رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

zahra.sh

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    41
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط zahra.sh

  1. رمانی از جنس عشق و گناه  و اتش

    رقص شعله های اتش تقدیم نگاه پاکتان

    http://forum.98ia.co/topic/22110-فرشته-اتش-zahrash/?do=findComment&comment=281231

  2. مسابقه ای باحال با جایزه ای باحال تر:2grouphug:

    ۵۰۰ اعتبار جایزه بزنده مسابقه

    http://forum.98ia.co/topic/22120-❤مسابقه-خوش-سلیقه-ترین-کاربر❤/?tab=comments#comment-279127

    بدو بیا تو:19:

     

  3. فرشته اتش | zahra.sh

    وبعد از این حرف با یاد اوری چیزی به زیر تخت نگاهی انداخت دفتر خاطراتش رادید آن را برداشت و اخرین شیطنت خود را کرد و پای فرنوش را کشید و او پخش زمین شد وبعد از آنجا رفت ولی فهمید که اینبار فرنوش غش کرده است. به سمت سوئیت اختصاصی نوه ارشد کامفر ها حرکت کرد وارد اتاق سامیار شدعطرش را به مشام کشید و در کنارش نشست.محو چشمان زیبایش بود و برخلاف همیشه هیچ دقتی به آن اتاق بزرگ با آن تخت دونفره سلطتنی و سرویس خواب شکلاتی نکرد. سامان پسر عمویش ، رفیق فابریک سامیار داخل اتاق امد و کنار او نشست ،فرشته برروی زمین نشست تا بتواند بهتر قیافه عشقش را ببیند و درچشمان خوش فرم او خیره شود و به گفتگو آن دو نیزگوش کند. _حالا میخوای چیکار کنی ؟سامیار _همون کاری که از اول میخواستم بکنم میرم خارج. _اقا بزرگ چی؟ سامیار با قیافه ای خشمگین رو به سامان کرد: _اقابزرگ دیگه بهونه ای نداره ،اون گفت زن بگیر بعد برو،که حالا زن ایندم مرده منم میگم من میخواستم بگیرم ولی مرد الانم از داغ عشقش نمیتونم تو این کشور لعنتی بمونم و لبخند مسخره ای زد و ادامه داد و باید برم... سامان با لودگی تکرار کرد: _از داغ عشقش وای خدا جون خودت ظهور کن دیگه،سامیار رو این حرفا... _مرض _بابا تو دیگه کی هستی پسر ؟ و بعد هردو باهم زدن زیر خنده. انرژی فرشته داشت تمام میشد باید برمیگشت ولی منظورش را نفهمید یعنی او عاشقش نبوده؟زن گرفتن سامیار چه ربطی به اقا بزرگ داشته؟باید همه این ها را بفهمد ولی الان مجبور است که برگرد .باذهنی اشفته به شهر زیرزمینی برگشت . در حال عبور از آن پل منفور بود که شیرین را دید، جدیدا فهمیده بود که او روح خود را تسلیم شیطان کرده است. درباره این موضوع بسیار کنجکاو بود ولی فعلا وقت فکر کردن به این چیز ها را نداشت ،به سمت اتاق خود راه افتاد..... در اتاق تاریکش برروی تخت سردش دراز کشید ودر این اندیشه بود که منظور سامیار ازآن حرف ها چه بوده؟ یاد دفتر خاطراتش افتاد آن را در اورد دستی بر جلد برجسته آن که با نقش و نگارهای چوبی پوشیده شده بود کشید چقدر دلش برای قدیم تنگ شده بود.صفحه اول را باز کرد برگ های خشک گل محمدی را برداشت و درمیان انگشتانش پودر کرد یک روز آن گل برایش بسیار با ارزش بود ولی حالا چه؟ خیره به خطوط صفحه به گذشته هایی نچندان دور سفرکرد. "به نام نوازنده گیتار عشق" فصل دوم *سفر زمان* "فرشته"(نوشته های درون دفترخاطرات) دفتر خاطرات عزیزم،این حرفا رو تنها به تو میتونم بزنم چون تو این دنیا بزرگ ادمایی که به حرفای من گوش کنن کم اند میدونی چرا؟