رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Bita_Icyheart

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    202
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Bita_Icyheart در فروردین 20

Bita_Icyheart یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

805 بار تشکر شده

درباره Bita_Icyheart

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    وکالت
    عکاسی
    خواندن و نوشتن رمان
    شعر

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,129 بازدید کننده نمایه
  1. معرفی و نقد رمان ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    سلام من دو پارت اولو کامل ویرایش کردم موضوعم انتقامیو که گفتین اونم ورداشتم. خواستم ببینید اگه علائم نگارشیا که گفتین تو این دو پارت خوبه بقیرو ویرایش کنم.بعدم چند تا پارت جدید نوشتم با توجه به همون حرفایی که زدین و توصیف ظاهریو مکانی هم داره علائم نگارشی هم توش رعایت کردم ولی نمیدونم اجازه دارم بزارم یا نه؟ممنون
  2. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت چهلو دو + یکی جلویِ این شوهر ندیده، ترشیده ، حسودو بگیره که امشب تا مخِ امیرو نزنه تا بگیرتش ول کن نیست، بفرما اینم چایی که برد واسش همه شروع کردن به خندیدن که یهو شوهر خاله ی ترانه با اخم رو به پوریا گفت : + پوریا خجالت بکش در مورد ترانه یِ من درست حرف بزن ترانه زبونشو واسه پوریا دراوردو گفت : + خوردی آقا دوماد چاییو از دستش گرفتم یه چشمک واسم زدو نشست کنارم، دروغ چرا ازینکه رابطه ترانه باهام تا این حد خوب شده بود خوشحال بودم ولی نمیدونم چرا تهِ دلم مطمئن نبودم و شکِ بدی به جونم افتاده بود.یکم که گذشت پوریا و مهدیسو فرستادن داخلِ اتاق که حرف بزنن.ترانه دره گوشم گفت : + حالا نه که تا به امروز اینا با هم حرف نزدن، خوبه شبو روز حتی تو دست شویی هم باهم چت میکردن باهم شروع کردیم به خندیدن که یهو مهدیار از جاش بلند شدو به سرعت از پذیرایی خارج شد، به ترانه نگاه کردم که عین خیالشم نبود که مهدیار رفته، خندیدمو به صحبت های بقیه گوش دادم.خاله ترانه کلی ازم تعریف کرد، خوبه که گناهِ مادرمو به پای من ننوشتن ولی آیا ترانه هم همین حسو نسبت بهم داشت ؟بلاخره مهدیس و پوریا اومدنو خانومای مجلس شروع کردن به کل کشیدن که ترانه از ترس سه متر پرید هوا و گفت : + وای توروخدا واسه مراسم خواستگاریِ من اینجوری کل نکشید ها میترسم دوماد یا سکته کنه یا بگه از خداشون بوده شوهرش بدن فرار کنه مادرجون میون خنده هاش گفت : + مادر قول نمیدم واسه تو آروم بشینم شاید پاشدم جلویِ دوماد از خوشحالی قری هم دادم آقا جون با اخم گفت : + زهرا تو فقط حق داری جلو آقات که منم قر بدی میدونی که چقدر غیرتی ام؟ ترانه از جاش بلند شدو گفت : + اصلا همه پاشید اینقدر قر قر کردین من قرِ تو کمرم فعال شد، بریزید وسط بابا مثلا عروسیه ها پوریا گوشیشو از جیبش در اوردو یه آهنگ گذاشت و اول از همه رفت وسط سالن و با مهدیس شروع کرد به رقصیدن که همه واسشون دست میزدنو کل میکشیدن یهو ترانه با داد گفت : + حالا من یه چیزی گفتم خواستگاری این مدلی ندیده بودیم که الان دیدیم اومد سمت منو دستمو بی هوا گرفتو بلندم کردو شروع کرد باهام رقصیدن که من اولش از تعجب بی حرکت وایساده بودم دو سه روزه دلم یه حال خوبی داره تورو دیدن چقدر رو من اثر میذاره دو سه روزه عجیب چشام همش دنبال توئه کاره توئه دو سه روزه بهت حواسم هرجا پرته دو سه روزه عجیب دلم هواتو کرده داره تو قلب من چی میشه اینا کاره توئه کاره توئه وای دل بی قرارم دیگه دل ندارم دیگه تا کی باید این عشقو به روم نیارم وای دل بی قرارم کیو جز تو دارم توی آسمون دنیام تویی تک ستارم وای دل بی قرارم دیگه دل ندارم دیگه تا کی باید این عشقو به روم نیارم وای دل بی قرارم کیو جز تو دارم توی آسمون دنیام تویی تک ستارم دل و دلدار تویی غم و غمخوار منم به خدا یار تویی دل بیمار منم دل و دلدار تویی غم و غمخوار منم به خدا یار تویی دل بیمار منم وای دل بی قرارم دیگه دل ندارم دیگه تا کی باید این عشقو به روم نیارم وای دل بی قرارم کیو جز تو دارم توی آسمون دنیام تویی تک ستارم وای دل بی قرارم دیگه دل ندارم دیگه تا کی باید این عشقو به روم نیارم وای دل بی قرارم کیو جز تو دارم توی آسمون دنیام تویی تک ستارم بهنام بانی _ دل بی قرارم همه بجز پدر جون و مادر جون اومده بودن وسطو میرقصیدن ولی خبری از مهدیار نبود، ترانه یک لحظه هم دستمو ول نمیکرد. بعد ازینکه حسابی رقصیدیمو دیگه نای نشستن نداشتیم پوریا گفت : + نمیخواین به ما شام بدین بخوریم احیانا همه یجوری حرف پوریارو تایید کردن که انگار گرسنه بودنو رو نکردن.کناره هم مشغول غذا خوردن شدیم و تازه اون موقع بود که مهدیارو دوباره دیدم. و بازم ترانه از جفتِ من تکون نمیخورد، سره میز شام همش حواسش بهم بود که خوب غذا بخورم تا ازین ضعیف تر نشم، محبتی که امشب از ترانه دیده بودم یک عمر از مادرم ندیده بودم. بعد از خوردن شام قرار شد تا کمتر از دو هفته دیگه مراسمِ عقد پوریا و مهدیس برگزار شه و مراسم عروسی بمونه برای چند ماه بعد.بعد از تموم شدن حرفا خونواده پوریا عزم رفتن کردن که یهو تو حیاط ترانه گفت : + خب دیگه بریم بیشتر از این مزاحم نشیم تا آقاجون اومد حرفی بزنه منو مهدیار همزمان گفتیم - تو کجا میری؟ همه با تعجب به ما نگاه میکردن که ترانه رو به من گفت : + میخوام برم خونه خاله و تا موقع مراسم عقد همونجا بمونم مهدیس با داد گفت : + تو بیخود کردی، باید بمونی تو کارایِ مراسم به من کمک کنی پس چه خواهری هستی؟ بازوی ترانرو گرفتمو گفتم : - هیچ جا حق نداری بری همین دو روز که نبودی برا هفت پشتم کافیه دیدم شروع کرد خندیدن که پرینازم با خنده گفت : + شماها چقدر ساده اید بابا فیلمشِ میخواست ببین ِچقدر دوستش دارین ترانه هم میون خنده هاش گفت : + باشِ حالا که اینقدر دارین التماس می کنید این مهدیسم دستو پامو بوسیدِ، نمیرم ...
