رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Amirookbad

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    11
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

76 بار تشکر شده

درباره Amirookbad

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    آقا

آخرین بازدید کنندگان نمایه

304 بازدید کننده نمایه
  1. پرتقال خونی | Fatemeh_Ahmadi

    دمت گرم عالیه

  2.  ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎیﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ می گریست. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذرد ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ می فروختم، ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ : ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذرد. 

    گر به دولت برسی، مست نگردی مردی، گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی، اهل عالم همه بازیچه دست هوسند، گر تو بازیچه این دست نگردی مردی

  3. چرا رضا شاه نام خانوادگی اش پهلوی بود؟

    اینو قبول دارم حالا پرس‌و جو میکنم از یکی ببینم چی‌میگه ممنون
  4. چرا رضا شاه نام خانوادگی اش پهلوی بود؟

    اگه اشتب نکنم پیامبر فامیلی هاشمی بوده بعدشم فامیل بوده مث طاعفه ک یه فامیل بودن ولی خب شناسنامه‌نبوده
  5. چرا رضا شاه نام خانوادگی اش پهلوی بود؟

    خب پس‌چطور دوران پیامبران هم‌فامیلی بوده
  6. چرا رضا شاه نام خانوادگی اش پهلوی بود؟

    خب اگه‌بیایم‌واسه هر فامیلی دنبال دلیل بگریدیم‌ ک کارمون در میاد دیگه خخخ
  7. دِلـــــَم مـــــےخواهَد
    آدم ها حَواسِـشان باشَد 
    مــَـــن هَم آدَمم مِثلــِ خودشــان....
     

  8. کنج تنهایی من قشنگ تر از بودن با کسی ست 
    که هر بار دلش به هوای دیگری می پرد ...

     


  9. بعضیا گریه نمیکنن
    ولی به گوشه چشمشون که نگاه کنی
    اشکی به بزرگیه یه سکوت میبینی …

