیال باطل.خسته میگم: -من همینجا پیاده میشم. دستمو به سمت دستگیره در میبرم که صداش متوقفم میکنه: سالاری-نگران نباش.من چه تو بگی چه نگی آدرس خونتونو بلدم.گفتم شاید بخوای بری جای دیگه ای. پوزخن میزنم.جای دیگه ای؟مثلا کجا؟خونه ی یلدا؟خونه ی کوروش؟ با به یاد آوردن اسم کوروش قلبم تیر میکشه.من جاش گذاشتم و اومدم...من... -برو خونه. سری تکون میده و منتظر سبز شدن چراغ میشه. دستم ناخودآگاه روی دستگیره ثابت میمونه.فکرکنم دچار استکهلم سندرم شدم.نمیتونم از گروگان گیرام دل بکنم.نمیتونم باور کنم که دیگه کاتالیزگری نیست.که دیگه آزمایشگاهی نیست..که دیگه... سالاری-فکرشو نکن. سرمو بالا میارم.نمیتونم واضح ببینمش.پربغض عینکمو به چشام میزنم.نمیتونم باورکنم که عینکی شدم. -فکر چی رو؟ لبخند میزنه. سالاری-فکر ما رو نکن. به سرعت سرمو برمیگردونم و به در ورودی باغمون خیره میشم.لعنتی.فهمید.اون فهمید.پس چرا فریاد... -فکر شما رو نمیکنم. دروغ.دروغ.دروغ. سالاری-خوبه. کمی سکوت میونمون به وجود میاد.بالاخره زبون باز میکنه. سالاری-منم یکی از شاگردای مفخم بودم. حیرت زده به سمتش برمیگردم.تعجبم رو که میبینه میخنده. سالاری-تعجب نکن.منم یکی از شاگردای اون بودم که ازطریق... به اینجا که میرسه از گوش چشم نگاهی بهم میندازه.حرف قبلیشو میخوره و به جاش میگه: سالاری-برو به سلامت.امیدوارم بتونی به آرزوهات برسی. ناخودآگاه با صدای بلند زیر خنده میزنم.اونقدر میخندم که اشک از چشمام سرازیر میشه.میتونم نگاه تعجب بارشو روی خودم حس کنم.خندم یواش یواش تبدیل به گریه میشه.هق هقم سکوت ماشینو میشکونه.پربغض به سمتش برمیگردم و نگاش میکنم.بعد از چند لحظه بدون هیچ حرفی ساکمو از روی صندلی های عقب برمیدارم و از ماشین بیرون میزنم.هیستریکی به سمت در باغ میدوام.شروع میکنم با دست بهش مشت زدن.صدای پاهای سریعی میاد.طولی نمیکشه که در توسط عمو صادق باز میشه.با تعجبی وصف نشدنی به صورت از اشک پوشیده شده ی من نگاه میکنه و با لکنت میگه: عمو صادق-یوتا...ب..خا...نوم... گریم صدادار میشه.اونقدر صدادار که مردم توی خیابونو دورم جمع میکنه.روی دوزانو میشینم و به گریم ادامه میدم.عمو صادق سعی میکنه از روی زمین بلندم کنه ولی نمیتونه.نمیتونه منو با تن ها غم و اندوه بلند کنه.صدای بابا از دور شنیده میشه.جمعیت توسط یه نفر کنار زده میشه.چشمم به چشماش گره میخوره.دهنش تکون میخوره ولی چیزی نمیگه.ناخودآگاه بلند میشم و خودمو توی آغوشش میندزم.اون که انتظار همچین حرکتی رو نداشت قدمی عقب رفت ولی بعد از چندلحظه تونست تعادل خودشو حفظ کنه و منو سخت به خودش فشار بده.
  2. خواهش عزیزم. آفرینوعالی بودن.
  3. «درس‌ت تموم نشد؟»« حالا چقدر حقوق می‌گیری؟»«از خونتون راضید؟ چندمتری‌ه؟»«تو نمی‌خوای ازدواج کنی؟» این‌ها همه سوالاتی هستند که باید تا رسیدن ایام نوروز جواب درخوری برایشان پیدا کنید. چون قرار است بارها و بارها با این سوال‌ها مورد پرسش قرار بگیرید و تا جواب قاطعی ندهید نمی‌توانید که محل موردنظر را ترک کنید. اگر شما از آن دسته افرادی هستید که به یکباره «حرف‌دلتان» را بی‌کم و کاست می‌زنید و کلی دلخوری بار می‌آورید و یا اینکه جواب واقعی راست و پوست کنده را تحویل سوال کننده می‌دهید و بعد کلی پشیمان می‌شوید. ما شما را در جواب دادن به متداول‌ترین سوالات نوروزی یاری می‌کنیم. فقط کافیست جواب‌ها را خوب به خاطر بسپرید. این شما و این هم سوالاتی که باید در ایام نوروز جواب بدهید: چندسالته؟ جوابی که باید بدهید: چند می‌خوره؟ همین حدودا که گفتید. حرف دلتان: همون جواب پارسالم، به اضافه "یک"! جواب واقعی: ۲۴ سال درس‌ تموم نشده؟ جوابی که باید بدهید: تموم میشه. حرف دلتان: مگه شما تا الان جای من درس می‌خوندید! جواب واقعی: چند واحد مونده! نمی‌دونم چرا تموم نمیشه! نمی‌خوای ادامه تحصیل بدی؟ ارشد نمی خونی؟ جوابی که باید بدهید: فعلا دارم استراحت می‌کنم. الان نمی‌خوام بهش فکر کنم. حرف دلتان: شما رئیس سازمان سنجشی؟! جواب واقعی: چرا بابا، پوست خودمو کندم. چندتا کلاس نوشتم کلی پول جزوه و آزمون دادم. من باید امسال قبول شم وگرنه خودمو می‌کشم. سر کار نمی ری؟ جوابی که باید بدهید: کاری که در شان خودم باشه هنوز پیدا نکردم./ جایی مشغول هستم. حرف دلتان: حالا هی بیکاری منو به روم بیارید/ الان می‌خواد بپرسه چقدر حقوق می‌گیری؟ جواب واقعی: یعنی هرجا که فکر کنید برای کار رفتم. پیدا نمی‌شه که نمیشه. کار نیست که./ چرا بابا صبح کله سحر می‌ریم شب میایم سرماه هم به هزارتا بهونه کسر حقوق می‌خوریم. حالا چقدر حقوق می‌گیری؟ جوابی که باید بدهید: بهتر است اینجا سرفه کنید و بحث را هرطور شده عوض کنید و یا بحث نجومی بگیران را وسط بیندازید./آجیل بفرمایید! ( خیلی با معنا به ظرف آجیل خیره می شوید) حرف دلتان: فیش حقوقی رو بیارم حله؟ جواب واقعی: یه جوری حقوق می‌دن انگار صدقه میدن به آدم. خواستگار داری؟ جوابی که باید بدهید: بالاخره هر دختری خواستگار داره دیگه. حرف دلتان: تو خوبی! فقط دخترای شما دارن! جواب واقعی: چی بگم والا. تو دلمون موند یه آدم حسابی بیاد در این خونه رو بزنه! ( به گل های قالی خیره می شوید!) حالا چراشوهر نمی کنی؟ جوابی که باید بدهید: هنوز فردی که موردنظرم هست را پیدا نکرده‌ام و فعلا درسم برایم واجب‌تر است. حرف دلتان: مگه جای شما رو تنگ کردم؟ جواب واقعی: کو شوهر؟ شما یه پسر خوب معرفی کن. دیگه این کم کاری از شماهاست. حالا چرا زن نمی گیری؟ جوابی که باید بدهید: مجردی خیلیم بد نمی‌گذره/ ان شاءالله به موقع‌ش ازدواج هم می‌کنیم. حرف دلتان: دختر مجرد داری؟ جواب واقعی: کی میاد زن من بشه آخه! می‌خوای مورد خوب برای ازدواج معرفی کنم؟ جوابی که باید بدهید: دیگه این حرف‌ها رو باید به پدر و مادرم بگید؟ حرف دلتان: ای بابا؛ یعنی کی رو می‌خواد قالب کنه؟! جواب واقعی: حالا مشخصاتش چی هست؟ دختر خوب سراغ داری؟ جوابی که باید بدهید: دختر خوب که زیاده حرف دلتان: حالا مگه پسر تو خیلی خوبه؟ جواب واقعی: دختر خودم. دختر خواهرم. دختر عمه‌ام. این همه دختر خوب! کی سربازی می‌ری؟ جوابی که باید بدهید: از سربازی که نمیشه فرار کرد. ان شالله نوبت ماهم میرسه حرف دلتان: مدام بدبختی‌های آدمو به روی آدم بیارید جواب واقعی: دنبال اینم بتونم یه جوری کسر خدمت بگیرم. خیلی می‌ترسم! آشنا نداری برای سربازی؟ جوابی که باید بدهید: نه آقا ما اهل این کارها نیستیم حرف دلتان: حالا خودش معاف بوده‌ها ببین چه گیری به من می‌ده جواب واقعی: به هردری زدم نشد که نشد. فکر کنم عین دوسال رو باید یه جای سخت پابکویم خونه تون اجاره ایه؟ چقدر پول پیش دادی؟ چقدر اجاره می دید؟ جوابی که باید بدهید: از قدیم گفته‌اند، اجاره نشینی خوش نشینی.‌ همیشه پول خونه رو خدا یه جوری رسونده حرف دلتان: خوب شد بالاخره با کلی وام و قسط یه خونه خریدید که بیاید پزشو به ما بدید/ پارسال خودشو یادش رفته دربه‌در دنبال خونه می‌گشت. جواب واقعی: والا کلی وام گرفتیم پول پیش بدیم. انقدرم بی انصاف اجاره رو برده بالا دیگه هیچی واسه خودمون نمی‌مونه خونه‌تون چندمتره؟ جوابی که باید بدهید: خدا رو شکر انقدری هست ۴تا آدم توش راحت زندگی کنند. حرف دلتان: متر بدم خدمتتون!/ سند قولنامه رو بیارم؟ جواب واقعی: خونه نیس که قد لونه مرغِ! چقدر لاغر شدی؟ رژیم گرفتی؟ جوابی که باید بدهید: شما خیلی وقته منو ندیدید شاید به خاطر همین اینطوری فکر می‌کنید. حرف دلتان: می‌خواد بگه من قبلا چاق بودم! جواب واقعی: معلومه که لاغر شدم. از دوماه قبل لب به هیچی نزدم. خوش گذشته ها چرا انقدر چاق شدی؟ جوابی که باید بدهید: شما خیلی وقته منو ندیدید شاید به خاطر همین اینطوری فکر می‌کنید. حرف دلتان: یعنی چشماش مثل خط‌کش می مونه / ماشاءالله ترازو! جواب واقعی: خاک برسرم یعنی ان‌قدر بد شدم؟ حالا چیکار کنم؟ بچه نمی خوای؟ چرا بچه‌دار نمی‌شید؟ جوابی که باید بدهید: ان شاءالله به موقع خودش حرف دلتان: یعنی تا این حد زندگی ما به شما مربوطه؟ جواب واقعی: من باردارم ولی نمی‌خوام بگم چقدر پوستت خوب شده؟ چیکار کردی؟ چه دکتری رفتی؟ حرفی که باید بزنید: ممنونم چشماتون قشنگ می‌بینه وگرنه چیزی نیست. حرف‌دلتان: حالا چشمم نکنه خوبه! جواب واقعی: از پارسال تا حالا درگیرم کلی خرج کردم این جوش‌های صورتم خوب بشه. رمز وای‌فای‌تون چنده؟ حرفی که باید بزنید: حالا اومدید یکم خودتونو ببینیم. حرف دلتان: :(((
  4. اگر جناب عزراییل اجازه بدهد ‌سال ٩٦ درحال آمدن است و شکوفه‌ها می‌شکفد و گل‌ها و سبزه‌زارها دوبار ...عزراییل: زیاد طولش نده. برو سر اصل مطلب.نگارنده: چشم. ببخشید.بله عرض می‌کردم که‌ سال جدید اندک‌اندک می‌رسد ... عزراییل: گفتم برو سر اصل مطلب. نگارنده: داداش چرا این‌جوری می‌کنی؟ دارم میگم دیگه. عزراییل: ببخشید، من این روزا یه کم اعصابم به هم ریخته. شرمنده‌ام. نگارنده: بله. کاملا مشخصه. عرض می‌کردم ما درعید با بعضی مشکلات درگیریم که هنوز دانشمندان راه‌حلی برای آنها پیدا نکرده‌اند. نخستین معضل، روبوسی عیدانه است. یک عده اصرار عجیبی دارند که همیشه ما را غافلگیر کنند. یک‌بار روبوسی می‌کنی، دوبار روبوسی می‌کنند. دوبار روبوسی می‌کنی، یک‌بار روبوسی می‌کنند. بعضا دیده شده بعد از ماچ دوم وقتی فکر می‌کنی همه چیز تمام شده، دستت را می‌کشند که کجا؟ بیا، سومیش مونده! بعضی مواقع هم به دلیل عدم هماهنگی اتفاقات تلخی می‌افتد که... بگذریم. معضل بعدی عیدی است. درمورد عیدی به نظرم یک مرجع قانونگذار باید اصول و چهارچوبی را تدوین کند که اساسا تا چه سنی عیدی‌گرفتن مجاز است؟ این گودزیلاهایی که با ٤٠‌سال سن و ١٢٠کیلو وزن می‌آیند کنار بچه چهارساله و می‌گویند؛ «پس عیدی ما چی؟» را اصولا چه کار باید کرد؟ آن‌وقت این کمپین «عیدی کتاب بدهیم» تکلیفش چه شد؟ ما پارسال به بچه‌های فامیل کتاب می‌دادیم، بعد پدر و مادرشان می‌آمدند کتاب را پرت می‌کردند توی صورتمان و می‌گفتند یهو بگو نمیخوام عیدی بدم، این کارا چیه دیگه؟ یعنی رسما توهین به حساب می‌آوردند. آجیل هم خودش یک داستان مجزا دارد. بعضی از اقلام آجیل آن‌قدر مهجور مانده‌اند که باید کمپین درست کنند که «به خدا ما هم آجیلیم، ما رو بخورید». البته نخود از این قضیه مستثناست و بی‌خود می‌کند کمپین راه بیندازد. نمی‌دانم نخستین‌بار کی توی ظرف آجیل نخود گذاشت. واقعا قابل درک نیست. همیشه باید همراهت یک شیشه روغن کرچک داشته باشی که بعد از هر میهمانی توطئه نخود را خنثی کند. معضل بعدی بحث‌هایی است که انجام می‌شود. احتمالا موضوعاتی همچون نابسامانی وضع جاده‌ها، مرگ نابهنگام هنرمندان و انتخابات پیش‌رو محور صحبت‌ها را تشکیل می‌دهد. پیشاپیش به جوانان هشدار می‌دهیم که یا جواب‌هایی را برای سوالات فامیل آماده کنند یا اگر درسشان تمام شده، وارد مقطع بعدی شوند. اگر وارد مقطع بعدی شده‌اند، کار پیدا کنند، اگر کار پیدا کرده‌اند، ازدواج کنند، اگر ازدواج کرده‌اند، بچه‌دار شوند. اگر بچه‌دار شده‌اند یه کم به خودشان برسند بابا، چیه خودتون رو اسیر بچه کردین؟ این مرحله گیردادن فامیل به وضع آدم یکی از سخت‌ترین آزمون‌های سنجش صبر و آستانه تحمل بشر است. سعی کنید این روزها بهتان خوش بگذرد. اگر سفر می‌روید، خوش به حالتان، اگر خانه می‌مانید، هم خوش به حالتان، کتاب‌های نخوانده و فیلم‌های ندیده را می‌بینید و لذت می‌برید. امیدوارم جناب عزراییل هم به این توصیه‌ها عمل کند و این‌قدر بالای جاده‌ها و توی پراید مردم سرک نکشد. در کل تعطیلات خوبی برایتان آرزومندیم.
  5. خواهش عزیزم.خوشحالم خوشت اومده خوش حالم خوشت اومده.
