رفتن به مطلب
Added by Amir

Ravi

VIP
  • تعداد ارسال ها

    714
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

تمامی مطالب نوشته شده توسط Ravi

  1. منتظر نظرات و پیشنهاد و انتقاداتتون هستم
  2. نام کتاب :آتُربان نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:فانتزی، تخیلی خلاصه:در جنوبی ترین منطقه ی شهرستان اشفورد کِنت یعنی لیتل چارت، دهکده ای وجود دارد به نام پِلاک لی. عجیب ترین عمارت های دهکده هم شامل دو عمارتی میشود که در دو سوی یک جاده قرار دارد. خانه ی آنطرف جاده یک عمارت بزرگِ ویکتوریایی است، جایی که جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی وارد آنجا شده اند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بایرون بوده که به طرز عجیبی به قتل رسید، اما این تنها اتفاق عجیب آن خانه نیست، در آن عمارت، دزدی اتفاق افتاده بود که سرمنشاء حوادث ناگواریست.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشود که عمه ی جولی وارد عمارت شده و با یک پیشنهاد مسبب آشنایی جولی با همسایه ی عجیبشان، خانواده ی میلر(miler)میشود. جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه) شی عجیبی پیدا میکنند که باعث میشود به رازی باور نکردنی پی ببرند. راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشود که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکد و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی دارد گفتار نویسنده: آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است. لینک رمان:آتُربان پ. ن: سلام دوستان امیدوارم با مشارکت در صفحه نقد رمان آتُربان، به پیشرفت و رفع اشکالات این داستان کمک کنید. ممنون.
  3. از حرف اول نام دیگران پی به شخصیتش ببرید

    والا نه خیلی هم مقرراتی. فقط دوست دارم زندگیم رو نظم باشه. برای هر چیزی باید از قبل برنامه ریزی کنم و از غافلگیر شدن به شدت بیزارم.
  4. مرد ایده آل ماه های مختلف

    (دی) دقیقا درسته. لایک داری.
  5. تیپ من خلوطی از تیپ a و c هست. فکر کنم بشه گفت تیپ ac(آسی)(عاسی) هستم
  6. خاطرات روزانه

    فکر کنم در شرف ازدواج افتادی... خخخخ. دقیقا درکت میکنم. لحظات سختیه.
  7. تست خودشناسی (قوه تصور و خیال )

