رفتن به مطلب
Added by Amir

-araaam-

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    22
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

25 بار تشکر شده

4 دنبال کننده

درباره -araaam-

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    انتخاب نشده
  • علایق
    موسیقی،کتاب،شنا،سیاه قلم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

134 بازدید کننده نمایه
  1. آغوشِ خاردار | -araaam-

    "فصل چهاردهم" آن چند روز به سرعت گذشت و در طول این چند روز به همراه هاله و سروش و هامون که سخت خوشحال بود در ساحل با بیتا و برادرش بابک یا همان استاد صفاریان من،قرار میگذاشتیم و کلی بهمون خوش میگذشت. حساسیت های هامون روی بابک بسیار بود و سعی میکردم کمتر در دید او همصحبت بابک بشوم.دلیلش رو هم نمیدونستم.او هنوز هیچ صنمی با من نداشت.میتونستم خواستگاریش رو رد کنم اما حوصله ی جنگ رو باهاش نداشتم،حداقل حالا! بعد از عید در وقت معین خودش جواب قطعیم رو رسما بهشون میگفتم.یا به صورتی میگفتم بذار فعلا این چند روز رو خوش باشه. ساعتی دیگه سال تحویل میشد و من در اتاق مشغول آراستن خودم بودم. شلوار خوش دوخت سفید وسارافون فیروزه رنگی که فوق العاده خوش دوخت بود.موهام خیلی کم رشد کرده بود و از سرشانه هایم پایین میریخت. شالی را انتخاب کردم و روی سرم انداختم و پس از آرایش ملایمی از اتاق خارج شدم. چند روز دیگر تولدم بود. با فکر اینکه چقدر منتظر روز تولدم بودم تا گواهینامه بگیرم لبخندی زدم و روی مبلی تک نفره نشستم.مامان و نسرین خانم مشغول مرتب کردن هفت سین بودند و متوجه من نشدند..هاله من رو مخاطب قرار داد و گفت: هاله ـ چقدر خوشگل شدی تو! به شوخی پشت چشمی نازک کردم و گفتم: ـ بودم! صدای خنده ی مامان و نسرین خانم به همراه هاله بلند شد و متوجه شدم ناظر مکالمه ی ما بودند. لحظاتی بعد هامون با گرمکن قرمز و شلوار مشکی و در حالی که از موهای خیسش آب میچکید وارد سالن شد و رو بهمون سلام داد. هیکلش بیشتر کشیده بود تا اینکه ورزیده! چشم ازش گرفتم چراکه با لبخند شیطونی بهم نگاه میکرد و من تاب این مدل نگاهارو نداشتم! دقایقی به سال تحویل نمونده بود که هاله و سروش سریع کنار یکدیگر جای گرفتند و مامان و نسرین خانم کنار یکدیگر نشستند و اقای وحیدی و بابا هم که جای قبلی خود حرکتی نکردند. خوشبختانه مبلی یک نفره رو برای نشستن انتخاب کرده بودم و این از هرگونه نشستن هامون کنار من خودداری میکرد. سال تحویل شد. بالافاصله صدای پیامک موبایلم بلند شد و چون موبایلم کنار میز کوچکی که کنار مبلی که هامون نشسته بود،بود هامون خم شد تا موبایلم رو بهم بده.نگاهی به شماره اش انداخت...چقدر این بشر پررو بود. نمیدونم چی دید اما اخماش رفت توی هم. گوشی رو با اکراه به دستم داد. پیامکی بود از طرف استاد صفاریان..با این مضمون "عیدت مبارک سهاجان،میخواستم اولین باشم که عید و تبریک گفتم بهت!" لبخندی بی اختیار زدم و جوابش رو دادم و گوشیم رو گذاشتم روی میز کنارم..سرم رو بالا گرفتم و متوجه نگاه خشمگینش روی خودم شدم. نسرین خانم مشغول پذیرایی شد و بعد از اون تماسهایی که با ما و با خانواده اونجا گرفته میشد حسابی سرمون رو شلوغ کرده بود..سروش وهاله ریز ریز میخندید و تو دنیای خودشون سیر میکردن. رفتم بالا تا به بیتا زنگ بزنم!بعد از مکالمه ی نسبتا طولانیم با بیتا به پروان هم زنگ زدم و عید رو بهش تبریک گفتم و اضافه کردم سلام و تبریکم رو از طرف من به استاد لواسانی که میشد پدر پروان برسونه. قرار بود فردا به تهران برگردیم و من میخواستم تا حد امکان کنار دریا باشم و امروز هم قرار بود بریم خرید. بعد از نهار همگی خسته بودیم و ترجیح دادیم بعد از استراحت به خرید بریم. هامون رو چند ساعتی میشد که ندیدمش دقیقا از لحظه که من برای تماس به بیتا به اتاقم رفتم. عصر با هاله و سروش به خرید رفتیم و خوشبختانه هامون ظاهرا خواب بود و متوجه رفتن ما نشد و هاله گفت که بیدارش نکنیم چراکه اون به خرید علاقه ای نداره. خوشبختانه کسی جریان خواستگاری رو به روم نمیاوورد و من بی نهایت از این بابت خوشحال بودم. هاله و سروش من رو تنها گذاشتند و برای خودشون رفتن صفا..با دقت به اجناس نگاه میکردم و هرچیزی که به دلم مینشست میخریدم. از لباس گرفته تا بدلیجات که عاشقشون بودم. دقایقی بود که خریدم رو کرده بودم و منتظر هاله و سروش بودم. اونها هم به من پیوستند و همگی دوباره به سمت ویلا راه افتادیم. هوا خیلی سرد بود و گونه و نوک دماغم سرخ شده بود. وقتی وارد خونه شدم بی دلیل داشتم با چشم دنبال هامون میگشتم وچون کنار شومینه دیدمش خیالم راحت شد..حسابی خودم رو بابت این کارم سرزنش کردم. این چه کاری بود من کردم؟ با هامون حتی یه کلمه ها حرف نزده بودم و شب هم بعد از خوردن شام سریع به بستر رفتم تا بخوابم چرا که فردا میخواستم سر حال باشم. با فکر کردن به اتفاقات اخیر خوابم برد!
  2. آغوشِ خاردار | -araaam-

    "فصل سیزدهم" ساعت طرفای 12 بود که حس کردم دیگه نمیتونم بخوابم.خب حق داشتم..4/5 ساعت خوابیده بودم و بیش از حد خستگی در کرده بودم. تصمیم گرفتم دوش 10 دقیقه ای بگیرم تا سرحالم کنه.خوشبختانه اتاق ها مجهز به سرویس بهداشتی و بود و از این بابت مشکلی نداشتم. ترجیحا قبلش لباسام رو چیدم تو کمد و بعد از برگزیدن یه دست لباس و قرار دادنش روی تخت به سمت حمام رفتم. دقایق خوبی بود! شاداب و مرتب از اتاق خارج شدم. نور های ضعیفی از پایین میتابید و حدس میزدم باید همگی خواب باشند و این نور هم مربوط به شب خواب و تلوزیون بود. تنها یک نفر پشت به من مشغول تلوزیون دیدن بود و تشخیص دادنش اون هم از پشت سر کار مشکلی بود.حدس میزدم سروش و یا هامون باشن. ظاهرا فیلم مزخرفی بود! سعی کردم بی سر و صدا وارد آشپزخونه بشم،با برداشتن یک لیوان از جاظرفی دیگر لیوان ها مثل دومیونو بهم خوردن و باعث ایجاد صدایی شدند. سرش تیز به سمتم برگشت و من متوجه شدم هامونه! سرم رو انداختم پایین و لیوانی آب از شیر پر کردم و مشغول نوشیدنش شدم که صداش از فاصله ی نسبتا کمی باعث پریدن آب تو گلوم شد.با برخورد ضربه های آرومی به کمرم دیگه کم کم به خودم اومدم و به سرعت لیوان رو شستم وگذاشتم تو جاظرفی وهرچه سریعتر از آشپزخونه خارج شدم.لحظه ی اخر چشمای خوابالودش رو به ذهنم آووردم؛ظاهرا تازه از خواب بیدار شده بود مثله من! چند دقیقه ای گذشت که متوجه شدم هیچ رقمه خوابم نمیبره! شنل پشمی خوشرنگی رو روی دوشم انداختم و بعد از پوشوندن خودم دوباره از اتاق بیرون رفتم.همه جا تاریک بود ولی هامون همچنان مشغول دیدن فیلم مزخرفش بود.سعی کردم اینبار دیگه واقعا صدایی ایجاد نکنم اما از اون جایی که شانس هیچ علاقه ای به من نداره پلاستیکی زیر پام خش خش کرد و هامون با تعجب به سمتم اومد و گفت: هامون ـ کجا داری میری؟ جوابی ندادم و بازم به سمت در رفتم که دوباره با صدای بلندی گفت: هامون ـ کجا؟! دستم که به سمت دستگیره رفت هنوز سرمای دستگیره فلزی رو حس نکرده بودم که مچ دستم رو به شدت کشید و غرید: هامون ـ مگه با تو نیستم؟ چشمای سبزش تو شب میدرخشید و نسبتا ترسناکش کرده بود.اب دهنم رو قورت دادم و زیر لب با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم: ـ میخوام قدم بزنم! هامون ـ تو خواب نداری؟ ـ خوابم نمیبره! لبخند ارومی زد وگفتم: ـ صبر کن یه چیزی تنم کنم با هم بریم! سری تکون دادم و گفتم: ـ میخوام تنها باشم! هامون درحالی که به سمت اتاقش میرفت گفت: هامون ـ مگه دسته خودته؟ حرصم گرفت و خواستم یه جوری لجش رو دربیارم پس درو باز کردم و بی توجه بهش از خونه خارج شدم. چند قدم که برداشتم دریا پیش روم بود. شنلم رو محکم تر دور خودم پیچیدم که صدای موج دریا حس آرامشی رو به قلبم ریخت.صدای قدماش رو روی شنا میشنیدم. باهام همقدم شد و گفت: هامون ـ مگه نگفتم صبر کنی تا من بیام؟ نگاه سردی بهش انداختم و گفتم: ـ تو کی باشی؟ فکش منقبض شد و گفت: هامون ـ اون روی منو بالا نیار سها! یه لحظه واقعا ازش ترسیدم ولی با این حال گفتم: ـ گفتم میخوام تنها باشم..متوجه شدی؟ منتظر جوابش نایستادم و با چند قدم بلند ازش دور شدم.با سرعت قدماش رو برداشت و بهم رسید! دوباره نگاه چپکی ای بهش انداختم که نگاه ارومش رو دوخت تو چشمام.چند لحظه بعد گرمای دستاش رو روی دستام حس کردم.با حیرت برگشتم سمتش و گفتم: ـ چیکار داری میکنی؟ بی هیچ حرفی فقط نگاهم میکرد. این رفتاراش برام جدید بود و حیرت آور..اروم لباش تکون خورد و گفت: هامون ـ سها ببین...چطور بگم! دیگه نمیخواستم چیزی بشنوم دستم رو از دستش کشیدم بیرون و با سرعت شروع کردم به دویدن اون هم دنبالم و با این تفاوت که صدای خنده ی اون به هوا بود و من داشتم از ترس به اتاقم پناه میبردم. دیگه بدتر از نمیشد چراکه وقتی وارد ویلا شدیم نگاهمون به چشمای نیمه باز نسرین جون افتاد که داشت با تعجب به ما دوتا نگاه میکرد.لبخندی به لباش نشست.دیگه نایستادم و بعد از گفتن شب بخیری با دو خودم روبه اتاق رسوندم.صدبار از این که تصمیم گرفتم برم قدم بزنم خودم رو لعنت کردم.اشک توچشمام جوشید و متکام رو خیس کرد. دم دمای صبح بود که خوابم برد. طرفای ساعت 10 بود که از خواب بیدار شدم.میدونستم که چشمام حسابی قرمزه پس خوب صورتم رو با آب سرد شستم تا التهابشون از بین بره. لباس پوشیده و مناسب و البته راحتی پوشیدم و از اتاق خارج شدم. همه مشغول خوردن صبحانه بودن و جواب سلامم رو مثل همیشه دادند و تنها این وسط نگاه های خیره ی نسرین خانم معذبم میکرد وباعث میشد سرم رو بالا نیارم. لقمه های کوچکی میگرفتم و سعی میکردم مدت زمان طولانی ای رو صرف جویدنش بکنم. نسرین خانم من رو مخاطب قرار داد و گفت: نسرین خانم ـ عزیزم چرا چیزی نمیخوری؟ مجبور شدم سرم رو بالا بیارم و چشم تو چشم بهش جواب بدم: ـ میخورم نسرین خانم دست شما درد نکنه! به روم لبخند مهربونی زد و گفت: نسرین ـ امروز قراره برین گردش پس حسابی به خودت برس عزیزم! بازم تشکری کردم و بازم مشغول خوردن شدم.تنها یکبار نگاهم به هامون برخورد که با اخم نگاهم رو ازش گرفتم!دیشب اگر دنبالم راه نمی افتاد و همراهم به قدم زدن نمیومد باعث نمیشد که انقدر من از نسرین خانم خجالت بکشم..چه فکرهایی که نکرده بود اما رفتارش سر میز صبحانه من رو به شک وا داشت که آیا او از تنها بودن من و پسرش دیدش نسبت به من عوض نشده؟ محبت های فراوانش در طول روز من رو کاملا متحیر کرده بود..نکنه فکر کنه که بین من و هامون چیزیه!؟ چیزی بود؟ سوالی بود که از خودم پرسیدم و ابتدا به شک افتادم اما سپس دریافتم هیچ حسی بین من و هامون نیست! منظور از گردش رفتن که نسرین خانم ازش گفته بود به بازار و خرید کردن بود که دربرابر اصرارهاشون باهاشون همراه نشدم وهاله دلخور شد ازم اما از دلش دراووردم و خرید رو به زمان دیگری موکول کردم. مامان و بابا به همراه اقای وحیدی و نسرین خانم با ماشین به باغ های دورتر از ویلا رفتن و من در ویلا تنها ماندم. خشنود و راضی به سمت اتاق رفتم. دیگه هامونی نبود که مزاحمم باشه! تیشرت کوتاه و مشکی رنگ مخصوص رقصم رو پوشیدم با شلوار تنگ و پاره پاره ی همرنگ تیشرت نگاه راضی ای به خودم انداختم و دستمال سر قرمز و کوچکی رو هم مدل رپری به سرم بستم و کتونی های مشکی و تختم رو هم پوشیدم و دور فیلمبرداری رو به همراه پایه ش برداشتم و فلشم رو به ضبط کوچک اما پرقدرتی که صدارو با بلوم بالا پخش میکرد متصل کردم و بعد از انتخاب اهنگ از ویلا خارج شدم. بعد از تنظیم پایه و دوربین اهنگ رو گذاشتم و شروع کردم به رقص پای حرفه ای..پشتم به دریا بودو صدای دریا خیلی ضعیف داخل فیلم افتاده بود.چند دور رقصیدم و خواستم دور دیگه هم برم که صدای شخصی مانع از ادامه ی کارم شد. نزدیک رو از خوشی بپرم تو آب دریا..بیتا بود! همدیگه رو سخت از آغوش فشردیم و بیتا با حیرت پرسید: بیتا ـ سها واقعا خودتی؟!دارم میمیرم از خوشحالی! گونه رو بوسه ی تندی زدم و گفتم: ـ نه عمم! مشتی به سینه م زد و گفت: بیتا ـ خیلی نامردی..یهو بیخبر همه رو ول کردی! ـ من گوشیم رو دزدیدن ..تو چی؟ بیتا سرش رو خاروند گفت: بیتا ـ والا من که چندبار زنگ زدم بهت یکی میگفت این خط واگذار شده دیگه چند بار که زنگ زدم طرف گفت یکبار دیگه زنگ بزنی شمارتونو میدم مخابرات کنترل کنن! خندیدم و گفتم: ـ اره..شمارمو واگذار کردم و یه خط جدید گرفتم!بیخیال مهم الانه پیدات کردم! بیتا خواست جوابی بده که صدایی مردونه و متعجب اسمش رو صدا زد..برگشتم و با دیدنش اون هم اینجا چشمام حسابی گرد شد. چشمای خندونش رو بهم دوخت و خندید..استاد صفاریان اینجا چیکار میکرد؟ استاد صفاریان ـ به به به! ببین کی اینجاست.. ـ استاد شما اینجا چیکار میکنید؟ نگاه بامزه ای بهم انداخت و گفت: صفاریان ـ والا ما اومدیم خونه خان عمومون! خندم گرفت..بیتا متعجب گفت: بیتا ـ بابک تو سهارو میشناسی؟ بابک یا همون استاد صفاریان گفت: بابک ـ البته که میشناسم بیتا با چشمای به خون نشسته گفت: بیتا ـ چرا بهم نگفته بودی پس؟ بابک خندید وگفت: بابک ـ چیو باید میگفتم بهت خواهر خنگم؟ بیتا اصل قضیه رو فراموش کرد و با فریاد گفت: بیتا ـ به من میگی خنگ؟ یه خنگی نشونت بدم من.. بعدم دوید دنبالش بابک هم بامزه از دستش فرار میکرد و میزد تو سرش! بعد از چند دقیقه فارق از همه چیز سه تایی کنار هم ایستاده بودیم و مشغول شوخی و خنده بودیم. بیتا رو بهم کرد و گفت: بیتا ـ هنوزم مثله اون موقع ها خوب حرکات رو میری! رو به بیتا گفتم: ـ تو هم یادمه خیلی ماهر بودی تو تمرینا. بیتا به سمت ضبط رفت و گفت: بیتا ـ الان مشخص میشه کی خوب بلده! وای دختره ی دیوونه..چند تا از اهنگای ضبط رو رد کرد و به یکی از اهنگا که رسید خودش اومد کنارم وایستاد!با شروع شدن ضرب اهنگ شروع کردیم.کمی پیش استاد صفاریان معذب بودم ولی از خوب رقصیدنم کم نمیکرد. استاد هم مسئول فیلمبرداریمون شده بود و با شوخی و خنده و دست زدن مسخره بازی درمیاوورد و باعث قهقه های بلند من و بیتا میشد. نگاهم به پرادوی هامون افتاد! برق خنده ی چشمام جاش رو به برق ترس داد! مگه با سروش و هاله نرفته بود بازار؟ بابک رد نگاهم رو گرفت و به پرادوی هامون رسید و گفت: بابک ـ چیزی شده؟! سرش تکون دادم و حرفش رو رد کردم. باد ارومی به شکمم که قسمت کمیش از لباس بیرون بود خورد وباعث لرزشم شد.بیتا بغلم کرد و گفت: بیتا ـ هنوز باورم نمیشه بعد از این همه مدت دیدمت! منم بهش لبخندی زدم و با فشردن دستش؛ بهش احساسم رو ابراز کردم! شیشه های ماشین دودی بود و نمیتونستم خوب ببینمش.از ذهنم گذشت که اصلا به اون چه مربوط که من با بابک اینجا هستم؟ از اینکه استاد صفاریان جاش رو به بابک داده بود تعجب کردم. بابک سرخوش گفت: بابک ـ اِ..این که هامون خانِ خودمونه! نگاهم رو به سمتش سوق دادم که داشت به سمتمون میومد..از پشت عینک درس نمیدیدمش فقط شاهد قدمای بلند و پر شتابش بودم. وقتی کاملا بهمون رسید عینکش رو برداشت و نگاهی به بابک انداخت و گفت: هامون ـ تو اینجا چیکار میکنی؟ بابک ضربه ای با شوخی به شانه ی هامون کوبید و گفت: بابک ـ میدونستم از دیدنم خوشحال میشی گفتم سوپرایزت کنم! بعدم خودش خندید و هامون به زدن لبخندی سرد اکتفا کرد. بابک که رفتار سردی رو از هامون دیده بود پس از تحویل ضبط و دوربین من با تعجب ازمون خداحافاظی کردن ودورشدن ازمون..بیتا هم ضمن گرفتن شماره م ازم قول گرفت تا بازم همدیگه رو ببینیم. رفتار هامون باهاشون خیلی بد و زشت بود..سرم رو بالا اووردم و متوجه نگاه عصبانیش روی خودم شدم. در تلاش بودم که بی تفاوت جلوه کنم اما نمیدونم تا کجاموفق بودم..تنها به سمت ویلا راه افتادم.پشت سرم با فاصله ی کمی داشت میومد و صدای نفسای عصبیشو میشنیدم. داخل که رفتیم داشتم با سرعت ازش فرار میکردم که دستم رو کشید و من چون این موضوع برام غیر منتظره بود جیغ خفیفی کشیدم. عصبی و خروشان زل زده بود تو چشمام..از سرتاپامو برانداز کرد و هرلحظه سرخ تر و رگ گردنش متورم تر میشد. با دندونای کلید شده ش غرید: هامون ـ چه غلطی داشتی میکردی اون بیرون؟هان؟! میدونستم که هامون رقصم رو دیده بود.پرخاشگر زل زدم تو چشماش و گفتم: ـ هرکاری...به خودم مربوطه! ضربه ی نسبتا آرومی با پشت دستش زد توی دهنم..همونم برای منی که تاحالا کتک نخوره بودم درد داشت.اشک تو چشمام جوشید وبغض کردم. همچنان عصبی بود.چسبوندم به دیوار و گفت: هامون ـ گفتم با این لباسا و سر و وضع چه غلطی میکردم پیش اون مردک؟ اگر کلمه ای حرف میزدم بغضم میترکید. عصبی و بلند داد زد: هامون ـ بازم کشیده ای میخوای که لال مونی گرفتی؟ با این حرفش بغضم ترکید و هق هق کردم. سر خوردم و رو زمین نشستم و چند دقیقه بعد چنگ زدم تو موهام و دستمال سرم رو از سرم کندم و روبهش نالیدم: ـ چرا راحتم نمیذاری؟چرا همه جا مایه ی عذاب منی؟من چیکار کنم تا دیگه نبینمت؟ کمی آروم تر شده بود ولی معلوم بود داره تو درون از حرص میمیره! با فاصله کمی کنارم نشست و گفت: هامون ـ هیچ چاره ای نداری.باید تحمل کنی ـ این رفتارات ینی چی؟چرا اینطور میکنی با من؟ هامون ـ احمق..دارم به آب و آتیش میزنم بفهمونم بهت که دوستت دارم، بفهمونم بهت میخوامت.. بین بغض و گلایه و تعجب مونده بودم..یه حدس هایی زده بودم.اما الان برام یقین شد. تو چه شرایط بدی ازش اعتراف شنیدم! سکوت بدی تو فضا حکمران بود و تنها صدای موج ضعیف دریا به گوش میرسید.از گوشه ی چشم نگاهش کردم که به دیوار روبه رو خیره شده بود.سرش روبرگردوند و با نگاه مهربونی گفت: هامون ـ چرا انقدر اذیتم میکنی خانوم؟ اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو به زمین دوختم.لحظات جدیدی داشت تو زندگیم رقم میخورد که خواسته یا ناخواسته واردش شده بودم. هوا تقریبا تاریک شده بود.. ساعت قدی بزرگ و پر زرق و برق گوشه ی سالن ساعت 5:45 رو نشون میداد.بوی سیگاری که اتش زده بود من رو به سردرد انداخته بود.از جام با خستگی بلند شدم که در همون حالت مچ دستم رو گرفت و با چشمای بسته گفت: هامون ـ کجا؟ نمیدونم چرا ولی لجبازی باهاش رو دوست داشتم؛ پس دستم رو از دستش کشیدم بیرون.چشماش رو باز کرد و با خشم اما بی صدا نگاهم کرد. گفتم: ـ من با تو هیچ صنمی ندارم که هی راه به راه دستم رو میگیری! هامون لبخند بی جونی بهم زد و پک محکمی به سیگارش زد و گفت: هامون ـ فعلا! کلمه ی فعلا رو آخر جملت جا انداختی. بلند شد و چشم تو چشمم گفت: هامون ـ من با تو فعلا هیچ صنمی ندارم!اما تو برای من خواهی شد. نمیدونم چه سری بود که حرفاش به دلم مینشست و این دست خودم نبود! نگاهم رو ازش گرفتم و از پله ها تند رفتم بالا..گونه هام گلگون شده بود و فکرم حول و حوش هامون میچرخید. باید میرفتم حموم تا فکرم کمی آزاد بشه. یادم رفت ازش بپرسم چرا از بازار برگشته! ساعاتی تو اتاقم موندم که مامان اینا رسیدن. بالاخره از اتاق دل کندم و رفتم بیرون.خودم هم از زیادی تو اتاق موندن کلافه شده بودم، اما رویِ اینکه برم از اتاق بیرون رو هم نداشتم. مامان با دیدنم گفت: مامان ـ حوصلت سر نرفت؟ سری تکون دادم و گفتم: ـ نه..تازه بیتا رو هم پیدا کردم! مامان کمی فکر کرد و با به یاد آووردن بیتا گفت: مامان ـ بیتا صفاریان؟ سری به علامت مثبت تکون دادم و سلامی هم به نسرین خانم دادم که داشت با لبخند بهم نگاه میکرد! با صدای آرومی گفت: نسرین خانم ـ سلام به روی ماهت عروس قشنگم! تعجب چشمام رو فرا گرفت و نگاهم به سمت مامان سوق داده شد که داشت خونسرد و با چاشنی یک لبخند ملیح نگاهم میکرد. سرم رو انداختم پایین و دیگه بالا نیاووردم که باعث خنده ی مامان و نسرین خانم شد. با صدای سلام بلند هامون همه به طرفش چرخیدن و جوابش رو دادن..نگاهی گذرا بهش انداختم و متوجه شدم که حمام رفته و لباساش رو عوض کرده. نسرین خانم رو بهش گفت: نسرین ـ ای وای...هامون رو موهاتو خشک کن سرمامیخوری! هامون خندید و گفت: هامون ـ نمیخوردم مامان جان نمیخورم!نگران نباشید شما دقایقی بعد هاله و سروش با کیسه های خرید زیادی به خونه بازگشتند و من به کمک هاله رفتم تا خرید هارو به اتاقش ببریم.. داخل اتاق که شدیم گفت: هاله ـ سها حسابی خرید کردن از دستت در رفت..اگر بدونی چقدر خوش گذشت..شوهر عزیزم کلی برام خرید کرد.! پشت بند این حرفش کلی خندید..تبسمی کردم و گفت: ـ پس حتما بهتون خوش گذشته.. هاله ـ اره جات خالی..ایشاالله قبل از عید یک بار دیگه با تو میریم! خندیدم و سری تکون دادم و با هم از اتاق خارج شدیم. به من هم درخانه خوش گذشته بود...چه خوش گذشتنی! هنوز ضربه ی پشت دستش را روی لبانم حس میکنم. لبخندی زدم و تو دلم گفتم هرچه از دوست رسد نکوست! دیوانه شده بودم!یعنی در حال دیوانه شدن بودم. بعد از خوردن شامی که مامان و نسرین خانم تدارک دیده بودند و سالاد و مخلفات نیز به عهده ی من و هاله بود دور هم در سالن نشستیم و مشغول خوردن چای بعد از شام شدیم. نسرین خانم با مامان مشغول حرف زدن بودند..بی اراده به آندو نگاه میکردم که نسرین خانم با چشم از مامان اجازه ی کاری گرفت و مامان سرش را تکان داد..نسرین خانم روبه سمت بابا گفت: نسرین خانم ـ راستش آقای میر طاهری من یه مطلبی رو میخواستم امشب بهتون بگم! رنگ از روم پرید...نکنه میخواست جریان و اتفاق دیشب رو برای بابا بگه!داشتم قالب تهی میکردم که بعد کسب اجازه از بابا ادامه ی حرفش رو گفت: نسرین خانم ـ راستش میخواستم سها رو برای هامون خواستگاری کنم! سکوت بود و سکوت..استرسی بی معنی داشتم که اصلا نمیدانستم که از کجا نشات میگیرد. منتظر جواب نه ی بابا بودم که بابا گفت: بابا ـ وصلت دوباره با خانواده ی شما مایه ی مباهات ماست ولی اجازه بدید اول کار این دوتا جوون تموم بشه بعد تا ببینیم خدا چی میخواد و یه فکری به فکر این یکی جوونا بکنیم! نسرین خانم که انگار از جواب بابا خوشش اومده بود گفت: نسرین خانم ـ بله حرف شما متین اما میخواستم اول از شما کسب اجازه کنم تا بعد از عید جدی تر رو این مسئله فکر کنیم! بابا موافقت خودش رو اعلام کرد و دوباره بحث های قبلی ادامه پیدا کرد.. نسرین خانم هم با مامان مشغول حرف زدن شد. بالاخره جرئت کردم سرم رو بالا بگیرم. هاله داشت نگاهم میکرد.در اصل با لبخند بهم خیره شده بود.جواب لبخندش رو با لبخند کمرنگی دادم.دیگه تحمل این جمع برام غیر قابل تحمل بود..جلوی چشمای متعجب و لبای خندونشون شب بخیری گفتم به سمت بالا راه افتادم. چرا کسی امشب ازم نظر نخواست؟ بی دلیل گریم گرفته بود و دوست داشتم گریه کنم.من اصلا هامون رو دوست داشتم؟میتونستم باهاش بمونم؟اصلا تمایلی به ازدواج باهاش داشتم؟ اصلا مگه من هنوز چند سالم بود؟ به این فکر کردم که خیلی از هدفام دور شدم..من تیرماه کنکور داشتم و هنوز خودم رو آماده نکرده بودم. باید کمتر به این موضوع فکر میکردم...بعد از عید عروسی هاله و سروش بود و بعد از اون قرار بود برای زندگی من تصمیم گرفته بشه..راستی از پروان چه خبر؟ باید حتما ازش سراغی میگرفتم.نمیدونم چقدر گذشته بود که حس کردم خوابم برد!
  3. آغوشِ خاردار | -araaam-