چون من وقت حرف زدن زبونم میگیره،اگه دردم همین بود غمم نبود.مشکلم یکی که نیست از اون طرف پام که مشکل داره یادمه از بچگی درست نمیتونستم راه برم . به خاطر همین تا یاد دارم همیشه همه مسخرم میکردن. امروز همه خونه اقا جون جمع شده بودیم قرار بود سامیار پسر عمو محمدم بیاد پنج سال بود که سامیار رفته بود لندن و حالا به اصرار اقاجون اومده معلوم نیست چه خوابی براش دیده.سامیار یکی از خوشکل ترین پسرای فامیله یعنی خوشکل ترینشونه.همه دخترای فامیل براش خودکشی میکنن،نمونش فرنوش اون نوبرونه همشونه امروز همین فرنوش یه جوری خودشو درست کرده بود که انگار اومده عروسی.فک کنم میخواست همین امشب به ه*ج*ل*ه سامیار بره ،والا دختره جلفه دماغ عملی. وقتی سامیار اومد چنان اوضاعی پیش اومد که انگار پسر شاه پریون اومده،ولی از حق نگذریم از پسر شاه پریون چیزی کم نداره از بس خوشکله و وقتی زن عمو و عمو به سامیار رسیدن برا خودش یه فیلم هندی بود .زن عمو چنان گریه می کرد و قربون صدقه شازدش میرفت که نگو اون وسط فرنوش هی می گفت: _وای زن عمو بزارید ماهم سامیار جون رو ببینیم خوب. خلاصه سامیار از دست زن عمو که راحت شد رفت با بقیه بزرگ ترا سلام علیک کرد و بعدش رسید به ما جوونا ماهم عینو این بچه های کلاس اولی هممون به صف وایساده بودیم تا به نوبت سامیار باهامون سلام علیک کنه. سامیار به فرنوش که رسید فرنوش چنان خودش رو انداخت تو بغلش که گفتم: -نکنه اینا باهم ازدواج کردن و ما بی خبریم وقتی سامیار به من رسید اروم سرمو بالا اوردم وبا لکنت گفتم: _ سلام خوش اومدید همون موقع فرنوش دست سامیار کشید و پشت بندش گفت: _بیا سامی،این لکنتی رو ول کن فقط باعث سردردت میشه. بغص به گلوم فشار میاورد ولی به روی خودم نیاوردم با بقیه رفتم تو سالن اون شب وقتی سامیار سوغاتی ها رو داد به من که رسید دوباره فرنوش گفت: _وا سامیار،برا اینم اوردی؟ _مگه نباید میاوردم؟ _خوب این دختره چه ارزشی داره که تو وقتت رو حرومش کردی عزیزم؟ این سری خودم با لکنت جواب دادم: _فرنوش تو.... _ وای باز تو حرف زدی؟ زن عمو پشت بند فرنوش جواب داد: _ادمی که دلش سیاه باشه تو حرف زدنش هم خط میندازه. اگه یه حرف دیگه زده میشد بغضم می شکست.که ارش با خنده گفت: _ زن عمو جونم ،بین حرفاش شیطون لونه کرده. دیگه نتونستم تحمل کنم به سمت اتاقم دویدم .هین رفتن صدای خنده فرنوش و ارش رو شنیدم. اون شب خیلی بد بود برام ولی بین اون همه نگاه،نگاه سامیار فرق داشت،رنگ ترحم یا مسخره کردن نداشت،نمیدونم ولی عجب چشایی داره . (چند صفحه ورق زدم رسیدم به صفحه ای که سرتیترش"عشق"بود)
  4. فرشته اتش | zahra.sh

    "به نام خداوند عشق و هستی" نام کتاب :فرشته اتش نویسنده: zahra.sh کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه،تخیلی خلاصه: فرشته اتش درباره دختری که خانه اش اتش میگیرد ودرلحظه اخر زندگی اش ،همان لحظه ای که اخرین نفس رامیکشید،اتفاقی می افتد که نظم کل کائنات را بهم میزند،جهان رادر هاله ای از ترس فرو میبرد،آن اتفاق عجیبی که...
  5. ❤مسابقه خوش سلیقه ترین کاربر❤