  3. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت چهلو یک اخم کردمو گفتم : - صدایِ کی بود؟ نگو پوریا که باور نمیکنم + هیچ کس، بگو دیگه چی میخواستی بگی؟ - میگی یا خودم بیام ببینم اونجا چه خبره + هوف، صدایِ اشکان بود واسه شام اومده بود اینجا پوزخندی زدمو گفتم : - خوش بگذره بانو، شب بخیر + چی چیو شب بخیر؟ حرفایِ مهمتو بگو بدون اینکه جوابشو بدم قطع کردمو گوشیو تو دستم فشردم، از خشم به سختی نفس میکشیدم، نمیدونم این حسا چی بود که سراغم میومد، چرا باید بخاطر روابط ترانه با دیگران عصبانی یا غیرتی بشم؟ خودمم نمیدونستم چه مرگمه.گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن که دیدم ترانس، جواب ندادمو گوشیو خاموش کردم، تصمیم گرفتم تو این مدتی که نیست نه بهش زنگ بزنم نه برم سراغش، تا شاید این حسایِ مسخره از سرم بیوفته.بی توجه به سرمایِ اتاق پیراهنمو دراوردمو رویِ تخت دراز کشیدم، همه تنم از خشم داغ شده بودو داشت میسوخت، با همون حالِ خرابم خیلی زود بخواب رفتم. دو روز بعد بعد از فرستادنِ چند ایمیل برایِ دنیل یکی از دوستایِ خارجیم تو کانادا، لپ تاپو میزارم کنارو به ساعت نگاه میکنم، نزدیکای هفت شب بود، کمتر از دو ساعت دیگه قراره خانواده پوریا واسه مهدیس بیان خواستگاری، یعنی ترانه هم همراهشون میاد؟ بر خلاف تصورم که تو این دو روز میتونم یکم فراموشش کنمو این حسا خاموش بشه، برعکس از دلتنگی داشتم جون میدادم، این قلبِ مریضمم حسابی بازیش گرفته.تو این دو روز چند باری رفتم تو اتاق ترانه تا شاید از دلتنگیم کم بشه ولی فایده نداشت، یبارم وقتی از اتاقش اومدم بیرون آقاجون مچمو گرفتو هزارتا فکره رمانتیک توی ذهنش نقش بست.پوفی کشیدمو از پشت میز بلند شدمو رفتم یه دوش گرفتم.همینکه از حموم اومدم بیرون شروع کردم به تیپ زدن هرچی باشه امشب مراسم خواستگاریه دیگه نمیشه که با پیژامه برم.جلوی آیینه به خودم نگاه کردم، چقدر این مریضی چهرمو بی روح کرده بود،پایین چشمای خاکستریم گود افتاده بود، پوسته سفیدم بیشتر به کبودی میزد، تویِ موهایِ مشکیم چند تارِ سفید دیده میشد، واقعا ترانه از چیه من خوشش اومده؟اگه زمان سالم بودنو جذاب بودنم منو میخواست یه چیزی نه الان که پام لبه گوره.یکم عطر به خودم زدم، بوی تلخش حس خوبی بهم میداد.از خونه خودم خارج شدمو همینکه خواستم برم سمت عمارت با کمال تعجب ترانرو دیدم که داره میاد سمتم ولی تنهاستو کسی همراهش نیست + سلام - سلام تو چرا تنهایی؟بقیه کجان؟ + بقیه رفتن داخل من گفتم اول بیام پیشِ تو اینو گفتو سرشو انداخت پایین که رفتم جلو چونشو گرفتم تو دستمو مجبورش کردم نگام کنه - تو چرا تا یه حرفی به من میزنی سرتو میندازی پایین؟ چشمایِ آبیشو به جهت مخالف چرخوندو گفت : + خب خجالت میکشم - وقتی باهام حرف میزنی به من نگاه کن، دلت واسم تنگ شده بود آره؟ لبشو گاز گرفتو تا خواست چیزی بگه بی هوا دستشو گرفتمو بردمش داخل خونه خودمو تا درو بستم بغلش کردم.ازین کارم شوکه شدو بی حرکت تو بغلم وایساد، میخواستم با ترفندایِ خودم به حرفش بیارم - دله منم واست تنگ شده بود دستاشو بالا اوردو گذاشت پشت کمرمو با بغض گفت : + خیلی بدی چرا دیگه بهم زنگ نزدی؟شاید من مردم نباید بیای سراغم؟ آروم از خودم جداش کردمو گفتم : - هیس خدانکنه، از دستت عصبانی بودم بهتر بود که فعلا دورت نباشم بادستام اشکاشو پاک کردم که خندید دماغشو کشیدمو گفتم : - به چی میخندی آهنگ خانوم؟ + آهنگ کیه؟ به پر رو بازیایِ جنابعالی دستتو بکش - ترانه و آهنگ یکین بابا سخت نگیر دستمو گرفتو با نگرانی گفت : + حالت بهتره؟ قلبت درد نمیکنه؟ - خوبم نگران نباش، الانم بهتره بریم تا باز آقاجون واسمون خواب ندیده + چه خوابی؟ - بعد از رفتن مهمونا بیا اینجا تا اون حرف مهمارو که دوشب پیش نگفتم امشب بهت بگم یه باشه آروم گفتو همراه هم از خونه خارج شدیمو رفتیم سمت عمارت، همینکه رفتیم داخل همه نگاها چرخید سمتمون ولی دیگه مثل قدیما تعجب نمیکردن، انگاری باورشون شده بود که منو ترانه آتش بس اعلام کردیم. منو ترانه کناره هم نشستیم، که دیدم آقاجون با این سنو سال شروع کرد به چشمک زدن که ترانه خندیدو آروم دره گوشم گفت : + این همون خوابی بود که یکم پیش ذکره خیرش بود دیگه آره ؟ با خنده رو بهش گفتم : - آره میترسم همین امشب عقدمون کنن آقاجون سرفه کردو گفت : + انگار دلتنگی به این دو تا نوه عزیزم حسابی فشار اورده همه بجز مهدیار که از خشم دستشو مشت کرده بود شروع کردن به خندیدن، حتی پوریا هم انگار دیگه از من بدش نمیومد، پرینازم کاملا بی تفاوت بود ولی داشت با چشماش مهدیارو میخورد.یکم که گذشتو حرفاشونو زدن مهدیس با سینی چایی وارد شد که ترانه شروع کرد به خندیدنو گفت : + عروس بیچاره این همه چایی بار کرده اورده از کتو کول افتاد خب، یکی دو تا هم نیستیم که از جاش بلند شد تا به مهدیس کمک کنه، یهو با دوتا چایی برگشتو یکیشو گرفت سمتم که همون موقع پوریا با خنده گفت : ...
  4. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت چهلم گفتم : - گیرم که حرفِ شما درست و متین! ولی ترانه چی؟اون از من متتفره، مطمئنم که کوچک ترین حسی بهم نداره بی حرف از جاش بلند شدو رفت از روی میزش یه نامه ورداشت اوردو گرفت سمتمو گفت : + بگیر بخون نشست کنارمو مجبورم کرد بازش کنمو بخونم + سلام آقا جون، با اجازتون میخوام چندروزی برم خونه خالمو اونجا بمونم، دلیلشم فقط به شما میگم که نگران نشید، راستش یه مدتِ که تو این خونه آرامش ندارم نمیگم از دستِ کی، ولی مطمئن باشید که بخاطرِ وجودِ امیر نیست، برعکس دلم میخواست کنارش باشمو تو این چند روز مطمئنم که دلم واسش ... مواظب خودتون باشید، قول میدم این دوری زیاد طول نکشه.ترانه سرمو بلند کردمو با بی تفاوتی گفتم : - خب اینو چرا به من نشون دادین؟ + من میدونم چرا رفته، مهدیار چند شب پیش ترانرو ازم خواستگاری کرد از خشم نامرو تو دستم مچاله کردم، که آقاجون لبخند زد، معلوم نیست این کارمو پیش خودش چی معنی کرد، ولی من فقط دوست ندارم دسته مهدیار به ترانه بخوره و این معنیِ عشقو غیرتی شدن نمیده - شما چه جوابی دادین؟ + گفتم نظر ترانه واسم مهمِ و اگه جوابش منفی باشه دیگه حق نداری حرفِ خواستگاریو پیش بکشی - بعد اون چی گفت؟ از سوال کردنام خندش گرفتو تو همون حالت گفت : + گفت ترانه جوابش منفیه بخاطرِ امیر و گفت که عقلمو دستِ شماها ندم - واسم عجیبِ که شما چرا دستِ رد به سینه مهدیار میزنید؟ اون از هر لحاظ از من بهتره و لیاقت ترانرو داره دستِ مشت شدمو گرفتو با مهربونی گفت : + نمیخوام اشتباهِ گذشتمو تکرار کنم با تعجب گفتم : - کدوم اشتباه؟ + شاید یروز بهتون گفتم ولی الان وقتش نیست، فقط بهم بگو توام ترانرو دوست داری یا نه؟ بدون کوچیک ترین مکثی گفتم : - دوستش دارم تا اینو گفتم بغلم کردو محکم زد پشتِ کمرم که آخم بلند شد، منو از خودش جدا کردو گفت + اونقدر ذوق زده شدم که حواسم نبود قلبت اذیتِ، پس حالا که توام دوستش داری و از حسِ اونم نسبت به تو مطمئنم نگران هیچی نباش خودم همه چیو درست میکنم یه لبخنده زورکی زدم که دروغ بزرگم به این سرعت با این بی تفاوت بودنام لو نره.بعد از تموم شدن حرفامون از اتاقش خارج شدمو خواستم برم خونم که تصمیم گرفتم برمو شماره ترانرو از مهدیس بگیرم.رفتم طبقه بالا و همینکه خواستم در بزنم خودش باز شدو مهدیس با تعجب بهم نگاه کرد + تو اینجا چیکار میکنی؟ یه تای ابرومودادم بالا و یک راست رفتم سره اصل مطلب - شماره ترانرو بده شروع کرد به خندیدن که دلم میخواست بزنم تو دهنش + امره دیگه ای نداری؟ بشین تا شمارشو بهت بدم اینو گفتو خواست درو ببنده که پامو گذاشتم لایِ درو با دستم درو به عقب هل دادم که مهدیس پرت شد رو زمین، با داد گفت : - گمشو بیرون پسره روانی درو پشت سرم بستمو رفتم طرفشو یقه لباسشو یجوری گرفتم که دستم به پوستِ گردنش نخوره + یا همین الان مثلِ یک دختره خوب و حرف گوش کن شماره ترانرو بهم میدی یا یه جوری دکوراسیون صورتتو تغییر میدم که دیگه پوریا هم رغبت نکنه بگیرتت از ترس نفس نفس میزد که گوشیمو از جیبم در اوردمو رمزشو زدم و گرفتمش سمتش.با اکراه گوشیو از دستم گرفتو بی حرف شماررو تایپ کردو گوشیو گرفت سمتم، همینکه گرفتمش یقه لباسشو ول کردمو پرتش کردم عقب که حس کردم الانِ که بزن زیر گریه،ولی اصلا واسم مهم نبود.از جام بلند شدمو بی حرف از اتاق رفتم بیرونو درو محکم بستم.از عمارت خارج شدمو رفتم سمتِ خونه خودم.همینکه رسیدم یک راست رفتم تو اتاقمو لباسامو عوض کردم.رو تخت دراز کشیدمو تا خواستم گوشیو وردارم دیدم روش از طرف بهار پیام اومده + سلام امیر جونم واست یه خبره توپ دارم هروقت پیاممو دیدی باهام تماس بگیر،بوس پیامو پاک کردمو شروع کردم به خندیدن، واسم خنده دار بود که با چه رویی بازم به من پیام مید؟حیفِ اون همه عشقی که نسبت بهش داشتم. بیخیال بهار شدمو به شماره ترانه نگاه کردم، سره دوراهی اینکه بهش زنگ بزنم بودم، میخواستم بهش بگم که نقشمون داره به جاهای باریک میکشه و آقاجون واسمون کلی خواب دیده.شماررو گرفتمو منتظر شدم تا جواب بده، ولی هرچی بوق خورد خبری ازش نشد، دوباره گرفتم و بازم هیچ.پوفی کشیدمو گوشیو پرت کردم کنارم که همون موقع زنگ خوردو دیدم خودشِ،منم مثلِ خودش جواب ندادمو شروع کردم به خندیدن، آخ که الان قیافش دیدنی بود، دوباره زنگ زد که بازم جواب ندادم، یکم که گذشت خودم گرفتمش که باز جواب نداد، از بس خندیده بودم قلبم تیر میکشید، بلاخره جواب دادو با صدای بلندی گفت - الــو بازیت گرفته؟ تو دیگه کدوم گاوی هستی؟ خندمو جمع کردمو گفتم + عشقتم دیگه صدایی ازون طرف خط نیومد که فکر کردم از خوشی مرده + الو خانومی زنده ای یا داری ناز میکنی واسم؟ - ترسیدم فکر کردم مزاحمی، شمارمو از کجا گیر اوردی؟ + بماند، زنگ زدم یه حرفای مهمیو بهت بگم - بگو میشنوم تا اومدم بگم صدای یه پسرو شنیدم که شبیه صدای پوریا نبود...
