رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

Heyfa

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    54
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

241 بار تشکر شده

9 دنبال کننده

درباره Heyfa

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    شکلات

آخرین بازدید کنندگان نمایه

352 بازدید کننده نمایه
  1. همگی برام دعا کنید

  2. معرفی و نقد رمان سیل خروشان | Heyfa

    از راهنماییاتون واقعا ممنونم
  3. معرفی و نقد رمان سیل خروشان | Heyfa

    اون قسمتی رو که گفتین عامیانه تر کردم الان خوب شده؟ با ادامه ی رمان همخونی داره؟
  4. معرفی و نقد رمان سیل خروشان | Heyfa

    خوب بودن؟ اشکالاتم برطرف شدن؟
  5. معرفی و نقد رمان سیل خروشان | Heyfa

    بالاخره پستام به ۵۰ تا رسیدن و من طبق گفته ی شما شروع رمانم رو عوض کردم و از حالت کلیشه ای خارجش کردم. مقدمه هم به رمانم اضافه کردم و تا الان غلط های املایی چند پستی رو رفع کردم
  6. سیلِ خروشان | Heyfa

    بازم حرف میزد. بهراد هنوز می گفت و من فقط حرفای چند لحظه پیش رو می شنیدم. دلم حسابی پر بود. خیلی عجیب بود که هنوز گریه نکرده بودم. وقتی که کم کم متوجه رفتن خبر نگارها شدم، وارد خونه شدم. می خواستم کیفم رو بردارم و برم که صدای بهراد رو شنیدم: _به هومن میگی بره وسایلات رو از خونت بیاره اینجا. برگشتم طرفش و گفتم: _من توی این خراب شده زندگی نمی کنم. پوزخندی زد و گفت: _زندگی می کنی... چون از الان تا مدت نا معلومی مجبوریم جلوی آشنا و غریبه نقش بازی کنیم. چه دوست چه خواهر چه رهگذری که امضا میخواد. دستام رو مشت کردم و گفتم: _ازت متنفرم _من بیشتر بازم خنجر... بازم صدای شکستن... بازم... بازم... وارد اتاق شدم و در رو روی خودم قفل کردم. از دوست آشنا همه چندباری بهم زنگ زدن و من جواب هیچ کدوم رو ندادم. به در تکیه دادم و آروم آروم روی زمین نشستم. به سقف اتاقم خیره شدم. به همه چیز فکر کردم. به اینکه چطور من به اینجا رسیدم؟ مگه من چیکار کرده بودم؟ آه غلیظی کشیدم. جیگر خودم برای حال خودم کباب شد. دلم راه فرار می خواست. فرار از این دنیای بی رحم. دلم می خواست همین جا، در همین لحظه بمیرم. بمیرم و این غم رو تموم شده بدونم. قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید و تا گردنم امتداد پیدا کرد. مثل یک مرده ی متحرک بودم. احساساتم در یک لحظه مُردن.... قاتل... بهرادِ قاتل. بهراد منو کشت. منو از بین برد. یه زمانی عاشقش بودم و با عکساش می خوابیدم. اما الان تنها حسی که نسبت به بهراد دارم یک چیز بود...تنفر...فقط و فقط تنفر... حالاتم دست خودم نبود... به سمت حموم کوچیک توی اتاقم رفتم. دوش رو باز کردم و با لباس زیر آب رفتم. آب روی سر و صورتم می ریخت. کف حموم نشستم و زانوهام رو بغل کردم. صدا قطع نشدنی بود. صدای بهراد...فریادش...حرفاش...درحال اکو شدن توی مغزم بود....با مشت به زانوم کوبیدم: "آره راسته... راسته... من هیچ علاقه ای به تو ندارم و چون دیدم مثل قبلنای پریسا مظلومی می خواستم روی اصلی‌ت رو به مردم نشون بدم." مشت بعدی رو محکم تر کوبیدم: " _مگه من بهت گفتم بیا باهم دوست بشیم؟ مگه من‌گفتم بیا و از دوست دختر قبلی‌ت انتقام بگیر؟..." دوباره مشتی محکم تر از قبل... " اما اگه بگم درست بوده و دلیلش هرزه بودن سلین رادمهر بوده باور میکنن. کل روزنامه ها و سایت ها پر میشه از این خبر....میدونی که این کار رو میکنم." این دفعه به هق هق افتادم. این دفعه صدای گریه ام در اومد. این دفعه دیگه تاب نیوردم. این دفعه دیگه لبریز شدم... شایان چی‌می گفت؟ می گفت بهراد ازم استفاده می کنه و میندازه دور؟ هه... چقدر زود به حرفاش رسیدم...هنوز بیست و چهار ساعت از حرفاش نمی گذره... دوش رو بستم و توی آینه به خودم نگاه کردم...بهراد چی می گفت؟ می گفت موهام رو دوست داره؟ آره...یادمه خودش گفت...قیچی رو برداشتم و تره ای از موهام رو بینش گذاشتم... تره ی بعدی... تره ی بعدی.... به پایین پام نگاه کردم... موهای طلاییم کف زمین بهم دهن کجی می زدند. به آینه نگاه کردم و دیدم موهام تا روی گردنم اومده. دیگه مویی برای دوست داشته شدن نیست...دیگه هیچ چیز جذابی از نظر بهراد ندارم...هیچ چیز...هیچ چیز.
  7. سیلِ خروشان | Heyfa

