رفتن به مطلب
Added by Amir

yasamannafas

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    53
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد yasamannafas در 16 فروردین

yasamannafas یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

135 بار تشکر شده

11 دنبال کننده

درباره yasamannafas

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    موسیقی ٬ کتاب ، نویسندگی ، شعر ، زبان انگلیسی ، فیلم، کامپیوتر و خواب

آخرین بازدید کنندگان نمایه

205 بازدید کننده نمایه
  1. سلام عزیزم

    میشه پست های رمانت رو زود زود بزاری؟

    1. yasamannafas

      yasamannafas

      سعی می کنم چشم

  2. مردی از سرزمین سکوت | yasamannafas

    - فردا با بابا بزرگام صحبت می کنم تا شماره ی باباتو پیدا کنن. مینا - واقعا نمی دونم چی بگم ؟؟ - نمی خواد چیزی بگی . بگیر بخواب تا فردا خدا بزرگه . مینا خجالت زده نگام کرد . مینا - ببخشید دریا جون ... می دونی .... چیزه ... - چی شده ؟؟ مینا - من گشنمه . چند دقیقه به صورت قرمز رنگش خیره شدم . - خدا منو از دست شما ها بکشه راحت شم . آخه دختر خوب واسه یه غذا آدم انقدر سرخ و سفید می شه ؟؟ بلند شو دست و صورتتو بشور . بیا بیرون . یه چیزی بدم بخوری . مینا - ببخشید ..... خب ... چیزه .... - باز چرا رنگ عوض کردی ؟؟ مینا - دستشویی .... کجاس ؟؟ در دستشویی و باز کردم . - بفرما اینم دستشویی .... دفه بعد اگه سرخ و سفید بشی . من می دونم و تو .... رفتم بیرون . تو پذیرایی سرک کشیدم . همه بودن . دلخور بودم .... از همشون .... از سپهر به خاطر رفتار امروزش .... از مامان بزرگ و بابا بزرگ و بابا علی به خاطر پنهان کاریشون . رفتم تو آشپزخونه . برای خودم و مینا چایی ریختم . نشستم و کمی از چاییم خوردم . مامان بزرگ - حالش بهتر شد ؟ - آره بهتره. مامان بزرگ - خدا رو شکر صدای قدمای یکی اومد . برگشتم . مینا دوباره قرمز شد . مینا - س ...س..سلام - بیا بشین مینا . درست کنارم نشست . مینا - واقعا منو ببخشید که ... م...مزاحم شدم . بابا بزرگ - مزاحم چیه دخترم ؟؟ مهمون رو تخم چشمای ما جا داره . مینا لبخند خجالت زده ای زد . مامان بزرگ - مینا جان نمی خوای به مادرت زنگ بزنی ؟؟ شاید نگرانت شده باشه ؟ با چشم و ابرو از مامان بزرگ می خواستم تمومش کنه اما هیچ توجهی نمی کرد. مینا دوباره گرفته شد. مینا - مامانم می دونه که اینجام . لازم نیس. - مامان بزرگ می شه یه لحظه بیاید . من کارتون دارم. مامان بزرگ بلند شد و دنبالم وارد آشپزخونه شد. - مامان بزرگ نیم ساعته دارم خودمو می کشم که نگین . چرا توجه نمی کنین ؟؟ مامان بزرگ - وا مگه من چی گفتم ؟؟ براش مشکل مینا رو گفتم . مامان بزرگ - چرا زود تر نگفتی ؟؟ - مگه شما مهلت می دین ؟ مامان بزرگ - خیل خب بریم . زشته خیلی دیر کردیم . - باشه بریم . راست مامان بزرگ مینا گرسنشه . مامان بزرگ - غذام حاضره . تا چاییاتون و بخورین منم میز و می چینم . - باشه دوباره رفتم تو پذیرایی . چاییامون و خوردیم و بعد مامان بزرگ صدامون زد واسه شام. شام که خوردیم . هوس کردم برم بیرون . لباس گرم پوشیدم و رفتم بیرون . سپهر روی پله نشسته بود. کنارش نشستم . به چشاش نگاه کردم .سریع نگاهش و دزدید . - سپهر خستم کردی . این دیگه چه وضعشه ؟ تا میام کنارت ازم فرار می کنی . درکت نمی کنم. دستشو تو دستم گرفتم . - مگه تو داداشم نیستی ؟؟ داداشی .... دستشو از دستم کشید بیرون و با سرعت رفت تو خونه. هنوزم نگاهم به جای خالیش بود . - خیلی بدی سپهر .... بغضم شکست . فکر می کردم تو الاغ آدمی اما اشتباه می کردم.... بابا بزرگ - دریا سریع اشکامو پاک کردم و بلند شدم . - بله ؟ بابا بزرگ - بیا بالا دخترم سرما می خوری . بلند شدم و به سمت بابا بزرگ رفتم . - شب بخیر . بابا بزرگ - شب بخیر دخترم . یه راست به اتاقم رفتم . مینا رو تختم نشسته بود . - چی شده باز ؟؟ مینا - نگرانم . - بگیر بخواب . با این کارات دردی دوا نمی شه . مینا - با پدربزرگات صحبت نکردی . - نه ولی قول می دم سر صبحانه بهشون بگم . مینا - می شه یه زحمتی بکشی ؟ - بگو . مینا - برام یه مسکن میاری ؟ سرم خیلی درد می کنه . رفتم تو آشپزخونه و براش یه لیوان آب و مسکن بردم . برق اتاق و خاموش کردم و سر جام دراز کشیدم . چند دقیقه ای فقط سکوت بود . یهو صدای هق هق مینا دوباره شروع شد . نمی دونم چقد گذشت که هق هقش قطع شد . فکر کنم خوابش برده . بلند شدم و نشستم . امشب دلم یهو هوای مامانم و کرد . مینا یه مادر مهربون داشت که به خاطر خوشبختی دخترش .... اونو فراری داد . خواب از سرم پریده بود . چند دقیقه بی حرکت بودم . بلند شدم و رفتم بیرون . روی تاب نشستم و نگاهمو به آسمون دوختم . - می دونی مامان.... شاید خیلی احمقانه به نظر برسه ولی امروز ..... به مینا حسادت کردم . به خاطر داشتن مادر ..... من نتونستم خیلی داشته باشمت . مامان در ظاهر دورم شلوغه ولی خودت می دونی که چقدر تنهام .... از همه دلم گرفته . از همه .... به جز تو و بابا ..... دختر حسودت دیگه نمی تونه زندگی کنه . براش سخت شده ..... صدام می لرزید . بغضمو نشکستم . دیگه حتی از خودمم بدم میاد . هر چی می شه اشکم در میاد . دیگه نمی خوام ضعیف باشم . دیگه نمی خوام گریه کنم . نمی خوام .... چشامو بستم اما نفهمیدم کی خوابم برد .... وقتی چشم باز کردم . دیدم تو اتاقمم . من که یادم نمیاد خودم برگشته باشم . شاید یه نفر منو آورده تو اما کی ؟ در اتاق باز شد . مامان بزرگ - دریا پاشو لباس بپوش. مگه کلاس فوق العاده نداری ؟ - چرا به روی تخت نگاه کردم . مینا نبود . - مینا کو ؟؟ مامان بزرگ - تو آشپزخونه اس . طفلک داره از خجالت آب می شه . زود بیا تا انقد غریبی نکنه . - اومدم . سریع حاضر شدم و رفتم تو آشپزخونه . - سلام به آرومی جوابمو دادن . به سپهر نگاه کردم . ایندفه نگاهشو ندزدید . بهم لبخندی زد . اهمیتی ندادم . از دستش حرصی بودم. کنار مینا نشستم . داشت چاییشو می خورد . - مینا تو امروز خونه بمون . مینا - نه می خوام برم جای مامانم . - من می رم پیش مامانت . فقط آدرس خونتون ..... مینا - لطفا یه دفتر و کاغذ بده . از تو کوله پشتیم دفترچمو با یه خودکار درآوردم و دادم دستش . مینا - بیا برو اینجا . مامان بزرگ - دریا تنها نرو خطرناکه . - نترس مامان بزرگ خودم می رم . فقط بی زحمت تا وقتی که من برمی گردم . مراقب مینا باشین . بعد رو به بابا علی و بابا بزرگ کردم . - می شه به مینا کمک کنید تا بتونه از پدرش یه چیزایی پیدا کنه ؟؟ موافقت کردن و من رفتم مدرسه . همش نگاهم به عقربه های ساعت بود . خدایا ..... خدایا ...... تورو خدا .... با صدای زنگ انگار دنیا رو بهم دادن . دویدم و از مدرسه رفتم بیرون . حتی واینستادم تا بهاره بیاد . جلوی در نگاهم به زنی خورد که قیافش با مینا مو نمی زد . از کبودی پای چشمش معلومه یه کتک حسابی خورده . با چشم انگار دنبال کسی می گشت . * میترا ..... میترا همکلاسیم با دو رفت سمتش . میترا - سلام خاله توران * از مینا خبر نداری ؟ میترا - نه امروزم نیومده بود مدرسه . چیزیش شده ؟؟ * ن...نه دخترم ممنون اولین کلمه ای که به ذهنم اومد این بود .... مادر مینا . به سمتش رفتم . - ببخشید خاله آروم برگشت سمتم. مامان مینا - بله ؟؟ - شما مامان مینا هستین دیگه درسته ؟ مامان مینا - بله درسته . شما ؟ دستمو به سمتش دراز کردم . - من دریام . دوست مینا .... مامان مینا - پس تو دریایی .... - بله ..... خیلی خوشحال شدم از آشنایی با شما .... مامان مینا - منم همین طور . حالا امرتون .... صدامو پایین تر آوردم . - من از مینا خبر دارم . چشمای سبز مامان مینا برق زد . مامان مینا - کجاس دخترم ؟؟ - خونه ی ماس . نگران نباشین حالش خوبه . میخواین ببینینش ؟؟ مامان مینا - نه ... نه نمی خواد . می ترسم شوهرم پیداش کنه . بهش بگو حواسشو جمع کنه . از خونه بیرون نیاد . یه چند وقت آفتابی نشه تا ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم. - پدر مینا ... شماره ای ندارین ؟ مامان مینا - نه والله ... - چیکار کنیم پس ؟؟ مامان مینا - مسعود یه دوست داره که هنوز تو ایرانه . شاید اون خبری داشته باشه . باید برم اینور و اونور تا یه چیزایی ازش پیدا کنم. به پای چشمش اشاره کردم . - شوهرتون اینکارو کرده ؟؟ مامان مینا - غیر از اون وحشی کی می تونه اینکارو کنه ؟؟ - مینا خیلی نگرانتونه . اگه مشکلی پیش اومد بیاین خونه ی ما . مامان مینا - نه دخترم مزاحم نمی شم. - باشه خدا نگه دار . مامان مینا - خداحافظ به سمت خونه راه افتادم . در و با کلید باز کردم و یه راست رفتم تو خونه . مینا - اومدی دریا ؟؟ به چهره ی نگرانش نگاه کردم . رنگش عین گچ دیوار بود . از چشمای قرمز و متورمشم معلومه حسابی گریه کرده . - اولا سلام دوما من خوبم . توخوبی ؟ سوما باز چرا گریه کردی ؟ چهارما نگران نباش . مامانتو دیدم . جلوی در مدرسه وایساده بود تا از شازده خانوم خبر بگیره . گوشه لبشو جوید و با حالی آشفته گفت :حالش خوب بود ؟؟ - نگفتی دست شوهر مامانت هرزه. مینا - یعنی چی ؟ - یعنی اینکه مامان بیچارتو زده . مینا اشک تو چشاش جمع شد . مینا - مرتیکه ی عوضی لاشخور .... بردمش تو پذیرایی و نشوندمش . - خیل خب بابا بشین . مامانت گفت که بهت بگم . حواستو جمع کنی . یه وقت بیرون آفتابی نشی . فهمیدی ؟؟ مینا - آره .... از کجا فهمیدی مامانم کتک خورده ؟؟ - از کبودی پای چشمش... مینا - خدا لعنتش کنه . گند زد به زندگیمون ..... - هیس حالا آروم باش . بقیه کجان ؟؟ مینا - مامان بزرگت رفت خرید . پدر بزرگاتم کار اداری داشتن . اون پسر جوونه هم تو اتاقشه . - اون پسر جوونه اسم داره . اسمشم سپهره. مینا - چیکارته ؟؟ - پسر عمم . تازه از فرنگ اومده . مینا صداشو پایین تر آورد . مینا - چرا حرف نمی زنه ؟؟ مشکل داره ؟ به تکون دادن سرم اکتفا کردم و براش بیشتر توضیح ندادم. با صدای قدمای کسی برگشتم . سپهر بود . خیره نگاهم می کرد . با اخم نگامو ازش گرفتم . - سلام پسر عمه اومد و درست رو به روم نشست . تو نگاهش برق عجیبی بود . مینا انگار جلوی سپهر معذب بود. خودشو جمع و جور کرد . مینا - من می رم تو اتاق. بلند شد و به سمت اتاق رفت . منم بلند شدم تا برم . سپهر زودتر اومد جلو و دستم و گرفت. - دستمو ول کن . این کارو نکرد . - دیوونه دارم بهت می گم ولم کن. بازم هیچ عکس العملی نشون نداد . با عصبانیت دستم رو کشیدم . فایده ای نداشت زور اون از من بیشتر بود . - چی شده سپهر ؟؟ بازم می خوای اشکم و در بیاری؟ دستش کمی شل شد . صدای در اومد . سپهر دستم و ول کرد و تو جیبش کرد . مامان بزرگ - دریا - اومدم مامان بزرگ . سریع پیش مامان بزرگ رفتم . - سلام مامان بزرگ - سلام دریا جان به کیسه های بزرگی که توش پر مواد غذایی بود اشاره کرد . مامان بزرگ - به من کمک می کنی اینارو ببرم آشپزخونه ؟ - آره مامان بزرگ زودتر از من به آشپزخونه رفت. خم شدم تا کیسه ها رو بردارم اما یه نفر زودتر برشون داشت . به سپهر نگاه کردم که داشت نگاهم می کرد . - من بهت گفتم کمکم کنی ؟؟ نگاهشو ازم گرفت و رفت آشپزخونه . مامان بزرگ - دریا - بله ؟؟ مامان بزرگ - چرا اینا رو دادی سپهر بیاره ؟؟ - خودش برداش به من چه ...
  3. مشاعره

    تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
  4. مشاعره

    منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
  5. مشاعره

    یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد
  6. مشاعره(با حروف انتخابی)

    نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده ام شاخه تاکم بگرد خویشتن پیچیده ام
  7. حقیقت رو بگو ..

    این تازه خوبش بود.
  8. رنگ متولدین ماه های سال

  9. حقیقت رو بگو ..

    داشتم دوچرخه سواری می کردم . جلوی پسر همسایمون ( که خیلی ازش بدم میاد ) با مخ رفتم تو جوب . لباسام به گند کشیده شد . آبروم با خاک یکسان شد
  10. مشاعره با رپ

    تو ثابت کردی که هیچی از هیشکی بعید نی از چی میترسونیم از رفتنت؟ قبلاً خماریتو کشیدم ترک کردمت هیچی خوب پیش نرفت هی بدتر شدیم یه روز کدئینم بودی الان سردرد شدی
  11. مشاعره(با حروف انتخابی)

    در شبي پر ستاره و آرام دختري در عذاب مي ميرد دختري در عذاب تنهايي غرق در التهاب مي ميرد
  12. مشاعره

    دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
  13. مشاعره

    شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کي؟ سوختم، سوختم اين راز نهفتن تا کي؟
  14. مشاعره

    روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
  15. مشاعره

    دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×