  5. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت سیو نه از زبان امیر با دیدنِ ترانه و پوریا پشتِ در اونم این وقتِ صبح حسابی تعجب کردم + سلام ترانه با لبخند بهم سلام کردو سرشو انداخت پایین،این رفتارا و خجالت کشیدنای ترانه چه معنی میداد؟ - سلام، اینجا چیکار می کنید اولِ صبحی تا اومد جوابمو بده پوریا که حتی بهم سلامم نکرده بود با اخمِ غلیظی گفت : + به تو ربطی داره؟چیکاره حسنی؟ بهم فرصت حرف زدن ندادو دسته ترانرو گرفتو برد سمتِ ماشینو بزور سوارش کرد. ماشینو روشن کردو به سرعت از جلوی چشمام رفت،لحظه ی آخر چشمم افتاد به ترانه که با حالتِ خاصی نگاهم میکرد.همون موقع یکی از راننده ها اومد سراغمو گفت + سلام قربان جایی تشریف می برید؟ - سلام بله قبرستون،میای بریم سرشو انداخت پایین که با دستم زدم رو شونشو گفتم : - میخوام برم پیشه پدرم،بعد ازونم تا شب کلی کار دارم ولی خودم نمیتونم رانندگی کنم سرشو بلند کردو گفت : + خودم در بست نوکرتم از حرفش لبخندی زدمو رفتم سوار ماشین شدمو یکم بعد راه افتاد،به پشتی صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم که صداشو شنیدم + قربان چرا این وقت صبح میخواین برید اونجا؟ چشمامو باز کردمو با حالتِ کلافه ای گفتم : - اینقدر رسمی حرف نزن خوشم نمیاد،چون از وقتی برگشتم ایران نرفتم پیشش الان واقعا به وجودش احتیاج دارم + باشه داداش دیگه صمیمی حرف میزنم خوبه؟ - خوبه. اسمت چیه؟ + بهنام - تازه اومدی اینجا؟آخه امروز باره اولیه که میبینمت + بله من بادیگاردتم،به دستور پدر بزرگت امروز اومدمو کارمو شروع کردم تا این حرفو زد تکیمو از صندلی گرفتمو با خنده زل زدم بهش - بادیگاردی؟فکر کردم راننده ای + اشکانم میگفت اوایل ترانه خانوم فکر میکرده باغبونم بعدم بهم میگفتِ نگهبان، صد رحمت به شما با شنیدن اسم ترانه خنده از رو لبام محو شدو دیگه هیچ حرفی نزدم.یکم بعد رسیدیمو بعد از کلی گشتن بلاخره سنگ قبره پدرمو پیدا کردمو کنارش نشستم.چقدر دلم برای این مرد تنگ شده بود، ولی خوبِ که رفتو این روزارو ندید ،خیانت زنش ،کثافت کاریای وقتو بی وقت پسرش ،و این نارسایی که تو قلب یک دانه پسرش بوجود اومده و هر آن ممکنه جونشو بگیره. سعی کردم جلوی فرود اومدن قطره های اشکمو بگیرم، ولی بی فایده بود، تو همون حالت به سختی لب باز کردمو - سلام بابایی، اونجا جات راحتِ؟یا داری از دستِ کارای ما عذاب میکشی؟کاش میتونستم کاری کنم یه آرامش ابدی نصیبت بشه ولی متاسفانه از دستم برنمیاد زبونم بند اومد، گویی قدرت حرف زدن نداشتم ، بغضم ترکیده بودو از تهِ دل زار میزدم ،هر کی ازونجا رد میشد با غم بهم نگاه میکرد، ولی این نگاها اصلا واسم مهم نبود، ازینکه میگن مرد که گریه نمیکنه دیگه خسته شدم، مگه مردا قلبو احساس ندارن؟ + خوبی امیر؟چیشده؟ با شنیدن صدای بهنام سرمو به سمتش چرخوندم که یهو نشستو بغلم کرد + رفیق گریه کن، بزار سبک شی، بیخیال حرفو نگاهای مردم چه خوب بود که نگفته حالمو می فهمید، شاید میتونستم مثلِ یک رفیقِ خوب روش حساب کنم. یکم که گذشتو حالم بهتر شد، هردو ازونجا بلند شدیمو رفتیم سمت ماشین، تا نزدیکای غروب بیرون مشغول انجام کارای معادل سازی مدرکو گشتن دنبال یک دفتر خوب بودیم، دیگه بهنام داشت از پا درمیومد ولی یک بارم خم به ابرو نیورد.همینکه منو رسوند خونه شمارشو بهم داد که هرکاری داشتم بهش خبر بدم و تنها جایی نرم.رفتم خونم و تنه خستمو رو اولی مبلی که دیدم پرت کردم، به وسایلِ خونه نگاه کردم، همه مال زمانی بود که پدرو مادرم تو این خونه بودن، سلیقه فریبا خانوم،همه وسایل با رنگای فانتزی و اغلب قرمز ست شده بود، تو اولین فرصت باید میدادم همه وسایلو عوض کنن، بجای این رنگای مسخره ام رنگای تیره انتخاب میکنم. از روی مبل بلند شدمو رفتم حموم و یه دوش گرفتم.موقع شام که شد آماده شدمو راه افتادم سمت عمارت.همینکه رفتم سره میزه شام دیدم که بازم خبری از ترانه نیست، من موندم این شبا کجا میره؟سلام بلندی دادمو کناره پدر بزرگم نشستم.همه با قیافه های اخم کرده مشغول غذا خوردن بودن.با صدای پدربزرگم برگشتم سمتش + بعد از شام بیا اتاقم کارت دارم - چشم بی حرف مشغول غذا خوردن شدیم ولی من همش به جای خالیه ترانه نگاه میکردم، دلم واسه پر رو بازیاشو رفتارای عجیب غریبش تنگ شده بود.بعد از شام رفتم اتاق پدر بزرگم و کنارش نشستم که یکم بعد به حرف اومدو گفت : + قلبت بهتر شده پسرم؟ - بهتره نگران نباشید + چطور میتونم نگران نباشم؟ کاش لج بازیو میزاشتی کنارو عمل میکردی عینکشو از روی چشماش ورداشتو پلکاشو روی هم فشار داد، مشخص بود که نمیخواد جلوی من گریه کنه، دستشو گرفتم بوسیدمو گفتم : - من دلخوشی تو این دنیا ندارم که بخاطرش زنده بمونم + امیر جان به من که دیگه نمیتونی دروغ بگو، ترانه دل خوشیت نیست؟ امشب حواسم بهت بود که همش به جای خالی ترانه نگاه میکردیو آه می کشیدی با کلافگی بهش نگاه کردمو...
  6. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت سیو هشت + فقط بگو تا این موقع شب داشتی با اشکان چه غلطی میکردی؟شب تا صبح که پیشِ امیری، روزاهم که با ‌آرمانی،سره شبم با اشکان،رودل نکنی با این همه پسر؟این وسط فقط من به چشمِ خانوم نمیام؟ با نفرت زل زدم تو چشمای عسلیشو گفتم: ‌‌‌- به تو هیچ ربطی نداره که من شبانه روز دارم وقتمو با کیا می گذرونم،اگه یک باره دیگه پاتو از گلیمت بیشتر دراز کنی اون روی ترانرو می بینی + حس می کنم دیگه نمی شناسمت، تو اصلا شبیه ترانه دختری نجیبو پاک که عاشقش شدم نیستی،بیشتر،شبیه یه دختر ... نزاشتم جملشو کامل کنه و بجاش با سیلی محکمی جوابشو دادم،پوزخند تلخی زدو عقب عقب از اتاق خارج شدو درو محکم بست.همونجا رو زمین نشستمو شروع کردم به گریه کردن.حق با اون بود من دیگه اون ترانه ی پاک نبودم،شده بودم دختری که به خاطرِ انتقام گرفتن از قاتلای مادرش،حاضرِ تن به هرکاری بده،دختری که حتی ‌‌ازین که آیندش تباه بشه نمی ترسه،ازین که چه برچسپ هایی ممکنه بهش بزنن،فقط به خاک سیاه نشوندن یه عده واسش مهمه،اگه قراره بیوفته تو چاه،بقیرم باخودش میندازه تو چاه.از رو زمین بلند شدمو دره اتاقو قفل کردم،لباسامو با یه تاب و شلوارک عو‌‌‌ض کردم،درسته که هوا سرد بود ولی با اتفاقای امروز تمام تنم داغ شده بودو حس می کردم توی جهنمم.نشستم پشتِ میز تحریرمو دفتر خاطراتمو گذاشتم جلوم و شروع به نوشتن کردم،تنها کاری بود که تو این چند سال بهم آرامش میداد،دفتری که توش با مادرم حرف می زدمو چندین ساعت اشک می ریختم. تمام اتفاقای امروزو به همراه حرفای بابام توش نوشتمو درشو بستم،گذاشتمش توی کمدو درشو قفل کردم.از رو صندلی بلند شدمو رفتم رو تختم دراز کشیدم.چشمام داشت گرم میشد که صدای زنگ گوشیمو شنیدم‌،به زحمت از روی تخت بلند شدمو رفتم سره کیفم و گوشیمو از داخلش بیرون اوردم،با دیدن شماره ی پریناز غمه توی دلم هزار برابرشد، نفسِ عمیقی کشیدمو با اکراه جواب دادم. - سلام پریناز جون + چه سلامی نامرد،تو چرا جواب تلفنای منو نمیدی؟قبلنا یروز نبود که از هم بی خبر باشیم،حالا اینا بکنار تو چرا کلاساتو عو‌ض کردیو دیگه تو کلاسای من نیستی هان‌؟ سکوت می کنم،چی باید بهش بگم‌؟بازم دروغ؟ دیگه از دروغ گفتن خسته شدم. + الو کجا رفتی ترانه توروخدا جوابمو بده تو چته؟چرا باهام بد شدی؟نکنه چون گفتم چرا عاشق امیری ناراحت شدی؟ - نه ‌آبجی،این روزا یکم حالم بده و شدیدا بی حوصلم + تو گفتی و منم باور کردم،راستشو بگو چته؟ - امان از بوی ترشی همش تو فکرم کی باید دبه بخرم تا اینو گفتم شروع کرد به خندیدن،ولی منم فقط یه لبخند زدم + از دستِ تو،ما که هنوز سنی نداریم خواهر؟می ترسی پوشک بچه عوض نکنی؟ رو تخت دراز کشیدمو تو همون حالت جواب دادم - آره اصلا ترس همه وجودمو فرا گرفته دارم میمیرم + خدانکنه،بحثو که خوب عو‌ض کردی،فردا میام اونجا هرجوری شده اصلِ ماجرارو از،زیر زبونت می کشم بیرون - تو نیا،من میام اونجا،میخوام تا چهارشنبه که قراره بیاین خواستگاری مهدیس اونجا بمونم،به خاله هم بگو ‌+ آخ جون،بیا قدمت رو چشمای پوریا،میخوای پوریارو بگم بیاد دنبالت؟ - آره بگو کله سحر بیاد که کله پاچرو اونجا بخورم،من برم خیلی خستم،کاری نداری؟ + نه آبجی جونم،فردا منتظرتماخوب بخوابی شبت پرینازی - شبت ترانه ای قطع کردمو گوشیو گذاشتم رو میز کوچیک کناره تخت، به چند روز دوری ازین عمارت و آدماش برای گرفتن تصمیم های نهاییم احتیاج داشتم،به پهلو دراز کشیدمو چشمامو بستمو خیلی زود به خواب رفتم.صبح زود از خواب بیدار شدمو یه دوش گرفتم و خیلی سریع حاضر شدم.یه تیپ سر تا پا مشکی زدم.نیازی به بردن وسایل اضافی نبود،چون تو اون خونه هنوزم یه اتاق پر از وسایل داشتم که حتی وقتایی که اونجا نبودم هیچ کس واردش نمی شد.کیفو گوشیمو ورداشتم و آروم از اتاق اومدم بیرون.نامه ای که آماده کرده بودمو دادم دسته یکی از خدمه و گفتم برسونتش به دستِ پدر بزرگم،توش دلایل رفتنم به خونه ی خالمو نوشتم،طبق معمول یک مشت دروغ،دیگه داشت حالم ازین ترانه ای که بودم بهم میخورد.بدون اینکه حتی به خونه ی امیر نگاه کنم مسیرِحیاطو طی کردمو رفتم دمِ در.بعد از حدود نیم ساعت آقا پوریا تشریفشو اورد،بماند که از سرما خون تو رگام منجمد شده بود.کنارم ترمز کردو از ماشین پیاده شد + سلام بر بانوی یخ زده ی من با مشت زدم رو ماشینو گفتم: - سلامو دردِ بی درمون، حالا اگه با مهدیس قرار داشتی از خروس خون اینجا پلاس بودی + باور کن خواب موندم این پرینازم نکرد بیاد بیدارم کنه حالا قهر نکن بیا بریم که واست یه سورپراز توپ دارم،ولی قبلش بزار برم یه سلامی به عشقم بکنمو بیام تا خواست بره سمت عمارت دستشو گرفتم کشیدم - وایسا ببینم چی چیو برم به عشقم سلام کنم،خبر ندارن از خونه زدم بیرون و قرارِ چه غلطی بکنم + ای بابا باز بی خبر میخوای بیای خونه ماکه پدر بزرگت دارمون بزنه؟ تا اومدم حرفی بزنم دره عمارت باز شدو .
  7. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت سیو هفت تو همین فکرا بودم که در باز شدو اشکان اومد داخلو کنارم رو تخت نشست + بهتری؟ - آره،ساعت چنده؟ + نه شب.دیگه بهتره برگردیم عمارت به کمک اشکان از جام بلند شدمو از بیمارستان رفتیم بیرون،واسم عجیب بود که خبری از آرمان نبود.سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.تمام مدت ساکت بودمو به حرفای بابام فکر میکردم،برگشتم سمت اشکانو گفتم - اشکان بنظرت از کجا بفهمم حرفای بابام راست بود یا دروغ؟ یکم فکر کردو گفت + بنظرم باید از پدربزرگت بپرسی،ظاهرا الان تو عمارت اون تنها کسیه که از اصل ماجرا باخبره،ولی یجوری بپرس که شک نکنه - یعنی چی؟ + یعنی نزار بفهمه باباتو دیدی و باهاش حرف زدی،اصلا راجب ماجرای امروز با هیچ کس حرف نزن باشه؟ - باشه یهو دستمو گرفتو گذاشت رو دنده و سرعتشو زیاد کرد - باز میخوای شکنجم کنی؟ خندیدو گفت + نه دیوونه میخوام ببرمت بهت شام بدم - مگه نگفتی بریم عمارت که نگران نشن؟ + نظرم عوض شد،نمیخوای به بادیگاردت افتخاره یه شامو بدی؟ - خب دیگه کمتر دلبری کن،اتفاقا گشنمم هست خندیدو سرعتشو کمتر کرد،تا وقتی برسیم رستوران دستمو ول نکرد،آرامشی که بهم تزریق کرده بود باعث شده بود که امشب بعده مرور گذشته و شنیدن اون حرفای تلخو حقیقتی تلخ تر،بتونم تحمل کنمو زنده بمونم. همینکه رسیدیم رفتیم داخلو بعد از سفارش دادن غذا منتظر شدیم تا واسمون غذارو بیارن.همون موقع باز گوشی اشکان زنگ خورد که بهش نگاه کردو گفت + پدر بزرگته از رو صندلی بلند شدو رفت بیرون.همزمان با اوردن غذاها اومد داخلو نشست سره جاش که فوری گفتم - چی میگفت؟ + هیچی نگرانت شده بود،گفت چرا هنوز تا این موقع شب نیومدین عمارت - تو چی گفتی؟ + گفتم ترانه فشارش افتاده بردمش بیمارستان،الانم اوردمش بهش آبو دونه بدم،توام اگه ازت پرسید همینارو بگو که حرفامون دوتا نشه خندم گرفتو گفتم - تو شیطونم درس میدیا کلک + اختیار داری،من کی به تو درس دادم؟ با لبو لوچ آویزون گفتم - دستت درد نکنه یعنی من شیطونم؟ یه قاشق برنج گذاشت دهنشو با دهن پر گفت + نه ازین زاویه که نگاه میکنم دسته شیطونم از پشت بستی،حالا مونده تا کشف کنم چه جونوری هستی نمک دونو ورداشتمو پرت کردم سمتش که جا خالی دادو افتاد رو میز پشت سری که همه برگشتن نگامون کردن.اشکان شروع کرد به دست زدنو گفت + ایول پرتاب سه امتیازی - خیلی خلی شروع کردم به غذا خوردنو دیگه حتی بهش نگاهم نکردم،یکم که گذشت یاده دماغش افتادمو با خنده گفتم - دماغت خوبو چاقه؟ + آره ولی فکر کنم باید یه سر برم مطب مهدیار عملش کنه واسم تا اسم مهدیارو اورد خندم محو شد که فهمیدو گفت + چیشد ترانه؟ - هیچی یاده بدبختیام افتادم + چیزی هست که من ندونم؟ - شامتو بخور بعدا بهت میگم بی حرف به خوردن ادامه داد،حالا که همه چیو میدونست و قرار بود کمکم کنه بهتر بود ماجرای مهدیارم بهش بگم،حتما یه راهه حل خوب واسش پیدا میکردو حداقل یکی از مشکلاتم حل میشد.بعد از خوردن شام از رستوران خارج شدیمو رفتیم سمت ماشینو سوارشدیم.همینکه راه افتاد گفت + خب الان میگی چیشده؟ شروع کردم واسش تعریف کردن،از علاقه ی پریناز به مهدیار،ازینکه مهدیار به من علاقه داره و من یکی از دلایلی که بیشتر ترغیب شدم تا این بازیو با امیر شروع کنم همین بود که مهدیارو از سره خودم باز کنم،تمام مدت که داشتم حرف میزدم اشکان ساکت بودو یجوری فرمونو فشار میداد که من ترسیدم فرمون بشکنه.حرفام که تموم شد منتظر شدم که چیزی بگه ولی ساکت بود - نمیخوای چیزی بگی؟ یهو زد رو ترمز که هرچی خورده بودم اومد حلقم،کمربندشو باز کردو به سرعت از ماشین پیاده شدو یجوری درو بست که از ترس دو متر پریدم هوا.از پشت شیشه ماشین نگاش کردم،کلافه راه میرفتو دوره خودش میچرخیدو همش دستشو میکرد تو موهاش که ترسیدم موهاشو از سرش بکنه.با دهن باز بهش زل زده بودم که برگشت نگام کرد.از ماشین پیاده شدمو رفتم کنارش وایسادم،خداروشکرخیابون خلوت بودو کسی نمیومد تا باز اشکانو کتک بزنه - چرا اینقدر کلافه ای؟ با داد گفت + هیچی،الان باید اینارو به من بگی آره؟ منم مثله خودش با داد گفتم - مگه بودی که بهت بگم،همیشه یا نیستی یا وقتیم میای زود فرار میکنی،چجوری میگفتم؟ تا اومدم برم سمت ماشین بازومو گرفتو کشید + وایسا،ببخشید،حق با توعه مقصر منم - حالا که فهمیدی به جای اینکه سرم داد بزنی یه راه حل پیدا کن + چشم - حالا بریم تو ماشین هم دیر شده هم دارم یخ میزنم بازومو ول کردو رفتیم سوار ماشین شدیمو راه افتاد،همینکه رسیدیم عمارت همراهم اومد داخلو رفت پیشه پدربزرگم،منم رفتم سمت اتاقمو تا اومدم درو ببندم یهو یه نفر درو هل داد که دیدم مهدیاره + چه عجب خانوم تشریفشو اورد - برو بیرون اومد نزدیکم که رفتم عقبو گفتم - یه قدم دیگه بیای جلو جیغ میزنم همه بریزن تو اتاق بی توجه به حرفم اومد جلوترو گفت ...
