• اطلاعیه ها

    • DrAlireza

      اکانت پشتیبانی   ۱۷/۰۴/۱۴

      با عرض سلام خدمت تمام کاربران محترم سایت نودهشتیا به دلیل پاره ای از اتفاقات در اکانت پشتیبانی از این به بعد برای مدت محدود و نامعلومی  این اکانت به عنوان پشتیبانی سایت انتخاب شده است   میتوانید سوالات خود را از طریق ایدی تلگرامی زیر نیز به اشتراک بگذارید t.me/alireza_98ia   با تشکر علیرضا اشرفی

nazaniiin

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    256
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد در nazaniiin

nazaniiin بیشترین تعداد پسند مطالب را دارد!

اعتبار در تالار

1,768 بار تشکر شده

درباره nazaniiin

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    novel.guitar.football.bugatti.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

580 بازدید کننده نمایه
  1. همیشه گفتیم، یه آدم رنگی بین ساختن و خریدن، ساختن رو انتخاب میکنه. در اینجا یه عالمه ایده برای ساخت کارت پستال های خلاقانه دادیم که خیلی راحت میتونید در منزل بسازیدشون، ویژگی ساختن اینه که شما یه هدیه خاص که از هنر و خلاقیت تون در اون استفاده کردید رو هدیه میدید و این خیلی با ارزشه از دکمه ها میتونید به روش های خیلی خلاقانه ای استفاده کنید. یک نقاشی خیلی ساده هم میتونه تبدیل به یک کارت پستال قشنگ بشه. میتونید در بیان مفاهیم از روش های خلاقانه هم استفاده کنید. کارت پستال های برجسته رو ببینید استفاده از پاکت های کوچک هم میتونه جالب باشه چند کارت دوختنی دو ایده ساده برای استفاده از تکه های پارچه یا تکه های کاغذ
  2. خخخ.آره.خیلی شاخ بوده و رو نمیکرده
  3. سیب، یکی از خوشمزه های سفره هفت سین هست و در فرهنگ ملت های مختلف هم ریشه داره. جالبه بدونید این میوه گوشتی و خوشمزه حدود ۷۵۰۰ نوع مختلف داره. مصرف این میوه خوشمزه مخصوصا با پوست فواید زیادی داره که از جمله اون ها میتونیم به ویتامین ث و خاصیت ضد سرطانی اشاره کنیم. به همین دلیل در اینجا روش های خوشمزه ای برای سیب خوردن بهتون معرفی میکنیم.
  4. با صدای ضعیفی که به علت تنبل شدن تارهای صوتیم در این مدت سکوتم به زور شنیده میشد گفتم: -ببخشید...من باید برم. اون که حواسشو شش دنگ برای دیدن عکس العملی از من جمع کرده بود با شنیدن صدای ضعیف من زود گفت: مفخم-دیر اومدید زودم میخواید برید؟ زیرچشمی نگاهی بهش انداختم.من نمیخواستم حرف بزنم.میخواستم تا دنیا دنیاست سکوت کنم و تمام فریادهامو نتوی خودم بریزم اما لاین مرد حکم تخم کفتر رو داشت.هر لالی رو به حرف زدن وا میداشت.قبلا هم قیافش انقدر وحشت ناک بود؟از پررویی ها و وراجی هاش به تنگ اومده بودم.قبل از اینکه بتونم جلوی زبونمو بگیرم کلمه ازش پرش زد بیرون. -لعنت بر پدر کسی که باعث شد من دیر بیام. و قبل از اینکه فرصت عکس العملی بهش بدم تند گفتم: -خدانگهدار شما و به سمت در کلاس دوییدم.