رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

FATEMEH_ZAHRA

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    22
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

100 بار تشکر شده

9 دنبال کننده

درباره FATEMEH_ZAHRA

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    موسیقی رمان
    خودم
    خودم
    خودم

آخرین بازدید کنندگان نمایه

113 بازدید کننده نمایه
  1. معرفی ونقد رمان نوای عاشقانه | Reyhanh

    سلام خدمت نویسنده عزیز و تقریبا کم کار..... راستش من رمان شما را مطالعه کردم..... رمان خیلی غلط املایی داشت و همین باعث میشد گاهی عصبی بشم... اما موضع جالب و قشنگی داشت... اسم های جالبی برای شخصیت های رمانت انتخاب کردی! اما به نظر من همه ی اتفاقات زود و پشت سر هم اتفاق میافتن امیدوارم که منتقد های عزیز رمانتو به خوبی نقد کنن تا مشکلات خودت رو پیدا کنی موفق باشی عزیزم
  2. ★★فراخوان جذب نیرو برای همکاری با تیم نقد★★

    منم اعلام آمادگی میکنم
  3. تست روانشناسی شجاعت

    دقیقا همین طوره
  4. تاریخچه بابانوئل

    خب حالا که چند روزی بیشتر نیست از سال 2018میگذره میخوام یه کم راجبه بابانوئل حرف بزنیم بابانوئل واقعی چه کسی بود؟ بسیاری از افراد تصور می‌کنند بابانوئل، افسانه‌ای ساختگی و بی‌پایه برای فریب کودکان است؛ اما به یاد داشته باشید که پشت هر افسانه‌ای، حقیقتی هست. تاریخچه بابانوئل به سال‌ها قبل باز می‌گردد؛ کشیشی به نام سنت نیکولاس که به نظر می‌رسد سرچشمه داستان بابانوئل بوده است. وی در قرن چهارم میلادی در اروپا و در محلی به نام میرا (که امروزه با نام ترکیه خوانده می‌شود) زندگی می‌کرده است. او در جوانی ثروت هنگفتی از والدینش به ارث برده بود و مشهور بود که مخفیانه به فقرا هدیه می‌دهد. افسانه‌های بسیاری دربارۀ سنت نیکولاس یا نیکولاس مقدس وجود دارد که نمی‌دانیم حقیقت دارند یا نه. یکی از مشهورترین این افسانه‌ها به این شرح است: مرد فقیری بود که سه دختر داشت و پول کافی برای جهیزیه آنها نداشت و بنابراین دخترها نمی‌توانستند ازدواج کنند. یک شب، نیکولاس مخفیانه به خانه مرد رفت و کیسه‌ای پر از سکه‌های طلا را از لوله بخاری به داخل خانه انداخت. دختر بزرگتر، جورابش را کنار شومینه آویزان کرده بود تا خشک شود و کیسه زر تصادفاً داخل جوراب افتاد. به برکت کیسه طلا، دختر بزرگتر ازدواج کرد. این اتفاق برای دختر دوم هم تکرار شد و پدر آن‌ها تصمیم گرفت کسی را که پول فرستاده، پیدا کند. بنابراین هر شب، کنار شومینه منتظر می‌نشست تا اینکه عاقبت وقتی نیکولاس، کیسه زر سوم را داخل دودکش می‌انداخت، او را یافت. نیکولاس از او خواهش کرد که به کسی چیزی نگوید چون نمی‌خواست توجه دیگران را جلب کند. اما به زودی خبر این اتفاق در همه جا پخش شد و هر وقت به کسی هدیه‌ای مخفیانه می‌‎رسید، همه می‌گفتند شاید کار نیکولاس باشد. سنت نیکولاس، حامی دریانوردان سنت نیکولاس، نه تنها قدیس کودکان، که قدیس دریانوردان هم بوده است. افسانه‌های دیگری از او نقل شده که می‌گوید سنت نیکولاس، دریانوردانی که گرفتار طوفان می‌شوند را نجات می‌دهد. کسی تاریخ دقیق مرگ وی را نمی‌داند اما احتمالاً در تاریخ 6 دسامبر بین سالهای 