رفتن به مطلب
Added by Amir

roro_nei30

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    58
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

158 بار تشکر شده

3 دنبال کننده

درباره roro_nei30

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    نویسندگی،خنداندن دیگران،گیتار و پیانو زدن، سنگ صبور بودن، شعر گفتن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

295 بازدید کننده نمایه
  1. سلام

    ببخشید من تا یه ماه دوتا رمانمو (دختری با پرهای کبوتر ، نفرین قرمز) رو بروز رسانی نمی کنم

    خواهشا به متروکه نفرستیدشون

    بخاطر امتحاناته

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. roro_nei30

      roro_nei30

      بلد نیستم

      یعنی گزارش بزنم

      بعد بنویسم قفل شدن؟

      نمیشه همینجور بمونه؟

    3. YeGaNeH

      YeGaNeH

      سلام گلکم

      مشکلی نیست همینجوری میمونن:gol:

    4. roro_nei30

      roro_nei30

      واااقققعععاااا ممنون

      عاشقتونممم

  2. نفرین قرمز | roro_nei30

    پارت سیزدهم «بازگشت سیصد و بیست ساله» در پشت قصر آوریل نشسته بود و باز مثل همیشه در حال حرف زدن با گنجشکی روی طاقچه پنجره بود. _بنظرت چیکار کنم گنجیشک جونم؟...میدونی خجالت میکشم...احساس میکنم نباید جلوش ظاهر بشم... نا امیدانه آهی کشید که با صدای زین حرف های آوریل قطع شدند. _خانومی که نباید جلو من ظاهر بشی...کی قراره ویولن رو یاد بگیری؟ آوریل با تعجب به سمت زین برگشت ،زین با فاصله از او به درختی تکیه داده بود و خیلی وقت بود که به حرف های آوریل گوش میداد. آوریل با ترس و خجالتی آشکار گفت: _چی؟...از کی اینجایی؟ +اهمیتی نداره...بیا بریم درس های آخرت رو بهت یاد بدم. و بدون هیچ حسی رویش را برگشت و به سمت درب ورودی رفت البته زین نمی خواست حسش را نشان دهد تا ماموریت خوب پیش برود.آوریل متعجب به زینی که از او دور میشد خیره شد و به فکرش رسید: «اصلا به روی خودش نیورد» و سپس با لبخند به دنبال زین رفت،و به نظر دخترک آمد که چقدر زین اخلاق خوبی دارد. ***** چند روزی گذشته و زین فرصتش رو به اتمام بود.فقط امروز می توانست به آوریل همه چیز را بفهماند! به سمت اتاق آوریل رفت تا با او حرف بزند که از سالن اصلی صدایی دل انگیز شنید،صدایی آشنا،حسی دور به دوری تمام بی تابی هایش!نا خودآگاه به سمت صدا رفت، در وسط سالن، بین تمام خدمه ،آوریلی بود که با تمام وجود چشمانش را بسته بود و کمان ویولن را بر سیم ها می کشید یا بهتر بود بگوییم ،می رقصاند! زین در میان جمعیت فقط یک دختر را دید ،دختری از عصر تنهایی ها،دختری از سیصد و بیست سال پیش،و آن دختر آوریلی بود که زین آن را شخصی دیگر میدید! بعد از اینکه آوریل نت ها را تمام کرد چشمانش را آرام باز کرد و تمام خدمه که تا آن موقع مبهوت بودند شروع به تشویق کردند. باز آن قصر صدای نت های آشنایی را شنید،شاید تکراری باشند ولی هرکسی نتوانسته بود مانند آن شخص این حس را برساند،جز آوریل!آوریل با دیدن زین ، به سمتش آمد و گفت: _دیدی چه خوب زدم؟ ولی زین گویی در جایی دیگر سیر می کرد.به صورت زمزمه گفت: _چرا اینقدر شبیه شی؟ +چی؟نمی شنوم. زین با صدایی بلند تر از قبل گفت: _چرا باید اینقدر شبیه ش باشی که برگردونیم به گذشته؟ آوریل اصلا متوجه حرف های زین نمی شد .ناگهان یکی از خدمه آمد و پس از تعظیمی کوتاه رو به زین با صدایی تقریبا مضطرب گفت: _قربان...مهموناتون زود تر اومدن. و زین با این حرف از عالم خود بیرون کشیده شد و روبه خدمه گفت: _هرچه زود تر بانو رو ببرین تو اتاقشون. و زین با اعتماد به نفسی کامل به استقبال مهمانانی که با اینکه دشمن هستند باید از آنها استقبال دوستانه کرد رفت.
  3. بالهای کبوتر یک دختر | roro_nei30

