رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

G4group

تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    13
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

103 بار تشکر شده

9 دنبال کننده

درباره G4group

مشخصات کاربر

  • جنسیت
    خانم
  • علایق
    کتاب خوندن و گوش دادن به موزیک

آخرین بازدید کنندگان نمایه

143 بازدید کننده نمایه
  1. عکس های پیشنهادی | جلد رمان 2

    سلام من دنبال یه عکس برای جلد رمانم میگردم ، رمانم درباره چهار تا دختره و ژانر عاشقانه _ طنز داره . ممنون میشم توی پیدا کردن عکس برای جلد رمانم کمکم کنید .
  2. دختران دوست داشتنی | G4group

    ( بارانا ) بعد از اینکه نهار رو تو یه رستوران خوردیم اومدیم خونه و وسایل رو توی آشپزخونه جاساز کردیم و رفتیم تا بخوابیم ، سودا انگار هر لحظه نزدیک بود غش کنه ، فکر کنم اثر اون دو تا قرصی بود که یه سره داد بالا ، عصر هم قراره برای خرید رو تختی بریم . ... ساعت تقریبا چهار بود که بیدار شدم . به اطرافم نگاه کردم و از روی تخت بلند شدم و رفتم بقیه بچه ها رو بیدار کردم . رسیدم به اتاق سودا رفتم تو ، کنارش روی تخت نشستم : موهاش رو ناز کردم و _ آجی سودا ؟ نمی خوای بلند شی خوشگله ؟ لای چشم هاش رو باز کرد و روی تخت نشست : سودا _ ساعت چنده ؟ _ سلام ، عصر تو هم بخیر ... یهو پرید و بغلم کرد ، تا اونجایی که یادمه همیشه وقتی حالش بد بود من رو بغل میکرد و من هم مثل یه خواهر موهاش رو ناز میکردم و هیچی نمیگفتم تا حالش مساعد شه . موهاش رو نوازش کردم و به خودم فشارش دادم : سودا _ میدونستی یه خواهر فوق العاده ای ؟ _ در اون که شکی نیست سودا _ دیوونه _ نمی خوای به آجیت چیزی بگی ؟ سودا _ خواب ساشار رو دیدم _ بهش فکر نکن عزیزم سودا _ یعنی الان کجاست ؟ _ نمیدونم ... ( آه ) نمیدونم ... همون لباس های صبح رو پوشیدیم و رفتیم و سوار ماشین شدیم ، به سمت همون پاساژی که صبح رفته بودیم رفتیم . بعد از تقریبا نیم ساعت رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم . به طبقه ای رفتیم که تقریبا بیشترش روتختی و پتو و ... بود رفتیم . سودا اول از همه انتخابش رو کرد ، یه روتختی و رو بالشتی ست سیاه با دایره های بزرگ و کوچک سفید ، ست وسایل اتاقش بود . معلوم بود اصلا حواسش به دور و اطرافش نیست ، چند وقتی میشد که دیگه خواب ساشار رو نمیدید ، فکر کنم یه چند روزی همین جوری قرص لازم باشه ، هــــــــــــــــــــــی ! بعد از فکر کنم دو سه ساعتی گشتن توی بازار همه روتختی ها و رو بالشتی های مورد نظرمون رو پیدا کردیم . من یه رو تختی آبی آسمونی ساده اما خورنگ برداشتم و نهال هم یه روتختی یاسی با گل های درشت و خوشگل سفید خرید ، آوا رو که دیگه نگو ، تمام بازار رو از نظر گذروند و آخرش هم یه روتختی فیروزه ای که دور تا دورش یکی در میون خطوط سفید و فیروزه ای داشت انتخاب کرد . بعد از گرفتن رو تختی ها رفتیم خونه تا اولین آشپزیمون رو توی خونه جدید تجربه کنیم ، تو راه سودا پنجره رو تا آخر پایین داده بود و آرنجش رو بهش تکیه داده بود ، سرش رو هم روی مشت دستش ثابت کرده بود که یه جا پشت چراغ قرمز موندیم که یه ماشین با یه گله پسر کنارمون ترمز کرد : یکی از اون پسرای جلف که ابروهاش رو برداشته بود و تا آرنجش دستبند بود _ جـــــــــــــــــــون ، خانومی یه نگاه هم به ما بکن یکی دیگه از اون پسرا که شبیه جوجه تیغی بود _ مانی بیا این رو بده بهش شاید داره ناز میکنه پسر اولیه _ نازشم خریداریم سودا با چشمای قرمز و آتیشیش یه نگاه وحشتناک به اون پسر ها انداخت و با صدای دورگه و عصبیش _ گم میشید یا خودم گم و گورتون کنم ؟ جوجه تیغی _ خانومی حالا چرا عصبانی میشی ؟ ( یه چشمک زد و برگه شماره رو به طرف سودا گرفت ) شاید پشیمون شدی سودا _ پشیمونی تو کار من نیست و بعدش هم به محض سبز شدن چراغ گاز داد و رفت . ( نهال ) یعنی چه اتفاقی افتاده که سودا دوباره بهم ریخته ؟ بعد از چند دقیقه به خونه رسیدیم و خرید هامون رو داخل بردیم . لباس هامون رو عوض کردیم و رفتیم تا شام درست کنیم . سودا هم همون موقع که اومدیم رفت تو اتاقش و در رو قفل کرد ، رفتم تو آشپزخونه ، قرار شد من و آوا سالاد درست کنیم و بارانا هم که آشپزی اش عالی بود عدس پلو درست کنه . درحای خورد کردن خیار بودم که : آوا _ بارانا ، سودا امروز چش شده بود ؟ بارانا _ دوباره بعد از چند ماه خواب ساشار رو دیده تقریبا داد زدم _ چـــــــــــــــــــــی ؟ بارانا _ آروم ، چه خبرته ؟ _ آخ ببخشید ، پس بگو چرا ناراحت و بهم ریخته اس بارانا _ اصلا چیزی درباره ساشار جلوش نمیگین ( انگشتش رو به نشونه تحدید به سمتمون گرفت ) ... بارانا _ بچه ها برید سودا رو صدا کنید شام حاضره یه چشمک زدم _ Ok خوشگله بارانا مثل مامانا دستش رو به کمرش زد و کفگیرش رو بالا گرفت _ واه واه واه بچه های این دوره زمونه رو نگاه کن ( لپش رو چنگ زد و لبش رو گاز گرفت ) من و آوا داشتیم روده بر میشدیم از خنده که : سودا در حالی که از پله ها پایین میومد _ انگار کیفتون کوکه اینجور که معلومه با استراحت آروم تر شده اما چشماش هنوز هم رگه های قرمزش رو داشت . _ تازه میخواستیم بیایم صدات کنیم ، بیا بشین نشستیم و شروع کردیم به خوردن : سودا _ بچه ها بارانا و آوا _ بله سودا با لحن خیلی مهربونی _ میخواستین برای همسایه روبرویی ها هم ببرین ، آخه پسرا که چیزی جز املت بلد نیستن درست کنن ، اینجوری میتونیم زحمت دیشبشون رو هم جبران کنیم ناخودآگاه از دهنم پرید _ من ببرم ؟ که همشون با یه نگاه مشکوک بهم خیره شدن : _ خب ... خب ... اصلا ... اصلا من نمیبرم آوا با لبخند مرمورانا هم مرموزی روی لبش گفت _ نه عزیزم ، ببر ( یه چشمک به بارانا زد که بارانا هم با یه لبخند شیطنت آمیز جوابش رو داد) من که خسته ام ، بارانا هم میخواد ظرف ها رو بشوره این دوتا یه فکرایی دارن ، مطمئنم . شاممون رو خوردیم و من رفتم بالا ، مانتوم رو پوشیدم و رفتم پایین : _ خب ، بدید تا ببرم آوا _ انگار خیلی مشتاقی _ اگه می خوای نبرم ؟ بارانا _ نه گلم ، تو نبری کی ببره ؟ و یک نگاه زیر چشمی به آوا انداخت _ باشه و بعد هم سینی عدس پلو رو برداشتم و از خونه بیرون رفتم . زنگ خونه پسرا رو زدم ، چند دقیقه بعد در باز شد و ایلیا با یه شلوار ورزشی و تی شرت توی چهارچوب در ظاهر شد : ایلیا _ سلام ای وای خاک بر سرت نهال ، دو ساعته زل زدی به پسر مردم : هول شدم _ سلام ، بفرمایید و سینی قذا رو جلوش گرفتم ، چشماش برق زد : ایلیا _ ممنونم ، زحمت کشیدید _ خواهش میکنم ، در مقابل زحمت های دیشب شما ارزشی نداره ایلیا _ این چه حرفیه ؟ وظیفه بود و بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن خداحافظی کردیم و من به طرف خونه رفتم که حس کردم پرده اتاق آوا تکون خورد ، حتما داشته دید میزده .
  3. دختران دوست داشتنی | G4group

    ( سودا ) این کیه که داره منو عصبی میکنه ؟ چرا هی زنگ میزنه و هیچ چیز نمیگه و فقط صدای نفسای تندش از پشت تلفن میاد ؟ ناخودآگاه چشمام به طرف ارسیما کج شد : _ ببخشید اگه وقتتون رو گرفتم راستین _ خواهش میکنم و بعدش به طرف پاساژ رفتیم ، از در پاساژ داخل رفتیم و : _ خیلی ممنون که ما رو راهنمایی کردید ، از اینجا به بعدش رو خودمون میریم ارسیما توی چشمام خیره شد و یه لبخند روی صورتش شکل گرفت _ خواهش میکنم ، وظیفه بود چرا نگاهاش اینجوری شده ؟ _ به هر حال ، بازم ممنون سرش رو تکون داد و بعدم از هم جدا شدیم و رفتیم برای خرید وسایل ... تقریبا بیشتر وسایل مورد نیازمون رو تا ساعت 12:30 خریدیم و از اونجا هم رفتیم توی پارکینگ و وسایل رو توی ماشین گذاشتیم : آوا سرش رو به صندلی تکیه داد و _ پـــــــــــــــــــوف ، خسته شدم ، ای کاش زودتر کار های این خونه تموم شه بارانا _ دقیقا نهال _ ایشالله سرم به شدت درد میکرد و اصلا تحمل دردش رو نداشتم : _ بارانا ، از توی داشبرد یه رهافن به من بده و بعدم از شدت سر درد سرم رو روی فرمون گذاشتم : بارانا _ بیا عزیزم ، نهال یه آب معدنی کوچیک زیر صندلی سودا هست ، اونو بدش به من قرص رو از توی دستش گرفتم _ بارانا ، یکی دیگه هم بده بارانا _ سودا ؟ هیچ میفهمی داری با این قرصا خودت رو نابود میکنی ؟ _ بارانا ، بده یکی دیگه بارانا حرصی داشبرد رو باز کرد و یه قرص دیگه بهم داد ، آب معدنی رو از نهال گرفتم و دو تا قرص رو سریع بالا دادم و آب معدنی رو هم با اینکه گرم بود تا نصفه سر کشیدم ، بعدش هم یه نفس عمیق کشیدم . سرم رو به صندلی تکیه دادم و بعد از چند دقیقه از پارکینگ بیرون اومدم و به سمت نزدیک ترین رستوران روندم . ( ارسیما ) رفتیم سمت پارکینگ که ماشین سودا رو توی پارکینگ ندیدم ، حتما زود تر از ما کارشون تموم شده و رفتن خونه . سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه . بعد از نیم ساعت رسیدیم و خرید هامون رو بردیم توی خونه و چیدنشون رو گذاشتیم برای عصر ، رفتم بالا و لباسام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم ، ناخودآگاه به سمت پنجره خوابیدم ، این دختر چرا اینقدر تو همه ؟ دلم میخواد بدونم مشکلش چیه ؟ یعنی شکست عشقی خورده ؟ با خانوادش مشکل داره ؟ کسی رو از دست داده ؟ یه حادثه ذهنش رو مشغول کرده ؟ یه لحظه حس کردم سرم داره منفجر میشه ، روی تخت نشستم و شقیقه هام رو ماساژ دادم : بهزاد از پایین داد زد _ ناهار حاضره زیر لبی _ الان میام حتما امشب هم میاد لب پنجره ، شاید بتونم با دید زدنش چیزی بفهمم . باید امشب هم برم لب پنجره ، رفتم پایین و با دیدن ماهیتابه املت روی میز لبخند روی لبهام نشست : _ خسته نباشید کدبانو ها سام _ مرض ، دلتم بخواد پشت میز نشستم : بهزاد _ خب ؟ ایلیا _ خب ؟ بهزاد _ نمی خواید بگید فرشته روبروییتون کیه ؟ ایلیا _ من که هنوز نفهمیدم راستین _ من دقت نکردم هنوز آرشام _ قورباغه سام _ قورباغه کیه ؟ آرشام _ معمولا قورباغه ها یه خصوصیتی دارن اونم اینه که زبونشون کش میاد و تنها کسی هم که توی اون خونه زبونش خاصیت کشسانی داره اون دختر چشم آبیه سام _ راستی ، دقت کردید که رنگ چشم هاشون خاصه ایلیا _ یس بهزاد _ ای تو روحت ، چرا گند میزنی به زبون فارسی ؟ ایلیا _ اونش دیگه به من و زبان فارسی مربوطه بهزاد _ بیشعور ایلیا _ نظر لطفته بهزاد _ بچه ها تاحالا به معنی اسم سودا فکر کردید ؟ ناخودآگاه سرم بالا اومد و بهشون خیره شدم ، سام گوشیش زو برداشت و فکر کنم معنی اسم سودا رو جستجو کرد : سام _ به بـــــــــــه ، چی اسم با معنی و قشنگی دارن سرکار خانوم ! ایلیا _ مگه چیه ؟ سام _ عشق بهزاد گوشی رو از دست سام قاپید و اضافه کرد _ ریشه این اسم ترکی بوده و به معنی عشق و یا علاقه بسیار زیاد به فرد یا چیزی است سام _ خوش به حال کسی که عاشقش میشه ، هر روز بهش میگه ؛ سودای من ، اینجوری با یک تیر دو تا نشون زده ، هم اسمش رو گفته ، هم ذوق مرگش کرده راستین در حالی که میخندید _ حالا ذوق مرگ واسه چی ؟ سام _ دیدی تا به زنا میگی عشقم میرن فضا ؟ راستین دستاش رو یه حالت تسلیم بالای سرش برد و _ من به خدا تا حالا از این کارا نکردم سام و بهزاد چشم هاشون رو ریز کردن و به راستین نگاه کردن _ جـــــــدی ؟
  4. دختران دوست داشتنی | G4group