345 تا 352 میلادی بوده است. در سال 1087، دریانوردان ایتالیایی استخوان‌های او را می‌دزدند که اکنون، در کلیسایی به نام سنت نیکولاس در بندر باری در ایتالیا نگهداری می‌شود. دریانوردان بندر باری، در جشن روز سنت نیکولاس (6 دسامبر)، مجسمه او را از کلیسا تا دریا حمل می‌کنند تا آب دریا و بندرگاه را متبرک کند و دریانوردان را از غرق شدن در دریا حفظ نماید. چگونه سنت نیکولاس به بابانوئل (سانتا کلاوس) تبدیل شد تاریخچه بابانوئل و به کار بردن واژه سانتا کلاوس (که در فارسی به بابانوئل ترجمه شده)، در واقع از قرن شانزدهم میلادی، در شمال اروپا آغاز شد. پس از اصلاحاتی که کلیسای پروتستان در دین مسیحیت اعمال کرد، داستان‌های مربوط به سنت نیکولاس هم محبوبیت خود را از دست دادند، اما در داستان‌های کریسمس، یک نفر باید هدیه کودکان را می‌آورد! به همین دلیل در هر کشوری، شخصیتی را به‌جای او جایگزین کردند: در انگلستان، به‌جای سنت نیکولاس، از «مرد کریسمس» یا «پدر کریسمس» و در فرانسه، «بابانوئل» جایگزین شد. در کشورهای دیگری مثل آلمان و اتریش، شخصیتی با موهای طلایی جایگزین شد که مانند فرشتگان، بال داشت و نمادی از کودکی مسیح بود. در امریکای قدیم، نامش «مسیح مهربان» بود و در هلند، به‌جای سنت نیکولاس، سینترکلاس گفته می‌شد (که تغییر یافتۀ سنت نیکولاس است) و اکنون هم با نام سانتا کلاوس خوانده می‌شود. بابانوئل در امریکا و بریتانیا در طول قرن‌ها، بیشتر و بیشتر به هم شبیه شدند. سورتمه بابا نوئل و گوزن های شمالی از کی پیدا شدند کشورهای بسیاری به خصوص در اروپا، روز ششم دسامبر را با نام روز سنت نیکولاس، جشن می‌گیرند. کودکان در هلند و سایر کشورهای اروپایی، کفش یا جوراب خود را جایی می‌گذارند تا بابانوئل آن را با هدیه پر کند. آن‌ها باور دارند که اگر در جوراب یا کفش خود، هویج یا یونجه بگذرند، گوزن‌های بابانوئل، آن‌ها را خواهند یافت و بابانوئل به‌جای آن، آب‌نبات یا خوراکی‌های شیرین خواهد گذاشت. سنت نیکولاس در دوره ملکه ویکتوریا دوباره محبوب شد و نویسندگان و شاعران بسیاری درباره او نوشتند. در سال 1823، شعر معروفی با نام «دیدار با سنت نیکولاس» یا «شب قبل از کریسمس» منتشر شد. دکتر کلمنت کلارک مور بعدها ادعا کرد که این شعر را برای فرزندانش سروده بوده. البته اکنون بسیاری باور دارند که شاعر این شعر، هنری لیوینگستون بوده که از اقوام همسر کلارک است. در این شعر، سنت نیکولاس همراه با هشت گوزن شمالی توصیف شده که هر یک از گوزن‌ها نامی دارند. در واقع تاریخچه بابانوئل همراه با سورتمه و گوزن‌ها از همین‌ شعر آغاز شد. بعضی مردم باور دارند که بابانوئل در قطب شمال به همراه اِلف‌ هایش (کوتوله‌های افسانه‌ای) زندگی می‌کند و یک کارگاه اسباب بازی را اداره می‌کند. در فنلاند معتقدند نام آن کشور، لاپلند است. اما تقریباً بیشتر افراد اعتقاد دارند که بابانوئل در آسمان سوار بر سورتمه ای است که گوزن‌های شمالی آن را می‌کشند و شب‌ها هدیه کودکان را در جوراب یا کیف آن‌ها کنار تختشان، جلوی درخت کریسمس و یا کنار شومینه می‌گذارد. بیشتر کودکان، شب سال نو هدیه خود را می‌گیرند اما در بعضی کشورها، هم شب سنت نیکولاس (5 دسامبر) هدیه کودکان را می‌دهند
  5. نقدانه با niya99_HANA