    پارت 32 راکویل* به سمت جنگل رفتم.کاریو با سپاهش ناپدید شده بودن و مرسا با گریه دوید وسط جنگل!نمی دونم چه اتفاقی براش افتاده .پشت یک درخت دیدم نشسته و زانوهاش رو بغل کرده و با بغض به جلو خیره شده! رفتم جلوش نشستم. _چته مرسا؟...چرا یهو رفتی؟ همون طور که به جلو نگاه میکرد صدایی خفه از ته گلوش خارج شد: _نمیدونستم! با تعجب بهش نگاه کردم که گفت: _نمیدونستم که اینقدر درد داره...خیال میکردم جنگ یک چیزه بچگونه ست...نمیدونست که اینقدر وحشتناکه! میدونستم هرکسی جای من بود دلداریش میداد ولی من شکه ترش کردم! _از اینم درد ناک تره! به سمتم برگشت و به من نگاه کرد. _وقتی ترس اینکه هر لحظه قراره یکی بمیره برات میاد...وقتی حتی نمیدونی چقدر دیگه زنده ای...وقتی میفهمی زندگی یه داستان با پایان خوش نیست...وقتی میفهمی دوستت دشمنته...تازه میفهمی که جنگ چیه! با جمله آخرم گریه ش بند اومد و گفت:منظورت چیه؟ سرمو انداختم پایین و گفتم: _فکر کنم که ساسکه با اهریمن همکاری میکنه! انتظار نداشتم عکس العمل تندی نشون بده چون میدونستم ساسکه رو یادش نمیاد ولی با چیزی که دیدم به اینکه این دختر اونو فراموش کرده شک کردم. مرسا گوشش رو گرفت و آروم شروع کرد به زمزمه کردن: _نه... این دروغه...ساسکه آدم خوبیه!
  4. نفرین قرمز | roro_nei30

    پارت دوازدهم«منحرف کردن یک احساس» در راهرو های قصر،دخترکی بی سر و صدا در حال پیمودن راه خود از حمام تا اتاقش بود و در همان حال در این فکر بود که چگونه با زین روبه رو شود؟واقعا نمی توانست اینکار راکند،از شدت خجالت حتی وقتی فکر می کرد که قرار است با او رو به رو شود تمام بدنش گر می گرفت! از آن طرف پسری که هنوز در فکر این است که چرا ضربان قلبش مانند رگبار میزند؟ هر دو در فکر غرق بودند که در تلاقی دو راهرو هردو به هم برخورد کردند. هر دو با تعجب به هم خیره شدند و هردو باهم گفتند: _اه..چیزه... باز هم سعی کردند. _میگم... هردو ساکت شدند ،نمی دانستند چه کنند ،سکوت خفقان آور تر میشد که آوریل زود تر از زین گفت: _من برم استراحت کنم. و لبخندی مصلحت طلبانه ای زد و زین هم از فرصت استفاده کرد و تند تند گفت: _آره...آره ...باید بری استراحت کنی منم میرم کتابخونه. و هر دو با تمام سرعت غیب شدند.در کتابخانه،زین بین قفسه های کتاب خاک خورده با خود حرف میزد،شاید این دختر مرضش را به او مسری کرده بود. _وای قلبم خیلی داره تند میزنه. ناگهان گویی چیز بدی متوجه شده باشد گفت: _نکنه مریض شدم؟...باید یه کاری کنم...عجیبه 300 سالی هست که مریض نشدم. و زین خود را اینگونه راضی میکرد و در چند اتاق آن طرف تر آوریل نمی دانست که قرار است بقیه درس ها را چگونه یاد بگیرد ، او حتی نمی توانست در چشمان زین نگاه کند ،آنوقت باید همه چیز را از او یاد بگیرد تا ماموریتش را انجام دهد. و هر دو در فکر بودند،چگونه این احساس را منحرف کنند؟ (گاهی اوقات انگار گرگ ها عاشق ما ها هستند گرگ هم دل دارد مثل ما انسان ها)
  5. نوای قلم