    "فصل دوازدهم" کمی زود تر بیدار شده بودم و حموم رفته بودم.وقتی مامان وارد اتاقم شد درحال گرفتن نم موهام بودم چراکه وقت نمیشد سشوار بکشم و اینکه ترجیح میدادم موهام به حالت طبیعی و با حوله خشک بشه. مامان صبح بخیری گفت و وقتی دید همه کارامو کردم و فقط پوشیدن لباسم مونده با لبخندی گفت: مامان ـ خب دیگه جای حرف و تشر هم نذاشتی!پایین منتظرتم! لبخندی ذوق زده زدم و سرمو تکون دادم. موهام رو خشک کردم و مشغول پوشیدن شدم.اواخر زمستون بود و احتمالش میرفت که اونجا خیلی سرد باشه. مانتو کتون سفید و شال و شلوار زرشکی پوشیدم و کوله ی سفیدم رو هم که حاوی لوازمی بود که باید دم دستم میبود مثل لوازم ارایش و اسپری و کلید و کیف پول و موبایل و...بود. کلاه مارک فیلا رو هم گذاشتم رو سرم و چمدون رو با خودم کشیدم و از اتاق رفتم بیرون.پیش به سوی تعطیلات. مامان انگار اومده بود دنبال من چراکه وقتی من رو دید سریع گفت: مامان ـ زودباش بریم بابات داره وسایلارو میذاره تو ماشین. زود با مامان رفتیم تو پارکینگ.خبری از سروش نبود!با چشمای گشاد شده ومبهون گفتم: ـ سروش کو؟نکنه نمیاد! مامان درحالی که داشت به بابا کمک میکرد گفت: مامان ـ کی؟اونم سروش نیاد!چه حرفا! ـ پس کوش؟ مامان ـ خب معلومه..رفته دنبال هاله!نکنه انتظار داری با ما بیاد! نه خب!ولی انتخارم نداشتم با هاله بیاد..یعنی من باید تنها تو ماشین مینشستم؟حوصلم سر میرفت! پکر سوار ماشین شدم و هدفونم رو گذاشتم تو گوشم. تازه راه نیوفتاده بودیم احساس میکردم کلافه ام و بیکار! پنجره رو کشیدم پایین که بابا بوقی زد و ماشین رو گوشه خیابون پارک کرد.مامان و بابا از ماشین پیاده شدن و منم حس کردم ادب حکم میکنه پیاده بشم و به رسم ادب احوال پرسی کنم! هاله و سروش هم پیش نسرین خانم و اقای وحیدی و اون ذلیل مرده ایستاده بودن!شلوار جذب سفیدی پوشیده بود با بلوز دکمه دار ابی اسمانی که استیناشو تا زده بود تا روی آرنجش و عینک دودی خوشگلی رو چشماش بود.حس کردم زیادی بهش خیره م. جلو رفتم و با اقای وحیدی احوال پرسی کردم و با و با نسرین خانم روبوسی ای کردم و هاله رو هم در آغوش گرفتم.در حین حرف زدن با هاله حواسم پرت مامان و نسرین خانم و بابا و اقای وحیدی شدم که داشتن به سمت ماشین میرفتن.با تعجب از هاله اینا جدا شدم و به سمت مامان رفتم و به مامان گفتم : ـ مامان.. اینا چرا اومدن اینجا؟! مامان ـ نمیدونم والا..نسرین جون گفت پیش هم باشیم! با حرص گفتم: ـ میشه بفرمایین من چیکار کنم؟کجا بشینم؟نکنه من باید برم صندوق عقب؟!! مامان گفت: مامان ت نه خب..برو پیش هاله اینا! همون لحظه صدای گاز ماشین اومد و خبر از رفتن سروش داد..وا!مگه میترسید بخوریمشون؟ با حرص به مامان نگاه کردم..مامان مونده بود چیکار کنه..نمیشد هم عقب کنارشون بشینم چراکه راه کمی نبود و نیاز بود کمی جا باز و راه باشه تا در طول مسیر کمتر خسته بشیم! نسرین خانم که تامل مامان و من رو دید گفت: نسرین ـ سها جان چرا نمیری سوار ماشین بشی پس؟دیره ها! با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: ـ کجا برم؟ نسرین خانم خندید و گفت: نسرین ـ نکنه انتظار داری هامون تنها بیاد تا شمال؟ عاجزانه به مامان نگاه کردم..مامان انگار بی میل نبود چراکه گفت: مامان ـ اره دیگه سها..تو برو پیش آقا هامون بیا تا اونم تنها نباشه! خشمگین به مامان که بی تفاوت داشت سوار ماشین میشد نگاه کردم! سرم روبرگردوندم و با چشم دنبال اون ذلیل مرده و ماشینش گشتم.دستی برام تکون داد و لبخند دندون نمایی زد. ماشین بابا هم راه افتاد و من موندم و هامون..خدایا غلط کردم!تنها و کسالت ماشین بابا خیلی بهتر از تنها بودن تو یه ماشین با هامون بود. دیدم از اونور خیابون داره میاد سمتم.ترسیدم.نکنه بخواد کاری باهام بکنه.نزدیکم شد و بعد از سلام خم شد و چمدونم رو برداشت و رو به من گفت: هامون ـ زود باش بیا،ازشون عقب میمونیم! ناچار سری تکون دادم و همراهش رفتم. میخواستم عقب بشینم کاملا مصمم بودم.ولی وقتی در جلو رو برام باز کرد وادارم کرد بی چون و چرا قبول کنم.کار درستی هم نبود.اگر مامان و بابا همچین چیزی رو میدیدند حسابی پیش اقای وحیدی و نسرین خانوم خجالت میکشیدند و من اصلا دلم نمیخواست همچین اتفاقی بیوفته! ماشین رو روشن کرد و با به تیکاف ماشین پرواز کرد.ماشین یه پرادوی سفید رنگ بود که احساس میکردم تو اسمونم ازبس بلند بود! ضبط خاموش بود اما احساس بی حوصلگی نمیکردم بلکه به شدت احساس هیجان داشتم و نمیدونم این برای چی بود..ساعت طرفای 10 بود که حس کردم دیگه کم کم داره حوصلم سر میره. نیم نگاهی بهم کردم که اخم ظریفی روی پیشونیش داشت و حواسش گرم رانندگی بود نگاهم افتاد به دستاش که محکم دور فرمون پیچیده شده بود و حسابی عضله هاش بیرون زده بود انگار متوجه سنگینی نگاهم شد و گفت: هامون ـ خسته شدی؟ سری تکون دادم و گفتم: ـ نخیر..حواستون به رانندگیتون باشه شما! نیشخندی زد و گفت: هامون ـ که شما بیشتر بهم زل بزنی؟ نفسم حبس شده بود..چقدر این پسر عوضی بود!نگاهم رو با حرص ازش گرفتم که زد زیر خنده. هدفونم رو از تو کوله م با حرص کشیدم بیرون که گفت: هامون ـ آخی..کوچولو!ناراحت شدی؟عیبی نداری عمویی..نگا کن. دوباره زد زیر خنده که هدفونم رو اینبار با حرص چپوندم تو کوله و فحشی زیر لبی نثارش کردم که گفت: هامون ـ بی ادبی نداشتیم دیگه سها خانوم! همش میخندید و من رو حرص میداد. کم کم خنده ش تموم شد و گفت: هامون ـ ای بابا..مگه ابروهاتو دوختن بهم دیگه دختر..بخند دیگه توام! چپکی نگاهش کردم و گفتم: ـ نذار روم به روت باز بشه آقا هامون وگرنه بد میبینی! قهقه ای زد و گفت: هامون ـ نه خوشم اومد!فکرمیکردم زبون نداری. دوباره خندید.اینبار دیگه واقعا جوش آووردم و داد زدم: ـ دِ ببند دهنتو دیگه..هی میخنده! خندش جمع شد و با تعجب و چشمای خیلی خیلی گشاد شده برگشت و نگام کرد. چشمامو گستاخ کردم و زل زدم تو چشماش! چند لحظه ای سکوت کرد.از کارم خجالت کشیدم.نباید اینجوری با داد این حرفو بهش میزدم! از گوشه چشم نگاهش کردم..حواسش پی رانندگیش بود.چهره ش جدی بود و نمیشد چیزی از حالتش تشخیص داد. از یه طرف یه حسی بهم میگفت ازش معذرت خواهی کنم وهمه چیو فیصله بدم.ولی از یه طرف دیگه حسی بهم میگفت که چیزایی که بهش گفتم حقش بوده،اون نباید زیاد رو اعصابم راه میرفت من بهش اخطار داده بودم. تو همین فکر و خیال بودم که با صدای بوق ماشین کناری حواسم به سمت ماشین کناری جلب شد.ماشین سروش بود.خنده های گل و گشادی رو لبای هردوشون بود.هامون هم براشون دستی تکون داد و باهاشون شوخی خرکی میکرد تو جاده. من اما آروم تو جام نشسته بودم که آروم به طوری که فقط من بشنوم و اونا متوجه نشن گفت: هامون ـ یه ذره لبخند بزن حداقل..الان فکر میکنن من تو ماشین دارم سیخ داغ بهت میزنم! براشون دستی تکون دادم و کمی با هاله خوش و بش کردم..سروش تک بوقی زد و ازمون زد جلو.کاش نمیرفت! هامون دوباره جدی شد و حواسش رو داد به رانندگیش! حوصلم شدید سر رفته بود.تصمیم گرفتم موبایلم رو دربیارم و بازی کنم. تا گوشیم رو در آووردم یه پیام از طرف مامان داشتم.پرسیده بود حالم خوبه؟راحتم؟ و از این جور سوالا.اولش میخواستم جواب ندم تا اعتراضم رو یه جوری نشون بدم ولی وقتی زنگ زد مجبور شدم جواب بدم و بهم بگم که حالم خوبه و راحتم؛البته امید واربودم از صدای گرفتم پی به ناراحتیم ببره اما ظاهرا سرش با نسرین خانم خیلی شلوغ بود از اونطرفم صدای خنده های بابا و اقای وحیدی بلند بود و وضعیت هاله و سروش هم که کاملا مشخص بود،باید خیلی خوشحال میبودن. تنها این وسط من از جام ناراضی بودم و شاید هم هامون.. حوصلم سر رفته بود..میخواستم یه جوری باهاش حرف بزنم.رو بهش کردم و اروم پرسیدم: ـ اهنگ داری؟ لبخند زد و گفت: هامون ـ دارم..تو داشبورده! در داشبورد رو که باز کردم اونقدر همه چیز بهم ریخته بود که یاد موهای خودم وقتی از خواب بیدار میشم افتادم. خندید و گفت: هامون ـ اونجوری نگاه نکن!وقت نمیکنم مرتبشون کنم! سری تکون دادم ومشغول مرتب کردن وسایلاش شدم.از بیکاری بهتر بود.یه بسته سیگار و فندک هم تو داشبورد بود..نگاهش بهش انداختم که بدون اینکه نگاهم کنه گفت: هامون ـ اونجوری نگاهم نکن!بعضی وقتا باهاش آروم میشم! مگه من ازش سوالی پرسیدم؟مشکل داره کلا! شانه ای بالا انداختم و گفتم: ـ مگه من سوالی پرسیدم؟به من چه مربوط؟ منقبض شدن فکش رو دیدم اما لبخند بدجنسی بهش زدم و روم رو ازش گرفتم.در اخر سی دی با نوشته ی روش که"شاد" بود رو انتخاب کردم و گذاشتم رو دستگاه. اهنگ شاد و بلند انگلیسی ای شروع به خوندن کرد. همین خوب بود.زبان انگلیسیم داغون بود ولی عاشق اهنگایی بودم که چیزی ازشون نمیفهمیدم. ظهر بود که سروش پیامک داد کمی جلوتر یه رستوران هست بریم اونجا..البته به من که نه به هامون و هامون هم به من گفته بود. خوابم میومد ولی گرسنه هم بودم. رستوران دو قسمت بود که یه قسمت سرپوشیده بود و یه قسمت فضای آزاد بود. نسرین خانوم با لبخند نگاهم میکرد و من اصلا از این نگاهاش خوشم نمیومد. نهار رو خوردیم و برای اینکه دیگه طرفای عصر برسیم بعد از کشیدن قلیون آقایون دوباره راه افتادیم.کاش سروش کمی غیرتی بازی درمیاوورد و میگفت برم تو ماشین اونا ...اما کدوم خری عشق و حالش رو با عشقش بهم میریزه؟ دوباره سوار ماشین شدم.قبل از اینکه راه بیوفتیم روبهم گفت: هامون ـ خیلی بی ادبی! متعجب زل زدم بهش که گفت: هامون ـ از تهران تا اینجا همش با دعوا با من حرف زدی..مگه من چیکارت کردم؟ بعدم مظلوم نگاهم کرد..واقعا چیکارم کرده بود.داشتم دنبال دلیل میگشتم که دوباره اون روز که به روم گل پاشید دوباره اومد تو ذهنم و باعث شد با تنفر بهش نگاه کنم! وقتی دید مظلوم بازی تاثیری روی من نداره ماشین رو روشن کرد و زیر لب گفت: هامون ـ آدمت میکنم! اخمام رفت تو هم و گفتم: ـ برو بابا! چیزی نگفت.تاخوده شمال حرف نزدیم و تنها صدای موزیک بود که جو رو متنوع میکرد. خستگی از سر و روی بابا و سروش و همچنین هامون میبارید. هوا روبه تاریکی بود که رسیدیم.باغ خوشگلی بود.نزدیک به دریا بود و این عالی بود.یه جوری بود که اگر از پنجره ی اتاق ها نگاه میکردی دریا کاملا معلوم بود. سروش یه اتاق برداشت و من یه اتاق و هاله هم یه اتاق البته کاملا نارضایتی از چشمای هاله و سروش مشهود بود وحاضر بودم قسم بخورم اینا جدا از هم نخواهند ماند.نه مامان و نه نسرین خانم شب رو بالا نمیومدن سرکشی و این کار رو برای هاله و سروش راحت میکرد.مامان و بابا هم به پیروی از نسرین و اقای وحیدی یکی از اتاق های پایین رو انتخاب کردن و بعد از کمی خستگی در کردن خانما رفتن اشپزخونه تا برای شام چیزی درست کنن..من اما اونقدر خسته بودم که ترجیح دادم بخوابم.این خستگی نه برای خستگی سفر بود بلکه به دلیل همسفر بودن با فرد بدعنق و حوصله سر بری به اسم هامون بود. به مامان سپردم که برای شام بیدارم نکنه مامان هم سری تکون داد..فکر کنم اصلا نفهمید که من چی گفتم.درلحظه ی اخر نگاهم به هامون برخورد اونم نگاهم میکرد و من زودتر نگاهم رو ازش گرفتم و وارد اتاقی که موقتا برای من بود شدم.2-3 تا اتاق هنوز خالی بود نای عوض کردن لباس رو نداشتم؛پس همونطور با لباسایی که از صبح تنم بود روی تخت افتادم و از خستگی از هوش رفتم.
  4. آغوشِ خاردار | -araaam-