    سلام بر نیا خانم خب راستش من شما را زیاد نمیشناسم فقط گاهی اوقات دیدم که تایپک هایی راجبه فیلم های کره ای میزنید من از فیلم های کره ای دل خوشی ندارم با همین شناخت کمم میخوام به شما بگم که یه کمم به فیلم های قشنگ ایرانی که محتوای بهتری دارن هم توجه کنید! دیگه حرفی ندارم امیدوارم موفق باشی
  6. ده زلزله بزرگ تاریخ

    Wow
  7. آهنگی که نفر قبلی میگه رو شنیدی؟

    نه نشنیدم پلنگ/بهزاد لیتو
  8. تست روانشناسی عشق

    همشون راجب به من درست بود!
  9. ساحره ها | FATEMEH_ZAHRA

    با صدای سر صدایی که از بیرون میومد از خواب پریدم. اه معلوم نیست مامان دوباره کیو دعوت کرده خونه! بالشتو گذاشتم رو سرم تا بلکه از صدا ها کاسته بشه اما نشد که نشد. بالاخره تصمیم خودمو گرفتم و بلند شدم لباس های توی تنم حسابی چروک شده بود و بوی عرق میداد. بلند شدم لباسمو عوض کردم و پریدم تو حموم. یه دوش یه ربع گرفتمو اومدم بیرون. یه دست لباس سفید پوشیدم و اومدم بیرون... بله درست فمر میمردم مهمون عزیز تر از جانم عمه ام بود پوزخندی رو لبام شکل گرفت.... رفتم سمت پذیرایی عمه با اون دختر افریطه اش نشسته بودن رو مبل ها نفس عمیقی کشیدم و سلامی دادم عمه برگشت و بهم نگاه کرد و با افاده جوابمو داد دخترشم با سر جوابمو داد نشستم کنار مامان و با لباسم ور رفتم انگار با اومدن من ساکت شدن مامان خواست از این جو درمون بیاره گفت_خب بسه دیگه چه قدر ساکت باشیم؟ یهو سیما با تندی گفت _دایانا از دیوونه خونه چه خبر؟ از تعجب و حرص دستمو مشت کردمو فشار دادم سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم _هیچی میگفتن تو دیگه بسه اینجا موندی موقعه اش رسیده اون دختر عمه خلت هم بیاد اینجا تا شاید آدم بشه بعدشم یه لبخند زدم و از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق مامان اینا صداشون دیگه نمیومد حسابی خر کیف شده بودم.... در بستم و نشستم رو تخت به اتاق زل زدم. دیدم در گاو صندوق بابا بازه رفتم سمت گاو صندوق حسابی کنجکاو شدم بدونم چی اونجاست! در گاو صندوق رو باز کردم وهی کاغذ ها رو زیر کردم. چیزی جز یه مشت کاغذ مدرک نبود. دیگه داشتم در اونجا را میبستم که نظرم به یه دفترجه جلب شد از گاو صندوق اوردمش یه دفتر چه تقریبا قطور بود. بازش کردم پر از دست نوشته بود با یه جور علامت های عجیب غریب به نظر یه جور رمز میومد یه هو یادم افتاد چند روز پیش میون کتاب ها یه کتاب بود با همین علامت ها شاید... شاید این رمز همون کتاب باشه اره سریع دفترچه را برداشتم و در گاو صندوق رو قفل کردم از اتاق مامان اینا زدم بیرون و یواشکی رفتم تواتاق خودم........ سریع از زیر تختم همون کتاب دراوردم و در اتاق رو هم قفل کردم دلم میخواست رمز کتاب رو به دست بیارم نشستم و مشغول شدم... من باید رمز این کناب رو بدست بیارم تا بفهمم چی تو این کتاب نوشته! ******* (ببخشید پست کوتاه بود دفعه بعد سعی میکنم پست های بلند تری بزارم)
  10. ساحره ها | FATEMEH_ZAHRA