    مثل هر روز رفتم سمت مطب مامان بزرگ شش سالم بود... بچه بودم با خنده های بزرگ... مامان بزرگم یه دکتر همه کاره بود ... با یه ب*و*سه دردمو دوا میکرد... پیشش یه زن نشسته بود... گریه میکرد... و حرف میزد ... حرفایی که برام زیادی بزرگونه بودن... (با لحنی لرزان و خش دار ) _ چیکار کنم؟ همش تحقیرم میکنن. بچم جلو چشم داره نابود میشه... و حرفاش همینطور ادامه داشت مامان بزرگم پشتشو نوازش کرد و با زمزمه های پشت سر هم اونو آروم میکرد. (با صدایی آرام و بی دغدغه) _درست میشه ان شالله... نگران نباش... خانومه با چشمای قرمز خداحافظی کرد و رفت. از مامان بزرگ پرسیدم(با کمجکاوی و لحمی کودکانه) : _این خانومه کی بود؟ کاکام بزگ آهی کشید و گفت( با لحنی پر حسرت و غم): _یه دوست قدیمی که خیلی درد داره... با تعجب گفتم: -خو خوبش کن. لبخند تلخی زد و گفت: _از دستم کاری ساخته نیست! متحیر پرسیدم: _چرا؟ لحنی مهربان پاسخ داد: _درمونی برای اندوه نیست! آنروز نفهمیدم مادر بزرگ چه گفت ولی حالا میدانم که درد آن خانم چه بود و حالا هم میدانم که اندوه از سرطان هم ناعلاج تر است. ای کاش کودک مانده بودم.
  6. بالهای کبوتر یک دختر | roro_nei30

    پارت 31 شب بود،همه پشت درختان کمین کرده بودند.چشم همه به فضای باز و بزرگ پشت درخت ها ماننده بود و منتظر سپاه اهریمن بودند!مرسا در پشت درختان در حال تمرکز بود تا بتواند حس کند چقدر نزدیک هستند!از فاصله یک کیلومتری ،صدای لرزش خاک،کوبیدن پاهای دیوها و اسب ها می شتید! به تورن نگاهی انداخت و به نشانه آماده شدن ،سرش را تکان داد!تورن به همه سپاه علامت داد! نزدیک شدن ارتش را دیدند.هیچ کس ترسی از زیاد بودن پیروان اهریمن نداشتند! گویا از برد خود مطمن بودند ولی این میان یک چیز آشکار بود ،کم بودن ارتش کریستال ! وقتی که وارد فضای خالی از درخت شدند،همه به پا خواستند و حمله کردند.دو سپاه مانند دو موج آب به هم برخورد کردند و در یکدیگر مخلوط شدند! صدای برخورد شمشیر ها،بوی خاک به همه آنان شجاعت میداد و کاریو در این میان،مرسا هدف گرفته بود!مرسایی که حالا فهمیده بود چرا اهریمن از او مرسا میخواست!با حمله به او قصد شکستن شمشیرش داشت ولی با مقاومت او ،تازه متوجه بلو رز شد! این شمشیر ،شمشیری بود که او را تقریبا نابود کرد،نابودی قلبش!کمی ترسید،آخرین بار شخصی به او گفته بود «اینبار قلبتو ازت گرفتم...دفعه بعد خودت رو به نابودی میکشم» میان این جنگ تن به تن ، ناگهان شخصی روی زمین افتاد،بیجان،نفس هایش قطع شد،از آن میان دختری بغض کرد ولی نمی توانست به او کمک کند! کاریو با این صحنه متوجه شل شدن دست مرسا شد،چشمانش پر از اشک و بهت شده بود!کاریو از این فرصت استفاده کرد و او را به زمین انداخت . ولی مرسا هنوز به خود نیامده بود! کاریو نمی توانست او را بکشد او باید او را سالم به اهریمن برساند! خواست با او ناپدید شود که ناگهان تیری به سمت قلب او پرتاب شد ، همان جایی که قبلا شمشیر هدف قرار گرفته شد.دور تا دور آن نیروی کهکشانی بود! با وحشت به طرفی برگشت که تیر پرتاب شده بود،ولی هیچ کس نبود!به تیر نگاهی انداخت، روی آن جمله ای حک شده بود. «مگه نگفتم هیچ وقت به عزیزانم حمله نکن؟آرزوی نابودی داری؟» کاریو ترسید و با تعجب به دختری نگاه کرد که اصلا انتظار نداشت پدرش چنین شخصی باشد وتازه متوجه آن چشمان خاکستری وحشی شدو باز هم بر کنجکاویش افزوده شد!
  7. نفرین قرمز | roro_nei30

