رفتن به مطلب

Ravi

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    484
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Ravi در 9 دی

Ravi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

969 بار تشکر شده

درباره Ravi

  • درجه
    منتقد آزمایشی

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    انتخاب نشده
  • علایق
    کتابخوانی

آخرین بازدید کنندگان نمایه

503 بازدید کننده نمایه
  1. مشاعره

    ز روزگار جواني خبر چه مي پرسي چون برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
  2. خاطرات روزانه

    امروز به خاطر یه تبعیض جنسیتی جلوی جمع اونم تو مکان عمومی، خیلی دلم شکست. تا توانی دلی بدست اور ورنه دل شکستن هنر نیست از چند سالگیتون خاطره هاتون رو به یاد دارید؟ از چند سالگی دل کسی رو طوری شکوندی که نتونی بهونه ی بچه بودم نمیفهمیدم رو براش بیاری؟ از چند سالگی طوری دلت رو شکوندن که حتی حرف بزرگ میشی یادت میره مرحمی براش نشده؟ خیلی؟ خیلی ها رو یادته و چند برابر اون خیلیها یادت نیست! آیا فراموش کردن زخم دلشکستگی خودت باعث میشه خدا هم بگه بزرگ شده دیگه یادش رفته، پس ییخیال تقاصش؟ خودت راضی؟ پس بدون خدا یه جایی، یه لحظه ی خاصی، توسط یه شخص خاصی چنان تیکه ی شکسته ی اون دل رو میذاره رو زندگیت که زخمش جگر سوزت بشه. خدا بهترین مکار و بهترین انتقام گیرنده است.
  3. مشاعره

    مي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيست دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست
  4. Mind. (ذهن . حافظه روان)
  5. مشاعره

    دوش دیدم که ملائك در میخانه زدند گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند
  6. ♬ داری چه آهنگی گوش میدی ؟ ❥

    اهنگ بی کلام. وقت خوابه دیگه.معمولا (همیشه) با این اهنگ میخابم.حکم لالایی داره برام
  7. پرωـش نامه ے رماטּ هــاے نودهــشتیــا

