nazaniiin

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    261
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد nazaniiin در 29 دی 1395

nazaniiin یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,786 بار تشکر شده

درباره nazaniiin

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    Female
  • علایق
    novel.guitar.football.bugatti.

آخرین بازدید کنندگان نمایه

638 بازدید کننده نمایه
  1. کاغذ خیس شده از عرقمو باز میکنم.آدس یه مسافرخونه رو توش نوشته بود.سرمو بالا میارم و با ناراحتی میگم: -مسافرخونه؟ فریاد-به نظرت با این سرو وضع هتل پنج ستاره رام میدن؟ نفس عمیقی میکشم.سرمو پایین میندازم تا چشمای شرمندمو نبینه ولی اون زرنگ تر از این حرفاست. فریاد-تو چرا شرمنده ای؟من باید شرمنده باشم که بعد از این همه مدت با این سر و وضع اومدم دیدنت. -مهم اینه که اومدی. مغزم حروف ناگهانی رو که از دهنم پذیده بود آنالیز میکنه.چشمام گرد میشن.من گفتم؟اینو من گفتم؟فشار خون مغزم بالا میره و سنگین میشه.فریاد بی توجه به صورت سرخ شده ی من درحالی که عقب عقب میرفت گفت: فریاد-اگه میخواستی ببینیم اونجام.البته فعلا. و رفت. مغزم-بخوای بری اونو ببینی؟عمرا. دستای عرق کرده و یخ کردمو با مانتوم پاک میکنم.کاغذ رو توی دستم مچاله میکنم و به مسیر رفتنش خیره میشم.اون برگشته.لبام کج میشن. وارد خونه که میشم با چهره های غمگین و گریون بابا و آریو مواجه میشم.مامان با دیدنم از روی مبل بلند میشه و به سمتم میاد.دستمو میگیره و با زجه میگه: مامان-یوتاب دروغه نه؟بگو که دروغه.یوتاب بگو که دروغهــــــــــ و جلوم روی زمین میفته.ترسیده نگاش میکنم.بابا با چشمای سرخ شده اش جلو میاد.دهنشو از هم باز میکنه و آروم میگه: بابا-کوروش... نفسم میگیره.آریو عصبی به سمتام هجوم میاره و یقمو میگیره. آریو-چطور تونستی به ما نگی؟چطوووور؟ برای ذره ای اکسیژن تقلا میکنم.دستای بی جونمو روی دستای مشت شدش میذارم تا شاید بتونم خودمو رها کنم ولی نمیتونم. آریو-برای همین تاحالا لال شده بودی؟هان؟ لبام میلرزن.لبای رنگ پریده ی کوروش...کفی که از دهنش بیرون زده بود.هیکل بی جونش...چشمای بازش..مژه های بلندش.. قلبم یواش میزد.بابا که صورت کبود شدمو دید آریو رو پس زد.قبل از اینکه دستای بابا بهم برسه روی زمین روبروی مامان افتادم.اشک مثل بارون از چشام میریخت.خدایا.دیدی؟آخرش فهمیدن.حالا من چیکار کنم؟
  2. پوزخندش کمرنگ و کمرنگ تر سپس محو میشه.بی حرف نگاهم میکنه.قلبم به طپش می افته.و این فکر در ذهنم میاد که چطور من این همه مدت بدون اون زندگی کردم؟من چطور تونستم دوری مرد شب های سکوتم رو تحمل کنم؟من خیلی صبورم.خیلی.وگرنه کدوم آدمی میتونه دوری از این زبون نیشدار و صورت نیمه سوخته رو تحمل کنه؟کی؟ یه قدم جلو میاد.یک قدم جلوتر.جلوتر..صورت سرخ شدمو پایین میندازم و آروم میگم: -فریاد تو خیابونیم. بی توجه به حرفم جلوتر میاد.میخوام فرار کنم که دستشو همراه با یه کاغذ جلو میاره و با خنده میگه: فریاد-تو خیابون نمیشه آدرس داد؟ با تعجب سرمو بالا میارم و به چشمای سبزش نگاه میکنم.با خنده ای که سعی در کنترل کردنش داشت ابرویی بالا انداخت.سرمو تند پایین میندازم. مغزم-احمق.تو خیابونیم یعنی چی؟تو هیچ شعور نداری؟ خون خونمو میخورد.خاک بر سرت یوتاب.خاک.احمق.کودن... همینطور داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدای قهقهش بلند شد و حرف هایی که بینش میزد. فریاد-حالا نمیخواد انقدر خودتو بخوری.عیب نداره.من و تو که باهم این حرفارو نداریم. من و او؟این حرف هارا با هم نداشتیم؟پدیده ای تازه و شگفت توی دلم به وجود اومد.من و اون با هم این حرفارو نداریم. ذهنم تکرار کرد.