    پارت یازدهم «ضربانی عجیب» آوریل در کتابخانه نمور و خاک خورده،در بین قفسه های قهوه ای ،جلوی پنجره روی صندلی نشسته بود.واقعا دوست داشت که ویولن را یاد بگیرد ولی، ضربان قلبش دیوانه اش می کرد!می کوبید،کوبشی که گویا خاموشی نداشت،کوبشی که حتی آوریل هم از آن متعجب شده بود. با صدایی متعجب با خود شروع به حرف زدن کرد: _وای...آوریل چرا نمی تونی خودتو کنترل کنی؟... پرسش برای خود هم بی جواب ماند! ناگهان با صدای عصبانی بر روی خودش فریاد زد: _دختره ی احمق ...اینقدر کمبود داری؟ نمی دانست ،شاید بخاطر این اواخر بود که کسی به او توجه نمی کرد.ولی فکری در ذهنش آمد. _شاید چون نفرینه خیلی جذابه. کمی فکر کرد و گفت: _آره ...مثل خون آشاما...وای نکنه بخواد منو بخوره...نه بابا ...وای نمی دونم دیگه باید چی بگم...خل شدم. با کلافگی بلند شد،باید حالش جا می آمد ،به سمت جایی رفت که در اوج کلافگی او را آرام میکرد ، حمامی با آب گرم. وارد وان آب گرم شد.چشمانش را بست و به فکر فرو رفت. در این مدت خیلی زود به زین اعتماد کرده بود.او می گفت نمی تواند دوباره به کسی اعتماد کند ولی خیلی زود به زین اعتماد کرده بود و نمی دانست چرا!سوال هایش بی جواب بود و دخترک هنوز درگیر فکر کردن بود که ناگهان با صدای در به خود آمد.به طرف در برگشت و زین را دید که با تعجب به آوریل در آب خیره شده بود. آوریل با دیدن زین ،بدنش آتش گرفت و تمام صورتش سرخ شد،جیغی کشید که زین به خود آمد و با صورتی سرخ به دنبال راه خروجی میگشت که دقیقا پشت سرش بود. برای رهایی از این وضعیت به سطل آب هم پناه برد تا از آن رد شود! _بـــــــــرو بیــــــــرون. ناگهان زین روی کاشی های حمام پایش لیز خورد و ناخود آگاه در وان سقوط کرد.ابتدا هر دوی آنها با تعجب به هم می نگریستند لحظه ای کوتاه زمان ایستاد ولی زین خیلی زود به خود آمد و با تمام سرعت به بیرون رفت. در بیرون زین در حال کشیدن نفس عمیق بود و تلاش میکرد که با مشت زدن به قفسه سینه اش ضربان قلبش را متوقف کند و در داخل ،آوریلی که هنوز از این اتفاق مبهوت بود و به این فکر می کرد که چطور باید با زین رو در رو شود.
  8. بالهای کبوتر یک دختر | roro_nei30

