رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

jfghhffdgj

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    40
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط jfghhffdgj

  1. نام رمان:عطرعاشقی نویسنده:jfghhffdgj موضوع:عاشقانه خلاصه رمان:درمورددختری به اسم نداهست که بعدازتموم شدن درسش وبرای عروسی بهترین دوستش ازکانادا به ایران میاد اما میفهمه که دوستش توی تصادف مرده توی مجلس ختمش با نامزد دوستش اشنا میشه واتفاقاتی براش میفته که مسیر زندگیش رو عوض میکنه
  2. گردنبند اسرار آمیز | jfghhffdgj

    قسمت چهارم این کلاسم بلاخره تموم شد حسابی خسته بودم ازاین کلاسم خیلی چیزی نفهمیدم کتابامو ریختم توکولم وهمراه لیلی ونرگس ازکلاس خارج شدیم ووارد سالن شدیم وبه سمت درسالن رفتیم که صدایی ازپشت سرمون باعث شد بایستیم علی بودکه داشت نرگسو صدا میکرد علی خاطرخواه نرگس بود البته قبل از این مثل سگ وگربه بودن اما نمیدونم این نرگس چی کارکرد که علی عاشقش شد علی پسر جذاب وجدی بود همه ی دخترای دانشگاه ارزوشون بود علی یک نگاه بهشون بکنه اما این علی انگار فقط چشمش نرگسو گرفته بودقیافش هم که بیست، هلویی واسه خودش قدبلند،هیکلی چشمای درشت مشکی وموهای کوتاه مشکی که همیشه به سمت بالا شونه میکنه بینی متناسب ولبای برجسته کلا همه چی تموم اما این نرگس همش میزنه توپرش با صدای علی ازفکر اومدم بیرون علی:ببخشید نرگس خانوم میشه یک لحظه وقتتونو بگیرم نرگس پشت چشمی نازک کرد وچیزی زیرلب گفت بعدهم گفت بفرمایید نیشمو باز کردم وبه لیلی گفتم منکه میرم قهوه بخورم تو چی لیلی که انگارتوهپروت بود باگیجی گفت چی زیر لب گفتم لئوناردو داوینچی دختره گیج بعد همونجور بانیش باز دست لیلی رو گرفتم وکشیدم توحیاط وروی یکی ازنیمکت های تو حیاط نشستیم بانیش بازروکردم به لیلی وگفتم بنظرت علی بانرگس چی کارداره لیلی:به توچه زدم پس کله اش وگفتم مرض به توچه مثل ادم حرف بزن لیلی:منکه ادمی نمیبینم من: خوب به من چه که توکوری بعدم رفتم تونخ علی و نرگس وباهیجان گفتم فکرکنم میخواد ازش خواستگاری کنه لیلی نیشخندی زد وگفت: من نمیدونم علی از چی نرگس خوشش اومده نه اخلاقی نه قیافه ای دوباره زدم پس کلش وگفتم راجب فامیل من درست صحبت کن لیلی قیافه گرفت وگفت توام با اون فامیل زشتت میخواستم جواب بدم که نرگس اومد وبااخم پیش ما نشست وزیر لب شروع کرد به غرغرکردن دوباره نیشمو باز کردم وگفتم خوب عروس خانوم چه خبر نرگس اخمی کرد و جواب نداد زدم به شونه اشو گفتم جواب بده دیگه نرگس نگاه خشنی بهم انداخت وگفت به توچه نیشمو بستم وگفتم یعنی چی! من موندم بااین اخلاقت علی ازچی توخوشش اومده نرگس:عزیزم میشه ببندی دهنتو میام لهت میکنم هادیگه چیزی نگفتم چون واقعا لهم میکرد رفتیم سمت ماشینم وهرسه سوارشدیم ورفتیم خونه ،لیلی ونرگسو خونه پیاده کردم وگفتم من میرم خونه خودمون تاهم قضیه روستا روبه بابا بگم وهم چندتا وسیله نیاز دارم بعد هم رفتم سمت خونه خودمون امیدوار بودم بابا لج نکنه وبزاره برم
  3. گردنبند اسرار آمیز | jfghhffdgj

    نام کتاب : گردنبند اسرار آمیز نویسنده : jfghhffdgj کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : ترسناک - طنز - تخیلی خلاصه : داستان درمورددختری به اسم نازنین که بادوستاش لیلاونرگس زندگی میکنه وبرای تعطیلات به روستایی که خاله مادر لیلا زندگی میکنه میرن باوروداین سه دختربه اون روستا اتفاقاتی میفته که مسیر زندگی اونا پراز اتفاقات ترسناکمیشه سخن نویسنده : دراین رمان برخلاف بقیه رمان ها ژانرعاشقانه نداره اگریک رمان ترسناک بدون عشق میخواید بسم الله درضمن کمی طول میکشه تا بجای اصلی داستان برسیم پس لطفا صبورباشید
  4. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    صبح زود باصدای آلارم گوشیم که برای ساعت نه تنظیم کرده بودم بیدارشدم بعدازقطع کردن آلارم کش وقوسی به بدنم دادم وازتخت پایین اومدم به سمت سرویس توی اتاق رفتم وبعداز شستن دست وصورتم مسواک زدن دندونام از دستشویی اومدم بیرون ورفتم سمت میزآرایش جلوش ایستادم وبعدازشونه کردن موهامو دم اسبی بستنشون ازاتاق اومدم بیرون ازپله ها رفتم پایین ووارد سالن شدم همه جا ساکت بود احتمالا مثل همیشه ارمان بیرون رفته بود وارد اشپزخونه شدم کتری روپراب کردم وبعدازروشن کردن گاز کتری روگذاشتم روش تا جوش بیاد بعدم رفتم سمت یخچال وشروع کردم به چیدن میز صبحانه چون احتمال میدادم ارمان هم صبحانه نخورده باشه اندازه دونفر صبحانه درست کردم وبعداز دم کردن چایی یک لیوان برای خودم ریختم وسرمیزنشستم اول کمی پنیر وگردو برای خودم گذاشتم لقمه ی اولو درست کردم و بردم سمت دهنم که همون موقع زنگ درویلا خوردلقمه روتوی بشقابم رها کردم وبلندشدم از آشپزخونه خارج شدم ورفتم توی اتاقم یک شال روسرم انداختم وبعدم رفتم ودروبازکردم ارمان پشت دربود سلام کردم ورفتم سمت اشپزخونه ارمان هم پشت سرم اومدجوابمو داد وگفت: _ کی بیدارشدی +همین الان اگه میخوای صبحانه بخوری بشین سرمیز ‌‌‌‌‌ ارمان سرمیزنشست منم رفتم ویک لیوان چای ریختم وگذاشتم جلوش ونشستم وشروع کردم به خوردن ارمان هم شروع کرد چند دقیقه بعددر حالی که داشت یک لقمه پنیر ومربامیگرفت گفت _راستی برای مهمونی امشب به زهراخانوم گفتم بیاد کمکت همیشه وقتی مهمون داشتم میومد وخونه روتمیز میکرد همون طورکه چایی رو میبردم سمت دهنم گفتم: +کارخوبی کردی تنهایی نمیتونستم همه ی کارها روانجام بدم _درضمن یک لیستم ازچیز هایی که لازم داری بنویس بده بگیرم به معنی باشه سرموتکون دادم دیگهتاتموم شدن صبحانه هیچکی حرفی نزد. میزصبحانه روجمع کردم وبعداز شستن ظرفا رفتم توی اتاقم کاغذوخودکار برداشتم وتمام چیزایی که لازم داشتم برای مهمونی روتوش نوشتم برای شام میخواستم دومدل غذا درست کنم من اصلا اهل بریزو پاش نیستم این دفعه هم چون اونا خیلی مفصل ازما پذیرایی کردن میخواستم دومدل غذا درست کنم. لیستو دادم به ارمان آرمان نگاهی به لیست انداختوگفت _همین هاست فقط + اره فقط هرچه سریع ترسعی کن اینا روبهم برسونی ارمان سری به معنای فهمیدن تکون داد و رفت سمت در درو بازکردم ارمان قبل ازاینکه بره بیرون گفت: _راستی زهراخانوم ساعت یازده به بعد میاد کمکت بعدم رفت درو بستم ونگاهی به خونه انداختم تصمیم گرفتم تا قبل ازاینکه زهراخانوم میاد دستی به ظاهر خونه بکشم دلم نمی خواست بگه زن ارمان چقدرشلخته است بااینکه همه چی سوریه اما من به آرمان بخاطراینکه منو ازشر فرامرز نجات داد مدیونم دلم میخواد تا وقتی که به عنوان همسرش اینجا هستم تا حدتوانم کمکش کنم مثل یک دوست سریع دست به کارشدم وشروع کردم تا ساعت یازده ظاهرا همه جا تمیز شده بود البته قبلش خیلی هم بهم ریخته نبود. باصدای زنگ در رفتم سمت درویلا وبازش کردم که یک زن ۴۵ ساله تودرگاه در نمایان شد بادیدنش لبخند زدم وسلام کردم اونم لبخند زد وگفت _زهرا باقری هستم اقا ارمان امروز اومد پیشم وگفت امشب مهمون دارید وبه کمک احتیاج دارید ازجلوی دررفتم کنار و گفتم +بفرمایید تو زهراخانوم زهراخانوم اومد تو درو بستم وروبه زهرا خانوم گفتم _تعداد مهمونام زیاد نیست دونفرن میخوام دومدل غذا درست کنم زرشک پلو و خورشت قیمه بادمجون زهرا خانوم روبه من گفت +خیله خوب بهتره که اول گردگیری وجارو کشیدنو شروع کنیم برای شام وقت داریم شما گردگیری کنید ومن جارو میکشم چون ظاهرخونه تمیزه خیلی کاری نداریم راستی قبلش بگید من این کیف ومانتومو کجا بذارم با دستم به طبقه بالا اشاره کردم وگفتم: _ توی یکی ازاتاقای بالا زهرا خانوم سری تکون داد ورفت بالا
  5. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    نام رمان : عطرعاشقی نویسنده : jfghhdgj کاربرانجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه خلاصه : درمورددختری به اسم ندا که بعداز تموم شدن درسش وبرای عروسی بهترین دوستش ازکانادا به ایران میاد اما میفهمه که دوستش توی تصادف مرده وتوی مجلس ختمش با نامزد دوستش اشنا میشه واتفاقات مهمی براش میفته که مسیر زندگیش رو عوض میکنه
  6. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    زن ومردشیک پوشی از پله هااومدن پایینو اومدن سمت ما مرده یک بلوز استین بلند سفید با شلوار جین مشکی پوشیده بود زنه هم یک تونیک سفید وابی با شلوار دامنی ابی پوشیده بود ارمان ومرده بالبخندهمدیگرو بغل کردن وباهم سلام واحوال پرسی گرمی کردن انگار خیلی وقت بود که همدیگرو میشناختن وباهم صمیمی بودن زنه هم اومدجلو وبا ارمان احوالپرسی گرمی کرد وبعد انگار که تازه حواسش بهم شده بود روبه ارمان گفت ارمان ایشونو معرفی نمیکنی وبه من اشاره کرد ارمان هم گفت چرا البته بعدم بهم اشاره کرد وگفت همسرم ندا وبعد به مرده اشاره کرد وگفت اینم دوست خوبم سیاوش وهمسرش الیکا وبعدهم به زنه اشاره کرد الیکا دستشو به سمتم درازکرد وگفت سلام عزیزم ازاشنایی باهات خوشبختم منم بهش دست دادموگفتم سلام منم همینطور مرده هم گفت سلام من هم ازدیدنتو خوشحالم منم لبخند زدم وگفتم ممنون منم همینطور بعدم همگی روی مبل نشستیم سیاوش وارمان پیش هم نشستن ومنو الیکا هم پیش هم نشستیم الیکا زن زیبا ومهربونی بود ومن خیلی باهاش احساس راحتی میکردم الیکا با لبخند گفت خوب عزیزم خوش اومدی منم بالبخندگفتم ممنون الیکا: شنیدم که تو ویگانه باهم دوستای صمیمی بودید بااومدن اسم یگانه لبخندم محوشد وهمون بغض همیشگی اومد سراغم سعی کردم بغضم توصدام معلوم نباشه من:بله من ویگانه ازبچگی باهم بزرگ شدیم اون برام فراترازیه دوست بود الیکاکه انگار متوجه حال بدم شده بود بانگرانی وناراحتی گفت ای وای ببخشید مثل اینکه ناراحتت کردم لبخند تلخی زدم وگفتم نه تقصیرشما نیست هنوز وقتی اسم یگانه میاد بی دلیل حالم بد میشه راستی شما یگانه رومیشناختید الیکا هم لبخند زد وگفت اره چندباری دیدمش دخترخوب وساده ای بنظر میومد راستش من نسبتی فامیلی با آرمان دارم وازفامیلای دورشون میشم منو سیاوش یکسالی میشه که ازدواج کردیم قبل ازازدواجمون منو سیاوش توی یک دانشگاه درس میخوندیم وقتی ازدواج کردیم دوسالی میشد که ارمان ویگانه باهم نامزدبودن اما مادر ارمان مخالف بود اون میخواست ارمان روبده به خواهرزاده اش مونا اما ارمان ازاون خوشش نمیومدو عاشق یگانه بود یگانه واقعا دختر زیبا ومعصومی بود حیف شدکه به این زودی ازپیش مون رفت وبعد چندلحظه ای هردوسکوت کردیم دلم میخواست گریه کنم اما نمیتونستم بغض توی گلوم داشت خفه ام میکرد همون موقع اون زن خدمتکاربرامون قهوه اورد الیکا سعی میکرد منو ازاون حالو هوا دربیارهخودمم سعی میکردم دیگه بهش فکرنکنم بعداز یکم دیگه موقع شام رسید همراه الیکا وسیاوش دورمیزنشستیم منوارمان کنارهم والیکاو سیاوش هم کنارهم سه مدل غذا روی میز بود، قورمه سبزی، فسنجون و لوبیا پلو من وارمان هردو قورمه سبزی خوردیم الیکا فسنجون وسیاوش هم لوبیا پلو خورد توی طول غذا ارمان وسیاوش باهم شوخی میکردن ومنو الیکا هم میخندیدیم واقعا شب خوبی بود وخیلی بهم خوش گذشت بعداز اتمام شام از الیکا وسیاوش تشکرکردیم وخدمتکارهم میزو جمع کرد ماهم بلندشدیم تا بریم خونه موقع خداحافظی ما الیکا وسیاوش روفرداشب برای شام دعوت کردیم اونا هم بعداز کمی تعارف قبول کردن الیکاهم شمارشو بهم داد ازخونه اومدیم بیرون اونا هم ماروتادم درهمراهی کردن سوارماشین شدیم وبعداززدن یک تک بوق به سمت خونه حرکت کردیم توی راه ارمان ازم پرسید خب چه طوربود خوش گذشت لبخندی زدم وگفتم اره بعدازمدت ها خیلی بهم خوش گذشت اونا واقعا ادمای خوب وخون گرمی بودن ارمان هم برای تایید سری تکون داد دیگه تا رسیدن به خونه حرفی نزدیم.
  7. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    شب شده بود ومن طبق معمول تنهاتوی حال نشسته بودم ومثل همیشه خودمو باتلوزیون مشغول کرده بودم همون موقع دربازشد وارمان اومدتو باعجله اومدسمتم وگفت ندابلندشو آماده شو بریم بیرون باتعجب پرسیدم کجا ارمان باهمون لحن گفت جای بدی نمیریم حالاهم سریع اماده شو که خیلی وقت نداریم بااینکه هنوزهم نمیدونستم قضیه چیه امابلندشدم ورفتم تااماده بشم هرچی باشه ازخونه موندن بهتره رفتم سمت کمد ودنبال لباس مناسب گشتم اخرهم یک مانتو سفید که سنگ کاری شده بود باشلوار جین مشکی وشال سفید مشکی برداشتم وپوشیدم کمی هم ارایش کردم تا صورتم ازاین بی روحی دربیاد اخرسرهم بابرداشتن کیفه ورنی مشکیم ازاتاق اومدم بیرون وازپله ها اومدم پایین ارمان هم که متوجه اومدنم شده بود یک نگاه گذرا بهم انداخت وازخونه رفت بیرون ارمان هم امروز لباس رنگ روشن پوشیده بود یک کت تک کرمی وشلوار قهوه ای روشن منم پشت سرش رفتم بیرون خیلی کنجکاو بودنم بدونم میخواییم کجا بریم هردوتوی ماشین نشستیم وارمان هم ماشینو به حرکت دراورد تمام راه به سکوت گذشت وقتی هم ازش میپرسیدم کجامیریم جواب درست حسابی نمیدادوفقط میگفت خودت میفهمی رسیدیم به یک ویلاظاهرویلا تقریبا مثل ویلای ارمان بود البته شیک تربنظرمیرسید آرمان ماشینو بردتوی حیاط وپارک حتی حیاطش هم مثل مال ارمان بود هردوازماشین پیاده شدیم وبه سمت ویلا رفتیم پشت درایستادیم که ارمان درزد چنددقیقه بعد درباز شد وزنی میانسال که لباس خدمتکاری داشت دروباز کرد ازجلوی در کنارفت وگفت خوش امدید بفرمایید تو منو ارمان هم رفتیم تو خیلی مشتاق بودم بفهمم اینجا کجاست زن ماروراهنمایی کرد وارد سالن بزرگ خونه شدیم وروی یکی ازمبل های دونفره نشستیم کنجکاو به خونه نگاه کردم ومشغول انالیزکردنش شدم کف سالن سرامیک های سفیدی داشت پله هاهم مرمر سفیدبود که به صورت مارپیچ تا طبقه بالا میرفت توی سالن دودست مبل وجود داشت یکی سلطنتی که قرمز بود ویک مبل راحتی که قهوه ای بود وما هم روی راحتی ها نشسته بودیم یک میز بزرگ هشت نفره هم گوشه سالن بود که همرنگ مبل های سلطنتی بود با صدای پا های دونفرکه ازپله ها پایین میومدن نگاهم به سمت پله هاکشید شد
  8. تکیه کلامتو بنویس

    میدونی بشین ببینیم بابا
  9. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    واردویلا شدیم جرات نداشتم حرفی بزنم ارمان هنوز هم عصبانی بوداما کمترازقبل حسابی حالم گرفته شده بود نمیدونم این فرامرزبیشعور از کجا فهمید من اینجام همون موقع بلاخره ارمان به حرف اومدو با خشم گفت اون مردیکه این جا چی کار میکرد بازوشو ول کردموچرخیدم سمتش وکلافه گفتم نمیدونم رفته بودم ساحل قدم بزنم که یهو سروکله اش پیدا شد وروزموبه گندکشید ولی معلوم بود کسی بهش گفته که ما اینجاییم اون حتی میدونست برای چی اومدیم اینجا ارمان که کمی اروم شده بود گفت خیله خوب دیگه تنها بیرون نرو سرمو انداختم پایین وبا بغض گفتم باشه ارمان که متوجه بغضم شده بودبامهربونی گفت حالا غصه نخور خودم حساب اون مردیکه رومیرسم سرمو بلندکردم نگه قدرشناسانه ای بهش انداختم وگفتم ممنون نمیدونم چرا هرجا میرم بدبختی ولم نمیکنه من شانس اوردم که ازدستش فرارکردم اماانگار ارامش بهم نیومده بعضی وقت ها فکرمیکنم که اصلا نباید پاموتوخاک ایران میذاشتم شایداگه اونجا میموندم بهتر بود ازوقتی اومدم ایران اززمین واسمان برام میباره شاید اگه من به جای یگانه مرده بودم بهتربود وزندگی هیچ کس خراب نمیشد شاید همه الان خوشبختر بودن بلاخره بغضم سربازکرد واشکام دونه دونه روی گونه ام ریخت ارمان نگاه دلسوزانه اشو بهم دوخت وگفت این حرفو نزن اولا اگه تونبودی من مجبور میشدم بامونا ازدواج کنم دوما میدونی که اگه بلایی سرت بیاد مادروپدرت چه حالی میشن این اوضاع بلاخره تموم میشه با اینکه خوشم نمیومد کسی بهم ترحم کنه اما الان واقعا لازم داشتم تا بایکی حرف بزنم ودردودل کنم اون لحظه ازرو کردم کاش یگانه زنده بود تا بتونم باهاش حرف بزنم اما بعضی ارزوها فقط یک ارزوباقی میمونه پشتمو کردم بهش وهمون طورکه میرفتم سمت پله ها این شعرم زمزمه میکردم ((دیگه باور کردم اینو که بایدتنهابمونم تادم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم))
  10. گردنبند اسرار آمیز | jfghhffdgj

    قسمت سوم توی سالن تمام جد واباد پارسارو مورد عنایت قراردادم هرسه از دانشگاه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم چند دقیقه ای توی ماشین سکوت بود تااینکه سکوتو شکستم من:بچه ها منکه حوصله اشپزیو ندارم موافقید بریم رستوران نرگس:ایول منکه پایه ام بریم لیلا:توکه همیشه تو چیزایی که مربوط به شکمته پایه ای نرگس با اخم به لیلا گفت هروقت ازتو نظر خواستم بپروسط گلابی لیلی: گلابی عمته ای خدا بازشروع کردن اگه ولشون میکردم تا صبح ادامه میدادن بخاطر همین با اخم گفتم میشه دهناتونو ببندید دارید رومخم راه میرید نرگس:مگه تو مخم داری من:بله چیزی که تواصلا نداری نرگس میخواست جواب بده که رسیدیم ماشینو پارک کردم وبعداز خاموش کردنش هرسه ازماشین پیاده شدیم این رستوران یک جورایی پاتوقمون بود وارد شدیم طبقه اول مجردی بود وطبقه دوم خانوادگی هر سه به جایی که همیشه مینشستیم رفتیم ونشستیم چندقیقه بعد گارسون اومد من جوجه سفارش دادم واون دوتا کوبیده چند لحظه ساکت بودیم که یهو لیلا گفت بچه هامیگم امسال عید چیکاره اید من:هیچی طبق معمول باید اون فامیلای مزخرف روتحمل کنم نرگس هم گفت منم همینطور همونطورکه گفتم منو نرگس فامیل بودیم اون میشه دختر دخترخاله مامانم لیلا بعداز تصادف پدر ومادرش باخاله اش زندگی میکرد اما وقتی خاله اش ازدواج کرد اومد پیش ما حالا میخوام ازچهره هامون بگم ازبین ما سه نفر من قیافه جدی دارم ونرگس هم قیافه شیطونی داره درحالی که نرگس حتی نصف منم شیطونی نمیکنه نرگس مو های خرمایی داره و تا پایین شونه هاش میرسه چشماشم درشت وسبزه تیره هست بینی متوسط ولبهای معمولی پوستشم ازهمه ما تیره تره من موهای مشکی دارم با رگه های طلایی که تا وسط کمرم میرسه چشمان طوسی لبهای قلوه ای وبینی معمولی من پوستم از نرگس روشن تره اما لیلی پوستش خیلی روشنه بنظرم لیلا ازهمه مون زیبا تره چشمای ابی روشن موهای مشکی که تاباسنش میرسه بینی کوچک ولبهای برجسته توی فکرم بودم که با صدای نرگس از هپروت اومدم بیرون وگیج گفتم ها چی گفتی نرگس بدنگاهم کرد وگفت کجایی دوساعته دارم صدات میکنم اما جواب نمیدی نکنه عاشق شدی داری به یارت فکر میکنی من:میشه ساکت شی بعدم گفتم خوب چیشده چی میخواستی بگی لیلا گفت من گفتم که عیدامسال بریم روستایی توی شمال که خاله مادرم توش زندگی میکنه من که حسابی ذوق زده شده بودم گفتم اینکه عالیه اما اول باید ازبابا اجازه بگیرم وگرنه اعدامم میکنه اونا هم به نشونه تایید سرشونو تکون دادن همون موقع ناهاراوردن ماهم بعداز خوردن ناهار برگشتیم خونه وازخستگی هرکدوم یکجا ولو شدیم اگه بابا اجازه بده خیلی خوب میشه منکه اصلا حوصله هیچ کدوم ازاون فامیلای مسخره رو ندارم
  11. تست روانشناسی پرحرفید یا کم حرف؟

    سلام بیشتر ب ولی من اصولا تو جمع خجالتی وکم حرفم
  12. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    ظهربود منم بیکارتوی خونه نشسته بودم ارمان هم ازصبح رفته بود بیرون وهنوزهم برنگشته بود حوصله ام حسابی سررفته بود حتی تلوزیون هم هیچی نداشت کلافه تلوزیونو خاموش کردم وکنترلو انداختم روی مبل تصمیم گرفتم برم کناردریا ازجام بلندشدم ورفتم توی اتاقم شلوارم مشکلی نداشت یک شلواره ساده وتنگ مشکی پس منم فقط یک مانتو وشال مشکی برداشتم و پوشیدم بعدم ازاتاق اومدم بیرون کلید خونه روبرداشتم وازویلا خارج شدم هواصاف وافتابی بود با اینکه هواکمی شرجی بود اما هوای خوبی بودازباغ گذشتم ودراهنی روباز کردم وبه سمت ساحل رفتم من عاشق دریا بودم مخصوصا وقتی این طوری اروم بود انگاراین ارامشش به منم منتقل میشد تا جایی که پاهام به اب برسه جلو رفتم وایستادم جریان اب پاهامو نوازش میدادو وجودمو پراز حس خوب وارامش میکرد چشمامو بستم تا بتونم بهتر لذت ببرم اما همون موقع صدای پاهایی که نزدیکم میشد شنیدم به خیال اینکه ارمان برگشتم عقب اما بادیدن فرد روبه روم خشکم زد باورم نمیشد که اونم اینجا باشه خدایا بگو دارم کابوس میبینم انگارمن نباید دودقیقه ارامش داشته باشم فرامرز باهمون پوزخند مسخره اش بهم زل زدو گفت سلام ببین کی اینجاست نداخانوم فکرنمیکردم اینجا ببینمت سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم بااخم گفتم تو اینجا چیکارمیکنی فرامرز پوزخندشو عمیق ترکردو گفت منم میخواستم این سوالو ازت بپرسم بزارحدس بزنم اومدی ماه عسل بااون پسره مگه نه این حرفوکه زد جاخوردم انگار ازقصد سرراهم قرارگرفته بود انگار میدونست من برای چی اومدم سعی کردم نشون ندم جاخوردم وباهمون اخم گفتم فکرنمیکنم به توربطی داشته باشه فرامرز بلند خندید وگفت اوه که اینطور بلاخره به چیزی که میخواستی رسیدی ازهمون اولم که تورستوران رفتارتو با اون پسره دیدم فهمیدم خبرایی هست ولی فکرنمیکردم اینقدراب زیر کاه وزرنگ باشی وبتونی ازدستم فرارکنی چقد برای نامزد دوستت عشوه اومدی که تورش کنی ها؟ حالم ازاین پسره مزخرف بهم میخورد پسره پروو فکرنیکنه همه مثل خودشن فرامرز ادامه داد ولی کاره اشتباهی کردی هیچ کس تاحالا دست رد به سینم نزده بود منتظر باش بهت نشون میدم که فراراز دست من عاقبتش چیه میخواستم جوابشو بدم که صدایی گفت توهیچ غلطی نمیتونی بکنی بادیدن ارمان نفس راحتی کشیدم ورفتم سمتش بیش از حد ازدیدنش خوشحال شدم اون برام مثل فرشته نجات بود انگار اون اومده بود که منو ازدست فرامرز نجات بده کنارارمان ایستادم فرامرز باپوزخند گفت به ببین کی اینجاست شازده دوماد خوش اومدی بگو ببینم چه جوری خامش کردی چند تا دختره دیگه روهم مثل این گول زدی وبه من اشاره کردادامه داد حتما ازمرگ زنت خوشحال بودی چون میتونستی بری سراغ یکی دیگه ارمان ازعصبانیت قرمز شده بود ودستاش مشت کرده بود وبا خشم زل زده بود به فرامرز مطمئن بودم اگه دو دقیقه دیگه اینجا باشیم حتما درگیری پیش میاد لعنت بهت فرامرز که همه چی روخراب کردی بازو ارمانوگرفتم وگفتم ولش کن ارمان حرف مفت میزنه بیا بریم ارمان ازبین دندونای کلیدشدش غرید وگفت بذار حساب این مرتیکه رو برسم التماسمو ریختم توچشام وگفتم خواهش میکنم همه چی رو خراب نکن بیا بریم تا توی دردسر ننداختیمون بعدم کشیدمش ارمان هم با چشماش برای فرامرز خط ونشون کشید وهمراهم اومد
  13. گردنبند اسرار آمیز | jfghhffdgj

    قسمت دوم باوجودترافیک یک نیم ساعت طول کشیدتا رسیدیم به بدبختی ماشین روپارک کردم فقط دعا میکردم که استاد محمدی ازدنده چپ بلند نشده باشه ازماشین پیاده شدیم وبه سمت کلاس دویدیم سعی کردم که خونسردیمو حفظ کنمدرکلاسوبازکردم استاد به مانگاه کردوبا تمسخر گفت به خانوما چه عجب بلاخره تشریف اوردین تو جلدخونسردم فرورفتم وگفتم توی ترافیک گیرکردیم استاد ازپروییم ابروشو دادبالا وبا همون لحن گفت اوه نمیدونستم فقط شما توی ترافیک گیر میکنید من:ببخشید دیگه تکرارنمیشه استادخوشبختانه امروزخوش اخلاق بودبخاطرهمین گذاشت وارد کلاس بشیم منم رفتم سمت صندلیم وبرای استادکه پشتش به مابود زبون دراوردم ونشستم بچه های کلاسم شروع کردن ریزریز خندیدن استاددرسو شروع کرد منکه طبق معمول اصلا نمیفهمیدم چی میگه نرگس هم سرش توی گوشیش بود ولیلا هم سرشو گذاشته بود رومیز وخوابیده بود کلا این استاده کلاسش خیلی کسل کننده ست به هیچ وجه نمیزاره حرف بزنیم وخیلی سخت گیره کلا ازاین رشته خیلی سردرنمیارم فقط بخاطرفرار ازبابا این رشته روانتخاب کردم اخه پدرم سرهنگ بازنشسته هست واسه همین خیلی خشک ومغروربود وخونهروبا پادگان اشتباه میگرفت وماروهم باسربازاش همیشه امرو نحی میکرد ماهم بایدبدون هیچ حرفی اوامرشو انجام میدادیم اما من شیطون بودم وابم بابابا توی یک جوب نمیرفت بخاطرهمین با لیلا ونرگس همخونه شدم ما سه تا از دبیرستان دوست بودیم البته منو نرگس فامیل هم بودیم بلاخره کلاس خسته کننده تموم شد کتابامو گذاشتم توکوله ام ورفتم سمت لیلا باید یکم کرم ریزی میکردم دهنمو بردم دم گوشش ویک جیغ بلندکشیدم فکرکنم بدبخت سکته روزده بود دومترپرید هوا ودستشو گرفت رو قلبش نیشمو شل کردم وزل زدم به لیلی نرگس هم اونطرف ازخنده قرمز شده بود لیلی با اخم بهم گفت چته دیوونه سکته کردم خندمو جمع کردم وگفتم خون الوده خودتوکثیف نکن زشتی بعد گودزیلا میشی رودستم باد میکنی لیلی:زشت عمته من:اونکه بله حالا پاشو بریم لیلا هم بلند شد وبعداز جمع کردن وسایلش با نرگس رفتیم سمت در که پارسا پسر هیز کلاس با لبخند چندشش جلوم سبز شد دلم میخواست یکی بزنم تودهنش اما جلوی خودمو گرفتم پارسا اومد نزدیک وگفت به نازی خانوم خوشحالم که میبینمت با لحن سردی گفتم امامن نه حالا هم برو کنار توراه منو دوستامو سدکردی معلوم بود حسابی ضایع شده اما به روش نیاورد خنده شو خورد ونیشخند زد ازکنارش ردشدم وازکلاس خارج شدم
  14. طراحی جلد رمان های در حال تایپ

    سلام وخسته نباشید یک جلد برای رمانم میخواستم نام رمان:عطرعاشقی نویسنده:jfghhffdgj موضوع:عاشقانه_غمگین لینک لینک عکس بزرگ لینک عکس گوشه
  15. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    نگاهی به دوروبرم انداختم واول تصمیم گرفتم لباسامو جابه جا کنم بخاطرهمین رفتم سمت ساکم وبازش کردم وشروع کردم به چیدن لباسام توکمد وقتی کارم تمام شداز بینشون یک بلوز استین کوتاه زردکه روش توپ های مشکی داشتوازقسمت عقب بزرگتراز قسمت جلو بود با یک ساق مشکی برداشتم وپوشیدم موهامو دم اسبی بستم چون توی ماشین خوابیده بودم الان خوابم نمیومدبخاطرهمین تصمیم گرفتم برم جاهای دیگه ویلا روهم ببینم رفتم سمت دروبازش کردم خونه توی سکوت مطلق بود نمیدونستم ارمان خوابه یانه چون توی ماشین هم نخوابیداحتمال میدادم که خواب باشه ولی برای اطمینان رفتم سمت اتاقشودستموبردمو اروم درزدم ومنتظرموندم اگه بیداربود حتما میشنید اما هیچ خبری نشد بخاطرهمین اروم دستمو بردم سمت دستگیره واروم به سمت پایین کشیدمش درباصدای تق کوچکی بازشد اروم کمی دروبازکردم وبه داخل سرک کشیدم اما برخلاف انتظارم اصلا ارمان توی اتاق نبود درو کامل بازکردم ورفتم تونگاهی به سرتاسراتاق کردم اتاق ارمان هم هم اندازه اتاق من بود دکوراسیون اتاق شامل یک کمد قهوه ای دراور قهوه ای ومیزکامپیوتر کرمی ویک تخت دونفره قهوه ای وکرمی بود پنجره ها هم پرده قهوه ای وکرمی داشت رفتم سمت تخت وروبروی عکسی که بالای تخت بود ایستادم یک عکس بزرگ اتلیه ای ازارمان توی عکس ارمان به صورتی که فقط نیم رخش معلوم بود ایستاده بود یک کت وشلوار مشکی به تن داشت ودستش روبه کمرش زده بود وبه افق خیره شده بود عکس به رنگسفید مشکی بود عکس زیبایی بود وبرخلاف بقیه عکسای رنگی که داشت این عکس ابهت وجذابیتش روبیشترکرده بود بعدازچنددقیقه بلاخره چشم ازعکس گرفتم وبعداز یک نگاه انداختن دیگه به اتاق ازاتاق خارج شدم ودرو بستم رفتم سمت پله ها وازش رفتم پایین و نگاه دقیق تری به اشپزخونه انداختم وبعدهم رفتم سمت یخچال ودرشو بازکردم اما خالیه خالی بود دریخچالوبستم ورفتم توی حال وروی کاناپه کرمی که روبه روی تلویزیون بود نشستم کنترلشو برداشتم وروشن کردم بعدم چندتا کانال عوض کردم تا برنامه بدردبخور پیداکنم اما هیچیچ پیدا نکردم کانال دیگه ای هم عوض کردم و اگه این یکی هم هیچی نداشت خاموشش میکردم اما شانسم اون کانال یک فیلم سینمایی خوب داشت منم شروع کردم به نگاه کرد فیلمه تقریبا دوساعتی طول کشیده بودوهوا تاریک شده بودبعد ازتمام شدن فیلم تلوزیون رو خاموش کردم که همون موقع صدای ماشین اومد احتمالا ارمان بود بلندشدم ورفتم سمت دروبازش کردم که ارمان درچارچوب در ظاهر شدسلام کردم وازجلوی دررفتم کنارتا وارد بشه ارمان هم جوابمو دادووارد شد ورفت سمت اشپزخونه منم پشت سرش راه افتادم وگفتم کجا رفته بودی ارمان خریدای توی دستشو گذاشت رومیز چهار نفره قهوه ای وگفت هیچی چندجا کارداشتم بعدم رفتم برای خونه وسیله بگیرم بعدم جعبه پیتزا روگذاشت رومیز وروبه من گفت بیا پیتزا گرفتم بخوریم بعدم صندلیو کشیدعقب ونشست منم رفتم وروبه روش نشستم وشروع کردم به خوردن غذامونو توی سکوت خوردیم کلا منو ارمان خیلی باهم حرف نمیزنیم تقریبا مثل دوتاهمخونه میمونیم ارمان زودتر غذاشو خورد ورفت توی اتاقش منم بعداز جابه جاکردن خریدا رفتم توی اتاقم
  16. گردنبند اسرار آمیز | jfghhffdgj

    قسمت اول صدای گوش خراش گوشی باعث شدبیداربشم دلم میخواست گوشیو داغون کنم تا دیگه منو از خواب ناز بیدارنکنه وقتی خوب جدواباد کسیو که گوشیو اختراع کرده بود موردلطف قراردام باچشم های بسته گوشی روبرداشتم و قطعش کردم کشوقوسی به بدنم دادم وباچشمای نیمه بازنگاهی به ساعت کردم که با دیدن ساعت که ده رو نشون میداد سیخ سرجام نشستم برای چندلحظه هنگ بود اما به خودم اومدم وسریع رفتم سمت نرگس وصداش زدم اما دریغ ازیک تکون این دفعه با پام زدم به پهلوش زدم نرگس باغربلندشد وگفت چه مرگته پهلومو سوراخ کردی من:بدونرگس که بدبخت شدیم لیلی روهم صداکن بعدم عین فشنگ رفتم دستشویی وکارای لازمو انجام دادم واومدم بیرون ورفتم توی اتاق که دیدم اون دوتاخرس خوابن این طوری نمیشدباید فکریو که توذهنم بود عملی کنم یک لبخندشیطانی زدم ورفتم اشپزخونه ازتوی یخچال پارچ اب یخوبرداشتم ورفتم توی اتاق شروع کردم به شمردن یک،دو، سه پارچ ابوخالی کردم روشون هردوسیخ نشستن وباترس به دوروبرشون نگاه کردن که نگاهشون افتاد به من که بانیش گشادداشتم نگاهشون میکردم نرگس چشم غره ای رفت وگفت سکته کردیم بیشعور نیشتم ببندتا خودم نبستمش لبخندم وجمع ردم وگفتم زود باشید دیرشده اونا هم نگاهی به ساعت انداختن وبعدم عین فشنگ رفتن سمت دستشویی وطبق معمول سر اینکه کی اول بره داشتن دعوا میکردن کلا سرهمه چی باهم دعوا میکردن اخه نرگس قلدره وشیطونه لیلا هم سعی میکنه کم نیاره اما زورش به نرگس نمیرسه بدون توجه به اونا رفتم سمت کمدم ویک مانتو مقنعه وشلوارجین مشکی برداشتم وپوشیدم یکم هم ارایش کردم نرگس ولیلی هم مثل من تیپ مشکی زدن دیگه وقتی برای صبحانه نبود بخاطرهمین همگی ازخونه خارج شدیم خونه ماطبقه دوم یک اپارتمان ده طبقه بود خونه ۵۰ متری شامل یک حال اتاق واشپزخونه بودتوی حال یک دست مبل پنج نفره کرمی چرک وفرش کرمی بود۰اتاق هم هم یک کمد تخت ومیز کامپیوتر ودراور مشکی قرمزداره توی اشپزخونه هم یک میزناهارخوری چهارنفره هست همگی به سمت اسانسور هجوم بردیم که دیدم طبقه هفته تا بیاد کلی علاف میشدیم بخاطرهمین از پله ها رفتیم پارکینگ من جلوترسمت سانتافه ام رفتم ونشستم اما اون دوتا طبق معمول سرجلو نشستن دعوامیکردن مثل بچه ها بودن دیگه داشتن رواعصابم یورتمه میرفتن باحرص بوقبلندی زدم که دومترپریدن هوا چشم غره ی توپی بهشون رفتم که مثل بچه های خوب اومدن نرگس جلو نشست ولیلا هم عقب پامو روی گازفشاردادم وبه سمت دانشگاه پروازکردم
  17. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    قراربودبعدازبرگشتن ازشمال همراه ارمان برای استخدام به بیمارستانی که یکی ازفامیلاش اونجا رئیس بودبریم ازتهران خارج شدیم وازراه جاده چالوس به سمت شمال حرکت کردیم صورتمو طرف پنجره برگردوندم وبه مناظرزیبای بیرون خیره شدم قبل ازاینکه برم کانادامنو یگانه هم باهم رفتیم شمال چندروزی خونه یکی ازفامیلاشون موندیم اون سال خیلی بهمون خوش گذشت شب تاصبح باهم دیگه بیرون بودیم وتفریح میکردیم بایاد آوری اون دوران بغض همیشگی اومد سراغم وراه گلوموبست برای اینکه ازشراین بغض لعنتی که داشت خفه ام میکرد خلاص بشم رومواز مناظربیرون گرفتم وبه سمت سبدی که زیر پام بود خم شدم ویک پرتغال ازتوش برداشتم وشروع کردم به پوست کندنش بعدم نصفش کردم ونصفشو دادم به ارمان اونم لبخند مهربونی زدوازم تشکرکرد خودمم نصف دیگشو خوردم بعدم سرموتکیه دادمبه صندلی وسعی کردم بخوابم وبلاخره بعدازچندقیقه تلاش خوابم برد باتکونا وصدای ارمان که میگفت ندابلندشو رسیدیم چشماموبازکردم کشو قوسی به بدنم دادم وازماشین پیاده شدم وشردع کردم به نگاه کردن به اطراف جایی که اومدیم ویلایی بود که مال خود ارمان بود حیاطش ازباغ بزرگ وسر سبزی تشکیل شده بود وساختمون وسط باغ بود ویک خوبی که داشت این بود که نزدیک ساحل بود وصدای دریاواضح شنیده میشد ارمان رفت سمت صندوق عقب ماشین وساکارو برداشت رفتم سمت ارمان وگفتم بذارکمکت کنم ارمان همونطورکه سمت ویلا میرفت گفت لازم نیست خودم میتونم بیارم منم دیگه حرفی نزدم وهمراه ارمان واردویلا که دوبلکس بود شدم کف خونه پارکت قهوه ای بود اشپزخونه هم کابینتاش ام دی اف طرح چوب بود توی حال دوتا مبل راحتی به رنگ های کرمی وقهوه ای بود ویک فرش دوزاده متری کرمی کفش پهن بود روی دیواراهم چندتا تابلو نقاشی بود یک شومینه چوبی هم گوشه خونه بودویلا نسبت به خونه تهران کوچیکتر بود پلهای چوبی که به صورت نیم دایره بود حالو به اتاقا وصل میکرد ارمان ازپله ها بالا رفتو منم پشت سرش حرکت کردم بالا هم یک راهرو تقریبا بلند بود و چهارتا اتاق توش بود دوتا سمت چپ ودوتا سمت راست ارمان برگشت طرفم وگفت اتاقای سمت چپ طرف دریاست وپنجره هاش روبه دریاست ودوتای سمت راستی هم طرف باغه هرکدومو دوست داری بردار نگاهی به اتاقا کردم وچون ازدریا خوشم میومد رفتم طرف اتاقای سمت چپی ودراولین اتاق روبازکردم وداخلشو نگاهی انداختم سرویس اتاق به رنگ سفیدمشکی بود وشامل یک تخت یک نفره یک کمد ومیز ارایش میشدبه پنجره هم بایک پرده به رنگ وسایل پوشیده شده بود رومو کردم طرف ارمان وگفتم همین اتاق خوبه ارمان هم لبخند زدوگفت باشه وبعدم ساکمو گذاشت توی اتاق بعدم رفت سمت اتاق روبه رویی وواردشد منمرفتم تواتاق و درو بستم
  18. تا حالا عشق واقعی رو تجربه کردین؟

    فکرنمیکنم
  19. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    سعی کردم کمی بخوابم وبعدازچنددقیقه بلاخره موفق شدم باصدای ارمان که میگفت ندابیدارشورسیدیم چشماموبازم کردم وازماشین پیاده شدم کش وقوسی به بدنم دادنم وبعد پشت سرارمان که داشت جلومیرفت راه افتادم خونه ی ارمان خیلی ازخونه ما بزرگتربود حیاط بزرگی داشت وتوش پرازدرخت بود یک استخربزرگ هم وسط حیاط بود کمی جلوتر چندتا پله بود که به درخونه میرسید توی ایون هم چند تاصندلی ویک میز بود درخونه قهوه ای سوخته بود ارمان ازپلها بالا رفت ووارد خونه شد منم پشت سرش وارد شدم ودمپایی های روفرشیمو پام کردم ارمان هم دمپایی هاشو پاش کرد وازپلهای مرمر کرمی که حال روبه بالا وصل میکردبالا رفت حال هم خیلی بزرگ بود وسه دست مبل داخل حال چیده شده بود دوتا سلطنتی ویک مبل راحتی مبل سلطنتی یکی قرمز ویکی هم مشکی بود ومبل راحتی کرمی رنگ بود وجلوی هرکدوم فرش شبیه رنگ مبلها قرارداشت یک گوشه هم میزدوازده نفره قرمزرنگ بود بالا هم یک حال کوچیکترازپایین داشت که توش چهارتا دربود ارمان دریکی ازاتاق هاروبازکردوگفت بیا اینم اتاقت وبعدکناردرایستاد تا من واردبشم من هم وارداتاق شدم ونگاهی بهش انداختم سرویس اتاق یاسی بود ویک کمد میز ارایش وتخت داشت ویک پرده یاسی رنگ هم به پنجره زده شده بودگوشه اتاق یک دربود که احتمالا سرویس وحمام بود با صدای ارمان دست ازانالیز اتاق برداشتم وبه سمتش برگشتم ارمان:من توی اتاق بقلی هستم اگه کاری داشتی میتونی بگی من: باشه ممنون ارمان ازاتاق خارج شدودروبست منم رفتم سمت کمدو درشو بازکردم ازبین لباسام یک بلوز استین سه ربع مشکی با یک شلوار قرمز برداشتم روی تخت انداختم واونا روبا مانتو سفیدم که گلهای ریز کرمی وصورتی داشت وشلوار سفیدم عوض کردم بعدم رفتم وروی تخت درازکشیدم و عکس یگانه روکه با خودم ازخونه اورده بودم جلوی صورتم گرفتم وبهش نگاه کردم خیلی دلم براش تنگ شده بود وکمی ازش خجالت میکشیدم هنوز هم فکرمیکردم بااین کاریگانه روناراحت کردم کی فکرشو میکرد من بیام ایرانو بجای یگانه با نامزدش ازدواج کنم خودم هنوزباورم نشده بود سرنوشت گاهی وقتاکاری باهات میکنه که هیچ وقت فکرشو نمیکردی بعدازچند دقیقه خیره شدن به عکس یگانه ودردودل باهاش خوابم برد روز بعد رسید قراربود بعدازعقد بریم ماه عسل شمال اریانا ونیما هم برای بدرقه ما اومده بود منو ارمان مجبور بودیم نقش ادمای عاشقو بازی کنیم وارمان اونقد تونقشش فرو رفته بود وطبیعی رفتارمیکرد که خندم میگرفت بعدازجمع کردن وسایل وگذاشتنش تو ماشین شروع کردیم به خداحافظی ارمان بانیما دست داد ونیما به شوخی به ارمان گفت مواظب خواهرگلم باشی ها اگه یک موازسرش کم بشه دیگه با من طرفی ارمان هم خندیدو گفت چشم خیالت راحت نمیذارم اب تودل ابجیت تکون بخور ما مخلص شما وخواهر گرامیتون هستیم نیما هم لبخندی زد وگفت افرین داماد عزیز برو منم رفتم سمت نیما وبغلش کردم وازش خداحافظی کردم با اریانا هم روبوسی وخداحافظی کردم ومنو ارمان سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم
  20. چه ژانری رو برای مطالعه رمان بیشتر می پسندید؟

    من تقریبا همه ژانرهارودوست دارم اما الان بیشترازترسناک که حالت معمایی داره خوشم میاد مثل هیچ کسان ومحله ممنوعه اما رمان عاشقانه الان همه مثل هم شده وبخاطرهمین خیلی کم میخونم درکل هررمانی که ژانرمعمایی ورازالود باهاش قاطی شده باشه طرفداربیشتر داره چون خواننده رو وداربه خوندن میکنه
  21. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    بعدازشب خواستگاری همه چی زودانجام شد اینقدرسریع که نفهمیدم چی شدهیچ کدوم از کارام به اراده من نبود پدرم خیلی ناراحت بود وقراربودفقط یک عقدساده باشه وبس ارمان وبقیه خیلی اصرارکردن که عروسی هم بگیرن اما پدربخاطرمخالف بودنش باازدواج منو آرمان پاشو کرده بود توی یک کفش وقرارشدفقط یک عقدساده انجام بشه خیلی برام سخت بود شب قبلاازعقدخیلی گریه کردم ومادرسعی میکرد ارومم کنه اما من دلم بدجور شکسته بود دلم از اینهمه بیرحمی پدرگرفته بود ازته دل راضی نبودماما دیگه همه چی تموم شدبود وقتی به خودم اومد که بله گفته بودم ودرحال امضا کردن دفتر بودم تعدادکمی توی محظربودن مثل موقع خواستگاری مادرارمان نبود پدرم بااخم نشسته بود وحتی با مامان ونیما هم سردبود مرضیه خانوم هم اومده بود وبااشک واه به ما نگاه میکرد محضر تبدیل شده بود به ماتم کده مهریه هم اول میخواستم ۱۴ سکه بگم اما ارمان گفت بیشتربگم وزیر ۵۰۰ تا نباشه و مجبوری شد ۵۰۰ تا دفترو امضا کردیم وبعدهم چندتاعکس دست جمعی گرفتیم که نمیگرفتم بهتربود بعدهم موقع خداحافظی شد پدرهمچنان اخم کرده بود ومستقیم بمن نگاه میکرد دلم خیلی گرفته بود از این همه تنهایی موقع خداحافظی کردن با مرضیه خانوم حسابی گریه کردم حرفاش قلبمو اتیش میزد چیزبدی نمیگفت اما حرف ها واشک سوزناکش منو دیوونه میکرد میگفت امیدوارم خوشبخت بشی من خیلی خوشحالم مطمئنم یگانه هم خوشحاله امیدوارم هرچی دخترم نداشتو تو داشته باشی خیلی حالم بد بود من خیلی بدبخت بودم شب عروسی هرکس براش بهترین شب زندگیشه اما من برام تبدیل شده بود به بدترین شب بعدازخداحافظی بابقیه رفتم سمت پدرکه دستشو ببوسم اما اون دستشو عقب کشید اشکام ازچشمام جاری شد وروی گونم ریخت با صدایی که ازگریه میلرزید گفتم میدونم ازم دلخوری میدونم دخترخوب وحرف گوش کنی برات نبودم اما میخوام منو ببخشی میخوام ازم بگذری نمیخوام زندگیمو با نفرینتون شروع کنم وبعد هم دستشو بوسیدم وهمراه ارمان ازمحضربیرون اومدیم ارمان درجلو روبرام بازکردمنم سوارشدم ارمان هم دروبست وسوارشد وحرکت کرد سرمو به شیشه تکیه دادم دلگیربودم دلتنگ بودم خسته بودم از اینهمه درد ازاین بازی سرنوشت ای کاش زندگی مثل دفتربود ومیشد عقبش شدزد واشتباهاتو پاک کرد ماشین توی سکوت بود نه من حوصله حرف زدن داشتم نه ارمان چشماموبستم وسعی کردم ذهنمو اروم کنم همون موقع صدای اهنگ غمگین سکوتو شکست
  22. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    بلاخره تصمیمموگرفتم گوشیمو برداشتم وبه ارمان که جلوی خونه یگانه شمارشوبهم داده بود زنگ زدم بعداز چند بوق جواب داد بعدازسلام ومعرفی خودم گفتم که پیشنهادشوقبول میکنم اول سکوت کردوبعدکلی ازم تشکرکرد همه چیزخیلی زودانجام شدزودترازاونچه که فکرشو میکردم یا شایدهم به نظرمن همه چیززود انجام شدبااینکه پدرمن ومادر ارمان مخالف بودن اما مراسم خواستگاری برگزارشدمن کنارنیما نشسته بودم وارمان هم روبه روم مادرارمان توی مراسم نبود اما ارمان باپدرش واریانا اومده بودن توی افکارم غرق بودم هنوزهم کمی مرددبودم اما دیگه کارازکارگذشته بود بااجازه بزرگترها قرارشدبریم توی اتاق وباهم حرف بزنیم به سمت اتاقم رفتم وارمان هم پشت سرم اومد کناردراتاق ایستادم واشاره کردم آرمان اول بره توارمان بااجازه ای گفت ووارداتاق شد من هم رفتم وروی تختم نشستم ارمان هم اومدو بافاصله ازم نشست سرم پایین بود وباانگشتام بازی میکردم ارمان سکوتوشکست وگفت میدونم خیلی براتون سخته اما چاره ای نیست یک چندوقتی تحمل کنید بهش نگاه کردم و گفتم راستش من هنوز کمی مرددم ومیترسم میترسم همه چیزاون طورکه ما میخوایم پیش نره ازاینکه یگانه منو نبخشه میترسم ای کاش هیچ وقت برنمیگشتم ارمان ناراحت نگام کردوگفت درک میکنم اما من ازکاری که میخوام بکنم راضیم مطمئن باشیدیگانه هم راضیه من:چه جوری میخواید بعدش همه چیروبهم بزنید ارمان:هیچی میگم که باهم تفاهم نداشتید یک دعوای سوری وبعد طلاق ازجام بلندشدم وگفتم بهتره بریم وبعدهم ازاتاق خارج شدم ازپله هارفتم پایین سعی کردم لبخندبزنم اما فقط خدامیدونه توی دلم چه غمیه رفتم وکنارنیما نشستم اریانا بالبخندگفت خوب چی شد ایا مبارکه سرمو انداختم پایین وگفتم هرچی پدرومادرم بگن اریانا لبخندش عمیق ترشدو گفت خوب پس مبارکه بعدم خودش وبقیه به جزپدرم دست زدن قراشد توی جلسه ی بعدتاریخ عقدمشخص بشه بعدکلی حرف زدن ارمان وخانوادش رفتن پدرهم بدون گفتن حتی یک کلمه بااخم بلندشد ورفت توی اتاقش منم رفتم توی اتاقم
  23. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    گوشیوبرداشتم وگفتم الوسلام ایداایدا:سلام نداخانوم خیلی بدشدی هارفتی پشت سرت رونگاه نکردی گفتم ای باباچی بگم اینقدرسرم شلوغه راستی کارل بهم پیام دادایدا:خوب چی گفت من:هیچی ازم خواست باهات حرف بزنم میگفت ازت خواستگاری کرده اماتوبهش جواب نمیدی میشه بپرسم چرا ایدا کمی سکوت کردوگفت ببین منم مشکل دارم نمیتونم که همین الان بهش جواب بدمبایدصبرکنه تا مشکلم حل بشه باید یکم بهم فرصت بده من:توی چندسالی که اونجا بودم فهمیدم کارل پسره خوبیه وتوروخیلی دوست داره تومیتونی فکرکنی اما یکمم به فکراون باش من هردوی شما رودوست دارم ودلم میخوادخوشبختی تونو ببینم ایدا :چشم هواسم هست فقط کمی فرصت بده ازایدا خداحافظی کردم وگوشی روقطع کردم خوش به حال ایدا ای کاش منم مثل اون آزاد بودم روی تخت درازکشیدم نمیدونستم چی کارکنم هنوزم توی شوک بودم اگه قبول نمیکردم بابامجبورم میکرد بافرامرزازدواج کنم امااگه قبول میکردم ابروم میرفت وحتما پدرومادرناراحت میشدن صدای دراومدبفرماییدی گفتم واردشدوگفت چرا اینقدرتوی فکری باارمان کجارفته بودی من:هیجا همون دروبرا بودیم باهام کارداشت توی جام نشستم وگفتم اگه پدرتورومجبورمیکردباکسی که دوست نداری ازدواج کنی چی کارمیکردی نیماخندیدوگفت نمی دونم شایدفرارمیکردم من:توی این موقعیت هم دست از شوخی برنمیداری نیما:جدی میگم اگه پدرحرفمو نمیفهمیدفرارمیکردم چون نمیتونم باکسی که دوست ندارم زیریک سقف زندگی کنم من:چه میدونم پدراصلاحرفم گوش نمیکنه فکرکنم من اصلا براش اهمیتی ندارم نیما:نه اینطورنیست توتنهادخترشیواون دوست داره باکسی که اون میگه ازدواج کنی سری تکون دادم وگفتم چه میدونم نیما گفت من میرم وازجاش بلندشدورفت ومن ماندمو تنهایو فکر
  24. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    رسیدیم خونه یگانه دم درخونه ماشین نیما پارک بود باتعجب ازماشین پیاده شدم رفتم دم خونه در زدم چنددقیقه بعدمرضیه خانوم دروبازکرد سلام کردم وباتعجب گفتم مرضیه خانوم نیما اینجاست مرضیه خانوم:اره کجا بودی رفتم داخل نیما توی حیاط بود سلام کردم وگفتم تواینجاچی کارمیکنی نیما جوابم رو داد وگفت هیچی رفتم خونه مادر گفت اینجایی منم اومدم دنبالت راستی کجا بودی من:هیچی فعلا بریم بعدابهت میگم بعدم ازهمه خداحافظی کردیم و رفتیمو سوارماشین شدیم ورفتیم خوته تاخونه هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد خیلی توفکربودم وبه حرفای ارمان فکر میکردم نیماماشین روتوی پارکینگ پارک کرد ازماشین پیاده شدم وداخل خونه رفتم یک سلام کلی به همه کردم ورفتم توی اتاقم لباسم روعوض کردم ونشستم پای کامپیوترروشنش کردمو رفتم قسمت ایمیلام همش حرفای ارمان توی سرم تکرارمیشدسعی کردم بهش فکر نکنم یک ایمیل ازایدا داشتم بازش کردم نوشته بودبی معرفت دیگه رفتی ماروفراموش کردی گوشیمو برداشتم وبهش زنگ زدم که یهو یادحرفای کارل افتادم الان بهترینموقع بودکه با ایدا صحبت کنم
  25. عطرعاشقی | jfghhffdgj

    فصل دوم ازجام بلندشدم وگفتم همین الان هم میریرد وحرفتون روپس میگیرید آرمان هم بلند شد وگفت امادیگه خیلی دیرشده حتما همه فهمیدن من:همین که گفتم شما میدونید چی کارکردیدداریدابروی منو میبرید یعنی اینقدربی ارزشم وبعدهم به سمت خارج پارک رفتم دیگه نمیتونستم اونجا بمونم تمام بدنم ازخشم میلرزیدارمان دنبالم راه افتادخواهش میکنم صبرکنید پدرومادرامون که به حرف ماگوش نمیکنن ومارو مجبورمیکنندباکسایی که بهشون علاقه نداریم ازدواج کنیم ایستادم ارمان هم ایستاد اما شما نمیتونید این کارو بکنیدمن به خاطریگانه میگم برید وحرفتون روپس بگیریدمگه شما یگانه رو دوست نداشتیدارمان:ازتون خواهش میکنم فقط چندروزی نقش بازی کنید ابهاکه ازاسیاب افتادهمه چیروبه همه میگیم فقط تاوقتی که همه چیز فراموش بشه باکلافگی گفتم امامن نمیتونم میدونیداگه بفهمن چی میشه یک راه دیگه پیدا کنید ارمان نگاه ملتمسش روبهم دوخت وگفت خواهش میکنم فقط چندوقت نقش بازی کنید که به هم علاقه داریم من قول میدم خودم بعدا همه چیزو بگم نمیدونستم چی کارکنم به ساعتم نگاه کردم حسابی دیرشده بودحتما تا حالا همه نگران شده بودن به آرمان گفتم میشه منوتاخونه مرضیه خانوم برسونید دیرم شده ارمان باشه ای گفت وهردوسوار ماشین شدیم ارمان همونطور که ماشینو روشن میکرد گفت تافردا وقت دارید فکرکنید چون خیلی وقت نداریم سرم به شیشه ماشین تکیه دادم وارمان به سمت خونه یگانه حرکت کرد ومنم بهفکرفرورفتم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×