    کاملا صحیح
  8. آتُربان | Ravi

    _______________________فصل پنچم ( فرار ) جولی نفس عمیقی کشید و چشم هایش را بست. رایحه ی رویاگونه ی آنجا، او را به یاد خاطره ی یک صبح دور و درازی برد. از آغوش شخصی چنین رایحه ای به مشامش خورده بود. به خاطر نمی آورد. شاید از آن صبح سالها میگذشت. در همان حال پرسید _:" چند وقته که اینجایی؟" پسر گفت _:" یادم نیست.خودت چند وقته که اینجایی؟" جولی هر چه فکر کرد یادش نمی آمد که چه مدت در آنجا است. جولی گفت _:" اسمت چیه؟" پسر پوزخندی زد و گفت -:" نمیدونم! اینجا کسی نیست که اسممو صدا کنه." جولی اخم غلیظ تری به پیشانی انداخت و به گوسفندانی خیره شد که همگی به یک سمت نگاه میکردند و گفت _:" اینجا خیلی کسل کننده ست. تو هم تموم مدت با این گوسفندای مسخره تو یک جای مسخره تر میشینی؟" پُفی کرد و با نا امیدی چانه اش را به زانو هایش تکیه داد. پسر از جا برخاست و گفت _:" نه! بعضی وقتها هم راه میرم!" جولی از سر بی حوصلگی پوزخند زد و گفت _:" اینم برای خودش کلیّه!" وقتی نگاه خیره ی پسر را دید فهمید که باید او را همراهی کند. وقتی ایستاد تقریبا هم قد بودند. پسر چند قدم جلوتر رفت و با دور شدنش همه چیز به همراه گوسفندان به سرعت در مه غلیظی فرو رفت. دوید تا به پسر عجیب رسید و سعی کرد برای جلوگیری از گم شدنش چشم از او برندارد. کم کم مه رقیق تر شد و دید در یک شهر قدیمی که خانه های کاه گلی داشت قدم میزنند. شهر هم مانند بقیه اجزای آنجا مدام تغییر شکل میداد. گاهی ساختمان ها به اندازه یک قلعه و گاهی به کوچکی یک آلونک در می آمدند، بعضی از آنها هم مت**** میشدند و جز خطوطی در هم پیچیده چیزی از آن باقی نمی ماند.آنجا بیشتر شبیه یک تابلوی نقاشی با جوهر چینی ها بود. جولی گفت _:" داریم کجا میریم؟" پسر گفت _:" میخوام قصر و بهت نشون بدم. اینجا اونقدر هام کسل کننده نیست." لحظه ای بعد جولی متوجه شد خطوطی زیر پایش شکل گرفتند، بعد تبدیل به پلکانی شدند که داشتند از آن بالامیرفتند. خانه های اطراف بی قواره و نامعلوم شدند و جای آن را ستون های کج و معوج گرفتن و بعد بدون آنکه جولی متوجه به پایان رسیدن پله ها شود بر روی بالکن ایستاده بودند. گویی پیش از آنکه راه بروند، زمین در زیر پایشان حرکت میکرد. آن پایین تر اشکال عجیب و غریب و بی ثباتی از خانه و درخت را می دید و آن دورتر در پس مه های غلیظ و متراکم سیاه رنگ، قصر بزرگی را دید که بر خلاف همه چیز آنجا، استوار و محکم ایستاده بود و هول و هراس را از راه دور به دل هر ببیننده ای می انداخت. جولی گفت -:" اونجا قصر کیه؟" پسر گفت _:"اونجا، جای خوبی نیست!شب از همونجا شروع میشه.شبهای خیلی طولانی. اسم اونجا پِرشیکِنه. تنها جانورهای زنده اش کلاغ ها و گربه های سیاهند. البته اونها خطرناک نیستند، نه به اندازه اون موجود بالدار بزرگی که تو قصر پرشیکن زندگی میکنه." پسر به خود لرزید و بازوهای لاغرش را محکم گرفت. جولی زیر لب زمزمه کرد _:" موجود بالدار؟ پِرشیکِن؟" پسر سرش را به علامت تصدیق چند بار تکان داد و گفت -:" اون همه حرف ها رو میشنوه و همه چیز رو میبینه. اون پیدا میکنه. خیلی راحت! بهترین نقشه ها به ذهنش میرسه." به جولی نگاه کرد و با صدای گرفته ای ادامه داد _:" بهش اعتماد نکن!" صدای خنده ای فضا را پُر کرد. جولی نمی توانست جهت صدا را تشخیص دهد. صدا از تمام در و دیوارهای بی ثبات و حتی از زمین و آسمان شنیده میشد. خنده ای که باعث میشد خون در رگ هایش یخ بزند.پسر در حالی که نگاه تیزش را از چشمان جولی برنمی داشت با همان لحن خسته و گرفته اش گفت _:" اون ما رو دیده و صدامونو شنیده." چقدر نگاه خیره و برنده ی آن پسر برایش آشنا بود. اما کجا؟ این نگاه و چشمان را در صورت چه کسی دیده بود؟ در همین حین پسر به سمت جولی خیز برداشت و قبل از آنکه به او فرصت عکس العملی بدهد از بالکن پرتش کرد. جولی وحشت زده و غافلگیر فریاد کشید. تصاویر اطرافش در هم پیچید و بعد تبدیل به مه سیاهی شدند که مدام غلیظ تر میگشت و هیبت سیاه و محرکی را شکل میداد .رگه های سرخ و آتشین از میان سیاهی مه، شکل منسجم تری به خود گرفتند و ناگهان تبدیل به بالهای پوستی خفاش مانند با چشمانی سبز رنگ شدند! صدای هیس هیس مار مانندی در سرش پیچید و بعد محکم به سطح سفت و سرد و نمناکی برخورد کرد. گفتار نویسنده: " از همه ی دوستان و کسانی که این رمان رو دنبال کرده و مطالعه میکنند ممنونم. لطفا نظراتتون را در صفحه ی نقد رمان و همچنین لایک هاتون از طریق دکمه ی تشکر در این تاپیک دریغ نکنید. باعث دلگرمی بیشتر بشید.ممنون از همراهی همگی"
  9. آتُربان | Ravi

    نام کتاب :آتُربان نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:معمایی، تخیلی خلاصه:در جنوبی ترین منطقه ی شهرستان اشفورد کِنت یعنی لیتل چارت، دهکده ای وجود دارد به نام پِلاک لی. عجیب ترین عمارت های دهکده هم شامل دو عمارتی میشود که در دو سوی یک جاده قرار دارد. خانه ی آنطرف جاده یک عمارت بزرگِ ویکتوریایی است، جایی که جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی وارد آنجا شده اند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بارون (baron) بوده که به طرز عجیبی به قتل رسید، اما این تنها اتفاق عجیب آن خانه نیست، در آن عمارت، دزدی اتفاق افتاده بود که سرمنشاء حوادث ناگواریست.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشود که عمه ی جولی وارد عمارت شده و با یک پیشنهاد مسبب آشنایی جولی با همسایه ی عجیبشان، خانواده ی میلر(miler)میشود. جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه) شی عجیبی پیدا میکنند که باعث میشود به رازی باور نکردنی پی ببرند. راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشود که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکد و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی دارد گفتار نویسنده: آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است. امیدوارم با دنبال کردن این تاپیک هم لذت ببرید و هم باعث دلگرمی بشوید.با تشکر.
  10. راست مغذ... دقیقا صحیح!!
  11. مبعث بزرگ عالم مبارک !