    پارت 30 *مرسا* سه روز از اومدنمون گذشته .اوایل دیگران با من سرسنگین شده بودن تا اینکه یه روز جلو همشون اینقدر گریه کردم تا منو قبول کردن!البته اونا فهمیدن و منو درک کردن.از اون موقع در گیر نقشه کشیدن برای دفاع از سیتی آرو ایم!البته بجز برخی در قصر به من بانو نمیگن که البته حتی نمیدونن چرا! به اتاق فرماندهی رفتم.راکویل هم همراه من وارد شد تا با فرمانده راجب نزدیکیه اهریمن سوال کنیم و نقشه حمله رو بفهمیم.وارد یک اتاق شدیم ،مانند بقیه اتاق ها مانند کریستال برق میزدند و وسط یک میز بزرگ بود که یک پسر پشت به ما، روبروش ایستاده بود و در حال بررسی نقشه بود ! _فرمانده. سمت ما یک پسر جوون برگشت،با موهای مشکی و صورتی تقریبا گرد و چشمای درشت مشکی!لبخندی زد و گفت: _سلام بانو مرسا... همچنین ... و با حالت پرسشگر به راکویل نگاهی کرد ،به طرف راکویل برگشتم که با یه حالت مبهوت به چهره فرمانده نگاه میکرد!یه لحظه دیدم که ابهت راکویل یه لحظه از بین رفت! راکویل_ها...ا...اسم من راکویله و معاون بانو هست! فرمانده لبخندی دلپذیر تر از قبل زد و برگشت سمت نقشه و گفت: _بانو ...نقشه رو مشخص کردم و منتظر تایید شمام. با بهت باقی مونده از حالت راکویل به طرف میز رفتم و راکویل آروم کنارم جا گرفت. در حال توضیح دادن نقشه بود ،واقعا بنظرم با اینکه فقط دو سال از من بزرگتره خیلی کار درسته،ناگهان راکویل گفت : _ولی بنظرم اول باید از راه مطمن بشیم که اهریمنی در راه نباشه. با لبخندی بزرگ و آرامش بخش به او خیره شد و گفت : _بله...حتما اینکارو قبلش میکنیم! حقیقتا تو نگاه راکویل حسی رو دیدم که متوجه شدم،این خانوم خانوما هم تو دام افتاد!
  9. نفرین قرمز | roro_nei30

    «کمی شیطنت»پارت دهم آوریل هیچ کدام از تو ضیحات زین را نمی فهمید ،گویی زین با دستانش روح دخترک را در جایی دیگر انداخته بود. با اعتراض از روی صندلی برخاست و گفت: _بنظرت اینطور میتونم بفهمم؟ زین با تعجب و گنگی گفت: _چطور؟ +همین...همین دیگه که...که انگار بغلم کردی. با این حرف گویی شاخی برسر زین پدید آمد منظورش را نفهمید ولی پس از چند دقیقه با لبخندی شیطنت آمیز که در این روزها خیلی به لبش می آیند و با بازیگوشی گفت: _خجالت میکشی؟ +ها؟...خوب ...نه میدونی... زین یک قدم به سمت دخترک برمیداشت و آوریل نیز با خجالت به عقب میرفت. _اینقدر خوبم که این حسو بهم پیدا کردی؟ +نه...چه...چه حسی؟ _همین که من باشم نمی تونی کنترل کنی خودتو. آوریل به دیوار چسبیده بود و در حال لعنت فرستادن به کسی بود که این دیوار را ساخته بود که آوریل هزاران بار بین آن و زین قرار گرفته بود، بود.زین لبخندی از خجالت این دختر زد و از او دور شد .نمی دانست چرا اینقدر دوست دارد این دختر را اذیت کند ولی نه آنقدر زیاد! روی تخت نشست و بدون هیچ اثری از لبخندش به دخترک گفت: _بیا اینجا...باید این ساز رو یاد بگیری. +من نمی خوام. با این جمله زین یکه خورد و با تعجب به سمت آوریل برگشت: _چی؟ +چرا باید یاد بگیرم...کی منو مجبور کرده؟ _من. +تو ترس نداری که...بهت گفته بودم. و بدون توجه به زینی که کم کم به این باور رسیده بود که این دختر از شدت شجاعت دیوانه است ،به سمت در اتاق دوید وخارج شد.
  10. بالهای کبوتر یک دختر | roro_nei30