    شیرین‌ترین دروغی که در یک آن به تلخ ترین فاجعه ی زندگیم تبدیل شد. دنیا روی سرم خراب شد...من که داشتم به نرسیدن به تو عادت می کردم. چرا نابودم کردی؟ جریان خون رو حس نمی کردم. روی صندلی افتادم. دستم رو روی قفسه ی سینه ام گذاشتم. دقیقا جای ریه هام. دنبال هوا بودم. بهراد پیش پنجره رفت و غوغای خبر نگارا رو دید. عصبی سرشو تکون داد و گفت: _لعنتی.... آبروم رفت اومد کنار صندلیم و دستش رو به نشونه ی تهدید تکون داد: _ببین... تو الان میری اون پایین و همراه با من بهشون میگی خبر الکیه و ما عاشق همدیگه ایم. اما چون هنوز خیلی از رابطه مون نگذشته بود رسانه ایش نکردیم... من نمی دونم... این گندکاری توئه خودتم درستش میکنی... از جا بلند شدم و حرفشو قطع کردم. بلند و عصبی گفتم: _مگه من بهت گفتم بیا باهم دوست بشیم؟ مگه من‌گفتم بیا و از دوست دختر قبلی‌ت انتقام بگیر؟... حرفای خودم خنجری بود و تو قلبم فرو می رفت. بهراد_ اگه الان با من اون پایین نیای، خودم تنهایی میرم و آبروت رو می برم. می دونی که حرف من چقدر براشون اعتبار داره. اگه من الان بگم همه چی شایعه بوده باور میکنن. اما اگه بگم درست بوده و دلیلش هرزه بودن سلین رادمهر بوده باور میکنن. کل روزنامه ها و سایت ها پر میشه از این خبر....میدونی که این کار رو میکنم. صدای کوبش قلبم از عصبانیت فلک رو کر کرده بود...اما الان هیچ صدایی نمیومد... هیچ صدایی... تنها صدایی که شنیده میشد صدای شکستن بود...شکستن قلبم...خورد شدنش...له شدنش... پودر شدنش... صدای تالاپ و تلوپ منظم قلبم قطع شده بود. دلم حیاتی دوباره میخواست... مثل کسی که دلش برای آهنگ منظم قلبش تنگ شده باشه و گوشاش رو تیز کنه تا شاید بتونه اونو بشنوه... بهراد گفت: _میای یا نه؟ با شونه های خمیده به سمت در رفتم. شال و مانتوم رو از روی چوب لباسی برداشتم و همراه بهراد به حیاط سرسبز رفتم. به احمد آقا و هومن، راننده ی شخصی بهراد نگاه کردم که دارن جلوی ورود خبرنگار هارو میگیرن. وقتی که مارو دیدن مثل مور و ملخ به طرف ما دویدن. همه ی میکرفون ها سمت من بود ولی من صدای هیچکدوم رو نمی شنیدم. بهراد مشغول قانع کردن خبر نگار ها بود و با آرامش حرف میزد. اما صدای بهراد رو هم نمی شنیدم. اما شنیدم که منو به عنوان نامزدش معرفی کرد. بهراد ضربه ی آرومی به شونه ام زد و گفت: _مگه نه عزیزم؟ نمیدونستم اون لحظه چی گفته بود اما با لبخند مصنوعی سری تکون دادم.
  8. سیلِ خروشان | Heyfa