  6. طبیعت زیبای دامنه آلپ در سوییس تصویری جالب از طبیعت دل انگیز مزارع چای در مالزی کلم های مرجانی زیبا در اعمال آب های اندونزی نمادی از شگفتی های طبیعت در ایسلند چرای گوسفندان در زمینی سبز در آلمان عکس جالب از طبیعت زیبای استان هرات در غرب افغانستان هم مرز با ایران تصویر زیبای دیگر از طبیعت شرق افغانستان هم مرز با پاکستان -------- تصاویر طبیعت زیبای کشور سوئیس دیدنی ترین منظره های کشور زیبای سوئیس - پایان تصاویر متفرقه از دیدنی ترین منظره های طبیعی جهان عکس های جالب از طبیعت ناب وبکر بهترین عکس های طبیعت منظره زیبای دشت گلها تصویر دل انگیز از طبیعت مزرعه دیدنی ترین منظره از طبیعت جنگل (فوق العاده است!) دشت شقایق عکس منظره تماشایی از طبیعت مزرعه آفتابگردان زیباترین تصویر از برگ های پاییزی تصاویری زیبا از دل طبیعت طبیعت ناب | نفس کشیدن تو این هوا چقدر لذت دارد!! عکس های باکیفیت از طبیعت مجموعه ای دیدنی نفیس از بهترین عکس های طبیعت
  7. به پشت سرنگاه نکن.به پشت سر نگاه نکن.به پشت سرنگاه نکن.به پشت سر نگاه نکن. این جمله رو زیرلب از مسافت بین در اتاق تا الانی که میخوام سوار ماشین بشم دارم با خودم تکرار میکنم.که مبادا به پشت سر نگاه کنم و قیافه بی تفاوتشو ببینم.که مبادا اولین عشق زندگیم جلوی چشمام نابودتر از اینی که هست بشه.مبادا یوتاب دوباره بشکنه.مبادا یوتاب بشه مضحکه. دستی روی شونم میشینه.نفسم بند میاد.فکرکنم از خوش حالی میخوام غش کنم.چی میشه اگه برگردم و قیافه ناراحتشو ببینم؟چی میشه بهم بگه نرو؟.چی میشه؟خدایا چی میشه؟ برکه میگردم بادم خالی میشه.سلما درحالی که سعی میکنه اشک چشماشو پنهون کنه میگه: سلما-خداحافظ دخترکولی.امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت. بغض به گلوم چنگ میندازه.من تحمل این همه زجر رو ندارم.ندارم.ندارم. محکم بغلش میگیرم.به جای فریاد بغلش میگیرم.به جای کوروش بغلش میگیرم.به جای تمام دلتنگی هام بغلش میگیرم.از آغوشش که بیرون میام با صورت خیسش مواجه میشم. بلام کج میشن. -فراموشم کن سلما.فراموشم کن.صورتشو برمیگردونه و هق میزنه. مغزم-وقتشه. سرمو تکون میدم.با قدمای سستی به سمت مرد میرم.سرمو بالا میگیرم. مغزم-صدات نلرزه. -میخوام برم پیش کوروش. با تکون دادن سرش اجازه صادر میشه. تا رسیدن بهش صدبار جون میدم.صدبار زنده میشم.صدبار.صدبار.صدبار. دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم.خودمو توی آغوش سرد قبرش میندازم و با صدای بلند زیر گریه میزنم.خیلی خوبه که هیچکی جز من و کوروش اینجا نیست.خیلی خوبه. -سلام عزیزم.خوبی؟ ..... نمیددونم چطور ولی وسط گریه بغضم میترکه. -کوروش نفسم نمیدونم چی بهت بگم. داد میزنم-نمیدونم چطور حماقت خودمو توجیح کنم. سرمو روی سنگ میذارم. -کوروش چطور ازت دل بکنم؟ هق میزنم. -چطور تنهات بذارم و برم؟ مشتی محکم نثار قلبم میکنم. -کوروش من بدون تو میمیرم.هیچکی نمیتونه جای تورو بگیره.لعنتی چرا رفتی؟الان من چیکار کنم؟الان من کجا برم؟برم بگم بابا کوروش کجاست؟برم به زن عمو و عمو چی بگم؟کوروش توروخدا باهام حرف بزن.مثل اون موقع عا که باهام حرف میزدی. بلند جیغ میکشم. -لعنتی من نمیتونم برات فعل گذشته به کار ببرم.من نمیتونم تورو تنها بذارم و برم.نمیتونم 90کیلو مهربونی رو بذارم اینجا بمونه.کوروش بدکردی.با من بد کردی.کوروش من تنهام.من کجا برم؟من کجا برم؟ سرمو رو به آسمون میگیرم و زار میزنم. -من بدون تو کجا برم؟ شیون میکنم و به سر و صورتم میکوبم.من بدون تو کجا برم؟من بدون تو چیکارکنم؟من بدون تو... چندلحظه میگذره که دستم از پشت کشیده میشه.خودمو روی سنگ میندازم و لبه هاشو محکم میگیرم. -توروخدا منو ازش جدا نکنین.تورو قرآن بذارید پیشش بمونم.اصلا من نمیرم.همینجا میمونم.تا آخر عمر براتون کار میکنم.براتون هرچی که بخواین میسازم .توروخدااااا. ...-یوتاب آروم باش. حتی صدای فریادهم توی این لحظه نمیتونست منو آروم کنه.بلندتر جیغ میکشم. -بذار پیشش بمونم.من نمیتونم اونو تنها بذارم. متقابلا داد میکشه: فریاد-اون مرده. جیغ میکشم.اونقدر بلند که طعم خونو توی دهن و گلوم حس میکنم.خفه شو.خقه شو. -خفه شو.نمیخوام صداتو بشنوم.برو.از اینجا برو.تو یه دروغگویی.دروغگوو.رذل.پست.کصافت.از اینجا برو.کی بهت گفته بیای؟کی بهت گفته بیای اینجا؟از این جا برو.گمشو.گمشو بذار بمیرم.چرا دست از سرم برنمیداری؟برووو. دستاش کمرمو ول میکنن.با صدای بلند گریه میکنم.ای خدا.نباید با من بازی میکردی.نباید باهام این کارو میکردی.خدایا چطور دلت اومد ببریش؟چطور دلت اومد؟اون فقط 27سالش بود.چرا منو باهاش نبردی؟چرااا؟ همونطور درحال اشک ریختن که حضورشو کنارم حس میکنم.دوتا بطری گلاب جلوم میذاره و میره. در بطری هارو باز میکنم و بادقت سنگشو میشورم.همونطور زیرلب براش زمزمه میکنم. -کوروش عزیزم میدونی چیه؟هیچوقت توی زندگیم فکر بی تو بودنو نمیکردم.هیچوقت فکر بی تو سر کردنو نمیکردم.هیچوقت یادم نمیاد از تو دور بوده باشم.هیچوقت هیچ چیزی نبوده که به نگفته باشم.هیچ وقت هیچ مسئله ای نبوده که بدون تو حل کرده باشم.هیچوقت... قلبم تیر میکشه.لباسمو توی مشتم جمع میکنم. -من همیشه عزادار میمونم.همیشه عزادار کوروشی که دیگه نیست. با لحنی بچه گانه و مظلوم میگم: -کوروش خودتم میدونی دروغه که میگن روح آما همیشه و هرجا با مائه.من اینو قبول ندارم.من فقط بغل تورو قبول دارم.من فقط نفسای گرم تورو قبول دارم.من فقط سفتی دستاتو قبول ادارم.فقط خنده هاتو قبول دارم.فقط... سرمو پایین میندازم و بیصدا اشک میریزم. -نمیدونی چه سخته بی تو بودن. لرزون میگم: -تو یکی مثل خودتو داری ولی من چی؟ روی اسمش دست میکشم. -من هیچکی رو ندارم.تو همه کسم بودی.تو همه وجودم بودی.تو رفتی و حالا من ...از همه بی کس ترم. آه بلندی میکشم. -منم دیگه همین روزا باید بیام پیش تو. پوزخند میزنم. -خبرداری که دوبار سکته کردم؟ به قلبم اشاره میکنم. -این شده وسیله رسیدن من به تو. نقطه نقطه سنگ رو بوس میکنم.من دیوانه وار دوستت دارم کوروش.دیوانه وار.دیوانه وار. کنار سنگ روی خاک بدون نقطه دوستت دارم رو با انگشت مینویسم.روبهش میگم: -مینویسم دوستت دارم ولی نقطه نمیگذارم.اگر ماندی...تو بگذار.