ترس از گرفتاری دوباره آنچنان نیرویی به من داده بود که خودمم از اون به وجد اومده بودم.خواستم در کلاس رو پشت سرم ببندم که صدایی باعث شد سرجام خشکم بزنه. ...-میشه در رو نبندین؟ دستم روی دستگیره سر میخوره و پایین میفته.قبل از هرحرکتی مغزم سر منبر میره. مغزم-اون ازدواج کرده.منتظرتو نموند.حتی برات عزاداری هم نکرد.اون تورو تنها گذاشت. دستم مشت میشه.از عمد پوزخندی جگرسوز روی لبم مینشونم و با قیافه ای جدی به سمتش برمیگردم.از دیدنم یکه میخوره و قدمی به عقب برمیداره. -چرا که نه.بفرمایید. و بدون کلام اضافه ای به سمت مخالفش قدم برمیدارم.اون که انگار هنوز توی شوک بود از جاش تکون نخورد.تقریبا به انتهای سالن رسیده بودم که بازوم از پشت کشیده شد.با خشم به سمتش برمیگردم و بدون ذره ای مراعات با تندی میگم: -به من دست نزن کثیف. اون که از حضور ناگهانی من شگفت زده شده بود با دیدن رفتارهای تندی که انجام دادنشون دست خودم نبود شگفتیش دوبرابر شده بود. با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفت: یلدا-یوتاب... -اسم منو نیار. انگار که صدای منو نشنیده باشه گفت: یلدا-تو چرا زنده ای؟ هه.من چرا زندم؟خودمم نمیدونم. -اگه خوشت نمیاد برم بمیرم! سرشو تکون میده. یلدا-نه نه.من فقط....فقط... کلافه میگم: -دنباله کلمه و جمله و سرهم بندی رو نگیر.برام مهم نیست.الانم میخوام برم.اگه میشه از سر راهم برو کنار. یلدا-این همه مدت کجا بودی؟ نگاهی به چهره تمیز شدش میندازم.انگار تازه دارم چهره واقعیشو میبینم.پست فطرت. مغزم-از هر کرمی نباید انتظار پروانه شدن داشت. راست میگی.واقعا راست میگی. -اگه برات مهم بود سراغم رو میگرفتی. به حالتی که انگار میخواد خودشو تبرعه کنه میگه: یلدا-من...من سراغتو گرفتم..ولی پدرو مادرت هم ازت خبر نداشتن. انگار که دارم از نمایشی احمقانه لذت میبرم میگم: -کی؟کی سراغمو گرفتی؟ دستپاچه میگه: یلدا-خب..همین..همین چندوقت پیش. -چند وقت پیش یعنی کی؟ توی چشمام زل میزنه و میگه: یلدا-چقدر عوض شدی یوتاب. -آره عوض شدم ولی مثل تو عوضی نشدم.نگفتی.چندوقت پیش یعنی کی؟ یلدا-دوماه پیش سرمو به نشانه تاسف تکون میدم. -قبلنا تمیزتر دروغ میگفتی. یلدا-دروغ نمیگم. درحالی که از جلوش رد میشم میگم: -من چندماهیه که برگشتم. چندماهی که هیچکی سراغی از من نگرفت.
  5. آفرین.
  6. لبامو کج میکنم و به راهم ادامه میدم.وارد سالن اصلی دانشگاه میشم.میتونم به راحتی سنگینی نگاه های وحشت زده رو روی خودم حس کنم.دستم ناخودآگاه دسته ی کوله رو فشار میده.مثل اینکه همه با مردن من کنار اومده بودن.خوبه. مغزم-قانون.... به کاغذ توی دستم خیره میشم.کلاس 132.دستگیره رو پایین میکشم و وارد کلاس میشم.استاد ناشناس زن لبخندی به روم میپاشه. زن-خوش اومدی دخترخانوم.منم تازه اومدم.بیا تو.بیا. در رو پشت سرم میبندم و به بچه ها نگاه گذرایی میندازم.نمیدونم.