    ( آوا ) تق تق تق سودا _ آوا ، دختر پاشو کلی کار داریم آوا _ تروخدا بزار بخوابم سودا در رو باز کرد و به حالت حق به جانبی به در تکیه داد _ امر دیگه ای ندارید ؟ آوا _ نه دیگه کاریت ندارم یهو صدای قهقهه بلند شد که من یه متر پریدم هوا _ چتونه ؟ که دیدم سودا قرمز شده و داره به سمت من میاد _ کجای من شبیه ثریا خانومه ؟ هـــــــــــــــا ؟ _ کجات نیست ؟ سودا بالشت رو برداشت و در حالی که می کوبوند تو سر و کول من _ خیلی بی شعوری نهال و بارانا _ ســـــودا ســـــودا ســـــودا _ سودا و کوفت ... آی ... سودا و درد ... آخ حالا دیگه سودا هم داشت می خندید : _ باشه بابا شکر خوردم ، الان بیدار میشم ، اصلا من رو چه به خوابیدن سودا _ آفرین نهال و بارانا _ یـــــــــــــــــــس _ مـــــــــــــــــرض ... آی ... چرا میزنی اخه ؟ سودا _ میزنم تا یاد بگیری مثل آدمیزاد حرف بزنی ... بعد از خوردن صبحونه که سودا صبح زود رفته بود و وسایلش رو گرفته بود و جمع کردن و شستن ظرف ها هممون روی میز چهار نفره توی آشپزخونه نشستیم : سودا _ خب بچه ها ، باید یه برنامه برای این دو سال بریزیم ، اول از همه بعد از برنامه ریزی میریم و وسایل مورد نیاز برای آشپزخونه رو بگیریم و عصر هم میریم و هر چیزی رو که برای دکوراسیون و سرویس بهداشتی و ... لازم داریم و تهیه می کنیم . کسی نظری داره ؟ معمولا وقتی سودا این جمله رو آخر جملاتش میگه یعنی همتون خفه شید : نهال _ آره من دارم ، به جز کلاسای دانشگاهمون هیچ کلاس دیگه ای نمیریم ؟ سودا _ اون دیگه با خودتون ، هر کسی خواست میتونه هر کلاس متفرقه ای که خواست بره بارانا _ من میخوام برم یوگا سودا _ برو بارانا _ خیلی بی ذوقی سودا _ نظر لطفته بارانا _ ایـــــــــــــش من و نهال هم داشتیم ریز ریز می خندیدیم : سودا _ خب ، فردا برای ثبت نام کلاس ها میریم ، فقط بگید چه کلاس هایی مد نظرتونه تا آموزشگاه های خوبشون رو گلچین کنم _ استخر سودا _ باهات میام نهال _ منم با بارانا میرم یوگا سودا در حالی که داشت یاد داشت میکرد _ خیلی خب ، برید لباس بپوشید تا بریم همه بلند شدیم و به سمت اتاقامون رفتیم . ( نهال ) خب ، حالا چی بپوشم ؟ رفتم سر کمدم و یه مانتو شیری رنگ جلو باز که تا روی زانو بود رو با طرح های خاکستری و یه شلوار آبی یخی با شال شیری برداشتم ، حالا صورت روح مانندم رو درست کنم که مردم وحشت نکنند ، البته مامان همیشه میگه تو بدون آرایش هم خیلی خوشگلی ، آخی دلم برای مامان تنگ شده ، دیروز بعد از رسیدنمون بهشون زنگ و زدم باهاشون حرف زدم ، یادم باشه امروز هم زنگ بزنم . رژ آجریم رو با ریمل و رژ گونه آجری زدم و یه کیف شیری برداشتم و موبایلم رو توی کیفم انداختم و از اتاق بیرون رفتم که همزمان شد با بیرون اومدن بچه ها ، هممون پسرکش شده بودیم . سودا یه مانتو سبز یشمی کوتاه با سر آستینای سفید و شلوار و شال سفید پوشیده بود و دستبند های سفید و سبز یشمی توی دستش خودنمایی میکرد ، انگار امروز عصبی یا بی حوصله نبود چون آرایش ملیح و زیبایی کرده بود . آوا هم اون مانتویی رو پوشیده بود که من خیلی دوستش داشتم ، یه مانتو سیاه که روی قسمت جیب و پایین مانتو و سر آستیناش سفید بود ، شلوارش هم سیاه و شالش سفید بود و آرایشش هم مثل سودا ملایم بود . بارانا رو که دیگه نگو ، امروز دفتر تلفنمون قراره پر پر بشه ، یه مانتو جلو باز کتی سفید با گل های ساده و پراکنده صورتی سفید و یه پیراهن صورتی که همرنگ گل ها بود زیرش پوشیده و یه شلوار لوله تفنگی سفید و شال صورتی کثیف رو هم باهاش ست کرده بود و آرایشش هم صورتی ملیح بود . _ به به ، اکیپ خوشگلا آوا _ ما اینیم دیگه سودا _ خیلی خب بریم دیگه _ پیش به سوی بازار ، راستی ، ما که نمیدونیم پاساژ های خوب اینجا کجاهاست ؟ سودا _ یه راهی پیدا میکنیم دیگه و بعدم از پله ها پایین رفتیم و از خونه خارج شدیم که ماشین ارسیما اومد و جلوی خونشون پارک کرد و از ماشینش پیاده شد ، چشمش که به سودا خورد رفت توی فکر و یه لبخند کوچیک روی لباش اومد : ارسیما _ سلام سودا _ سلام که یه فکری به سرم زد : _ آقا ارسیما ، میشه لطفا چند تا از پاساژ های خوب تهران رو بهمون معرفی کنید ؟ ارسیما _ بستگی داره برای خرید چه چیز هایی میخواید ؟ _ مواد غذایی و وسایل خونه ارسیما _ چه جالب ، ما هم داریم برای خرید مواد غذایی میریم ، اگه بخواید میتونیم شما رو راهنمایی کنیم سودا _ دیگه داریم خیلی بهتون مدیون میشیم ارسیما نگاهش رو به طرف سودا چرخوند و همون لبخند چند دقیقه پیش رو زد _ اشکالی نداره ، ما که مسیر هامون یکی ، تازه کمک هم به همسایه هامون میکنیم همون موقع پسرا از خونه با تیپ های دختر کش از خونه بیرون اومدن : راستین _ سلام خانوما چهار تایی با هم _ سلام بهزاد _ ایول هماهنگی و بعدم بهمون چشمک زد که انگار سودا زیاد خوشش نیومد چون یه نگاه تمسخر آمیز بهش انداخت که یعنی برات متاسفم : ارسیما _ خب سوار بشید تا بریم سام _ خانوما با ما میان ؟ انگار زیادی خوشحال شده بود : ارسیما _ دیدم مسیر هامون یکی و ایشون ( به سودا اشاره کرد ) با اینجا ها آشنا نیستن ، گفتم همراهیشون کنیم سام _ آها ( ایلیا ) از خونه اومدیم بیرون که برای خرید های خونه بریم پاساژ که اون چهار تا رو در حال صحبت با ارسیما دیدم ، نه به اونموقع که به دخترا نگاه نمیکنه ، نه به حالا که لبخند مکش مرگ ما میزنه ، اختلال روانی داره بچه ، ولی خدایی دخترای خیلی خوشگل هستنا ، چشماشون برام خیلی جالبه هر چهار تاشون رنگ چشمای قشنگی دارن که من تا حالا به ندرت دیدم . اما از همون اولم چشمای سبز نهال برام جذابیت خاصی داشت ، دختر خوش رو و زیباییه . چقدر مغزم فک میزنه اول صبحی ( چقدرم که اول صبحه ) : راستین _ سلام خانوما چهار تایی با هم _ سلام بهزاد _ ایول هماهنگی که بعد از حرفش فکر کنم به شکر خوردن افتاد چون سودا یه نگاه تمسخر آمیز از سر تا پاش بهش انداخت ، فقط کم مونده بود بهش بگه برو بمیر : ارسیما _ خب سوار بشید تا بریم سام _ خانوما با ما میان ؟ انگار زیادی ذوق کرد بچمون ، البته منم دفعه اول جوری ذوق کردم که همه رو با آسفالت یکی کردم . ارسیما _ دیدم مسیر هامون یکی و ایشون ( منظورش سودا بود ) با اینجا ها آشنا نیستن ، گفتم همراهیشون کنیم سام _ آها بعد از اونم یکم درباره پاساژی که می خواستیم بریم گفت و بعدم سوار ماشین هامون شدیم و دخترا پشتمون اومدن ، انگار وضع این دخترا هم خیلی خوبه ، من که حدس میزنم سودا تک بچه باشه چون اگه خواهر یا برادر داشت اینقدر سرد و مغرور نبود ، فکر میکنم این سردی مربوط به یه اتفاق باشه که اون رو بهم ریخته . بعد از تقریبا نیم ساعت رسیدیم به پاساژ رسیدیم و ماشین ها رو توی پارکینگ پارک کردیم و پیاده شدیم که : زیــــــــــــــــــــــنگ زیـــــــــــــــــــــــنگ سودا گوشیشرو از کیفش بیرون آورد و به صفحه اش خیری و شد و اخماش توی هم رفت و به آوا نگاه کرد و آوا هم متعجب گوشی رو از دست سودا گرفت : زیــــــــــــــــــــــنگ آوا _ جواب بده ببین چی میخواد سودا تماس رو برقرار کرد _ الو ؟ چند قدم اونطرف تر رفت که ما صداش رو نشنویم اما هنوز هم صداش میومد : سودا _ تو کی هستی ؟ چرا هیچ چی نمیگی ؟ اخطار آخرمه ، اعصاب منو بهم نریز و بعدش هم تماس رو قطع کرد .
  5. دختران دوست داشتنی | G4group