  8. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت سیو شیش + دختره منو فریبا - یعنی اون یه ... + نه فکره اشتباهی نکن،اون موقع فریبا زنه عقدی من بود اینو گفتو از اتاق خارج شد،دستمو گرفتم جلوی دهنم تا جیغ نزنم،اشک از چشمام سرازیر شد،کاملا گیج شده بودم.دستمو ورداشتمو بازوی اشکانو گرفتمو گفتم - برو دنبالش بیارش + ترانه تو حالت خوب نیست بزار بعدا همه چیو ازش میپرسی - اگه نمیری خودم میرم سرومو از دستم کشیدم بیرونو بی توجه به اینکه روی دستم خونی بود،از رو تخت بلند شدمو اومدم پایین که سرم گیج رفتو خواستم بخورم زمین که اشکان بازومو گرفت + دیوونم نکن ترانه،باشه بشین میرم میارمش منو نشوند رو تختو یه دستمال داد دستم که باهاش روی دستمو پاک کنمو از اتاق رفت بیرون.یکم بعد خودشو بابام اومدن داخل که،همینکه اشکان خواست بره بیرون بهش گفتم - نرو بمون همینجا نمیدونم چرا دوست داشتم نره تو این موقعیت اون تنها کسی بود که آرومم میکرد.اومد کنارم رو تخت نشست،بابامم روی صندلی جلومون نشستو سرشو انداخت پایین - کی زنت شد؟هنوزم زنته؟ سرشو بلند کردو نگام کرد که سرمو به سمت مخالف چرخوندم تا نبینمش + الان زنم نیست.وقتی که عموت مرد چند ماه بعد عقد کردیم - یعنی اون شبی که مامان شمارو تو اون وضع دید زنو شوهر بودین؟ + آره.بعد ازون اتفاق دیگه ندیدمش،چند ماهه بعد یروز اومد سراغمو تمنارو داد دستمو گفت نمیتونه نگهش داره،گفت میخواد همراهه امیر بره کانادا،اون روز آخرین باری بود که دیدمش،غیابی طلاقش دادمو تا امروز همه زندگیمو صرف تمنا کردم،یه دختر بی مادر که نتیجه خیانت منه - امیرم از وجود این بچه خبر داره؟ + آره پوزخندی زدمو تو دلم گفتم پس واجب شد روزگاره این آقارو سیاه کنم - فقط بهم بگو چرا این بلاهارو سرمون اوردی؟ + پدر بزرگت باعثه همه چیز بود - چرا اون؟ + من عاشق فریبا بودم قرار بود درسم که تموم شد باهم اردواج کنیم، تنها کسی که ازین ماجرا خبر داشت پدر بزرگت بود.اون موقع من خارج درس میخوندم،یروز که زنگ زدم خونمون،حمید گفت که وحیدو فریبا باهم ازدواج کردن،واسش عجیب بود که چرا منو خبر نکردن که خودمو واسه عروسی برسونم ایران،یک لحظه همه دنیا رو سرم خراب شد،فورا به پدر بزرگت زنگ زدم،گفت که وحیدم عاشق فریبا بوده،بهم گفته بریم خواستگاری و همینکه مخالفت کردم رگشو زده که اگه به موقع نمی رسوندیمش بیمارستان حتما میمرد،بخاطر همون مجبور شده رضایت بده که باهم ازدواج کنن پریدم تو حرفشو گفتم - توقع داری باور کنم؟ + من میگم نخواستی باور نکن عوضش راحت میشم - هه.بعدش چیشد؟ + همینکه درسم تموم شد برگشتم ایران که دیدم اونا صاحب یه پسر شدن اسمشو گذاشتن امیر،چن سال که گذشت با مادرت ازدواج شدم و بازم به اصرار پدر بزرگت،من هیچ علاقه ای به مادرت نداشتم،ولی وقتی تو بدنیا اومدی یه مدت که گذشت عاشقتون شدم،بدون شما نمیتونستم حتی نفس بکشم،ترنم واقعا زنه خوبی بود ولی من بی لیاقت بودم - خوبه خودت میدونی لیاقت مادرمو نداشتی باز اشکام سرازیر شد که اشکان دستمو گرفتو گذاشت روپاش،بابام که این صحنرو دید لبخندی زدو گفت + چندین سال گذشت تا اینکه عموت سکته کردو مرد،اون موقع بود که تهدیدای فریبا شروع شد،میگفت اگه باهاش نباشم زندگیمو نابود میکنه،گفت میره همه ی گذشترو واسه ترنم میگه،اونقدر تهدید کرد که مجبور شدم باهاش راه بیامو عقدش کردم ولی مثله گذشته عاشقش نبودم،بلکه ازش متنفر بودم،ولی از ترسم هیچ غلطی نمیتونستم بکنم،تا اینکه اون شب مادرت مارو دیدو... به اینجاش که رسید بغضش ترکیدو شروع کرد به گریه کردنو تو همون حالت گفت + ترانه باور کن من عاشق مادرت بودم،اگه ازدواجم با فریبا از روی میلو اختیار خودم بود که طلاقش نمیدادم،وقتی مادرت خودکشی کرد دیگه دلیلی ندیدم وجود اون زنه هرزرو تحمل کنم تا اومدم حرفی بزنم بلند شدو به سرعت از اتاق رفت بیرون،که شروع کردم به زار زدن،اشکان با غم نگام کردو گفت + گریه نکن ترانه منم گریم میگیره ها با هق هق گفتم - اشکان دیگ حق نداری جلومو بگیری،باید امیرو به خاک سیاه بشونم + میخوای چیکارش کنی؟ - داغشو به دل فریبا میزارم حالا ببین + رو کمک منم حساب کن،نمیخوام به خودت صدمه بزنی فهمیدی؟ تا اومدم جوابشو بدم گوشیش زنگ خورد که گفت مادرشه و از اتاق رفت بیرون تا جواب بده.رو تخت دراز کشیدمو به سقف خیره شدم.دستم که به فریبا نمیرسه تا خفش کنم،ولی پسرش که هست،یه بلایی سرش میارم که تا عمر داره یادش نره ....
  9. معرفی و نقد رمان ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    سلام خیلی ممنون از نقدتون حتما کارایی که گفتینو انجام میدم.راستش این رمان دومه منه و متاسفانه وقتی رمان اولمو تو قسمت نقد قرار دادم هیچ منتقدی نقدش نکردو من نتونستم از تجربیات کسایی که واقعاعلم اینکارو دارن استفاده کنم الان خیلی خوشحال شدم که نظرات شمارو خوندمو فهمیدم ضعفام تو رمان نویسی چیه وحتما همشو درست میکنم.راجب اون که گفتین رواج بی بندو باری بله منم مخالفش هستم وتوی دو پارتی که الان میخوام بزارم این ابهام رفع شده و گفتم که اون زمان پدره ترانه یه زنه دیگه داشته و یه رابطه کاملا شرعی بوده تا کمی از زشتی ماجرا کمتر بشه.بازم ممنونم و بهتون خسته نباشید میگم
  10. روز خوش بانو:gol4:

    رمان شما توسط تیم نقد برای نقدوبررسی انتخاب شده.

    تاپایان زمان نقد اجازه ارسال پست جدید ندارید.