    *سلین* ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم تا برم پیش بهراد. از وقتی باهاش قهر کرده بودم دلم براش تنگ شده بود. جلوی در خونه ی بهراد بودم و زنگ رو فشردم. صدای شمسی خانم رو از پشت آیفون شنیدم: _کیه؟ _منم شمسی خانم _عزیز دلم خوش اومدی بیا تو. صدای تیک در اومد و بعدش من وارد شدم. حیاط سرسبز رو طی کردم. وارد شدم و با شمسی خانم روبوسی کردم. شمسی خانم با شادمانی گفت: _خوش اومدی عزیز دلم اما آقا هنوز خوابن. با اخم به ساعت مچی ام‌ نگاه کردم‌ و گفتم: _برای بیدار شدن یکم دیر نیست؟ با شادی رومو به طرف شمسی خانم برگردوندم و گفتم: _اشکال نداره بیا صبحانه رو باهم آماده کنیم _نه عزیزم آقا راضی نمیشه شما دست به سیاه و سفید بزنین. _شلوغش نکنین دیگه بیاین بریم توی آشپزخونه. به سمت آشپزخونه رفتیم و مشغول آماده کردن انواع و اقسام صبحانه ها شدیم. اون از وضعیت تنها دخترش و شوهرش احمدآقا می گفت و من از سانلی و پدر و مادرم می گفتم. بالاخره میز پر شد از انواع و اقسام صبحانه ها. همه رو با سلیقه چیده بودیم. چندتا فوت و فن حسابی هم از شمسی خانم یاد گرفتم. رفتم به اتاق کهکشان. همون اتاقی که روز اول اونجا خوابیدم. اونجا دیگه اتاق خودم بود. رفتم و مانتو شلوارمو با یه پلیور تنگ سفید یقه هفت و یه شلوار مشکی تنگ عوض کردم. موهای طلایی مو باز کردم و رژ قرمزی که روی لبام بود رو پررنگ تر کردم. ولی نه در حدی که دل آدمو بزنه. چشمکی به خودم توی آینه زدم و به سمت اتاق بهراد. در اتاق رو باز کردم. بالش رو بغل کرده بود و با رکابی روی شکم خوابیده بود. نزدیکش رفتم. روی تخت نشستم و مشغول نوازش صورتش شدم....بیدار نشد...لپشو بوسیدم....بازم بیدار نشد....چقدر خوابش سنگینه. شونشو تکون دادم. و آروم گفتم: _بهراد....بهراد بلند شو ساعت هشت صبحه. یه پلکشو به زور نیمه باز کرد و با صدای خوابالود گفت: _ساعت چنده؟ لبخندی زدم و گفتم: _ساعت هشت صبح. به سرعت از جاش بلند شد و دور و بَرشو نگاه کرد. آروم گفت: _آخ پریسا... _گفتی پریسا؟ گیج و منگ نگاهم کرد و گفت: _نه...نه لبخندی زدم و گفتم: _بلند شو بریم صبحانه بخوریم. باید ببینی که من و شمسی خانم چه کردیم. همونطور که سمت در میرفتم گفتم: _زود بیای ها به سمت سالن ناهار خوری رفتم. گوشیمو چک کردم که دیدم ده تماس بی پاسخ از گلی دارم. نگران شدم. خواستم بهش زنگ بزنم که خودش زنگ زد. گوشی رو دم گوشم گذاشتم و گفتم: _الو گلی؟ _سلین؟ میدونی چندبار بهت زنگ زدم؟ خوبی؟ نکنه دیوونه شدی؟ _چی میگی گلی؟ چرا چرت و پرت میگی؟ _پس هنوز خبر رو نخوندی _چه خبری چی میگی؟ _برو توی اینترنت و آخرین اخبار رو بخون. دستم مشغول لرزیدن بود. لپ تاپ بهراد رو باز کردم و وارد اینترنت شدم. تیتر خبر این بود: " خبر جنجالی بهراد زمانی با دوست دخترش" همین کافی بود تا فشارم تا حد ممکن پایین بیاد. ادامه ی خبر رو خوندم: _شرح حال این پیام از زبان خانم پریسا رستگار نقل شده است " از عشق سابقش بهراد زمانی شنیده که او تنها برای انتقام جویی از دختران با سلین رادمهر رابطه دارد و علاقه ای به او ندارد. بدلیل نداشتن علاقه ای از جانب این مدلینگ به سلین رادمهر موضوع رابطه ی آن ها در هیچ رسانه ای بیان نشده است. همچین پریسا رستگار افزود که منبع این خبر خود بهراد زمانی است و تمام این سخنان را از جانب او شنیده است" دنیا داشت دور سرم‌ می چرخید. صدای "الو الو" گفتن های گلی رو می شنیدم اما نمی تونستم جواب بدم. نه نه دروغه.... اینا شایعه است... نفسم بالا نمیومد. دستی به گلوم کشیدم...فاجعه از این بدتر؟ میخواستم از جا بلند شم و به سمت اتاق بهراد پا تند کنم که اونو مات و مبهوت پشت سر خودم دیدم. آروم‌ زمزمه کردم: _بهراد؟ موهاشو چنگ زد و فقط گفت: _آخ پریسا آخ صدای ماشین از توی حیاط میومد. پرده رو کنار زدم و دیدم چند نفر دوربین با دست سعی دارن وارد خونه بشن. یکی از اونا منو دید و لنز دوربین رو با سمتم اورد. اما من به سرعت پرده رو کشیدم. چشمام و بستن و با عصبانیت به سمت بهراد رفتم. با کف دست به سینه اش کوبیدم و گفتم: _چرا به جای اینکه بیای دستمو بگیری و بگی دروغه هی میگی آخ پریسا؟ نفس صدا داری کشید و چیزی نگفت. با صدای کنترل شده ای گفتم: _بهراد راستشو بگو با داد گفتم: _راسته؟ بهراد محکم هلم داد و گفت: _آره راسته... راسته... من هیچ علاقه ای به تو ندارم و چون دیدم مثل قبلنای پریسا مظلومی می خواستم روی اصلی‌ت رو به مردم نشون بدم...وگرنه من و چه به عشق دوباره؟... یه بار از پریسا رودست خوردم..‌مگه مریضم یه بار دیگه خودمو بندازم تو چاه؟.. چاهی که به زور ازش خارج شدم... از حرفایی که زد من فقط و فقط کلمه‌ی اولش رو شنیدم....راسته....همه چی راسته... اینجا فقط یه چیز دروغ بود... عشق بهراد...
  9. سیلِ خروشان | Heyfa