  8. مرد-الان نمیشه. لجوجانه داد میزنم: -میشه.میشه.من باید الان برم. با اخم نگاهی بهم میندازه و درحالی که دفتر روی میزو باز میکنه میگه: -مرد-گفتم که.نمیشه.فردا صبح میدم ببرنت. عاجز جیغ میکشم.من اگه تا فردا صبح اینجا دووم نمیارم.6-7ماه موندم ولی دیگه نمیتونم. -نمیتونم اینجارو تحمل کنم.میشنوی؟باید برم. با اخم و غیظ داد میزنه: مرد-پژمان بیا اینو ببر. همراه با رعشه بهش نگاه میکنم.دستم از پشت توسط مرد قوی هیکلی کشیده میشه.سعی میکنم نذارم اشکی که تا پشت پلکم اومده پایین نیاد.بازم شکست.بازم خفت.بازم خواری.بازم...چمدونمو برمیدارم و دنبالش راه میفتم.تو محکومی یوتاب.محکوم به بدبخت بودن.به زجرکش بودن.محکومی به تفیلی بودن.محکومی. سعی میکنم ذهنمو ازش منحرف کنم ولی ژست مردانه ای که گرفته و نگاهی که به آب استخر داره این اجازه رو بهم نمیده. ناچار برمیگردم و خیره نگاش میکنم. مغزم-تو... -خواهش میکنم.شاید امشب آخرین شبی باشه که میبینمش.شاید آخرین بار باشه.شاید... بغض گلومو فشار میده.دستی به گردنم میکشم. مغزم-ندیدی... سرمو به سمت چراغای ریز و سوسو کن شهر که از این بالا پیدا بود برمیگردونم.نمیدونم چرا همین روز و شب آخر باید به نمای دل انگیز تراس اتاقی که از چند ساعت بعد دیگه مال من نیست پی ببرم. برای اینکه زودتر مغزموخفه کنم شروع میکنم به آهسته حرف زدن.نباید صدامو بشنوه.نباید.اون سه ماه تونست مخفی از من باهام حرف بزنه و من یک روز میخوام این کارو بکنم ولی طوری که اون نشنوه. -چراغ های شهر روشن است.صدای بوق می آید.مردم میخواهند عید کنند.نوای عاشقانه هایی از آن دوردست ها به گوش میرسد.یک نفر میخواند.یک نفر دلتنگ است.آن یکی میتازد.کاش میتوانستم از این بالا بر زمین فرو آیم و ازشان بپرسم دلتان را به چیز خوش کرده اید؟من روزهاست که هیچ ایده ای برای نجات زمین ندارم.من مدت هاست اصراری به هیچ چیز ندارم.خاموشم.لبریزم از حرف های ناگفته.اگر میتوانستم چیزی را عوض کنم...ذهن هایشان را عوض میکردم.کمی زیادی دلخوشند.نمره ی دلخوشی چشم هایشان زیادی بالاست.شاید اصلا کور شده اند.چه با دنیایشان خوشند.چه مستانه میخندند.چه صادقانه میگریند.چه عاشقانه زمزمه میکنند.کاش میتونانستم به چشم پزشک نشانشان دهم.امان از این بینایی ها.ولی آنسو.. به سمتش برمیگردم.لبام کج میشن. -آری.انسو یک نفر تنهاست.مردمن.چه دل انگیز و زیباست این منظره.تنها بودن اصلا هم غمگین نیست به نظرم.خلاصه میشود در حصاری که دور گلویت میپیچد.د رواژه های به هم ریخته روی کاغذ نقش بسته.در فنجانی بغض.کیلویی غم و آغوشی که هرگز برایم باز نشد.و شانه هایی که هرگز به دستی گرفته نشد و... بضم رو قورت میدم.امشب عجیب هوای گفتن دارم. -همین ها...تنهایی آن چیزی نیست که در تصورتان از آن غولی ساخته اید.تنهایی کتیبه عشقیست که صفحاتش هیچگاه پر نشدند.راستی...مرد شب های سکوتم..دیروز خوب بودم.فقط کمی حس مردن داشتم.میخواستم افکارم را بشویم.ولی لکه ی نخواسته شدنم آنقدر کثیف و بزرگ بود که هیچ تنهایی و خلوتی نمیتوانست آن را پاک کند.برای همین سرساعت به دیدارت نیامدم.نگران نباش.زمین مثل همیشه به دور خورشید میچرخد و ماه هم مثل همیشه به دور زمین میچرخد و من....مثل همیشه حوالی خاطراتم با تو میچرخم.هیچ چیز عوض نشده.فقط کمی سرگیجه گرفته ام از این چرخیدن ها.وگرنه من خوبم...نگران نباش.فقط خیلی چیزها تغییر کرده.عقلم هرثانیه نهیب میزند که به دنبال تو بودن اشتباه است.شاید راست بگوید.من تا همیشه به یاد تو خواهم بود.میدانم دوستم نداری.دروغی به بزرگی تاریخ گفته ام اگر بگویم دوست داشتنت را نمیخواهم.چرا.میخواهم.میخواهم دستانم را بگیری و بگویی دوستت دارم بعد جلویم خم شوی و حلقه ات را روبرویم بگیری و ...دوست دارم هرروز فریاد بزنی این دختر مال من است.ولی خب...تو دوستم نداری.نداشته باش.تو که نمیدانی من هرروز چه عاشقانه انتظارت را میکشیدم.تو که نمیدانی قلبم چه تمنایی میکرد برای دیدنت.اعتیاد داشتم به تو..به سکوت هایت.به صورت نیم سوخته ات.به غریبی هایت.به تنهایی هایت..اعتیاد دارم به تو.ولی بازهم نمیتوانم انکارکنم که دوست داشتنت را میخواهم.مردمان اطرافت را میبینی؟خیلی سنگ دلند.مدام دلم را میشکنند.ولی تو نگران نباش.من خوبم.میتوانم زنده بمانم.مرد من.میدانی؟