    به اهنگی که تو ماشین پخش میشد گوش میکردم یه اهنگ عاشقونه... پوزخندی رو لبام جا میگره. ... سرمو به شیشه تکیه دادم. ترافیک سنگین بود چشم هامو بستم و کم کم خوابم برد...... ******** از همه جا اتیش میبارید.... صدای جیغ، همه و واهمه فضا را پر کرده بود... از بالای سرم چند نفر رد شدن انگار سوار یه چیزی بودن میخندیدن و از دست هاشون اتیش بلند میشد یه دفعه احساس کردم نسیم ملایمی صورتمو نوازش کرد دوباره به بالا نگاه کردم..... داشتم از تعجب شاخ درمی اوردم معلوم نیست اینجا کجاست که همون پسر چشم مشکیه تودانشگاه اینجاست و بدتر بال در اورده و پرواز میکنه.! حتما دارم خواب میبینم؛ اره این یه خوابه.... صدای خنده بالا تر رفت و یکی از همون هایی که تو آسمون پرواز میکردن اومد بالای سرم با تعجب نگاه کردم و بعد جیغ بلندی کشید از دستش اتیش بلند شد و اونو پرتاب کرد سمت من..... منم بدتر جیغ زدم چشمامو بستم و دستمو جلوم گرفتم..... چند دقیقه تو همون حالت بودم که لای چشم هامو باز کرد...... بازم از تعجب داشتم شاخ در می اوردم.... از دست هام یه نور اومده بود بیرون و دورم مثل حفاظ عمل میکرد... دیگه مطمئن شدم این یه خواب نیست اما........ *** ** با تکون های شدید دارا از خواب پریدم... _دایانا... دایی... هویی سرمو بلند کردم و زل زدم بهش. _کجا سیر میکردی؟ داشتی خواب میدیدی نه؟! سرمو به علمت مثبت به طرفین تکون دادم.. _برو پایین رسیدیم ... از ماشین پیاده شدم اصلا یه حالی بودم که نگو دوباره داشتم خواب چرت و پرت میدم شونه ای بالا انداختم و زل زدم به دستم یهو از دستم همون نور سفید زد بیرون و سریع قطع شد! .. دیگه واقعا خل شدم! زنگ خونه رو زدم. مامان در باز کرد.... فاصله حیاط تا خونه را طی کردم و وارد خونه شدم مامان از رو مبل بلند شد و بی مقدمه گفت :کجا بودی؟ _سلام مامان بزا برسم... هیچ جا نبودم تو ترافیک گیر کرده بودیم . +دختر نصف جونم کردی... _بیخیال مامان کاری نداری من برم؟ بدون اینکه به حرفش گوشم کنم رفتم داخل اتاقم و در اتاقمم قفل کردم. پریدم رو تخت و با همون لباس ها به خواب رفتم.....
  11. ساحره ها | FATEMEH_ZAHRA

    سعی کردم آروم باشم اما انگار نمیشد! رفتم و یه اب زدم به صورتم تاحالم جا بیاد... بغضی قدیمی تو گلمو قورت دادم و زل زدم تو ایینه به خودم موهای طلایی رنگم، پریشون شده بود..... دستمو بردم لا به لای مو هام و درستشون کردم از دستشویی اومدم بیرون و راه کلاس در پیش گرفتم..... حیاط دانشگاه تقریبا خلوت شده بود سرعتمو بیشتر کردم و رفتم کلاس ********** خسته و کوفته از دانشگاه زدم بیرون، هوا حسابی تاریک شده بود بهتر بود زنگ بزنم به دارا بیاد دنبالم. گوشیمو دراوردم و زنگ زدم به دارا.. هر چی بوق میخورد بر نمیداشت، بالاخره وقتی دیگا نامید شده بودم گوشیو برداشت _جانم اجی +سلام گوشیو چرا بر نمیداشتی؟ _ببخشید گوشیم تو اتاق بو +دارا میایی دنبالم؟ _اره اجی... همون دانشگاه دیگه +اره زود بیا که یخ زدم _باشه فعلا گوشیو قطع کردم و انداختمش تو کیفم. شب مهتابی ای بود، ماه تو اسمون میدرخشید و پادشاهی میکرد.... یهو ذهنم کشیده شد سمت سه سال پیش..... _مهدیار +جانم _تو هم میایی؟ +اگه تو بیایی منم میام. خندیدم و لپشو کشیدم _بیشعور تو باز زورت به لپ من رسید زبونمو براش دراوردم اونم خندید و رو لپش دو تا چال خوشگل افتاد.. دستمو کردم تو چال لپش دستمو گرفت و اروم بوسه ای روی دستم زد...... دستمو کشیدم از دستش و گفتم :خب مهی جونم من برم خونه فردا شب میبینمت _باشه عزیزم مواظب خودت باش. از ماشین پیاده شدم و رفتم تو خونه همه جا تاریک بود.... خب نصف شبه میخواستی بیداربمونن؟ اروم اروم رفتم داخل خونه هنوز پامو نگذاشته بودم تو خونه برقا روشن شد و چهره اعصبانی مامان پیدا شد با اعصبانیت توپید بهم و گفت _کدوم گوری بودی تا حالا ترجیح دادم فرار کنم تا بمونم رفتم تو اتاقم و در هم قفل کردم. مامان دازد و گفت :صبح که از اون جا میایی بیرون.... ریز ریز خندیدم و پریدم رو تخت هنوز هم یه کم استرس داشتم واسه فردا شب اما..... . با صدای بوق ماشین دارا به خودم اومدم. سوار ماشینش شدم و گفتم _چه قدر دیر کردی! +تو ترافیک بودم _خب بسه راه بیفت که نصف شب شد ماشینو روشن کرد و راه افتاد ......
  12. ساحره ها | FATEMEH_ZAHRA