  3. دهنمو برای ادای کلمه ای باز میکنم که اون پیش دستی میکنه. ...-یوتاب... یوتاب...یوتاب...یوتاب...چه اسم زیبایی دارم من.چه خوش آواست این اسم.یوتاب و فریاد.به هم نمیان ولی... مغزم-مگه باید به هم بیان؟ چشمام تار میشن.پس زمینه ی دنیا سیاه میشه و چهره ی اون در تنها سفیدی صفحه روزگار خودنمایی میکنه. اشکام رو گونه هام راه میگیرن.با لرزشی محسوس اسمشو صدا میزنم. -فریاد... دست یخ کردمو توی دستش میگیره. فریاد-جانم؟ مثل بچه های مظلوم و ترسیده میگم: -تو خیال نیستی. میخنده.قسمت سوخته ی صورتش چین میخوره.دلم میلرزه.خدایا خیال نیست دیگه؟ فارغ از تمام سوالایی که توی ذهنم وول میخوردن میگم: -کی اومدی؟ فریاد-یک ساعته. اشکامو پاک میکنم.دستشو به سمت خونه میکشم که با صدای سردش متوقف میشوم. فریاد-میخوای به مامان بابات چی بگی؟ به سمتش برمیگردم.شونه هاشو بالا میندازه و با خنده میگه: فریاد-میخوای بگی من کیم؟ از ترس رفتنش به من من میفتم. -میگم...میگم دوستمه ابروهاش بالا میپرن. فریاد-چه خانواده روشن فکری. با انگشت سبابه به نیمه ی چپ صورتش اشاره میکنه.نیشدار میگه. فریاد-بعد احیانا نمیگن قحطی پسر بود اومدی با این دوست شدی؟ باز نیش.باز کنایه.بعد از این همه مدت نمیخواست از دلتنگی من چیزی بگه؟ با اخم میگم: -فریاد بس کن.این مضخرفات چیه داری میگی؟بعد از این همه مدت اومدی اینارو بگی؟ آروم میشه. فریاد-ببخشید ولی خب درست نیست من برای اولین بار با این سر و وضع بیام خونتون. -مگه سر و وضعت.... چشمم به لباسای پاره پوره و خاکیش میفته.دهنم از حیرت باز میمونه. فریاد-این چه وضعیه؟ و با دست تیپ عصفناکش ر نشونه میگیرم. فریاد-باندو لو دادن. قلبم نمیزنه....میزنه...نمیزنه...نفس...نیست.....سرم گیج میره ولی خدمو حفظ میکنم.با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد میگم: -چی؟ فریاد-سالاری باند لو داد آب دهنمو قورت میدم و پشت بندش نفس عمیقی میکشم.اون لحظه فقط خدارو شکر کردم که فریاد تونسته فرار کنه. چشمامو میبندم و آسوده میگم: -خدارو شکر. پوزخن صداداری میزنه. فریاد-که باند نابود شد؟ چشمامو باز میکنم و خیره ی چشماش میشم.ناخودآگاه میگم: -خدارو شکر که تو زنده ای
  4. یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
  5. ممنون عزیزدلم.نظرلطفته