  11. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت سیو پنج عصر بعد از کلاس همراهه شادی از دانشگاه خارج شدمو قرار شد خودش منو برسونه دفتره آرمان،تا اومدم سوار شم یه نفر صدام زد + ترانه برگشتم سمت صدا و در کمال تعجب دیدم اشکانه،اومد کنارمو به شادی سلام کردو رو به من گفت + سلام اومدم دنبالت خودم برسونمت خونه،بلاخره بادیگاردتم دیگه - سلام،چیشده بعده چند وقت یاده وظیفت افتادی؟ + آقای افشار پدربزرگت بهم اخطار داد که یادش بیوفتم خندیدمو از شادی خداحافظی کردمو سوار ماشین اشکان شدم.اونم سوار شدو ماشینو روشن کرد که بهش گفتم - خونه نمیرم + پس کجا میری؟ آدرس دفتر آرمانو بهش دادمو گفتمش برسونتم اونجا اونم فقط به تکون دادن سرش اکتفا کردو راه افتاد سمت دفتر.از سکوت ماشین دیگه داشت خوابم میبرد.یکم بعد رسیدیم که برگشتم سمت اشکانو گفتم - میشه توام باهام بیای؟میترسم تنها برم + مگه میخواد چی بگه که میترسی؟ - نمیدونم،حالا میای؟ + باشه میام باهم از ماشین پیاده شدیمو رفتیم تو دفتر که منشی منو اشکانو سمت یه اتاق دیگه راهنمایی کردو گفت به آرمان میگه که اومدیم.این اتاق از اتاق آرمان بزرگترو شیک تر بود.رفتم رو یکی از مبلا نشستم که اشکانم دقیقا کنارم نشستو آروم دمه گوشم گفت + ببین چه تدارکی هم دیده،اگه بهت نظری داشته باشه یا بخواد خواستگاری کنه دندوناشو خورد میکنم - خیالت راحت گفت راجب این مسائل نیست همون موقه آرمان اومد داخلو درو بست،تا چشمش افتاد به اشکان تعجب کردو سره جاش وایساد که گفتم - سلام ایشون آقا اشکان بادیگاردمه خودم ازش خواستم همراهم بیاد یه سلام خشکو خالی گفتو اومد نشست روبروی ما،اشکان که به خودش زحمت سلامم نداد + حالا نمیشه بیرون باشه تا من حرفام تموم شه؟ تا اومدم حرفی بزنم اشکان گفت + نه نمیشه آرمان کلافه بهم نگاه کردو گفت + با اینکه هنوز خیلی زود بود تا حقیقتو بفهمی ولی به اصراره خودت و یه نفره دیگه میخوام همه چیو بگم ساکت بهش نگاه کردم که خودش دوباره به حرف اومد + بعد از مرگه نوشین همسرم،شده بودم مثله دیوونه ها،اگه نیوشارو نداشتم حتما خودمو میکشتم همه دلخوشیم اون بود و خونوادم،تا اینکه یروز وسط اون همه بدبختی آرزو حالش بد شد،اون از بچگی مشکل قلبی داشت و باید عمل میکرد،ولی ریسک عمل خیلی بالا بودو چند سال باهاش جنگیدو عمل نکرد،ولی اون روز دیگه کار از کار گذشته بود و من تقریبا داشتم خواهرمو ازدست میدادم تا اینکه یه دکتر پیداشدو گفت خواهرمو عمل میکنه همه ناامید بودیم ولی اون عمل کاملا موفقیت آمیز بودو آرزو زنده موند،اگه اون دکتر نبودو خواهرمو عمل نمیکرد حتما از دستش میدادم. یهو اشکان پرید تو حرفشو گفت + تا اینجای حرفات هیچ ربطی به ترانه نداشت آرمان بی توجه به اشکان ادامه داد + رفتو آمدو دوستیه ما با اون دکتر شروع شد، تنها کسیو که داشت دخترش تمنا بود،تا روزی که ماجرای زندگیشو واسمون تعریف کرد،اینکه همسرش خودکشی کرده و خودشو مقصر اون اتفاق میدونست،میگفت بخاطره خیانتی که بهش کردم خودشو کشت،شبانه روز از دختری حرف میزد که حتی اجازه دیدنشو هم نداشت،تا اینکه چند سال گذشت و من شدم استاده دانشگاهه شما،تقرببا چند ماه پیش بود که موقه حضور غیاب اسمو فامیل تو به چشمم خورد،اولش فکر میکردم تشابه اسمی باشه،ولی وقتی تحقیق کردم دیدم همونی هستی که دنبالش بودم،دختره مردی که زندگی خواهرمو نجات داد،وقتی باهاش درمیون گذاشتم گفت بهت نزدیک شم تا ازین طریق حداقل یک بار بتونه تورو ببینه، و این اتفاق افتاد دقیقا دیشب تمام مدت با دهن باز بهش زل زده بودم هیچ کدوم از حرفاش واسم قابل باور بود،یهو وسط حرفاش از جام بلند شدمو گفتم - نگو اونی که تو باغ نگام میکرد اون نامرد بوده تا اومد جوابمو بده دره اتاق باز شد،با دیدنش همه جا پیشه چشمم سیاه شدو دیگه هیچی نفهمیدم.چشمامو که باز کردم بجز اشکانو یه پرستار کسی تو اتاق نبود.اشکان اومد سمتمو گفت + خوبی ترانه؟ به سختی دهن باز کردمو گفتم - همش خواب بود مگه نه اشکان؟قاتل مامانمو ندیدم آره؟ دستمو گرفتو گفت + هیس،توروخدا آروم باش دره اتاق باز شدو باز اون اومد داخل که شروع کردم به جیغ زدنو گریه کردن،اشکان نشوندم رو تختو بغلم کردو رو به بابام گفت + خواهشا برید بیرون تا یه بلایی سره خودش نیورده بی توجه به حرف اشکان اومد جلو و پایین تخت زانو زد که سرمو تو بغلش اشکان قایم کردم تا چشمم بهش نیوفته + ترانم؟نمیخوای نگام کنی؟بابا دلش واسه چمشای دریاییت تنگ شده،ازش دریغ نکن با هق هق تو همون حالت گفتم - برو ازینجا قاتل + چیکار کنم که ببخشیم؟ از بغل اشکان اومدم بیرونو بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم - مامانمو زنده کن،میتونی؟قدرتشو داری؟ + کاش میتونستم - پس برو دستمو گذاشتم رو گوشم که دیگه صداشو نشنوم،از جاش بلند شدو رفت سمت در که یهو دستامو ورداشتمو گفتم - تمنا دختره کیه؟ برگشت سمتمو با چشمای خیس گفت ...
  12. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت سیو چهار + بشین سره جات ترانه تا نزدم ناقصت کنم - چته حالا وحشی شدی؟ + این کارا یعنی چی؟فکر کردی الکیه بچسبی به یه پسرو اونو عاشق خودت کنی یا هرچی،بعدم سالم از زیر دستش بیای بیرون - واسم مهم نیست چی به سرم میاد ولی بعدش که زدم غرورشو له کردم یه عمر راحت میشمو آتیش تو دلم خاموش میشه یه قهقه زدم که دوست داشتم بزنم تو دهنش + واقعا احمقی ترانه،اون امیری که من میشناسم وقتی ولش کردی ککشم نمیگزه چون دیگه عشقو صفاشو باهات کرده و واسش بی ارزش میشی،اون موقع از خداشه از زندگیش بری بیرون با خشم بهش زل زدمو گفتم - احمق خودتی منو بگو اومدم ماجرارو بهت گفتم باید به توام مثله بقیه دروغ میگفتم که الان این حرفارو ازت نشنوم بهش فرصت جواب دادن ندادمو دره ماشینو باز کردمو به سرعت پیاده شدم که اونم پیاده شدو دنبالم اومد + ترانه وایسا - نمیخوام برو مزاحم نشو هجوم اورد سمتمو بازومو گرفت کشید + مگه با تو نیستم؟حالا دیگه شدم مزاحم؟حرفه حق واست تلخ بود؟ خواستم بازومو از دستش بکشم بیرون که چند تا پسر اومدن سمتمون + خانوم مزاحمت شده؟ تا اومدم حرفی بزنم یکیشون یقه اشکانو گرفت تو دستشو کشیدش سمت خودش که اشکان بازومو ول کردو محکم با مشت زد تو صورتش که یهو بقیه پسرا هم ریختن سره اشکانو شروع کردن به زدنش که یهو دیدم دماغه اشکان خونیه - ولش کنید نامرا چند نفر به یه نفر ولش کردونو کنارش زانو زدمو گفتم - خوبی اشکان؟بمیرم واست،غلط کردم یکی ازون وحشیا گفت + بریم بابا انگار دعوا زنو شوهریه اینو گفتنو پا گذاشتن به فرار که با به یاد اوردن جملشون خندم گرفت که اشکان گفت + سره تو داشتن منو میکشتن بعد میخندی؟ - آخه این جملرو قبلا امیر گفته بود یادم اومد خندم گرفت اخم کردو خواست بلند شه که بازوشو گرفتمو کمکش کردم، ازونجایی که دستمال باهام نبود شال گردنمو دراوردمو بی هوا کوبوندم به دماغش که آخش رفت هوا + آخ خدا بگم چیکارت کنه تو که ضرب دستت ازونا سنگین تره - محبت بهت نیومده؟خیره سرت بادیگاردی اینجوری که تو بی عرضه ای سه سوت منو میدزدن + محبت نخوام کیو باید ببینم؟بعدم کدوم خری تورو میدزده جوابشو ندادمو دوباره رفتم سوار ماشین شدم که اونم اومد سوار شد،خواستم نگاشم نکنم ولی نگران دماغش بودم - خیلی درد میکنه؟ + نه فکر کنم تو امام زاده ای چیزی باشی؟ - چرا؟ + آخه تا شال گردن متبرکتو زدی به دماغم هم دردش رفت هم خونش بند اومد از حرفش خندم گرفتو شروع کردم به ریسه رفتن که اونم خندید + خب دیگه خنده بسه برسونمت دانشگاهو برم خونه به سرو وضع داغونم برسم - باشه ولی همینجوریشم جذابی + چاکترم ماشینو روشن کردو راه افتاد سمت دانشگاه.همینکه رسیدیم تا اومدم پیاده شم گفت + فکر نکن ماجرای امیرو یادم رفته اگه بفهمم بازم داری این بازیو ادامه میدی حسابتو میرسم فهمیدی؟ - باشه آقای نگهبون،خداحافظ زود از ماشین پیاده شدمو با دو رفتم تو دانشگاه که یهو یادم اومد شال گردنمو نیوردم،ولی خب خونی بود بدردمم نمیخورد.پوفی کشیدمو رفتم سمت کلاس.از لای در نگاه کردمو دیدم آرمان داره درس میده پس حسابی دیر کردم.آروم رفتم داخل که تا منو دید گفت + سلام چه عجب خانوم افشار، چرا شما یا نمیای یا دیر میای؟ - سلام ببخشید استاد واسم کاری پیش اومده بود + بعد از کلاس بمون کارت دارم بی حرف رفتم نشستم کناره شادی که گفت - راست میگه چرا تو اینجوری میای دانشگاه؟ + هیچی نگو اصلا اعصاب ندارم تا آخر کلاس حرف نزدیمو گوشمونو سپردیم دسته استاد.بعد از کلاس همینطور که همه داشتن میرفتن بیرون تا منم اومدم برمو از دست آرمان فرار کنم صدام زد + خانوم افشار مثله اینکه من با شما کار داشتم به کیمیا و شادی گفتم تو سالن منتظرم باشنو خودم به ناچار رفتم کناره میز آرمان - چیه چیکار داری؟ کلافه بهم نگاه کردو گفت + چرا دیشب بی خبر از من گذاشتی رفتی؟ - دوست داشتم،دلم خواست + تو چرا با من بد شدی؟ - چون بهت مشکوکم به کارات به رفتارات میشه بگی قصدت چیه؟ + فقط اینو بدون که قصدم این نیست کاری کنم زنم بشی از حرفش خندم گرفتو گفتم - من اونقدر بی جنبه نیستم که دوبار بهم محبت کردیو یه بار بردیم خونت فکر کنم خبریه + خب پس دیگه نگران چی هستی؟به وقتش میفهمی همه چیو - باشه هر وقت خواستی بفهمم خبرم کن در غیر این صورت مزاحم نشو که فکرای دیگه نکنم با اجازه تا اومدم برم گفت + باشه عصر بیا دفتر تا همه چیو بهت بگم - میام دیگه منتظر حرفی ازش نشدمو به سرعت از کلاس خارج شدم، تو دلم خداروشکر کردم که مسئله عشقو عاشقی نیست،همینجوریش رابطم با پریناز خوب نیست دیگه شادیو کجای دلم میزاشتم؟رفتم کناره دخترا و باهم رفتیم سمت کلاس بعدی،بماند که این دوتا دختر فضول چقدر منو سوال پیچ کردن که استاده گرامی چی بهت میگفت منم هیچ جوابی بهشون ندادم.تا عصر پشت هم کلاس داشتم ولی همش فکرم مشغول بود که آرمان چیا میخوادبهم بگه...