شاید خوبه شایدم نیست.مهم اینه که اونا منو نمیشناسن.و من هم اونارو.دوری و دوستی.غریبی و دوستی.شاید. سر یه صندلی میشینم و بی حرف کتابمو درمیارم.زن نگاه مهربونی بهم میندازه.شاید اینم قصد داره منو بدزده.پوزخندی روی لبم شکل میگیره.هه...محبت هیچکس بی دلیل نیست.همون کسایی که یه روز بهت لبخند میپاشیدن یه روز یه جوری زمینت میزنن که دیگه خودتم خودتو نمیشناسی. کلاس به نگاه های مهربون زن و سکوت من تموم میشه.میخوام از در خارج بشم که صداشو پشت سرم میشنوم. ...-من سنائیم.گفتم شاید بخوای بدونی. سرمو تکون میدم.قدمی برمیدارم که دوباره میگه: ...-اسم تو چیه؟ برمیگردم و بی تفاوت نگاش میکنم.یه کاره.منظورت از این رفتارا چیه؟اون که انگار سوالمو از توی چشمام خونده بود گفت: ...-گفتم آشنا بشیم. بی هیچ حرکت اضافه ای از در بیرون میزنم و به مهربانی های احمقانه این زن به ظاهر مهربون پوزخند میزنم. میخوام وارد کلاس بعدی بشم که...... سرمو پایین میندازم و به چپ و راست تکونش میدم.بهش فکرنکن یوتاب.پاهامو تا وسط کلاس بعدی همراه خودم میکشونم.به سقف خیره میشم.اگه گریه کنی خری.اگه گریه کنی به خودت میفهمونی که ضعیفی.که نمیتونی.که این چیزا برات مهمه.که یلدا برات مهمه.که هنوز دوسش داری.که دلت براش تنگ شده.لعنتی.گریه نکن.گریه نکن.اون حتی یک سال هم بای تو صبر نکرد.گریه نکن عوضی.گریه نکن.اون تورو فراموش کرده.گریه نکنــــــــــــــ پسر جوون وارد کلاس میشه و با دیدن حالت من مشکوک نگام میکنه.خودمو روی نزدیک ترین صندلی رها میکنم و سرمو روی دسته سرود و سفید میذارم.نفس بکش.نفس بکش. کم کم همه صندلی ها پر میشن.مفخم خندان وارد میشه.با دینش نفس توی سینه ام گیر میکنه.خدای من.نه.نه.نه.نهــــــــــــــــــــــــــــــ.نمیتونم با این کنار بیام.نه.دستام ناخودآگاه به لرزه میفتن.به هر زحمتی شده از روی صندلی بلند میشم.توجه مفخم به سمتم جلب میشه.با دیدنم ابروهاشو بالا میندازه و با تعجب نگام میکنه.یک بار دقیق هیکلمو دقیق از نظر میگذرونه و بعد ناباورانه میگه: مفخم-خانوم سپاهان شمایین؟ استرس و ترس به تمام سلول های بدنم حمله ور میشه.دستامو برای حفظ تعادل به پشتی صندلی جلویی تکیه میدم.آب دهنمو قورت میدم و نگاش میکنم. جلو میاد و شگفت زده میگه: مفخم-شما زنده این؟ متعجب تر از هرزمانی نگاش میکنم.چی؟من؟این با من بود؟ با انگشت سبابه دست راست خودمو نشون میدم. مفخم-خدای من.ما فکر کردیم شما مردین! بی اختیار هیستریکی زیر خنده میزنم.همونطور که میلرزم میخندم.پس همش بازسی و رل بود.خندم شدت میگیره.همه سراشونو به سمت من چرخونده بودن و با حیرت نگام میکردن.من که انگار قصد بس کردن نداشتم با شدت قهقهه زدم.درهمون حین که میخندیدم با خودم فکر میکردم و سرمو تکون میدادم.مفخم با لبخند نگام میکرد و سرشو تاییدوارانه بالا و پایین میکرد.لعنت به تو و تمام دنیایی که ناجوانمردانه منو به تو سنجاق کرده.لعنت.