اگر میتوانستم چیزی را عوض کنم قطعا چشم هایت را در اولویت قرار میدادم.این روزها حواسم هست که خیلی روی دختر مو طلایی تمرکز کرده ای.حسادت میکنم به دوست داشته شدنش.به موهای طلاییش.به صورت تو پر و دستان سفیدش.به نگاهی که برای خودش دارد.حسادت میکنم... امروز برای وداع آمده ام.مردشب های سکوتم.ببخش که وابستگیم اذیتت کرد. اشکام راه میگیرن.خدایا این حق من نبود.... -عهد بسته بودم تا دنیا دنیاست عاشقت بمانم ولی خسته شده ام.نه اینکه فکرکنی تاریخ انقضای عاشقانه هایم سرآمده.نه.ولی خسته شده ام.کمی.فقط کمی.دنیا برخلاف فلش خوشبختی هایم میچرخد ولی تو نگران نباش.من خوبم.واقعیت تلخیست که هرچقدر دوستت بدارم.هرچقدر برایت شعر بگویم.هرچند شب با فکرت سر بر بالین بگذارم و هرچند صبح با امیدت بیدار شوم دوستم نخواهی داشت.پس خداحافظ مردشب های سکوتم.روزی برمیگردی و باخودمیگویی (آن دختر مثل اینکه واقعا دوستم داشت)ولی من آنموقع از این دیار کوچ کرده ام.خداحافظ مردشب های سکوتم. دوستان عزیز خوش حال میشم نظراتتونو توی تاپیک نقد ببینم.
  9. -کی میخواین دست از سرم بردارین؟ مفخم-کاریت نداریم دستامو مشت میکنم.دوست دارم هرچه سریع تر از این آدما دور بشم.برم جایی که دست هیچکس بهم نرسه.هیچکس.حتی اون.اون بی معرفت.آتش تنفر درونم زبانه میکشه.حتی انقدر براش ارزش ندارم که... مغزم-توقع بی جا ممنوع. قانون پنجم:از هر کرمی توقع پروانه شدن داشتن ممنوع. از کتابخونه بیرون میزنم و راه اتاقمو پیش میگیرم.پشت در سر میخورم و به اشکام اجازه میدم بیرون بیان.سرمو توی کوسن تخت پنهان میکنم.نباید کسی صدای دوباره شکستن منو بشنوه.نباید.دستمو به یقم میگیرم.حتی نخواست باهام حرف بزنه.حتی ازم نخواست بیشتر بمونم.حتی ازم.... مغزم-قانون پنجم صدای یه هق کوچولو از گلوم بیرون میاد.محکم دستمو به دهنم میگیرم.در تراس رو باز میکنم و میشینم. باید برم.من باید برم.و این جمله چه سنگ دلانه پتک میشه و روی سرم فرود میاد.من باید برم.توی تاریکی باغ دنبال چیزی میگردم.چشمام به این طرف و اونطرف کشیده میشن.هیچی جز تاریکی نیست که... نفسم بالا نمیاد.چیزی که میبینم رو باور نمیکنم.خدای من.نه.ناخودآگاه دوتا دستمو بالا میارم و محکم روی دهنم میذارم.نباید جیغ بکشم. تصویر در آغوش هم راه رفتن فریاد و نازی جلو چشمام بالا و پایین میشه.خنده های نازی میخ میشه و توی قلبم فرو میره.خنده های فریاد فحش میشه و به قلبم پرتاب میشه. مغزم-بلند شو برو یوتاب.همین الان. قلبم-نه اشکام روی گونم راه میگیرن.ناباور سرمو تکون میدم. -نه...نه -اون با من اینکارو نمیکنه. مغزم-اون دوستت نداره.میفهمی؟ پرعجز میگم: -نه.دروغه. مغزم-مگه کوری؟نمیبینی؟داره با نازی راه میره.داره باهاش میخنده.شونه هاشو گرفته.تا حالا برای و خندیده؟تا حالا شونه های تورو گرفته؟ مغزم دستور بلند شدن میده.من نمیخوام ببینم ولی چشمام از مغزم فرمان میگیرن. -خواهش میکنم. مغزم-باید ببینی.ببین. سرمو به سمت مخالف برمیگردونم.ناله مانند میگم: -باشه.باشه.تو راست میگی. ندای آهسته ای میاد. قلبم-به این راحتی تسلیم شدی؟ بون توجه به موقعیتم داد میزنم: -آره تسلیم شدم.مثل همیشه که بدون تلاش کردن تسلیم شدم.من تسلیم شدم.خوبه؟میشنوی؟تسلیم شدم.من همیشه تسلیم بودم.همیشه بازنده بودم.چه فرقی داره برنده کیه؟چه خدا چه مفخم چه نازی.مهم اینه که من بازندم.دیگه نمیخوام صداتو بشنوم.خفه شو.برای همیشه.تا ابد خفه بمون.دیگه حرف نزن.دیگه عاشق نشو..فقط بمیر. کشدار تر میگم: -فقط بمیر. در باز میشه و سالاری سراسیمه وارد میشه.به محض دیدنش فریاد میزنم: -گمشو بیرووون سالاری-چیشده؟ جلو میرم و عربده میکشم: -برو بیرون. متعجب چند لحظه نگاهم میکنه و بعد بی حرف بیرون میره. در بسته میشه و قامت ظریف من ایستاده میمونه.باید برم.باید از بین این آدمای عوضیه دروغگو برم.باید فرار کنم. -باید برم با گفتن این جمله به سمت چمدون مشکی زیر تخت یورش میبرم.جیغ میکشم و لباسای کوروش رو توی چمدون جا میدم.جیغ میکشم و خودمو فحش میدم.جیغ میکشم.صحنه ی خنده هلاشون از جلوی چشمام کنار نمیره.جیغ میکشم.در زده میشه ولی کسی وارد نمیشه.درحالی که به سمت عکس خندون کوروش میرم میگم: -برید گمشید.از همتون بدم میاد.نکبتا.آشغالا.لاشخورا. صدای قطع میشه و من چمدون به دست به سمت در میرم.
