رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Ravi

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    163
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط Ravi

  1. مشاعره با معنی ابیات

    با سلام به همه دوستان. دیدم جای این مشاعره در بین مشاعره های دیگه خالیه.البته یکم سخت تره و همین سختیش باعث جذابیت و شیرینیش شده. بدین صورت که ما به حرف اول و اخر بیت کاری نداریم.در اصل به بار معنی اون بیت توجه داریم و بیت بعدی رو در جواب بیت قبلی یا در هم معنی بودن میاریم. مثلا: تو که رفتی پریشون شد خیالم همه گفتن که من دیوونه حالم نمی دونن که این دیوونه در فکر شفا نیست که هرچی باشه اما بیوفا نیست ************ که نفر بعدی میتونه حاضر جوابی کنه: چه باشد پیشه ی عاشقی به جز دیوانگی کردن چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن ******** یا میتونه هم دردی کنه و بیت هم معنی بیاره: بی تو گویی که روزم محشر است دوری از تو از مرگ هم بدتر است آتش عشق تو بر جان و دلم سوزشش از نار دوزخ بدتر است ******** امیدوارم لذت ببرید و خوش بگذرونید.
  2. درخواست طراحی بنر

    سلام. اسم رمان:دزد در عمارت جن زده نویسنده:Ravi موضوع:فانتزی_تخیلی خلاصه: دختری همراه پدر و عمه اش وارد خونه ای در حومه ی شهر میشه.توی این خونه قتل مرموزی اتفاق افتاده که مربوط به یک دزدیه عجیبه؛ همچنین توی اون خونه یه گربه از مدتها پیش زندگی میکرده که به این جریانها مربوطه و دختر داستان بعد از اشنایی با همسایه عجیبشون متوجه یک سری رازها میشه. دزد در عمارت جن زده، جلد اول مجموعه آتُربانه(atorban)میخوام اسم اتربان هم روی جلد باشه، طوری که معلوم باشه اسم مجموعه ی چند جلدیه و تاکید بیشتر به دزد در عمارت جن زده باشه. کنار دختر یه گربه باشه که بر خلاف دختر،صورتش معلوم باشه،اگه برگشته باشه و عقب و نگاه کرده که خیلی عالیه.چشماشم سبز باشه. اینم لینک عکس مورد نظر https://scontent-frx5-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/e15/11283162_1582487548671573_498654718_n.jpg و اینم لینک رمان
  3. کدوم راه رو انتخاب میکنی؟

    بخشش. اول اینکه انتقام اگه اولش شیرینه ولی بعدش عذاب وجدان داره.درسته این حرف کلیشه ایه.ولی هر کلیشه ای به معنی بیخود بودن نیست، چون خودم تجربه کردم. خود کشی که اصلا و ابدا.چون هیچ چیز وجود نداره که ارزش اینو داشته باشه ادم خودکشی کنه.هر مشکلی راه حلی داره. فراموش کردن هم تا زمانی که الزایمر نگرفتم سخته.ولی سعی میکنم بهش فکر نکنم.یا به چیزی که باعث میشه فکرم به اون سمت بره، نزدیک نشم. اخر کلام اینکه این تاپیکت بار منفی زیادی داره عزیزم.
  4. حمایت از رمان کاربران سایت

    ای وای، من متوجه نشدم لحنم خشن شده.معذرت . من رمانتون رو دوست دارم که براش وقت گذاشتم و درباره هر قسمتش فکر کردم.اگه یادت باشه اولش خواستم تو چت روم بهت بگم چون میدونستم ممکنه همچین سوتفاهم لحن تند پیش بیاد. ممکنه چون رمانتو جدی دنبال کردم و دوست دارم عیب نداشته باشه، یکم لحنم تند شده. در خدمتم.دیگه از این حرفا نزن.
  5. حمایت از رمان کاربران سایت