  7. عالی بودن.ممنون
  8. طوری وانمود میکنم که انگار دارم به حرفای آریو گوش میدم ولی توی عالم و دنیای دیگه ای سیر میکردم.خای من.چی میشه دیگه حرف نزنه. آریو-نمیدونی یلدا چقدر سراغت ر گرفت وقتی نبودی. ابروهامو بالا میندازم و تایید میکنم.معلومه.توی این چند روز چشمم کور تلفنو امان نمیداد.هه.اینا منو خر فرض کردن.بابا همونطور که توی خیابون دانشگاه میپیچه نیم نگاهی بهم میندازه. بابا-یوتاب باید یه چیزی بهت بگم. سرمو تکون میدم و گوشمو بهش میسپارم. بابا-چیزه....یلدا..... پرسشی نگاهش میکنم که ماشینو کنار خیابون پارک میکنه و به سمتم برمیگرده. صورت پیر و چروک شدش بین پرتوهای تیز نور خودنمایی میکنه. بابا-راستش از وقتی اومدی میخواستیم یه چیزی بهت بگیم ولی خب فرصتش پیش نیومد. یکی.دوتا.سه تا.چهارتا... بابا-وقتی تو نبودی... کارم بی فایدست.تعداد چروک های صورتش از شمارش خارجن.من با بابا چیکار کردم؟اونا با ما چیکار کردن.؟؟ بابا-یلدا ازدواج کرده. خشک میشم.چشمامو روی صورت شرمنده بابا میچرخونم.یلدا....دوست صمیمی من....ازدواج کرده.بدون اینکه منتظرمن باشه.بدون اینکه بخاطر من نگران باشه.بدون اینکه.... دستمو مشت میکنم.قانون نمیدونم چندم رو به حودم یادآوری میکنم. مغز-نباید از کسی توقعی داشته باشی. برای اینکه چشمای حیران آریو رو از نگرانی دربیارم سری تکون میدم و لبامو کج میکنم.بعد دوباره به حالت اولیه برمیگردم و به بیرون خیره میشم.نفس عمیقی میکشم و از ماشین پیاده میشم.به سمت در ورددی دانشگاه قدمی برمیدارم که آریو از پشت سرم داد میکشه. آریو-یوتاب. سرمو به سمتش کج میکنم. آریو-غصه نخور.من تا آخرش باهاتم. لبامو کج میکنم و سری تکون میدم.برادرعزیزم.توهم داری بهم دروغ میگی.توهم منو تنها میذاری.آخرش یه روزی میری و منو از یاد میبری.تو هم میری.مثل همه.مثل کوروش.مثل فریاد.مثل یلدا.مثل همه. نگهبان با دیدنم جا میخوره و قدمی به عقب برمیداره.نگاهی به لباسام میندازم.با این لباسای مشکی و صورت رنگ پریده کم از جن و پری ندارم.سری براش تکون میدم و وارد محوطه میشم. سعی میکنم به هر طریقی که شده صدای وزوز قلبمو خفه کنم و به گنجینه خاطراتم بی توجه باشم. مغز-به هیچ چیز نگاه نکن.سرتو بنداز پایین و برو. به حرفش گوش میدم و سر به زیر جلو میرم.سه ماهاز برگشتنم گذشته و من توی این یه سال حتی یه کلمه هم حرف نزدم.الان هم بخاطر التماس های مامان تصمیم گرفتم درسم رو ادامه بدم.البته جایی غیر از اینجا.واین یعنی انتقالی. همونطور که فکرمیکنم و راه میرم که یکهو به چیزی برخورد میکنم و به عقب پرتاب میشم.چشمامو با درد میبندم و سعی میکنم جریان تند خون دستمو قطع کنم.صدایی رو از فاصله نزدیکی میشنوم. ....-آخ ببخشید خانوم من حواسم.... چشمامو باز میکنم.باقی حرف توی دهنش میماسه.حتی احمدی هم تغییر کرده.با دینم ترسیده میخواد قدمی به سمت عقب برداره که روی زمین میفته.اگر یوتاب قبلی بودم قطعا هارهار بهش میخندیدم و کلی مسخرش میکردم ولی خب....اون یوتاب مرده
  9. همش برا خودت
  10. همه دوسش دارن.خخخ