    حرف دیگه ای نزد و به احتمال زیاد از اونجا خارج شد. با انگشتام شقیقه هام رو ماساژ دادم تا یکم حالم بهتر بشه. شیشه ی مارتینی روی میز بهم چشمک میزد. شیشه رو از روی میز برداشتم و سر کشیدم. حسابی گرم شده بودم. چشمام رو روی هم فشردم. نفهمیدم چی شد که دیدم شیشه خالی شده. متوجه شده بودم که حرکاتم دست خودم نیست. شیشه رو روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم. همونطور که راه میرفتم شقیقه ام رو ماساژ میدادم. با صدای تلفن سر جام ثابت موندم. از بالا به گوشیم که روی میز بود نگاه کردم. تنم گُر گرفت. نمیدونستم اثر مستی بود یا واقعا شماره همونه؟ با اینکه شمارشو حذف کرده بودم، اما مگه میشد شماره ی رُندشو فراموش کنم. گوشی رو برداشتم و دم گوشم گذاشتم. صدای پریسا توی گوشم پیچید. چشم بستم و با لذت به صداش گوش میدادم: _الو بهراد؟ نامرد تو کجایی؟ حالا باید خبر دوست دختر جدیدتو از غریبه ها بشنوم؟ حداقل خبر میدادی. ما که قرار نبود بیایم زندگیتو خراب کنیم... _تو از همون اول زندگی من رو خراب کردی.... همون موقعی که منو به حال خودم ول کردی وسط خیابون.‌.. این که خوبه... روز بعدش که میخواستم بازم بهت اصرار کنم دیدم بغل یه پسر دیگه ای... مگه من چیکارت کرده بودم پریسا؟ صدای هق هقش از پشت تلفن میومد: _خودمم دلم نمیخواست اینطوری بشه...من فقط میخواستم تو دور از من یه زندگی خوبی داشته باشی... فکر نمیکردم به سرعت منو فراموش کنی و عاشق یکی دیگه بشی... عاشق...عاشق...نه.... نه... من عاشق سلین نبودم... _بهراد خیلی بهت احتیاج دارم. اگه میشه در رو باز کن من پشت درم. با سرعت به سمت در رفتم و در رو باز کردم. قیافه ی گریون پریسا رو که دیدم، دوباره همون پریسای معصوم و کوچولو جلوی چشمم زنده شد. توی بغلم خزید و شروع به گریه کردن کرد. دلم بدجور لرزید. چقدر دلم برای صداش، گریه هاش، اداهاش تنگ شده بود. وارد خونه شد و روی مبل نشست. با لبخند تلخی به شیشه ی مارتینی اشاره داد و گفت: _تو که انقدر پیش عشقت شادی پس چه نیازی به اینا داری؟ دیگه نتونستم در برابر عشقم مقاومت کنم. شالش رو از روی سرش سر دادم و با موهاش بازی کردم. دستم از موهاش به سمت لاله ی گوشش رفت. همونطور که لاله ی گوشش رو لمس می کردم گفتم: _من عاشق سلین نیستم. چشمای گریونش حالت تعجب به خودشون گرفتن. با حیرت گفت: _چی؟ اونو رو مبل نشوندم و خودم هم کنارش نشستم. با پشت دست گونه ی پریسا رو به آرومی نوازش کردم و گفتم: _من فقط عاشق توئم. _پس سلین چی؟ همه چیز رو براش گفتم. از انتقامم از تمام دخترها و انتقامم از سلین. از همه چیز. چقدر راحت تونسته بودم خیانت پریسا رو فراموش کنم. پای عشق که وسط باشه کینه و تنفر از بین میره. به امید رابطه ای نو با پریسا دستم رو نزدیک لب هاش بردم نزدیک اومد و لباش رو روی لبام گذاشت. چشمام و بستم و در خلصه ی شیرینی فرو رفتم. همراهیش کردم. چون دلم براش تنگ شده بود. با خودم که رودرواسی ندارم. من هنوز عاشقش بودم و دیوانه وار دوستش داشتم. دیوانه وار... *****
  10. سیلِ خروشان | Heyfa