    ( نهال ) اون پسری که صبح سوتی داد بود ، موهای روی صورتش رو کنار زد و پسره _ ایلیا مرادی هستم خیلی جذاب و خوشگل بود ، چشم های آبی و موهای قهوه ای سوخته ای داشت و ته ریشش جذاب ترش کرده بود . منو باش چه جوری به پسر مردم زل زدم ، قورتش دادم بیچاره رو یکی دیگه از پسرا _ آرشام هستم ، آرشام شایسته آرشام هم مثل بقیه خوشگل و جذاب بود ، چشم های مشکی و موهای قهوه ای خاکستری داشت ، دو نفر بعدی هم خودشون رو معرفی کردند ، بهزاد فرخی و سام فارابی ، نمیدونم چرا حس خیلی بدی به این دوتا داشتم . سودا _ از آشنایی باهاتون خرسندم ، رادمهر هستم ، سودا رادمهر بارانا _ بارانا اشتیاق هستم _ نهال سپهری هستم ، از آشنایی باهاتون خوشوقتم آوا با حرص به آرشام نگاه کرد و _ آوا مهرارا بهزاد _ خب ، از کجا شروع کنیم ؟ سودا _ به نظر من ما دخترا خونه رو تمیز کنیم و شما هم کارای جابجایی رو انجام بدید ، کسی نظر دیگه ای داره ؟ سام _ من یه نظر دارم سودا به سمتش برگشت : سودا _ خب ؟ سام _ به نظر من اگه در حین کار یه کمی اخماتون رو از هم باز کنید عالی میشه سودا اخم هاش بیشتر توی هم رفت و یه پوزخند تمسخر آمیز روی لباش اومد ، آوا هم که معلوم بود مثل همیشه میخواد همه چیز رو ماست مالی کنه : آوا _ خب ، آهنگ بزاریم و شروع کنیم و بعدم به طرف Mp3 رفت و آهنگ گذاشت و ما هم شروع کردیم به تمیز کاری و عوض کردن دکوراسیون خونه . ... سه چهار ساعتی گذشته بود و کار ها تقریبا تموم شده بود که پسرا رو مبل ها و منو آوا رو پله ها و بارانا هم روی اپن ولو شدیم ، سودا هم تقریبا ده دقیقه پیش رفته بود تا برای شام غذا بگیره و بیاد . صدای در خونه اومد و پشت سرش سودا با پلاستیک های غذا اومد توی خونه و با دیدن ما یه لبخند بی روح و خسته زد و بدون هیچ حرفی داخل آشپز خونه رفت و : سودا _ بچه ها سفره یک بار مصرف نداریم ؟ _ نـــــــــــــــــــــــــه سودا _ خیلی خب و به سمت در حال رفت و کفش هاش رو پوشید که همه خسته و کوفته سرهامون رو بلند کردیم و خیلی بیحال _ کجـــــــــــــــــا ؟ سودا متعجب به سمت ما برگشت و با دیدن حالت ما یه خنده آروم از اون خنده خوشگل هاش سر داد و دندون های سفیدش رو به رخ کشید ، به پسر ها نگاه کردم که با چشم های از کاسه بیرون زده داشتن به سودا نگاه میکردند . سودا در همون حالت خندون سرش رو آروم تکون داد و از در بیرون رفت . ( بارانا ) ایلیا _ فکر کنم زیادی خسته بود نفهمید چیکار کرد نهال _ سودا جلوی هر کسی نمی خنده حتی اگر حرف خیلی خنده داری بزنی آوا _ و شما هم جزو اون هر کس هایی حساب میشید که سودا روی خوشش رو نشونشون نمیده آرشام اداش رو در آورد _ روی خوشش رو نشونشون نمیده ( البته جوری که کسی نفهمه ) آوا رو به آرشام _ عمه داری ؟ آرشام _ ها ؟ آوا _ ها و ... لا الله الی لله ، میگم عمه داری ؟ آرشام با غرور _ بله آوا _ پس برو ادای عمت رو در بیار آرشام _ زبون دراز آوا _ چیزی گفتی ؟ آرشام _ خیر ارسیما _ واقعا که دیوونه این راستین _ ببخشید اگه فضولی میکنم ، اما شما مال کجایید ؟ نهال _ اصفهان راستین _ آها سودا _ نزار سوالات تو ذهنت بمونن ، هر چیزی میخوای بپرس اما پات رو از حدت فراتر نزار _ اوا ، کی اومدی ؟ سودا _ مشغول حرف زدن بودید و بعدش هم با یک بسته سفره یک بار مصرف اومد تو و رفت بالا تا لباساش رو عوض کنه . بعد از چند دقیقه اومد پایین و سفره رو انداخت و غذا ها رو روش گذاشت و مخلفاتی رو که گرفته بود رو هم سر سفره گذاشت : سودا _ خب ، بیاین شام بخورید که خیلی خسته شدید و گشنتون شده همه رفتیم و سر سفره نشستیم : راستین _ خب ، حالا میتونم کنجکاوی کنم ؟ سودا _ هر جور که راحتید راستین _ چرا اومدید تهران ؟ نهال _ دانشگاه راستین _ چه رشته ای ؟ آوا _ معماری راستین _ دیگه عرضی ندارم و همه مشغول غذا خوردن شدیم ... غذاهامون رو خوردیم و پسرا وسایل برقی رو برامون راه انداختند و بعدشم عزم رفتن کردند . ( ارسیما ) بعد از اینکه چند تا از وسایل برقی رو براشون راه اندازی کردیم و با کلی تعارف و تشکر اومدیم بیرون و رفتیم خونه : بهزاد _ خب عرض شود که ، کوفتتون شه اتاقاتون و شب بخیر آرشام _ دیوونه بهزاد لحنش رو دخترونه کرد و مثلا خواست ادای آوا رو در بیاره _ عمه داری ؟ آرشام دستش رو مشت کرد و روی دهنش گذاشت _ وای دیدی این دختره چه زبونی داره ؟ سام _ والا ما که زبون دختره رو ندیدیم آرشام _ ای تو روحت که فقط بلدی آدم رو با آسفالت یکی کنی ... تو اتاقم رفتم ، یه اتاق با دکوراسیون قهوه ای و کرمی بود و همه وسایلش هم قهوه ای و کرمی بود . لباسام رو عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم اما هر کاری کردم خوابم نبرد . تصمیم گرفتم یه کمی پنجره رو باز کنم تا هوای خنک بیاد توی اتاق که تا پنجره رو باز کردم سودا رو پشت پنجره اتاق روبرویی دیدم . دو تا دستاش رو دم پنجره گذاشته بود و موهاش و بافته بود و روی شونه سمت راستش ریخته بود و یه تی شرت سفید با یه اسکلت سیاه روش پوشیده بود و چشماش رو بسته بود و نفس های عمیق میکشید . شخصیت این دختر خیلی برام جالبه ، هر لحظه یه جوریه ، الان مثل یک شکست خورده و دل شکسته اما بقیه مواقع مثل یه سنگ . چشماش رو باز کرد و به ماه خیره شد ، بهترین فرصت بود تا آنالیزش کنم ؛ چشم های خاکستری تیله ای داشت ، از اونجا فهمیدم که صبح چشماش با اون مانتو و روسری مشکی تیره شده بود و الان خاکستری روشن بود ، موهای نسکافه ای و پوست سفید مایل به صورتی داشت ، دختر خیلی خوشگل و نازی بود و چهره معصومی داشت ، اما وقتی که سرد بود چهرش خیلی بی تفاوت و بی احساس میشد . چشماش رو بست و یه نفس طولانی کشید و پرده سفید رو کشید و ناپدید شد ، چند دقیقه به جایخالیش نگاه کردم و دوباره اونجا تصورش کردم و یه لبخند روی لبم نشست و یه نفس عمیق کشیدم ، سمت تختم رفتم و آروم آروم به خواب رفتم .
  6. دختران دوست داشتنی | G4group

    ( آوا ) پسره بیشعور ، با من در می افته . بی عقلِ کودنِ خوشگل ، چــــــــــــــــی ؟ من چی گفتم ؟ خوشگل ؟ ولی خدایی خوشگل بودا . اُااااااااااااه اصلا من چی دارم بلغور میکنم ؟ ولی خدایی خوشم اومدا ، سودا با خاک یکسانشون کرد . بعد از اینکه قشنگ ضایع شدن با حرص از خونه رفتن بیرون : _ بچه ها بزنین قدش مشتامون رو مثل همیشه بهم دیگه زدیم و بلند گفتیم _ یــــــــــــــــــــــــــــس برگشتیم توی خونه و یه نگاه کلی دیگه انداختیم ، بارانا چمدونی که دستش بود رو روی زمین گذاشت و دستاشو روی هم کوبید و _ خب ، پیش به سوی تمیزکاری ، البته ، با کارگر چهار تامون زدیم زیر خنده : _ خسته نشیم یه موقع ؟ بارانا _ نه عزیزم چه خسته ای بعدم به طبقه بالا رفتیم . طبقه بالا چهار تا اتاق و یه حموم و یه دستشویی داشت ، وارد اتاق اول شدم ، دو تا کمد دیواری و یه تخت یک نفره و میز آرایش و یک پاتختی و دکوراسیون صورتی ملیح و آبی آسمونی ، بارانا عاشق ترکیب رنگ صورتی و آبیه : _ بارانــــــــــا ، بیا این اتاق خوراک خودته بارانا بدو بدو اومد سمت من و یه نگاه کلی به اتاق انداخت و اومد پرید بغل من : بارانا _ عاشقتم آجی _ آوا من دکوراسیون این اتاق رو درست نکردم که بارانا _ حالا هرچی چمدوناش رو برداشت و اتاق رو اشغال کرد ، نهال هم که یه اتاق با دکوراسیون یاسی برداشته بود . سودا کجاست ؟ در یکی از دو اتاق باقی مونده رو باز کردم و با یه اتاق بی روح با دکوراسیون مشکی و سفید روبرو شدم ، از ترکیب رنگی مشکی و سفید برای لباس خوشم میاد اما برای اتاق اصلا . سودا رو ته سالن دیدم که داره با چمدون بزرگ سیاهش به سمتم میاد : سودا _ این اتاق مال منه ها گفته باشم _ مال خودت سودا _ اگه گفتی اتاق آخریه چه رنگیه ؟ من با ذوق _ چه رنگیه ؟ سودا _ فیروزه ای _ جدی میگی ؟ با خنده چشماش رو باز و بسته کرد که یعنی آره ، با ذوق به طرف اتاق آخر رفتم و با دیدن دکوراسیون فیروزه ایش خیلی خوشحال شدم ، آخه عاشق رنگ فیروزه ایم . رفتم پایین و چمدونم رو آوردم و گذاشتم تو اتاقم . سودا _ دختـــــــــرا ؟ هر سه تامون از اتاقامون خارج شدیم : سودا _ بچه ها زنگ زدم برامون کارگر بفرستن ، ساعت 3 میان ، برین اتاقاتون رو پچینین تا بعدش هم ناهار بخوریم بارانا _ آجی تختا رو تختی نداره ، شبم که هم خسته ایم هم نمی رسیم بریم خرید ، پس کی بریم ؟ سودا _ فردا عصر میریم هر چی خرید داریم انجام میدیم بعدم هر کدوم به سمت اتاق خودمون رفتیم ( آرشام ) این دختره با خودش چی فکر کرده ؟ ولی عجب چشمای آبی وحشی داشت . اُااااااااااااااه ، اصلا من به چشمای اون چیکار دارم ؟ بهزاد _ بچه ها ، اگه گفتین چی فهمیدم . راستین یه جوری نگاهش کرد که یعنی بنال بهزاد _ اوهو ، انگار دخترا بدجور زدن تو پر هاتون دستمال کاغذی روی میز رو برداشتم و پرت کردم سمتش که جا خالی داد . _ برو بابا سام _ حالا بگو چی فهمیدی ؟ بهزاد _ خونه روبرویی چهار تا اتاق داره که هر کدوم یه پنجره روبروی پنجره های چهار تا اتاق بالا دارن . سام _ خب اتاق کی روبروی کیه ؟ بهزاد _ هنوز نمیدونم ، بچه ها هستین یه بازی بکنیم ؟ راستین _ سر چی ؟ بهزاد _ دو تا دو تا یازده تایی بازی میکنیم ، چهار نفر اول که بردن اتاق های بالا مال اونهاست سام _ قبوله ارسیما _ شرط مزخرف تر از این نبود ؟ بهزاد _ چرا داره ، اینکه هر کی قبول نکنه باید پوست تخمه ها رو بجوه ارسیما _ خب خدا رو شکر تو خونه تخمه نداریم بهزاد موباییلش رو برداشت و از خونه بیرون رفت و بعد از تقریبا 10 ، 15 دقیقه با یه پلاستیک تخمه برگشت . بهزاد _ حالا داریم ارسیما _ کسی تو این خونه تخمه نمیخوره همه با هم یکصدا _ چــــــــــــــــــرا ارسیما _ تو روحتون ... یکی دو ساعتی میشد که داشتیم بازی میکردیم ، اول از همه من بردم و بعدشم ارسیما و بعد هم راستین و : ایلیا _ یــــــــــــــس ، بردم ، اتاق مال من شد سام _ کوفتت شه ... _ من ازتون کارگر خواستم نه چند تا مرد هیز _ ... _ حرفای شما برای من دلیل نمیشه ، همین الان میاین کارگر هاتون رو جمع میکنید و از اینجا میبرید _ ... _ نزارین کاری بکنم که از فردا دفترتون پلمپ شه _ ... _ کارگر زن به درد من نمیخوره ، من جابجایی وسایل سنگین دارم و اونها نمیتونند انجام بدن _ ... _ همین که گفتم آقای محترم صدای سودا بود . داشت داد و بیداد میکرد . ارسیما هم که انگار خیلی عصبی بود سریع در خونه رو باز کرد و به سمت سودا که اونطرف کوچه داشت با کارگر ها بحث میکرد رفت . ( سودا ) مرتیکه هیز ، موقعیت خودش رو انگار درک نمیکنه اصلا ، کیه که به من میگه خانوم خوشگله ، زنگ زدم به صاحبکارش و با صدای بلند و عصبی سرش داد میکشیدم . تماسم تموم شده بود و داشتم عصبی کارگر ها رو توبیخ میکردم که : _ خانوم محترم ، حس نمیکنید با این صدای بلندتون همسایه ها بیدار میشند ؟ خیلی عصبی شدم ، این همون نبود که تا دو دقیقه پیش صدای خندش داشت گوشهامون رو کر کرده بود ؟ _ اینو کسی میگه که تا چند دقیقه پیش قهقهه هاش کوچه رو پر نکرده بوده به معنای واقعی داشت از سرم دود میزد بالا ، مطمن بودم چشمام از عصبانیت رنگ خون شده بود . اونم معلوم بود که حرصی شده . بارانا بازوم رو گرفت و : بارانا _ سودا آجی ، آروم باش ، حالا این مرتیکه یچیزی گفت پسره _ جــــــــــــــان ؟ بارانا _ با شما نبودم و بعدم من رو کنار کشید : بارانا _ آجی خوبی ؟ چشمات قرمز شده ، آروم باش ... بعد از رفتن کارگر ها مونده بودم چیکار کنم ؟ کارگر مرد که دوباره نمی تونستم بیارم ، کارگر زن هم که نمی تونست کارای سنگینمون رو انجام بده ، سرم رو توی دستام گرفته بودم و مونده بودم چیکار بکنم که زنگ حیاط به صدا در اومد . از روی پله های ورودی بلند شدم و شالم رو مرتب کردم . در رو باز کردم که اون شیش تا رو پشت در دیدم ، وای نه ، اصلا حوصله اینهارو ندارم . _ بفرمایید یکی از اون پسرا _ اومدیم کمکتون کنیم _ جـــــــــــان ؟ همون پسر _ وظیفه همسایگی و مهم تر از اون مرد بودن حکم میکنه بهتون کمک کنیم _ واقعا خوشحال شدم که هنوزم از این جور مرد ها هنوزم وجود داره اما ... همون پسر _ اما نداریم _ من واقعا نمیتونم اینو قبول کنم اون پسری که نزدیک بود باهاش تصادف کنم _ بهتره قبول کنید چون به کارگر های مرد این شهر نمیشه زیاد اعتماد کرد خب اونها هم مرد بودن ، چجوری باید بهشون اعتماد میکردم ؟ پسر اولیه _ میدونم اعتماد کردن به ما براتون سخته اما ما فقط برای کمک اومدیم موهایی که روی صورتم ریخته بود رو کنار زدم _ پس لطفا بیاین تو تا من به بچه ها بگم یه چیزی بپوشن پسر اولیه _ حتما به داخل دعوتشون کردم و اونها توی حیاط موندن تا من به بچه ها اطلاع بدم . داخل خونه رفتم رو به بچه ها که هر کدوم با گوشی خودشون مشغول اس ام اس بازی بودن _ بچه پاشین یه چیزی بپوشین ، همسایه روبرویی ها برای کمک اومدن سه تاشون با هم _ چــــــــــــــــــی ؟ _ گفتن از روی وظیفه همسایگی میان تا کمکمون کنند . زود برین یه چیزی بپوشین اون ها هم گیج و منگ رفتن داخل اتاقهاشون و بعد از چند دقیقه اومدن بیرون و پسر هارو به داخل خونه دعوت کردیم که : آوا _ سودا Mp3 کجاست ؟ _ برای چی میخواهی ؟ آوا _ من بدون آهنگ نمیتونم هیچ کاری از پیش ببرم _ بالا توی چمدونمه پسر اولیه _ خب خانومها ، قاعدتا نمیتونیم همدیگه رو از روی رنگ چشم صدا بزنیم ، من راستین هستم ، راستین خدا پرست پسر جالب و خونگرمی بود ، چشماش سبز و موهاش بور بود و ظاهر جذابی داشت . روبه اون پسری که ظهر باهاش دعوام شد گفت _ ایشونم ارسیما جاوید هستن ارسیما پسر واقعا خوشگلی بود ، این رو دیگه نمیشد اقرار کرد ؛ چشمهای قهوه ای سوخته و موهای مشکی ، چهره جذابی داشت ، اُاااااااااااااااااااه ، اصلا من چم شده ؟
  7. دختران دوست داشتنی | G4group