  10. من از این دیار خاموش کوچ خواهم کرد.

    میروم آنجا که آرزوهای بر کرانه زندگی رخنه کرده باشد.

     

    1. paria80

      paria80

      دلم واست تنگ شده

  11. مفخم-آزادی سعی میکنم خودمو نبازم.از گوشه ی چشم بهش نگاه میکنم.نه مثل اینکه واقعا با منه.آب دهنمو بدون جلب توجه قورت میدم.آروم باش.چیزی نیست.به زمین زل میزنم.لعنتی اینجا کفش پارکته و من حتی نمیتونم با نگاه کردم و شمردن گل های قالی خودمو نسبت به نگاه سنگینش بی اهمیت نشون بدم.لعنتی.بالاخره نگاهش میکنم.اونکه از قبل نگاهش روی من بود بی اینکه تغییری در صورتش ایجاد کنه خیره نگام میکنه. مرد جلو میره و چیزی رو در گوش مفخم زمزمه میکنه. مفخم-یوتاب چشم از مرد شب های سکوت میگیرم و نگاهمو به مفخم میدم. مفخم-ولی همه چیز اینجا تموم نمیشه. منظورشو متوجه نمیشم. -یعنی چی؟ از روی صندلی بلند میشه و روبروی یکی از بادیگارداش وایمیسه.درحالی که با کراواتش بازی میکنه میگه: مفخم-قبلنا باهوش تر بودی پوزخند غلیظی روی صورتم نقش میبنده. -هنوزم باهوشم ولی نه برای تو مفخم-یادمه قبلا شما بودم نه تو -اون مال موقعی بود که ارزش کلمه(شما)رو داشتین سالاری عصبانی قدمی به سمتم برمیداره که مرد جلوشو میگیره. مفخم-یادمه قبلنا با ادب تر بودی مثل اینکه از این بحث لذت میبرد.منم نخواستم برخلاف میلش رفتار کنم. -ادب یک صفت انسانیه که فقط برای انسانا به کار میره قهقهه بلندی سر میده.به سمتم برمیگرده. مفخم-ولی با نمک ترشدی.خوشم اومد. تند بلند میشم.مغزم فرکانس های مختلفی رو به دهنم میفرسته. -باعث ننگه. روبروم قرار میگیره.دستی به شونم میکشه که عقب میرم. -به من دست نزن. ابرویی بالا میندازه و فاصله ای که بینمون ایجاد شده بود رو دوباره پر میکنه. مفخم-من هرکاری دلم بخواد انجام میدم. و سرشو جلو آورد.چشمام گرد میشن.دستام بالا نمیان.لباش میخوان به گونم برسن که صدای فریاد فریاد اونارو به سمت عقب کشوند. فریاد-بیا عقب متعجب سرشو برمیگردونه و به نیمه ی سفید از شدت خشم سرخ شده ی فریاد نگاه میکنه. مفخم-تو چته؟ جلو میاد و بین من و مفخم قرار میگیره. فریاد-دستت بهش بخوره... مفخم-چیکار میکنی؟ برای چندلحظه چشم در چشم هم نفس عمیق میکشن.مفخم پوزخند صداداری میزنه و به سمت میز بزرگ میره. مفخم-داشتم میگفتم.از این در بیرون که بری تا آخر عمرت یعنی تا موقعی که میمیری تحت نظر مایی.اگه خطایی ازت سر بزنه به خاک سیاه میشونمت. تو دلم میخندم.نه که الان رو خاک زرین نشستم.منو از چی میترسونی؟ -تا ببینم خطا از نظرشما چی باشه. مفخم-نزدیک شدن به پلیس.زنگ زدن به پلیس.همکاری با پلیس و هرچیز دیگه ای که اسم پلیس توش باشه. -و اگه خطا کنم؟ صفحه ی کذایی دوباره جلوی چشمام روشن میشه.یاد روز اولی که فهمیدم چه بلایی سرم اومده میفتم.اشک توی چشمام حلقه میبنده.لعنتی.نباید گریه کنم.برای چند لحظه به سقف خیره میشم. مرد-فکرنکنم نیاز باشه دوباره اون حرفارو تکرار کنم. بغضمو نامحسوس قورت میدم.اون موقع کوروش بود.احساس خفگی بهم دست میده.