  6. دستمو میکشه و منو وادار به ایستادن میکنه.به سمتش برنمیگردم.قیافش حالمو به هم میزنه. یلدا-خب...خب ببین.من سراغتو از مامان بابات گرفتم...اوناهم حتی نمیدونستن کجایی....بعد شم..من ...من خیلی مشغله داشتم...نمیتونستم که تا آخر عمر برای تو عزاداری کنم. محکم میگم: -دهنتو ببند. اون که انگار بهش برخورده بود با خشم جلو اومد و گفت: یلدا-ببین با من درست حرف بزنا. مسخره نگاش میکنم. -مثلا اگه درست حرف نزنم چیکار میکنی؟شوهرتو میفرستی بیاد اوخم کنه؟ از شدت خشم لب هاش میلرزیدن.برمیگردم تا برم که صداش مثل سطل آب یخ روی سرم میریزه. یلدا-حداقل من عرزه داشتم شوهر کنم.تو چی؟ چشمام با سرعت بسته میشن.دهنمم هم همینطور.آخ...فریاد. با بیشترین سرعت ممکن خودمو به خیابون میرسونم و شروع به قدم زدن توی پیاده روی شلوغ میکنم. ناخودآگاه شعرروی زبونم روان میشه: من به اعضای تنم مدیون خواهم شد به دست‌هایم که دیگر دستی آن‌ها را نخواهد فشرد به چشم‌هایم که به در خشک می شوند و تا ابد کسی نخواهد آمد به پاهایم که معطل می‌مانند غروب‌ها را چه کنند به احساسم امان از احساسم و باز به دست‌هایم که... و باز به چشم‌هایم که... بضمو قورت میدم.یوتاب نه.گریه نکن.نه. مغزم-بگو که فراموشش کردی. -نه مغزم-بکو که منتظرش نیستی. -نه مغزم-بگو که دوسش نداری. -نه مغزم-بگو که هرروز با فکرش بیدار نمیشی. -نـــــــــــــــــــــــــــه مغزم-بگو که عاشقش نیستی... ...-سلام بومبـــــــــ بومبـــــــــــــــــ بومبـــــــــــــــــ قطب به دستام نقل مکان میکنه. حس میکنم جریان خون توی بدنم متوقف شده. لرزون سرمو بالا میارم.با دیدنش چشمام گشاد میشن.نفس به شماره میفته.لعنتی تمام نشانه های حیاتم دارن از بین میرن. خدایا بگو که خواب نیست.
  7. همیشه گفتیم، یه آدم رنگی بین ساختن و خریدن، ساختن رو انتخاب میکنه. در اینجا یه عالمه ایده برای ساخت کارت پستال های خلاقانه دادیم که خیلی راحت میتونید در منزل بسازیدشون، ویژگی ساختن اینه که شما یه هدیه خاص که از هنر و خلاقیت تون در اون استفاده کردید رو هدیه میدید و این خیلی با ارزشه از دکمه ها میتونید به روش های خیلی خلاقانه ای استفاده کنید. یک نقاشی خیلی ساده هم میتونه تبدیل به یک کارت پستال قشنگ بشه. میتونید در بیان مفاهیم از روش های خلاقانه هم استفاده کنید. کارت پستال های برجسته رو ببینید استفاده از پاکت های کوچک هم میتونه جالب باشه چند کارت دوختنی دو ایده ساده برای استفاده از تکه های پارچه یا تکه های کاغذ
  8. خخخ.آره.خیلی شاخ بوده و رو نمیکرده
  9. سیب، یکی از خوشمزه های سفره هفت سین هست و در فرهنگ ملت های مختلف هم ریشه داره. جالبه بدونید این میوه گوشتی و خوشمزه حدود ۷۵۰۰ نوع مختلف داره. مصرف این میوه خوشمزه مخصوصا با پوست فواید زیادی داره که از جمله اون ها میتونیم به ویتامین ث و خاصیت ضد سرطانی اشاره کنیم. به همین دلیل در اینجا روش های خوشمزه ای برای سیب خوردن بهتون معرفی میکنیم.