    سلام به همه کاربرا خوش سلیقه نودهشتیا واقعا خوش سلیقه اید؟ خب! ثابت کنید! من دوست گلم Hadiseh اومدیم با یه مسابقه جانانه.♡ خوش سلیقه هاش بیان تو♡ خوب موضوع ازچه قراره؟♡ از این قرار که اینجا هرکی فکر میکنه خیلی خوش سلیقست اعلام امادگی میکنه و بعدش مسابقه اغاز میشه مسابقه ما چند تا مرحله داره اواتار برتر استاتوس برتر کاور برتر تو هر مرحله نظرسنجی انجام میشه و چند نفر میان بالا و چند نفر هم بای بای تا اینکه سه نفر میمونن قهرمانان خوش سلیقه ما و برسیم به بحث شیرین جایزه که امیدواریم مدیر های محترم همکاری لازم رو به عمل بیارن و بحث خطرناک قوانین تبلیغ ازاد یعی اصلا باید تبلیغ کنید تقلب و استفاده از مولتی یزر ممنوع خب انگار زیاد حرف زدم و حرف اخر کسانی که تو مسابقه شرکت میکنن باید یه روز قبل از تاریخی که ما شروع مسابقه رو اعلام می کنیم اواتارشون رو انتخاب کنن و دیگه تغییر ندن تا پایان مسابقه هرکی امادست اعلام کنه
  6. ❤مسابقه خوش سلیقه ترین کاربر❤

    منتظر حضور گرم تون هستیم با جایزه باحال ۵۰۰ اعتبار
  7. مسابقه ای باحال با جایزه ای باحال تر:2grouphug:

    ۵۰۰ اعتبار جایزه بزنده مسابقه

    http://forum.98ia.co/topic/22120-❤مسابقه-خوش-سلیقه-ترین-کاربر❤/?tab=comments#comment-279127

    بدو بیا تو:19:

     

  8. مسابقه ای باحال با جایزه ای باحال تر:2grouphug:

    ۵۰۰ اعتبار جایزه بزنده مسابقه:JC_cupidgirl:

    بدو بیا تو:19:

  9. مسابقه ای باحال با جایزه ای باحال تر:2grouphug:

    ۵۰۰ اعتبار جایزه بزنده مسابقه:JC_cupidgirl:

    بدو بیا تو:19:

  10. فرشته اتش | zahra.sh

    بعد از مدتی بلاخره ورد نامرئی شدن را یاد گرفت و توانست خود را نامرئی کند ولی بعد ازآن هرچه تلاش کرد نتوانست خود را از ان حالت خارج کندوضعیت بدی بود مانده بود چه کند؟انرژی اش هر لحظه کمتر میشد دیگر داشت از حال می رفت. کامیار با دیدن وضعیت او از خنده روده پر شده بود که او با استفاده از وضعیتش به پشت سر کامیار رفت و پس گردنی محکمی نثارش کرد و حال او بود که میخندید. یاشا که دید او نمیتواند به حالت عادی برگرد خود نامرئی شد ودستان سرد او رادر دستان گرم خود گرفت و وردی را زمزمه کرد که هردوبه حالت عادی برگشتند. کامیار با دیدن او انگار داغ دلش تازه شده باشد،رنگ سفید پوستش قرمز شد و مردمک قهوه ای چشمانش در حدقه دو دو می زد،به دنبال او دوید او باخنده از دست کامیار فرار میکرد.درختان قرمز و نارنجی که ردیف دورتا دور رود سیاه به پا خاسته بودند را دور زدند و خسته و بدون جان بر روی چمن های زرد نشستند بعد از این قضیه کامیار و او دو دوست خوب برای هم شدند. بعد از دوروز انتظار سر امد و او تمام فوت وفن نامرئی شدن را اموخت و تصمیم گرفت فردا به دیدن یار رود.ولی چه در انتظار او بود کسی نمیدانست! "اولین معما" همه چیز اماده بود تا او به دیدار عشقش رود . ولی برای خودش هم عجیب بود با اینکه قلبش سرشار از نفرت است و جسمش در گرو خشم این بیتابی برای دیدن سامیار عشق مغرور،زیباو جذابش برای چیست؟ تمامی سوالات ذهنش را بی جواب گذاشت و به سمت خروجی شهر حرکت کردپله های اتشین را بالا امد واز پل سیاه عبور کرد ، از این پل که میگذشت بوی تعفن زیر دماغش میپیچید و حالش را بد می کرد به قدم هایش سرعت بخشید تا هر چه سریع تر از روی آن پل عبور کند. به نزدیکی دیوار نامرئی که رسید دست خود را شش بار در هوا چرخاند و شش بار دیگر رمز را گفت .دیوار شکست وشهر واقعی اشکار شد.پا که درون شهر گذاشت از شدت نور چشمانش را بست چهل روز بود که با افتاب بیگانه شده بود،به راستی امروز چهلم او بود.به سمت جایی که فکر میکرد باید مراسمش را در آنجا بگیرند حرکت کرد به نزدیکی عمارت که رسید ورد راخواند و نامرئی شد. در دم در پدرش و عمویش ایستاده بودند بیتاب نگاهی به پدرش انداخت و نزدیک او شد عطرش را به مشام کشید ودست در موهایی که اکنون در آن چند تار سپید دیده می شد کشید ارام از کنار قامت خمیده پدر گذشت و وارد حیاط شد از کنار درخت توت که گذشت خاطرات کودکی اش را در ذهنش مرور کرد. عمو که با صدای بلندی می گفت: _هرکی توت میخواد بیاد اینجا ،هرکی زود تر رسید توت بیشتری میگیره. بچه ها با هیاهو به سمت او رفتن ،اولای فصل بود درخت تک وتوکی توت داشت، توت ها که میان بچه ها تقسیم شد و تنها دو توت دیگر بردرخت ماند؛او که لنگان لنگان به درخت نزدیک میشد با لکنت گفت: _عمو به منم توت میدی؟ عمویش که کلافه شده بود برای رهایی از دست او آن دو توت را چید به دستش داد .او به همین دوتوت هم راضی بود که ناگهان فرنوش به او تنه محکمی زد و به دلیل پای شل اش نتوانست خود را کنترل کند و پخش زمین شد،خنده بچه ها مصادف شد با بارش باران از اسمان چشمان او.فرنوش با بدجنسی آن دوتوت را برداشت،او با لکنت گفت: _اون توتا مال من بودن. ولی فرنوش بی توجه توت ها راخورد و در جواب او گفت: _چی؟سهم تو؟ وبعد با خنده از انجا دور شد. چقدر آن روز ها برایش دور بود ،از همان اول فرنوش با او لج بود.داخل خانه که شد ،عمه ها و خاله ها و اشنایان را دید که دور تا دور مجلس نشسته بودند و گاهی در گوش هم چیزی میگفتند و ارام میخندیدند مجلس اصلا شبیه مجلس ختم نبود و تنها مادر او بود که به پشتی قرمز تکیه زده بودو ارام به حال دختر مظلومش اشک می ریخت.بی توجه به آن ها وارد اتاق خود شد که فرنوش را درآنجا دید که با خود می گفت: _خوب شد مرد دختره ی لکنتی، داشت سامیارم رو از چنگم درمیاورد. او از میم مالکیت اخر اسم سامیار خشمگین شد و با یک فکر شیطانی به پشت او رفت وبر شانه اش ضربه زدفرنوش برگشت و با ترس گفت : _ چی بود؟ همان لحظه سیلی محکمی به او زد فرنوش از ترس قالب توهی کرده بود خواست پا به فرار بگذارد که با گفتن وردی کاری کرد که صدایش به گوش فرنوش برسد: _ترسیدی فرنوش جون؟ فرنوش از ترس جیغ خفه ای کشید و زمزمه کرد: _صدای کی بود؟ _صدای من. فرنوش این بار با شنیدن این جمله پشت گوشش برگشت ولی کسی را ندید او حال مطمئن بود که ان صدا متعلق به فرشته است!ولی چطور ممکن است؟ او که مرده است !فرشته که ذهن او را خواند ه بود بالبخند برروی تخت نشست و با لحنی تاثیر گذارگفت : _بیا رو تخت بشین فرنوش. فرنوش ارام برروی تخت نشست که ناگهان فرشته خود را مرئی کرد فرنوش از ترس جیغی کشید که همه به اتاق امدند او با لکنت نام فرشته را تکرار میکرد و به کنار خود جایی کهقبلا فرشته نشسته بود اشاره میکرد ولی کسی حرف اورا باور نمی کرد فرشته به کنار در رفت و خود را به فرنوش نشان داد ،فرنوش دوباره جیغ کشید گفت: _اوناش اونجاست کنار در. بلافاصله همه بر گشتند و به در نگاه کردند ولی فرشته خود را نامرئی کرد و به کنار کمد رفت و دوباره خود را به فرنوش نشان داد ودوباره همان قصه ادامه یافت کم کم زمزمه های تو دیوانه شده ای فرنوش بلند شد. فرشته که از این بازی نهایت لذت را برده بود تصمیم گرفت که به پیش سامیار برود ولی با خود گفت: _اینطوری نمی شود باید ازاو خدافظی کنم. کنار فرنوش رفت و درگوشش زمزمه کرد: _بازم میام، خدافظ گلم.
  11. پدر و فرزند