  12. خنثی نگاش میکنم.بی قرار چپ و راست میره و با خودش حرف میزنه.بعضی از کلماتشو میتونم بشنوم. مرد-پس چرا نمیاد؟ مرد-لعنتی. مرد-باید تو این... مرد-منو میکشه مرد-پس چرا.... و من اصلا نمیتونم این کلمات بی سر وته رو به هم بچسبونم.هرچند...زیاد هم مهم نیست.الان فقط اون دنیای بیرون مهمه که منتظرمنه. مغزم-آفرین.پیش برو. تازه متوجه منی که سه ساعتی میشه سرپا یه گوشه کتابخونه وایسادم میشه. مرد-بشین. سرمو تکون میدم. -راحتم. در حالی که به سمت تلفن روی میزش میره میگه: مرد-شاخ شدی یوتاب. پوزخند میزنم.شاخ نشدم.آدم شدم. از مکالماتش با فرد پشت خط فقط یه چیزو متوجه میشم. مفخم داره میاد اینجا. و این زنگ خطری بود برای من تازه ترمیم شده. -میشه برم؟ مرد گیج نگام میکنه. مرد-کجا؟ -اتاقم. مرد-باشه برو فقط گوش به زنگ باش.باید امروز تکلیفتو مشخص کنیم. پوزخند روی لبم پررنگ تر میشه.من چرا بیام؟شما خودتون هستین تکلیفمو برق میندازین. در رو پشت سرم میبندم و به سمت کمد لباسا قدم برمیدارم.درشو باز میکنم.چشمم روی پانچوی سفید قفل میشه. همینه. توی آینه نگاهی به سرتاپای خودم میندازم. قلبم-مگه میخوای بری عروسی. مغزم سریع عکس العمل نشون میده و درجا صداشو از نطفه خفه میکنه. مغزم-عالیه یوتاب. در زده میشه. سلما-بیا بیرون. چشماش از حیرت باز میمونن. سلما-اولالاااااا بابا سفید.پس دخترای کولی هم میتونن خوشگل باشن. لبام باز به پوزخند باز میشن.خوشتیپ؟خوشگل؟اونم حتما با 45کیلو وزن!دستم میندازه. -برم کجا؟ سلما-کتابخونه. بازم کتابخونه و بازم بوی لذت بخش کتاب های نویی که انگار فقط برای دکور خریداری شده بودن. دستامو مشت میکنم.نباید بترسم.نباید کم بیارم.اینجا سرنوشت مشخص میشه. سرمو به سمت چپ سینم کج میکنم. -خواهشا خفه شو. تردید رو کنار میذارم و محکم در میزنم. مفخم-بفرمایید. وارد میشم. ناخونای کوتاهم توی گوشت دستم فرو میرن.قانون اول:نگاه کردن به سمت چپ ممنوع. جلو میرم.مفخم ابروهاشو بالا میندازه. مفخم-عروسی کیه؟ قانون دوم:نباید کم بیاری. قانون سوم:صدات نباید بلرزه. نسبتا محکم میگم: -عروسیه منه شما هم دعوت نیستید. سالاری خندشو میخوره و مرد اخم میکنه. مرد-مودب باش. قانون چهارم-نباید فراموش کنم که من دختر کوروش سپاهانم.مودب باش. روی آخرین صندلی چرم ردیف راست میشینم.سنگینی نگاهشو حس میکنم.قانون اولو زیرلب برای خودم تکرار میکنم. با وجود تعداد زیادی آدم که البته هیچکدومشون بویی از آدمیت نبردن سکوت بر سالن کتابخونه حکمفرمائه.با صدای مفخم از درون خالی میشم.
  13. رد نگاشونو دنبال میکنم و به در میرسم.و شخص ایستاده توی چارچوب در. دهنم باز میمونه.افکارم کودتا میکنن.کلمات مقطع بیرون میان.دستام میلرزن.پاهام هم همینطور.چشمام میسوزن.اون....اون.... سالاری هول به سمتش قدم برمیداره و میگه: سالاری-خوش اومدین آقا کوچیک. کودتا سرکوب میشه.چشمام بسته میشن.دستام کنارم میفتن. نه.من طاقت این یکی رو ندارم.نه.خواهش میکنم. بغض به گلوم هجوم میاره و وحشیانه خودشو بالا میکشه.چشمای اشکیمو باز میکنم و به چشمای خیره من شدش نگاه میکنم. اشکام راه میگیرن و باهر قطره (تو هم به من دروغ گفتی)رو فریاد میزنن. سرمو پایین میندازم. مرد شب های سکوت پر مهمون ناخونده آرامشگاهم پر کمک پر صورت سوخته پر چشمای سبز پر قد بلند پر زندگیم چقدر پر از کلاغ پر شده. کلاغ پر سکوت بر آزمایشگاه حکم فرما میشه.صدای پا میاد و بعد....بازم سکوت. ...-چرا چیزی نمیگی؟ لبام تلخ کج میشن.سرمو بلند میکنم و نگاش میکنم. -حرفم نمیاد. ...-من... -نمیخواد چیزی بگی.مهم نیست. قلبم-آره.مهم نیست.مهم نیست ولی من دارم فرومیپاشم.مهم نیست ولی من دیگه تاب ندارم.یوتاب برو.از اینجا برو. همونطور که به سمت در میرم میگم: -بالاخره توهم باید به یکی دروغ بگی.باید یکی رو مسخره کنی.باید یکی رو نابود کنی.چه دیواری کوتاهتر از من؟ بیرون میزنم و به محض بیرون زدنم شکسته میشم.خودمو به پشت پله ها میرسونم و توی خودم جمع میشم.لعنت.لعنت به این دنیا.لعنت به زندگی.لعنتتتتتتتت. هق هق خفه ام شروع میشود. مغزم-گریه نکن ضعیف.گریه نکن ترسو.گریه نکن احمق.گریه نکن زودباور.گریه نکن. مشت محکمی روی سرم فرود میارم.مشت بعدی..مشت بعدی...مشت بعدی.. -آره من احمقم.آره من پستم.آره من زودباورم.خاک تو سر من.خاک تو سر من. موهای کوتاهم رو میکشم.با تمام قدرت...بیشتر...بیشتر...بیشتر.. هوا تاریک شده.تمام سر و صورتم زخمیه.رفتن.همه رفتن و کسی نفهمید من کجام.همه رفتن و کسی نپرسید یوتاب کجا رفت.همه رفتن و .... مشت محکمی که روی قلبم فرو میاد. مغزم-خفه شو.تو نباید از دیگران انتظار خوبی داشته باشی.اونا به فکر خودشونن پس توهم باید به فکر خودت باشی. به قلبم اشاره میکنم و زیرلب میگم: -کور.کر.لال.میخوام با مغزم جلو برم. بلندتر میگم. -کور.کر.لال.میخوام با مغزم جلو برم. صدام اوج میگیره. -کور.کر.لال.میخوام با مغزم جلو برم. صدام توی باغ میپیچه.من باید برم.من باید دورشم.من میرم.من دور میشم.