  13. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت سیو سه گونمو بوسیدو خیلی زود سرشو کشید عقب،این دفعه واقعا از خجالت آب شدمو سرمو انداختم پایین.یکم که گذشت سرمو اوردم بالا و گفتم - شب خوش خیلی سریع کیفمو ورداشتمو از خونش رفتم بیرونو درو محکم بستم،دوست داشتم خودم با همین دستام جونشو بگیرم.راه افتادم سمت عمارتو مثله دیوونه ها همش با دستم گونمو میسابیدم که مطمئنم کبود شده بود.همینکه رفتم داخلو رسیدم سمت اتاقم فوری رفتم داخلو درو بستم. مقنعمو از سرم دراوردمو پرتش کردم رو زمینو یک راست رفتم تو حموم.ازینکه امیر اینقدر بهم دست زده بود حسابی کفری بودم،احساس میکردم همه وجودم کثیف شده،نزدیک یک ساعت تو حموم بودم حسابی خودمو سابیدم مخصوصا گونمو.از حموم که اومدم بیرون رفتم جلوی آیینه و دیدم که گونم تقریبا کبود شده،هرکی ندونه فکر میکنه طرف گازم گرفته.با همون حوله حموم رفتم سره کیفمو گوشیمو دراوردمو دراز کشیدم رو تخت.یادم اومد مهدیس گفته بود به پوریا زنگ بزنم.شمارشو گرفتمو گوشیو بردم دمه گوشمو منتظر شدم تا جواب بده + سلام،چه عجب،تو آسمونا دنبالت میگشتم پشت تلفن پیدات کردم - سلام،مزه نریز،پریناز خوبه،خاله اینا چطور؟ + همه خوبن ولی دلتنگ توان مخصوصا بابا - فردا اگه شد یه سر میزنم،چیکارم داشتی گفتی زنگ بزنم؟ + میخواستم این خبر خوبو خودم بهت بدم،عروسیو افتادی چون قراره چهارشنبه بیایم خواستگاری - مبارکه،چقدرم که شماها عجلولید یه دفعه میزاشتینش فردا شب،خاک بر سرا + ما کجا عجولیم؟تو که شاهدی چند ساله منتظر همچین روزی هستیم - شوخی کردم عزیزم الهی خوشبخت بشین + فدات شم توام همینطور،البته نه کناره هرکسی مثلا اون امیر - بعدا راجب اون هرکس حرف میزنیم من دیگه برم بخوابم کاری نداری؟ + نه فقط مواظب خودت باش ترانه جونم شبت بخیر - باشه توام همینطور، به بقیه سلام برسون،شبت بخیر فوری قطع کردمو با همون حوله کاملا رو تخت ولو شدمو از زور خستگی به دو دقیقه نکشیده خوابم برد.صبح بصورت اتوماتیک از خواب بیدار شدم که متاسفانه با اون سرو وضعی که من خوابیده بودم کل بدنم درد گرفته بودو حسابی بی حال بودم،بمیره امیر که هرچی میکشم سره اونه.به سختی لباس پوشیدمو حاضر شدم که برم دانشگاه.رفتم پایینو دیدم خبری مهدیار نیست. بزوره خاله مینا دو لقمه غذا خوردم که همون موقع اشکان تو حیاط شروع کرد به دادو هوار کردنو اسممو صدا زدن که عمو حمید گفت + باز این پسره بیچاررو منتظر گذاشتی؟ همینه که سالی یبار میاد - ولش کن عمو حقشه،مثلا باید همیشه مراقبم باشه ولی هیچ وقت نیستش،آخرشم میدونم منو میدزدن مهدیس با خنده گفت + بایدم بدزن کم کسی نیستی که،نوه ی خاندان افشار،تازه نوه ای که از همه عزیز تره،مگه نه آقا جون؟ پدر بزرگم گفت + خدانکنه که ترانه ی منو بدزدن،اون روز مطمئنم که زنده نمیمونمو درجا از غصه دق میکنم همه گفتن خدانکنه که از جام بلند شدمو رفتم پدر بزرگمو بغل کردم که سرمو بوسید،و مجددا صدای داد اشکان درومد که از بغلش اومدم بیرونو گفتم - برم تا عمارتو رو سرمون خراب نکرده،با اجازه + برو دخترم مواظب خودتم باش از همه خداحافظی کردمو رفتم تو حیاط که دیدم اشکان عین گرگ زخمی به ماشینش تکیه داده.تا منو دید بی حرف سوار ماشین شد که منم مثله خودش بی حرف رفتمو سوار شدم که یهو ماشینو روشن کرد و با آخرین سرعت از خونه خارج شد.لحظه به لحظه سرعتش بیشتر میشد که گفتم - اشکان آروم تر برو خطرناکه هیچی نگفتو از لجه من سرعتشو بیشتر کردو یهو کناره خیابون زد رو ترمز که دلو رودم اومد تو حلقم - دیوونه شدی؟ + نه شکنجت کردم که ازت حرف بکشم،اینجا که اتوی داغ و آب جوش موجود نبود دیگه مجبور شدم جوره دیگه ای وارد عمل شم نفسه عمیقی کشیدمو به صندلی تکیه دادم تا حالم بیاد سره جاش - بمیری خودم حالم خوب نیست توام شوخیت گرفته دیدم به گونم زل زده و هیچی نمیگه یهو اخماش رفت تو هم + این شاهکار چیه رو گونت؟ دستمو کشیدم روشو گفتم - هیشکی نفهمید قرمزه تو از کجا فهمیدی؟چشم بصیرت بود یا چشم عقاب؟ + حالا هرچی،کسی کتکت زده یا ... اخماش غلیظ تر شد که فوری گفتم - کتکم نزده کسی خودم زیادی تو حموم سابیدمش + رو پیشونی من ننوشتن خر،حالا تعریف کن ماجرا تو وامیر چیه؟اگه باز بخوای مثله الان بپیچونیم باز شکنجت میکنما - به شرطی بهت میگم که نری بزاری کف دسته بقیه مخصوصا مهدیار،باشه؟ + باشه - خب راستش تو که از گذشته منو خونوادم خبر داری و میدونی که مادره امیر و پنهون کاری خودش چجوری زندگی منو نابود کرد،حالا که برگشته فرصت خوبیه تا ازش انتقام بگیرم واسه همین این بازیو شروع کردم و تا اینجا هم موفق بودم + چه بازی شروع کردی؟ - همون عشقو عاشقی بین منو امیر دستش رو فرمون مشت شد که مطمئن بودم الان مشتش تو دهنم فرود میاد + نشنیدم چی گفتی آب دهنمو قورت دادمو گفتم - هیچی اصلا من همین جا پیاده شم امنیت جانیم بیشتره تا اومدم پیاده شم با داد گفت ...
  14. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت سیو دو - خب؟ + خب به جمالت،مگه عاشقش نشدی؟فقط تو میتونی راضیش کنی،آقاجون بیچاره خیلی واسش ناراحته - باشه یه فکری براش میکنم،دیگه چه خبر؟ + هیچی پوریا هم سراغتو گرفت گفت بگم بهش زنگ بزنی - اوکی فعلا بوس بای طبق معمول منتظر جوابش نشدمو قطع کردم،و مطمئنم الان مهدیس کلی فحشم داده.از جام بلند شدمو رفتم از خونواده آرمان خداحافظی کردم و ازشون خواستم زنگ بزنن آژانس یه ماشین بیاد دنبالم.وسایلمو جمع کردمو بدون خداحافظی از آرمان از خونه خارج شدم.لحظه آخر دیدم تمنا با غم نگام میکنه که دلیلشو نفهمیدم،یعنی به همین زودی بهم وابسته شد؟ همینکه ماشین اومد سوارش شدمو راه افتادم سمت عمارت.تو کل مسیر فکرم پیشه رفتارای مشکوک آرمان بود باید باامیر راجبش حرف میزدم.همینکه رسیدیم پیاده شدمو رفتم سمت در ولی هرچی گشتم کلیدو تو کیفم پیدا نکردم که به ناچار شروع کردم به در زدن که یکم بعد اشکان درو باز کرد - سلام دربانی هم به شغلات اضافه شده؟ + سلام کجایی بابا پوسیدم تو این خونه زدمش کنارو رفتم داخلو گفتم - امیر کجاست؟ + خونه خودشه - تنهاست یا بقیه پیششن؟ + تنهاست،چرا میپرسی؟میگما ترانه این حرفاکه راجبتون میگن راسته؟ - کدوم حرفا؟ + همین عشقو عاشقی نمیدونم چرا نمیتونستم به اشکانم مثله بقیه دروغ بگم،نزدیکش شدمو آروم گفتم - فردا صبحم بیا منو ببر تو دانشگا همه چیو واست تعریف میکنم + چرا اینجا نمیگی؟ - نمیشه نمیخوام کسی بفهمه،تابلو بازی درنیاریا اشکان + خیالت راحت،من دیگه برم صبح میام دنبالت از هم خداحافظی کردیمو سوار ماشینش شدو رفت،هنوزم ازینجا فراری بود ولی آخه چرا؟ راه افتادم سمت خونه امیرو شروع کردم به در زدن که یکم بعد درو باز کرد.چشمم که بهش افتاد یه لحظه نشناختمش،به فاصله یروز چقدر ضعیف شده بود + دید زدنت تموم نشد؟ اینو گفتو رفت داخل که منم رفتم داخلو درو بستم که برگشت سمتمو باخشم گفت + مهمونی کناره آرمان جان خوش گذشت بانو پس بگو دقیقا دلش از کجا پره آقا،دمت گرم ترانه که نقشت عالی داره پیش میره،با قیافه مظلوم بهش زل زدم که یهو یه حالی شدو اومد نزدیکم + نمیخوای یه حرفی بزنی؟زبون درازتو آرمان خورد؟ از حرفش شروع کردم به خندیدن که دیدم اونم به سختی داره خندشو کنترل میکنه،میون خنده ها زبونمو واسش دراوردمو گفتم - بیا اینم دو متر زبون،بهتری؟ رفت رو مبل لم داد که منم رفتم کنارش نشستمو منتظر نگاش کردم تا جواب بده + بهترم،نگرانم بودیو از صبح سراغمو نگرفتی؟ همون دروغ شاخ داری که به آرمان تحویل داده بودم این دفعه دو دستی تحویله امیردادم - شارژه کوفتی موبایلم تموم شده بود،دیگه نشد زنگ بزنم حالتو بپرسم،حالا قهر نکن یهو سرمو گذاشتم رو شونش که دو متر پرید هوا و رفت عقب که خندم گرفتو گفتم - مگه برق بهت وصل کردم؟نترس نمیخورمت فقط ... + فقط چی؟ کاری که مهدیاریادم داده بودو انجام دادم،دستمو گذاشتم رو قبلمو زل زدم تو چشمای امیرو گفتم - این دل واست تنگ شده بود چشماش به وضوح اندازه وان حموم شده بود،رفتم نزدیکشو سرمو گذاشتم رو شونش که این دفعه فرار نکردو آروم نشست سره جاش،یکم که گذشت یه دستشو انداخت دوره گردنمو منو کشید تو بغلش که به غلط کردن افتادم،یعنی مرده شور عشوه گریامو ببرن + اونجا رفتی خوش گذشت؟ سعی کردم صدام نلرزه و تو اون حالتی که بودم بی جنبه بودنم لو نره - نه،امیر حق با تو بود این آرمان خیلی مشکوکه دست آزادشو برد زیر مقنعه وکشید رو موهام که + مگه چی دیدی ازش که به حرفه من رسیدی؟ - اینجوری نمیتونم بگم منو از خودش جدا کردو با یه حالت خاصی نگام کرد که حس کردم همه وجودم داغ شد،این دیگه چه آدمه بیشعوریه + حالا بگو شروع کردم همه جریانو از اول تا آخر واسش تعریف کردن با همه جزئیات که یکم فکر کردو گفت + یعنی میگی منظورش با تو بوده که پشت تلفن گفته میارمش؟ - آره مطمئنم،و اینکه اون همونیه که تو درختا منو دید میزد،اونجا همه چی عجیب غریب بود امیر حتی اون دختر بچه + منکه گفتم مشکوکه حالا بفرما تحویل بگیر،دفعه دیگه حق نداری تنها بری اونجا فهمیدی؟ - آره + دفترشم فعلا نرو ببینیم عکس العملش چیه - باشه نمیرم یهو دستشو برد سمت قلبش که هجوم بردم سمتشو با نگرانی ساختگی گفتم - چیشده امیر؟درد داری آره؟بمیرم الهی + خدانکنه دیگه عادت کردم - خب چرا عمل نمیکنی دیوونه؟ + فعلا کارای مهم تری دارم - چه کارایی که از جونت مهم تره آخه + کشتن مهدیارو آرمان یهو شروع کرد به خندیدن که منم خندم گرفت،آره تو اونارو بکش منم تورو میکشم امیرخان،مگه بمیری که دله من خنک شه.از رو مبل بلند شدمو رو به امیرگفتم - خب من دیگه برم که توام استراحت کنی از رو مبل بلند شدو روبروم وایسادو با شیطنت بهم نگاه کرد - چیه؟ماچ میخوای؟ تعارف نکن + دقیقا همینو میخوام،دیشب جوون مردمو زدی هوایی کردی رفتی یهو خم شدو ...
  15. ترانه ی انتقام | Bita_Icyheart

    پارت سیو یک + دختره من نیست تا اومدم حرفی بزنم آرزو از پله ها اومد پایینو تا منو دید اومد جلو و بغلم کردو گفت + سلام عزیزم پس ترانه خانوم شمایی،تعریفتو از آرمان زیاد شنیدم - ایشون به من لطف دارن دختر بچه که هنوزم واسم مبهم بود با ترس بهم زل زده بود که رو به آرزو گفتم - دختره شماس؟ + نه من هنوز ازدواج نکردم،دختره یکی از آشناهاس مادره آرمان به حرف اومدو گفت + ترانه جان بیا شامتو بخور از دهن مفیوفته رفتم نشستم کناره مادره آرمان که خودشو آرزو و اون دختر بچه هم اومدن نشستنو همه مشغول خوردن شدیم.تموم مدت ساکت بودمو یه حسه عجیبی داشتم،همش حس میکردم یه نفر زل زده بهم و داره نگام میکنه ولی وقتی سرمو بلند میکردم میدیدم همه سرشون به غذاشون گرمه،چشمم افتاد به دختری که نمیشناختمش ولی قیافش عجیب واسم آشنا بود،سرشو بلند کردو نگام کردو از خجالت لپاش قرمز شد،نیوشا زد به بازوشو گفت + تمنا دیدی خالمو؟همونه که واسم پیانو زد ها تازشم بهم یادم میده پس تمنا،تمنا که میگفتن ایشونه،ولی چرا آرمان نمیخواست من راجبش چیزی بفهمم؟مغزم پره سوال شده بود که با صدای تمنا به خودم اومدم + ترانه به منم یاد میدی؟ آرزو گفت + ترانه نه عزیزم بهش بگو خاله میون حرفش پریدمو گفتم - بزارید راحت باشه،آره عزیزم یادت میدم تمنا باذوق بهم خیره شد که منم ناخداگاه لبم به خنده باز شدو بهش خیره شدم،نمیدونم چی تو وجوده این دختر بود که از لحظه اولی که دیدمش قلبم یه حالی شد.بقیه شام تو سکوت خورده شد،خونواده آرمانم مثله خونواده خودم موقع شام اغلب روزه سکوت میگرفتن یا راجب بحثای کاری حرف میزدن.بعد از خوردن شام به اصرار نیوشا رفتم تا اتاقشو ببینم،توش پره عروسک بودو مثه مهدیس همه وسایلش صورتی بود،چه تفاهمی،یهو تمنا گوشه مانتمو کشیدو گفت + ترانه؟ جلوش زانو زدمو تو چشمای آبیه آشناش خیره شدم - جونم + میشه بغلم کنی؟ تا خواستم زبون باز کنم خودشو انداخت تو بغلمو دستشو دوره گردنم قفل کردو فشار داد،منم دستمو گذاشتم پشت کمرشو از رو زمین بلندش کردم.یجوری فشارم میداد انگار میترسید فرار کنم،نیوشا هم با ذوق بهمون خیره شد که با صدای آرمان از هم جداشدیمو تمنارو گذاشتم رو زمین + رابطتت با بچه ها خیلی خوبه،مطمئنم مادره خوبی میشی خندیدمو گفتم - البته اگه مادر بشم رو تخت نیوشا نشستم که آرمان رو به دخترا گفت + کی میاد بازی؟ دوتاشون با ذوق جواب دادن + آخ جون بازی - مثلا چی بازی آرمان خان یکم فکر کردو گفت + گرگم به هوا من بیوفتم دنبال سه تا دختره جیگر طلا بگیرمشون بغلشون کنم و ... نیوشا وتمنا شروع کردن به خندیدن که گفتم - خجالت بکش جلو بچه ها و این حرفا + بابا این گودزیلاهارو دست کم نگیر شبا که خوابم میان سروقتم - مطمئنی خودت نمیری سروقتشون؟ + آره ولی راجب تو مطمئن نیستم از جام بلند شدمو بی حرف از رفتم بیرون که سه تاشون اومدن دنبالم،برگشتم سمتشون گفتم - آقا گرگه و بره های گرامی میخوام برم دستشویی آرمان راهنماییم کرد سمت اتاق فکرو خودش رفت پیشه بقیه.یکم که گذشت اومدم بیرونوخواستم برم پیش بقیه که تصمیم گرفتم برم تو باغو یه سرکی بکشم.آروم از خونه رفتم بیرونو به باغ خیره شدم ولی دیگه خبری ازون کسی که دیده بودم نبود انگار واقعا خیالاتی شده بودم.اومدم برگردم داخل خونه که یهو آرمانو جلوم دیدمو ازترس سکته کردم - وای ترسیدم + چرا بیخبر اومدی بیرون؟ - خب میخواستم هوایی بخورم مشکلیه؟ بی توجه بهش رفتم داخلو یک راست رفتم سره کیفم سراغه گوشیمو روشنش کردم + تو که گفتی شارژش تموم شده دروغم لو رفته بودو منم چون نمیدونستم چی باید بگم زل زدم به سقف که آرزو اومد کنارمونو گفت + ای بابا آرمان کشتی ترانه جونو،الان یه کاری میکنی بره دیگه برنگرده آرمان با اخم ازمون جدا شدو رفت طبقه بالا.نشستم رو مبل که آرزو رو بهم گفت - ازش دلخور نشو بداخلاق هست ولی تو دلش هیچی نیست + گنده دماغو زشتم هست اینو که گفتم یجوری از خنده ریسه رفت که خواستم بهش بگم زشته دخترم سنگین باش خنده هاش که تموم شد رفت پیشه بقیه.به گوشی نگاه کردم که دیدم روش پره زنگو پیام از مهدیس و مهدیاره مزاحمه،یکی از پیاماشو باز کردم که دیدم نوشته + میخواستم بهت بگم لیاقتت خیلی بیشتر ازین حرفاس که عمرتو پای کسی که قلبش امروز فردا وامیسته تلف کنی حدس زدم منظورش با امیر باشه،پس واقعا قلبش مریض بود؟ولی چرا؟ یادمه اون قدیما مشکل قلبی نداشت.پوفی کشیدمو شماره مهدیسو گرفتمو منتظر شدم تا جواب بده + الو،کجایی دختره بیشعور؟ - سلام،مهمونی،مگه عمو اینا بهت نگفتن؟ + مهمونی کجا؟نه والا کسی به من چیزی نگفت فعلا همه تو کفه امیرن - خونه آقای شجاع،امیر چشه؟ + بابا میگه هرچه زودتر باید عمل شه وگرنه زنده نمیمونه،ولی امیر پاشو کرده تو یه کفش که من عمل بکن نیستم باورم نمیشد که این بلا سره امیر اومده باشه،ولی چرا نه خوشحالم نه ناراحت؟ ...

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×