    صدای بال و پر جبرئیل می‌آید صدای گام بلند خلیل می‌آید خدا به دست خلیلی دگر تبر داده که پشت لات و هبل‌ها به لرزه افتاده نگار من که به شوقش خدا قلم بسرشت «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت » نشسته عالم و آدم به خوان احسانش خوش آن دمی که بخواند قصص ز قرآنش گمان مکن که نبی یار غار می‌خواهد برادری چو علی سر به دار می‌خواهد برای روز مبادا به وقت خوف و خطر میان بستر خود جان نثار می‌خواهد اگر چه رحمت محض خداست در عالم به غزوه‌ها یل دلدل سوار می‌خواهد به نصف سیب بهشتی خود بسنده نکرد کنار فاطمه اش ذوالفقار می‌خواهد
  12. فیلم شیر (lion)، محصول سال 2016. کارگردان: گرت دیویس بازیگران: دو پتل، رونی مارا، دیوید ونهام، نیکول کیدمن و ... موضوع فیلم درباره ییک خانواده ی فقیر هندیه که سارو پسر 5 ساله ی این خانواده نقش اول رو به عهده داره. سارو یک برادر بزرگ تر، مادر و یک خواهر چند ماهه داره. سارو با برادرش برای پیدا کردن کار از خانه خارج میشن. خارج شدنی که سال های سال طول میکشه. چون سارو گم میشه. اون هم داخل قطاری که برای یک شب میشه محل خواب سارو. ولی قطار حرکت میکنه و سارو برای سالها از خانواده اش جدا میشه و در این مسیر سختی ها و استرس های زیادی رو میبینه که به نظرم برای دوش یک بچه خیلی سنگینه. در نهایت سارو سر از یتیم خونه و بعد از یک خانواده ی استرالیایی در میاره و سالها بعد که بزرگ تر میشه با به یاد اوردن خاطرات 5 سالگیش تصمیم میگیره خانواده اش رو پیدا کنه. به شخصه این فیلم رو به خاطر بار احساسی عمیقی که داشت خیلی دوست دارم. من اون لحظه ای که ساروی 5 ساله توی واگن های خالی قطار سراسیمه و وحشت زده میدوید رو دوست دارم و واقعا وحشتش رو درک کردم. زمانی که بزرگ شد و خاطرات بچگیش با دیدن یک خوراکی که برادر بزرگترش براش خریده بود زنده شد رو دوست دارم و همراه با سارو، واقعا گریه کردم. و در آخر بازی سانی پاوار در نقش سارو جای تحسین داره. با اینکه بچست، خیلی زیبا و واقعی بازی کرده.
  13. مشاعره

    شدم از ياد تو چون قصه فراموش ترين اي دل از وسوسه ي زلف تو مغشوش ترين
  14. بامزه ترین (یا کودکانه ترین)رویایت (یا آرزو) را بنویس.

    بچه که بودم پرواز کردن و خیلی دوست داشتم. مثل بت من! روسری بزرگ دور گردنم میبستم و از رو پله ها میپریدم و بعد دور حیاط میدویدم...مثلا پرواز میکردم
  15. دختـــــــــرا از چی دوس دارن ...؟!

    دخترا آزادی و امنیت رو بیشتر از هر چیزی دوست دارند. واینکه دوست داشته بشن بدون اینکه باهاشون بابتش معامله کنند. دخترا یک چیزی رو هم خیلی دوست دارن: یه اتاق با یه کمد پر از لباس هایی که دوست دارند، کفش، کیف و هر چی که جزو البسه باشه.. یه کمد لوازم آرایشی با ست کامل لوازم آرایشی... یه گنجه از لوازم تزیینی که ممکنه طلا و بدلیجات باشه...
  16. علم بهتراست یاثروت؟؟

    معلومه که ثروت... یه حدیثی هست از یک معصوم که میفرماید: فقر گناه میاره. وقتی ثروت باشه 90درصد بقیه چیزها هم هست. هر کی قانع نشد بگه که قانعش کنم.خخخخخ
  17. چیکار می کنی؟

    یه قسمتشو دلار میکردم..(در جریانید که وضع دلار چطوریه دیگه) بقیه رو هم یه زندگی خوب(تووپ) برای خودمو خانواده ام درست میکردم.
  18. پســــرا چی دوس دارن ...؟!

    پسرا بخور بخواب و رفیق بازی دوست دارن.....خلاص برای زن هاشون موووش میشن. دیدم که میگم... این یکی حتی شامل بهترین پسر دنیام میشه. دقیقا موافقم.
  19. مشاعره

    ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
  20. مشاعره

    شب فراق نداند که تا سحر چند است مگر کسي که به زندان عشق در بند است
  21. مشاعره

    تا چند بسته ماندن در دام خود فريبي با غير آشنايي، با آشنا غريبي؟
  22. ورود اخمو ها ممنوع !

    اولش هر کاری که ممکنه هر کسی بکنه. اونم اینکه میزدم به زخمم.خخخخ بعد که زخمام تموم شد میزدم به زخم بقیه. نگید چقد به فکر خودمم.
  23. مشاعره با دلنوشته

    مهمترین سایزی که آدم باید بدونه... سایز دهنشه... اونوقت اندازه ی دهنش حرف میزنه...
  24. مشاعره با معنی ابیات

    افتادی از پا ای جانم، ای شمس تابانم بنگرکه از داغ تو روان،خون ز دیدگانم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×