    "فصل یازدهم" به همراه مامان از مدرسه خارج شدم..تو ماشین نشستم و با هزار غرغر کمربندم رو بستم.اصلا اهل بستن کمربند نیستم و مامان هم شدید رو این قضیه حساس. امروز مامان اومد تا از 10روز مرخصی برام بگیره،اونم هرچند با بی میلی ولی قبول کرد. فردا راه می افتادیم تا بریم شمال. امروز هم مامان من رو تو عمل انجام شده قرار داد چرا که عصر باید به همراه و مامان و نسرین خانوم به خرید جهیزیه میرفتم.اونطور که مامان گفته بود تقریبا تمام جهیزیه رو خریده بودن و تنها چند تکه خرده ریز مونده بود و میخواستن اون رو هم امروز تموم کنن..نسرین خانم خواهر نداشت و برادرش هم آمریکا زندگی میکرد پس با مامان باید مسلما صمیمی میشد. بعد از خوردن نهار به سمت اتاق رفتم و تا عصر خوابیدم.دوش کوتاهی گرفتم و از اتاق خارج شدم. بابا داشت با تلفن حرف میزد و سروش نبود و مامان داشت ناخناشو سوهان میکشید. با دیدن من گفت: مامان ـ بیا بشین یه چای بخور بعد برو اماده شو بریم! سری تکون دادم و گفتم: ـ حالا نمیشه من نیام؟!خب خودتون برید دیگه. مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت: ـ حرف اضافی نزن!نسرین کلی سفارش کرد توروهمراه خودم بیارم! با تعجب به مامان زل زدم و گفتم: ـ وا.. مامان در حالی که تمام حواسش رو روی ناخناش گذاشته بود گفت: مامان ـ وا نداره..پاشو برو آماده شو! دور از چشم مامان چشم غره ای به مامان رفتم و فنجون چایم رو برداشتم و همونطور داغ سر کشیدم و از جام بلند شدم. با نسرین خانوم رو دربایستی داشتم باید یه تیپ مناسب میزدم.هاله هم باهامون میومد؟!هوووف..هاله که با سروش بیرون بود.پس بنابر این بینشون من باید تنها میموندم..یه لحظه نسرین خانوم رو بابت این دعوت مسخره ش از من فحش دادم اما بعد از کارم خجالت کشیدم و سعی کردم بهش فکر نکنم. مانتو کتی مشکی رنگ با سر آستین و یقه ی طلاکوبی شده و شلوار لوله ای که خیلی بهم میومد رو پوشیدم و روسری کوچک مشکی با طرح های طلایی و در اخر کیف و کفش مخملی مشکیم تیپم رو تکمیل میکرد. آرایش هم خیلی خیلی کم کردم به طوریکه که اصلا معلوم نبود آرایش دارم. تکه ای از موهام رو از سرشونه آویزون کردم و قسمتیش رو هم کج ریختم بیرون. با رضایت از اتاق بیرون رفتم..مامان تلفنش رو قلع کرد و رو به من گفت: مامان ـ بدو دیر شد جلو درن! مامان قبل از خارج شدن از خونه اشاره ای به موهام کرد..بوسی براش فرستادم که اخم کرد و دوباره اشاره کرد..خودم رو زدم به اون راه تند پشت سر مامان از خونه رفتم بیرون.یه پرادو سفید جلو در بود. مامان مشغول احوال پرسی با نسرین شد.تعجب کردم..نسرین که عقب نشسته بود،پس کی راننده میکرد؟ با اشاره ی مامان رفتم و جلو نشستم و نگاهی به سمت راننده انداختم که رسما نفسم بند اومد. اینم که اینجا بود! سلام سردی بهش دادم که با لبخند جوابم رو داد و بعد از اون احوال پرسیه گرمی با نسرین خانوم کردم که اونم جوابم رو با مهربونی داد و مشغول حرف زدن با مامان شد..صدای خنده شون واقعا رو اعصاب بود..خب نسرین جون رانندگی بلد نیستی میگفتی ما میومدیم دنبالت این کارا چیه اخه؟!چرا ادمو اذیت میکنی الکی؟ برای خالی نبودنه عریضه ضبط رو روشن کرد.با این اهنگای مسخره ش..بعد از سردرد گرفتن من تازه رسیدیم.یه فروشگاه بود که کاملا از مغازه هاش مشخص بود مخصوص خرید ازدواج و جهیزیه س. خندم گرفته بود.نسرین خانم و مامان هی از این مغازه به اون مغازه میرفتن و هی دونه دونه چیز میز میخریدن.قدماشو باهام تنظیم کرد.صداش بلند شد: هامون ـ کی کنکور داری؟ با همون لحن سردم جواب دادم: ـ تیر ماه! هامون ـ هوم..خوبه! ایستادم تا بره جلوتر..چند قدمی ازم دور شد و با تعجب سرش رو برگردوند و گفت: هامون ـ چرا وایسادی؟چیزی میخوای؟ اخمی کردم و سرم رو برگردوندم.صداش رو چند ثانیه بعد کنار گوشم حس کردم: هامون ـ من چقدر باید به خاطر اشتباه اون روزم تنبیه بشم؟ دلم تنها چند ثانیه برای لحنش لرزید..به خودم اومد و ازش با قدمای بلند و لرزون فاصله گرفتم و ولی حس کردن لبخند کج گوشه لباش چندان برام سخت نبود. دوباره مصرانه قدماشو باهام تنظیم کرد.صدای مامان رو کمی دور تر شنیدم که داشت صدام میکرد. وقتی من رو با هامون دید نگاه مشکوکی و متعجبی بهمون انداخت و بعد رو به من گفت: مامان ـ بیا بگو ببینم این چطوریه؟نظرت چیه؟ نزدیکش شدم و نگاهی به رومیزی ترمه کاری شده ی دست مامان انداختم..گفتم : ـ خب باید ببینید بقیه ی وسیله های هاله ترکیب چه رنگیه! مامان ـ نه بابا!برای هاله نمیخوام برای خودمون نگاهی دوباره به رومیزی انداختم و گفتم : ـ خوشگله بد نیست! مامان ـ باشه!بریم تو پس! هامون از پشت سرمون وارد مغازه شد..فروشنده ی خانومی سریع به سمتمون دوید و گفت: ـ تبریک میگم!بفرماایید این سمت ستای کاملمون رو نشونتون بدم! مهلت حرف زدن نمیداد و مدام برای من و هامونه موذی که لبخند به لب به حرفای فروشنده گوش میداد از جنس و طرح و برند کاراش تعریف میکرد..مامان با صدای بلند گفت: ـ عزیزم..یه لحظه اجازه بده!فکر میکنم اشتباه گرفتی!این دختر پسر عروس دوماد نیستن خواهر برادرای عروس دومادن! زنه نگاه مبهوتی بهمون انداخت و بعد لبخند هولی زد و تند گفت: فروشنده ـ خب..ام..چیزه..اخه،خیلی بهم میومدن این شد که من اشتباه کردم.شرمنده ببخشید! من سرم رو زیر انداختم.حتی نا نداشتم اخم کنم.یه حالی شده بودم.تاحالا به ازدواج با هامون حتی فکر هم نکرده بودم.هامون هم لبخند عمیقی رو لباش بود و بهم خیره شده بود.زیر نگاهش داشتم میمیردم. سرم رو بالا گرفتم و در اخر متوجه لبخند و نگاه معنا دار نسرین خانم روی من و هامون شدم. مامان اما تو باغ نبود اصلا فکر کنم حرفای فروشنده رو نشنیده بود .چه بهتر! دیگه تا آخر شب از کنار مامان جم نخوردم.ساعت طرفای 9 بود.مامان درخواست شام نسرین خانم رو رد کرد و گفت بابا هم تنهاست و عادت به غداهای بیرون نداریم و از این حرفا! بعد گذاشتن قرار برای حرکت فردامون به سمت شمال خداحافظی و تشکر کردیم و وارد خونه شدیم. مامان به علاوه ی اون رومیزی برای خودش یه انگشتر طلا هم خریده بودو حسابی کیفش کوک بود. هامون تا اخرین ساعتی که با هم که نه..من در کنار مامان بودم بهم لبخند میزد و وقتی نگاهش میکردم زل میزد تو چشمام. اه پسره ی رو اعصاب..وقتی یاد حرفاش جلو در آموزشگاه و اون کار زشتی که با ماشینش باهام کرد میوفتم دوست دارم حسابی کتکش بزنمش. شام مامان املتی درست کرد و بابا هم ناچار به خوردنش شد.مامان اون شب کلی از مغازه ها و اجناس تعریف کرد و در آخر اضافه کرد که نسرین خانم از هیچ خریدی برای هاله دریغ نمیکنه و حتی جزئی ترین چیز هارو هم برای تکمیل بودن جهیزیه میخره و مامان من هم که عاشق بریز بپاش!اما بنظر من این واقعا اصراف بود.مثلا اگر به جای سه تا ست رومیزی یه ست داشت چیزی ازش کم میشد؟خوشبخت نمیشد؟ نه هیچکدوم! خداروشکر کردم که چمدونم رو بسته بودم وگرنه کارم زار بود. شام رو خورده بودم و الان فقط نیاز داشتم که بخوابم! ساعتم رو برای ساعت 6 کوک کردم و با نفس عمیقی کشیدم و به تنها چیزی که به ذهنم رسید فکر کنم این بود که چرا نسرین سفارش کرده بود به مامانم تا من رو هم حتما همراه خودش به خرید بیاره؟وجود من امروز چه کمکی بهش کرد؟اون که کلا با مامان بود و گه گاهی من رو مورد صحبت قرار میداد؟اصلا چرا باید هامون هم همراهمون میومد؟وخیلی چراهای دیگه که خواب بهم اجازه ی فکر کردن بهشون رو نداد!
  5. آغوشِ خاردار | -araaam-