    ( نهال ) قرار بود ساعت 6 حرکت کنیم ، الان ساعت 5 _ مامان ؟ مامان _ جان مامان ؟ _ چیزی مونده که احتیاج داشته باشم ؟ مامان _ عزیزم ، تو که اتاقت رو کلا درو کردی ، دیگه چیزی مونده ؟ _ خب مامان یه موقع احتیاج شد مامان _ یک ساعت دیگه بیشتر پیش ما نیستیا ؟ یه ذره جمع کن این بند و بساطو ،همه چیزت رو که برداشتی ، یکمم بیا پیش ما دلم گرفت ، واقعا داشتم از کسایی که دوریشون برام عذابه جدا میشم ؟ چجوری ؟ چجوری راضی میشم ؟ اما ته دلم یه حسی میگه قراره اتفاقای خوبی بیوفته . خودمو توی بغل مامان انداختم و اونم موهای طلاییم رو نوازش کرد . با مامان رفتیم پیش نریمان و بابا و لحظات آخر رو کنار همدیگه بودیم . مامان با بغض سنگینی توی گلوش _ عزیزم یک ربع به شیش ، پاشو برو لباسات رو بپوش با آه _ چشم به نریمان نگاه کردم آرنجش رو روی زانو هاش گذاشته بود و دستاش رو توی هم قفل کرده بود و به یه نقطه نا معلوم خیره شده بود . با بغض سختی به طرف اتاقم رفتم و یه شلوار لی آبی یخی بایه مانتو جلوباز با پشت و جلوی سفید و کاره های سبز راه راه و گلای رنگی و یه شال سفید پوشیدم و یکمی هم آرایش کردم و اومدم ساکام رو بردارم که نریمان اومد تو اتاق : نریمان _ بده به من اینارو ، سنگینه و دریک آن دوتا چمدون رو باهم برداشت ، ماشالله چمدون های خیلی بزرگی هم برداشته بودم . از اتاق بیرون رفتیم که صدای اف اف اومد : مامان _ الان میاد بچه ها خب خداحافظی ، بدترین قسمت این سفر طولانی . همه باهم رفتیم دم در : بابا _ سلام بچه ها بارانا _ سلام عمو بابا که یکی ازچمدونا دستش بود به همراه نریمان به طرف ماشین آوا رفت . نگاهم افتاد روی سودا ، سر تا پا سیاه پوشیده بود ؛ شلوار لوله تفنگی مشکی با مانتو کتی جلو باز مشکی و روسری براق ساده مشکی و موهای نسکافه ایش که کج آورده بود روی صورتش و مثل همیشه که وقتی عصبی بود آرایش جیغ میکرد رژ قهوه ای تیره و رژ گونه گندمی زده بود و چشمای خاکستری تیله ایش رو به سیاه رفته بود ، سرد و مغرور اما از درون گرفته . رفتم کنار نریمان که به لکسوس سودا تکیه داده بود و به گفت و گو مامان و باباو بچه ها خیره شده بود : _ خب ؟ نریمان _ خب ؟ خودمو توی بغلش انداختم و تا تونستم عطرش رو بو کشیدم : _ عاشقتم داداشی نریمان در حالیکه منو توی بغلش میفشرد و روی موهام رو بوسه میزد _ منم آجی خوشگلم ( سودا ) بعد از خداحافظی با خانواده نهال ، منو و بارانا با هم سوار ماشین من شدیم و اون دو تا هم توی بوگاتی سفید آوا نشستن . توی راه بودیم که : بارانا _ حالت خوبه ؟ همون جوری به خیابون های شهر خیره موندم _ همون جوری که همیشه هستم بارانا _ اینجوری ادامه بدی به وقت خدایی نکرده افسردگی میگیری ، اون موضوع گذشته _ گذشته اما اثرش رو هم گذاشته بارانا _ سعی کن فراموشش کنی _ فراموش کردم بارانا _ هنوز نکردی ماشین آوا کنارمون بود که : بارانا _ آوا اس داده میگه یه آهنگ بزار حداقل _ ظبط رو روشن کن ظبط رو روشن کرد و صداش رو زیاد کرد و شیشه خودش رو هم پایین داد : عاشقم کن یکم به فکر من باش تو چشمای زیبات این احساس تو دلم کاشتو بگو مگه میشه یه لحظه دور ازت باشم آخه زوری که نیست نمیتونم تو فکرت نباشم من تورو میخوام هیچ قیمتی نیست که از دستت بدم راحت تا حالا نبودم تو عمرم من تو این حالت عاشق میمونم خیالت تخت از این بابت عاشق شدم منو ببین محو نگات شدم دوباره منو ببین نگات واسم نذاشته چاره منو ببین که واسم شب و روز نذاشتی منو ببین انقد خوشگل نبودی کاشکی منو ببین محو نگات شدم دوباره منو ببین نگات واسم نذاشته چاره منو ببین که واسم شب و روز نذاشتی منو ببین انقد خوشگل نبودی کاشکی عاشقم کن یکم به فکر من باش تو چشمای زیبات این احساس تو دلم کاشتو بگو مگه میشه یه لحظه دور ازت باشم آخه زوری که نیست نمیتونم تو فکرت نباشم من تورو میخوام هیچ قیمتی نیست که از دستت بدم راحت تا حالا نبودم تو عمرم من تو این حالت عاشق میمونم خیالت تخت از این بابت عاشق شدم منو ببین محو نگات شدم دوباره منو ببین نگات واسم نذاشته چاره منو ببین که واسم شب و روز نذاشتی منو ببین انقد خوشگل نبودی کاشکی منو ببین محو نگات شدم دوباره منو ببین نگات واسم نذاشته چاره منو ببین که واسم شب و روز نذاشتی منو ببین انقد خوشگل نبودی کاشکی ( خیالت تخت ، ماکان بند ) تو راه انقدر بچه ها آهنگ گذاشتن و رقصیدن که نهال و بارانا خوابشون برد . داشتم روی آدرس نگاه میکردم و از تو کوچه و پس کوچه های تهران راهم رو پیدا میکردم ، آوا هم دنبال من میومد . نهال و بارانا هم از خواب بیدار شده بودن و من داشتم از آخرین کوچه بیرون میرفتم که یهو یه مرسدس بنز سیاه دم کوچه ظاهر شد ، کفشای پاشنه بلند لژ دارم و رو با تمام قدرت روی ترمز فشار دادم و اون هم ترمز زد و دو تا پسر از توش بیرون اومدن و پشت سرشون دوتا ماشین دیگه اومدن و از اونها هم هر کدوم دو تا پسر زدن بیرون . اعصاب نداشتم و حالا هم بدتر شده بود . آوا هم پشت سرم ترمز زده و چهار تایی با هم پیاده شدیم . پسری که ظاهرا راننده بود _ خانوم حواستون کجاست ؟ با نگاه های هیز اون پنج تای دیگه محاصره شده بودیم . ترجیح دادم کوتاه بیام و از اون جو زود تر بیرون بزنم ، آدم حس میکرد لخت جلوشون ایستاده بود : _ واقعا متاسفم یکی از اون پنج تا که داشت با یه لبخند چندش قورتم میداد _ ارسیما ، ولشون کن ، اذیتشون نکن خانوما رو با یه نگاه سرد و مغرور که به قول آوا از اون وحشتناکا بود نگاهش کردم : آوا جلو اومد و : آوا _ مشکلی که برای ماشینتون پیش نیومده . لطفا برید کنار تا ما رد بشیم . یکی دیگه از اون پسرا _ ای به چشم یه نگاه وحشتناکم به اون تحویل دادم و به بچه ها اشاره کردم سوار ماشین بشن و خودم هم سوار شدم و به اون پسر ها که مبهوت به ما خیره شده بودن نگاه کردم و یه بوق به معنای برید کنار براشون زدم . اون پسره که فهمیده بودم اسمش ارسیما هستش با غرور و حرص سوار ماشینش شد و ازجلوی کوچه کنار رفت . سریع ازکوچه بیرون اومدم و داخل کوچه ای که ظاهرا اون خونه بود رفتم که ... ( ارسیما ) چه دیوونه هایی ... وایسا ببینم ، اینا چرا جلوی خونه ما پارک کردن ؟ ماشین رو پارک کردم و همگی متعجب به صحنه جلومون خیره شدیم . اون دختره که راننده اون لکسوز بود داشت خیلی ریلکس و بی تفاوت به ما صندوق ماشینش رو بالا داد ، اما اون سه تا مات و مبهوت به ما ها خیره شده بودن . یکی ازاون دخترا به سمت همون مانتو مشکیه رفت و : اون دختره _ سودا مطمعنی درست اومدیم . مانتو مشکیه که حالا فهمیده بودم اسمش سودا هست با صدایی که از عمد میخواست ما بشنویم _ آره ، اگر هم مطمعن نبودم الان مطمعن شدم ، آخه صاحب خونه گفته بود که همسایه های روبرویی 6 تا پسر دیوونه اند به ما گفت دیوونه ؟ آرشام _ ما دیوونه ایم سودا سرش رو از توی صندوق در آورد و یه دستش رو به کمرش زد و با یه لحن پر از تمسخر _ شک دارین ؟ اون سه تای دیگه هم داشتن ریز ریز میخندیدن ایلیا خیلی سریع جواب داد _ نه نداریم که با این حرفش شلیک خنده اون سه تا در رفت و ما پنج تا هم با تعجب و خشم به ایلیا نگاه کردیم . به اون چهار تا دختر نگاه کردم ، سودا ( چه زود پسر خاله میشم ) به ماشینش تکیه داده بود و با یه لبخند به ما نگاه میکرد . ایلیا _ ی ... ی ... یعن ... یعنی ... چرا داریم همین کافی بود تا خنده دخترها شدید تر بشه . به پسرا نگاه کردم ، آرشام داشت با نگاهش برای ایلیا خط و نشون میکشید ، راستین صورتش رو توی دستاش مخفی کرده بود و از خنده داشت میلرزید ، بهزاد کف دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و به نشونه تاسف سرش رو تکون میداد و سام هم دستش رو به ته ریش هاش میکشید و به در و دیوار خونه نگاه میکرد ، چشمام ناخود آگاه به سمت سودا کشیده شد ، با همون لبخند لج درار به ایلیا زل زده بود ، بعدم بدون توجه به بقیه یه ساک سیاه بزرگ رو از صندوق عقب لکسوزش به زور پایین آورد . خنده اون سه تا هم تموم شده بود و با یه پوزخند به سمت خونه ویلایی روبرومون میرفتند اما سودا هنوز داشت چمدون ها رو پایین میاورد که : _ جیــــــــــــــــــــــــــغ سودا سراسیمه به عقب نگاه کرد و با قدم های بلندی به طرف خونه رفت و ما شیش تا هم به دنبالش دویدیم . ( راستین ) تا وارد حیاط خونه شدیم دیدیم اون سه تا دم در ورودی خونه ایستادن و دستاشون رو روی دهناشون گذاشته بودن : سودا رو به اون دختری که یه مانتو زرشکی خفاشی پوشیده بود _ بارانا ؟ چی دیدین مگه ؟ برین کنار ببینم دخترها رو کنار زد و وارد خونه شد _ ایــــــــــــــــی و بعدم صورتش رو به اونطرف کج کرد بهزاد _ میشه بپرسم چی دیدید ؟ دخترا که انگار تازه متوجه ما شده بودن چهار تایی به سمتمون برگشتن ، به محض برگشتنشون با دو تا چشم قهوه ای عسلی معصوم روبرو شدم و ناخوآگاه زبونم بند اومد . سودا _ صاحب خونه فقط گفته بود دیوونه این ، نگفته بود فضولم هستین سام _ خانوما خیلی بی اعصاب تشریف دارن ظاهرا یکی از دخترا که مانتو طوسی با راه راه های سفید پوشیده بود _ هرّی آرشام _ What ? دختره _ Go out آرشام _ بچه ها بیاین بریم به اینا خوبی نیومده دختره _ این به درخت میگن ، کور رنگی داری نکنه ، برو چشم پزشک حتما آرشام _ منتظر بودم شما مجوز صادر کنی ارسیما _ بسه چنان با ابهت گفت که دوتاشون چسبیدن به آسفالت : ارسیما _ مگه بچه اید ؟ دختره _ به هیکل به این گندگی ( با دست به آرشام اشاره کرد ) میگی بچه ؟ سودا _ آوا ، برو چمدون رو بیارتو خونه ، آقایون هم لطفا برن بیرون . این دختره چقدر سرده ، حتی وقتی دوستاش داشتن با دهن بازشون غش غش میخندیدند فقط یه لبخند همراه با پوزخند زد . فکر میکردم دخترا باید با احساس باشند .
  8. دختران دوست داشتنی | G4group