    پارت 29 *سورن* من و سوناتا در یک طرف میدان و ساسکه و سوبارو یک طرف دیگر میدان بودند.ساسکه شمشیر سناتور رو در دست داشت و سوبارو ،همه قدرتش را در دستانش جمع کرده بود و نوری آبی رنگ دور دستانش بود!من و سوناتا از قدرت درونیمون استفاده کردیم،من قدرت رو تو دستام جمع کردم و سوناتا قدرتش رو تو پاهاش جمع کرده بود و آماده مبارزه بودیم! بعد از اینکه تعظیم کوتاهی کردیم به هم حمله کردیم!اولین بار بود که میدیدم،سوناتا با این همه عصبانیت مبارزه میکرد !گویی میخواهد گردن ساسکه را بشکند! همان طور که در حال مبارزه بود به فکر فرو رفتم!من و سوناتا دوستای ساسکه بودیم ،از وقتی که پدر مادرش ناپدید شدند و از خانواده فانگ ترسید!خوب،میشه گفت من و سوناتا دلایل اصلی شجاع شدن ساسکه بودیم! اون دنبال پدر و مادر و سوسو و سوبارو بود!ما اون زمان هیچ کدومو ندیده بودیم!ولی اون وقتی 18 سالش شد دیگه کمتر به دیدن ما میومد و با تورن و لی لی دوست شد،برای همین من فوق العاده از این دو نفر متنفر!بعدش سوبارو اومد پیشمون و گفت کمکش کنیم و گفت ساسکه خودش با پای خودش میاد و حرفش راست بود! در آخر مبارزه ساسکه سوناتا و سوبارو من رو که غرق خیال بودم شکست داد! شب شده بود از بالای پشت بوم به ماه نگاه میکردم. ما خیلی دورتر از سیتی آرو بودیم،اهریمن نمی تونه دستش به ما برسه! پرنده نامه بر رو دیدم که داره یاد سمتم ،نشست رو دستم.نامه رو از دور پاش باز کردم و از چیزی که خوندم متعجب شدم! با قدرتم غیب شدم رفتم توی سالن اصلی که همه اونجا بودن. ساسکه سرشو به مبل تکیه داده بود و چشماشو بسته بود ،سوبارو در حال نگاه انداختن به نقشه بود و سوناتا با نگاه عاشقانه به ساسکه خیره شده بود! چشم غره ای به سوناتا رفتم و حس عصبانیت از ساسکه ای که سوناتا رو عاشق خودش کرده بود پیدا کردم.به سمت سوبارو رفتم و گفت: _یه پیام مهم اومده. به من نگاه کرد و پرسید: _چه پیامی؟ _اینکه ملکه قانون رو شکست! سوبارو لبخندی زد و گفت :تازه فهمیدی؟ با تعجب :مگه میدونستی؟ روشو کرد یه طرف دیگه و گفت:آره ...همون دختره که فکر میکردیم انسانه...دخترشه! با این جمله چشمای ساسکه با تعجب باز شد و مبهوت به سوبارو نگاه کرد .گویی که آرزویی در عین نا امیدی بود...
  11. مشاعره

    تا توانی پیش کس مگشای راز برکسی این دل مکن زنهار باز
  12. سلام عزیزم

    من خیلی وقته درخواست جلد رملن دلدم

    ولی جواب ندادن

    1. YeGaNeH

      YeGaNeH

      سلام گلکم

      بررسی میشه:gol:

    2. roro_nei30

      roro_nei30

      ممنون خوشگلم

  13. روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست :)