    بالاخره کلاس اول تموم شد. بردیا از کنار میزمن رد شد نفس عمیقی کشیدم. سرم درد میکرد؛ دوباره همون صدا تو مغزم اکو شد بی وقفه و و پشت سر هم میگفت ساحره! اخه من نمیفهمم این یارو رو استخدام کردن هر دقیقه ای یه بار صدا بزنه ساحره؟ سرمو گذاشتم رو میز احساس کردم یکی زد به پهلوم سرمو بلند کردم پریا بود _جانم؟ +دایانا برو طرحتو بگیر الان بچه ها پاره اش میکنن با خرفش سرمو برگردوندم همه بچه ها جمع شده بودن دور نقاشی من و با تعجب بهش نگاه میکردن! از جام بلند شدم و به سمت طرحم رفتم یهو یه پسره داد زد _بچه ها صاحبش اومد همه کشیدن کنار طرحمو برداشتم و لوله اش کردم دوست نداشتم کسی طرحمو برداره....... نشستم رو صندلی خودم و از پریا پرسیدم :امروز چند تا کلاس هست؟ _امروز تا هشت شب کلاس داریم به جاش فردا کلاس نداریم..... +مرسی نگاه به ساعت کردم یه دلم میگفت برو ببین بردیا ببین چیکارت داره یه دلمم، میگفت نرو..... اما اخر تصمیم خودمو گرفتم..... از جام بلند شدم و به سمت در رفتم بیرون..... خیلی اروم از پله ها رفتم پایین وبه حیاط رسیدم. حیاط حسابی شلوغ بود... راه خودمو گرفتم و رفتم پشت دانشگاه. هنوز بعد سه سال هیچ تغییری نکرده، این پشت پوزخندی زدم و به راهم ادامه دادم بالاخره رسیدم بردیا با سه تا دختر و مهدیار، یار قدیمی من تکیه داده بودن به دیوار. تو همون نگاه اول شناختمشون........ سرفه ای کردم تا نظرشون بهم جلب شد. برگشتن سمت من، همشونو تو همون نگاه اول شناختم دوستانی که تهمتی به من زدن که هنوز از یادم نرفته و نخواهد رفت دخترا به هم نگاه کردن و با دو اومدن سمت من، پریدن تو بغلم.... هیچ ذوقی نداشتم جز همون پوزخند که رو لبم بود هیچ عکس العملی، نشون ندادم......... رها از بغلم اومد بیرون و گفت _وای دایانا باورم نمیشه خودتی! سمانه هم که، کنارش ایستاده بود حرفشو تایید کرد لبخندی زورکی زدم نگاهم رفت رو مینا تو چشم هاش اشک جمع شده بود بغض گلمو گرفت؛ زدم رو شونش و گفتم : چطوری بی معرفت؟ _دایانا منو...... +هیش هیچی نگو..... اومد تو بغلم بغضم شکست در حالی که تو بغلش بودم نگاهم کشیده شد سمت مهدیار....... تو چشم های سبزش خوشحالی موج میزد. کنارش بردیا وایساده بود. از بغل مینا اومدم بیرون رفتم سمت مهدیار تو، حلقه ی توی دستش لرزه به تنم انداخت سعی کردم خودمو جمع کنم..... _به به اقا مهدیار، میبینم که حلقه تو دسته! نکنه خبرا هایی شده؟ بردیا سریع پرید تو حرفم و گفت _تو که نبودی مهدیار با مینا عقد کردن همین کافی بود تا زخم دلم تازه بشه.... برگشتم سمت مینا و گفتم _مینای نامرد چرا منو تو عروسیت دعوت نکردی؟ نکنه فکر کردی نمیام؟ +نه به خدا دایانا..... _نه عزیزم مشکلی نداره خوشبخت بشی! دوباره برگشتم سمت مهدیار از جیبم انگشتر تک نگین روکه بهم داده بود دراوردم و گذاشتم تو دستش _بده به عروست... اروم تر ادامه دادم _مادرت توصیه کرده عروسش اینه دستش کنه با تعجب زل زد بهم _تو اینو.... +اره سه سالی هست دارمش دوباره پوزخندی زدم و گفتم :دوبارهخوشحال شدم دیدمتون.... فعلا همگی و با دو خودمو از اون جا دور کردم
  13. آهنگ مورد علاقه نفر قبلیو دوست داری؟

    گوش نکردم من تو لیتو
  14. هستی خانم میگما من نمیتونم پست های اولم. رو ویرایش کنم چرا 

  15. ساحره ها | FATEMEH_ZAHRA

    به طرحم نگاه کردم پریا با تعجب زل زد بهش _وای چطوری کشیدیش خیلی قشنگ شده +اهوم فقط رنگ زدنش مونده. _خوش به حالت لبخندی زدم و زل زدم به بردیا سرش پایین بود لحظه ای سرشو بالا اورد و نگاهم تونگاهش قفل شد. پوزخندی زدم وتو افکارم فرو رفتم. سه سال پیش پوست لبمو جویدم. اه این امتحان تموم نشدنیه! یکی زدم به پای بردیا سخت مشغول بود و طراحی میکرد سرشو اورد بالا و جواب داد _چته؟ +زهر مار _خیلی مسخره ای.. بگو کارتو +تو که امتحانتو دادی؟! درسته؟ _اره خب. چطور؟ +مرگ رو چطور.... سوال ده و یازده رو برام بنویس. _به شرطی خواستم جوابشو بدم که مراقب اومد بالا سرم و چنان چشم قره ای بهم رفت که خودمو خیس کردم رد که شد، رو برگه برای بردیا نوشتم :چه شرطی احمق پرتش کردم رو میزش؛ بازش کرد و خوندش و رو همون برگه جوابو نوشت و پرتش کرد رو میزم . بازش کردم نوشته بود :به شرطی جواب سوال را بهت میدم که فرداش ب بیایی نگاهش کردم شیطنت از چشم هاش میرخت زیر لب چهار تا فش نثارش کردم و گفتم _باشه تو جواب سوال ها رو بنویس. نیشش تا بنا گوشش باز شد و تو برگه دفتر چه اش جواب سوال ها رو نوشت. از خدا خواسته سریع برگه رو گرفتم و شروع کردم به نوشتنش........ با صدای پریا به خودم اومدم _دایانا استاد با توعه سرمو اوردم بالا و گفتم _بله استاد؟ نفس عمیقی کشید و گفت _طرحی که کشید اید بیارید زیر لب باشه ای گفتم و رفتم سمت میزش و برگه رو گذاشتم رو میز نگاهی بهش انداخت امضاء ای زیر برگه ام زد و چیزی نوشت.! باز هم زیر لبی و اروم گفتم مرسی و برگه رو برداشتم چشمم به همون پسره بود، به همون پسر چشم مشکی از کنار میزش رد شدم که احساس کردم یکی داره زمزمه میکنه _ساحره...... ساحره سرمو چرخوندم کسی جیک نمی زد بیخیال نشستم سر جام و برگه رو باز کردم بردیا با همون دست خط همشگیش نوشته بود : بعد کلاس بیا پشت دانشگاه پوزخند دیگه ای زدم خیال نداشتم برم برگه رو مچاله کردم! سعی کردم به حرف هاش گوش بدم که دوباره همون صدا تو سرم اکو شد _بهتره بری! از تعجب شاخ دراورده بودم این صدای کی بود باز هم چرخیدم کسی حرف نمی زد! یه دفعه یاد مطلبی افتادم که تو اینترنت خوندم تو ذهنم به همون صدا جواب دادم _تو کی هستی؟ صدایی نیومد بیخیال شدم و دوباره تمرکزمو به درس دادم

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×