  10. با صدای ضعیفی که به علت تنبل شدن تارهای صوتیم در این مدت سکوتم به زور شنیده میشد گفتم: -ببخشید...من باید برم. اون که حواسشو شش دنگ برای دیدن عکس العملی از من جمع کرده بود با شنیدن صدای ضعیف من زود گفت: مفخم-دیر اومدید زودم میخواید برید؟ زیرچشمی نگاهی بهش انداختم.من نمیخواستم حرف بزنم.میخواستم تا دنیا دنیاست سکوت کنم و تمام فریادهامو نتوی خودم بریزم اما لاین مرد حکم تخم کفتر رو داشت.هر لالی رو به حرف زدن وا میداشت.قبلا هم قیافش انقدر وحشت ناک بود؟از پررویی ها و وراجی هاش به تنگ اومده بودم.قبل از اینکه بتونم جلوی زبونمو بگیرم کلمه ازش پرش زد بیرون. -لعنت بر پدر کسی که باعث شد من دیر بیام. و قبل از اینکه فرصت عکس العملی بهش بدم تند گفتم: -خدانگهدار شما و به سمت در کلاس دوییدم.ترس از گرفتاری دوباره آنچنان نیرویی به من داده بود که خودمم از اون به وجد اومده بودم.خواستم در کلاس رو پشت سرم ببندم که صدایی باعث شد سرجام خشکم بزنه. ...-میشه در رو نبندین؟ دستم روی دستگیره سر میخوره و پایین میفته.قبل از هرحرکتی مغزم سر منبر میره. مغزم-اون ازدواج کرده.منتظرتو نموند.حتی برات عزاداری هم نکرد.اون تورو تنها گذاشت. دستم مشت میشه.از عمد پوزخندی جگرسوز روی لبم مینشونم و با قیافه ای جدی به سمتش برمیگردم.از دیدنم یکه میخوره و قدمی به عقب برمیداره. -چرا که نه.بفرمایید. و بدون کلام اضافه ای به سمت مخالفش قدم برمیدارم.اون که انگار هنوز توی شوک بود از جاش تکون نخورد.تقریبا به انتهای سالن رسیده بودم که بازوم از پشت کشیده شد.با خشم به سمتش برمیگردم و بدون ذره ای مراعات با تندی میگم: -به من دست نزن کثیف. اون که از حضور ناگهانی من شگفت زده شده بود با دیدن رفتارهای تندی که انجام دادنشون دست خودم نبود شگفتیش دوبرابر شده بود. با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفت: یلدا-یوتاب... -اسم منو نیار. انگار که صدای منو نشنیده باشه گفت: یلدا-تو چرا زنده ای؟ هه.من چرا زندم؟خودمم نمیدونم. -اگه خوشت نمیاد برم بمیرم! سرشو تکون میده. یلدا-نه نه.من فقط....فقط... کلافه میگم: -دنباله کلمه و جمله و سرهم بندی رو نگیر.برام مهم نیست.الانم میخوام برم.اگه میشه از سر راهم برو کنار. یلدا-این همه مدت کجا بودی؟ نگاهی به چهره تمیز شدش میندازم.انگار تازه دارم چهره واقعیشو میبینم.پست فطرت. مغزم-از هر کرمی نباید انتظار پروانه شدن داشت. راست میگی.واقعا راست میگی. -اگه برات مهم بود سراغم رو میگرفتی. به حالتی که انگار میخواد خودشو تبرعه کنه میگه: یلدا-من...من سراغتو گرفتم..ولی پدرو مادرت هم ازت خبر نداشتن. انگار که دارم از نمایشی احمقانه لذت میبرم میگم: -کی؟کی سراغمو گرفتی؟ دستپاچه میگه: یلدا-خب..همین..همین چندوقت پیش. -چند وقت پیش یعنی کی؟ توی چشمام زل میزنه و میگه: یلدا-چقدر عوض شدی یوتاب. -آره عوض شدم ولی مثل تو عوضی نشدم.نگفتی.چندوقت پیش یعنی کی؟ یلدا-دوماه پیش سرمو به نشانه تاسف تکون میدم. -قبلنا تمیزتر دروغ میگفتی. یلدا-دروغ نمیگم. درحالی که از جلوش رد میشم میگم: -من چندماهیه که برگشتم. چندماهی که هیچکی سراغی از من نگرفت.
  11. آفرین.