    مرسی عزیزم عید قشنگت مبارک
  14. بالهای کبوتر یک دختر | roro_nei30

    پارت 28 *سوناتا* از پله ها بالا رفتم،سورن هم دنبال میومد.همونطور که بالا میرفتم زیر لب میگفتم:خجالت هم نمیکشه مرد گنده...اصلا تقصیر سوباروه ...چرا بهش گفته که اونا برگشتن؟...ن اصلا نمیدونم ...این دختره چی داره که ساسکه وضعش اینطور شد! خودم میدونستم که چرا دارم حرص میخورم،چون که ساسکه، هیچوقت منو مثل اون دختری که نمیدونم حتی اسمش چیه ندیده! بدون در زدن،در رو باز کردم رفتم داخل! دیدم تو اتاق جلوی پنجره قدی نشسته رو تخت و داره شمشیرش رو تیز میکنه! بلند جیغ زدم:آخه چرا نمیای تمرین؟چون اون دختره اومده؟ لبخندی زد و گفت:سلام سورن...سلام سوناتا...کی اومدید؟ گفتم:حرفو عوض نکن...جواب منو بده چ... حرفمو قطع کرد:اون دختر اصلا برام مهم نیست! با حرفش ،مبهوت بهش خیره شدم!سورن گفت: _ساسکه...واقعا؟ _سورن از تو انتظار نداشتم ...اون یه انسانه...من عاشق انسان بشم؟ _پس چرا نیومدی تمرین؟ دستشو تکون داد ،تازه دیدم که زخمیه! _بنظرت با این میتونم بیام تمرین؟ رفتم سمتش دستش رو گرفتم ،دستش رو کشید و گفت:خودم بستمش ! بلند شد و رفت،سورن هم دنبالش!میدونست میتونم ذهنش رو بخونم اگه بهش دست بزنم!همون دو ثانیه کافی بود تا بتونم ذهنشو بخونم!از چیزی که خوندم هم عصبی شدم ،هم ناراحت!رفتم پشت تختش آینه شکسته رو خارج کردم! رو آینه ای که من بهش داده بودم و بهش گفت بذاره رو دیوار ،ترک های بزرگی بود و کمی خون هم روش بود! یعنی بخاطر یه انسان ،هم این آینه رو شکست هم دست خودشو زخمی کرد؟ولی نمی خواد عاشق یه انسان باشه؟
  15. نفرین قرمز | roro_nei30

    پارت نهم «گردش روی موسیقی» دخترک آرام در بین درختان در حال قدم زدن بود .لباسش با درختان همرنگ بود.گویا این دخترک هم نسیمی بود تا این باغ را هر روز روشن تر از دیروز کند.باغ باز هم مثل اوایل، مثل وقتی که آن شخص بود شاداب شده بود!و هنوز زین متعجب بود،از درختانی که مدتها بود که تیره و تار شده بودند ،در این چند سال هر روز زیبا تر میشدند. امروز زین به آوریل گفته بود که استراحت کند ،چون شب باید چیزی را یاد بگیرد. چیزی که مهم ترین نکته ماموریت است،و هنوز دخترک نمی دانست منظور زین از ماموریت چیست. آوریل همینطور که راه می رفت به شهر فکر می کرد !در این مدت سرش آنقدر شلوغ بود که به آن فکر نکرده بود ولی حالا باز ،یادش آمده بود!طرد شدنش ،بی ارزش بودنش!با بغض آهی کشید و فکرش را منحرف کرد به سمت زندگی جدیدش ولی کلافه تر شد!چرا اینقدر زود به زین اعتماد کرده بود؟چرا باید این مامموریت را انجام دهد؟ در فکر بود میان درختان ،درختی را دید که نظرش را جلب کرد.به سمتش رفت و از نوشته ی روی آن متعجب شد. روی درخت خراش هایی بود که نوشته ی قشنگی بوجود آورده بود. «من و زین تا آخر» دخترک با تعجب به نوشته نگاه کرد، و با خود گفت _این را چه کسی نوشته بود؟ **** در اتاق آوریل موسیقی طنین انداخته بود و مانند یک احساس کوچکی در دل شب ،روح دخترک را صیقل میداد و متحیر میکرد از این همه جذابیت زین! زین ویولن را گرفته بود و با چشمان بسته در حال رها کردن نت هاییی بود که هر دلی را تسخیر میکرد. بعد از اتمام نت ، زین ویولن را به سوی آوریل گرفت و گفت: _حالا تو باید بزنی. +من؟ _آره. +بلد نیستم بابا. _این کلمه رو نگو بچه...من بهت یاد میدم نگران نباش. +باش. و ویولن را مانند شی ارزشمندی به دست گرفت و بلا تکلیف ویولن را در دستانش جابه جا می کرد . با حالت های مختلف سعی تقلید از زین را داشت که از پشت دستان زین دو دست آوریل را گرفت و شروع به درست کردن استایل گرفتن ویولن در دستانش کرد. نفس آوریل بند آمده بود و به ذهن دخترک رسید که چقدر بوی خوبی دارد!با تمام توان سعی کرد خود را از این خیال ها رها کند و ویولن را درست بگیرد ،ولی هرچه کرد نتوانست. گویی همه روح ذهنش در این آغوش تسخیر شده بود! و درست می گویند(بی هوا،ناگاه چشم در چشم تو می دوزم عشق را فریاد خواهم زد بار دیگر چشمهایم برتو می افتد اتفاقی ساده می افتد)

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×