  10. پسران جهنمی | Amirookbad

    _مطمعنی یه مهمونی کوچیکه دیگه؟ شایان_ب من ک اینو گفتن دیگه نمیدونم منظور اونا از کوچیک چقده فک‌کنم این کوچه باشه و بعد پیچید توی کوچه _منم ک داشتم این ور اون ورو نگاه میکردم بقیه خونه ها توی اون کوچه یا ظاهری عادی داشتن و یا ویلایی و مجلل بودن و بیشتر کوچه پوشیده شده بود از درخت جوری ک نور ماه توی اون کوچه خیلی کم ب زمین میرسید توجهم ب خونه درب و داغونی جلب شد ک خیلی قدیمی بود و انگاری کسی اونجا زندگی‌نمیکرد و درشم قفل بود انگاری حیاط هم نداشت شایان_به چی فکر میکنی _داشتم‌ب این فکر میکردم ک این خونه چقد درب و داغونه و پرستیژ محله رو اورده پایین شایان_اره راس میگی فک کنم رسیدیم _شایان دم یه خونه بزرگ و ویلایی نگه داشت ماشین های زیادی اون اطراف پارک بود حدس زدم خیلی شلوغ باشه ک حدسمم درست از اب در اومد شایان_آروین چرا پیاده نمیشی _چقد ماشین اینجا دیگه کجاس ن قربونت من نمیام تو برو شایان_چی‌چیو نمیام آروین اذیت نکن _دلم نمیخاست برم ولی میدونستم اگه نرم شایان تا صب گریه میکنه از ماشین پیاده شدم و راه افتادیم‌ب طرف خونه دم در دوتا از بچه های دانشگاه واساده بودن ک فقط یبار دیدمشون باهم سلام علیک‌کردیم شایان_چرا بیرون واسادین خبریه یا تعطیل شده؟ یکی از اونا خندید و گفت: ن تعطیل نشده ما یکم حوصلمون سر رفته بود اومدیم بیرون شما بفرمایید ماهم الان میایم _من و شایان هم راه افتادیم‌به طرف درب ورودی همون طور ک گفتم خونه بزرگ و ویلایی بود با چنتا درخت و گل و گیاه ک رفتیم داخل یه پسره هم سن و سال خودمون اومد ب سمتمون و باهامون دست داد و خوشامد گفت و رو به شایان گفت:اقای صمیمی چقد دیر کردین شایان_ببخشید یکم‌ترافیک بود یکمم واسه آدرس معطل شدیم باشه اشکال نداره حالا بفرمایین _من ک از دست شایان خیلی عصبانی بودم پسره خل برداشته منو آورده پارتی من و شایان به طرف گوشه ای ک چنتا مبل خالی بود رفتیم و روی یه مبل دو نفره نشستیم این بود مهمونی کوچولویی ک میگفتی؟ شایان_جون آروین خودمم تازه فهمیدم حالا چیزیم نشده ک _اره تو ک از خداته ،اعصابم داغون بود و میخاستم شایان رو خفه کنم پسره خل ،حالا این پسره کی بود؟ شایان_کدوم؟اهان این میزبانه دیگه فامیلش مرادیه از بچه های دانشگاهه ،میگم آروین اون دختره رو ببین با اون‌مانتوی سبزش شده مث هالک _به طرفی ک شایان اشاره کرده بود خیره شدم یه دختره بود با مانتوی کوتاه و سبز رنگ ک چسبیده بود ب تنش نصف موهاشم از رو سری زده بود بیرون اصلا هم بهش نمیومد،حالا تو چیکار ب اون بدبخت داری یکم میشینیم بعد میریم‌گفته باشم شایان_باشه بابا پدرمونو در اوردی _شایان پاشو برو از اون مشروب نارنجیا بیار خیلی وقته نخوردم هوس کردم شایان_تا پنج دقیقه پیش ک داشتی خفم میکردی _خب الانم‌میخام خفت کنم ولی حیف جلوی اینا زشته،رفت و دو پیک اورد داشتیم باهم حرف میزدیم و مشروب میخوردیم ک دوتا دختر داشتن بهمون نزدیک میشدند یکیشون قد بلند و هلیکلشم رو فرم‌بود اون یکی هم قد کوتاه و لاغر من و شایان ک روی مبل لم داده بودیم شایان سریع خودشو جمع کرد و واستاد منم ک حوصله نداشتم واستم فقط درست نشستم ک یه وقت بی ادبی نباشه دختره قد کوتاه رو به شایان گفت:فک نمیکردم اینجا ببینمتون اقای صمیمی شایان_راستش منم فک نمیکردم شما رو توی این‌محیط ببینم خانم‌شایسته دختره ک انگاری عصبانی ب نظر‌میرسید گفت:من ب اصرار اقای مرادی اومدم شایان_اره حتما همینطوره خانم‌شایسته_نمیخاید دوستتونو بهمون معرفی کنین؟ شایان_اهان ببخشید یادم‌نبود ایشون اقای آروین احمدی هستن بهترین و تنها دوست بنده و شایان رو به من گفت ایشون هم خانم شایسته هستند رشته حقوق _با بی حوصلگی گفتم خوشبختم خانم شایسته_همچنین اقای احمدی شایان_خانم شایسته دوستتون رو معرفی نکردین‌بهمون ؟ ک دختره خودش پیش دستی کرد و گفت :من ساغر محمدی هستم شایان_خوشبختم من هم شایان صمیمی هستم دوستمم ک الان معرفی کردم _من ک‌هر لحضه دعا میکردم هر چه زودتر برن پی کارشون ولی انگار شایان تازه میخاست گرم بگیره باهاشون‌ ک رو به شایان کنایه آمیز گفتم:مزاحم خانما نشیم یه وقت ساغر_ن اصلا این چ حرفیه جوری با دستپاچگی گفت ک کم مونده بود شایان بزنه زیر خنده ولی بزور خودشو کنترل کرد و باز شروع کرد ب بحث _برای اینکه از این جو سنگین نجات پیدا کنم رو به شایان گفتم:من یکم‌برم بیرون هوا بخورم شایان_باشه برو منم یکم دیگه میام وقتی رفتم‌توی حیاط یه نفس راحت کشیدم‌ اینا دیگه از کجا اومدن میخاستم سیگار روشن کنم ک دیدم‌چنتا از بچه های دانشگاه اونجا بودن تصمیم گرفتم برم بیرون‌هم‌قدمی‌بزنم هم سیگار بکشم‌ وقتی رفتم بیرون از ویلا سیگارمو روشن کردم‌و داشتم توی محله قدم‌میزدم همونطور ک گفتم کوچه بخاطر درختایی ک داشت مانع رسیدن نور ماه ب زمین‌میشد لابد روزا‌هم اینجا سایس توی همین‌فکرا بودم‌ک‌ نمیدونم‌چطوری جلوی اون خونه درب و داغون رسیدم‌سیگارمو خاموش کردم یه نگاهی