  12. لبامو کج میکنم و به راهم ادامه میدم.وارد سالن اصلی دانشگاه میشم.میتونم به راحتی سنگینی نگاه های وحشت زده رو روی خودم حس کنم.دستم ناخودآگاه دسته ی کوله رو فشار میده.مثل اینکه همه با مردن من کنار اومده بودن.خوبه. مغزم-قانون.... به کاغذ توی دستم خیره میشم.کلاس 132.دستگیره رو پایین میکشم و وارد کلاس میشم.استاد ناشناس زن لبخندی به روم میپاشه. زن-خوش اومدی دخترخانوم.منم تازه اومدم.بیا تو.بیا. در رو پشت سرم میبندم و به بچه ها نگاه گذرایی میندازم.نمیدونم.شاید خوبه شایدم نیست.مهم اینه که اونا منو نمیشناسن.و من هم اونارو.دوری و دوستی.غریبی و دوستی.شاید. سر یه صندلی میشینم و بی حرف کتابمو درمیارم.زن نگاه مهربونی بهم میندازه.شاید اینم قصد داره منو بدزده.پوزخندی روی لبم شکل میگیره.هه...محبت هیچکس بی دلیل نیست.همون کسایی که یه روز بهت لبخند میپاشیدن یه روز یه جوری زمینت میزنن که دیگه خودتم خودتو نمیشناسی. کلاس به نگاه های مهربون زن و سکوت من تموم میشه.میخوام از در خارج بشم که صداشو پشت سرم میشنوم. ...-من سنائیم.گفتم شاید بخوای بدونی. سرمو تکون میدم.قدمی برمیدارم که دوباره میگه: ...-اسم تو چیه؟ برمیگردم و بی تفاوت نگاش میکنم.یه کاره.منظورت از این رفتارا چیه؟اون که انگار سوالمو از توی چشمام خونده بود گفت: ...-گفتم آشنا بشیم. بی هیچ حرکت اضافه ای از در بیرون میزنم و به مهربانی های احمقانه این زن به ظاهر مهربون پوزخند میزنم. میخوام وارد کلاس بعدی بشم که...... سرمو پایین میندازم و به چپ و راست تکونش میدم.بهش فکرنکن یوتاب.پاهامو تا وسط کلاس بعدی همراه خودم میکشونم.به سقف خیره میشم.اگه گریه کنی خری.اگه گریه کنی به خودت میفهمونی که ضعیفی.که نمیتونی.که این چیزا برات مهمه.که یلدا برات مهمه.که هنوز دوسش داری.که دلت براش تنگ شده.لعنتی.گریه نکن.گریه نکن.اون حتی یک سال هم بای تو صبر نکرد.گریه نکن عوضی.گریه نکن.اون تورو فراموش کرده.گریه نکنــــــــــــــ پسر جوون وارد کلاس میشه و با دیدن حالت من مشکوک نگام میکنه.خودمو روی نزدیک ترین صندلی رها میکنم و سرمو روی دسته سرود و سفید میذارم.نفس بکش.نفس بکش. کم کم همه صندلی ها پر میشن.مفخم خندان وارد میشه.با دینش نفس توی سینه ام گیر میکنه.خدای من.نه.نه.نه.نهــــــــــــــــــــــــــــــ.نمیتونم با این کنار بیام.نه.دستام ناخودآگاه به لرزه میفتن.به هر زحمتی شده از روی صندلی بلند میشم.توجه مفخم به سمتم جلب میشه.با دیدنم ابروهاشو بالا میندازه و با تعجب نگام میکنه.یک بار دقیق هیکلمو دقیق از نظر میگذرونه و بعد ناباورانه میگه: مفخم-خانوم سپاهان شمایین؟ استرس و ترس به تمام سلول های بدنم حمله ور میشه.دستامو برای حفظ تعادل به پشتی صندلی جلویی تکیه میدم.آب دهنمو قورت میدم و نگاش میکنم. جلو میاد و شگفت زده میگه: مفخم-شما زنده این؟ متعجب تر از هرزمانی نگاش میکنم.چی؟من؟این با من بود؟ با انگشت سبابه دست راست خودمو نشون میدم. مفخم-خدای من.ما فکر کردیم شما مردین! بی اختیار هیستریکی زیر خنده میزنم.همونطور که میلرزم میخندم.پس همش بازسی و رل بود.خندم شدت میگیره.همه سراشونو به سمت من چرخونده بودن و با حیرت نگام میکردن.من که انگار قصد بس کردن نداشتم با شدت قهقهه زدم.درهمون حین که میخندیدم با خودم فکر میکردم و سرمو تکون میدادم.مفخم با لبخند نگام میکرد و سرشو تاییدوارانه بالا و پایین میکرد.لعنت به تو و تمام دنیایی که ناجوانمردانه منو به تو سنجاق کرده.لعنت.