    این تاپیک واقعن خیلی به جا و مناسبه و از علی خان بابت این تاپیک تشکر میکنم؛ ولی نمیدونم چرا استقبالی نمیشه! قبل از معرفی رمان انتخابی باید یه چیزاهایی رو بپرسم: چرا تو این پرسشنامه شرکت نمیکنید؟ الف)حال و حوصله خوندن رمان ندارید؟ ب)حال و حوصله ی جواب دادن ندارید؟ ج) دوست ندارید رمانی تعریف بشه؟ د) رمان در حال تایپی که در حد تعریف بلشه وجود نداره؟ در هر صورت، با شمایی هستم که دلیلتون یکی از چهار گزینه ی بالاست، اگه برای رمان در حال تایپ دوستان و وقتی که براش میگذارند ارزشی قایل نمیشید پس توقع نداشته باشید دیگران به رمانتون بها بدند. در ضمن حتی اگه رمانی از نظرتون ضعیفه با این پرسش نامه خیلی صمیمی و دوستانه در رفع مشکلش کمک کنید. شما که تمام وقتتون سر تایپ رمان خودتون یا درساتون که نیست.اگه نیم ساعت سر یه رمان وقت بذارید در عرض دو روز میتونید تمومش کنید و اینجا بهش دلگرمی بدید. همه ی وجود انجمن که تو تایپ رمان خودتون و چت کردن که خلاصه نمیشه.از همدیگه و بخصوص نویسنده های جدید حمایت کنید. خیلی حرف زدم.میرم سر اصل مطلب. 1 - چه رمانی رو داخل سایت خوندید؟ نام نویسندش رو تگ کنید تا متوجه بشه. رمان آن سوی مرداب/ @amir__over 2 - چرا این رمان رو شروع کردید؟ خلاصش جذبتون کرد؟ جلدش؟ تعاریف دیگران و یا اسمش؟ اول از همه اسمش که باعث شد برم ببینم تو خلاصه چی نوشته، ولی بعدش جلدش بیشتر جذبم کرد. نه تعریف دیگران، تاثیر نداشت. 3 - بعد از شروع این رمان، انتظارات رو برآورده کرد؟ تا چه حد؟ آیا با علاقه مایل به خوندن ادامش هستید؟ خیلی خوب بود و در حد انتظاراتم بودند و در بعضی قسمتها بیش از انتظار. بله.دوست دارم زودتر بخش های جدید رو تایپ کنند. 4 - به نظرتون مهم ترین نقطه قوت این رمان که شاید لایقش کنه و بیشتر از همه به چشم بیاد، چیه؟ باور پذیری و تصویر سازی قوی صحنه های ترسناک. 5 - مهم ترین نقطه ضعف یا شاید چیزی که دوست داشتید بیشتر روش کار بشه؟ اسم عموی سامیار اولش محمد بود ولی یک دفعه عوض شد. یکم سیر حوادث سریع پیش میره.خوب بود قبل از ایجاد صحنه های ترس روح و روان رو به بازی بگیره.مثل صحنه ای که سامیار تو بیمارستان به هوش میاد. 6 - کدوم ژانر رمان، براتون جذاب تره و دلیل اصلی علاقتونه؟ تخیلی و ترسناک و معمایی. چون جذابن دیگه.هر کی به یه چیزی علاقه داره خوب. چون این سه تا ژانر خیلی عنصر هیجان و ترس دارند. 7 - پایان خوش رو براش می پسندید یا پایان تلخ؟ هر جور که نویسنده صلاح بدونه خوبه چون دست به قلم قوی داره.ولی خوب انتظار پایانی که بگه همه به خوبی و خوشی زندگی کردند رو ندارم.بهتره گنگ باشه. 8 - به نظرتون هدف نویسنده ی این رمان از نوشتن اون چی بوده؟ چه پیام اجتماعی و اخلاقی داشته؟ اجنه خرافات نیست و سربه سرشون نذارید.خخخخخخخ بیشتر جنبه ی تفننی داره. 9 - موقع خوندن رمان، گریه کردید؟ یا اینکه از ته دل خندیدید؟ دقیقا چه حسی با خوندن اون بهتون دست میده؟ تو بیشتر قسمت ها ترسیدم و تو بحث های عماد و سامیار و کسرا کمی لبخند زدم. 10 - سه تا از جملات و نوشته های رمان رو که به دلتون نشست بگید. بیشتر هم میتونه باشه. سامان دستشو توی موهام برد و گفت: بلند شو دیگه داداشی...اخه من که روزا نمیتونم بیام پیشت! با این جمله مثل برق زده ها از سرجام بلند شدم... هچیکس بالاسرم نبود...عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود ----------------- ده دقیقه بعد قصد کردم از حموم بیرون بیام اما یادم افتاد هنگام اومدن حوله رو با خودم نیاوردم برای همین ارمیا رو صدا زدم تا برام حوله بیاره چند بار صداش کردم که بلاخره بعد از دو سه دقیقه از پشت درِ حمام حوله رو به سمتم گرفت حوله رو از دستش گرفتم،داشتم خودم رو خشک میکردم که از ترس خشکم زد...مگه ارمیا نگفته بود میرند بیرون؟ کی یعنی حوله رو به من داده بود؟ 11 - با خوندن این رمان، می تونید به شخصیت نویسنده ی اون پی ببرید؟ اگه تونستید، شخصیت نویسندش رو چطور توصیف می کنید؟ البته خوندن یک رمان ترسناک سوژه مناسب تحلیل شخصیت نویسنده نیست.چون باعث میشه بگم ممکنه روان پریشه یا مشکل فوبیا داره.خخخخخخ به نظرم فقط ذهن خلاقی داره و شجاعه. 12 - آیا حرفی با نویسنده دارید که فرصتش پیش نیومد بگید یا یادتون رفت؟ الان وقتشه. خیلی کم آنلاین میشید.فعالیتتون هم کمه.غیر از تایپ رمامتون بیشتر فعالیت کنید نا افتخار اشنایی بیشتر بدید و اینکه کاش اشاره میکردید کسرا که تو جنگل گم شد بعدش چی شد؟چی یادش مونده بود از اون صحنه. 13 - دوست داشتید این رمان گروهی می بود و شما هم یکی از نویسنده های اون می بودید؟ با رمان گروهی مخالفم. 14 - کدوم شخصیت رمان به دلتون نشست و کدوم یک در وجود شما تنفر و حس غریب ایجاد کرد؟ علت رو هم ذکر کنید. عمو رحمان، کسرا و سامیار به دلم نشست از عماد خوشم نیومد. خیلی بی فکره.البته سامیارم بی فکره.ولی خوب بلاخره عماد آتیش بیار معرکه شد. از اون اجنه هم خوشم نیومد.اخه چکار دارید این سامیار بدبختو....سراغ خودم نیان خوبه! 15 - کدوم اتفاق رمان خارق العاده تر و غیرقابل پیش بینی تر بود؟ قضیه مامانش تو آشپزخونه و حرکت وحشتناکش. اینکه بابای سامیار اینارو تو حیاط پیدا کرد. بابای سامیار بعد تصادف برادرش میره تهران ولی یه دفعه برمیگرده. 16 - اگه این رمان چاپ بشه، اون رو می خرید؟ حتما.با اینکه طرفدار پی دی افم ولی رمان های مورد علاقه مو میخرم و تو کتابخونه ام نگه میدارم. 17 - تا حالا شده پارت های رمان، معتادتون کنن؟ یعنی وقت نداشته باشید ولی باز بشینید بخونید؟ بله. شدید.در حال حاضر میترسم که ساعت دو نصف شبه میترسم برم حیاط و لباسا رو از زیر بارون جمع کنم.مخصوصا که خیاطمون پر درخته 18 - اگه بخواید این رمان رو تو یه جمله یا شاید کلمه توصیف کنید، چی میگید؟ اجنه با کسی شوخی نداره.ممکنه همین الانم پشت سرت باشه 19 - چه دلیل می تونه باعث بشه خوندن این رمان رو ترک کنید؟ دیگه نویسنده ادامه اش نده یا دیگه نت نگیرم. 20 - به رمان از 1 تا 10 نمره بدید. 10
  8. سوالات متداول ( پرسش و پاسخ )

    من خیلی وقته درخواست جلد دادم.یه ماه که حتما میشه.ولی خبری نیست!!!
  9. ادامه اش را تو بگو!