    هنوزم عصبانی بودم. از دست خودم. از دست بهراد. از مامان، بابا و بخصوص شایان. لرزش خفیف فکم رو حس میکردم. در طول مسیر نه من حرف زدم نه شایان. حرفی برای گفتن نداشت. چی میخواست بگه؟ اگه حرف دیگه ای در مورد بهراد بزنه یه سیلی کمه تا جایی که میتونم میزنمش. من بهراد رو دوست دارم و دلم نمیخواد کسی بهش چپ نگاه کنه. اما اون چی؟ حتی به خودش زحمت نداد یه زنگی بزنه. همیشه وقتایی که نمیتونسم عصبانیتمو بروز بدم گریه ام‌ میگرفت. اما نه. من از گریه کردن جلوی این و اون بدم‌ میاد. نباید بزارم کسی اشکمو ببینه. توی خونه توی خلوت خودم حسابی گریه میکنم ولی الان نه. الان خبری از اشک نیست. به محض ایستادن ماشین بدون هیچ حرفی پیاده شدم و بدون اینکه به طرف شایان برگردم یا ازش تشکر کنم، کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم. به اتاقم پناه بردم و خودمو روی تخت پرت کردم. حاضرم قسم بخورم که هر وقت به اتاقم پناه بردم حالم بدتر میشد. همه جا اثرات بهراد رو میبینم. روی سقف اتاقم. روی دیوار. چشمم به امضاش افتاد. آروم آروم به سمت اون امضا رفتم. روی دست خطش دست کشیدم و به لبام نزدیک کردم. دلم حسابی از همه پُر بود. روی دیوار سُر خوردم و اشک ریختم. بی صدا گریه کردم. بی هیچ صدایی. بی هیچ همدمی. غم دلم بیشتر شد و گریه هام شروع شد. این دفعه با صدا. با غصه ی بیشتر. اما برای چی؟ برای نبودِ بهراد. برای بودنِ شایان. برای پدر و مادرم. برای همه. حتی سانلی. حتی گلی که خیلی وقته حتی یه زنگ هم بهم نزده. آخ...چقدر تو تنهایی سلین!...چقدر بی کسی...چقدر بی اهمیتی...چقدر...‌چقدر.... با صدای گوشیم هق هقم خفه شد و فقط صدای زنگ موبایلم فضای اتاق رو پُر کرده بود. انقدری که گریه کرده بودم ***که ام گرفته بود. با دیدن اسم بهراد روی گوشیم بغضم بیشتر شد. باید جواب میدادم؟ باید می ذاشتم انقدر زنگ بزنه تا بترکه؟ اما اگه زنگ نزد چی؟ اگه گفت همه چی تمومه چی؟ من‌ میمیرم. گوشی رو روی گوشم گذاشتم و بدون حرف به صدای نفساش گوش دادم. صداش توی گوشم پیچید و از لذت چشم بستم: _الو؟ سلین؟ چی‌ میشد با احساس تر حرف میزد؟ چی میشد انقدر خشک نبود؟ چی میشد؟ آسمون به زمین میرسید؟ کهکشان نابود میشد؟ دنیا از تعجب شَلَم شوربا میشد؟ _سلین؟ اونجایی؟ _آره _پس چرا حرفی نمیزنی؟ لعنتی. صدام میلرزه.... نباید بلرزه... نباید. _من گفتنی هارو گفتم. این تویی که باید تصمیم بگیری چی میخوای. اگه منو میخوای تا پای جونم باهات هستم. اگه هنوزم به فکر پریسایی که گورم رو گم کنم... _میخوام توی اوج غم و ناراحتی لبخند مهمون لبام شد... _تورو میخوام...پریسا رو نمیخوام *بهراد* از دروغ خودم عذاب وژدان گرفتم. توی اون لحظه نمیدونم چرا اینو گفتم؟ من که حتی یه ذره علاقه ای به سلین نداشتم. پس چرا اینو گفتم؟ چرا الکی بهش امید دادم؟ خودم بهتر از هرکسی میدونم که رابطه ام با سلین ابدی نیست. کلافه دستی لای موهام بردم و به پشتی مبل تکیه دادم. صداش توی گوشم پیچید: _مطمئنی؟ آخ...کاش نمیپرسید...دختر من به تو علاقه ای ندارم چرا نمیفهمی...به خودم تشر زدم...بهراد بی رحم کجاست؟..اونی که دلش برای مگس ماده هم نمیسوخت؟...به زور زبون توی دهن چرخوندم و گفتم: _آره حتی فکر اینکه از این حرفم چقدر خوشحال شده عذابم میداد...آخه من با تو چیکار کنم.تو که قرار نبود انقدر منو مسحور کنی...چیکار کردی با من دختر؟ چیکار کردی؟ _بهراد.. _بله؟ _خیلی دوستت دارم از شدت کلافگی و عذاب از جا بلند شدم...من چیکار کردم؟..ماموریت من تموم شده بود...این دختر عاشق شد...عاشق من...عاشق منِ بی لیاقت...فقط تونستم بگم: _منم...ولی الان کار دارم باید قطع کنم. فردا منتظرتم. بعد از قطع کردن گوشی بلند داد زدم: _شمسی خانم کجایی؟ شمسی خانم با عجله اومد طرفم و گفت: _بله آقا امری داشتین؟ _قرصای میگیرنم کجاست؟ _الان براتون میارم. چی به روزم اومد؟ چِم شده؟ خسته شدم دیگه. از فکر کردن به پریسا. از آزار دادن دخترا....آخ سلین...کاش خودت با پای خودت از زندگیم گم میشدی.... شمسی خانم سینی حاوی یه لیوان آب و قرص رو بهم داد...قرص رو بدون آب فرو بردم. انقدر که قرص میخوردم عادتم شده بود که بدون آب فرو ببرم. شمسی خانم با تعجب زل زده بود به من. با صدای نسبتا بلندی گفتم: _به چی نگاه میکنید؟ به کارتون برسید دیگه _ولی آقا.....ساعت نزدیک یازده شبه. _باش پس برو _خب پس کارای مونده چی؟ با کلافگی گفتم: _فردا میای انجام میدی دیگه کلافم ‌نکن.
  11. سیلِ خروشان | Heyfa