به اون خونه انداختم یادمه وقتی می‌اومدیم قفل بود ولی الان بازه ینی صاحبش اومده درب و پنجره اهنی داشت و بخاطر ملافه ای (ملحفه ای)ک از داخل به و پنجره زده بودن مانع دید آدم‌ب داخل خونه میشد ب خونه خیره شده بودم با چیزی ک دیدم سر جام خشکم زد آراد بود ک از پشت پنجره واساده بود و انگاری از من کمک میخاست و در یک آن ناپدید شد من ک حسابی شوکه شده بودم مخم کار‌نمیکرد ک باید چیکار کنم اگه دزد باشن و اصلحه داشته باشن چی من ک‌یه نفرم و دست خالی با خودم گفتم برم کمک بیارم ک امکان داشت تا بیام کشته باشنش مونده بودم‌چیکار کنم دل رو زدم ب دریا مرگ یبار شیون هم یبار چوبی ک افتاده بود کنار یکی از درختا برداشتم و رفتم ب سمت در بر خلاف انتظارم در راحت باز شد و رفتم داخل با هزار استرس و ترس پرده رو کنار زدم کاملا شوکه شده بودم هیچکس نبود ن خبری از آراد و ن خبری از دزد یه خونه تاریک ک وسایلش پخش و پلا شده بودن چشمام بخاطر قدم‌زدن توی تاریکی کوچه عادت کرده بود ب تاریکی و راحت میتونستم همه جا رو ببینم یه سالن بود و دوتا اتاق ک از وسایل اتاقا فهمیدم‌یکی‌اشپز‌خونه بود و دیگری اتاق خواب چون خونه کوچیک بود و اتاقا نزدیک ب هم‌بود راحت همه جا رو گشتم ولی کسی اینجا نبود با خودم گفتم لابد بخاطر الکلی ک خوردم یکم‌حواسم سر جاش نیس همین ک خیالم راحت شد و خواستم‌برم‌ فاصله کمی‌با در داشتم‌ک با نیرویی عجیب بلند شدم‌و پرت شدم‌ب عقب و افتادم روی زمین سرم خورد به یه شئ تیزی ک نمیدونستم‌چیه آخ بلندی کشیدم داشتم از درد ب خودم میپیچیدم ک صدای خور خور یه شخص ک انگاری خیلی هم عصبانیه ب گوش میرسید هرچه ب دور و ورم نگاه میکردم چیزی نمیدیدم ولی این منبع صدا هر چه میگذشت ب من نزدیک‌تر میشد در یک آن‌متوجه شدم یک شخص سیاه پوش ک صورتش با یه هاله پوشیده شده در فاصله یک‌متری من ایستاده و خیلی هم عصبانیه کم کم داشت بهم‌نزدیک تر میشد عجز و ناتوانی رو توی وجودم احساس کردم دیگه ناامید شده بودم ک متوجه شدم بالای سرم ایستاده با ضربه ای ک ب شکمم وارد کرد چشامو بستم داشتم از درد ب خودم‌میپیچیدم و هر لحضه مرگمو جلوی چشمام میدیدم ک متوجه شدم شایان داره دنبالم میگرده و هی صدام میکنه میخاستم صداش کنم ولی نایی برای صدا کردن نمونده بود چشامو بزور باز کردم دیدم‌اون شخص دیگه نیست چند دقیقه نگذشته بود ک شایان اومد با چند نفر دیگه منم کم‌کم داشتم از حال میرفتم ک شایان‌گفت پسر با خودت چیکار کردی؟ من ک‌بزور نفس‌میکشیدم دید ک نمیتونم صحبت کنم گفت هیچی‌نگو کم کم چشام‌سیاهی رفت و از حال رفتم _وقتی چشامو باز کردم روی تخت بیمارستان بودم آراد و شایان هم بالا سرم واساده بودن داشتن باهم حرف میزدن تا منو دیدن حرفشونو قطع کردن آراد_چطوری آروین حالت خوبه چیکار کردی با خودت پسر _من چرا اینجام؟ شایان_دقیقا منم میخواستم همین سوالو ازت بپرسم واقعا چرا اینجایی چطور از اون خونه خرابه خرابه سر در اوردی؟ _تازه داشت همه چی یادم می اومد ولی اخه آراد اونجا چیکار میکرد اگه اونجا بود چرا من ندیدمش باید یه جوری ازش میپرسیدم رو به آراد گفتم:تو دیشب کجا بودی؟ آراد_دیشب خونه بودم خونه بودم شایان زنگ زد ک تو رو اورده بیمارستان منم سریع خودمو رسوندم _پس اگه تو نبودی کی بوده؟ آراد_ینی چی واضح تر بگو ماهم بدونیم قضیه چیه _شروع کردم همه چیزایی ک اتفاق افتاده بود رو مو ب مو تعریف کردم شایان_مطمعنی حواست سرجاش بود اخه قبلش زیاد مشروب خوردی _اره مطمعنم بعدشم من یه پیک بیشتر نخوردم چرا چرت میگی آراد_پس چطور میشه ک من دوجا باشم هم خونه هم خرابه من تا جایی ک یادم میاد داشتم با کامپیوتر ور می رفتم ک شایان زنگ زد شایان_اره خب راس میگه اگه آراد اونجا بود ک ما میدیدیمش حتما خیالاتی شدی _حالا گیریم ک خیالاتی شدن و آراد اونجا نبود اون یارو چی من ک خود ب خود ب این حال نیوفتادم گذشته از اینا وقتی داشتیم میرفتیم پارتی من ب اون خونه نگاه کردم درشم قفل بود شایان_وقتی ما اومدیم ک کسی نبودشایدم زودتر از اینکه ما برسیم فرار کرده حالا ب پلیس اطلاع بدیم؟ آراد_ن بابا پلیس بیاد چیکار آروین ک صورت طرفو ندیده شایان_حالا هر چی گذشت دیگه میگم آروین چقد کلاه جدیدت بهت میاد _دستی ب سرم کشیدم فهمیدم باند پیچیه وای ک چقد بدم میاد از بیمارستان چ بوی بدی میده رو به شایان گفتم:مسخره کن حالا کی مرخص میشم شایان_دکتر گفت یه ساعت دیگه یعنی الان من برم ببینم چی میگن و از اتاق رفت بیرون آراد_آروین ب خانوادت خبر بدم _خبر چیو بدی اوناکه خیلی وقته از من بریدن میخان سر ب تنم نباشه لابد میخوای خوشحالشون کنی ک ب این حال افتادم آروین_ن آروین مامانت هر از گاهی سراغتو از من میگیره _اگه زیاد دلش واسم میسوخت میومد پسرشو ببینه ک فک کنم الان کلا قیافمو یادش رفته ن نمیخاد ب کسی خبر بدی خودت ک بهتر میدونی ن فامیل چشم دیدن منو دارن ن من چشم دیدنشونو دارم آراد_هرجور میلته
  11. گاهی وقتا معنیه "هیچی"، واقعا هیچی نیست