    ارتباط پدر با فرزند در ایران فقط ۲۰ دقیقه در بررسی علل افزایش فرزند سالاری در خانواده‌های ایرانی عنوان شد مدت ارتباط پدر با فرزند در ایران فقط ۲۰ دقیقه. نخستین همایش بررسی علل افزایش فرزند سالاری در ایران از سوی گروه مطالعات زنان دانشگاه تربیت مدرس برگزار شد که در این همایش یک روزه «محمد صادق مهدوی» جامعه‌شناس به سخنرانی پرداخت و گفت: پدرها طی مدت ۲۴ ساعت شبانه روز فقط ۲۰ دقیقه را صرف بچه‌ها می‌کنند، این در صورتی است که فرزند کاملاً سالم باشد، و گرنه فرزندان در مدت بیماری ارتباط کمتری با پدرانشان دارند. به گفته این استاد دانشگاه شهید بهشتی، مدت زمانی که به طور مستمر از سوی مادران ایرانی در شبانه روز، صرف بچه‌ها می‌شود، به طور متوسط ۴ ساعت است، بنابر این نسبت ناعادلانه ارتباط پدر و مادر با فرزندان، خانواده‌های امروز را با مشکلی روبه‌رو کرده که در آن پدر به راحتی از روند تربیت فرزند کنار زده می‌شود. وی در بررسی خانواده‌های ایرانی نتیجه می‌گیرد که اشتغال پدر، اختلاف والدین، بی‌علاقگی پدر به فرزندان به کاهش ارتباط آنها دامن زده به طوری که هم اکنون در خیلی از خانواده‌ها، فرزندان ترجیح می‌دهند، پدر را نبینند. مهدوی در ادامه روند فرزندا سالاری در ایران را منحصر به فرد خواند و آن را نتیجه تغییر در جهت تربیت خانواده‌ها عنوان کرد و گفت: در تربیت سنتی در گذشته هدف از تربیت فرزند این بود که او را صالح، حرف شنو و مطیع پدر و مادر بار بیاورند. امروز تربیت جدید به گونه‌ای است که اصل استقلال و مسؤولیت پذیری فرزندان مورد تأکید قرار می‌گیرد. وضعیت خانواده‌های ایرانی در حال حاضر به گونه‌ای است که می‌کوشند بر هر دو اصل تأکید کند، بنابر این با ورود به عصر مدرن طبیعی است که بچه‌ها شیوه خود مختاری را می‌پذیرند چون والدین امروز نتوانسته‌اند فرزندان را مسؤول و نه مطیع تربیت کنند. به عقیده وی، به عکس فرزند سالاری در غرب، که فرزندان زود به استقلال و مسؤولیت پذیری می‌رسند، در ایران بچه‌ها در امور خانواده دخالت می‌کنند، بدون این که به استقلال رفتاری یا اقتصادی رسیده باشند، این ناشی از شیوه تربیتی ماست که فرزندان را وابسته به خانواده تربیت می‌کنند. این جامعه شناس خاطر نشان کرد که بیشترین آسیب فرزند سالاری بر رابطه میان پدر و پسر وارد می‌شود، که نقش تربیتی وی به شدت کاهش می‌یابد. وی با استناد به خانواده‌های ایرانی خاطر نشان کرد که در خانواده‌های ما غالباً مادران کارهای پسران ۱۶ ـ ۱۷ ساله را انجام می‌دهند، نشستن لباس، واکس زدن کفش‌ها و ... که این امر در کودکان ۶ ـ ۷ ساله غرب هم دیده نمی‌شود، این امر از نبود الگوی مناسب برای پسران حکایت می‌کند، چرا که پدران در خانواده‌ها مشارکتی ندارند، پسران هم کمتر خود را در خانه مسؤول می‌دانند. بر اساس بررسی‌های انجام شده، فرزند سالاری در قشر متوسط کشور بیشتر دیده شده که ناشی از سست شدن هنجارها، بالا رفتن سطح تحصیلات والدین، صنعتی شدن زندگی و کمرنگ شدن نقش پدر در امور خانواده است. مهدوی با اشاره به تحقیق انجام شده در جامعه ۹۰۰ نفری از خانواده بیان کرد که متأسفانه بسیاری از فرزندان والدین خود را جاهل، بی‌اطلاع و حتی عقب مانده تلقی می‌کنند، این نشان می‌دهد که در اثر رواج فرزند سالاری در خانواده آنان به شدت پر توقع، قدرنشناس، غیر مسؤول و تنبل بار آمده‌اند که ناشی از نظام تربیتی خانواده‌هاست. وی نسبت به افزایش این پدیده در خانواده‌ها هشدار داد و تحصیل در مدارس غیر انتفاعی را یکی از عوامل رواج فرزند سالاری خواند و گفت: به نظر من اگر نظام تعلیم و تربیت اسلامی پیاده شود، در کاهش فرزند سالاری مؤثر خواهد بود، در حالی که این نظام تاکنون طوری معرفی شده که معادل با سختگیری‌های بسیار است، پس فرزندان از این نظام فاصله می‌گیرند. به عقیده این جامعه‌شناس، سختگیری منجر به اقناع نشدن فرزندان شده که خود در نشان دادن چهره‌ای نامناسب از تربیت اسلامی مؤثر بوده است.
  12. به آخرین فیلمی که دیدی از 10 نمره بده!