    به صحبت ها و بگو بخند هاشون گوش میدادم و نمیدادم. جسمم اینجا بود اما فکرم جای دیگه ای سِیر میکرد. شایان هم بِر و بِر به من زل زده بود. تحملشون برام سخت شده بود. دلم میخواست یه سر به حیاط بزنم و یکم هوای سرد آذر ماه رو ببلعم. از جام بلند شدم و بدون توجه به نگاه های مامان و بابا و سانلی به حیاط رفتم. روی چمن ها نشستم و به درخت مورد علاقه ام تکیه دادم. به بخار دهنم خیره شدم. گوشیم رو از جیبم در اوردم و به بک‌گراند گوشیم نگاه کردم. عکس بهراد بود. دستاش رو تا چهارتا انگشت توی جیبش فرو برده بود و با اخم به دوربین نگاه کرده بود. آخ بهراد تو کی هستی؟ چرا من عاشقت شدم؟ از صبح تاحالا نه اس ام اسی داده نه زنگی زده. حتی خبری از میسکال هم نبود. انقدر براش بی اهمیت بودم؟ پس چرا ابراز علاقه کرد. تو همین افکار بودم که قطره اشکی از چشمام روی صفحه ی گوشی افتاد. صدای شایان باعث شد سرم به سرعت به سمتش بچرخه. رد اشکام رو پاک کردم و به ماه خیره شدم. میخواستم حضورش رو نادیده بگیرم. اومد و کنارم روی چمنا نشست و به درخت تکیه داد. کمی ازش فاصله گرفتم. نفس عمیقی کشید و همراه با بازدمش گفت: _یعنی انقدر از من بدت میاد که نمیتونی دو دقیقه تو خونه تحملم کنی؟ نفسی از روی کلافگی کشیدم و بازم سکوت کردم. صدام زد: _سلین از جام بلند شدم و گفتم: _نمیخوام حرف بزنم. اگه میخوای اینجا بشینی من برم داخل. میخواستم برم که بازوم اسیر دستاش شد و منو از حرکت منع کرد. تن صداش یکم بالا رفته بود: _سلین من چه گناهی کردم. فقط عاشقت شدم. جرم من چیه؟ به چه جرمی باید بی محلیات، کم توجهیات و بد اخلاقیات رو تحمل کنم؟ مگه من چیکارت کردم؟ با وجود اینکه منو از خودت تَرد کردی من قبول کردم. گفتم کدورت ها رفع بشه و من و تو مثل قبل باهم صمیمی بشیم. درسته که من نمیتونم به تو به چشم یه دوست معمولی نگاه کنم. ولی هرچی باشه از این وضعیت خیلی بهتره. نگاهی بهش انداختم. توی نگاهش پر از خواهش بود. اما من توی اون لحظه به هیچی به جز بهراد نمیتونستم فکر کنم. بازوم رو از چنگش آزاد کردم و به راهم ادامه دادم. صداش هنوز از بغل گوشم‌ میومد. _تو اونو دوست داری نه؟ یخ بستم. سر جام ایستادم. ادامه داد: _خودم باهم دیدمتون. دست تو دست داشتین بستنی میخوردین. آب دهنم رو به سختی قورت دادم. صداش نزدیک تر شد: _فکر میکنی اگه خانوادت بفهمن چی میشه؟ سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم. برگشتم طرفش. انقدر بهم نزدیک بود که سینه اش با سینه ام مماس بود. با کمال خونسردی گفتم: _هیچی نمیشه. توی خر فکر کردی همه عین تو عتیقه‌ان. اصلا خودم قصد دارم به اونا بگم اما هر وقت صلاح دونستم‌. _کی قراره صلاح بدونی؟ وقتی که ازت استفاده کرد و عین آشغال پرتت کرد یه گوشه؟ از شنیدن حرفایی که زد خون به صورتم هجوم اورد. از عصبانیت دستم رو بالا بردم و زدم تو گوشش. صورتش به سمت چپ پرت شد. از عصبانیت فکم میلرزید. با سرعت به داخل خونه رفتم و پالتو و کیفم رو از اونجا برداشتم. مامان و سانلی دنبالم افتاده بودن. شایان هنوز سر جاش ایستاده بود و همونطور که دستش روی گونه اش بود بهم زل زده بود. بدون توجه بهش سمت در خروجی رفتم. دیگه صدای مامان و سانلی نیومد. دستم رو برای یه تاکسی زرد رنگ تکون دادم که نفهمیدم چیشد که بازوم اسیر دست یکی شد و به سرعت به سمت دیگه کشیده شد. مقاومت کردم اما بی فایده بود. شایان منو داخل ماشین پرت کرد و در رو قفل کرد. همونطور که کمربندشو می بست گفت: _نصف شبی نمیزارم تنها بری. انگشت شصت و اشاره ام رو روی شقیقه هام گذاشتم و آرنجم رو به لبه ی پنجره ی ماشین تکیه دادم.
  12. سیلِ خروشان | Heyfa