    ( سودا ) آرایشگر داشت موهام رو درست میکرد ، هنوز کسی جز من و عمه و مارال و ماندانا نیومده بود ، به آرایشم نگاه کردم ؛ پنکیک سفید که سفیدی پوستم رو بیشتر کرده بود و صورتم رو شفاف تر کرده بود ، مداد ابرویی که توی ابروهام کشیده بود و یکمی پر ترشون کرده بود ، رژ گونه قهوه ای کمرنگ و مات ، ریمل و خط چشم سیاه ، سایه چشم سیاه و قهوه ای کمرنگ که از پررنگ به کمرنگ و ازداخل به بیرون کشیده شده بود و رژ لب قرمز پررنگ . کار آرایشگرتموم شده بود ، خداحافظی کرد و منم زیر لبی جوابش رو دادم و به خودم تو آینه نگاه کردم موهای نسکافه ایمو یه شنیون ساده بالای سرم جمع کرده بود و دور اون شنیون یه تاج با نگینای سیاه زده بود ، جلوی سرم رو هم از وسط فرق باز کرده بود و پیچونده بود تا توی شنیونم ، خوشگل شده بودم ، لبخندی به روی خودم زدمو کفشای پاشنه بلند اکلیلیم رو پوشیدم و زیور آلات مشکیم رو انداختم . الان دیگه عمو ها و عمه ها هم اومده بودن ، لباسم رو جمع کردم و آروم از پله ها مثل پرنسسا اومدم پایین که تا صدای تاق تاق کفشام اومد همه نگاه ها به سمتم برگشت ، خیلی بیخیال به طرف خانواده عمه مهناز رفتم و با عمو صادق ( شوهر عمه مهناز ) و رامین و راشا و رومینا ( بچه هاشون ) احوال پرسی کردم و به ترتیب پیش عمو محسن و زنش مینا و بچه هاشون هیراد و هامون و عمو مهران و زنش مهسا و بچه هاشون بیتا و بهراد و بهمن رفتم و به اوناهم سلام دادم . یه پنج دقیقه ای گذشت که نهال و بارانا و آوا به همراه خانوادشون اومدن : _ خیلی خوش اومدین ، البته مجلس مال خودتونه مامان آوا _ مرسی عزیزم ، مهمونی قشنگیه ( با آه ) البته چه میشه کرد که مهمونی خداحافظی با تک دخترمه بابای آوا خانومشو توی بغل گرفت و بوسه ای روی موهاش زد ، خدمتکار اومد و مانتو و شالاشون رو گرفت و عمه باهاشون سلام و احوال پرسی کرد : نهال _ بچه ها بیاین بریم بالا مهمونا که هنوز نیومدن آوا _ آره بریم رفتیم بالا و بابچه ها کلی عکس گرفتیم ، آخه واقعا تیکه هایی شده بودیم ؛ آوا ، اون لباس قرمز رو با سایه چشم قرمز اکلیلی که دورش سایه سیاه زده بود ست کرده بود ، رژش هم قرمز براق بود . موهاش هم گوجه ای ساده بسته بود و موهای کوتاه جلوش رو از بالا برده بود سمت موهای بسته شده پشت سرش و با یه گیره نگه داشته بود و بقیه موهای جلوش رو هم ریخته بود کنارصورتش . نهال هم آرایش ملایمی کرده بود که با لباسش خیلی زیبا شده بود ، سایه های طلایی و صورتی ملایم و س. فید و قهوه ای خیلی کمرنگ رو با هم ترکیب کرده بود و یه رژ عروسکی صورتی زده بود . موهاش رو هم تیغ ماهی بسته بود و کنار گردنش گذاشته بود . بارانا هم توی اون لباس سبز یشمی واقعا میدرخشید ، سایه سبز اکلیلی رو از پر رنگ به کمرنگ و از داخل به بیرون کشیده بود و یه رژ آجری روی لباش زده بود . موهاش رو هم به شکل گل رز کنار صورتش جمع کرده بود و موهای جلوش رو به طرف همون گل رز بسته بود . کلا ما دخترای خوشگلی هستیم . ( آوا ) وااااااااااااااای از یه طرف هیجان دارم از طرف دیگه ناراحتم دانشگاه همون رشته ای که دوست داشتیم قبول شدیم اما ازخانوداه هامون قراره جدا بشیم ، چقدر دلم برای آوین تنگ میشه ، درسته خیلیکل کل میکنیم اما آخرش داداش یکی یدونمه . الان دیگه همه مهمون ها اومده بودن ، کنار راشا ، رومینا ، مارال ، ماندانا ، بیتا ( دختر عموی سودا ) ، فرناز و فرنوش ( دختر عمو های من ) نشسته بودیم و به قول محمدرضا هر هر و کرکر میکردیم . همین جوری که داشتیم حرف میزدیم یه آهنگ ملایم پخش شد و وسط خالیه خالی شد . ما چهار تا هم مات و مبهوت داشتیم به صحنه رقص خالی نگاه میکردیم که یهو یک دست جلوم دراز شد ، نگاهم رو از دست گرفتم و رفتم بالا ، وای نه ، خدایا چرا من زیر پونزتم ؟ امین _ دستم خشک شد _ چ .. چ ... چی ؟ امین _ دستم . و بعدم با چشماش به دستش اشاره کرد به اطراف نگاه کردم ، سودا داشت با هیراد میرقصید ، نهال با نریمان میرقصید و بارانا هم با پیمان میرقصید ، انگار میدون رو برای ما چهار تا خالی کرده بودن ، ناچار دستم رو توی دستای امین گذاشتم و به سمت بقیه رفتیم که یکهو هیراد دستای سودا رو ول کرد و به سمت دیجی رفت و دم گوشش چیزی گفت و برگشت طرف سودا : اینجا یکی هست که هر ثانیه خوابت رو میبینه تو چشمه تقویم با نبض ساعت منتظر میشینه همیشه اونکه غرقه سکوته دستتو میخونه درد لحظه رو کسی میفهمه که منتظر میمونه از وقتی تو رفتی شب حالمو پرسید شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید بشه قدر این ثانیه ها رو کنار تو فهمید شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید بشه قدر این ثانیه ها رو کنار تو فهمید ♫♫♫♫♫♫ یه دستم روی شونه امین و اونیکی پشت کمرش بود و سعی میکردم نگاهم رو ازش بدزدم : امین _ چرا تو چشمام نگاه نمیکنی ؟ _ چرا باید نگاه کنم ؟ امین _ میخوام باهات حرف بزنم صاف توی چشماش نگاه کردم و با سرد ترین لحنم _ بفرمایید امین _ چرا انقدر باهام سردی ؟ _ بخاطر دلایل خودم امین _ برای چندمین دفعه ازت میپرسم ، با من ازدواج میکنی ؟ _ نه امین _ چرا ؟ _ میخوام درسم رو ادامه بدم امین _ من صبر میکنم تا درست تموم شه ایندفعه توی چشماش زلزدم و بدون اون لحن سرد قبلی _ حاضری با کسی زندگی کنی که هیچ علاقه ای بهت نداره ؟ امین چند ثانیه سکون کرد و بعد با لحن دلخوری ادامه داد _ کس دیگه ای توی زندگیته ؟ برای اینکه امین بیخیال شه مجبورشدم دروغ بگم _ آره امین یه پوزخند غمگین و عصبی زد _ کیه ؟ آهنگ تموم شده بود ، منم در حالیکه داشتم دستم رو از دور کمرش آزاد میکردم _ اونش دیگه به خودم و خودش مربوطه ( بارانا ) بعد از اون رقص دو نفره نشسته بودیم و من و ستاره و ساره داشتیم با هم حرف میزدیم که نگاهم رفت طرف سودا ، با حسرت داشت به یک جا نگاه میکرد ، رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به یه دختر کوچولوی ناز که داشت آروم آروم گریه میکرد و مامانش داشت قربون صدقش میرفت ، دوباره نگاهم رو به طرف سودا بردم که دیدیم لیوان آب پرتغالش رو روی میز گزاشت و با قدمای بلند به طرف پله ها رفت . باید برم دنبالش ، اینجوری نمیشه ، حتما الان سردرد گرفته ، از یکی از خدمتکار ها یه مسکن و یه لیوان آب گرفتم و از پله ها بالا رفتم که حس کردم سایه باربد رو روی دیوار ته سالن اونطرف دیدم . آروم آروم به طرفه سالن رفتم که دیدم باربد مات و مبهوت به در نیمه باز یکی از اتاقها خیره شده ، کم کم اخماش توی هم رفت و با خشم به طرف پله ها اومد که محکم خورد به مارال و مارال نزدیک بود تعادلش رو از دست بده که باربد گرفتش و با یه معذرت خواهی خشک و خالی به راهش ادامه داد : _ باربد ؟ باربد با یه لحن سر شکسته و خشمگین _ بله ؟ خیلی از لحنش ناراحت شدم ، آخه تابه حال با من اینجوری حرف نزده بود اما ترجیح دادم بزارم یکم با خودش خلوت کنه _ هیچی داداشی باربد هم بدون هیچ حرفی ازکنارم و رد شد و پله هارو دو تا یکی پایین رفت ، داشتم به راه رفته بابد نگاه می کردم که یاد سودا افتادم . رفتم سمت اتاق مهمان ته راهرو که همیشه مخصوص سودا بود و در زدم : سودا _ بفرمایید درو باز کردم و رفتم تو ، سودا یه نیم نگاهی به من و سینی توی دستم انداخت و دوباره به گردنبند داخل دستش خیره شد ، این گردنبند و میشناختم . یه یادگاری از مادر سودا بود که خیلی براش ارزشمند بود : _ سودا آجی ، گفتم الان حتما سردرد میگیری برات یه مسکن اوردم ، تو همین بالا بشین نمی خواد بیای پایین ، حالت که بهتر شد بیا سودا _ ممنون _ زیاد خودت رو اذیت نکن ، تو برای همه ما مهمی سودا سرش رو بالا آورد و با یه لبخند کمرنک _ خوشحالم که شما ها رو دارم یه لبخند به روش پاشیدم و از اتاق بیرون اومدم ، ازپله ها پایین اومدم و همه جا رو برانداز کردم اما اثری از باربد نبود : _ آوا ؟ تو باربد و ندیدی ؟ آوا _ اتفاقا من می خواستم از تو بپرسم ، چش شد یهو ؟ با عجله از مهمونی زد بیرون _ منم نمیدونم به طرف سونیا ( دوست دختر باربد که قرار بود چند وقت دیگه ازدواج کنن ) رفتم : _ سونیا ؟ سونیا _ بله ؟ _ باربد رو ندیدی؟ سونیا _ نه ، به من چه باربد کجاست یه دندون قروچه کردم و ازش جدا شدم : زیرلبی _ همیشه ازت بدم میومد ، دختره عفریته
  9. دختران دوست داشتنی | G4group