    It زیاد جالب نبود ۸ از ۱۰
  13. http://forum.98ia.co/topic/22110-فرشته-اتش-zahrash/?do=getLastComment

    رمانی از جنس اتش 

    رقص شعله های عشق و گناه تقدیم نگاه پاکتان

    تشکر کنید تا شعله کشد قلم

  14. http://forum.98ia.co/topic/22110-فرشته-اتش-zahrash/?do=getLastComment

    رمانی از جنس اتش 

    رقص شعله های عشق و گناه تقدیم نگاه پاکتان

    تشکر کنید تا شعله کشد قلم

  15. http://forum.98ia.co/topic/22110-فرشته-اتش-zahrash/?do=getLastComment

    رمانی از جنس اتش 

    رقص شعله های عشق و گناه تقدیم نگاه پاکتان

    تشکر کنید تا شعله کشد قلم

  16. فرشته اتش | zahra.sh

    فصل اول "در مسیر سرنوشت شیطان" نمی دانست شیرین براثر چه اتفاقی به این شهر زیرزمینی امده است ؟ویا حتی نمیدانست که او چه معامله ای کرده که توانسته است رمز ورود به این شهر را به دست اورد؟ تمام این سوال ها در مغزش رژه میرفتنداما حال پرسیدن آن ها را نداشت. با صدای دادمهر(به معنا زاده اتش) به خود امد ،او معلم اتش بود ، به تمام فوت و فن کنترل اتش مسلط بوده و به راحتی اتش تولید میکرد.اکنون هم نوبت کلاس اتش بود همیشه برایش سوال بود که ایا میتواند تمام این فوت و فن ها را بیاموزد یا نه؟ با کرختی به سمت کلاس اتش راه افتاد.وارد کلاس که شد ، چشم در چشم با ده تن دیگر شد ودرکنار شیرین نشست.دختری با موهای طلایی و چشمان سیاه، چشمانی سیاه و پر آرامش. دادمهر شروع به صحبت کرد.صدای دلنشینی داشت برخلاف چهره اش که اصلا به دل او نمی نشست،صدایش را دوست داشت؛دادمهر پسری خوش سیما با موهای مشکی و چشم و ابرو مشکی بود وداشتن پوست سفید و لب های سرخ او را خاص جلوه می داد در نظراو دادمهر شبیه به خوناشام ها بود. کلاس اتش بود و در حول این که چگونه دربرابر اتش مقاومت کنی و آن را از خود برهانی می چرخید. اصلا حوصله کلمات عجیب و غریب دادمهر را نداشت.با کلافگی به او خیره شد و به صحبت هایش گوش کرد از بین این همه صحبت هایی که شد برای او تنها این جمله جالب بود: _اگر به قدرت بالایی برسید میتوانید اتش تولید کنید. اندیشید: _در رمان ها خوانده بودم که کسانی قدرت اتش دارند ولی هیچ گاه فکر نمیکردم خود نیز روزی به توانم اتش را کنترل کنم. به جز این تنها چیزی که برایش جالب بود حرف شیرین بود که گفت: _منم از دل اتیش نجات پیدا کردم و به اینجا اومدم . چه عجیب. پس از اتمام کلاس ، به سوی کلاس یاشا رفت، او یاد میداد که چگونه نامرئی شویم این یکی برایش بسیار جالب بود.ولی باید قدرت زیاد داشته باشی ،یادگیری اش هم بسیار دشوار بود.در کلاس او تنها سه پسر تنومند حضور داشتن،چون واقعا کمتر کسی میتوانست این ها را یاد بگیرد. با ورود او یکی از آن ها که بعد ها فهمید اسمش کامیار است گفت: _کلاس رو اشتباه اومدی خانم کوچولو ،اینجا جای جوجه ها نیست! و خود شروع به خندیدن کرد.درجواب آن پسر سبزه با موهای قهوه ای و چشمان میشی چیزی نگفت وتنها به این فکر رفت که : _پسرها در هیچ کجای دنیا درست بشو نیستند و تنها به فکرمسخره بازی و تکه پرانیند. یاشا که وارد کلاس شد وشروع به تدریس کرد باذوق به دهن او چشم دوخته بود،یاشا نیز از این همه توجه او سرخوش شده و انگار که تنها او در کلاس است، چشم در چشم او توضیح میداد اما غافل از این بود که او میخواهد نامرئی شدن را یاد بگیرد تا بتواند به دیدار عشق ناکامش رود و او را ببیند.
  17. همین الان دای چیکار میکنی؟

    تصمیم دارم زیست بخونم
  18. انتقادات و پیشنهادات

    سلام به نظر من یه بخشی برای تبلیع رمان ها ایجاد بشه خیلی خوب میشه
  19. آرزو

    اینکه ابجیم کنکور در بیاد
  20. به رمانی که نفر قبلیت میگه چند میدی؟

    سلام مجدد، خوب معلومه اینجا چ خبره دیگه من یه اسم رمان میگم و شما از ۱ تا ۲۰ نمره میدید و همینطور تا اخر من میگم شما میگید و... شروع توسکا
  21. رمانی از جنس اتش 

    رقص شعله های عشق و گناه در اوج پاکی تقدریم نگاهتان

    تشکر کنید تا شعله کشد قلم

    http://forum.98ia.co/topic/22110-فرشته-اتش-zahrash/?tab=comments#comment-279051

  22. به رمانی که نفر قبلیت میگه چند میدی؟

    ۱۷ سفر به دیار عشق
    1. zahra.sh

      zahra.sh

      داستانی از جنس عشق و اتش

      از بین شعله های اتش گناهی سر باز میکند و عشقی متولد میشود و جنگ بین پاکی وبدی اغاز میشود

      http://forum.98ia.co/topic/22110-فرشته-اتش-zahrash/?tab=comments#comment-279051

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×