    تناقض یعنی جایی که یه کلمه،
    معنیش برعکس خودش باشه...
    مثل وقتایی که یه نفر رو صدا می زنی 
    و بعد از جوابش آروم می گی "هیچی"..
    کی می دونه توی این "هیچی"، 
    چقدر "دوستت دارم" جا مونده؟...
    مهم نیست چقدر دورچقدر نزدیک..
    مهم اینه که یه نفر توی زندگیت باشه،
    که بتوني صداش كني و بهش بگی" هیچی"دقیقا "هیچی"..
     


  12. هر فردی بهترین هم که باشد 
    اگر زمانی که باید باشد، نباشد 
    همان بهتر که نباشد 
     

  13. همین الان دای چیکار میکنی؟

    نمیدونم خودم فهمیدی ب منم بگو
  14. ♬ داری چه آهنگی گوش میدی ؟ ❥

    همین ک میگه مینشینم با تو و دارم مواد میکشم شیره ی سیاه را با اشتیاق میکشم مینشینی پیش من پینیکو باز میکنی حال این بیجاره رو هر شب تو ساز میکنی شیره ی جانم هی شیره ی جانم چ توپ توپم امشب روح و روانم معتاد جوانم چ حالی دارم امشب خخخ
  15. آیا ریاضیات علم منطقی است؟

    یه سوال اگه منطقیه علم ریاضی چرا باید بعضی چیزا رو مث فرمولا یا هر چیز دیگه بدون چون و چرا قبول کنیم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×