  13. عالی بودن.ممنون
  14. طوری وانمود میکنم که انگار دارم به حرفای آریو گوش میدم ولی توی عالم و دنیای دیگه ای سیر میکردم.خای من.چی میشه دیگه حرف نزنه. آریو-نمیدونی یلدا چقدر سراغت ر گرفت وقتی نبودی. ابروهامو بالا میندازم و تایید میکنم.معلومه.توی این چند روز چشمم کور تلفنو امان نمیداد.هه.اینا منو خر فرض کردن.بابا همونطور که توی خیابون دانشگاه میپیچه نیم نگاهی بهم میندازه. بابا-یوتاب باید یه چیزی بهت بگم. سرمو تکون میدم و گوشمو بهش میسپارم. بابا-چیزه....یلدا..... پرسشی نگاهش میکنم که ماشینو کنار خیابون پارک میکنه و به سمتم برمیگرده. صورت پیر و چروک شدش بین پرتوهای تیز نور خودنمایی میکنه. بابا-راستش از وقتی اومدی میخواستیم یه چیزی بهت بگیم ولی خب فرصتش پیش نیومد. یکی.دوتا.سه تا.چهارتا... بابا-وقتی تو نبودی... کارم بی فایدست.تعداد چروک های صورتش از شمارش خارجن.من با بابا چیکار کردم؟اونا با ما چیکار کردن.؟؟ بابا-یلدا ازدواج کرده. خشک میشم.چشمامو روی صورت شرمنده بابا میچرخونم.یلدا....دوست صمیمی من....ازدواج کرده.بدون اینکه منتظرمن باشه.بدون اینکه بخاطر من نگران باشه.بدون اینکه.... دستمو مشت میکنم.قانون نمیدونم چندم رو به حودم یادآوری میکنم. مغز-نباید از کسی توقعی داشته باشی. برای اینکه چشمای حیران آریو رو از نگرانی دربیارم سری تکون میدم و لبامو کج میکنم.بعد دوباره به حالت اولیه برمیگردم و به بیرون خیره میشم.نفس عمیقی میکشم و از ماشین پیاده میشم.به سمت در ورددی دانشگاه قدمی برمیدارم که آریو از پشت سرم داد میکشه. آریو-یوتاب. سرمو به سمتش کج میکنم. آریو-غصه نخور.من تا آخرش باهاتم. لبامو کج میکنم و سری تکون میدم.برادرعزیزم.توهم داری بهم دروغ میگی.توهم منو تنها میذاری.آخرش یه روزی میری و منو از یاد میبری.تو هم میری.مثل همه.مثل کوروش.مثل فریاد.مثل یلدا.مثل همه. نگهبان با دیدنم جا میخوره و قدمی به عقب برمیداره.نگاهی به لباسام میندازم.با این لباسای مشکی و صورت رنگ پریده کم از جن و پری ندارم.سری براش تکون میدم و وارد محوطه میشم. سعی میکنم به هر طریقی که شده صدای وزوز قلبمو خفه کنم و به گنجینه خاطراتم بی توجه باشم. مغز-به هیچ چیز نگاه نکن.سرتو بنداز پایین و برو. به حرفش گوش میدم و سر به زیر جلو میرم.سه ماهاز برگشتنم گذشته و من توی این یه سال حتی یه کلمه هم حرف نزدم.الان هم بخاطر التماس های مامان تصمیم گرفتم درسم رو ادامه بدم.البته جایی غیر از اینجا.واین یعنی انتقالی. همونطور که فکرمیکنم و راه میرم که یکهو به چیزی برخورد میکنم و به عقب پرتاب میشم.چشمامو با درد میبندم و سعی میکنم جریان تند خون دستمو قطع کنم.صدایی رو از فاصله نزدیکی میشنوم. ....-آخ ببخشید خانوم من حواسم.... چشمامو باز میکنم.باقی حرف توی دهنش میماسه.حتی احمدی هم تغییر کرده.با دینم ترسیده میخواد قدمی به سمت عقب برداره که روی زمین میفته.اگر یوتاب قبلی بودم قطعا هارهار بهش میخندیدم و کلی مسخرش میکردم ولی خب....اون یوتاب مرده

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی