رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

roro_nei30

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

9 بار تشکر شده

1 دنبال کننده

درباره roro_nei30

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    پرواز ذهنم بر روی کاغذ
  1. پروانه ها میمیرند...

    شاید پروانه ی روحم مرد... اما جالب است... هنوز شمع را ... با خورشیدم اشتباه میگیرم!
  2. پروانه ها میمیرند...

    به نام خالق پروانه ها نام دلنوشته :پروانه ها می میرند نویسنده: رضوان نیسی مقدمه: پروانه در مسیحیت نماد ظرافت ، پاکی و زن است! همه ی این لغات یک معنی را می دهند! پروانه ها میمیرند! در یک شب مهتابی! پروانه ها میمیرند! در یک وقت بی تابی! پروانه ها میمیرند! در عشق و ناکامی! زن ها میمیرند! پروانه ها میمیرند!
  3. بالهای کبوتر یک دختر | roro_nei30

    دختری با پرهای کبوتر: پارت اول *سوم شخص* بچه ها در حال هیاهو بودند. مربی بهزیستی اومد و گفت : بچه ها همتون اروم باشید برید تو اتاقاتون. بچه ها با انرژی تحلیل رفته و ناامیدی_نههه. معلم نگاهی به انها کرد و گفت: وایسید ببینم؛ مرسا کو؟ یکی از بچه ها_خانوم دفتر نقاشیش رو برد و رفت. معلم فریاد زد_وای...مرسااااااا. *مرسا* پاهامو از درخت اویزون کرده بودم و سروته داشتم لونه کبوتر کوچیکی که جلوم بود و میکشیدم و وسط جنگل تمرکز میکردم که صدایی در نیارم که پرواز کنه. یه لحظه احساس کردم صدای مربی فولاد زره م رو شنیدم؛ نه مثل اینکه واقعی بود. اینقدر بلند بود که کبوتر پرواز کرد . با اعتراض از درخت پریدم پایین _اههههه مربی مزخرف! _الان باید برگردم مگه نه میاد کله م رو میکنه. طبق عادت لبامو از حرص غنچه کردم و رفتم سمت بهزیستی که یه دوتا خانوم خوشگل دیدم. با کنجکاوی بهشون نگاه کردم . یکی از دخترا موهای سبز بلند و لباس سبز با دامن پوشیده بود با چشمای آبی ؛ اون یکی موهای پسرونه سفید مایل به صورتی بود و شلوار و بلوز چرمی صورتی و چشمای قرمز؛ از تیپشون یخورده تعجب کردم و کنجکاو شدم ؛منم که فضول عالم؛ رفتم دنبالشون اینقدر رفتن که فک کنم گم شدم! به یجا رسیدن موسبزه گفت: راکوئل فک کنم همینجا خوب باشه. _وایسا مطمئن شم. کل درختا رو دید و اومد سمت درختی که من پشتشم. یه لحظه هول کردم ولی یاد گرفتم با یه حرکت از درخت بالا رفتم ولی پام خورد به یه شاخه و صدا داد؛ درجا رفتم پشت برگا چون کوچولو بودم جام شد و جلو دهنم و گرفتم و با ترس نگاه کردم ؛نمی دونم ولی احساس میکنم خطرناکن. اومد پایین دخت و به جایی که قایم شدم نگاه کرد . دیگه نفسم بند اومد و.... *سوم شخص* راکوئل با شک به درخت نگاه می کرد . در پشت برگها مرسا در حال سکته بود که صدای دختر موسبز نجاتش داد . _إإإ... راکوئل کسی اینجا نمیاد همه انسانا میترسن بیان وسط جنگل به این خطرناکی. و این سئوال در ذهن مرسا ایجاد شد: پس شما چیزی غیر از انسانید؟ *مرسا* _راست میگی اون انسانا اونقدر ترسو اند که نمیان ... خب لی لی دروازه رو باز کن. اون دختر موسبزه که فک کنم اسمش لی لی بود یه فلوت در اورد با کنجکاوی بهش نگاه میکردم که یهو فلوت دراز شد و چرخید و چرخید تا یک دروازه نورانی عین این کارتونا درست شد. باز شدن دروازه همانا و برخورد فکم به زمین همانا. اون دوتا رفتن توش .منم نترس عالم؛ پریدم توی دروازه... یکم سرم گیج میرفت چشمامو باز کردم به پشت سرم نگاه کردم دروازه بسته شد برگشتم و... از منظره روبروم شکه شدم ... یه دره پر از درخت دوردست کوهای سنگی بلند دیده میشد روی صخره ها قصر ها و خونه های کوچیک بزرگ دیده میشد. از ذوق همه چیو فراموش کردم و با صدای بچه گونم بلند گفتم :واااااااا... برگشتم دیدم اون دوتا دختر با تعجب به من نگاه میکنن من بیشتر تعجب کردم با دیدن بالاهای پروانه پشتشون یه جورایی محو بودن و خیلی قشنگ بودن پشتشون رفتمو گفتم :وای چه قشنگ! خواستم به بال موصورتیه دس بزنم یهو دستمو پیچوند گذاشت پشت کمرم که جیغم در اومد. موسبزه_راکوئل ولش کن؛ گناه داره! _ لی لی بس کن این یه متجاوزه اگه بفهمن ما یه انسان اوردیم میدونی چی میشه؟ _ به هرحال این کار اشتباست ما میتونیم اونو برگردونیم و... حرفشو قطع کرد_اونم بره به همه بگه! لی لی این قدر مهربون نباش . _گناه داره ببین چقدر معصومه . منم همین طور که از درد اشک توچشام بود بهش نگاه کردم و تندتند سر تکون دادم. _هیچ انسانی معصوم نیست اینو بفهمم. داشتن بحث میکردن که گفتم: توروخدا دستمو ول کن ؛شکست! لی لی؛ راکوئل رو مجبور کرد ولم کنه . به لی لی نگاه کردم و گفتم :وای مرسی دستم داشت می شکست از دست این وحشی! راکوئل خواست بیاد سمتم که رفتم پشت لی لی . _توروخدا ازم دفاع کن. لی لی خندید و گفت : راکوئل ببین چقد نازه . به لی لی لبخندی زدمو گفتم: یه سئوال...اینجا کجاست؟ به هم نگاهی کردن و گفتن:سیتی آرو! _کجا؟ من تو جغرافیا درباره ی همچین جایی مطالعه نکردم. راکوئل با تمسخر_چون یه دنیای موازی دنیای شماست! _وایسا یعنی من تو دنیای پریام. هردو با تعجب _ دنیای چیا؟ _خودتون... مگه شما پری نیستین؟ لی لی_نه اسم ما ساروس ها ست. _یعنی شما اسمتون ساروسه؟ _آره. _خب الان باید کاری کنیم برگردی خونه. _چی؟من نمی رم تازه دارم افسانه میبینم اونوقت برم. با مظلومیت ادامه دادم:یخورده بیشتر بمونم؟ بهم نگاهی کردن هم زمان گفتن لی لی_باش راکوئل_نه لی لی خطاب به راکوئل _ اول و اخر تا دوروز دیگه نمی تونیم دروازه رو باز کنیم یکم اینجا رو نشونش بدیم. راکوئل با بی میلی قبول کرد ولی چی در انتظار مرسا بود؟ پارت دوم *سوم شخص* دختر ها در حال انالیز کردن مرسا بودن و به این فکر میکردن که چطور اونو وارد شهر کنن بدون اینکه کسی بفهمن اون انسانه . که فکری به ذهن لی لی خورد! _از جادوی سانجلی کوس استفاده کنیم. راکوئل _فک کنم برا دو روز کافی باشه. و مرسا بی خبر از همه چیز به آن دو نگاه می کرد راکوئل کتابی جلویش ظاهر کرد و قسمتی از ان را خواند و انگشتش را طرف مرسا گرفت . سر مرسا گیج رفت ؛ وقتی چشمش را باز کرد دید ان ها با رضایت به او نگاه میکنند . مرسا به طرف اب رودخانه رفت و خود را در آب دید بالهای او مانند موهایش خاکستری بود با خوشحالی به طرف آنها برگشت و گفت وای چه قشنگ هم رنگ موهامه لی لی_اگه میخوای همه جا رو ببینی باید همین حالا حرکت کنیم. _اها باشه. اول با بال هایش مشکل داشت اما با کمک لی لی توانست بهتر شود اما راکوئل پشت انها در حال حرکت بود و از این کار راضی نبود. *لی لی* بالاخره از دروازه نگهبانا عبور کردیم همین که وارد شهر شدیم صدای دختر کوچولو در اومد. _واااااااا...چه قد ناز. صداش بچه گونه و معصوم بود با لبخند شروع کردم نشون دادن چیزایی که تو شهر پریا خیلی معرفن. نمیدونستم که از این چیزا روی زمین هست یانه چون ما اولین باره که رفته بودیم زمین و گند زدیم ...°^~^ به مرسا ارویول ها رو نشون دادم یه موجودات کوچولو مخملی رنگا رنگن و خال خالی که چشمای درشت سیاه یا آبی دارن ... انسان کوچولو بادیدن این موجود اینقد خوشحال شد که خواست یکی برداره ببره. نیورای رو نشونش دادم یه موجود بدون چهره پاینش یه فرفرهست و در بالای سرش دو چیز مانند بال داره که از اون برای پرواز استفاده میکنه برخلاف ظاهر کوچیکشون خیلی جادو دارن. خیلی چیزای دیگه هم نشونش دادم. راکوئل کم کم کسل شد و گفت:میرم دره اندرومگان . _باش برو . انسان کوچولو_ اندرومگان کجاست؟ _یه شهری که توش واینس ها زندگی میکنن و فقط پیک بر ها میتونن به اونجا برن! _یعنی شما پیک برین؟ _من نه ولی راكوئل هست منم چون نامزدم اونجاست میتونم برم. _ وایسا ببینم منظورت از واینس ؛همون پسره؟ _پسر چیه؟ _ واینسا چه شکلین؟ _اندامشون با ما فرق داره بال ندارن قوی تر از مان . _همون پسر! منظورشو نمی فهمیدم بیخیال شدم که گفت:منم ببرید! _نمیشه _خواهشششش... حقیقتا نمی تونستم نه بگم به این موجود مظلوم_باشه راكوئل رو دیدم که حرص خورد ولی مگه چه خطری ممکن بود براش بیفته؟ *مرسا* همرا لی لی وارد دره اندرو مگان شدیم خیلی دره عمیقی بود و وسطش یه شهر معلق بود و دور تا دور اون بالون های کشتی مانند نارنجی بود. اسمون تاریک بود تازه هوا تو سیتی آرو روشن بود و اینجا تاریک . حقیقتا ترسیدم روی زمین شهر معلق پایین اومدیم راکوئل گفت حال نداره با ما باشه و رفت . داشتیم تو بازار اندرو مگان می چرخیدیم که یه همهمه دیدم رفتیم سمتش دو نفر داشتن کشتی میگرفتن یه مرده خیلی گنده و قوی بود و اونور یه پسر با موهای مشکی که تو صورتش افتاده و یه جلیقه مشکی چرمی پوشیده بود با صورتی کشیده بینی متناسب و با چشمای عسلی براق ؛ بهش دقیق نگاه کردم خوشگل بود ولی بیچاره قراره به فنا بره. با گفتن یک...دو...سه . تشویق ها شروع شدن و مرد گندهه حمله ور شد ؛ به پسره نگاه کردم ؛یه پوزخند زد و پرید و دقیقا نمی دونم چی شد ولی بعد از یه دقیقه اون مرد غول پیکر با خاک یکسان شد. برگشتم سمت لی لی ._ای..این...کی...بود؟ با خندیدن به قیافم _ساسکه ست ؛ یه نژاد خاصی از واینس ها هستند که به حیوانات درنده تبدیل میشن. _ میشه برام توضیح بدی؟ _ باش ولی وایسا و رفت طرف یکی از تماشا چیا و از پشت دستشو گذاشت رو چشماش به سر تا پاش نگاه کردم یه پسر با موهای مشکی کوتاه کوتاه با چونه مربع شکل و استخونی و لباس سفید بالاش خز داشت پوشیده بود. دسته لی لی رو گرفت و در همون حالت ب*و*س*ه ای به دستش زد و برگشتو لی لی رو تو هوا چرخوند و گذاشتش رو زمین. لی لی_خوبی تورن؟ تورن _تو باشی و خوب نباشم؟ من_ اهم ...من هنوز به سن قانونی نرسیدم . لی لی خندیدو تورن که فک کنم همون نامزد لی لی گفت: شما؟ _اسم من مرسا ست. _تا حالا همچین اسمیو برای یه ساروس نشنیدم . لی لی دسته تورن رو با نگرانی کشیدو اون دور دورا شروع کرد باهاش حرف زدن من توجه نکردم حتما داره راجب من حرف میزنن. برگشتم که برم بچرخم که به یه چیز صفت برخورد کردم نزدیک بود با خاک یکسان شم که بین زمین و آسمون معلق شدم دست یه نفر دور کمرم پیچیده شده بود ؛یه چشممو باز کردم یه جفت چشم عسلی دیدم . سرد به من نگاه کرد و گفت:مواظب راهت باش. دستش از دورم باز شد ؛ باز شدن همانا نابود شدن کمرم همانا. با عصبانیت گفتم:هی خنگه . با تعجب به من برگشت و گفت: تو الان چی گفتی ؟ همه به ما نگاه میکردن من باعصبانیت بخش زمین به اون نگاه میکردم و اون با حرص و خوفناک به من ... *مرسا* از نگاهش ترسیدم. داد زد . _گفتم چی گفتی؟ _همینی که شنیدی. خجالت بکش یه جنتلمن هیچ وقت یه دختری ول نمی کنه . _یه چی؟ دیدم همه دارن با تعجب به من نگاه میکردن .فهمیدم که گند زدم . هیچ ول کن تو نفهمی. فک کنم بلند حرف زدمبزن چون داشت وحشتناک به من نگاه می کرد. از نگاش به تته پته افتادم برگشت و رفت سمت لی لی و تورن و شروع کرد حرف زدن با تورن . نکنه این مزخرف دوسته تورنه؟ _ایییشششش بلندشدم خودمو تکوندم که نگاهم به بالای برج سنگی افتاد. با تعجب از چیزی که دیدم زمزمه کردم :یه اژدها. یه حسی منو به اون جذب کرد پرواز کردمو اوج گرفتم اژدها به بالا ترین نقطه داشت میرفت منم دنبالش اینقدر رفتم تا به قلعه رسیدم می خواستم دنبال اون وارد قلعه شم که کشیده شدم و برگشتم دیدم اون پسره منو کشیده. وایسا ببینم اون رو هوا معلق با دادش رشته افکارم پاره شد. _ داشتی وارد منطقه ممنوعه میشدی و نزدیک یه موجود خطرنک ابله. سنگ کپ کرده بودم منو کشوند رو زمین و پرتم کرد تو بغل لی لی_ این بچه رو با خودت میبری دنیا خودش وگرنه کاری میکنم ارزوی مرگ کنه. تورن_ ساسکه اروم باش اون که کاری نکر... _کاری نکرده همین مونده