    راستش از اول تا اخرش یک حس بهش داشتم.درسته که تو بعضی از قسمتها کنجکاوم میکرد بدونم بعدش چی میشه؛ این نشون میده تو ایجاد گره مهارت دارید ولی داستان تصویر سازی نداره . در باره محاوره نوشتن بگم که نظرم مخالف شماست.مثلا رمانهای مثل بامداد خمار یا سلطانه سبک محاوره ای نداره حتی تو مکالمتشون.ولی گیرا و گرمه و ربط به محاوره نداره. یه مشکل سبک نوشنتون که متاسفانه از نظرم باعث خسته شدن خواننده میشه تغییر مداوم سبکتونه.منظورم نغییر راوی داستانتون نیست.مثلا: (ضرب انگشتانم بر روی میز اضطراب و ناآرامی ام را نمایان می کرد و لبخند نقش بسته روی لب هایم ،شادی ام را . بی اغراق شاید برای بار هزارم بود که به ساعتم نگاه کردم ولی اینبار همزمان با دوخته شدن چشمانم به عقربه ها ، این انتظار دشوار هم به پایان رسید و صدای آرم برنامه در گوش هایم پیچید. صداهای مشوش در ذهنم خاموش شدند ) تو این مدل سبکتون منو یاد روایت فتح از شهید اوینی میندازه که ببشتر تو روایت شخص اول خودشو نشون داده، درسته که روایت شخص اولی که شما انجام دادید ما رو با حس و حال شخصیتتون اشنا میکنه و خیلی خوب هم این کارو کردید ولی خیلی حالت ادبی داره.مثال بعدی: (با یاد آوری دختری که مثل موش آب کشیده شده و چهره اش متعجب بود بی اختیار خندید . خیلی دوست داشت بداند ایما ، آن لحظه که در کافه چشمانش را بسته بود ، به چه چیزی گوش میداد .) حالا دانای کل داره حرف میزنه، سبک نوشتن به حالت ساده تر از حالت ادبی تبدیل شده. تو بعضی از قسمتها هم نیمه محاوره ای شده. تو یه سبکی که ادبیه یا تاریخیه ما مجبوریم دیالوگ رو هم ادبی و تاریخی کنیم، تو نیمه محاوره و محاوره ای هم همینطور.ولی دیالوگ های شما یا محاوره ایه یا نیمه محاوره که با متن جور نمیاد. اشکال نگارشی هم زیاد داره و ذهن و زود خسته میکنه و داستانتون هر چقدم جذاب بشه باعث میشه سرسری ازش رد بشن. امیدوارم پستم سازنده باشه.در کل ماجرای جالبیه و ادم و کنجکاو میکنه.موفق باشی عزیزم.
  6. سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    یعنی ممکنه جزییات یا کلیات شکل هر دو برای یک رمان فرق داشته باشه؟ جلد رمان مخصوص زمانیه که کتاب رو سایت میره؟یا تو تاپیک هم میشه گذاشتش؟ ممنون از صبوریتون در پاسخگویی
  7. سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    میخواستم بدونم فرق بین درخواست طراحی جلد رمان با درخواست طراحی بنر چیه؟تو قسمت تایپ رمان
  8. کمک

    به نظر من این بیشتر شبیه مقدمه ست تا خلاصه. خلاصه باید یه توضیح جامع و کوتاه از داستان باشه که دارای نقطه کورهای زیادیه که خواننده بابت کشف همون نقطه کور به ادامه خوندن رمان رغبت کنه.و هنر خلاصه نویسی ایجاد ابهام و نقطه کوره.اصلا هم ربطی نداره که ادبی باشه یا نباشه.باید طبق سبک خود رمان باشه. من کلاس های نویسندگی زیادی شرکت کردم و چیزی که دستگیرم شده این بوده.نمونه شو سعی کردم تو رمان خودم پیاده کنم.
  9. آتُربان | Ravi

    ______بخش هشتم(راز کریست) بلٓاخره زمانی که وارد خانه شد، آقای دکتر جانسون را دید که از طبقهٔ بالٓا به همراه خانم لیزا پچ پچ کنان پایین می آمدند.کریست با نگرانی گفت: _:" سلٓام.چیزی شده؟" دکتر جانسون خداحافظی مختصری کرد و رفت .خانم لیزا در ابتدا با تعجب و بعد با ناراحتی به کریست نگاه کرد و گفت: _:" این چه سرو وضعیه؟سرتاپات پُر از گِل و کثافته!" امّا کریست اهمیتی به سر و وضعش نمیداد.ذهن او .با چیزهای مهم تر و البته ترسناک تر درگیر شده بود.آیا اتفاقی افتاده بود که پای دکتر جانسون را به آنجا باز کرده بود؟یعنی کوتوله ها به این سرعت دست به کار شده اند؟آخرین باری که دکتر جانسون به خانه آنها آمده بود خبر مرگ یکی از اقوام مادربزرگ سیلوا را آورده بود و حتما اینبار هم خبر مرگ دیگری به همراه داشت.شاید عمه ماری! این افکار چنان سیل آسا و وحشیانه به ذهن کریست هجوم آورد که صدایش لرزید: _:" کسی مُرده؟" خانم لیزا بار دیگر با تعجب به او نگاه کرد.به این فکر میکرد علٓاوه بر پاره کردن زانوی شلوار و آرنج آستینش، عقلش هم آسیب دیده. _:" اووه، نه! پناه بر خدا! کی گفته کسی مُرده؟ مادربزرگت ذات الریه گرفته.همین!" کریست با بدگمانی گفت: _:" یعنی سرما خورده؟ تو تابستون؟" خانم لیزا، او را به سمت حمامی که در همکف قرار داشت هدایت کرد و با بی حوصلگی گفت: _:" اره، منظورم همونه.در ضمن مادربزرگ پیر و ضعیفه و سریع تر از ما مریض میشه.حالٓا برو حموم و خودتو بشور، مثل کوتوله های جنگلی شدی.بعدش میتونی مادربزرگو ببینی." کریست به ناگاه در چهار چوب در ایستاد و با هیجان گفت: _:" کوتوله ها واقعین!!" خانم لیزا که بی شک از آسیب مغذی او مطمئن میشد گفت: _:" برو خودتو تمیز کن." کریست که بحث کردن با او را بی فایده تر از بحث با کلودیا میدانست شانه ای بالٓا انداخت و گفت _:" باید جولی رو ببینم." خانم لیزا که به وضوح حوصله اش سر رفته بود و از معطل شدن جلوی در حمام کلٓافه بود کریست را قدری به جلو هول دادو گفت: _:" اونم میبینی، البته بعد از حموم.تو که نمیخوای اون دخترتو رو با این سرو وضع ببینه، شرط میبندم تارزان در کنارت خیلی خوش تیپ تر بنظر برسه" بعد از حمام به دیدن مادربزرگ رفت. او خواب بود و چهرهٔ گلگونش نشان میداد که هنوز زنده است و از این بابت خیالش آسوده شد.اما هنوز ذهنش آشفته ی چیزی بود که در آن سوی سد شاهدش بود.لحظه ای تصمیم گرفت که او را بیدار کند تا هر آنچه در افکار مشوشش میگذشت در دایره بریزد.اگر براستی مادربزرگ مریض شده باشد، دکتر جانسون با تجویز مسکن سعی کرده درد پیرزن نحیف را کمتر کند و بیدار کردنش دور از انصاف بود.پس به اتاق جولی رفت. او و کلودیا روی زمین نشسته بودند و خواهرش مجموعهٔ محبوب جواهراتش را نشانش میداد و مغرور از تعریف های جولی، تا بناگوش سرخ شده بود.گرچه از نظر کریست ارزش آنها حتی به اندازهٔ محتوای جعبهٔ حلبی اش هم نمیرسید.با ورودش هر دو دختر سرشان را بلند کردند و نگاهشان از صورت به آرنج های خراشیده و زانوهای زخمی اش کشیده شد و کریست از اینکه چرا لباس و شلوار بلندی نپوشیده زیر لب به خودش لعنتی داد.امّا بعد متوجه شد این موضوع در برابر آنچه که باید بگوید اهمیتی ندارد. کلودیا در حالی که گردنش را با غرور کشیده نگه داشته بود گفت: _:" از جنگ با کوتوله ها برگشتی؟امیدوارم سربازای پلٓاستیکیت کمکت کرده باشند." سپس پوزخندی زد که کریست به شدت از آن متنفر بود.در دل آرزو کرد که کوتوله ها او را به جای عمه ماری ببرند.دیدن چهرهٔ وحشت زده اش در حالی که کوتوله های ریشو او را به طرف پرتگاه میبردندحتما دیدنی بود و خودش را تصور کرد که پیروزمندانه یکی از همان پوزخندهای کلودیایی نصیبش میکرد.امّا در عوض تمام خیالٓاتش، بی مقدمه تنها یک جمله را به زبان آورد _:" جولی، چرا به عمه -َت سری نمیزنی؟"
  10. آتُربان | Ravi

    نام کتاب :آتُربان نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:فانتزی، تخیلی مقدمه:آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است. امیدوارم با دنبال کردن این تاپیک هم لذت ببرید هم باعث دلگرمی بشید.با تشکر خلاصه:خونه ی اونور جاده در اصل یک عمارت بزرگِ ویکتوریاییه.جایی که جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی واردش شدند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بایرون بوده که به طرز عجیبی به قتل رسیده، اما این تنها اتفاق عجیب اون خونه نیست، توی اون عمارت دزدی اتفاق افتاده بود که سرمنشاء حوادث ناگواری بوده.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشه که عمه ی جولی وارد عمارت میشه و جولی با همسایه شون ، خانواده ی میلر (miler)آشنا میشه. عده ای ناپدید و عده ای هم دچار طلسم عجیبی میشن و عمارت مورد تسخیر موجودات پلیدقرار میگیره. جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه)شی عجیبی پیدا میکنه که باعث میشه به رازی باور نکردنی پی ببرند. راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشه که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکه و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی داره.
  11. همین الان دای چیکار میکنی؟

    من میگم چرا جلد چهارم بارتیموس که خیلی وقته لینکشو گذاشتم تو انجمن، ترجمه نشده.نگو داستان کوتاهه یه قرن طول میکشه!!!!!وا به حال بارتیموس من خیلی این بازی رو دانلود کردم ولی از هر راهی رفتم نصب نشد.error میده
  12. همین الان دای چیکار میکنی؟

    چای و حلوا قندی و درس خوندن با یکم چاشنی انجمن. پست رمان بعضیا رو بخون.اصلا هم منظورم خودم نیستم.بهتر از بیکاریه.والا همونه که میگن پسته بخور غصه نخور. ولی خب اگه فکر کنی، حتی اگه پروفسرم بشی، شیمی کم نمیشه شمام پسته بخور، فاطمه یه مشت پسته بهش بده
  13. 5 فروشگاه اینترنتی برتر در جهان

    یه مضوع در مورد فروشگاه اینه که برای گذاشتن یه کالا برای فروش نیاز به یک حسابی داریم که بشه مبلغ واریزی مشتریا واردش بشه، ارسال محصولات هم با خودمونه.حالا سوال اینه، ایران که تحریمه و بانک هاش به سیستم بین المللی متصل نیس، چه حسابی باید وارد کنیم؟ارسال محصولات به خارج گمرک زیادی میخوره و باعث میشه مبلغ نهایی بالا بره و نمیشه با محصولات مشابه رقابت کرد، پس کارایی نداره.راه حلی وجود داره؟ هر کاربری که میتونه جواب بده، لطف کنن.خوشحال میشم
  14. لج دربیارترین شخصیت رمانی که خوندید

    هیتکلیف در رمان بلندیهای بادگیر
  15. مشاعره

    من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!
  16. حمایت از رمان کاربران سایت

    به نظر من ارش عاشق ایما میشه. ایما برای این وارد رادیو شده چون مدتها این کارو دوست داشته و مخاطبای خاص خودشو داره.بیشتر مخاطبا کسانی هستن که بین مسیر اونو گوش میدن و ممکنه پشت همین مخاطبا یه انگیزه پنهان داشته باشه که تو داستان مشخص بشه. هر نویسنده ای تو نوشتن یک نوع سبک مهارت و استعداد داره و فک میکنم ایشون تو سبک شخص اول که شخصیتها روایت میکنن بیشتر مهارت داشته باشن چون هر جا که اینطوریه داستان روون تر و قابل فهم تر شده و برعکس وقتی دانای کل داستان و روایت میکنه خیلی مصنوعی و سرد میشه. داستان در کل ماجرای جالبی داره ولی نمیدونم چرا جمله بندیها بی روحه.نتونستم باهاش رابطه ی نزدیکی حس کنم.من داستانایی خوندم که 300الی400صفحه هستن بدون اینکه اتفاق هیجان انگیز و جالبی توش بیوفته ولی جمله بندیها اونقد صمیمی و گرمه که تا اخرش ادمو دنبال خودش میکشونه.به نظر من مهم تر از اتفاقات سوپرایز کننده و اوج داستان لحن نویسنده مهم تره.
  17. آتُربان | Ravi

    ______بخش هفتم(راز کریست) صدا چنان محکم بود که بی درنگ هم قطارانش سکوت کردند و صدای خنده هایشان را از ترس فرو خوردند. _:" باید دقت کنیم که مأموریتمون به مشکلی نخوره. ما مدت خیلی زیادی رو صبر کردیم اجازه نمیدم کسی نقشه های منو خراب کنه." سپس خرناسی کشیدو همهٔ کوتوله هابا وحشت و نگرانی کمی در جایشان جا به جا شدند.صاحب صدا از دیدرس کریست به کلی خارج بود ولی ترسی وحشتناک تر از ترسی که او در دل هم رزمانش انداخته بود، به جان کریست تزریق کرده بود.خشونتی حیوانی در پس آن صدا وجود داشت. صدا ادامه داد: _:" اوّل باید گنج دزدیده شده رو ازش پس بگیریم و بعد طوری حسابش رو میرسیم که دیگه کسی جرأت نکنه پاشو اونجا بذاره.عمارت بایرون تبدیل به قربستون نحس اون دزد میشه." کوتوله طوری نام عمارت بایرون را برد گویی چیز بدمزه ای را به خوردش داده باشند.باد سردی از دریچه وزید و عرق پیشانی کریست را خشکاند.قلبش از وحشت به شدت میتپید. آنقدر ترسیده بود که جرأت تکان خوردن نداشت. میدانست که باید عجله کند. عمارت بایرون، همان خانهٔ آن سمت جاده بود و کسی جز عمه ماری، نمیتوانست مورد خطاب کوتوله ای باشد که او را پیرزن خیکی نامید و البته همهٔ انها به همراه آن صدای دلهره آور برای زجرکش کردنش کلی طرح و برنامه ریخته بودند. ترشح آدرنالین نیروی تازه ای به دست و پایش داد و زودتر از آنچه تصور میکرد به ورودی تونل رسید، همین که مطمئن شد به طور کامل خارج شده است، جستی زد و به سمت عمارت میلر دوید. در تمام مسیر سعی کرد ذهن آشفته اش را مرتب کند.آنچه او دیده و شنیده بود به طور قطع برای کلودیا و جولی و حتی خانم لیزا قابل باور نبود. شاید بهتر بود یکراست به عمارت بایرون میرفت و آقا و خانم پارکر را در جریان اتفاقی که ممکن بود بیوفتد قرار دهد. امّا چطور ممکن بود آنها حرفش را درباره یک مشت کوتوله ای که پشت یک سد کمین کرده اند باور کنند؟خانم لیزا حتما از این رفتارش به شدت عصبانی میشد و احتمال داشت چند روزی را در اتاقش زندانی کند. صدای هراس انگیز کوتوله ها قلبش را از ترس در هم فشرد و باعث ایجاد حالت تهوعش شد.با خود فکر کرد آیا ممکن است جان عمه ماری در خطر باشد؟ او در واقع اسمی از او نشنیده بود. کم کم شک و شبه در ذهنش رخنه کرد.ولی آنها برای حمله به عمارت بایرون نقشه میکشیدن و این چیزی بود که به طور حتم ساکنین آنجا و از جمله عمه ماری را به خطر می انداخت و بعد چیزی در ذهنش روشن شد، مثل شعلهٔ شمع که در ابتدا کم نور و ضعیف است و بعد با جلز ولزی جان بیشتری میگیرد و فضا و گوشه کنار تاریک را روشن میکند، همانگونه زوایای آن حادثه به همراه راه حل برایش آشکار شد.از اینکه چرا زودتر به این نتیجه ی بدیهی نرسیده بود خود را سرزنش کرد.البته که مادر بزرگ سیلوا چیزهایی میدانست.او چندین بار دربارهٔ دزد کوچولویی که قرار بود وارد عمارت بایرون شود و خطرهایی که آنجا در کمینش بود، برایش گفته بود.او حتما حرفایش را باور میکرد، شاید به اتفاق هم به عمارت بایرون میرفتند و خانم و آقای پارکر را به عمارت خودشان می آوردند.امّا اگر اقدام نجاتشان باعث حملهٔ کوتوله های خشمگین به خانه خودشان شود چه؟دوباره یادآوری آن صدای وحشتناک پشت کریست را لرزاند.
  18. مشاعره با معنی ابیات

    هر که در بند زلف یار بود در جهانش کجا قراربود؟
  19. بهترین ترانه سرا از نظر شما؟

    مولانا بلخی
  20. بدترین اتفاق زندگیت چی بوده؟

    مسلما هیچکی (تقریبا هیچکی)دوست نداره بدترین اتفاقات زندگیش رو بگه.چون گفتنش هم سخته.(از نظر روانی) ولی اتفاقات یکم بد و میشه گفت. به نام خدا، اتفاق بد زندگیم..... اعتماد
  21. اعتراف نامه

    اعتراف میکنم قاتل سه تا گربه و مقداری بچه گنجشک و یک اردک و یک لاکپشتم همچنین دو تا فنچ ابجیمو هم به ابدیت سپردم و بهش گفتم فرار کردن.سه تا یاکریم و با همکاری داداشم کشتیم و پختیم به ابجی کوچیکمم دادم و بهش گفتم جوجه ست.خدایا منو به راه راست هدایت کن
  22. مشاعره با معنی ابیات

    عهد با زلف تو بستم خدا می داند سر مویی نشکستم خدا می داند

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×