    "فصل دهم" صبح وقتی بیدار شدم ساعت طرفای 6 بود. از این که بخاطر خوابیدن زوده دیشبم باید صبح به این زودی از خواب بیدار شم کمی عصبی شدم اما بعدش تصمیم گرفتم برم سالن پایین. بعد از پوشیدن ست گرمکن و شلوار قرمز سفیدی اروم و بیصدا رفتم پایین.تو حیاط هم خوب بود ورزش کنم اما دلم میخواست برم سالن! وقتی نگاهم به سالن افتاد لبخندی به لبم نشست.اخرین بار یادم نمیومد دقیقا کی اومده بودم اینجا.شاید سال پیش! به سمت تخت رفتم وبه ثانیه نکشیده خوابم برد. آفتاب نصفه نیمه زده بود که حس کردم دیگه خوابم نمیاد.حق داشتم.دیشب خیلی خیلی زودتر از همیشه خوابیده بودم و دیگه خوابم نمیبرد. به سمت آشپزخونه رفتم و یه چیزایی خوردم تا ضعف نکنم.یه فکری داشتم. از بین لباسام یه گرمکن و شلوار ست قرمز سفید بیرون کشیدم و پوشیدمشون.کلاه کپ قرمز رنگم رو هم گذاشتم رو سرم و کفش قرمز مخصوص رقصم روهم پوشیدم.کفه ی کفش به طرز عجیبی راحت بود و خیلی رقص رو اسون میکرد برام.کمی برام تنگ شده بود.اما خیلی کم. تو حیاط هم میشد ورزش کرد اما سالن چیزه دیگه ای بود. با دیدنش یاد خاطراتم افتادم.چقدر وقتم رو اینجا صرف تمرین میکردم. لبخندی زدم و به سمت ضبط اسپرت گوشه ی سالن رفتم.وقتی روشنش کردم برق از سرم پرید.صداش خیلی بلند بود...یعنی از همون موقع این دست نخوره همینجا مونده بوده؟! تازه متوجه شدم این اهنگ ،اهنگ مورد علاقه م تو اون زمان بوده. جلوی اینه ایستادم و سعی کردم حرکات رو به ترتیب و بدون غلط انجام بدم..خرده غلط هایی داشتم ولی خیلی تو چشم نبود.یاد خانم رضوی افتادم.مربی رقصم.چقدر حرص میخورد تا حرکات رو درست بریم و من و بیتا از قصد همه رو اشتباه و نا منظم میرفتیم و صدای اون بنده خدارو درمیاووردیم. دو ساعتی میگذشت که حس کردم از عرق خیس شدم. یکم نرمش کردم و بعد از ریلکس کردن رفتم بالا. مامان و بابا و سروش داشتن تو آشپزخونه صبحانه میخوردن.مامان با دیدن من گفت: مامان ـ به به! آفتاب از کدوم در اومده صبح به این زودی بیدار شدی؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ دیشب زود خوابیدم صبح دیگه خوابم نبرد! مامان ـ پس حتما خیلی خسته شدی دیروز! ـ مگه میشه با هاله بود و خسته شد؟همه چیز عالی بود! سروش لبخندی زد و گفت: ـ خوبه بابا لقمه ای رو تو دهنش گذاشت و گفت: ـ خب خانوم مرسی..سروش پاشو بریم دیر میشه! سروش هم سری تکون داد و چاییش رو سر کشید و بعد از تشکر از مامان و خداحافظی از هردومون همراه بابا از خونه زد بیرون.بابا یه نمایشگاه ماشین بزرگ داره و سروش هم پیشه بابا مشغوله کاره..البته این یکی از دو شغل باباست..درکنار این شغل یه کارخونه ی پلاستیک سازی هم داره که سروش اداره ش میکنه..بابا چندان حوصله ی کارخونه رو نداره! با کمک مامان میز رو جمع کردیم و من رفتم تا درس بخونم..تیر ماه کنکور بود و من نصفه و نیمه درس میخوندم. امروز با هامون کلاس داشتم و برای رفتن به آموزشگاه تردید داشتم.اما خب که چی؟!کنکورم چی میشد؟اونم درس به این سختی! نمیشد نرم...مجبور بودم! مانتو و شلوار ومقنعه ی آبی آسمانی و سرمه ای روانتخاب کردم و بعد از خداحافظی سروش بهم زنگ زد و گفت امروز من رو میرسونه..سره کوچه که رسیدم ماشین سروش رو دیدم...برام بوق زد تا متوجهش بشم.رفتم و سوار ماشین شدم. سلام دادم و بعد از دادن جوابم راه افتاد. ربع ساعتی بعد جلوی در آموزشگاه نگه داشت..هامون همزمان با ما رسید و سروش همراه من از ماشین پیاده شد تا با برادرزن عزیزش سلام علیکی داشته باشه.هامون بعد از سلام واحوال پرسی گرم و صمیمی که کرد نگاهی به من انداخت ولبش به خنده باز شد..با اخمی جواب سلامش رو دادم و سروش با خداجافظی ازمون دور شد. پا تند کردم اما اونم همزمان با من قدم برداشت و بغل گوشم گفت: هامون ـ مرسی! اخمی کردم و ایستادم.تلخ گفتم: ـ بابت؟! هامون ـ این که به خانوادت نگفتی! منظورش رو متوجه شدم.بدون جواب دادن بهش بازم راه افتادم.بی توجه به هامون رفتم تا از خانم ربانی ادرس کلاسم رو بپرسم که صفاریان با خنده از کلاسی خارج شد و به سمت میز ربانی اومد و تا منو دید لباش به خنده باز شد.نیم نگاهی به هامون اخمو انداختم و مشغول احوال پرسی صمیمی ای با صفاریان شدم. صفاریان ـ به به! ببین کی اینجاست..سلام سها خانوم! ـ سلام استاد..دیگه ببخشید مریض بودم! صفاریان ـ چه بد..الان بهترین؟ ـ بله استاد عالی! صفاریان ـ خداروشکر.. میخواستم جوابش رو بدم که هامون اومد بینمون و رو به صفاریان گفت: هامون ـ خب بابک جان اگر حرفات تموم شد شاگردمو ازت قرض بگیرم چون الان کلاسش شروع میشه! صفاریان با لحن با مزه ای گفت: صفاریان ـ خوشبحالت! هامون متعجب گفت: هامون ـ چطور مگه؟ صفاریان نگاه شیطونی به من انداخت و گفت: صفاریان ـ که امروز سها شاگرد توئه دیگه! خندیدم که هامون راه افتاد و منم به دنبالش..تو راه اداش رو درآوورد و گفت: هامون ـ خوشبحالت!(با دهن کجی) ریز خندیدم که ساکت شد. سرم رو روی میز گذاشته بودم و داشتم با دقت به حرفاش گوش میدادم.چون دلم نمیخواست نگاهش کنم. یهو با صدای بالایی گفت: هامون ـ وقتی دارم حرف میزنم به من نگاه کنید! نگاهی به بچه ها انداختم.دخترا که داشتن میخوردنش و پسرا هم موشکافانه زل زده بودن بهش.چشاش ایراد داره پسره. با صدای دادش سرم رو بلند کردم.. هامون ـ با شما هستم خانوم میر طاهری! همه نگاها برگشت سمت من..هامون دوباره مشغول تدریسش شد و بقیه هم نظرشون دوبار به هامون جلب شد.پسره ی بی خاصیت...دارم برات! بعد از تایم کلاس بی توجه بهش از کلاس زدم بیرون، اونم با عجله و حرص داشت به سوالای بیخود و چرت بچه ها و مخصوصا دخترا جواب میداد..حتی برنگشتم دوباره نگاهش کنم..صدای پایی رو از پشت سرم شنیدم.با قرار گرفتنش کنارم قدمامو تند تر کردم..این دیوونه چی از جونم میخواست؟! هامون ـ سه...سها...وایسا...نف...نفسم بالابیاد! از حین نفس نفس زدن اینارو گفت و من بهش توجهی نکردم. پیچیدم و خواستم از خیابون تاکسی بگیرم که ماشینش جلوی پام ترمز کرد. بی توجه بهش دوباره داشتم راه خودم میرفتم که بوق بلندش من رو از جا پروند.دیوونه داشت سکتم میداد. از ماشین پیاده شد و با عجله به سمتم اومد و گفت: ـ یالا سوار شو! پامو کوبیدم به زمین و گفتم: ـ دنبالم نیا..برو! دوباره راه افتادم که دستم رو کشید و به سمت ماشین کشون کشون بردتم. از لجبازی بغضم گرفته بود. ماشین رو حرکت داد و بعد از چند دقیقه گفت: هامون ـ داداشت سپرد برسونمت..وگرنه برام مهم نیستی! جوابش رو ندادم.دارم برات هامون خان..دارم برات. وقتی ماشین رو مقابل خونمون نگه داشت.ده هزار تومنی ای رو از کیفم در آووردم و گذاشتم رو داشبرد و بی هیچ حرفی پیاده شدم. دلم خنک شده بود.بعد از نیم ساعت صدای لاستیک ماشینش اومد.لی لی کنان وارد خونه شدم و بعد از خوردن شام و گپ زدن با خانواده ی عزیز خوابیدم.
  6. آغوشِ خاردار | -araaam-

    "فصل نهم" شب مهمونی، نسرین خانوم ازمون دعوت کرد تا تعطیلات عید رو به ویلای شمالشون بریم.مامان هم از خداخواسته قبول کرد چراکه هیچ برنامه ی خاصی برای تعطیلات نداشتیم و پیشنهاد نسرین خانوم بهترین گزینه بود.با حرص داشتم به این فکر میکردم که چرا باید با اینا بریم سفر؟منظورم از اینا فقط و فقط هامون بود،وگرنه هاله که فوق العاده دختر دوست داشتنی ای بود و اینو تو این چند ماه فهمیده بودم و نسرین و اقای وحیدی هم فوق العاده خوش برخورد و مهربون بودن و لطف زیادی به من داشتن. تنها بینشون هامون نخاله بود. اواسط اسفند ماه بودیم و از جمله دبیرا و دانش آموزا همگی خسته بودن و برای تعطیلات لحظه شماری میکردن.بعضی از دانش اموز ها هم با کسب اجازه از مدیر چندروزی زودتر تعطیلات رو شروع کرده بودن و درکل کلاسا تق و لق بود. بی حوصله و کسل داشتم گوشه کلاسورم نقاشی میکشیدم که دبیر تشر زد: دبیرـ میرطاهری!هفته ی پیش مریض بودی...الانم مریضی؟! ـ نه خانوم! دبیرـ پس چرا گوش به درس نمیدی؟من دیگه توضیح نمیدما!گفتم که بدونی حواستو بیشتر جمع کنی! سری تکون دادم و چشم دوختم بهش.دوباره مشغول تدریس شد. نازنین لبخندی بهم زد و گفت: نازنین ـ بیخیالش...دیوونس! خندمو جمع و جور کردم تا دوباره بهونه ای دست دبیره دیوونمون ندم. تقریبا میشه گفت تو کلاس هیچ دوست صمیمی ای نداشتم.با صمیمی ترین دوستای زندگیم تو کلاس رقص آشنا شدم. که اونم بعد از اتمام دوره های اموزش رقصمون ازشون جدا شدم و بعد از مدتی دیگه ازشون هیچ خبری نداشتم. با فکر اون روزا لبخندی رو لبم نشست که داد دبیرمون با صدای زنگ خونه ادغام شد و باعث شد اینبار از دستش قسر در برم. در طول طی مسیر خونه فکرم اونقدر مشغول بود که متوجه گذر زمان نشدم و مسیر نیم ساعته ی خونه رو در یک ساعت طی کردم. از این اتفاقا گاهی پیش میومد و مامان از این جریان اطلاع داشت. طرفای ساعت 2 بود که رسیدم خونه. مامان داشت تلوزیون نگاه میکرد و میوه پوست میگرفت.بابا و سروش هم طبق معمول سره کار. وارد اتاق شدم و بعد از عوض کردن لباسم خستگی بهم اجازه ی خوردن نهار رو نداد چراکه روی تخت از خستگی بیهوش شدم و خوابیدم کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه ی بلند بالایی کشیدم. هوا بازم تاریک شده بود.کلا من هروقت میخوابیدم باید غروب بیدار میشدم اصلا راه نداشت زودتر بیدار شم. بدون اینکه خودم رو مرتب کنم رفتم بیرون از اتاق.چراغای پایین روشن بود. مامان و بابا حسابی مشغول حرف زدن بودن و ورود من رو متوجه نشدن. وارد آشپزخونه شدم و لیوانی آب خوردم که مامان وارد شد و به تازگی متوجه من شد و به سمتم اومد و گفت: مامان ـ ساعت خواب خانوم خرسه! ـ خب خسته بودم! مامان ـ اره اره!تو مدرسه آجر میندازی بالا حتما! ـ وا...مامان؟مگه فقط اجر انداختن ادمو خسته میکنه؟!درس خوندن زیادم ادمو خسته میکنه. مامان دیگه ادامه نداد و بعد از کشیدن غذام بهم گفت بخورم و خودش هم روبه روم نشست.چند دقیقه بعد بابا کت به دست ازمون خداحافظی کرد و رفت. لیوانی آب نوشیدم و بعد از تشکر از مامان رفتم سمت تلوزیون. بعد از جابه جایی کانال ها بی حوصله از جام بلند شدم و گفتم: ـ مامان من میخوام برم بیرون! مامان ـ کجا؟ ـ بیرون..خسته شدم از بس تو خونه بودم. مامان ـ باشه.زود بیا! سری تکون دادم و بعد از پوشیدن لباسام که ترکیبی از رنگ خردلی قهوه ای بود از خونه خارج شدم.احتمال بارش بارون زیاد بود برای همین چترم رو هم برداشتم. چندماهی به تولدم مونده بود و باید صبر میکردم تا بعد از تولدم گواهینامه بگیرم. اه لعنتی. تصمیم گرفتم برم یه خرید درست حسابی بکنم اما تنها حال نمیداد و بدبختی اینجا بود که دوستی هم نداشتم که باهاش برم خرید.چیزی تو ذهنم جرقه زد...موبایلم رو از جیبم کشیدم بیرون و بعد از پیدا کردن شماره ی مورد نظرم تماس رو زدم بعد از دوتا بوق گوشی رو جواب داد: هاله ـ الو سلام عزیزم! ـ سلام زن داداش...خوبی؟ببخشید مزاحم شدم. هاله ـ مرسی عزیزم تو خوبی؟نه بابا این حرفا چیه؟مراحمی عزیزم! ـ راستش زنگ زدم اگر تنهایی بریم بیرون! هاله ـ وای عالیه...اتفاقا امروز سروش کار داشت نشد باهم بریم بیرون !کجایی تو الان؟ ـ من تو خیابونم! هاله ـ ادرس دقیق بده بیام دنبالت. ـ نه دیگه زن داداش زحمت میشه من خودم میام. هاله ـ میزنم فکتو میارم پایین سهاجان هااا...ادرس بده کم حرف بزن میخوام برم لباس بپوشم. ـ برات پیامک میکنم پس! هاله ـ باشه پس میبینمت گلم. بعد از قطع کردن تلفنم ادرس رو برای هاله پیامک کردم و منتظر ایستادم.نمیدونم چقدر گذشته بود ولی دیگه کم کم داشتم کلافه میشدم که رسید. داخل یه پرشیای سفید نشسته بود و برام دست دست تکون میداد . لبخندی زدم و سوار ماشین شدم و بعد از کمی احوال پرسید راه افتاد و گفت: هاله ـ الان میبرمت یه جای توپ! بعدم فرمونو چرخوند و دور زد. خیلی باهاش صمیمی شده بودم و از این وضع راضی بودم. بعد از مدت کوتاهی روبه روی یه فروشگاه بزرگ پارک کرد و بهم گفت: هاله ـ بپر بریم مغازه هارو خالی کنیم! زدم زیر خنده و اونم همراهم میخندید. وارد که شدیم از اول تا اخر فروشگاه رو سرک کشید و ما بین سرک کشیدن هاش کلی هم خرید کرد و من رو به این باور رسوند که من خیلی دختر قانعی هستم در مقابلش!!! منم چند دست مانتو و بلوز شلوار ست خونگی خریدم .طرفای غروب بود که رفتیم فست فودی طبقه ی بالا و پیتزا سفارش دادیم و هاله رفت تا دستاش رو بشوره. داشتم با دقت به فضا و محیط رستوران نگاه میکردم که متوجه ی پسر کناریم شدم که خیره شده بود به من و داشت میخندید. متعجب شدم و گفتم: ـ به چی میخندین؟ خندش رو خورد و گفت: ـ به تو! متعجب زل زدم بهش و گفتم: ـ شما دیوونه این؟ دوباره خندید و اینبار با گاز گرفتن دست دستش سعی کردن مهار کنده خندش رو. هاله چقدر داشت طولش میداد مگه یه دست شستن چقدر طول میکشید. دوباره سنگینی نگاه همون پسره رو حس کردم وبرگشتم دوباره نگاهش کردم.اینبار اخمی کردم و گفتم: ـ لطفا نگاهتون رو کنترل کنید اقای محترم! نگاهش رو سریع ازم دزدید و گفت: ـ بله بله ببخشید! دوباره سرم رو چرخوندم که هاله رو از دور دیدم که داشت کنجکاو به من و اون پسره کناریم نگاه میکرد. اومد و بعد از نشستن اروم گفت: هاله ـ چی شد من نبودم؟ بلند طوری که پسره بشنوه گفتم: ـ ملت دیوونه شدن میان بیرون زل میزنن به دیگران بعد با خودشون میخندن! هاله چشماش گرد شد و گفت: هاله ـ خیلی خب!چرا داد میزنی؟ اروم خندیدم و گفتم: ـ بلند گفتم بشنوه دیگه! اونم زد زیر خنده و گفت: هاله ـ از دست تو! بعد از آووردن سفارشمون، با خنده و شوخی های بسیار شام روخوردیم. ساعت طرفای 8 بود که گفتم: ـ زن داداش خیلی خوش گذشت من برم دیگه ! هاله دور دهانش رو پاک کرد و گفت: هاله ـ باشه پس بریم برسونمت! ـ نه دیگه به اندازه ی کافی بهت زحمت دادم دیگه خودم میرم خونه! چشم غره ای بهم رفت و راه افتاد به سمت ماشین و گفت: ـ سها یه بار دیگه تعارف کنی من میدونم و اون چشمای خوشرنگتااا! خندیدم و گفتم: ـ باشه بابا نزن بریم! بعد از رسوندن من خودش با اصرار های بینهایت من داخل نیومد و گفت زمان مناسبی نیست ایشاالله یه وقت دیگه.بعدشم رفت خریدام رو با هن هن حمل کردم و رفتم تو...سروش نبود و بابا هم مطمئنا خونه نبود.مامان پشت تلفن خنده ش به هوا بود و از جمله هایی که میگفت متوجه شدم نسرین خانومه. بی هیچ حرفی رفتم تو اتاق و بعد از عوض کردن لباسام به خواب رفتم.
  7. +سردمه!
    _هوا که گرمه!
    +از رعد و برق میترسم!
    _آسمون که صافه!
    +ازت بدم میاد!
    _باشه بیا بغلم!