    و همین دستها قرار است سرنوشتی جدید برایم رقم بزند.تردید میکنم.از دستها میترسم.هرزمان دستی را که به کمکم بلند شد را گرفتم بیشتر گُم شدم. این سرنوشت برایم چنان غریب است که تنها وحشتش برایم آشناست. از تلخ شدن دوباره اش میترسم.میترسم.....می ترسم... و این ترس اخر مرا خواهد بلعید
  10. مشاعره با معنی ابیات

    از کس دلم ندید طریق نگاهداشت جز غم که جانب دل ما را نگاهداشت دل شد شکسته حال و پریشان از آن جهت کاندر سواد طرّه خوبان پناه داشت
  11. آتُربان | Ravi

    ______________بخش دوم(آتُربان) کریست و جولی به سمت کلودیا چرخیدند و او را دیدند که همچنان کنار درگاه ایستاده و هنوز داخل نیامده است. کلودیا از نگاه متعجب آن دو متوجه شد که پی به منظورش نبرده اند برای همین با دست به قسمتی از جلوی پاهایش اشاره کرد و گفت: —:" یعنی اینو نمی بینید؟" حالٓا که بیشتر دقت میکردند؛ ردپای عجیب و کم رنگی را روی گردو خاک کف اتاق دیدند. ردپایی که صاحب آن جفت پا مسیری را طی کرده بود. کریست به این نتیجه رسید که اگر جفت پا پریده باشد نباید آثاری به این نامفهومی به جابگذارد اما ذهنش بیشتر درگیر شکل ردپا شده بود زیرا دارای سه انگشت بلند بود که هیچ شباهتی به پرنده نداشت و آنقدر غریب بود که حتی قابل حدس زدن هم نبود.جولی به کلید روی قفل در اشاره ای کرد و گفت: —:" ولی در قفل بوده!" در حالی که ردپای سه انگشتی را بررسی میکردند و احتمالات گوناگون نحوه ی ورود صاحب رد پا را ارزیابی میکردند. با بلند شدن دوباره ی صدایی که آن ها را به طبقهٔ بالا کشانده بود؛ از جا پریدند. گویی که می خواست به آنها یادآوری کند چه اتفاقی افتاده است.این صدای مرموز از داخل گنجه ی کوچکی می آمد که گوشه ی اتاق خاک خورده قرار داشت و این بار جولی بود که داوطلبانه جلو رفت و رو به روی گنجه زانو زد. صدا دوباره بلند شد اما نه به بلندی قبل، گمان میرفت حظور بچه ها را احساس کرده و کمتر بی تابی میکرد. یک لایهٔ ضخیم تار عنکبوت مثل یک تور کهنهٔ لباس عروس از روی دیوار تا روی در گنجه ی پر نقش و نگار پیچ در پیچ را پوشانده بود و مثل یک عروس مرده که با لباس کثیف عروسی اش کفنش شده بود؛ به نظر میرسید. در گنجه قفل نبود وبا صدای قِژ قِژ خشکی باز شد و هر سه نفس را در سینه حبس کردند؛ زیرا میترسیدند جانوری در آن پنهان شده باشد. صدای زمزمه ای که گویی چندین تُن صدای مختلف همزمان در حال پچ پچ کردن در یک سَرسَرای بزرگ و خالی باشد به گوش رسید.چهره ی جولی در هم رفت و بلاخره دستش به سطح سرد و صیقلی برخورد و آن را برداشت و به کریست و کلودیا نشانشان داد. یک گوی شیشه ای مات بارگه هایی از رنگ طلایی و آبی که به یک زنجیر ظریف نقره ای وصل بود.از اینکه با جانوری روبه رو نشده بود نفس راحتی کشید. کریست در حالی که نوک انگشت سبابه اش را به سطح آن میکشید، گفت: _:" اندازه ی یک تخم بلدرچینه! ولی به نظرم اون چیزی که تو صندوق بود صدا میداد!" طوری به آن گوی شیشه ای نگاه کردند که هر لحظه انتظار خرکت و یا صدایی از آن را داشتند.سرانجام کلودیا پُفی کرد و گفت: -:" خیلی مسخره ست! یه جسد طبقهٔ پایین و دو تا هم تو عمارت ماست و اونوقت نشستیم و داریم به یک تیله زُل میزنیم! اما ناگهان چندین اتفاق افتاد!
  12. مشاعره با شعر نو

    من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم دين را دوست دارم ولي از كشيش ها مي ترسم قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم
  13. مشاعره

    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×