  11. لی مین هو متولد ۲۲ ژوئن ۱۹۸۷ بازیگر اهل کشور کره‌جنوبی است. وی بازیگری را در سریال های درام کوتاه از سال ۲۰۰۶ آغاز کرد. لي مين هو در منطقه ي هک سوک دونگ ، در دونجياک گو، واقع در سئول در 22 ژوئن سال 1987 به دنيا آمد. خانواده اش از پدر ، مادر و يک خواهر بزرگتر تشکيل مي شود. به عنوان يک کودک ، لي مين هو هميشه آرزو داشت بازيکن فوتبال شود اما در سال پنجم دبستان، او اين رويا را کنار گذاشت اما هنوز هم فوتبال را دنبال مي کرد و مورد علاقه ترين بازيکنش کريستين رونالدو بود. در سال دوم دبيرستان لي مين هو کار بازيگري را آغاز کرد و در سال ارشدش براي آشنايي با اين حرفه به سرگرمي پيوست. بعد از آغاز تمرين هاي مختلف مين هو شروع به بازي کردن در نقشهاي کوچک در سريال هاي تلوزيوني کرد. در سال 2006 به علت صدمه اي که از يک تصادف جدي ديده بود مجبور شد يک سال اين حرفه را کنار بگذارد! دوست کودکي و بزرگسالي او آقاي “جون ايل وو” که بازيگر هم هست نيز در اون حادثه صدمه ديد! براي لي مين هو ترقي اش در رشته ي بازيگري، در سال 2009 با بازي در سريال (پسران برتر از گل) در نقش “گو جون پيو” همراه با بازيگر زن،”کا هايه سون”آغاز شد. داستان اين سريال الهام گرفته از سريال معروف ژاپني “هانا يوري دانگو” (پسران برتر از گل) بود. اين سريال و بازيگرهاش به سرعت در تمام آسيا شهرت يافتند و در زمان پخشش در خود کره ي جنوبي آمار ها نشان ميداد 30% مردم اين کشور بينندگان اين سريال زيبا بودند. لي مين هو در رشته ي بازيگري و هنر دانشگاه “کن کوک” کره بود. در سال 2011 او بازي اش را درسريال اکشن “شکارچي شهر” آغاز کرد. سريالي که برترين سريال کره اي در زمان پخشش بود و توانست 19/9% راي مردم را به خودش اختصاص دهد لي مين هو به زودي در سرتاسر آسيا معروف و محبوب شد عکس های لی مین هو لی مین هو در کنار مادر و خواهرش
  12. درحال ورق زدن صفحات آلبوم شخصی خودم و کوروشم که در اتاق زده میشه.اخم میکنم.برخلاف میلم با صدای ضعیفی میگم: -بفرمایید. در باز میشه و بابا وارد میشه.لبخند زورکی میزنه و در رو میبنده.جلو می آد و کنارم روی تخت میشینه.به آلبوم توی بغلم خیره میشه.دستشو جلو میاره که بیشتر به خودم فشارش میده.با تعجب نگام میکنه.وقتی اخم های درهم منو میبینه بیخیال آلبوم سرشو به پشتی تخت تکیه میده و آروم میگه: -بابا-یوتاب بابا؟ ..... بابا-نمیخوای حرف بزنی بابا؟ ..... بابا-میدونی توی این چندوقته که نبودی چقدر به این در و اون در زدم تا پیدات کنم؟میدونی چی به هممون گذشت؟میدونی چه فکرایی کردیم؟ ...... بابا-حالا هم که خودت اومدی هیچ حرفی نمیزنی. ...... سرشو برمیگردونه و به نیم رخ غمگین من خیره میشه.با سکوتم مهر خاموشی رو به لباش میزنم.من حرفی برای گفتن ندارم.من همه چیزو توی خودم میریزم.مرگ کوروشو توی خودم میریزم.یوتاب قاتلو توی خودم پنهان میکنم.بی تفاوتی های فریاد رو میبلعم.دلتنگی هارو سرکوب میکنم.حرف های ناگفته رو سکوت میکنم. بابا که انگار از من ناامید شده بود از روی تخت بلند شد و قبل از اینکه از در خارج بشه گفت: بابا-بیا پایین.کارت دارن. بغضمو قورت میدم و به جای خالی بابا خیره میشم.اگه کوروش بود.... سرمو به آلبوم میچسبونم و از ته دل گریه میکنم.کوروش.... به محض اینکه از آخرین پله پایین میام سرهنگ رو میبینم.خدای من... سرهنگ-سلام سری تکون میدم و روی مبل روبروش میشینم.اونم میشینه.در خودکار بیکشو باز میکنه و رو به من میگه. سرهنگ-خانوم سپاهان.... سر و کله ی آریو هم پیدا میشه.اون و سرهنگ باهم سلام وعلیک میکنن.آریو کنارم میشینه و سرهنگ هم سرجای قبلیش. سرهنگ-بفرمایید خانوم سپاهان. بی حس نگاهش میکنم که کلافه چنگی به موهای پرپشتش میزنه.چند دقیقه توی همون حال میمونه.سرشو بلند میکنه. سرهنگ-چرا این کارو میکنید خانوم سپاهان؟ ...... سرهنگ-کوروش کجاست؟ ..... سرهنگ-جایگاه اون باند کجاست؟ .... بلند میشه و فریاد میکشه: -سرهنگ-شما باید برای من توضیح بدین. چند لحظه بعد با حوصله بلند میشم و نگاهش میکنم.لبامو کج میکنم و به سمت پله ها حرکت میکنم.