  8. آغوشِ خاردار | -araaam-

    "فصل هشتم" دو هفته از اون روز کذایی گذشته بود و من دیگه بهش فکر نمیکردم تو این دوهفته هم اصلا هامون رو ندیده بودم.هروقت به پاشیدن گل ولای روی لباسام فکر میکنم بغضم میگیره. عطسه ای زدم و هامون رو لعنت کردم ؛چراکه بعد از اون شب سرمایی خورده بودم که پدرم رو در آوورده بود و داشت ذره ذره جونمو میگرفت. دو جلسه از کلاساش رو نرفتم.هم مریض بودم و توان نشستن تو کلاس رو نداشتم هم اینکه دلم نمیخواست روی نحسش رو ببینم. از مامان سراغمو گرفته بود حتی خواسته بود با خودم حرف بزنه اما یجوری پیچونده بودمش. فرداشب نسرین خانوم مارو برای شام دعوت کرده بود و من به هیچ وجه برنامه ای برای رفتن نداشتم. برخلاف کلاسای آموزشگاه مدرسه رو میرفتم ولی یا خواب بودم یا منگ زل میزدم به دبیر.دبیرا هم حال بدم رو که دیده بودن چیزی بهم نمیگفتن. پروان هم زنگ زده بود و حالم رو پرسیده بود و سلامه استاد صفاریان رو بهم رسونده بود. دلم برای استاد صفاریان تنگ شده بود.واسه دلقک بازیاش با صدای باز شدن در اتاق سرم رو چرخوندم و به مامان که خصمانه نگاهم میکرد خیره شدم. مامان ـ که تو حالت بده دیگه آره؟! سرفه ای تندی کردم که مامان سمتم اومد و گفت: مامان ـ با این وضعی که تو داری پیش میری تا دوسال دیگه هم خوب نمیشی!میخوای خودتو بکشی دختر؟ادم میره تو تراس تو این سرما؟اونم با این سرما خوردگی شدید! حوصله غرغرای مامانو نداشتم. دراز کشیدم رو تخت و پتو رو تا زیر چشمام کشیدم و منتظر شدم مامان بره از اتاق بیرون. چشمای بسته مو باز کردم و به مامان نگاه کردم که بالاسرم ایستاده بود و خیره شده بود بهم.انگار میخواست چیزی بگه ولی دو دل بود. با شک و سوء ظن نگاهم میکرد. متقابلا خیره شدم بهش و گفتم: ـ بله مامان؟چیزی میخواین بگین؟ سری تکون داد و پوفی کشید و گفت: مامان ـ از دست تو دختر!دیگه تراس نرو تا کامل خوب نشدی...باشه؟ چشمامو روی هم گذاشتم و وقتی باز کردم مامان رفته بود. حرارت بدنم به شدت رفته بود بالا...هنگامی که سرفه میکردم انگار داشتم جون میدادم. عطسه هم که دیگه ماشالله میخواست جونمو بگیره. سه شنبه بود و من دقیقا دو روز دیگه باید میرفتم آموزشگاه و از خوش شانسیم با استاد لواسانی کلاس داشتم.شیمی رو دوست نداشتم ولی استادش رو بینهایت دوست داشتم.پیرمرد مهربونی بود که اونقدر خوب توضیح میداد که توی یک ساعت بیشتر فرمولارو مثله آب خوردن یاد میگرفتم. عالیه! بهترین راه بود برای پیچوندن مهمونیه نسرین خانوم! جونه تازه ای گرفتم و از جام پا شدم. لنگون لنگون رفتم تو آشپزخونه که مامان سریع به طرفم اومد و گفت: مامان ـ جان؟چی میخوای؟ ـ آب پرتقال! مامان به سمت یخچال رفت و گفت: مامان ـ بیا عزیزم...الان میخواستم با قرصت برات بیارم! اخمام رفت تو همو و گفتم: ـ قرص قرص قرص!تا کی باید قرص بخورم؟ مامان ـ دو هفته پیش یه امپوله ناقابل میزدی الان اینجوری نمیشد! بی هیچ حرفی قرصی رو که مامان بهم داده بود خوردم و ابمیوه رو سر کشیدم. رفتم سمت کاناپه و خودم رو انداختم روش! مامان ـ سعی کن تا دوروز دیگه حالت خوب باشه! اخمامو تو هم کشیدم و گفتم: ـ مگه دوروز دیگه چه خبره؟! مامان با غر زد: مامان ـ سها من میدونم و تو! پوفی کشیدم و گفتم: ـ مامان حال ندارم بس کن! مامان ـ یعنی چی سها؟این چه طرز حرف زدنه؟ دیگه داشت گریم میگرفت.سرگیجه گرفته بودم! با همون حال نزار پاشدم و لنگون لنگون بازم رفتم تو اتاقم!این چند روزه مامان شده بودم مخل آسایشم. مثله این چند روزه گرفتم و خوابیدم چراکه کاری جز این نداشتم. چهارشنبه صبح با بدبختی زیاد بلند شدم و رفتم مدرسه. اون قدر کسل و بیحال بودم که دوستام تعجب کرده بودن و کلا کمتر باهام حرف میزدن.بایدم تعجب میکردن!من خیلی شیطون و شر بودم و حالا روبه موت بودم!لعنت بهت هامون،لعنت! رسیدم و خونه و از سوپی که مامان برام درست کرده بود خوردم سروش رو خیلی کم میدیدم و دیروز اصلا ندیده بودمش. با مهربونی نگام کرد و گفت: سروش ـ بهتری آبجی کوچولو؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: ـ مثله اینکه هاله خیلی روت تاثیر گذاشته ها!قبلا اینجوری حرف نمیزدی! شروع کرد با صدای بلند خندیدن. گفت: سروش ـ از دست تو سها!من رو تو غول میدیدی قبلا فکر میکنم! منم همراهش خندیدم و زیر لب گفتم: ـ صدرحمت به غول! خندش با این حرف من شدید تر شد. بعد از نهار پاشدم رفتم تو اتاقم و جزوه ی شیمیم رو باز کردم. فردا میرفتم آموزشگاه.بعد از مرورش چشمام گرم شد و خوابیدم! وقتی چشمام رو باز کردم حس کردم تن و بدنم داره از درد میشکنه.ظاهرا کسی خونه نبود. از اتاق خارج شدم. خونه تاریک بود.هیچ چراغی روشن نبود.درست حدس زده بودم،هیچ کس خونه نبود!توی همه ی اتاقا سرک کشیدم. کورمال کورمال رفتم و لوستر رو روشن کردم.اه...چرا باید همه ی برقارو خاموش میکردن. همون لحظه مامان وارد خونه شد...توی دستش انبوهی پلاستیک حاوی سبزیجات و گوشت و میوه و ... بود. رفتم کمکش و با هم وسایلارو جابه جا کردیم. مامان گفت: مامان ـ شکر خدا بهتری!بشین چایی بیارم بخوریم! سری تکون دادم و گفتم: ـ سروش و بابا کجان؟ مامان درحالی که چای میریخت جواب داد: مامان ـ رفتن دنبال کارای سروش ! سری تکون دادم و لیوانی چای از داخل سینی برداشتم و گفتم: ـ برای عید میخواین چیکار کنین؟ مامان بی توجه به حرف من گفت: مامان ـ راستی از طرف اموزشگاهت تماس گرفتن گفتن که سعی کنه کلاسارو حضور داشته باشه،چراکه موقع امتحاناتشه!سها تو امسال کنکور داری!یکم بیشتر حواست به درسات باشه! ـ باشه! فردا میرم. مامان ـ راستی از استادات راضی هستی؟چیزی لازم نداری؟ ـ وای مامان!حال ندارم حرف بزنم شما هم هی منو به حرف بگیرید! مامان چشم غره ای بهم رفت و ساکت شد.خندم گرفته بود.بعد از نوشین چای بعد از مدت ها رویکاناپه نشستم و مشغول دیدن تلوزیون شدم. ساعتی گذشته بود که حس کردم خوابم میاد.سروش و بابا هم ساعتی میشد که رسیده بودن.بعد از خوردن شام رفتم و خوابیدم. صبح طرفای ساعت 11 بیدار شدم و بعد از شستن و صورت و خوردن صبحانه و گرفتن دوشی نسبتا طولانی به سمت جزوه هام رفتم و نگاهی بهشون انداختم. ساعت طرفای 5 بود.آرایشی خیلی خیلی ملایم انجام دادم تا چهره م از بی روحی خارج بشه.مانتوی طوسی روشن و شلوار مشکلی و شال بلند طوسی روشن رو پوشیدم و با پوشیدن پالتو و بوت های خاکستری رنگ و برداشتن کوله ی مشکلیم از اتاق بیرون رفتم.مامان با تلفن مشغول بود.با سر ازش خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون. راس ساعت 6/30 رسیدم. با دیدن کوچه بازم یاد اون روز افتادم.دقایقی مونده بود تا کلاسم برگذار بشه.ظاهرا زود رسیده بودم. روی یکی از صندلی های اموزشگاه نشستم و مشغول گوشیم شدم که با صدای خوده عوضیش سرم رو بالا گرفتم. با دیدن من ابروهاش از تعجب بالا رفت. نگاهم رو با سردی ازش گرفتم.بدون حرفی از کنارم گذشت و وارد اسانسور شد. با دیدن پروان به سمتم اومد و در اغوشم کشید و گفت: پروان ـ کجا بودی تو دختر؟دلم برات تنگ شده بود. متقابلا بغلش کردم و جوابش رو با مهربونی دادم. کلاس شروع شد.برعکس این چند ماه کلاسمون داخل یکی از کلاسای همکف برگذار میشد.برام فرقی نداشت. همه ی بچه ها کلاس با دیدنم خوشحال شدن و گفتن که دلشون برام تنگ شده بوده.استاد لواسانی گفت که فرمولایی رو که درس داده و من نبودم رو مطالعه کنم در صورت داشتن اشکال به پشتیبان یا به خودش بگم تا برام توضیح بده. مطالب خارج از کتاب رو هم اموزش میداد و من فوق العاده ازش ممنون بودم. تایم کلاس مثله برق و باد تموم شد و بعد از جمع کردن وسایلم از کلاس خارج شدم.پروان صدام کرد.ایستادم تا رسید بهم. چند تا جزوه دستش بود و با نفس های بریده گفت: پروان ـ اینم جزوه ی درسایی که نبودی.سعی کن تا هفته ی بعد برام بیاریشون! با خوشحالی برای تشکر بوسیدمش و گفتم: ـ پروان خیلی دوستت دارم دختر! استاد لواسانی روبه پروان گفت: استاد لواسانی ـ پروان بابا بریم دیر میشه! با تعجب نگاهم بین استاد لواسانی و پروان در نوسان بود که پروان اروم گفت: پروان ـ هیس...صداش در نیار تا بعدا برات بگم. و در بهت من رو گذاشت و رفت...ینی استاد باباش بود؟! جزوه به دست به طرف میز منشی یا همون خانوم " ربانی" رفتم. عشوه شتری ای برام اومد و گفت: ـ بله عزیزم؟!کاری داشتی؟ تعجب کردم یهو چرا این لحنش عوض شد.وا!این با من بود ینی؟یا خدا با جمله ی بعدش حرصم در اومد: ـ خسته نباشید اقای وحیدی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که هامون از اسانسور تازه خارج شده بود و داشت به سمتمون میومد. بدون این که بهش سلام بدم رو به ربانی گفتم: ـ خانوم ربانی!لطف کنید از این ورقه ها برای زیراکس بگیرید. بدون این که به من نگاه کنه داشت به هامون لبخند میزد.تو این دنیا نبود انگار.رو به هامون گفت: ربانی ـ میخواین براتون چای بیارم اقای وحیدی؟خستگیتون در میره! هامون با لبخند پیشنهادش رو رد کرد و تشکر کرد. با تشر گفتم: ـ خانوم ربانی!زودتر لطفا. ورقه هارو با حرص از دستم گرفت و مشغول گرفتن کپی ازشون شد. هامون هنوز ایستاده بود و اینبار زل زده بود به من.ربانی در حین اینکه داشت زیراکس میزد مدام لبخندای مسخره تحویل هامون میداد و براش عشوه میومد. ربعی ساعتی طول کشید.ورقه هاروتقریبا از دستش چنگ زدم و از اموزشگاه زدم بیرون. دنبالم میومد و صدام میزد.دست اخر دستموکشید و گفت: هامون ـ مگه با تو نیستم؟ دستمو با حرص از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ـ به من دست نزنید اقای محترم! هامون خیره نگاهم کرد و گفت: هامون ـ خیلی خب!باشه...بروسوار شو! ـ دلیلی نمیبینم!خودم راهه خونمونو بلدم! هامون ـ من که نگفتم میبرمت خونتون!میریم خونه ی ما! ـ میخوام برم خونه! هامون ـ نمیشه...به مامانت قول دادم ببرمت خونه ی ما! با حرص زیر لبی داشتم مامان رو فحش میدادم که با خنده گفت: هامون ـ ادم که مامان خودش رو فحش نمیده دختره خوب. عجب گوشای تیزی داشت.بیشتر اونجا موندن رو جایز ندونستم. راه افتادم که باز سد راهم شد و گفت: هامون ـ کجا؟ با حرص : ـ خونمون! هامون ـ گفتم که... رفتم تو حرفشو گفتم: ـ خودم میام شما بفرمایید! هامون ـ نمیشه! از این همه پروییش لجم گرفت و گفتم: ـ من میرم شما هم هیچ غلطی نمیتونید بکنید. اومدم به راهم ادامه بدم که دیدم سوار ماشین شد و دنبالم راه افتاد.سوار همون ماشین کذاییش. ماشین گیر نمیومد. تصمیم گرفتم پیاده برم خونه...یکم که رفتم متوجه توقف ماشینش شدم.بعدم خودش از ماشین پیاده شد و دستم رو با عصبانیت گرفت و تقریبا پرتم کرد داخل ماشین. دور زد و به سمت خونه ی خودشون حرکت کرد. اروم رانندگی میکرد.به هیچ وجه نمیخواستم گریه کنم.اونم جلوی این ! به جلو خیره شده بودم که گفت: هامون ـ چرا دوهفته نیومده اموزشگاه؟ جوابش رو ندادم. هامون ـ مامانت میگفت مریض بودی...درسته؟ بازم جوابش رو دادم. هامون ـ نمیخوای جواب بدی؟ بعدش گرمای دستش رو روی دستم حس کردم.با عصبانیت تو صورتش جیغ زدم: ـ اره،اره!به به خاطر توئه عوضی دوهفته داشتم میمردم از بدن درد!دیگه به من دست نزن کثافط...فهمیدی؟دیگه به من دست نزن...ازت بدم میاد! هامون ـ دیگه ببند دهنتو سها ، هی هیچی نمیگم دور برندار.من اگر کاریم کردم همش به خاطر کارای خودت بود...حتما کاری کردی که عصبیم کردی. با صدایی لرزون گفتم: ـ چیکارت کرده بودم؟ هامون ـ دوتایی داشتین با اون صفاریانه اشغال چی میگفتین تنهایی که صداتون تا ده تا اپارتمان اون ور تر میرفت؟هان؟ دیگه داشتم جوش میاووردم: ـ ببین اقای محترم،اولا درست صحبت کنید...دوما این که من داشتیم تو اتاق با استاد صفاریان میخندیدم چه ربطی به شما داره؟شما تهه پیازین یا سرش؟ از عصبانیت سرخ شده.خیلی وقت بود که ماشین رو زده بود کنار.انگار جونش داشت میومد بالا.رگ گردنش زده بود بیرون و هران نزدیک بود که من رو بکشه.هه...چه غلطا! بدون هیچ حرفی دوباره راه افتاد و اینبار خیلی تند رانندگی میکرد.ساعت طرفای 9/30 بود... بعد احوال پرسی باهاشون گوشه ای نشستم.هامون بعد از رسوندن من رفت. از گفته هام اصلا پشیمون نبودم.راستش روگفته بودم.برام جای ابهام داشت که چرا هامون باید روی خنده ی های من و صفاریان حساس میشده.این کاراش چه معنی ای میده جز...
  9. آغوشِ خاردار | -araaam-

    "فصل اول" کولمو پرت کردم رو اپن و سرکی تو آشپزخونه کشیدم. صدای سوت و آواز از حموم میومد. حدس این که صدای کی بود کار سختی نبود.چه کسی میتونست باشه جز،سروش؟ کمی دیگه صدای خنده ی مامان اومد.داشت یه چیزی رو با آب و تاب پشت تلفن برای کسی تعریف میکرد. رفتم سمتش که به جورابام اشاره کرد.منظورش رو فهمیدم.رفتم سمت اون یکی سرویس بهداشتی و پاهام رو شستمو دمپایی روفرشی هامو پاک کردم و رفتم اتاقم.فرم مدرسه مو با یه بلوز و شلوار یاسی رنگ عوض کردم. مامان مثل اینکه تلفنتش تموم شده بود. امروزچه خبر بود تو خونه؟! چرا کیف همه کوک بود؟ مامان غذاموکشیده بود.پشت میز نشستم و مشغول خوردن شدم و تو همون حال پرسیدم: ـ چه خبر شده مامان؟ مامان ـ غذاتو بخور تا بگمت. ـ عه مامان!بگو دیگـــه! خندید. نه مثل اینکه خیلی حالشون خوب بود! چیزی نگفتم که مامان به حرف اومد و گفت: ـ آخر هفته داریم میریم برای سروش خواستگاری! غذا پرید به گلوم و به سرفه افتادم! با نفسای بریده گفتم: ـ لابد هاله؟؟! مامان بازم خندید گفت: مامان ـ پس کی؟!اروم باش دختر خفه شدی! دوباره خندید. شکل علامت سوال شده بودم! هیچ وقت فکر نمیکردم رابطه شون انقدرجدی بشه که سروش و هاله بخوان ازدواج کنن.پس بگو آقاااا چرا انقدر خوشحال بود! بیشتر از این که خوشحال باشم متعجب بودم. در حالی که داشت با حوله موهاشو خشک میکرد اومد آشپزخونه و بهم لبخند ژکوند زد . بیشتر تعجب کردم. تاحالا اینجوری بهم لبخند نزده بود!نمیدونستم سروش بلده لبخند هم بزنه انقدری که تو این چندسال غرق مشغله کاری و دختری که دوسش داشت شده بود که اصلا یادم رفته بود برادری به نام سروش دارم. نمیدونستم چی باید بگم! هیچ وقت فکر نمیکردم که این دوتا باهم ازدواج کنن! صدای حرف زدناشون رو شبا از تو اتاقم میشنیدم! لبخندی اومد رو لبم! دل سروش رو خیلی برده بود پس مامان گفت: مامان ـ به چی داری لبخند میزنی تو؟پاشو الان بابات میاد کولتو بردار ببر بذار اتاقت! اَکٍـــع هـــی!یه بار نشد این مامان من وسط فکرای من نپره غذامو که تموم کردم ظرفو گذاشتم تو سینک و از آشپزخونه بیرون زدم تو اتاقم نشستم و وارد تلگرام شدم.چشمام کم کم گرم شد و خوابیدم نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای در بیدار شدم! مامان که اومده بود برای شام بزنه! دستی به سر و وضعم کشیدم و بیرون رفتم. بابا هم اومده بود خونه خیلی خوابیده بودم پس...بعد از خوردن شام مامان میوه و چای رو آماده کرده بود.رفت و کنار بابا نشست و شروع کرد با اب و تاب تعریف کردن.بابا هم خیلی خوشحال شد کلی با سر به زیر انداختن و خجالت سروش مواجه شد.این همه رفتارای عجیب از سروش گستاخ و جدیِ دیروز بعید بود!دهنم باز مونده بود.کاش زودتر هاله رو براش میگرفتیم امروز سه شنبه بود.بنابر این دوسه روز دیگه میرفتیم خواستگاری.اصلا من میتونستم برم باهاشون؟! شتابزده روبه مامان کردم و گفتم: ـ مامــــان؟؟؟منم میبرید با خودتون یا نه؟؟؟ مامان و بابا و سروش هرسه خندیدن و من هم به این رفتار عجیبم خندیدم.سروش گفت: ـ سروش ـ نخیر...شما میمونید خونه ما میریم!بچه هارو نمیبرن که مامان گفت: مامان ـ عه سروش!اذیت نکن دخترمو! روبه من کرد و ادامه داد: مامان ـ اره دخترم تو نبرم کیو ببرم پس؟ناسلامتی خواهر دومادیا! لبخندی به لفظ خواهر دوماد زدم!عالی بود! هاله رو میشناختم!عکسشو تو گوشی سروش دیده بودم!دختر خوشگل و لوندی بود! مامان اشاره ای کرد و گفت: مامان ـ حالا خواهر دوماد بره چایی بیاره ببینم! خندیدم و گفتم: ـ خب بابا!سره یه خواهردوماد میخواین ازم کار بکشین! از جام پاشدم و به سمت آشپز خونه رفتم اول میوه رو بردم و گذاشتم رو میز شیشه ای وسط و رفتم آشپزخونه تا دوباره چای بریزم بعد از ریختن چای رفتم بیرون وبعد از دور گردندوندن چای نشستم سره جام...بی هیچ حرفی بعد از خوردن چای به اتاقم رفتم! امتحان داشتم و باید میخوندم بعد از دوره کردن کتاب سرم رو گذاشتم رو بالش و خوابم برد "فصل دوم" ساعتی که زنگ گذاشته بودم رو خاموش کردم خمیازه ای کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم همزمان و بلند شدم رفتم دستشویی دست و رومو شستم و رفتم پایین.مامان تو آشپزخونه نشسته بود و داشت تند تند کارارو انجام میداد.پرسیدم: ـ چیزی شده مامان؟!چرا انقدر عجله داری؟ مامان ـ خوشم نمیاد وقتی از خونه میرم بیرون خونه کثیف باشه یا ظرفا نشسته باشه. با این حرف مامان تازه یادم افتاد امشب قراره بریم خواستگاری جیغ خفه ای از ذوق کشیدم و دویدم بالا و بعد از دوش کوتاهی از حموم در اومدم.به سمت کمد رفتم و دستی بین لباسام کشیدم.یه مانتوی طلایی مشکی خوش فرم و شلوار مشکیه لوله ای انتخاب کردم با رو سری ای که طرحای مخلوط طلایی مشکی داشت و کیف و کفش طلایی. با وسواس گذاشتمش رو تخت و جلو میز آرایشم نشستم.نگاهی به ساعت انداختم.هنوز 6 بود.تا حداقل دو سه ساعت دیگه باید میرفتیم. موهامو کوتاه بود.فقط کمی از مصری بلند تر بود.تقریبا تا بالای سرشونه هام میرسید.چتریامو صاف کردم و ریختم رو پیشونیم.رنگ طلایی روشن موهام با رنگ لباسم هارمونی جالبی ایجاد کرده بود.لبخندی زدم. کار موهام که تموم شد نگاهی به صورتم انداختم...چشمای آبی و لبای کوچیک و قلوه و با بینی کوچکی که مدتی پیش عمل شده بود.گونه هامم تا حدودی برجسته بود. سایه ی طلایی محوی پشت پلکم زدم و بعد از خط چشم نازک و رژگونه طلایی رژ صورتی رو هم کمی رو لبام کشیدم. خوب بود! بدون این که لباسامو بپوشم با همون لباس خونگی رفتم بیرون از اتاق و دنبال مامان گشتم.ظاهرا تازه از حموم در اومده بود و اونم درگیر انتخاب لباس بود.رفتم کمکش که تا چشمش به من افتاد با لبخند گفت: ـ ناقلا چقد خوشگل شدی تو! لبخند خجولی زدم و گفتم: ـ مــــرسی مامان! همون لحظه بابا هم اومد داخل و گفت: ـ ای بابااااا...شما هنوز آماده نشدین؟من و سروش زیر پامون علف سبز شد. سریع دویدم تو اتاقمو لباسایی که آماده کردم بودم رو پوشیدم و نگاهی اجمالی به خودم انداختم از تو آینه. عــــالی شده بودم. با مامان همزمان از اتاق زدیم بیرون که بابا سوتی زد و گفت: بابا ـ اوه...چه کردن خانومـا! مامان خندید و پشت بندش منم لبخند زدم و گفتم: ـ خواهردومادم دیگـــه! با خنده و شوخی رفتیم و سره راه سروش با وسواس فراوون گل و شیرینی خرید و رفتیم به طرف خونه ی هاله اینا. عکسشو دیده بودم ولی خونشون نرفته بودم. زنگ رو بابا زد و بعد از چند ثانیه در با تیکی باز شد.وارد خونه که شدیم چشمم افتاد به باغ بزرگی که انواع اقسام گلا توش بود.ماهم باغ داشتیم تو خونه اما چند نوع درخت و گل بیشتر نداشت. اونم به اصرار من. یه خانوم و آقای خوش پوشی جلوی در ایستاده بودن و با لبخند به ما نگاه میکردن.وقتی خانواده ها به هم نزدیک شدن احوال پرسی ای کردن و سروش گل رو به هاله داد و چیزی بهش گفت که گونه های هاله سرخ شد.ای سروش بلا. لبخند زدم و منم با پدر مادرش احوال پرسی کردم. فکر کنم تک بچه بود.چون فقط هاله بود و پدر مادرش. رفتیم و بعد از نشستن مشغول صحبت شدیم.من که نه..هاله کنار مامانش نشسته بود و مامان و مادر هاله با هم حرف میزدن و بابا و آقای وحیدی "پدرهاله" با هم حرف میزدن.سروش و هاله هم به زبان چشم با هم حرف میزدن و حواس کسی جز من بهشون نبود. ریز خندیدم که یهو زنگ به صدا در اومد. مهمون داشتن؟ مامان هاله دوید سمت در که خنده ی اقای وحیدی بلند شد و پشت بندش گفت: ـ هامون جان تازه از خارج برگشته و اینه که مادرش دلتنگش بود حسابی دیگه الان پرواز کرد طرفش. بابا هم با لبخندی گفت: بابا ـ چشمتون روشن! اقای وحیدی تشکری کرد و متقابلا به سمت در رفت. اِ...من فکر میکردم هاله تک بچه س! ما نشسته بودم و منتظر بودیم این هامون خان رو ببینیم که با یه پسر هرکول مواجه شدیم. موهاش به هم ریخته بود و چمدون بزرگی دستش بود.مامانش مدام به سر و صورتش بوسه میزد و قربون صدقه ش میرفت.چندی بعد هامون و اقای وحیدی و بقیه بعد از احوال پرسی گرمی نشسته بودن و هامون خان داشت برای باباش از سفرش میگفت. هاله هم از چشماش معلوم بود حسابی از اومدن داداشش خوشحاله. ظاهرا نمیدونستن که هامون به این زودی قراره بیاد چون قرار بوده ساعت 2 شب تازه برن استقبالش فرود گاه و بعدش فهمیدن پروازش جلو افتاده و دیگه ماهم قرار بوده بیایم اینجا دیگه.بعد از این حدود 2 ساعتی گذشته بود و ساعت 9 بود تازه. بابا بی مقدمه گفت: ـ اقای وحیدی اگر اجازه بدین هاله جان با سروش برن حرفاشونو بزنن تا اگر انشاالله به تفاهم رسیدن ما بقیه حرفامونو بزنیم. تو دلم کلی به حرف بابا خندیدم و حواسم پرت شد که اقای وحیدی چه جوابی به بابا داد و داشتم به این که فکر میکردم و باباجون این دوتا دوساله دارن حرفاشونو میزنن به تفاهم برسن.کجای کارین شما؟! نیشم حسابی باز بود و به فنجون خالی رو میز خیره شده بودم. سرمو که بالا گرفتم نگاهم به دوتا چشم عسلی گره خورد که با کنجکاوی خیره شده بود بهم.خندم محو شد و منم خیره شدم تو چشماش.این چرا داشت اینجوری نگاهم میکرد؟! نگاهی به خودم انداختم ببینم ایرادی دارم...سرمو به برای مرتبه دوم بلند کردم دیگه به من نگاه نمیکرد و برعکس داشت به حرفای بابا و اقای وحیدی گوش میداد. مامان و مامان هاله که از بین حرفاشون فهمیدم اسمش "نسرین" هست حسابی باهم جور شده بودن و ریز ریز میخندیدن. اه لعنتی.چرا هاله به جای یه برادر هرکول یه خواهر نداره تا منم الان بیکار نبودم؟؟! 1 ساعت و خورده ای گذشته بود که سروش و هاله بالاخره از اون اتاق دل کندن و اومدن بیرون و نگاهمون به جمالشون افتاد. لبخند رو لبای دوتاشون هویدا بود. بابا گفت: ـ خب..چیشد دخترم؟!نظرت چیه؟ هاله لبخندی زد و سرشو انداخت پایین که مامان شروع کرد به کل کشیدن و بعد از اون بلند شد و هاله رو بغل کرد و بوسیدش. "فصل سوم" دوروزی از شب خواستگاری سروش میگذشت و من حسابی پکر بودم.چراکه قرار عروسی رو انداخته بودن دقیقا زمان امتحانات من و من از این بابت به شدت ناراضی بودم.از طرفی دلم نمیخواست عروسیشون به خاطر من عقب بیوفته. با صدای زنگ وسایلامو جمع کردم و ریختم تو کیفم.قاصدک و مژده منتظرم جلو درایستاده بودن.لبخندی به صورتای خستشون زدم و باهم از مدرسه زدیم بیرون.مسیر خونه تا مدرسه نسبتا دور بود ولی بابا و مامان هرچقدر خواسته بودن برام سرویس بگیرن قبول نکرده بودم.پیاده اومدن حال دیگه ای داشت. پاکتی تخمه دستم بود تا توی مسیر برگشت مشغول باشم.قاصدک سرویس داشت و مژده تایه جایی از مسیرش به من میخورد و بعدش ازم جدا میشد.وقتی تنها شدم قدمامو تند کردم تا زودتر برسم خونه.تقریبا تو آذر ماه بودیم و هوا داشت کم کم سرد میشد. به کوچه ی خونه که نزدیک شدم نفس راحتی کشیدم و آهسته آهسته قدم برداشتم.هر از گاهی برگای زرد شده میوفتاد جلوی پام.با شنیدن یه صدای آشنا سرم رو برگردوندم.اِ...هرکول اینجا چیکار میکرد؟! داشت از همسایه مون آقای فرجیان سوال میپرسید.آقای فرجیان هم لبخندی زد و شروع به حرف زدن کرد.هر از گاهی هم خونه ی مارو با چشم و دست بهش اشاره میکرد. نیشخندی زدم.اومده بود تحقیق لابد! همه ی اینارو از پشت درخت دیدم.بعد از پرس جو لبخندی زد و سوار ماشینش شد و رفت.دقت نکردم ببینم ماشینش چیه.چندان مهم هم نبود. دم و بازدمی کردم و کلید انداختم تو درو وارد خونه شدم.چمنا خیس بود و برگای درختا و همچنین گلا خیس بود. مامان اب داده بود بهشون حتما! وارد خونه که شدم سروش خونه نبود و مامان و بابا تو سالن مشغول خوردن چای و تماشای تلوزیون بودن! رفتم و بعد از سلام کوتاهی تمام چیزایی رو که دیده بودم رو برای مامان و بابا تعریف کردم!چیزی نگفتن.مگه باید چیزی میگفتن اصلا؟! نمیدونم والا.بعد از خوردن نهارم تو آشپزخونه از مامان تشکری کردن و رفتم داخل اتاقم و لباسامو عوض کردم و زیر پتو خزیدم تا استراحت کنم.چشمام گرم خواب شد و خوابیدم. چشمامو باز کردم و به این فکر کردم که من چقدر میخوابم!!! خمیازه ای کشیدم که آب دهنم پرید تو گلوم و نمیدونستم خمیازمو بکشم یا سرفه کنم! داستم خفه میشدم که در باز شد و مامان با خنده اومد تو اتاق و زد پشت کمرمو گفت: ـ چه خبرته؟! نفسم که سره جاش اومد نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ هیـــع...داشتم خفه میشدم! بازم خندید و از اتاق رف بیرون.دستی به سر و گوشم کشیدم و بعد از مرتب کردن لباسم از اتاق اومدم بیرون.مامان و بابا و سروش تو سالن نشسته بودن و حرف میزدن.بیصدا کنار بابا نشستم و به حرفاشون گوش دادم. داشتم درمورد هاله و خانواده ش حرف میزدن.حرف از برادر هاله "هامون" که شد سروش گفت: سروش ـ مثل این که برادرش 4/5 سالی اون ور بوده برای تحصیل.درسش تموم شده و برگشته تا اینجا شروع به کار کنه.انگار سرمایه هم از خودشه و کلا از پدرش هیچ کمکی نمیخواد.کلا رو پای خودشه ظاهرا. بابا پاشو انداخت رو اون یکی لبخند ملیحی به سروش زد و گفت: بابا ـ اون وقت پسرم این همه اطلاعات رو از کجا آووردی شما؟! مامان خندید و سروش بلند به سرفه افتاد و سرخ شد. بابا هم خندش گرفته بود.سروش که نفسش جا اومد گفت: ـ بابا راستی قرار رو برای آزمایش خونمون کی گذاشتین؟! بابا دوباره خندید و گفت: باباـ بلدم نیستی چجوری بحثو عوض کنی. اینبار سروش هم خندش گرفت. خیلی برای سروش خوشحال بودم.داداشم داشت سر و سامون میگرفت.هاله لیاقتش رو داشت.این رو مطمعن بودم.مامان و سروش مشغول حرف زدن بودن که به بابا گفتم: ـ بابا کارای ثبت نام آموزشگاهم تموم شد؟؟! بابا پری از پرتقال گذاشت دهنشو گفت: ـ اره دخترم...کلاسات از پنجشنبه همین هفته شروع میشه. لبخندی رو لبم نشست و خداروشکری زیر لب گفتم. چون سال بعد کنکور داشتم باید از همین حالا خودم رو آماده میکردم تا بتونم موفق بشم. باید میرفتم و چندتایی هم کتاب تست تهیه میکردم. از فکر دانشگاه لبخندی رو لبم نشست و تند تند مفصلای دستمو شکوندم که مامان بلند شد و گفت: مامان ـ میرم شامو بکشم.فردا سروش باید بره دنبال هاله برن آزمایش، بره بگیره بخوابه بچم. ساعت هنوز 7 بود.وا! ما کی ساعت 7 شام خوردیم؟ بعد از شام دوباره پناه بردم به اتاقم دوساعتی میشد که از خواب بیدار شده بودم و اصلا خوابم نمیومد! کتابامو باز کردم و مرورشون کردم تا آخر سال درسای روی هم تلنبار شده اذیتم نکنن! ساعت از 12 گذشته بود که خمیازه ای کشیدم و قطره اشک گوشه چشمم رو که حاصل از درس خوندن زیاد و همچنین نیاز به خواب زیاد بود رو با دست پاک کردم و بعد از مرتب کردن وسایلای فردا و خاموش کردن چراغ مطالعه ام به سمت تخت رفتم و سرم به متکا نرسیده خوابم برد " فصل چهارم" امروز پنج شنبه بود و باید تا چند ساعت دیگه آماده میشدم تا روز اولی کلاسم دیر نرسم.هنوز چند ساعتی مهلت داشتم تا آماده بشم. ساعت طرفای 5 بود که کم کم باید بلند میشدم و آماده میشدم عصرونه ای خوردم و از آشپزخونه خارج شدم.به سمت اتاقم حرکت کردم.داشتم به این فکر میکردم که چی باید بپوشم تا بهتر بنظر برسم که متوجه درِ خالی بودن اتاق سروش شدم. مامان تو اتاقش داشت موهاشو برس میکشید. رفتم سمتش و گفتم: ـ سروش کجاست؟! بدون این که چشم از آینه برداره گفت: مامان ـ با هاله رفتن بیرون! هومی کشیدم و گفتم: ـ مگه به هم محرمن که انقدر با هم میرن بیرون؟! مامان برگشت و زل زد تو چشمام و گفت: مامان ـ وا!چه ربطی داره؟اول و اخر که اون دوتا واسه همدیگه ان...ولی خب راست میگیا،باید یه فکری به حالشون بکنیم...اینارو ولش کن سها...برو آماده شو برو کلاست دیر نشه جلسه اولی. سری تکون دادم و بعد از بوسیدن گونه ی مامان از اتاق خارج شدم. یک دست مانتو و شلوار اسپرت سرمه ای و نسبتا ساده پوشیدم و مقنعه ی همرنگش رو سرم کردم.پالتوم رو پوشیدم کوله و کتونی سفید و سرمه ای آل استارم رو برداشتم و بعد از پا کردن کفشم و طی کردن مسیر باغ از در خروجی خونه خارج شدم. 17 سالم بود ولی به رانندگی کاملا تسلط داشتم.منتظر بودم تا 18 سالم بشه و گواهینامم رو بگیرم و از این آلاخون والاخونی دربیام اواخر آذر ماه بودیم و هوا تقریبا خیلی سرد بود.هوای ابری رو خیلی دوست داشتم ماشین سروش رو دیدم که داشت بهم نزدیک میشد و آخر سر هم کنار پام ترمز کرد.بعد از سلام و احوال پرسی با هاله سروش گفت: سروش ـ کجا میری؟! ـ کلاس دارم... سروش ـ بشین میرسونمت! تعارف رو کنار گذاشتم و با لبخندی در ماشین رو باز کردم که تازه نگاهم به هرکول افتاد. چشمام از تعجب گشاده شده بود.به زور دهنم رو باز کردم و گفتم: ـ سلام هامون هم لبخندی زد و زیر لب سلام دادم و خودش رو کمی کشید اونطرف تر تا من هم بشینم. گوشه ی پنجره نشسته بودم و دستامو تا ته فرو کرده بودم تو جیبم و با آرنجم شیشه ی بخار گرفته ماشین رو پاک میکردم که با سوال هاله توجهم بهش جلب شد: هاله ـ سها جان امسال کنکور داری درسته؟! ـ بله! هاله ـ موفق باشی عزیزم! ـ مرسی هاله جون! سروش ادرس رو ازم پرسید و منم اروم ادرس رو بهش میدادم. اهنگ "عشق تو صدام" از "مازیار فلاحی" از ضبط پخش میشد و حسابی جو روعاشقانه کرده بود.این وسط و من و هرکول نقش مزاحم رو ایفا میکردیم.اصلا این هرکول چیکار داشت؟مگه سروش و هاله نباید طبیعتا تنها برن اینور و اونور؟؟ نکنه رفته بودن گردش؟پس چرا سروش من رو نبرده بود؟بغض گلومو گرفت... چن دقیقه بعد سروش روبه روی آموزشگاه زد رو ترمز و رو به من گفت: سروش ـ رسیدیم! تشکری کردم و خواستم پیاده بشم که متوجه نگاه کنجکاو و متفکر هامون روی اموزشگاه شدم.خداحافظیه گرمی با هاله کردم که سروش ازم پرسید: سروش ـ کی کلاست تموم میشه؟ ـ نمیدونم... سروش ـ پس هروقت تموم شد زنگ بزن بهم بیام دنبالت! باشه ای زیر لب گفتم و از ماشین پیاده شدم وارد اموزشگاه که شدم متوجه منشی عنقی که روز اولی که با بابا اومده بودم آموزشگاه شدم.چشماشو برام تو حدقه چرخوند و گفت: منشی ـ بله؟! متقابلا مثل خودش گفتم: ـ این ساعت کلاس دارم...کدوم کلاس باید برم؟ گوشه لبشو گاز گرفت و گفت: منشی ـ اسمتون؟ ـ سها میرطاهری! تو کامپیوترش چیزی تایپ کرد و بعدش رو به من آدرس کلا رو داد! کلاسم طبقه سوم بود. ساختمون 5 طبقه ای بود که تو هر طبقه بسیار بسیار بسیار کلاس وجود داشت آسانسور که ایستاد نگاهی به سالن پیش روم انداختم.تک تک کلاسارو نگاه میکردم تا کلاس خودم رو طبق آدرسی که منشی داده بود پیدا کردم. وارد کلاس که شدم نفس راحتی کشیدم چون استاد هنوز نیومده بود.همه نگاها چرخید سمت من.حدودا13 تا پسر بودن و 15 تا هم دختر حالا متوجه شدم چرا انقدر بیشمار کلاس وجود داشت. مدیر این آموزشگاه باید آقا یا خانومی متفکر میبود.چون به خوبی میدونست هرچی تعداد شاگردا کمتر باشه سطح یادگیری بالا میره. صندلی ای برای نشستن انتخاب کردم و تو جام مستقر شدم که استاد وارد کلاس شد و خودش رو معرفی کرد.مردی حدودا5 ساله بود با موهای جوگندمی و کمی فربه. آقای "لواسانی" استاد"شیمی" بود. شروع کرد به درس دادن...انقدر حرفه ای تدریس میکرد که کامل تمامیه مباحث رو یاد گرفتم. تایم کلاس رو به پایان بود که جزوه هایی رو بهمون داد و سفارش کرد برای جلسه ی حتما مطالعه ش کنیم. زودتر از بقیه از کلاس بیرون رفت که صحبت های بچه ها شروع شد. یکی از دخترا به سمتم اومد وگفت: ـ پروان هستم. دوست داشتم بگم به من چه؟!ولی خیلی بی شخصیتی بود. لبخندی زدم و دستش که به سمتم دراز شده بود که فشردم و گفتم: ـ سها هستم...خوشبختم! اونم لبخندی زد و جوابم رو داد. به سروش زنگ زدم و گفتم که بیاد دنبالم. دقایقی بعد با نزدیک شدن ماشین سروش به سمتش رفتم و سریع پریدم تو ماشین و گفتم: ـ سلام! جوابم رو با لبخندی داد و گفت: سروش ـ کلاس چطور بود؟ ـ عالی! سروش ـ خداروشکر! سکوت کردیم که سروش گفت: سروش ـ راستی سها... ـ بله؟ سروش ـ جلسه بعد کی کلاس داری؟ ـ هفته دیگه...چطور؟ سروش ـ هیچی...برادر هاله ظاهرا تو آموزشگاهتون کار داره هفته بعدی با اون برو تا کارش رو انجام بده! کلی تعجب کردم و سری تکون دادم.تو اموزشگاه ما کار داشت؟چه کاری؟اون هنوز دو هفته نمیشد برگشته ایران... اونقدری خسته بودم که خیلی بهش فکر نکنم. ساعت 9 بود که رسیدیم خونه.مامان بساط شام رو چید و من هم بعد از تعویض لباسام پشت میز نشستم و با اشتها شروع به خوردن غذا کردم. در حین خوردن بودیم که مامان رو به سروش کرد وگفت: مامان ـ سروش دو روز دیگه شب یلداستاااا...فکری به حال کادو برای هاله کردی؟ سروش گفت: ـ اره! مامان لبخندی زد و گفت: ـ چه با مسئولیت شده پسرم!چی خریدی براش حالا؟ سروش ـ سرویس طلا! مامان خندید و شروع به کف زدن کرد. مامان ـ آفرین...خوشم اومد.کاره خوبی کردی. شب یلدارو به کلی فراموش کرده بودم. با صدای بابا سرم رو بالا گرفتم: بابا ـ خانم...فردا خانواده اقای وحیدی رو برای شام دعوت کن اینجا. مامان با روی گشاده استقبال کرد. شنبه شب یلدا بود و امروزپنجشنبه بود. هیچ حال و حوصله مهمونی رو نداشتم.اگر خانواده هاله میومدن اینجا حوصله م حسابی سر میرفت. بعد از کمک کردن مامان تو جمع کردن میز شام راهی اتاقم شدم و خوراکی هایی که همیشه تو اتاقم داشتم رو درآووردم تا با فیلمی که تازه خریده بودمش بخورم. به سینما خانگی گوشه اتاقم چشم دوخته بودم که چشمام گرم شد و کم کم خوابم برد. "فصل پنجم" هرکس مشغول کاری بود.ساعت 6 بود و من هنوز دوش نگرفته بودم.مگه کارای خونه تموم میشد؟!یه جارو که تمیز میکردم مامان با دست یه جایه دیگه رو نشون میداد و میگفت برو اونجارو هم گردگیری کن.خودش هم انصافا مشغول کارای آشپزخونه بود.بعد از تموم شدن گردگیری مامان صدام زد برم آشپزخونه و سالاد هارو درست کنم. سالاد اندونزی که اخرین سالاد بود رو آماده کردم و گذاشتم تو یخچال و دست به سینه روبه مامان گفتم: ـ من دیگه برم مامان خانوم؟امری با بنده ندارین؟! نگاهی بهم کرد و گفت: مامان ـ خب حالا...دوتا سالاد درست کردیااا! پوفی کشیدم و سرمو تکون دادم و گفتم: ـ دستم دردنکنه. مامان متقابلا خندید و گفت: مامان ـ دستت درد نکنه .برو دوشتو بگیر دیگه کارا تموم شد. یه ضرب رفتم بالا و لباسام رو آماده کردم...در لحظه ی اخر مامان وارد اتاق شد و گفت: ـ ببینم چی انتخاب کردی برای امشب... منظورش لباس بود.با دستم به لباسای روی تخت اشاره کردم که دستی تکون داد و گفت: مامان ـ اینا دیگه چین دختر؟؟! بعد خودش به سمت کمدم رفت و گفت: ـ چند روز پیش یه لباس دیدم تو کمدت...خیلی قشنگ بود...واسه امشب فکر میکنم مناسب باشه. دستی بین لباسا کشید و در آخر یه کت و شلوار صورتی دخترونه از بینشون کشید بیرون و با لباسای روی تخت تعویض کرد. دوباره سمت کمد رفت و از قسمت شال و روسریا یه روسری فوق العاده کوتاه و ساتن صورتی کمرنگ کشید بیرون و گفت با صندل همین رنگی ستش کنم. سلیقه مامان حرف نداشت. لبخندی زدم و ازش تشکر کردم که اونم لبخندی بهم زد و بغلم کرد و بعد از بوسیدنم رفت بیرون. نفس عیمیقی از خوشی کشیدم و وارد حموم شدم. حموم داخل اتاقم شیشه ای بود و به داخل اتاق دید کامل داشتم البته تا زمانی که بخار شیشه رو نپوشونده باشه. از بعد دوش نسبتا طولانی ای از حموم خارج شدم و بعد از خشک کردن موهام لباسایی که مامان برام گذاشته بود رو پوشیدم و بعد از اون مشغول درست کردن موهام شدم.چتریامو ریختم تو صورتم و بقیه رو صاف کردم و روسری رو به صورت مادمازلی(گره ای از بغل میزنن)بستم که تیکه تیکه موهام از زیرش ریخته بود بیرون و خیلی زیبا شده بود.برق لب صورتی ماتی زدم و کمی مه ریمل و مداد و همچنین خط چشم.رژگونه صورتی رو در اخر زدم و کار رو تموم کردم...همه چیز عالی بود فقط،... دست بردم و کشوی سمت راستیه میز ارایشم رو به سمت خودم کشیدم و گردنبند بلند و ظریفی که تو اخرین سفرمون به شمال خریده بودم رو انداختم گردنم از روی لباس. همه چیز تکمیل بود. بعد از زدن لاک صورتی ماتی به دست و پام فوتشون کردم تا خشک بشن. در اخر صندل هامو به پام کردم و از اتاق خارج شدم. با پایین رفتن من زنگ به صدا در اومد و بابا رفت به استقبال مهمونا.نگاهی به مامان کردم.مثله همیشه به خودش حسابی رسیده بود و کلی میدرخشید. با بابا ست کرده بودن ناقلاها. مامان هم به بابا پیوست و منم رفتم پیششون. هاله بینشون نبود ...همچنین سروش هم نبود...لابد با هم بودن دیگه. با نسرین جون سلام و احوال پرسی گرمی کردم که پیشونیم رو بوسید و یلدارو بهم تبریک گفت و منم جوابش رو دادم. بعد از اون با آقای وحیدی هم احوال پرسی کردم و بعد از اون نوبت به هرکول خان بود. لبخند جذابی زده بود و دستش رو به سمتم دراز کرده بود.آخ دلم میخواست دستشو نگیرم تا ضایع بشه.اما شخصیتم پس چی؟ دستم رو جلو بردم و تقریبا انگشتام رو تو دستش گذاشتم که همون رو فشرد و سلام داد. سلامی دادم و سریع دستم رو از دستش کشیدم بیرون. حس خوبی نداشتم...بابا راهنماییشون کردن به سالن پذیرایی و همگی اونجا نشستیم که مامان گفت: مامان ـ یه زنگ بزنم به بچه ها ببینم کجان... به سروش زنگ زد که سروش گفت دارن میرسن خونه. آقای وحیدی گفت: اقای وحیدی ـ درست نیست این دوتا جوون بدون صیغه محرمیت با هم بیرون میرن..امشب میخواستم یه صیغه ای بینشون خونده بشه تا هم اونا راحت باشن هم خیال ما. مامان گفت: مامان ـ اتفاقا ما خودمونم به این مسئله فکر کردیم...میخواستیم امشب هم از شما اجازه بگیریم اگر ایرادی نداره یه صیغه ای بینشون باشه تا روز عقد. صدای سلام دادن هاله و سروش اومد. هاله بعد از احوال پرسی با همه سر به زیر رفت و کنار مادرش نشست. چشمکی به من زد.با لبخند و چشمکی جوابش رو دادم و خندیدم. هامون و سروش کنار هم نشسته بودن که هاله بلند شد و اومد کنارم رو مبل دونفره نشست. خیلی صمیمی پرسید: هاله ـ کلاست چطور بود راستی؟!راضی بودی؟ ـ اره خوب بود.استادای خوبی داره. ساعت طرفای 9 بود.پس کی شام میخوریم؟ صدای آقای وحیدی رو از بین صداها تشخیص دادم که به بابا گفت: ـ با اجازه من برم وضو بگیرم به بچه ها هم بگین آماده بشن. بابا سری تکون داد و روشویی رو به اقای وحیدی با احترام نشون داد. هاله داشت به پدرش نگاه میکرد که مادرش صداش کرد. همچنین بابا سروشو صدا زد. بعد از شنیدن خبر لبخندی رو لبای هردوشون پدیدار شد.معلوم بود راضین و خوشحال. سرم رو گرفتم بالا که متوجه سنگینی نگاه هامون شدم. زل زدم تو چشماش که لبخندی زد ونگاهشو ازم دزدید. اخمام رفت تو هم و سرمو انداختم پایین. اقای وحیدی با دست و روی خیس اومد و سروش سمت چپش و هاله سمت چپش نشستن و شروع به خوندن صیغه کرد. و در پایان هاله با گفتن"قبلت" به صیغه خاتمه داد و همه شروع به دست زدن کردن و مامان و نسرین خانوم کل میکشیدن و شادی از تک تک حرکاتشون پیدا بود. مامان سریع رفت سمت اتاق و چندی بعد با جعبه ی مخملی سرمه ای رنگی برگشت و گفت: ـ قابل عروسم رو نداره! به دست سروش داد و سروش با لبخندی کنار هاله که تنها روی مبل دونفره ای نشسته بود ،نشست وحلقه رو با ملایمت دست هاله کرد و مامان اینبار رو به من گفت شیرینی رو بچرخونم تا کاممون شیرین شه. از جام بلند شدم و ظرف شیرینی رو برداشتم و به همه تعارف کردم.هیچ دلم نمیخواست نزدیک هامون بشم اما خیلی بی ادبی بود بهش تعارف نمیکردم. سرم رو به زیر انداختم و جلوش کمی خم شدم.وقتی مکثش رو دیدم سرم رو بالا گرفتم و با چشم غره ای گفتم: ـ بفرمایید! لبخند دندون نمایی زد و شیرینی ای برداشت. این بشر چقدر به من لبخند میزنه. بعد از اون سروش هدیه شب یلدای هاله رو آوورد و بهش داد و گونه اش رو دور از چشم بقیه بوسید و کنارش جای گرفت. همه خوشحالی و رضایت از سر و صورتشون میبارید. فردا مدرسه داشتم. آخ که دیگه سال بعدی از شر مدرسه خلاص میشدم. با این فکر لبخندی روی لبم نشست.