    ( سودا ) تق تق تق منیژه خانوم _ سودا خانوم ؟ اول میخواستم یکم دیگه بخوابم ، اما با به یاد آوردن امشب به منیژه خانوم گفتم بیدارم و به ساعت نگاه کردم ، ساعت 7:30 ، پس بابا هنوز نرفته ، صورتم رو شستم و لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین . احتمالا بابا داره صبحونه میخوره ، درست حدس زدم ، رو میز غذاخوری داشت مثل همیشه تنها صبحونه میخورد . _ سلام . و از پشت یه بوسه رو گونش کاشتم بابا _ سلام دخترم ، صبحت بخیر نزدیک ترین صندلی به بابا رو عقب کشیدم و نشستم _ صبح شما هم بخیر منیژه خانوم _ سودا خانوم ، چایی میخورید یا قهوه ؟ _ بی زحمت یه قهوه برام بیارین _ چشم این آخرین صبحونم کنار بابا بود ، با این فکر یه بغض سنگین تو گلوم جا خوش کرد . بابا _ سودا ؟ سریع سرم رو بالا اوردم _ جانم بابا ؟ با یه لبخند رضایت و اشکی که تو چشماش بود ، چشماش رو بست و سرش رو به نشونه هیچی تکون داد . این مرد تمام زندگی من از بچگی تا حالا بوده ، بابا تنها کسی که این غرور چند سالم جلوش ازبین میره و میشم دختر آرومش که غم از چهرش زار میزنه اما مخفیش میکنه . به قهوه ای که منیژه خانوم برام آورد نگاه کردم و زیر لبی یک تشکر کردم . میدونستم عمه مهتاب از صبح زود بیدار شده برای کار های مهمونی ، با بچه ها توافق کرده بودیم که امروز رو کامل پیش خانواده هاشون بگذرونند و فقط من برای کمک به عمه برم اونجا . بابا از جاش بلند شد و منم همراه باهاش بلند شدم : بابا _ فعلا خداحافظ دخترم ، خونه مهتاب زیاد خودتو خسته نکن ، شب میبینمت . _ خداحافظ بابا ، مراقب خودت باش . بعدشم تا دم در بدرقش کردم و راهیش کردم _ منیژه خانوم ، ژاله اومده ؟ منیژه خانوم _ بله خانوم . تو آشپزخونست _ لطفا بهش بگو بیاد تو اتاقم منیژه خانوم _ چشم خانوم رفتم تو اتاقم و منتظر شدم تا بیاد : ژاله _ سودا خانوم ؟ _ بیا تو ژاله ژاله _ بفرمایید خانوم _ ژاله جان میخوام وسایلم رو جمع کنم ، کمک می خوام سرشو انداخت پایین و یه آه کشید : _ خانوم ، بدون شما این خونه خیلی سوت و کور میشه ، واقعا دلمون براتون تنگ میشه یه نگاه مهربون بهش انداختم و بهش لبخند زدم . ( نهال ) _ صبحتون بخیر اهل خونه مامان _ صبحت بخیر عزیزکم یه لبخند دندون نما زدم : _ بابا کجاست ؟ نکنه رفته سرکار ؟ مامان _ نه دخترم ، تو اتاق داره نماز میخونه به ساعت نگاه کردم 8:30 بود : _ الان ؟ ساعت 8:30 ها ؟ مامان _ از صبح زود تا حالا داره نماز میخونه ، منتظر موندیم تا تو بیدار شی همه با هم صبحونه بخوریم رفتم تو اتاق مامان و بابا و بابا رو دیدم که یه تسبیح دستشه و داره صلوات میفرسته ، دلم براش پر کشید . رفتم و کنارش نشستم و اونم منو تو بغلش جا داد و پیشونیم رو بوسید . بابا _ صبح قشنگت بخیر دخترم _ صبح شما هم بخیر ، تو آسمونا سیر میکنی ؟ چیکار میکردی ؟ مامان گفت از صبح زود پای سجاده ای . بابا _ داشتم برات دعا میکردم که سالم بری و برگردی به صورتش نگاه کردم بهش لبخند زدمو خودمو بیشتر تو بغلش جا کردم . چند دقیقه ای تو بغلش بودم که مامان برای صبحونه صدامون کرد . مامان _ نهال مامان میری داداشت رو بیدار کنی ؟ _ آره مامانی رفتم سمت اتاق نریمان اول فکر کردم بیداره و داره لباس هاش رو عوض میکنه ، پس در زدم اما صدایی نیومد . درو باز کردم و رفتم تو اتاق و با یه صحنه فوق العاده خنده دار روبرو شدم و پقی زدم زیر خنده انقدر بلند خندیدم که همون نصفه نریمان هم که رو تخت بود افتاد پایین و با موهای ژولیده و حالت گیجش : نریمان _ ها ؟ چیه ؟ چی شده ؟ با این حرفش خندم عمیق تر شد قهقهه میزدم . نریمان با یه لبخند مهربون _ قربون اون خنده هات برم وروجک من صبحونمون رو با کلکل های من و نریمان خوردیم و من و مامان ظرف هارو شستیم . نمیدونستم از مامان بخوام یا نه ؟ میترسیدم ناراحت بشه . آخرشم دلمو به دریا زدم : _ مامانی ... میگم که ... من ... من ... مامان _ بگو عزیزم _ راستش مامان ... من که ... نمیتونم ... تنها لباس هام رو جمع کنم ، کمکم میکنی؟ مامان چشماش رو بست و بغضش رو قورت داد و سرشو به نشونه مثبت تکون داد . منم برای اینکه از اون حال و هوا بیاد بیرون پریدم بغلشو : _ عاشقتم مامانی ( آوا ) آوین _ خانومی ، آجی خوشگلم ؟ نمیخوای پاشی خوشگله ؟ _ ترو خدا بزار بخوابم داداشی آوین _ نمیشه عزیزم ، پاشو ، پاشو خانومی کلافه بلند شدم و دستم رو مثل بچه ها روی چشمام کشیدم و سمج گفتم _ بزار بخوابم دیگـــــــــه و نگاهش کردم که یه لبخند پر از غم اومد رو صورتش و چشماش پراز اشک شد و چشماشو رو هم فشار داد و با سرعت از اتاق بیرون رفت . ناراحت شدم ، اما باید بریم دیگه ، چیکارش میتونیم بکنیم ؟ رفتم دست شویی و لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین . مامان و بابا و آوین دور میز نشسته بودن و انگار منتظر من بودن ، چشمم افتاد به ثریا که داشت میز رو می چید . _ صبح همگی بخیر . خوبین ؟ همشون با یه لبخند مهربون و ناراحت نگاهم کردن و سراشون رو بالا و پایین کردن . _ اااااااااااااااااه ، اینجوری میکنین من نمیتونم برمـــــــا بعدم اخم کردم و دست به سینه رومو اون طرف کردم . آوین با لحنی که سعی داشت بغضشو قورت بده _ مگه چجورییم ، بالاخره میتونیم یه نفس راحت تو این خونه بکشیم ، مامان و بابا هم یه لبخند سرشار از غم زدن و خودشون رو با غذاشون سرگرم کردن . رفتم صندلی کنار آوین نشستم و یکم اذیتش کردم . بعد از صبحونه به سمت مامانم رفتم : _ مامانــــــــی ، عشق بابـــــــــــــــا مامان _ خر شدم بگو دستم رو مشت کردم و گذاشتم رو دهنم _ اِ اِ اِ ، مامان خر چیـــــــــه ؟ خدا نکنه . مامان خنده بابا کشی کرد و _ خب، چی میخوای خوشگلکم ؟ با لحن بچگونه ای گفتم _ کمکم کن وسایلم رو جمع کنـــــــــــــــــم مامان آهی کشید و یه باشه زیر لبی گفت و بلند شد . ( بارانا ) از خواب پاشدم و یه خمیازه طویل کشیدم ، لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین . باران و باربد و داداش رضا رو مبلا نشسته بودن حرف میزدن که با سلام من به طرفم برگشتن : _ سلام ، صبحتون بخیر ، جمعتون هم که جمعه ، گلتون کمه که اونم اومد رضا _ گلمون تو راهه _ نکنه خروس خاله داره جامو میگیره ؟ رضا _ معلومه که داره میگیره رفتم سمت باران و با حالت حق به جانب و تحدیدی گفتم _ خروس جان ، گفته باشم ، خیال جای منو گرفتن رو از سرت بیرون کن . باران _ رضا ، این بدجور داره نگاه میکنه ها ، الان منو میخوره رضا _ مگه من میزارم عشقم ؟ من و باربد همزمان _ اووووووووووووووووووووق بعدم هممون با هم خندیدیم که کلید تو در خونه چرخید و بابا با کیف دستیش وارد خونه شد : _ بابـــــــــــــــــــــــا بعدم پریدم تو بغلش : بابا _ سلام خوشگلم ، سلام عزیزم ، سلام دخترکم ، خوبی ؟ _ مرسی بابا باربد _ سلام بابا ، ما هم خوبیم ، ترو خدا نکن اینکار هارو ، داریم تو محبتت غرق میشیم بابا _ مزه نریز پسر بابا بعدم یکی یکی بغلش کردن . نوبت که به باران رسید ، بابا دستش رو روی شکم باران گذاشت و : بابا _ نوه ی عزیز من چطوره ؟ باران _ عالــــــــــــــــــی بعد از احوال پرسی و حرف زدن با بابا و خوردن صبحونه خوشمزه ای که مامان با دستای ظریفش درست کرده بود ، با مامان ظرفارو شستیم . ظرفا که تموم شد دستکش هام رو در آوردم و به باران که توی آشپزخونه روی میز نشسته بود نگاه کردم : _ آجی باران باران _ جانم آجی ؟ _ کمکم میکنی ساکم رو جمع کنم ؟ لبخند غمگین و تلخی زد و سرش رو به نشونه مثبت تکون داد .
  10. دختران دوست داشتنی | G4group