  13. دیگه به مرز جنون رسیدم.فقط یه قدم تا مت**** شدنم مونده.ناخوانمو توی گوشت دستم فرو میکنم.سعی میکنم توی این فضای خفقان آور نفس بکشم ولی نمیشه.قطعا تا حالا صورتم سرخ شده.در حال کلنجار رفتن با خودمم که صدای پسرخالم آرمان منو به داخل جمع پرتاب میکنه. آرمان-دخترخاله نمیخوای بگی تمام این مدت کجا بودی؟ خاله ی بزرگ هم مثل اینکه فقط منتظر یک اشاره بود شروع کرد به با ادا حرف زدن. خاله بزرگ-والا خواهرزادم آرمان حق داره بپرسه.از وقتی اومدیم یک کلمه هم حرف نزدی.حوصله مهمون نداشتین دعوت نمیکردین خب. مامان که حالا درست روبروی من نشسته بود از ترس اینکه دعوا راه نیفته شروع کرد به حرف زدن. مامان-توروخدا اینجوری نگو خواهر.این چه حرفیه؟ما که خیلی خوشحالیم یوتابم الان یکم خسنودهشتیا برا همونه.مگه نه یوتاب؟ و با اشاره دستور داد که تایید کنم ولی من بدون ایجاد هیچ تغییری در صورتم به خاله نگاه میکنم.خاله که از پررویی من به ستوه اومده بود با ناراحتی سرشو برگردوند.پوزخندم تا نصفه روی صورتم نقش بسته بود که با حرف مریم دختر عمم نفسم گرفت. مریم-دایی داریوش شما خبری از کوروش ندارین؟خیلی وقته ندیدمش.پیداش نیست. سعی میکنم با کشیدن نفس عمیق از لرزش دستام کم کنم.بابا هم از همه جا بی خبر با لبخند نگرانی گفت: بابا-چندماه پیش اومد پیشم گفت میخوام برم یه سفر علمی.فک کنم سوعد بود.از اون موقع تا حالا بهم زنگ نزده.منم خیلی نگرانشم.چندبار سراغشو از دوستاش گرفتم ولی اوناهم خبری ازش نداشتن. مامان-به خدا هرشب کابوس میبینم.این پسربی فکر معلوم نیست هفت ماهه کجا رفته. بومب.بومب.بومب.بومب. میتونم تپش قلبمو توی دهنم حس کنم.میتونم خارج شدن روح از بدنمو حس کنم. عمه که حالا زیر چشمی منو میپایید با لحن مشکوکی گفت: عمه-یوتابم ازش خبر نداره؟کوروش با یوتاب خیلی مچ بود.حتما ازش خبر داره.اونا یه روز بدون هم نبودن. مثل یه مجرم ترسیده به عمه نگاه میکنم.اگه بفهمن...اگه بفهمن.... مریم با نفرت نگام میکنه. مریم-و همین عشق کوروش به یوتاب اونو از همه ی ما دور کرد. عشق.عشق.عشق.حالا دیگه علنا میلرزم.میلرزم و زیر نگاه دیگران میسوزم.بابا با تعجب نگام میکنه. بابا-یوتاب دخترم چرا میلرزی؟ فاطمه با شنیدن این حرف از آشپزخونه بیرون میاد و به سمت من میدوه.جلوی پام زانو میزنه. فاطمه-چیشده یوتاب خانوم. با عجز نگاش میکنم.منو از اینجا ببر.منو از اینجا ببر.اون که انگار خواستمو از توی چشام خونده بود دستمو بلند کرد و کشون کشون تا پای پله ها برد.پله ی اولو که رد میکنم عمه با داد میگه: عمه-یوتاب خانوم ما که میدونیم تو از کوروش خبر داری.حالا هی فرار کن.من برادرزادمو از تو میخوام. اشکم میچکه.توی بغل فاطمه مچاله میشم.اگه بفهمن منو میکشن.اگه بفهمن منو به تیر میبندن.اگه بفهمن... منو روی تختم دراز میکنه و بعد از دادن قرصم بیرون میره.در که بسته میشه با خیال راحت شروع میکنم به گریه کردن.گریه میکنم.گریه میکنم و از خدا طلب مرگ میکنم.خدایا نذار بیشتر از این نابود بشم.نذار خدایا.