    **** ساعت مچی ظریف ام رو بستم. به خودم توی آینه نگاه کردم. ساده و در عین حال عالی. مانتویی با ترکیب مشکی و طلایی و شال طلایی و شلوار مشکی. کفشام رو از جا کفشی در اُوردم و به سمت خونه ی مامان حرکت کردم. یکم پیاده رفتم بعدش دستم رو برای یه ماشین زرد رنگ تاکسی تکون دادم. صندلی عقب سوار شدم و مسیر رو گفتم. پیرمرد ضبطش رو روشن کرد و آهنگ از شادمهر عقیلی رو گذاشت. کمی توی راه بودم. بالاخره رسیدم و پول رو به راننده تاکسی دادم. پیاده شدم و زنگ رو فشردم. صدای مامان رو شنیدم که میگفت: _در باز شد عزیزم؟ _آره مامان. وارد خونه شدم. یه دل سیر به حیاط زل زدم. چقدر دلم برای این درخت ها تنگ شده بود. دلم گرفت. چند وقت بود مثل میمون از این درخت ها بالا نرفته بودم؟ فک کنم خیلی وقت باشه. چون حس غریبی دارم. در هال باز شد. مامان و بابا هردو از خونه بیرون اومدن. مامان جلو تر از بابا با آغوش باز به سمتم اومد. به سمتشون پا تند کردم و مامان رو محکم فشردم. دلم براش یه ذره شده بود. یاد رفتار صبح بهراد هم افتادم و شروع کردم به گریه کردن. دلم میخواست تو بغل مامان انقدر زار بزنم که بمیرم. خسته شدم. از همه چی. از همه کس. ولی بدترش اینه که نمیتونم دل بکنم مامان منو از بغلش بیرون کشید و گفت: _عزیزم گریه چرا؟ اشکام رو پاک کردم و گفتم: _دلم براتون تنگ شده بود. مامان یه نگاه شرمزده ای به بابا کرد. بابا برای عوض کردن بحث به سمتم اومد و گفت: _منو بغل نمیکنی؟ با لبخند به سمتش رفتم‌ و اونو هم بغل کردم بعد از اون به سمت خونه رفتیم. مانتوم رو در اُوردم. زیر مانتو یه بلوز سرمه ای آستین بلند پوشیده بودم که سردم‌ نشه. موهام رو که بالا بسته بودم رو باز کردم و آخیشی گفتم. مامان به سمتم اومد و گفت: _قربون موهای طلایی ات برم چقدر دلم برای ابریشمات تنگ شده بود. با خنده گفتم: _فقط برای موهام دلتنگ بودی؟ دستی به گونه ام کشید و گفت: _خودتم میدونی که عشقمی. زنگ دَرِ خونه زده شد. کمتر از یه دقیقه سانلی پرید تو خونه و منو محکم بغل کرد. دستم رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم: _هنوز بیست و چهار ساعت نشده که ندیدیم. یعنی انقدر هجر من سخته؟ با خنده از بغلم بیرون اومد و گفت: _چی میشد روز تولد هجده سالگیم آشتی میکردین؟ ولی نه اشکال نداره من اگه شانس داشتم اسمم شانس‌الدوله بود زدم پس کله اش و گفتم: _واسه من نمکدون نشو باهم خندیدیم و روی مبل نشستیم. مامان در آشپزخونه مشغول آشپزی بود و من و بابا و سانلی مشغول گپ زدن. صدای زنگ برای بار دوم بلند شد. مشکوک به سانلی نگاه کردم و گفتم: _منتظر کسی بودین؟ سانلی همونطور که از جا بلند میشد گفت: _نمیدونم سانلی رفت و کمی بعد با قیافه ی پریشون برگشت. مشکوک بهش نگاه کردم. با دیدن شخصی که از در وارد شد دلیل پریشونی سانلی رو فهمیدم و خودم بیشتر پریشون شدم. شایان اینجا چیکار میکرد؟ مطمئنم همه چی برنامه ریزی شده بوده. سلام کرد ولی من به جای جواب دادن با خشم به سمت آشپزخونه رفتم. مامان به طرفم برگشت. با خشم غریدم: _مامان فقط یه دلیل قانع کننده برای کارت میخوام. _کدوم کار؟ کلافه چنگلی به موهام زدم و گفتم: _خواهشاً خودتو به اون راه نزن. شایان اینجا چیکار میکنه؟ _باور کن فقط برای رفع کدورت اینجاس. گفت نمیخوام بخاطر عشق یه طرفه دوستیمون از بین بره...راستش قبل از این قضیه تو با شایان خیلی جور بودی. _مامان تو باور کردی؟ این بمیره هم به حالت قبلیش برنمیگرده _خب عاشقه چیکار کنه؟ _مامان تو طرف کی ای؟ صدای شایان گردن هردومون رو کج کرد: _سلام بر همگی مامان خیلی گرم جوابشو داد و باهاش روبوسی کرد. شایان دستش رو طرف من دراز کرد و گفت: _چطوری زلزله؟ با نفرت نگاهم رو بین دست و چشماش رد و بدل کردم و بدون توجه به اون و "سلین" گفتن های مامان به طرف پذیرایی رفتم و روی یکی از مبلا نشستم. شایان و مامان از آشپزخونه خارج شدن. راستش فقط به خاطر اصرار مامان و بابا موندم وگرنه یه لحظه هم تحملش نمیکردم. شایان مبل تک نفره ی روبه روم رو انتخاب کرد و با یه حالت خاصی بهم زل زد. رومو با انزجار برگردوندم. هرچی باشه باعث شد یه مدت طولانی از مادر و پدرم دور بمونم.
  13. سیلِ خروشان | Heyfa