    وای خدایا ! اصلا نمی خواستم ناراحتش کنم ، وای حالا چی کار کنم ؟ _ حالا اینارو ولش کن یه آهنگ بزار تا اونجا حال کنیم بعدم بدون اینکه بهش توجه کنم ضبط رو روشن کردم : I let it fall, my heart اجازه دادم قلبم سقوط کنه And as it fall, you rose to claim it و زمانی که داشت سقوط می کرد تو سعی کردی درستش کنی It was dark and I was over اون جا تاریک بود و من داشتم نابود میشدم Until you kissed my lips and you saved me تا وقتی که تو لب هام و بوسیدی و منو امن نگه داشتی My hands, they're strong دستهای من قوی بود But my knees were far too week اما زانوهام خیلی سست بودن To stand in your arms برای مقاومت تو بازو های تو Without falling to your feet بدون اینکه به پاهات بیوفتم But there's a side to you that I never knew, never knew اما درباره ی تو چیزی هست که من هیچ وقت متوجهش نشدم ، هیچ وقت نفهمیدم All the things you'd say, they were never true, never true تموم چیزای یکه گفتی هیچ وقت راست نبودن ، هیچ وقت راست نبودن And the games you play, you would always win, always win و تو تموم بازی ها میخواستی همیشه برنده باشی، همیشه برنده باشی But I set fire to the rain اما من باران رو به آتش کشیدم Watched it pour as I touched your face و جاری شدنش رو در حالی که صورتتو لمس میکردم نگاه کردم Let it burn while I cry اجازه میدم شعله ور بشه وقتی من گریه می کنم Cause I heard it screaming out your name, your name چون من شنیدم بارون اسم تو رو فریاد میزد ، اسم تو رو When laying whit you وقتی من با تو دراز کشیدم I could stay there, close my eyes میتونستم اونجا بمونم و چشمام رو ببندم Feel you here, forever و تورو واسه همیشه اینجا احساس کنم You and me together, noting is better من و تو همیشه با هم ... چیزی بهتر از این وجود نداره side to you that I never knew, never knew Cause اما درباره ی تو چیزی هست که من هیچ وقت متوجهش نشدم ، هیچ وقت نفهمیدم All the things you'd say, they were never true, never true تموم چیزای یکه گفتی هیچ وقت راست نبودن ، هیچ وقت راست نبودن And the games you play, you would always win, always win و تو تموم بازی ها میخواستی همیشه برنده باشی، همیشه برنده باشی But I set fire to the rain اما من باران رو به آتش کشیدم Watched it pour as I touched your face و جاری شدنش رو در حالی که صورتتو لمس میکردم نگاه کردم Let it burn while I cry اجازه میدم شعله ور بشه وقتی من گریه می کنم Cause I heard it screaming out your name, your name چون من شنیدم بارون اسم تو رو فریاد میزد ، اسم تو رو I set fire to the rain من باران رو به آتش کشیدم And I threw us into the flames و خودم رو تو تب عشق گذاشتم Where I felt somethin' die, 'cause I knew that اونجا بود که چیزی مثل مردن رو حس کردم ، چون من می دونستم That was the last time, the last time این آخرین باره ، آخرین باره Sometimes I wake up by the door گاهی اوقات که تنها از خواب پا میشم Now that you've gone, must be waiting for you حالا که تو رفتی پس باید منتظرت بمونم Even now when it's already over مخصوصا الان که این عشق تموم شده I can't help myself from looking for you من نمیتونم کمکی به خودم بکنم که دنبال تو نگردم ! I set fire to the rain من باران رو به آتش کشیدم Watched it pour as I touched your face و جاری شدنش رو در حالی که صورتتو لمس میکردم نگاه کردم Let it burn while I cried اجازه میدم شعله ور بشه وقتی من گریه می کنم Cause I heard it screaming out your name, your name چون من شنیدم بارون اسم تو رو فریاد میزد ، اسم تو رو I set fire to the rain من باران رو به آتش کشیدم And I threw us into the flames و خودم رو تو تب عشق گذاشتم Where I felt somethin' die, 'cause I knew that اونجا بود که چیزی مثل مردن رو حس کردم ، چون من می دونستم That was the last time, the last time, oh این آخرین باره ، آخرین باره Oh, no وای ، نه Let it burn اجازه بده شعله ور شه Let it burn اجازه بده شعله ور شه ( سودا ) رسیدیم خونه عمه مهتاب ، برای مش رحیم ( باغبونشون ) بوق زدم و اون در رو باز کرد و ماشین رو بردم تو پارکینگ و رفتم تو باغ که یکهو : عمه مهتاب _ تـــــــــــــــــــــــــــو اخـــــــــــــــــــــــــراجــــــــــــــــــــــــــی آوا _ یا قمر بنی قاسم یهو زدم زیر خنده ، این چی گفت ؟ قـــــــــــــــــــــاســــــــــم ؟ دستمو گذاشته بودن رو دلم و از شدت خنده تلو تلو میخوردم . آوا _ چته ؟ _ ق .... قم .... ر ..... ک ..... ک ..... کی ؟ آوا _ بنی قا ... یدفعه اونم زد زیر خنده حالا دوتامون دستامون رو دلامون بود و از زور خنده تلو تلو میخوردیم . _ بخندین ، بخندین ، وقت گریتونم میرسه آوا _ اوا ... مانی ... تو ...تویی ؟ ماندانا _ نه روحمه . _ مرسی ممنون منم خوبم ، ما که با هم این تعارف ها رو نداریم . ماندانا سرش رو برگردوند و دریک حرکت آنی پرید بغلم که من یه لحظه نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم ، بعدم به قول آوا شروع کرد به تف و ماچ : ماندانا _ سوی آجی ، اللهی ماندانا برات بمیره که داری میری شهر قربت _ عزیزم نمیریم سفر قندهار که ! ماندانا _ همون تهران هم دوره ، تازه دیر به دیر هم میاین دیگه بدتر آوا _ اه اه اه بسه دیگه ، جمع کنین خودتونو ، ایــــــــــــــــش ، دارم به این نتیجه میرسم که خیلی این دختر رو لوسش کر ... عمه مهتاب _ به به به ، جمعتونم که جمعه ، یه خبرم به من نمیدین که . آوا _ اوا ، عمه جــــــــــــــون ، حواس واسه آدم نمیزارن که . راستش خانواده های من و آوا خیلی با هم صمیمین ، به خاطر اینکه پدربزرگ های من و آوا با هم دوست های خیلی قدیمی بودن و خانواده هامون دوستی چند ساله ای دارن ، من و آوا از بچگی با هم بزرگ شدیم و دوتامون اخلاقای همدیگه رو به خوبی میشناسیم . ( بارانا ) آخ ، به نظر من خواب بهترین ترین مرحله ی زندگیه ، آخــــــــــــــــــیش ، یه خمیازه ی عالی کشیدم و یه حرکت فوق کششی رفتم . خب حالا بریم سراغ موبایل گرام که مطمئنم تا الان یا خودشو کشته یا کشتنش . اوهــــــــــــــــــــــــــــــــوع : 7 میسکال ستاره ، 12 میسکال نهال ، 4 مسیج ستاره ، 6 مسیج نهال ، 3 میسکال آوا ، 1 مسیج آوا یعنی هلاکتونم ، حالا بزار بریم صفا بعداً جوابشونو میدم : _ مامــــــــی جــــــــــون ، لپ گلـــــــــــــــــــــی ( بابا همیشه به مامان میگه لپ گلی) کوشــــــی ؟ _ سلام به روی ماه شسته نشستت ، بیا صبحونه بخور عزیزم . _ بهبه ، چایی7 صبح که حتما تا الان گندیده ؟ _ نه دخترم گفتم تو امروز دیر بیدار میشی ، برات تازه دم کردم _ مرسی مامان گلم ، راستی بابا کی رفت ؟ _ صبح زود رفت عسلویه ، اما گفت برای مهمونی میاد ... به اینجاش که رسید یه بغضی تو صداش اومد که دلمو لرزوند ، آخه من عاشق مامانمم ، حتی تحمل یک قطره اشکشم ندارم . بلند شدم و بغلش کردم : _ مامان تو اینجوری بغض کنی که من میمیرم و زنده میشم ، گریه نگن مامان ، گریم میگیره ها ! _ آخه چرا شهر قربت ؟ ... نمیشد تو همین شهر خودمون قبول میشدی ؟ _ مادر من ، دست من نیست که قربونت برم ... اما قول میدم زود به زود بهتون سر بزنم ، باشه ؟ گریه نکنی ها ، باشه ؟ _ باشه دخترم زیــــــــــــــــــــــنگ زیـــــــــــــــــــــــنگ زیــــــــــــــــــــــنگ زیــــــ _ هـــــــــــا نهال _ ها و مرض ، ها و کوفت ، چرا جواب نمیدی از صبح تا حالا ؟ هــــــــــــا ؟ _ اوووووووووو پیاده شو با هم بریم ، اسکل جان ، تو که میدونی من روزهای تعطیل سایلنت میکنم گوشیمو نهال _ خب حالا هر چی ، آوا زنگید ، گفت ساعت 5حاضرباشی با سودا میان دنبالمون بریم خرید لباس برای فردا شب _ باشه ، کاری باری نداری ؟ نهال _ نوچ ، بای _ بای ( نهال ) مامان _ نهـــــــــــــــــــال ، مامان بیا نهار _ چشم مامان اومدم رفتم تو آشپزخونه : _ به به ، مامانی چیکار کرده ، دلبری میکنی واسه بابا ؟ مامان دستاشو زد به کمرشو با حالت حق به جانبی گفت : مامان _ مگه من چیکار کردم ؟ بابا _ دختر من داره مامانشو اذیت میکنه ؟ _ اوا ، بابا نریمان _ دختر جون ، مامان منو اذیت نکنا ! مامان سینی لوبیا پلو رو گذاشت رو میز و ما ها هم نشستیم _ اِ اِ اِ ، همشون دست به یکی کردن ، باشه ، وقتی من رفتم دلتون واسم تنگ شد اونموقع قدرم رو میدونین ... هر سه تاشون سراشون و بلند کردن و بابا و نریمان یه آه کشیدن و سرشون رو به غذاشون مشغول کردن مامان هم یه قطره اشک ریخت و مشغول غذا خوردن شدن ، وای، ناراحتشون کردم . دیگه تا آخر غذا حرفی نزدیم و ساکت غذامون رو خوردیم ، بعد از غذا مثل همیشه به مامان کمک کردم و ظرفا رو شستیم و بعدم رفتم تقریبا 1 ساعت خوابیدم ، طرف های ساعت چهار رفتم یه دوش نیم ساعته گرفتم و اومدم موهام رو خشک کردم ، خب حالا چی بپوشم ؟ در آخرم یه شلوار لی با مانتو گلبهی و شال گلبهی پوشیدم و رفتم سراغ آرایش ( دختر بودنم دردسره ها ) ، خب، یه ذره پنکیک تا صورتم از حالت روح بیاد بیرون با یه رژ لب گلبهی و رژ گونه و ریمل و خط چشم . خب، حالا پیش به سوی کیف و کفش ؛ یه کفش طرح لی و یه کیف گلبهی . از در اتاق اومدم بیرون که همزمان شد با در اومدن نریمان از اتاقش : نریمان _ کجا میری خوشگله ؟ _ با بچه ها میریم خرید با یه غم تو صداش ادامه داد _ فردا شب ؟ خیلی آروم و با حسرت گفتم _ آره نریمان _ سلام به دوستات برسون _ با ... زیــــــــــــــــــنگ زیـــــــــــــــــنگ زیـــــــ _ الو ؟ آوا _ آجی ما پایینیم بیا _ اومدم _ فعلا خداحافظ داداشی . بعدم یه بوس رو گونش کاشتم که یه لبخند بهم تحویل داد و ازم خداحافظی کرد . دویدم سمت در و کفشام رو پوشیدم و دویدم سمت لکسوس سودا : _ سلام همشون با هم _ سلام _ به به ، میبینم همه پسرکش شدین آوا _ بودیم بارانا _ اعتماد به نفسمون تو حلقشون سودا _ کیا ؟ بارانا _ شوهر های آیندمون هممون خندیدیم : _ فکر نکنم تو حلقشون جا بشه ! آوا _ راست میگه ، ماشاللّه اعتماد به نفس نیست که اعتماد به سقفه _ راستی ، با کدوم ماشینا میریم تهران ؟ بارانا _ به نظر من همه ماشینا رو نیاریم ، دو تا بیاریم کافیه ، مگه نه ؟ آوا _ موافقم _ منم با بارانا موافقم سودا _ منم موافقم ، پس من و آوا ماشین میاریم ما سه تا _ آره ( آوا ) بعد ربع ساعت رسیدیم به همون پاساژی که همیشه برای خرید میرفتیم . سودا ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و پیاده شدیم .رفتیم توی همون مغازه ای که همیشه برای خرید لباس مجلسی می رفتیم : سودا _ شهیــــــــــــــــاد ، شهیــــــــــــــــاد شهیاد _ بــــــه ، F4 ، چشممون به جمالتون روشن شد ، منور فرمودید بارانا _ زبون نریز شهیاد _ زبون چیه خانوما ؟ خوش اومدید _ ما که همیشه خوش میایم یه چیز جدید بگو شهیاد _ بسه دیگه ، دارین پررو میشین . حالا چی مد نظرتونه ؟ سودا _ چهار لباس با مدل های یک شکل اما رنگهای مختلف شهیاد _ همیشه خوش سلیقه بودی سودا سودا _ ویژگی بارزمه بعدشم شهیاد رفت و بعد از ربع ساعت با چهار تا لباس با رنگای سیاه ، صورتی کمرنگ ، سبز یشمی و قرمز اومد . شهیاد _ خب خانوما ، امیدوارم سر رنگ هاشون دعواتون نشه ، اگه نظر من رو بپرسین ، سودا ، تو سیاه رو بپوش . آوا ، تو قرمز رو بپوش . بارانا تو سبز رو بپوش . نهالم صورتی کمرنگ رو بپوشه . _ من باهاش موافقم بارانا و نهال _ به نظر ما هم خوبه بعدم هر کدوم با رنگی که شهیاد گفت رفتیم تو پرو . لباسه آستین های بلندی داشت و تا وسط های رون تنگ بود و از اونجا به بعد گشاد میشد ، از یقه هم تا پایین شکم و قسمت پشت لباس یه پارچه تور با گل های رز اکلیلی بود و قسمت سینه تا شکمش سنگ دوزی های قشنگی داشت . خیلی خوشگل شده بودم ، مطمئنم این با آرایش قرمز معرکه میشه . خب از اونجایی که کسی نیست تا بیاد تو تنم ببینه درش میارم میرم بیرون . همزمان با بیرون اومدن من بارانا و نهال هم اومدن بیرون ، سه تامون رفتیم پشت در پرو سودا و من اومدم در بزنم که یکهو در پرو خورد تو دماغم : _ آاااااااااااخ سودا _ هــــــــــــــــی، آوا ؟ تو پشت در چیکار میکردی دختر ؟ اون دو تا هم که هی میخندیدن _ خنده داره نهال بارانا همزمان _ آره بعد از اون حرف بچه ها یه خنده خوشگل اومد رو لب سودا و ما بعد از حساب کردن ، رفتیم تا کیف و کفش ستش رو بگیریم . ( بارانا ) بعد از خرید کیف و کفش ست لباس هامون رفتیم تو یه فست فودی تا شام بخوریم : _ سودا ؟ سودا _ جانم ؟ _ کی حرکت می کنیم ؟ سودا _ پس فردا صبح نهال _ خونه آمادست ؟ سودا _ بابا یه خونه تو تهران برامون اجاره کرده ، اما آماده بودنش رو دیگه نمیدونم ، بابا میگفت صاحب خونه گفته یه دو سالی هست کسی توش زندگی نکرده ، اما دقیقا یه خونه باب میل خودمونه یه حیاط کوچیک داره ، چهار تا اتاق هم داره . _ این که عالیه ، گفته باشم ، من تو باغچه حیاط گل میکارم نهال _ چقدر هولی تو _ این هول بودن نیست ذوق سودا _ خب خب خب ، کل کل نکنین آوا _ اووووووو ، بابا ناظــــــــــم سودا _ دیوونه بعد از اینکه پیتزاهامون رو خوردیم سودا رسوندمون خونه : _ مامـ ... یکهو حس کردم یکی از پشت دهنم رو گرفت . فکر کردم دزده بخاطر همین شروع کردم به جیغ و داد که : باربد _ آروم بابا ، منم باربد ، مامان خوابه خواستم بیدار نشه _ آخه دیوونه ، کدوم خلی اینجوری جلو دهن آدم و میگیره ؟ فکر کردم دزدی اسکل باربد _ لقب دیگه نبود به من نسبت بدی؟ دستم رو به حالت فکرکردن زیر چونم گذاشتم و گفتم نه که یکهو منو کشید تو بغلشو محکم فشارم داد : باربد _ آخه اگه تو بری، کی با خل بازی هاش منو بخندونه ؟ قیافم رو مظلوم کردم _ یعنی من خل بازی در میارم ؟ چون قدش بلند بود کمی خم شد و صورتم رو تو دستاش گرفت و با بغضی تو صداش گفت : آره . و بعدم منو محکم تو بغلش کشید .
  11. دختران دوست داشتنی | G4group