وانگ بفهمه یه انسان تو دره اندرو مگانه. _اون نمی دونسته . _برای همین خطرناکه . منم عین بچه ای خطا کار به اونا خیره شده بودم. لی لی گفت :تا چهار روز دیگه دروازه باز نمی شه ! ما تا چهار روز دیگه مراقبشیم و ... _معلومه چطور مراقبشین من تو خونه خودم میذارمش تا تموم شه این چهار روز. و دست منو کشید و برد . منم عین اینا که می خوان اعدامشون کنن به لی لی مظلومانه نگاه میکردم ولی مثل اینکه خیلی از این اقا ساسکه میترسن. بالاخره بعد از ربع ساعت سکوت و کشیدن من؛ به یه قصر رسیدیم . وارد که شدیم خدمت کارا اومدن جلومون و سلام کردن و رفتن. یعتی فقظ برای این اومدن؟چه بیکار ! منو برد تو یه اتاق و گفت :همین جا بمون . و رفت و صدای قفل در رو شنیدم یعنی منو زندانی کرد؟ دسته درو کشیدم باز نشد . یعنی چه اتفاقی برام میفته؟ پارت سوم *ساسکه درو قفل کردم و از اتاق دور شدم جیغ ویقاشو شنیدم و اهمیت ندادم این لی لی و تورن جفت همن؛ نمی تونن به کسی نه بگن . الان تا یه مدت اونو زندانی میکنم بعد درش میارم تا حساب کار دستش بیاد . یه مدت گذشت دیگه صدای جیغش در نیومد. تعجب کردم بلندشدم رفتم سمت اتاق بازش کردم تو اتاق نبود! رفتم سمت پنجره باز و... *مرسا* _خیال کردی تو بهزیستی تنبیه نمی شدم. در بالکون رو باز کردم و رفتم بالای در خودمو جوری که تو دید نباشه جا دادم ؛ میدونستم از اینکه صدام در نمیاد تعجب می کنه .درو باز کرد اومد تو رفت سمت پنجره قهقه ای زدمو رفتم بیرون . از در که رد شدم رو زمین و هوا معلق موندم ؛ ساسکه اومد جلوم و نگاهی به سر تا پام انداخت . _خیال کردی میتونی یه وی واینس رو گول بزنی؟ تو ذهنم_وی واینس. _میشه بذاری بیام بیرون قول میدم اذیتت نکنم. و با یه نگاه مظلومانه بهش نگاه کردم . با لحنی سرد_ باشه ولی باید یه توضیحاتی بهت بدم. با ذوق سری تکون دادم. شروع کرد معرفی قصرش منم دهنم باز تر میشد ؛ به یه جایی رسید گفت: اینجا قسمت ممنوعه ست نباید نزدیکش بشی سری تکون دادم و از اونجا دور شدیم رفتیم سر میز غذا _ وقت ناهاره قربان با تعجب از حرف خدمتکار از پنجره بیرونو نگاه کردم تاریک تاریک بود . رفتیم دور میز نشستیم؛ ساسکه روی صندلی سلطنتی ش نشسته بود و با آرامش غذا میخورد . منم خوردم . تموم که شد بلند شدم بدون توجه به ساسکه رفتم گردش کنم تو خونه°‘~’. به همون قسمت ممنوعه رسیدم . نگاهی به در انداختم . روح خبیثم ندا داد_ کی میفهمه میتونی بری. من با حسی خبیثانه_اره میرم. روح پاکم_نه این کار اشتباهه. من با پشیمونی_ اره این کار اشتباهه. روح خبیثم_ چی میگی باید بری...باید بری. من داد زدم_اره میرم...میرم. روح پاکم_نه نباید بری. من و روح خبیثم باهم گفتیم. من_برو بابا. روح خبیثم_برو بابا. و روح پاکمو انداختم دور و خواستم درو باز کنم که دستم کشیده شد و صدای دادشو شنیدم. _مگه نگفتم نباید اینجا بیایییییی! ترسیدم از صداش جوری که چشمام پر اشک شد ؛ مگه من چند سالمه ؟ یه دختر شونزده ساله با عقده های بچه گونه . اشکمو که دید یه لحظه اروم شد و گفت : من میرم بیرون دردسر درست نکن و رفت. بعدش خودمو اروم کردم همیشه اشکم لبه مشکم بود . رفتم تو کتابخونه . یه کتاب نظرمو جلب کرد ؛ اسمش (افسانه فیر واینس ها)بازش کردم و از چیزی که دیدم ... *سوم شخص* در گذشته نه چندان دور ؛در سرزمینی دور از نگاه انسان ها؛قبیله ای بود به اسم واینس ها که به سه دسته تقسیم میشدند ._وی واینس ها که به گرگ تبدیل میشدند._تی واینس ها که به ببر تبدیل میشدند_دی واینس ها که نژاد اژدها ها هستند. در اون زمان نژاد های دیگر واینس ها بر اساس جهش نسل ها یا آزمایش های مختلف بر نژاد های مرده ایجاد شد. ابتدا سه نژاد اصلی حکم فرما ها بودند و قبیله های بزرگی داشتند ولی تی واینس ها طی یک جنگ قبیله ای نابود شدند و فقط یک نوزاد باقی ماند. وی واینس ها از پدر بزرگ به نوه می رسد و بعد از۳۰سال خواهند مرد. و این مشکل بعث انقراض وی واینس های فعال شده و در حال حاضر یک وی واینس باقی مانده و در آخر دی واینس ها به دست وی واینس ها قتل عام شدند و یک دی واینس باقی ماند برای انتقام و این موضوع کینه ای که از ابتدا به هم داشتند بین این دو فرمانروا را بیشتر کرد . *مرسا* مبهوت چیزی که خوندم از کتاب خونه بیرون اومدم. _ اون اژدها'ساسکه'و یه ببر دیگه یعنی این کینه تا الان ادامه داشته؟ … لی لی و تورن اومده بودن که ساسکه رو راضی کنن منو با خودشون ببرن انگار عین این زندانیام که میخوان به قربانی التماس کنه منو ببخشن. ساسکه قبول کرد ولی گفت اگه دردسر درست کردم خودشون میدونن چی میشه. _چی میشه؟ _ با همین دستام خفت میکنم. جدیتش اونقدر بود که باور کنم؛ رفتم خونه تورن و لی لی بعد از کمی صحبت کردن رفتن بخوابن. منم رفتم بخوابم یه اتاق نظرمو جلب کرد و منم بدون هیچ فکری وارد شدم یه عکسایی از پوست ببری سفید و پوست گرگی قهوه ای و پوست اژدها همشون نقاشی شده بودن تهش یه عکسی بود که روش یه پارچه بود برش داشتم از چیزی که دیدم شکه شدم . تورن کنار ساسکه و یه پسر دیگه با موهای بلند که لباسش طرح اژدها داشت انگار جوون تر از الان بودن کنار عکس یه صندوقچه بود؛بازش کردم و یه الماس آبی بلند پیدا کردم خیلی قشنگ بود ولی احساس میکردم کدر شده. صدای تورن شنیدم_راجب این کنجکاو شدی؟ _اره خیلی. _ این الماس خانواده ساسکه ست تا وقتی خانوادش زندن این الماس آبیه اگه یکی از اعضای خانواده بمیره این الماس سیاه میشه ولی ساسکه اینو باور نداره . _چرا بهش کمک نمی کنید. _ قبول نمی کنه. _خب بهش نگید که میخواید خانوادشو پیدا کنید. _ چی؟ _ بیاید مککش. کنید منم کمک میکنم تا این چهار روزی که هستم همه چیزو درست کنید اگه طول کشید منو بفرستید. باشک نگاه کرد و ... *ساسکه* با صدای ترق ترق در بیدار شدم . _ اه این دیگه کیه ؟ خدمتکارا عین همیشه صبحا نیستن چون خوشم نمیاد. بلندشدم رفتم دم در درو باز کردم. انسان بیهوده_سلام ساسکه باید بریم. به سر تا پاش نگاه کردم یه کوله بزرگ پشتش بود . _ کجا اونوقت ؟ به پشتش اشاره کرد نگاهی کردم دیدم لی لی و تورن و راکوئل ایستادن و هر کدوم بار دارن. _باید بریم سفر ؛ تورن چیزی راجب خانوادش فهمیده. _خو به من چه؟ _باید بیای. _من صد سال سیا نمیام. و درو محکم بستم. *سوم شخص* در راه بودند و ساسکه علارقم بی میلی شدیدش زورش به مرسا نرسیده بود. با وراجی های شدید کودکانه مرسا تا شب در حال حرکت بودند تا اینکه برای استراحت در جایی توقف کردند. ساسکه_ انسان بیهوده !یادت باشه بخاطر تو اینقدر خسته شدم! _چرا به من میگی انسان بیهوده من اسم دار...آخ راستی هیچ کدومتون نمی دونه اسمم چیه درسته؟ همه سر تکون دادن بجز تورن و لی لی که میدونن. _ خب دیره ولی…من مرسا هستم مشتاق دیدار. راکوئل_چه اسم مزخرفی! ساسکه_موافقم. مرسا اندوه گین شد و لی لی این را واضح دید ولی او که خبر نداشت این اسمش را مادرش برای او گذاشته و رفته بود و مرسا در ارزوی دوباره دیدنش است. مرسا زود خود را ارام کرد و به مسخره بازی ادامه داد! تورن به خوابی عمیق فرو رفته بود و همه جلوی اتش در حال خوردن گوشت حیوان وحشی که ساسکه شکار کرده بود بودند. مرسا_بچه ها گوشتم کو؟ وچشمش خورد به ساسکه ای که در حال خوردن گوشت دومش است._هی گوشتمو بده. ابرو هایش را بالا پایین کرد به معنی نه. پریدم سمتش اونم دستشو گذاشته بود رو صورتم داشت گوشت رو اروم اروم میخورد و منم داشتم جیغ میزدم گوشتم ؛گوشتم. یهو با داد تورن همه ساکت شدیم. _گوشتم. لی لی_وای مرسا دیگه ولت نمی کنه. تورن_گوشتم. لی لی _ چون اون خیلی رو خوابش حساسه . و اون شب تا وقتی تورن و خوابوندم عین یه دیوونه هی میگفت گوشتم…گوشتم اینقدر منو اذیت کرد که همه به من میخندیدن جز ساسکه که فقط پوزخند زده بود اصلا ایشون بلده بخنده? &&& تو جنگل گم شده بودم همه جا تاریک بود از ته دل داشتم داد میزدم ؛ولی نمی دونم چرا فقط اسم یه نفرو صدا میزدم. _ساسکه. برگشتم یه موجود بزرگ با نقاب طلایی شنل سبزی که پوشیده بود با چشمایی که برق میز به من نگاه میکرد. _ سلام بانو مرسا منتظرت بودم . وبه سمتم اومد و همه جا تاریک شد…
  4. خنده هایم خنده برلب میگذارد...

    شاید چون نفس های آخرم است!

  5. بالهای کبوتر یک دختر | roro_nei30

    "به نام خالق زیبایی" نام رمان:بالهای کبوتر یک دختر نویسنده :رضوان نیسی (roro nei30) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : تخیلی ، عاشقانه ، ماجراجویی خلاصه : اشتباه ها ... اشتباه بزرگتر می سازند ... اما این اشتباه آنقدر ها هم اشتباه نیست این اشتباه ساخت یک انسان نیست این اشتباه سرنوشت بود...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×