ولی اول باید از سد کنکور گذر میکردم. ساعات بسیاری از شب رو در کنار خانواده ی آقای وحیدی گذروندیم و اگر هامون خانشون رو فاکتور بگیریم شب خوبی بود. آخرای شب بود که از خونه ی ما رفتن و من موندم کوهی از ظرف و ظروف که به بهونه مدرسه ی فردا رفتم و خوابیدم در کل شب خوبی بود. بعد از آماده کردن وسایلای فردام لباسام رو عوض کردم و خوابیدم. "فصل ششم" اواسط زمستون بودیم و هوا سرسام آور سرد بود.لباس گرم هم افاقه نمیکرد و هنگام خروج از خونه سرمارو تا استخون حس میکردم و لرز میکردم ولی چاره چی بود؟! دوماهی میشد که هامون ،برادر هاله تو آموزشگاه ما تدریس میکرد. دفعه قبلی که به گفته ی سروش، با هم به آموزشگاه رفتیم و بعد از تست دادن استخدامش کردن...مخصوصا با اون مدرکش از فلان دانشگاه آلمان بود رو هوا زدنش. از اینکه داشت تو آموزشگاه کار میکرد راضی بودم چراکه بالاخره باهاش فامیل بودم و اینکه کلاسای ریاضیم رو با اون انداخته بودن و سره کلاس به من توجه میکرد و این باعث غرورم پیش بقیه شده بود ولی هنوز کسی از رابطه فامیلیمون خبر نداشت و منم چیزی نگفته بودم البته پروان استثناء بود. سره کلاس گاهی بهم طولانی مدت خیره میشد و این باعث بوجود اومدن سوال برای پروان شده بود و اینکه ازم سوال پرسیده بود و من بهش گفته بودم. از کنار این مسائل بگذریم تدریسش فوق العاده بود و همه ازش راضی بودن و طی دوماه از اموزشگاهای دیگه هم بهش پیشنهاد داده بودن و اون تمامشو رد کرده بود؛چراکه باید در کنار این کاره نیمه وقت که دلیلش رو نمیدونستم کم کم به فکر راه اندازی شرکتش هم میبود. شرکتی که نمیدونستم چه کاری قراره انجام بدن توش و چندان تفاوتی هم برام نداشت. دیگه نسبت به نگاهاش حساس نبودم چراکه اینو درک کرده بودم خطری برام نداره و رفتاره اقامنشانه ی خودش این رو ثابت کرده بود.روزایی که تاکسی گیر نمیومد هوا خیلی سرد بود من رو میرسوند خونه و این کارش خیلی خوشحالم میکرد.مامان و بابا هم خیلی بابت این کار هامون ازش متشکر بودن. همچنین بابا از هامون خیلی خوشش اومده بود و این رو از برخوردهاش با هامون تو مهمونی هامون متوجه میشدم. نرسیده کلی از دخترا که یکیشون منشی اموزشگاه بود عاشقش شده بودن و این رو از عشوه گری ها و ناز و غمزه هاش هنگام صحبتاش با هامون متوجه شده بودم. هاله و سروش هم هر شب بیرون بودن و این منو خیلی غمگین میکرد چرا که تو خونه تنها بودم و مجبور بودم درسامو دوره کنم. امتحانات دی ماهم هم گذشته بود و نتیجه ی خوبی گرفتم و قوت قلبی قوی برام بود چراکه بهم امید میداد میتونم تو کنکور اون چیزی که میخوام یعنی "عمران" قبول بشم. رشته ی دخترونه ای نبود ولی من دوستش داشتم. هاله شدید درگیر خرید عروسیش بود و برعکس هامون فقط لیسانس داشت و مادرش میگفت این لیسانس رو هم به زور من و پدرش گرفته و هیچ علاقه ای به درس خوندن نداره.برعکس سروش که پسر اروم و ساکتی بود هاله پرجنب و جوش و شیطون بود.منم زیادی شیطون بودم و خیلی با هم جور شده بودیم. چندباری باهاشون بیرون رفته بودم و هربارباید خودم رو یه جوری سرگرم میکردم چراکه هاله و سروش مدام غیبشون میزد و تنهام میذاشتن.یه بارش رو هم هامون همراهیمون کرد که ای کاش نمیکرد.اصلا از اینکه سروش من رو با هامون تنها گذاشته بود خوشم نیومد. بالاخره برادری گفتن،غیرتی گفتن. سروش خیلی غیرتی بود ولی چندان روی هامون حساس نبود و دلیلش هم چیزی نبود جز اعتماده شدید. بابا آپارتمانی رو برای سروش و هاله خریداری کرده بود تا اونجا زندگی کنند و مادر هاله هم سرش شدیدا گرمه خرید جهیزیه بود و گاهی مامان هم همراهیش میکرد. همه چیز عالی پیش میرفت. دوتا خانواده حسابی از هم خوششون اومده بود و همه راضی بودیم. تنها اشکالی که وجود داشت غرغرای سروش بخاطر موندن هاله شب خونه ی ما بود که خانواده ها به دلیل عقد موقت این اجازه رو بهشون نمیدادن. کلی به رفتاراش خندیده بودم. با لمس گونه م از فکر در اومدم و به مامان نگاه کردم که گفت: مامان ـ خوبی تو؟!دو ساعته زل زدی به تلوزیون خاموش. خمیازه ای کشیدم و گفتم: ـ کی رسیدین؟ مامان میوه هایی که خریده بود رو روی اپن گذاشت و گفت: مامان ـ همین الان! سری تکون دادم و گفتم: ـ سروش کو؟! مامان ـ طبق معمول با هاله رفتن بیرون! مامان و نسرین خانوم هم از این بیرون رفتنای افراطیه هاله و سروش ناراضی بودن ولی خب کی میتونست چیزی بگه؟! نشستن و فکر کردن زیاد خستم کرده بود. چهارشنبه بود و خستگی تمام هفته تو جونم رخنه کرده بود. فردا کلاس داشتم اما نه با هامون بلکه با استاد صفاریان.استاد فیزیک.پسری حدودا 24/23 ساله که فوق العاده مهربون و شوخ طبع بود و من خیلی خیلی دوستش داشتم.نه تنها من بلکه کل آموزشگاه دوسش داشتن. سره کلاسش در کنار درسخوندن تفریح هم میکردیم و همگی از خنده دهن درد میگرفتیم. مثلا یهو وسط درس دادن خاطره تعریف میکرد و این اخلاقش بود که همه رو شیفته ی خودش کرده بود. مامان ظرفی مملو از میوه روی میز جلوم گذاشت و گفت: ـ هعی خدا!از کت و کول افتادم امروز! روبه من کرد و گفت: مامان ـ با درسات چه میکنی؟ سری تکون دادم و گفتم: ـ میگذرونم... مامان ـ کنکور قبول نشدی هم خیلی مهم نیست...فوقش شوهر میکنی دیگه...کاری که همه دخترا میکنن! خندیدم و گفتم: ـ مامان من دارم درس میخونم که شوهر نکنم! مامان ـ وا...درس بخونی که چی بشه؟! ـ که خوشبخت و موفق زندگی کنم! مامان ـ یعنی الان که من دیپلم دارم خوشبخت نیستم؟خوشبختی که به این چیزا نیست دختر.من دارم میگم تو قراره تهش ازدواج کنی...چرا داری الان خودتو با این درسا اذیت میکنی؟ بحث با مامان زیاد خوشایند نبود،چون تهش حرفه خودش رو به کرسی مینشوند و ادم رو ضایع میکرد.همون بهتر از همین جا قائله رو ختم کنمش بره. ساعت طرفای 8 شب بود که بابا رسید و مامان سفره رو انداخت و طبق این دوماه شام رو سه نفره خوردیم و ظرفارو من شستم و بعدش براشون چای بردم و تنهاشون گذاشتم. حرفای مامان پر بیراه نبودا.ولی خب آرزو هام چی میشد؟هدفای زندگیم چی میشد؟ هوف.امروز انقدر فکر کرده بودم که فکرم درد میکرد. قرصی خوردم و خوابیدم "فصل هفتم" خنده رو لبای همدیگه بود و یکی یکی از کلاس خارج میشدن.درحالی که هنوز داشتم به حرفامون میخندیدم وسایلام رو هم جمع میکردم . داشتم از کلاس خارج میشدم که استاد صفاریان صدام زد.برگشتم و با لبخند سوالی نگاهش کردم که گفت: ـ امروز پشتیبان نیومدن!بمونید مشکلتونو حل کنم براتون! سری تکون دادم و پروان هم بعد از خدافظی ازم رفت. کلاس کم کم داشت خالی میشد...چرا من باید فقط مشکل داشته باشم؟چی میشد یکی دیگه هم مشکل داشت. مشکلم رو داشت حل میکرد که یهو یاد اون حرفش افتادم و زدم زیر خنده و حواسم بهش نبود که وقتی مکثش رو دیدم دست از خندیدن برداشتم و توجهم بهش جلب شد که متوجه شدم خیره شده بهم. خندم رو به آنی خوردم و سرمو انداختم پایین و اینبار اون زد زیر خنده. منم همراهش بی دلیل از خنده اون به خنده افتادم که در کلاس باز شد و هامون تو قاب در جا گرفت و نگاهش اول به من و بعد به استاد صفاریان موند.من دیگه نمیخندیدم ولی صفاریان اروم اروم میخندید.نگاهی بهم انداخت و گفت: صفاریان ـ از دست تو! بعدش نگاهشو از من به هامون سوق داد و گفت: صفاریان ـ جانم هامون؟؟ هامون اما هنوز خشک شده نگاهمون میکرد. اخماش تو هم بود و نگاهش رو دوخته بود تو چشمام. صفاریان اوضاع رو که دید رفت سمتشو گفت: صفاریان ـ هامون کاری با من داشتی؟ هامون انگار تازه از خواب بیدار شده باشه گفت: هامون ـ نه...با سها...یعنی خانوم میرطاهری کار داشتم! صفاریان لبخندی زد و گفت: صفاریان ـ پس سها برو جلسه بعدی یادم بنداز بهت بگم! سری تکون دادم و گفتم: ـ چشم استاد،خسته نباشید! کولمو رو انداختم رو دوشم و منتظر ایستادم تا هامون بره کنار.بی هیچ حرفی کنار رفت و بعد از خداحافظی با صفاریان دنبالم راه افتاد. داخل آسانسور که شدیم گفتم: ـ کاری با من داشتین اقای وحیدی؟ با اخمای درهم و فک منقبض فقط نگاهم میکرد و احتمالش رو میدادم هر آن فکم رو بیاره پایین...اما چرا؟مگه من چیکار کرده بودم؟هرکاری هم کرده بودم به اون ربطی نداشت.داشت؟! متقابلا با اخم زل زدم تو چشماش وغلیظ گفتم: ـ امری داشتین با من اقای وحیدی؟ همچنان جوابم رو نداد. نگاهم رو ازش به سمت کفشام سوق دادم و تصمیم گرفتم از امروز به بعد دیگه حتی یه کلمه ها باهاش دهن به دهن نشم. به محض اینکه آسانسور ایستاد سریع ازش خارج شدم.قدمامو تند برمیداشتم و متوجه میشدم که داره تقریبا دنبالم میدوئه. لبخندی مسخره زدم و به راهم ادامه دادم. بیرون که زدیم از آموزشگاه دقیقا مخالف جهتی که ماشینش پارک شده بود راه افتادم و صدا کردناش رو میشنیدم که پرحرص و غضب اسمم رو داد میزد. اهمیتی بهش ندادم و راهم رو پیش گرفتم. ماشین هم گیر نمیومد لامصب.اگر هم میخواستم پیاده برم خونه طرفای 10/11 میرسیدم خونه. گاز ماشینی از پشت از جا پروندم. به خودم که اومدم دیدم تمام وجودم گلی شده. اونقدر شوکه شده بودم که حتی نا نداشتم یه میلی متر از جام تکون بخورم. از پشت به ماشینش خیره شدم. اونقدر تو شوک بودم که حتی یادم نیوفته گریه کنم! فقط مات ایستاده بودم و روبه روم رو نگاه میکردم. یکم که گذشت و به عمق ماجرا پی بردم زدم زیر گریه.اونقدر بلند بلند گریه میکردم که صدای خودم ،خودم رو به تعجب مینداخت و تعجب زده م میکرد. مطمعنا نمیتونستم با همین سر و وضع برم خونه.چاره ای نداشتم تا به سروش زنگ بزنم. گوشیم رو از کیف گلی شدم بیرون کشیدم و بعد از پاک کردن سر انگشتام شماره سروش رو گرفتم. هنوز داشتم گریه میکردم. با سومین بوق گوشی رو برداشت. ـ سروش! اونقدر با بغض اسمش رو صدا زدم که خودم به حال خودم دلم سوخت! صدای نگران و مضطرب سروش رو از پشت گوشی شنیدم سروش ـ الو؟سها؟چی شده؟کجایی؟چرا داری گریه میکنی؟ در جواب تمام سوالای سروش فقط گفتم: ـ بیا سروش!فقط بیا سروش ـ باشه سها باشه!کجایی تو؟بگو کجایی تا بیام دنبالت! با گریه گفتم : ـ سره کوچه آموزشگاهم! صدای بوق پی در پی نشون از قطع کردنش میداد. همونطور ایستادم و بیشتر به حال خودم زار زدم. دعا دعا میکردم کسی نیاد و اینجوری منو نبینه! چند دقیقه همونطور گلی و خیس ایستادم.لرز افتاده بود به بدنم و صدای به هم خوردن دندونام رو میشنیدم. سرماخوردنم حتمی بود. انگشتام بی حس و کرخت شده بود و چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم. قصدش از این کار چی بود؟مگه من چیکارش کرده بودم؟ خدا لعنتت کنه هامون!الهی به زمین گرم بخوری! چرا باید با این عوضی فامیل میشدم؟دیگه ازش خوشم نیومد و برعکس از چشمم حسابی افتاد. دیگه فامیلی با نشونی این هرکول ندارم. چند دقیقه بعد سروش اومد دنبالم. تا منو دید دوید طرفم و بغلم کرد و گفت: سروش ـ هیس...اروم باش بریم خونه. با دیدنش گریم شدید تر شده بود و بدتر هق هق میکردم. تمام لباسای سروش رو هم گلی کرده بودم. شرمنده سرم رو زیر انداختم و گفتم: ـ ببخشید!لباسات گلی شده! لبخندی زد و گفت: سروش ـ فدای سرت...تو فقط گریه نکن! سوار ماشین شدم.صندلی گلی شد و من بدتر شرمنده شدم گه سروش گفت: ـ عیبی نداره...فردا میبرم ماشینوکارواش نگران نباش. عطسه ای زدم و تا راه خونه اروم بودم ولی هنوز بغض داشتم. مامان تا منو دید گفت: مامان ـ وا!خاک عالم دختر تو چرا این شکلی شدی؟! سروش اشاره ای به مامان کرد که مامان ساکت شد و من بیصدا رفتم تو اتاقم و وارد حموم شدم تمام لباسام رو از خودم جدا کردم و داخل سبد انداختم. زیر دوش بلند بلند زدم زیر گریه بازم. نمیدونم چرا هرکاری میکردم گریه م بند نمیومد. دوساعتی تو حموم بودم که مامان اومد تو اتاق و گفت: مامان ـ ای باباااا...سها تو هنوز داری گریه میکنی؟؟چیزی نشده که دختر...دو چیکه گل پاشیده روت!زود دربیا از حموم میخوایم شام بخوریم...تا الانش هم واس خاطر جنابعالی صبر کردیم.زود باش بعدم با گرفتن جواب از من از اتاق خارج شد. بعد از رفتن مامان از حموم خارج شدم و بلوزی یقه قایقی به رنگ صورتی روشن به همراه شلوار ستش پوشیدم واز اتاق خارج شدم. آب موهام رو گرفته بودم ولی هنوز کمی نم داشت. بعد از چیدن میز مشغول شدیم که سروش پرسید: سروش ـ ماشینی رو که گل پاشید روت واینستاد؟ سری به علامت منفی تکون دادم که گفت: سروش ـ عجب آدمای بی وجدانی پیدا میشنا! دیگه کسی حرفی نزد و بابا گفت: بابا ـ اصلا مگه تو با پسر اقای وحیدی برنمیگردی؟ میخواستم بگم همین پسر ذلیل مرده ی اقای وحیدی این بلا رو سرم آوورده ولی اصلا دوست نداشتم رابطه خانوادگیمون خراب بشه. ولی آی دلم میخواست این هامون رو از چشم بابا و سروش و مامان بندازم. سری به علامت منفی تکون دادم که باز بابا گفت: بابا ـ خب چرا؟ بهونه ای جورکردم وگفتم: ـ خوب نیست ایشون رو به زحمت بندازم. بابا ـ آره بابا راست میگی!کی میشه 17 سالت تموم بشه گواهینامه تو بگیری راحت بشی؟! لبخندی زدم و گفتم: ـ الانم میتونم بشینم پشت فرمون بابا! بابا خندید و گفت: بابا ـ نه دیگه دخترم...همون 18 سالگی...کار دست من نده! مامان که تا الان ساکت بود گفت : مامان ـ ای باباااا...میذارین شاممونو بخوریم یا نه؟!! من و بابا هردو خندیدیم و سرمونو انداختیم پایین ولی سروش توفکر بود. ساعت طرفای 10 و خورده ای بود که رفتم تو اتاقم. فردا جمعه بود ولی اصلا حال و حوصله ی دیدن فیلم رو نداشتم. نفس عمیقی کشیدم و بعد از پوشیدن لباس راحتی داخل رختخواب شدم و بی اونکه به چیزی فکر کنم خوابیدم.اونقدر گریه کرده بودم که نای حتی یه ساعت دیگه بیدار موندن رو نداشتم.
  10. آغوشِ خاردار | -araaam-

    نام کتاب: آغوشِ خاردار نویسنده:-araaam- کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه خلاصه:داستان درباره دختری به نام سهاست که برادری به نام سروش داره.با ازدواج سروش با دختری به نام هاله در زندگی سها دگرگونی خاصی ایجاد میشه که هم دوستشون داره و هم ازشون متنفره.همه چیز از یک شب کذایی شروع میشه...پایان خوش

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×