    به نام حق نمی دانم کجا ؟ کی ؟ و چگونه عاشقت شدم ؟ اما می دانم ، هر کجا ، هر زمان و هر گونه که بود ، دلم را جوری ربوده ای ، که هیچگاه ، نمیتوانم ، آن را از تو پس بگیرم . ای کسی که مرا زنجیر کرده ، بدان ، تنها راه صلب عشق من ، مرگ است ... نام و معنی اسامی : سودا (Sevda) : عشق و علاقه بسیار زیاد آوا (Ava) : بانگ و آواز بارانا (Barana) : شبنم و قطرات همانند باران نهال (Nahal) : شاخ نو که از شاخ کهن برآید ارسیما (Arsima) : نماینده داریوش سوم برای گفت و گو با اسکندر آرشام (Arsham) : دارای قدرت خرس راستین (Rastin) : راست قامت ایلیا (Ilia) : خدای خدایان بهزاد (Behzad) : نیکو تبار سام (Sam) : آتش ( سودا ) _ منیژه خانــــــــــــــــــــــوم ؟ _ بله خانوم ؟ همینجوری که داشتم خانوم وار از پله ها پایین میومدم به منیژه چشم دوختم که داره بدو از آشپزخونه میاد بیرون ، _ منیژه خانوم ، بابا کی رفت ؟ _ شما خواب بودید که ایشون رفتن _ آها ، صبحونه حاضره ؟ _بله خانوم ، تازه چایی دم کردم . چایی میخورید یا براتون قهوه درست کنم ؟ _ یه قهوه برام درست کن بی زحمت . راستی اگه ظهر بابا اومد خونه بهش بگید من خونه عمه مهتابم . _ چشم خانوم _ چشمت بی بلا خب ، به قول آوا بریم سراغ پوشاک ، یه شلوار لوله تفنگی آبی یخی با یه مانتو جلو باز سفید و یه شال ابی یخی پوشیدم و نشستم پشت میز آرایشم و پنکیکم رو زدم و بعدم ریمل و خط چشمم و زدم و یه رژ لب کالباسی رنگ و رژ گونه کالباسی رو بهش اضافه کردم ، موهای خرماییمم بالا بستم و کیف سفید و کفشای اسپرت آبیمم با یه تی شرت سفید برداشتم و رفتم پایین . _ خانوم قهوتون حاضره _ ممنون منیژه خانوم قهوم و خوردم و رفتم سمت پارکینگ ، سوار لکسوس مشکیم شدم و بوق زدم تا آقا رشید در رو باز کنه و بعدم از خونه زدم بیرون . زیــــــــــــــــــنگ زیــــــــــــــــــنگ زیـــــــــــــــــــنگ زیــــــــ بدون اینکه به مخاطب نگاه کنم جواب دادم : _ جانم ؟ آوا _ سلـــــــــــــــــــام بر الاغ خودم _ سلام آجی ، چطوری ؟ آوا _ خوبم، تو چطوری ؟ کجایی چشم سفید ؟ _ تازه داشتی مثل آدم حرف میزدی ، تو ماشینم دارم میرم خونه عمه مهتاب آوا _ خونه عمه مهتاب برای چی شیطون ؟ _ بروبابا ، انگار تو هنوز تو شک قبول شدنتی ؟ آوا _ اولا شدنم نه شدنمون ، دوما نخیرم نیستم ، سوما ، منم بیـــــــــــــــــــام ؟ جمله آخر رو با لحن بچگونه و بامزه ای گفت که ناخودآگاه یه لبخند رو لبم اومد . _ بیا قربون اون چشای پفی اول صبحت برم من ، بیا یه ذره دلقک بازی در بیار بخندیم آوا _ بیشعــــــــــــــــــــور، مگه من دلقکـــــــــــــــــــــــم ؟ _ کم از دلقک نداری هیچ بیشترم داری آوا حرصی ادامه داد _ میاید نبالم یا خودم بیام _ میام دنبالت آجی ، اما زود آماده شو آوا _ بیا آفرین شوفر خودم _ شوفر و در ... بوق بوق بوق بوق بوق بوق انقدربدم میاد گوشیو رو آدم قطع میکنن ااااااااااااااه ( آوا ) آی حال کردم ، آی حال کردم ، آخه سودا خیلی بدش میاد بهش بگن شوفر تازه بدتر از اون اجاق گاز میشه اگه گوشی رو روش قطع کنی الانم حتما داره کلی حرص میخوره . خب، بریم سراغ پوشاک ؛ یه شلوار لوله تفنگی مشکی با مانتو ارتشی و شال مشکی ، حالا آرایش ؛ پنکیک که نمیخوام یه ریمل و خط چشم و رژ لب صورتی مات و رژ گونه صورتی و خط چشم ، تموم شد . کیف مشکیمم با یه تنیک سبز ارتشی و صندل سیاه برداشتم و رفتم طبقه پایین . _ مامانی گلــــــــــــــــــــم ، خانوم خوشگلـــــــــــــــــــــــه بابا ، کجایی بانـــــــــــــــو؟ _ زبون نریز دختر، خوشگلکم کجا داره میره ؟ _ خوشگلکتو نمیدونم ، اما من دارم با سودا میرم خونه عمه مهتاب اگه کاری داشتن کمکشون کنیم از اونجا هم به احتمال زیاد با بچه ها میریم خرید برای فردا شب ، شاید دیر بیام ، نگرانم نشید . _ باشه عزیزم ، مراقب خودت باش . به سودا و مهتاب جون و بچه ها هم سلام برسون . برو دختر قشنگم _ چشم مامان قشنگم زیــــــــــــــــــــــــنگ زیــــــــــــــــــــــــنگ زیـــــ _ اومدم سودا _ بیا بوق بوق بوق بوق بوق بوق _ بای بای عزیز بابا _ برو زبون دراز، خداحافظ با عجله کفشام رو پوشیدم و رفتم سوار ماشین سودا شدم _ چطوری ؟ سودا _ موتوری _ هه هه هه خندیدم سودا _ نگفتم که بخندی آجی _ دیوونه ، گاز بده تا خدمتکارا از خونه فرار نکردن سودا _ چشم خوشگله _ اوا ( زدم رو دستم ) چشمک میزنه دختره چشم سفید ، نگه دار میخوام پیاده شم ، بی حیا ، مگه خودت خواهر مادر نداری؟ سودا _ قابل توجهت هیچکدوم اینا رو ندارم
  12. دختران دوست داشتنی | G4group

    نام کتاب : دختران دوست داشتنی نویسنده : G4group کاربرانجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه _ طنز خلاصه کتاب : چهار تا دختر شر و شیطون و مغرورن که دانشگاه تهران قبول میشن اما پدر و مادراشون راضی نمیشن که اونا رو به خوابگاه بفرستن و براشون یه خونه مجردی میگیرن که از قضا همسایه هاشون شیش تا پسر شیطون و مغرور و صد البته خوشگلن ، حالا چی میشه ؟ من نمیدونم ، شاید شما باید کشفش کنید .

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×