    *بهراد* مات و مبهوت سر جای خودم ایستادم. عجیب بود. احساس می کردم که خیلی خوب بلده نقششو بازی کنه. اما آخه این همه غرق شدن در نقش مگه ممکنه؟ منی که دارم براش نقشِ آدمای عاشق رو بازی می کنم انقدر حرفه ای نیستم. شاید راست باشه. شاید واقعا عاشقه. شاید رابطه اش با پریسا از روی حسادت باشه...ناگهان به خودم ‌تشر زدم. این اَراجیف چیه من به هم میبافم؟ چه زود انتقام رو فراموش کردم. چه زود حرفا و کارای پریسا رو فراموش کردم. پوفی از روی کلافگی کشیدم و روی مبل نشستم. سرمو بین دستام گذاشتم تا بلکه بتونم از حجم سنگینی سرم‌ کم کنم. احساس و وژدانم در حال جَدَل بودند. دلم کمی آرامش میخواد. دیگه طعم آرامش رو فراموش کردم. این دختر چی داره؟ آخ خدایا خودت کمکم کن **** *سلین* طبق معمول روی تختم تاق باز دراز کشیده بودم و به عکس بهراد که از محله قیچی‌کرده بودم و به سقف اتاق چسبونده بودم نگاه می کردم. اعصابم حسابی خورد بود. قطره اشکی که از گوشه ی چشمم چکیده بود رو با انتهای کف دستم پاک کردم. صدای رو مخیِ گوشیم بلند شد. بهش محل ندادم و سعی کردم چشم ببندم. حتی دنبالم هم نیومد. حتی ازم نخواست منتظر بمونم که توضیح بده. انگار از خداش بود که من برم. کاش زودتر میرفتم. صدای گوشی قطع شد ولی طولی نکشید که دوباره صدای گوشی بلند شد. کلافه از جام بلند شدم و به سمت گوشی رفتم و بدون اینکه ببینم کیه گفتم: _الو؟ _الو مامان؟ صدای مهربون مامان که توی گوشم پیچید انرژی گرفتم. لبخندی زدم و گفتم: _مامان؟...خوبی؟ _خوبم عزیزم تورو هم ببینم بهتر میشم _خیلی دلم برات تنگ شده _میشه امشب برای شام بیای خونمون؟ دوست دارم‌ مثل قدیم دورِ میز بشینیم. توی سَرِ جایِ همیشگی ات کنارِ سانلی بشینی. هرشب دارم بهت میگم اما میگی نمیتونم سرم درد میکنه. امشب دیگه نمیزارم از دستم در بری _مامان من واقعاً... _جای هیچ اعتراضی نیست شیرفهم شد؟ چشمام رو بستم و بی حوصله گفتم: _باشه مامان _حالا شدی دختر خوب آفرین. ساعت ۸ منتظرتیم. تلفن رو قطع کردم و دوباره خودنو روی تخت پرت کردم. چشمام رو محکم فشار دادم تا چشمم به عکس بهراد نیوفته. انقدر توی تختم غلط خوردم که بالاخره خوابم گرفت...
  14. معرفی و نقد رمان سیل خروشان | Heyfa

    از نقد شما خیلی خیلی ممنونم و مرسی که منو متوجه اشتباهم کردین برای ویرایش رمانم باید بگم که فعلا گزینه ی ویرایش رو ندارم اما اگه گزینه ی ویرایش برام بیاد اشکالاتم رو برطرف میکنم برای تعویض شخصیت رفتن به پاراگراف بعدی کافیه؟ نیازی به نوشتن اسم شخصیت نیست؟
  15. معرفی و نقد رمان سیل خروشان | Heyfa

    خیلی ممنون

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×