  14. مامان تند تند آب قندو هم میزنه و درهمون حال با نگرانی نگام میکنه.آریو که حالا به طرز وحشتناکی قدش بلند شده بود دورتا دور سالونو قدم میزنه.بابا به طور بی سابقه ای سر مخاطب پشت تلفن فریاد میکشه.عمو صادق با پلیسا حرف میزنه.فاطمه سعی در آروم کردن مامان داره. هیچ چیز مثل قبل نیست.هیچی از خانواده آروم و بی دردسر سپاهان باقی نمونده.یه مشت آدم عصبی کنارهم جمع شدیم. پلیس جوون که از ستاره های بزرگ روی شونش میشد فهمید که سرهنگه جلو میاد و روبروم روی مبل میشینه.درحالی که در خودکار بیکشو باز میکنه پرتحکم میگه: ...-بفرمایید. نوک خودکارو روی برگه ی آچار میذاره و نگام میکنه.گنگ خیرش میشم.توی این یه ساعتی که به اصطلاح آزاد شدم حس میکنم به مرز سقوط و پوچی رسیدم. نفس عمیق عصبی میکشه و محکم تر میگه: ...-بفرمایید خانوم سپاهان. نمیتونم جملاتش رو هضم کنم.بفرمایید یعنی چی؟ به سمت آریو که حالا با چشای اشکی خوشگلش نگام میکرد برمیگردم.اشاره ی کوتاهی به سرهنگ میکنم و سرمو تکون میدم.دستی به چشماش میکشه و جلو میاد.روبه سرهنگ با ناراحتی میگه: آریو-ببخشید جناب فتوحی.خواهر من الان وضعیت مطلوبی برای توضیح دادن نداره. سرهنگ سمج و با حرص منو نگاه میکنه. سرهنگ-خودشون زبون دارن. آریو با نگرانی نگام میکنه.چشمامو به چشمای سرهنگ گره میدم.شاید بابای اینم من کشتم! با زحمت از روی مبل بلند میشم و به سمت پله ها میرم.پامو روی اولین پله که میذارم صدای سرهنگو از پشت سرم میشنوم. سرهنگ-کار من تموم نشده بود خانوم سپاهان. بدون اینکه به سمتش برگردم سرمو تکون میدم.هیچکدوم از کارای منم تموم نشده بودن.پله ی بعدی.منم از هیچکدوم از کارام نتیجه نگرفتم.پله ی بعد.منم تنهاش گذاشتم و اومدم.پله ی بعد.اونم منو تنها گذاشت.پله ی بعد.پله ی بعد.پله ی بعد. در رو باز میکنم ولی وارد نمیشم.هیچ کجای این اتاق شبیه اون دخمه نیست.هیچ کجای این اتاق بوی گریه های منو نمیده.سرمو به سمت راست که برمیگردونم نفسم بند میاد.کوروش با زیباترین لبخندش به دوربین نگاه میکرد.دستای قویشو دور شکم من حلقه کرده بود و سرشو به سرم چسبونده بود.دستگیره رو چنگ میزنم.چشمای مشکیش میدرخشیدن.موهای خوش حالتش روی صورت من پخش شده بودن.با اون یکی دستم قلبم رو چنگ میزنم.اشکام یکی پس از دیگری روی صورتم نقش میبندن.بغضم نمیشکنه ولی بجاش تمام بدنمو به لرزه درمیاره.بی صدا هق هق میکنم.خدای من.کوروش نیستش.کوروش دیگه هیچوقت پاشو توی این اتاق نمیذاره.خدای من.من با این زندگی چیکارکنم؟چطور از خاطراتی که مثل تار عنکبوت به بدنم تنیده شدن فرار کنم؟چطور؟خدای من چطور؟مامان از پله ها بالا میاد و با دیدن من توی اون وضعیت جیغ بلندی میکشه.بدو بدو خودشو به من میرسونه و دستمو میگیره.من که نمیتونستم چشم از چهره ی خندون کوروش بردارم با تمام قدرت میلرزیدم.مامان با ترس صدام میزنه ولی من فقط به صدای کوروش که توی مغزم اکو میشد گوش میدم. کوروش-هیچوقت فراموشم نکن...هیچوقت...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی