رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۷/۰۱/۲۴ در همه بخش ها

  1. 73 امتیاز
    عضویت شما در نودهشتیا به معنی مطالعه و قبول کردن تمام قوانین زیر است ! شما موظف به مطالعه دقیق قوانین خواهید بود انجمنهای نودهشتیا تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است و کاربران موظف به پرهیز از هر گونه بحث و تبادل نظر در موضوعات مطرح شده در " فهرست مصادیق محتوای مجرمانه (موضوع ماده 21 قانون جرایم رایانه ای) " هستند . مدیران فروم بدون اطلاع قبلی نوشته ها و موضوعاتی که مصداقی از این قوانین باشند را حذف و دسترسی کاربران خاطی را محدود خواهند کرد. شما موظف هستید علاوه بر قوانین زیر ( قوانین نودهشتیا ) قوانین کلی فضای مجازی و قوانین عرف اسلامی را رعایت کنید . نکته 1 : استفاده از نام های کاربری که شبیه به نام مدیران سایت باشد مجاز نیست , برای جلوگیری از هرگونه سوءاستفاده در صورت مشاهده ثبت نام با چنین نام های کاربری , حساب کاربری فرد مورد نظر مسدود خواهد شد , نام هایی مثل شماره تلفن , ناسزا , نام های تسمخر آمیز , نام وبلاگ یا سایت به منظور تبلیغات و ... برای نام کاربری مجاز نمیباشند ! 1. استفاده از کلمات رکیک یا تصاویر نامناسب در پروفایل کاربر (شامل نام کاربری، آواتار، امضا و بخصوص به روز رسانی وضعیت ) همچنین در نوشته ها و تاپیکها تحت هیچ شرایطی مجاز نیست. نکته : انجمن نودهشتیا یک محیط فرهنگیست در صورت استفاده از کلمات نا مناسب ( فحاشی - بی ادبی - بی احترامی ) اکانت شما بدون اطلاع قبلی و بدون توجیح مسدود خواهد شد . 2. هر کاربر تنها حق انتخاب یک نام کاربری را داشته و در صورت فعالیت یک کاربر با دو اکانت هر دو اکانت محدود یا ادغام یا حذف خواهد شد. 3. هر مطلب صرفا بيانگر نظر و عقيده نويسنده آن است و بيانگر نظر و عقيده مسئولان و مدیران انجمن نودهشتیا و يا تفکر حاکم بر اين انجمن نيست. بديهی است مسئوليت تمامی مطالب و نوشته ها بر عهده شخص نويسنده آنهاست. 4. احترام به کاربران و مدیران سایت، حفظ روحیه دوستی و رعایت حقوق دیگران، شرط ادامه فعالیت در یک محیط عمومی مجازی مانند فروم است. 5. انتخاب عناوین مناسب برای بحث ها و تاپیکها، نوشتن مطالب به فارسی و درج لینک مرجع در هنگام نقل قول از سایت دیگر، شروع بحث (تاپیک) در بخش (فروم) مناسب، از وظایف مهم کاربران است. ارسال تاپیکهای مشابه، انحراف موضوع تاپیک و نوشتن مطالب غیر مرتبط با موضوع مورد بحث مجاز نیست. همچنین هر تاپیک را فقط در یک فروم (مناسب موضوع تاپیک) بنویسید. نکته : ارسال شکلک بدون متن اسپم محسوب میشود و مطلب مورد نظر حذف خواهد شد و نظرات اسپم مثل ( خوبه , خوشم اومد , عالی بود , جالب بود , موافقم و ... ) که تنها به منظور افزایش تعداد ارسال ها و اسپم , ارسال شده اند خلاف قوانین میباشد و میتوان به جای ارسال چنین پست هایی از گزینه پسندیدم استفاده کرد ! کاربری که به عنوان اسپمر شناخته شود محدودیت هایی برای او به صورت اتوماتیک از طرف سیستم اعمال میشود ( مانند دسترسی نداشتن به قسمت پیام خصوصی و ... ) نکته 2 : نقض قوانین و ارسال اسپم باعث خواهد شد اکانت شما محدود یا مسدود شود 6. بحث در مورد دين، سياست، مذهب، مقدسات و مسایل مربوطه در هر نوع و روش آن (چه موافق و چه مخالف) ، هيچ كمكي در راستاي نيل به اهداف فني سايت ننموده و تحت هیچ شرایطی مجاز نیست. 7. بحث در مورد راه های عبور از فیلتر، نرم افزارها ، معرفی سایتهای فیلتر شده و مسایل مرتبط تحت هیچ شرایطی مجاز نیست. 8. منازعات و مشکلات شخصی خود را خارج از فروم حل کنید. انجمنهای نودهشتیا اجازه مطرح کردن اتهامات نادرستی که مستقیما نام افراد یا شرکتها را تحت تاثیر قرار می دهد (حتی به جهت روشن کردن اذهان و در هر موضوع که باشد) نمی دهد. 9. نوشتن مطالب تبلیغاتی و تجاری غیر مجاز است , تبلیغات سایت یا وبلاگ شخصی شما فقط در امضا کاربری مجاز میباشد . 10. مسئولیت تمامی فایلها و یا تصاویر و ... كه از طریق سایت رد و بدل میشوند بر عهده كاربر فرستنده بوده و نودهشتیا در قبال این گونه مسایل هیچ تعهدی در زمینه سالم بودن و ویروسی نبودن آنها و ... ندارد. ما به شما پیشنهاد میكنیم حتما پس از دریافت فایلها و ... آنها را قبل از استفاده توسط نرم افزارهایی كه كار ویروس یابی و اسكن فایلها را بر عهده دارند ، چك نمایید. 11. طبق قوانین مالکیت مادی و معنوی نرم افزارهای دارای حق کپی رایت، معرفی، نشر محصولات ایرانی شامل : ( محصولات , نرم افزار , ....) غیر مجاز بوده و حذف خواهد شد 12. امضای کاربران باید مطابق قوانین زیر باشد - حداكثر تعداد خطوط 5 خط است - حداکثر تعداد لینک 5 بیشتر از این مقدار نمایش داده نخواهد شد - حداكثر سايز عكس 200 پیکسل ارتفاع و 500 پیکسل عرض نکته : محدودیت در امضا برای احترام به کاربرانی که از اینترنت با سرعت کم یا اینترنت حجمی استفاده میکنن ایجاد شده که سرعت بارگذاری صفحات بالاتر و حجم صفحات کمتر باشد - حداکثر تعداد عکس: 2 عدد با رعایت سایز بالا ( کاربران عادی ) ( در صورت رعایت نکردن سایز نمی توانید عکس قرار دهید ) - ترکیب عکس و متن: حداکثر 1 عکس و 4 خط نوشته. - حداکثر حجم عکسهای موجود در امضا 200 کیلوبایت باشد 13. بخشهای غیر فنی نودهشتیا ، به منظور افزایش روحیه دوستی و صمیمیت بین کاربران، همچنین بحث و تبادل نظر پیرامون مباحث غیر فنی و عمومی در نظر گرفته شده است. ضمن توجه به بند 6 این قوانین ارسال تاپیک فقط در صورت همخوانی با موضوع آن بخش و رعایت قوانین مربوط به هر بخش مجاز است. قبل از فعالیت در هر بخش، قوانین آن را که مدیران در ابتدای آن بخش تعریف کرده اند مطالعه کنید. 14. تخطی از هر یک از موارد فوق برای کاربرانی که ثبت نام کرده اند تحت هیچ شرایطی مجاز نیست و دسترسی متخلفان بدون اطلاع قبلی محدود خواهد شد. کاربران در صورت مشاهده نقض هر یک از قوانین فوق، می توانند از دکمه "گزارش تخلف" که زیر نوشته هر پست ارسال شده یا تاپیک آمده استفاده کنند. 15. حق حذف یا انتقال یک نوشته یا تاپیک , بدون دلیل و اطلاع قبلی برای ادمین و مدیران نودهشتیا محفوظ است. که البته در صورت تمایل، می توانند در آن مورد توضیح یا اخطار دهند. 16 . حق حذف یا ویراش کل قوانین در هر زمانی ، بدون اطلاع قبلی برای ادمین و مدیران نودهشتیا محفوظ است و کاربران میبایست از آخرین تغییرات قوانین اطلاع یابند و انجمن هیچگونه مسئولیتی برای اطلاع رسانی تغییر قوانین به کاربران ندارد - رعایت قوانین فوق برای کلیه کاربرانی که ثبت نام می کنند الزامی است. قوانین برای نویسندگان : 17 . نودهشتیا مرجع رایگان معرفی کتاب های کاربران است - شما با انتشار کتاب خود تمام حقوق کتاب را از خود سلب کرده و نودهشتیا را همانند یک انتشارات دیجیتالی مسئول نشر و تبلیغ کتاب خود دانسته اید و در صورت انتشار نسخه چاپی کتاب بدون هماهنگی - حق درخواست حذف نسخه دیجیتالی کتاب خود را از نودهشتیا ندارید . قوانین چت روم : موارد ممنوعه چت روم : استفاده از کلمات رکیک - بی ادبی - بی احترامی به هر یک از اعضای انجمن - تبلیغ - خراب کردن جو انجمن - ایجاد گروه در شبکه های اجتماعی و تبلیغ در نودهشتیا - ایجاد مزاحمت - ارسال اطلاعات تماس مانند شماره و ...
  2. 71 امتیاز
    نام کتاب:راز گردنبند(از مجموعه کتاب های "سرزمین بی نشان" جلد نخست) نویسنده:elina کاربر انجمن نودهشتیا سبک:تاریخی ومعمایی موضوع:تخیلی.جنایی خلاصه: به راستی معنای شوم بودن چیست؟این واژه برای من پر از آوا است.آوای آتش سوزان!آوای جدایی و شاید هم آوای میدان نبرد خونین!از ده سالگی تاکنون هرگاه دیده فرو بستم مگر اینها هیچ ندیدم.شوم بودن بوی نادانی میدهد.بوی خرافه گویی میدهد. این واژه چندین سال است شعله ای شده برای خاکستر کردن رازی بزرگ....و آن راز چیست؟آن را نه من میدانم و نه هیچکس دیگری مگر....مگر صاحب آن چشمان شگفت آور!!!!
  3. 62 امتیاز
    بسم الله الرحمن الرحیم اگر به صورت میهمان در حال مشاهده این تاپیک هستید با استفاده از گزینه عضویت در بالا سمت چپ انجمن عضو شوید یا روی گزینه عضویت در اینجا کلیک کنید این آموزش برای ارسال کتاب های در حال تایپ قرار داده شده در صورتی که کتاب شما کامل شده به آموزش های موجود در لینک زیر مراجعه کنید راهنمای ارسال رمان تکمیل شده آموزش تصویری رو در پست بعدی , بعد از مطالعه این متن مشاهده کنید ! درادامه تاپیک اطلاعیه ها و موضوعات جدید به این تاپیک اضافه خواهد شد ! کاربران عزیز این تاپیک رو از بالا قسمت چپ با استفاده از گزینه " دنبال کردن این موضوع " دنبال کنید تا موضوعات جدید قرار گرفت به اطلاع شما عزیزن برسه ! این آموزش برای دوستانی هست که رمان در حال تایپ دارن ! تعاریف فروم چیست : فروم: به همین مکانی که هم‌اکنون در آن هستید و در آن فعالیت می کنید، «فروم» یا «انجمن» یا «تالار گفتمان» می‌گویند. اینجا «انجمن نودهشتیا» است. تاپیک چیست: موضوعی که در هر بخش انجمن توسط کاربران ایجاد می‌شود، «موضوع» و یا «تاپیک» نام دارد. تاپیک فعّال: تاپیکی که کاربران قادر باشند در آن نوشته ارسال کنند، تاپیکی که حذف نشده و یا بسته نباشد، فعّال است. تاپیک مهم: تاپیک‌هایی که همواره در صدر تاپیک‌های بخش قرار دارند، «تاپیک مهم» یا «تاپیک استیکی» نام دارند. پُست: هر پاسخی که به تاپیک‌ها توسط آغازگر تاپیک و یا سایر کاربران داده می‌شود «پُست» و یا «پاسخ یا نوشته» نام دارد. نخستین نوشته که تاپیک با آن آغاز می‌شود، «پُست اول» و یا «نوشته اول» نام دارد. آغازگر تاپیک: کاربری که تاپیک را آغاز می‌کند، در قسمت کتاب نویسنده است ! قبل از شروع فعالیت در انجمن قوانین کلی انجمن رو مطالعه کنید ! قوانین انجمن نودهشتیا قبل از ارسال کتابتون قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید ! قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب نکته : کتابی که ارسال میکنید به هیچ وجه نباید کپی یا الهام گرفته از کتاب , فیلم , سریال باشه - در صورتی که تمایل به تایپ کتاب های چاپی دارید توجه داشتیه باشید که از تاریخ انتشار اون کتاب حداقل 1 سال گذشته باشه ! - رمان شخص دیگه ای به هیچ وجه مورد قبول نیست , حتما باید نویسنده کتاب خودتون باشید ! - رمانی که ارسال میکنید قابل حذف نیست , بعد از ارسال درخواست حذف ندید ! و قبل از ارسال رمان حتما نیمی از رمان رو تکمیل کنید و بعد قسمت قسمت ارسال کنید یا رمان رو کامل کنید و در قسمت رمان های کامل شده ارسال کنید ! - شما میتونید 3 موضوع ایجاد کنید در قسمت تایپ رمان برای 3 کتاب , تا اتمام این 3 موضوع نمیتونید کتاب ( موضوع ) جدیدی ایجاد کنید ! - در صورتی که موضوع و رمانی رو رها کنید تا 6 ماه از ارسال رمان جدید محروم میشید , قبل از ارسال رمان حتما این موضوع رو در نظر بگیرید که وقت کافی دارید ؟ تا چه مدت میتونید رمانتون رو تموم کنید ؟ به خواننده و کاربرانی که قصد مطالعه رمان شمارو دارن احترام بگذارید ! - عنوان نویسنده به کاربرانی اهدا میشه که 1 رمان کامل در سایت ارسال کنن ! - عنوان نویسنده حرفه ای برای اشخاصی در نظر گرفته شده که رمان چاپ شده داشته باشن ! آموزش قرار دادن کتاب به قسمت کتاب > تایپ رمان مراجعه کنید ( با کلیک روی عنوان تایپ رمان به قسمت مورد نظر هدایت میشید ) برای ارسال رمان روی قسمت " ایجاد موضوع جدید کلیک کنید " شما به صفحه ساخت تاپیک هدایت شدید در قسمت عنوان نام کتابتون رو وارد کنید یک خط صاف بگذارید | و نام کاربریتون رو قرار بدید به این صورت نام رمان نام کاربری صدای پاییز | Amir توجه داشته باشید که به جز نام رمان و نام کاربری خودتون هیچ کلمه , کاراکتر , شکلک اضافه ای قرار ندید و فقط نام رمان و نام کاربری رو ارسال کنید ! نام رمان رو کشیده ( ـــــــ ) نکنید ! برای اینکه با یک جستجو ساده در انجمن , کتاب شما پیدا بشه این موارد خیلی مهمه در صورتی که نویسنده رمان بیش از 1 نفره باید در قسمت دوم به جای نام کاربری بنویسید کارگروهی مثال : صدای پاییز | کارگروهی در محتوای تاپیک 5 عنوان حتما باید درج بشه و ترتیب قرارگیریشون عوض نشه 1 . نام کتاب : 2 . نویسنده : 3 . موضوع : 4. خلاصه کتاب : 5. خلاصه برای مدیران : ---------------------------------------------------------------------------- موارد زیر دلبخواهی هست و میتونید ارسال نکنید * گفتار نویسنده * مقدمه * تقدیم به ( برای مثال تقدیم به دوست , پدر , مادر , فرزند و ... ) ----------------------------------------------------------------------- نکته : عدد ها برای تفهیم ترتیب موضوعات ارسال شده ! در زمان ارسال تاپیک برای عنوان ها عدد قرار ندهید ! نکته : گزینه 4 : اکثرا کاربران و بازدید کنندگان نودهشتیا نظر میگذارن برای رمان ها که چرا انقدر خلاصه کتاب ها کمه ؟ از 3 خط خلاصه چطور متوجه بشیم که کتاب خوبی هست ؟ شما باید حداقل 4 الی 5 خط کامل خلاصه رمان ارسال کنید و توجه داشته باشید که نمیتونید از دیالوگ فیلم ها , کتاب های دیگر , شعر یا ... در خلاصه استفاده کنید و حتما باید درباره کتاب خودتون توضیح ارسال کنید ! نکته : گزینه 5 , خلاصه کتاب برای مدیران هست , که یک خلاصه جامع و توضیح برای تایید کننده رمان ارسال می کنید که بعد از مطالعه از تاپیک شما حذف میشه ! نکته : نام نویسنده قابل تغییر نیست ولی نام رمان در صورتی که بیشتر از 15 قسمت ارسال نکرده باشید میتونه تغییر پیدا کنه ! نکته : بعد از طراحی شدن جلد رمان میتونید , جلد رو در صفحه اول تاپیک رمانتون قرار بدید ! نکته : برای ارسال ادامه رمان , تاپیک یا موضوع جدید ایجاد نکنید و در ادامه تاپیک ارسال کنید نکته : هیچ متن اضافه ای به غیر از قسمت جدید رمان نباید در تاپیک رمان ارسال بشه ! برای صحبت با مخاطبین باید حتما قسمت جدید رمانتون رو ارسال کنید و در ابتدا یا انتها با عنوان گفتار نویسنده به رنگ آبی با کاربران صحبت کنید مثال : گفتار نویسنده : دوستان ..... مثال برای صفحه اول تاپیک : نام کتاب : صدای پاییز نویسنده : Amir کاربرانجمن نودهشتیا موضوع : درام . معمایی . جنایی , تخیلی خلاصه کتاب : صدای پاییز روایتگر زندگی جوانی است که به خاطر شرایط مالی مجبور به ترک تحصیل و رفتن به دوره سربازی میکند ! در این بین قبل از اعزام عاشق دختری میشود که پدر او در زندان به سر میبرد ... بعد از اعزام به سربازی حضور موجودات عجیبی را درکنار خود حس میکند , کم کم احساس جنون به او دست داده و ... نکته : در صفحه اول تاپیک به جز این 5 عنوانی که حتما باید ارسال کنید نباید هیچ مورد اضافه ای ارسال کنید ! قسمت اول رمان رو باید از پست بعدی شروع کنید , در پست اول نباید رمان رو شروع کنید ! این یک مثال برای پست اول تاپیک یک رمانه ! به قوانین احترام بگذارید موارد خواسته شده رو کامل ارسال کنید , به وقت دوستانی که برای قسمت کتاب زحمت میکشن احترام بگذارید تا هم کتاب شما زودتر تایید بشن و حذف نشن , هم دوستانی که مطالب رو بررسی میکنن سریعتر به همه تاپیک ها رسیدگی کنن و در حق دیگران اجحاف نشه بعد از ارسال تاپیک , در صورت حذف شدن تاپیک به شما توسط اطلاعیه های انجمن , یک گزارش مبنی بر حذف تاپیک شما ارسال خواهد شد و مدیران در پیام خصوصی توضیحات لازم و دلیل حذف تاپیک رو به اطلاع شما میرسونن ! تایید شدن تاپیک های کتاب ممکنه از 24 الی 72 ساعت یا بیشتر طول بکشه بعد از گذشت 1 روز پیام خصوصی ندید به مدیران که چی شد ؟ چرا تایید نمیشه ! ---------------------------------------------- رعایت نکات نگارشی : با توجه به اینکه عزیزانی که کتابشون رو در انجمن ارسال میکنند نویسنده تازه کار هستند , تاپیکی برای آموزش اصول نگارشی در نظر گرفته شده که شما حتما قبل از شروع به کار و ارسال رمان باید این تاپیک رو مطالعه کنید که قلمی بهتر داشته باشید و اصول نگارشی رو رعایت کنید ! مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن عنوان نویسنده در انجمن برای کاربرانی که 1 رمان کامل با استفاده از اصول نگارشی صحیح و بدون غلط های املائی ارسال کنن در نظر گرفته شده و شما بعد از تکمیل 1 رمان میتونید این عنوان رو دریافت کنید ! عنوان نویسنده حرفه ای برای دوستانی در نظر گرفته شده که کتاب چاپی دارن - میتونن یک پیام خصوصی به بنده ارسال کنن و اطلاعات شناسنامه ای و فیپای کتاب رو بفرستن تا عنوان نویسنده حرفه ای رو دریافت و از امکاناتش مثل معرفی کتاب در سایت و شبکه های اجتماعی نودهشتیا استفاده کنن ! ---------------------------------------------- جلد رمان : دوستان نویسنده بعد از ارسال 25 قسمت از رمان میتونید در تاپیک طراحی جلد رمان بر اساس قوانین این تاپیک , درخواست طراحی جلد ارسال کنید , توجه داشته باشید که طراحی جلد رمان برای همه کاربران به صورت رایگان انجام میشه و فقط توسط گرافیست انجمن , اگر هر شخصی به عنوان گرافیست یا ... پیام داد برای دریافت پول یا طراحی جلد , پیام رو گزارش کنید با کاربر مورد نظر برخورد میشه ---------------------------------------------- تاپیک نقد : برای دریافت نظرات کاربران , بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون یک تاپیک در قسمت معرفی و نقد کتاب برای نقد رمانتون ایجاد کنید , محتوای تاپیک نقد کپی تاپیک کتابتون باشه با این تفاوت که عنوان تاپیک ابتداش یک کلمه نقد رمان اضافه بشه مثال : نقد رمان صدای پاییز | Amir قسمت معرفی و نقد : معرفی و نقد کتاب کاربران , قبل از ایجاد تاپیک قوانین این بخش رو مطالعه کنید , میتونید در تاپیک نقد رمان عکس شخصیت های رمان یا توضیحات مورد نظرتون رو اضافه کنید , برای تبلیغ رمانتون فقط میتونید در امضا خودتون لینک رمانتون رو قرار بدید تا کاربران مشاهده کنن , در پیام خصوصی و دیگر قسمت های انجمن به هیچ وجه ارسال پست و پیام برای تبلیغ رمان مجاز نیست , به اشخصای که رمانتون رو لایک میکنن پیام خصوصی ارسال نکنید که ممنون از همراهیتون یا .... و به این دلیل و موضوع های مشابه تبلیغ ممنوع هست ! ---------------------------------------------- موارد نگارشی : بارها و بارها تذکر دادیم که تاپیک مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن رو مطاله کنید و دوستان توجه نمیکنن ! عزیزان اشخاصی که علائم نگارشی , پاراگراف بندی و نداشتن غلط املائی رو رعایت نمیکنن بهشون عنوان نویسنده اهدا نمیشه و رمانشون مثل بقیه رمان ها معرفی نمیشه چون مورد تایید ما نیست ! به مخاطب های رمانتون احترام بگذارید و موارد نگارشی رو رعایت کنید , نوشتن یک رمان فقط داشتن یک ایده در ذهن نیست ! باید خیلی نکات در نوشتن رو رعایت کنید که بتونید به بهترین وجه ایده خودتون رو بنویسید ! کاربرانی بودن که خیلی ایده خوبی داشتن و داستان کتابشون عالی بوده ولی متاسفانه وقتی کاربران کتاب رو مطالعه میکنن میبینن در 10 صفحه اول چندین غلط املائی وجود داره دیگه کتاب رو مطالعه نمیکنن ! خود من به شخصه یکی از این افراد ام , وقتی ببینم نویسنده به مخاطب رمانش احترام نمیگذاره که این موارد رو رفع کنه رمانش رو مطالعه نمیکنم ! کاربران عزیز , انجمن مسئول مسائل نگارشی و غلط های املائی رمان شما نیست و در انتها رمان شمارو ویرایش نمیکنه ! از ابتدا رمانتون رو هم در یک فایل word ذخیره کنید هم در انجمن ارسال کنید و همیشه یک نسخه پشتیبان از کتاب خودتون داشته باشید , شاید انجمن مطالبش حذف شد یا مسائلی ازین قبیل ! قسمت های جدید رمانتون رو حداقل 2 الی 3 بار مطالعه کنید که غلط های املائی نداشته باشه ! به متن بالا توجه کنید ! بین هیچ خطی فاصله وجود نداره و متن پشت سر هم نوشته شده ! متن رو مثل مکالمه های شبکه اجتماعی تایپ نکنید ! بین هر خط اینتر نزنید ! دوستان بین هر خط اینتر نزنید , دوستان بین هر خط اینتر نزنید ببینید چند بار تکرار کردم ! بازهم یکسری از عزیزان پیدا میشن بین هر خط 3.4 بار اینتر میزنن ! مثال یک پاراگراف و یک جمله صحیح : - وسعت زبان هر قوم و قدرت تعبیر آن، نمودار غنای فرهنگ و عمق اندیشه‌ی آن مردم است. هر قدر فرهنگی مایه ‌ ورتر و ملتی از تفکر و اندیشه‌ورزی بهره‌مندتر باشد ناگزیر به زبانی پهناور نیازمندتر است تا بتواند آنچه را در ذهن دارد و نیز عوالم درونی خویش را بیان کند. بنابراین، اگر گفته شود زبان وسیله‌ی اندیشیدن است سخنی نابجا نیست. بدیهی است کسی که زبانش پریشان و نابسامان باشد، فکرش نیز پریشیده و نااستوار خواهد بود و برعکس. مثال غلط : - وسعت زبان هر قوم و قدرت تعبیر آن، نمودار غنای فرهنگ و عمق اندیشه‌ی آن مردم است. هر قدر فرهنگی مایه ‌ ورتر و ملتی از تفکر و اندیشه‌ورزی بهره‌مندتر باشد ناگزیر به زبانی پهناور نیازمندتر است تا بتواند آنچه را در ذهن دارد و نیز عوالم درونی خویش را بیان کند. بنابراین، اگر گفته شود زبان وسیله‌ی اندیشیدن است سخنی نابجا نیست. بدیهی است کسی که زبانش پریشان و نابسامان باشد، فکرش نیز پریشیده و نااستوار خواهد بود و برعکس. دوستان عزیز به مثال غلط که با رنگ قرمز مشخص شده توجه کنید ! اگر به این صورت قسمت های جدید رمان رو ارسال کردید و حذف شد نپرسید چرا ؟ چی شد ؟ چرا حذف شد برای زمان و وقتی که ویراستار و مدیران انجمن میگذارن ارزش قائل نیستید برای مخاطب و خواننده رمان خودتون ارزش قائل بشید رعایت کنید این مسائل رو برای بنده یا مدیران دیگه چه تفاوتی داره شما چجوری دوست دارید رمانتون رو منتشر کنید ؟! شما چه با غلط املائی و نگارشی چه بدون غلط رمانتون رو ارسال کنید به اسم بنده و مدیران سایت نوشته نمیشه , مخاطب متوجه بی دقتی نویسنده میشه نه مدیران سایت ! نوشته یک اثر ماندگاره و ممکنه 10 سال بعد رمان شمارو مطالعه کنند از غلط های گفتاری که در زمان حال رواج پیدا کرده در نوشته استفاده نکنید ! مثلا دلام , عنام , علو ؟ عجیجم ؟ عهه ؟ بحرفیم ؟ بزنگم ؟ شما باید شکل صحیح کلمات رو در کتاب خودتون استفاده کنید ! برای مکامله بین 2 نفر از خط تیره ( - لاین یا همون منفی ) یا میتونید از مثبت و منفی ( + - ) استفاده کنید مثلا - امیر : سلام خوبی ؟ + علی : بد نیستم میگذره ===== - امیر : سلام - علی : سلام ----------------------------------------------- برای نشون دادن کشیده بودن حروف از تکرار کلمات استفاده نکنید به جاش از 4 بار ( shift + j ) استفاده کنید مثال : جیییییییغ زدم -- جیـــــــغ زدم فریآآآد -- فریـــــاد متن رو برای زیبایی کشیده نکنید ! مثلا دوســــــــت خوبـــــــــــم کجـــــــــــایــــ ؟ از این امکان برای کشیدن مطالب معمولی و در انتهای کلمه استفاده نکنید ! کجایـ ؟ خوبیـ ؟ هستیـ ؟ در صورت مشاهد همچین مواردی قسمت های جدید رمانتون حذف ومیشه ! به هیچ عنوان از شکلک های گوشی , کیبورد یا ... در متن رمان استفاده نکنید ! ---------------------------------------------- فروش کتاب : و مهمترین موضوع اینکه نودهشتیا برای کتاب های مجازی فروشگاه خواهد داشت و شما میتونید در آینده کتاب های خودتون رو به فروش بگذارید ! عزیزانی که در نوشتن مبتدی هستن , یک پاراگراف بندی ساده رو رعایت نمیکنن , به علائم نگارشی و داشتن غلط املائی توجه نمیکنن , نمی تونن رمانشون رو برای فروش قرار بدن و رمانی که درخواست فروش میکنه باید از همه نظر تکمیل باشه ! ---------------------------------------------- نام کتاب : اسم رمان: اسامی ای که اگر در عنوان باشند، کتابتون تایید نمیشه شامل موارد زیر هست: بوسه ولنتاین هوس هرزه عشق بازی فاحشه وسوسه حرام زاده و امثالهم که اسم هایی چندان مطلوبی در جامعه نیستند! تاکید میکنیم حروف چه داخل رمان چه برای نام رمان از فتحه , کسره و کشیده ونوشتن خودداری کنید چون رمان تایید نمیشه ---------------------------------------------- قوانین مالکیت کتاب و محتوای کتاب : قبل از ارسال رمان توجه داشته باشید که نودهشتیا برای همه رمان ها به صورت یکسان تبلیغ خواهد کرد و رمان شمارو به صورت رایگان انتشار میده و هدف نودهشتیا حمایت از نویسندگانه , با قرار دادن رمان شما در این سایت , حق انتشار رمان همانند انتشارات با نودهشتیا خواهد بود و شما نمیتونید رمانتون رو در صورت انتشار از روی سایت حذف کنید ! شما نمیتونید رمانتون رو در سایت دیگه ای انتشار بدید ! اما میتونید فعلا رمان هایی که در سایت های دیگه منتشر کردید رو در نودهشتیا ارسال کنید ( ممکنه این قانون در آینده تغییر کنه و رمان هایی که در سایت های دیگه ارسال شده , ارسالش در نودهشتیا ممنوع بشه ) توجه داشته باشید که شما با ارسال رمان در نودهشتیا قوانین و شرایط رو قبول میکنید و در صورت نقض قوانین نودهشتیا , مدیران این حق رو دارن که در هر زمانی در صورت مشاهده نقض قوانین , رمان شمارو از سایت حذف کنن ! با توجه به اینکه نودهشتیا تابع قوانین جمهوری اسلامی ایرانه , شما باید قوانین و عرف کشور رو در نظر بگیرید بازکردن هرگونه مسائل جنسی ( حتی کوچک ترین مسائل ) , روابط مرد و زن , لمس کردن , نوع پوشش و لباس شخصیت های داستان , ترویج بی بندوباری , ترویج فرهنگ غربی و فحشا , بد آموزی , استفاده از نام و زندگی نامه شخصیت های سرشناس , استفاده از کلمات غیراخلاقی , فحاشی , استفاده از جملات تحریک آمیز و ... ممنوعه و در صورت استفاده از این نکاتی که ممنوع هست ,, نودهشتیا حق داره هرگونه تصمیمی در مورد رمان شما بگیره , ازجمله حذف یا ویرایش رمان بدون اطلاع نویسنده !! در آخر از دوستانی که این متن رو تا انتها مطالعه کردن و احترام گذاشتن به زمانی که ما برای دوستان صرف میکنیم تشکر میکنم و اینکه باور کنید هر سختگیری یا نکته ای که گفته شده برای نظم کتاب های انجمن و راحتی کاربرانه , اگر شما قوانین نگارشی رو رعایت کنید به راحتی میتونید کتابتون رو در آینده چاپ کنید که این آرزوی قلبی ماست که کاربرانی که در نودهشتیا کتاب ارسال میکنن در آینده کتابشون رو به چاپ برسونن و اینکه نکاتی که در قوانین ذکر شده ارسال نکنید برای جلوگیری از فی*لتر شدن کتاب شماست ! این قوانین در هر زمان ممکنه تغییر کنه , اضافه یا حذف بشه و شما باید این تاپیک رو همواره دنبال کنید !
  4. 60 امتیاز
    نام کتاب: هلنا نویسنده: Ali.He موضوع: معمایی، ترسناک، ماجراجویی خلاصه رمان: باور آدم ها، زندگیشان را می سازد. قوی ترشان می کند. از باور که حرف می زنم، منظورم امید داشتن نیست. زمانی که حتی خود زندگی هم باورمان نمی کند، امید را کجا باید پیدا کنیم؟ وقتی از باور حرف می زنم، شکست نخوردن را می گویم. محکم ایستادن را می گویم. زندگی، می خواهد به ما ثابت کند که لیاقتش را نداریم. از باور که حرف می زنم، نمی گویم که نباید نا امید شد و نباید اشک ریخت. وقتی از باور حرف می زنم، یعنی رو به زندگی کنیم و بگوییم: " خالقم نیستی که منت بگذاری. اصلا تو را چه این دخالت ها؟ تو را چه به شکست دادن آدم ها؟ " ولی این را که می گوییم، باید طاقت ظلمات زندگی و حریف طلبیدنش را هم داشته باشیم. نداشته باشیم، این رجزها، پوچند و بی معنا ... مقدمه: معنای زندگی چیست؟ تکرار روز های خسته کننده؟ سکونت در جایی ثابت؟ تنها مفهومی که از زندگی تا دوازده سالگی ام فهمیده بودم همین بود. روز ها پشت سر هم می گذشتند. شاید خیلی هم بد نبود. اینکه تفاوت در زندگی نباشد اصلا هم بد نیست. تفاوت همیشه ترسناک بوده. چون ما تفاوت را نمی شناسیم. نمی دانیم که این تفاوت زندگی ما را به کجا خواهد برد و نمی دانیم که آیا چیزی که از زندگی می خواهیم، روز های جدیدند هرچند که آن روز ها بد و نفرت انگیز باشند؟ یا اینکه تکرار روز هایی زیبا که دیدن هربارش در ما حسی تازه ایجاد می کند؟ کلبه ی کوچکی که در آن بودم حسی عجیب داشت. هم دوست داشتم از آن خارج شوم و دنیای بیرونم را ببینم و درک کنم و هم از خارج شدن از آن می ترسیدم. خیال می کردم که هیچ هوایی بیرون کلبه برای تنفس نیست و هیچ موجودی در آنجا مرا دوست ندارد. ولی درون نرده ها دو نفر دوستم داشتند؛ پدر و مادر، دو فرشته ی زمینی، دو فرشته برای مراقبت از هلنا.
  5. 57 امتیاز
    @Nico- @HAFEZ - @nilla66- @ati_heureux- @sadeghi- @Ali.He- @amir__over- @paria80- @Yeganeh- @Yegane98- @Lunatic- @asal.p- @eliibanoo- @afagh7fth- @ROHAMTZ- @n-a-f-a-s- @LoveHell- @samira7781- @samirahojatti- @niya99- @Miss_Celine- @minoii- @reyhan.B- @Reyhanehkh- @Hannaneh- @artmis- @fatemeh zare- @hila- @maryamalikhani- @Giso- @sahar.k111- @sabahshid- @faraz- @niloo- @2M_G15- @paradice- @shimai- @Niki Sharifi- @niki-hz-- @NinjaPrincess- @hadishbano- @dokhtar_abi- @.......- @melinaa- @namebaroon- @Gisoo- @2G_ONE- @shadi1377- @Alef_ariafar- @mz1379- @hedeyh2002- @divergentluna- @hhhmmm- @Matin0412- @pariya- @parya- @pariya4- @nadiazare7- @Tamanna- @mina.mahbub- @Andia77- @cherry- @A.sanamy.D- @Neghar- @venoos- @marjoosh- @Rey.jan- @Sepidtgh- @Nadia20A- @Hadiseh82- @Elena-night- @mohammad13- @elham0000- @Pariiisa.s- @maria88- @ASHVA- @Atefeh.zgn77- @Ava.dehghan23- @Bigbang- @f.savs1381- @farzaneh.r- @fatm- @Hadiseh- @hastil- @khajeh.f- @lovelydog- @elina- @sarvenazz- @TWILIGHT- @mahraveh98- @mahya619- @Matine- @missmahdiye- @mitramehr- @Outis- @Pransses- @Rezvan1998- @royabano- @sara.fh- @Sogand95- @YegaN موقعی که داشتم اسمارو مینوشتم فکر میکردم چی باید بهتون بگم چیزی به ذهنم نیومد حقیقتا به جز اینکه مرسی همه جا هوامو داشتید و کمکم کردید.عذرخواهی از دوستانی که اسمشونو بردم و فرصت اشنایی نداشتم باهاشون. و عذر خواهی از کسایی که ناخواسته رنجوندمشون اسم نمیارم چون زیادن واقعا ببخشید اسم کسی رو یادم رفت به بزرگی خودتون ببخشید این اسم ها هم همینجوری یادم بودن
  6. 56 امتیاز
    مقدمه: چه سری در این گردنبند خفته که من از آن بی خبرم که مردم از آن وحشت دارند و‌ صاحبش، سیصد سال است از ما پنهان است نمیدانم، به راستی او کیست؟ او کیست که خرافه گویان گردنبند بی نظیرش را، اینگونه شوم میخوانند!! شاید او نیز، از آن بی خبر باشد؛ آری او نیز چون من است و نمیداند همه چیز، ریشه در گردنبندش دارد. با تردید، دست به قلم میبرم؛ من او را پیدا خواهم کرد. زیرا، من دختر بزرگ رئیس دربارم. الکساندرا کسیکه نام برترین شهبانوی سرزمینش را داراست. در شبی که مردم راحت آرمیده بودند ، دستور حمله ای هولناک را صادر کردم. اما اکنون، خود گام بر میدان خواهم گذاشت. من، در برابر آن گرگ گرسنه می ایستم و او را چون ببر درنده ای، شکار خواهم کرد.
  7. 52 امتیاز
    آغاز: آهسته، گام از گام برمیدارد و از پله های سرد و سنگی یاد بود بالا میرود.نسیم سرد زمستانی، با تب و تابش شعله های آتش در آتشدان های کنار درب های یاد بود را به این سو و آن سو هدایت میکند. "ای سرزمین من، ای طبیعت سرد سده را نزدیک بباید..." این جمله ی زیبا، سر در معبد بزرگ والاحضرت الکساندرا است؛ که با گران بها ترین قلم در آن زمان، نوشته شده است.درب های بلند و سنگی، به روی او و همراهانش گشوده میشود.کلاه شنل سپیدش بی هوا روی شانه هایش می افتد و او،با گام های بلند تر از پیش وارد یاد بود میشود.خدای من! چه زیبا! چه فرخنده!سمت راستش، نقش هایی ست از جنگ، از پیروزی و از شکست...به سوی آن نقش ها میرود؛ دستش را، روی برجستگی های نقش ها میکشد، چند گام دیگر برمیدارد تا به نزدیکی بزرگترین آتشدان یاد بود میرسد.کتیبه ای، با خط درشت کنار آن است که روی آن نوشته شده:شوم بودن را از اهریمن آموختم؛ او شوم است و هیچگاه، آن را پنهان نمیکند... زیر لب زمزمه وار می گوید: _به راستی همین است! چند خط پس از آن ، جمله ای توجه اش را به خود جلب میکند"آسیبی از آن به من و خاندان سلطنتی نرسیده؛ پس شما را میگویم، به هیچ وجه آن را شوم و اهریمنی نخوانید... این نوشته، چه چیزی را ثابت میکند؟ اندکی سپند بر آتشدان میریزد؛ "درود بر تو ای پسر اهورا مزدا(آتش)" از کنار آتشدان، چند گام به جلو برمیدارد و به کتیبه سنگی دیگری مینگرد؛ کتیبه ای که کمی گنگ است و کنارش نقش آن گردنبند نابود شده است.گردنبند ، به سپیدی صدف بود که آن مهره ی بزرگ صدف مانند به بند سیاهی آویزان بود؛ آه.....چه مجذوب کننده؟! نقشش چنان انسان را مجذوب خود میکند که زمان و مکان از یاد خواهی برد. اما ناگاه.....پروردگار!چه میبیند؟ آهسته و با شگفتی می گوید: _خدای من! ما چگونه توانستیم؟ با تردید و شگفتی، گامی به عقب برمیدارد و همان گام موجب افتادنش بر سنگ های داغ و آتشین میشود.اندک اندک، نقش شیر و خورشید روی آن نمایان میشود.در آغاز، طلایی و سپس نقره ای میشود. این نقش، ناخودآگاه او را به یاد گردنبند شیر و خورشید سلطنتی می اندازد، که زمان برخورد با آب زرین می شد.پس هان مردم!اشتباه بزرگی کرده اید!آری...آری...همین است! با زحمت چشم میچرخاند تا نشانی یابد.بی گمان، آن گردنبند زیبا را صاحبی بی نظیر چون خود بُوَد. زیر همان نقش نوشته شده:این گردنبند بی همتا را، صاحبی بباید؛ او....او در عهد ...دهمین پادشاه این دودمان متولد خواهد شد. دستانش را، روی زمین میگذازد و برمیخیزد؛ همان گونه آهسته می گوید: _چندمین فرمانروا ؟ گامی به سوی آن نوشته ی گنگ برمیدارد و سرش را کمی به جلو خم میکند.دهمین نیست!زیرا، پیش از اینکه دهم نوشته شود واژه ای گنگ به آن چسبیده. هر چه تلاش میکند، نمیتواند بفهمد که در آن کتیبه چه چیزی نوشته شده. _بانوی جوان! صدای محافظ یاد بود، او را از ژرفای حدس و گمان هایش بیرون میکشد؛ آهسته برمیگردد محافظ در حالیکه ، جامه ی سیاه و بلند برتن دارند و گردنبند بلند ستاره ای شکلی نیز، بر گردن دارند با آن ریش های سپید و بلند که نشان از کهن بودنشان دارد به او تعظیم میکنند و می گویند: _درود بر دخت بزرگ رئیس دربار در پاسخ، تعظیم کوتاهی میکند و می گوید: _درود بر شما عالیجناب ایشان، لبخند آرامش بخشی میزنند؛ به راستی که همیشه آرام هستند. محافظ_میتوانم ، چیزی را از شما بپرسم؟ _البته عالیجناب!بفرمایید _در آن نقش شوم، چه چیز توجه تان را اینگونه به خود جلب کرده بود؟ _راستش...در آغاز نقش بی نظیر و مجذوب کننده اش و سپس، نوشته ای گنگ که در قسمت زیرین این نقش قرار دارد. با این سخن،محافظ میخندند و به سوی آن آن نقش میروند.او نیز تنها، کنار آتشدان بزرگ می ایستد و در انتظار پاسخ خویش، به محافظ معبد مینگرد؛ از زمانیکه به یاد دارد، ایشان در نزد مردم و خاندان سلطنتی مقام والایی داشته اند. ایشان سالهاست، از این معبد بزرگ و با ارزش محافظت میکنند... محافظ، پس از درنگی پاسخ میدهند_چرا باید، صاحب آن گردنبند شوم که دیگر وجود ندارد برای ما ارزشی داشته باشد؟ _شاید، شخصی که در کتیبه نام برده شده از نابودی گردنبند خود بی اطلاع باشد! محافظ، آهی میکشند و می گویند: _اگر نباشد، برای ما بهتر است. _که اینطور _در ضمن بانو همان طور که کلاه شنلش را روی سرش میکشد، میگوید_بله عالیجناب! _به یاد داشته باشید، آن گردنبند دیگر وجود ندارد. سر به زیر می اندازد و آهسته تر از پیش میگوید_بله، شما درست میگویید(تعظیم میکند)بدرود عالیجناب و سپس، بی درنگ معبد را ترک میکند.با آنکه در ظاهر، سخن تکراری محافظ یاد بودرا پذیرفته؛ اما نمیتواند همین گونه بایستد و تماشاگر این مردم نادان و زود باور باشد.در این زمستان بی رحم و در این سرزمین خشک که معبد در آن قرار دارد، بالاخره پله های معبد را میپیماید و سپس ، سوار بر اسب سپیدش به سوی قصر میتازد.پس از اندکی، به پایتخت میرسد.مردم، چه عامه و چه بزرگ زادگان(اشراف) هر یک برای فرار از این سرما به سویی میروند.اوه خدای من! تا کنون زمستان به این سختی ندیده بود.
  8. 51 امتیاز
    به سوی کاخ میتازد؛ زیرا او امروز قرار است به عنوان مشاور شهبانو ایزابلا (شهبانوی نخست دربار و همسر فرمانروای کنونی که لیو نام دارند)جای آموزگاری حضور یابد و با دانش آموزان نوجوان به بحث و گفتگو بپردازد.پس از اندکی، به نزدیکی دروازه های کاخ می رسد. نگهبانی، جلو می آید و پس از تعظیم می گوید: _درود بانو!می توانم نشانتان را بررسی کنم؟ آهسته دستش را به سوی نشان زرین رنگش که نقش دو شمشیر را داراست و به جامه اش(لباسش)آویزان است می برد ، آن را از جامه اش جدا میکند و به نگهبان می دهد.نگهبان، نخست دقیق به نشان و سپس، با تردید به او می نگرد؛ او نیز، منتظر و کلافه به پیرامون خودنگاه می کند، تا اینکه نگهبان نشان را باز می گرداند و می گوید: _می توانید درون شوید(سپس، بلند فریاد میزند)دروازه راباز کنید. دروازه خیلی آرام به رویش گشوده می شود ولی اسب با شتاب درون می شود و پس از اندکی، نزدیکی اصطبل می ایستد؛ از آن پیاده می‌شود و پس از تحویلش راهی کلاس درس نوجوانان می شود.با دو تا یکی کردن پله های کاخ خود را به پشت درب کلاس می رساند.آوای همهمه دانش آموزان ، به گوش می رسد. _بانو! با آوای دلارام(پیشکار شهبانو)باز می گردد؛ او همان گونه که کاغذی در دست دارد و نفس نفس می زند، بریده بریده می‌گوید: _این...این...کاغذ چند گام به سویش برمی دارد و می گوید: _درود بر بانو دلارام! دلارام پس از آنکه نفسی تازه می کند، تعظیم می کند و می گوید: _درود بانو، بفرمایید (کاغذ را به سویش میگیرد)علیاحضرت این کاغذ را به من دادندو گفتندبحث و گفتگوی کلاس اینگونه پیش برود. کاغذ را می گیرد.(موضوع گفتگو:گردنبند نابود شده آموزگار این کلاس، در این باره با آنان سخن گفته اند...) _بسیار خوب، سپاسگذارم. _بدرود بانو _بدرود پس از رفتن دلارام، او درب می زند و وارد کلاس می شود؛ دانش آموزان نوجوان، به پاس او برمی خیزند و هم آوا می گویند: _درود بانو! سپس، تعظیم می کنند و می نشینند.همان گونه که در و دیوار پراز سروده کلاس را نگاه می کند،شنلش را در می آورد و در پاسخ می گوید: _درود بر شما دانش آموزان بزرگ زاده! با این سخن، نگاه برخی از آنان حق به جانب و برخی دیگر تنها به لبخندی اکتفا می کنند.ولی نگاه او،روی سروده زیبایی می ماند: سده جشن ملوکِ نامدار است ز افریدون و از جم یادگار است سپس، لب تر می کند و می گوید: _آیا این سروده، در وصف یک جشن بزرگ است؟ دختری به نام آبان دخت پاسخ می دهد: _نه ، در وصف یک جشن ساده ولی با شکوه است. سری تکان میدهد و می گوید: _آری همین گونه است! بسیار خوب، مایلم شما ها رابشناسم. دانش آموزان هر یک با لحنی چون بزرگ زادگان و برخی هم شاهنشاهی(سلطنتی) و جاه طلبانه، خود را معرفی می کنند. او نیز می گوید: _خوشبختم. دختری که از آغاز کلاس، مدام در حال بررسی موها و جامه اش بوده است،(آریانا نام دارد)با لحن اشرافی می‌گوید: _بانو! شما خودتان را معرفی نمی کنید؟ برمی خیزدو می گوید: _البته(همان گونه که از پشت میز، به قصد راه رفتن کنار میرود)من الکساندرا پیوت هستم؛ دختر بزرگ رئیس دربار و رایزن(مشاور)علیا حضرت ایزابلا... پسری که آبتین نام دارد، با طعنه می‌گوید: _به راستی مایه ی تاسف است! چرا علیا حضرت باید، یک دختر جوان و بی تجربه را به عنوان رایزن خودمنصوب کنند؟ الکسا (نام دیگر الکساندرا که همگان، مگر مقامات رسمی او را اینگونه فرا می‌خوانند)همان گونه که به سوی میزش میرود، موذیانه پاسخ می دهد: _علیا حضرت، درباره ی هر موضوعی با من مشورت نمی کنند! ایشان ، در صورت نیاز و وجود موضوعات حساس و جنایی با من مشورت میکنند. آبان دخت که از آغاز با توجه خاصی به سخن هایش گوش می داده است، همان گونه که دستش را زیر چانه اش گذاشته است؛ می گوید: _چرا موضوعات حساس و جنایی؟ _چون ایشان، رایزنان متعددی دارند؛ بگذریم برویم سر درس امروز؛ موضوع بحث و گفتگو چیست؟ آریانا: _گردنبند نابود شده شاهنشاهی! سری تکان میدهد و آهسته می گوید: _درست است. کاغذی را باز می کند و برای آنکه دانش آموزان آن را بهتر ببینند، آن را بالا میگیرد و ادامه می دهد: _خوب به این نقش نگاه کنید. دانش آموزان با چشمانی که ازشگفتی بیداد می کند، به نقش همان گردنبند نابود شده می‌نگرند.آریانا، با آوایی که می لرزد؛می‌گوید: _به راستی زیباست! الکسا کاغذ را پایین می آورد و همان گونه که آن را تا میکند، با آرامش می گوید: _به راستی زیبا بود. آه از نهاد دانش آموزان بلند میشود؛ همان گونه که میان میز های آنان گام از گام برمیدارد، اینگونه می‌گوید: _گمان می کنم، هیچ یک از شما تا کنون نقش گردنبند نابود شده ی شاهنشاهی را ندیده بودید؛ والا حضرت الکساندرا ، در وصفش چنین گفتند"گر او را ببینی محال است دیده فرو بندی و حرکتی کنی؛ آری به راستی زیباست!زیباست که موجب وحشت مردم می‌شود و پس از آن، هیچگاه تصویرش را از یاد نخواهی برد." همه ی ما، تنها نقشی از آن را دیدیم. آبان دخت: _ چرا آن گردنبند نابود شد؟ من شنیدم می گویند زیبای فریبنده بود. آبتین: _آری اینگونه است! آن گردنبند شوم و پلید بود. اوه خدای من!این نوجوانان چه می گویند ؟ والاحضرت چه خوش گفتند و موبدان، چه خوش پاسخ دادند!کنار میز آبتین می ایستد و می گوید: _چه دلیلی برای این گفته تان دارید؟ آبتین، با لحن حق به جانبی پاسخ می دهد: _بانو!من فرزند یک پیشگوی والا مقام هستم. بااین سخن، پوزخندی بر صورت الکسا نقش میبندد و می گوید: _عالیجناب، به یاد داشته باشید این مکان بسیار پاک و ارزشمند است و جای فخر فروشی نیست. آبتین لب میگزد و سکوت می کند؛ الکسا راست می‌گوید ، این جا بازار یا تالار مهمانی های تجملاتی نیست که با اینگونه لحن حق به جانب، سخن خود را به کرسی بنشاند.الکسا ادامه می دهد: _آیا تنها به این دلیل، چنین ادعایی داشتید؟ _نه بانو...مگرشما نمی دانید که چه اتفاقی در شب های سده می افتد؟ _ادامه دهید. _پدرم می‌گویند بیست و دو سال است که شب های سده، نور افشانی های شومی آسمان را احاطه می کند. الکسا روی صندلی، پشت میز آموزگار می‌نشیند و می‌گوید: _آری می دانم، ولی چه کسی از شما می داند بیست و دو سال پیش چه حادثه ای رخ داده است؟ آریانا: _ثابت شدن پلیدی آن گردنبند؟ _نه آبان دخت: _نابودی گردنبند افسانه ای_شاهنشاهی ؟ _نه آنا: _کشته شدن ده تن از خاندان شاهنشاهی ؟ سرش را جلو می آورد و میگوید_به چه وسیله ای؟ آنا با من من پاسخ می‌دهد: _خوب...خوب...گمان می کنم آتش سوزی... الکسا همان گونه که دست های قفل شده اش را روی میز گذاشته است، می‌گوید: _درست است.کسی چیز دیگری نمی داند؟ النا: _آیا...آتش سوزی به نور افشانی های شگفت آور شب سده مربوط است؟ _همین گونه است! ولی، جدا از این موضوع ازشما میخواهم درباره ی آنچه که باور دارید بگویید؛ نه آنچه که شنیده اید.
  9. 49 امتیاز
    درب های پایان به رویش گشوده می شوند و کاخ شهبانو، در برابر نمایان می شود؛ کاخی بزرگ و تجملاتی، سمت چپش در انتها کتابخانه ای بزرگ قرار دارد که میز گرد چوبی با صندلی هایی از همان جنس، جلوی آن چیده شده و شهبانو با جامه ابریشمی آبی رنگ و تاج زیبای الماسشان، به کتابخانه تکیه زده و کتابی می خوانند. آهسته، گام برمی دارد و خود را به نزدیکی میز گرد می رساند؛ اوه خدای من! در آن کتاب چه نوشته شده که علیا حضرت، اینگونه مجذوب آن هستند؟؟!!تعظیم می کند و می گوید: _درود علیا حضرت! شهبانو که تازه متوجه او شده اند، سرشان را بالا می آورند و با لحن دلنشینی می گویند: _درود بر شما،بنشین الکسا! _اطاعت سپس روی صندلی می نشیند و علیا حضرت نیز، همان گونه که کتاب را می بندند، رو به رویش می نشینند. الکسا: _علیا حضرت می توانم بپرسم ،چه چیز در آن کتاب وجود داشت که شما را آنگونه به ژرفای خودش فرو برده بود؟ شهبانو لبخندی می زنند و در پاسخ می گویند: _البته! این کتاب در مورد یک سرزمین ناشناخته در فلات سرزمین ما است. _بسیار خوب! _کلاس درس امروز چگونه بود؟ _جالب بود؛ نوجوانان بزرگ زاده کنجکاو، باهوش و منطقی هستند. شهبانو، آهی می کشند و می گویند: _اپریل... یاد آوری خواهر زاده شان، داغ دل ها را تازه می کند؛ به راستی آن دختر پانزده ساله چه کرده، که اینگونه اسیر دست آن وزیر پلید شده است؟!!! _بانوی من خودتان راناراحت نکنید؛ اپریل به زودی آزاد می شود. شهبانو ، لبخند بی جانی می زنند و می گویند: _بسیار خوب(کاغذی را پیش رویش می گذارند) این رابخوان. کاغذ را، آهسته به سوی خویش می کشاند و می خواند: (................اگر کار ناخوشایندی از شما سر بزند، آن دختر نابود خواهد شد....)با دیدن این جمله، زیر لب می گوید: _آن وزیر طمع کار چگونه جرعت کرده؟ شهبانو، که چنین واکنشی را از او انتظار نداشته اند، می گویند: _الکسا! سرش را بالا می آورد و پاسخ می دهد: _آری؛ علیا حضرت! علیا حضرت، با تردید می گویند: _در رابطه با همین موضوع،تو بهتر از هر کسی در جریان جنایت های پلید آن وزیر هستی. سری به نشانه ی تایید تکان می دهد و می گوید: _امر بفرمایید علیا حضرت! شهبانو، آهی از ناچاری می کشند و آهسته تر از پیش می گویند: _میخواهم پیشنهادی به تو دهم؛البته، می دانم که پیشنهاد خطرناکی است .ولی....تو باید با مبارز ها همراه شوی و کسی که وزیر سابق را در دست دارد ،شناسایی کنی. جالب است؛پشت پرده ای در میدان! شهبانو ادامه می دهند: _در ضمن نمی خواهم هم اینک پاسخم را بدهی. _بسیار خوب، من پس از مشورت با پدر و مادرم پاسخم را به شما خواهم داد. علیا حضرت، لبخندی می زنند و میگویند: _خوب است، راستی!(چند کاغذ پیش رویش می گذارند) اینها را هم بخوان. نیم نگاهی به کاغذ ها می اندازد و می گوید: _اینها درباره ی چه هستند؟ _نیتیجه ی پژوهش های خستگی ناپذیر بازرس پایر... با آوردن نام بازرس پایر ، لبخند موذیانه ای بر لبانش نقش می بندد؛ بازرس پایر دوست نزدیک او و بزرگ زاده ای با درایت است.کاغذ ها را برمی دارد و می گوید: _امر، امر شما است علیا حضرت! اگر اجازه بدهید ، من از حضورتان مرخص شوم. _البته! برمیخی زد، تعظیم می کند و می گوید: _بدرود علیا حضرت! _بدرود الکسا! و همان گونه که به سوی درب گام برمی دارد، کاخ شهبانو ایزابلا را ترک میکند.پروردگارا!پشت پرده ای در میدان؟! اگر افراد وزیر سابق پی ببرند که او پشت پرده است، چه خواهد شد؟ (دستش را به نرده پلکان مار پیچ شاهنشاهی کاخ می گیرد و آهسته تر از پیش گام برمی دارد) همه ی اینها به کنار، پدر و مادرش....آنان چه؟ بی تردید آنان مخالفت خواهند کرد...کلاه شنلش را روی سرش می کشد و همان گونهکه نوشته های ماری (بازرس پایر) را بررسی می کند، راه اصطبل را در پیش می گیرد.(او کسیبسیار شگفت انگیز است؛ توان شناختش را در بازار، کاخ و یا هر جای دیگری نخواهی داشت.هر کس که پا به آن میدان گذاشت، یا کشته شد یا ناپدید شد و یا خود پا پس کشید...)زیر لب می گوید: _تو کیستی، که جهان را اینگونه از خود بیزار کرده ای!! نگهبان، افسار اسب را به سوی او می گیرد و می گوید: _بفرمایید بانو! افسار را می گیرد و سپس، کاخرا ترک می کند. آری! ای مبارز بی باک و بی رحم، تو کیستی که اینگونه همگان را به وحشت انداخته ای؟ تو کیستی که آرامش از این پشت پرده دور ساخته ایو او ، اینگونه برایت چنگ و دندان تیز کرده است! شدت سرما، از سرعت اسب می کاهد؛ افسارش را به قصد ایستادن می کشد و اسب، آرام می شود و می ایستد.این هم از خانه، که برف روز گذشته سقف آن را پوشانده و قصد آب شدن ندارد.از اسب پیاده می شود و همان گونه که افسارش را گرفته، درب م یزند.صدای گام های متعددی، توجه اش را جلب می کند و پس از اندکی درب به وسیله ی آنابل(خدمتکارشان)گشوده می شود.آنابل تعظیم می کند و می گوید: _درود بانو! به او می نگرد؛ گونه های سرخ شده اش نشان از سرما میدهد و گیسوان پریشان زرین و جامه های خاکی اش، نشان از کاربسیار ..افسار را به او می دهد و می گوید: _درود بر تو! دامنش را جمع می کند و وارد حیاط خانه می شود؛ ناگاه پاهایش در آب سردی فرو می روند. اوه!به راستی این سرما بی رحم است.(اکنون، در این شب سیه و سرد چگونه این موضوع را با پدر و مادرم در میان بگذارم؟)با صدای خواهرش الین که بلند بلند سخن می گوید، به خود می آید و همان گونهکه پلکان سپید رنگ را می پیماید، زمزمه وار می گوید: _خدای من!تو هنوز نمیدانی که...(با حرص بخار سرد دهانش را بیرون میدهد)بسیار خوب! آرام درب سپید رنگ خانه را می گشاید و وارد می شود.اوه خدای من! مادر ، پدر و الین دور میز گرد چوبی نشسته و در انتظار شام، چای می نوشند و با یکدیگر سخن می گویند.از دالان گذر می کندو هنگامی که خود را به نزدیکی آنان می رساند، تعظیم می کند و می گویدک _درود بر پدر، مادر و خواهر کوچکم! پدر می خندند و می گویند: _درود بر شما بانوی بزرگ زاده! مادر نیز، به لبخندی اکتفا می کنند... پس از شام ایوان خانه آهسته، پشت دیوار نزدیک ایوان خانه می ایستد؛ پدر و مادرش در ایوان مشغول بحث و گفتگو درباره ی سیاستو دربار هستند.آخر، هر چه باشد مادر از خاندان شاهنشاهی هستند.از کنار دیوار سرک می کشد. مادرش هیلدا گرچه زنی شجاع و آرام باشند ، ولی تحمل این را نخواهند داشت.ولی پدرش پیتر ایشان با آنکه برای مبارزه او را تشویق بسیار کردند،ولی بی تردید ایشان نیز مخالفت جدی خواهند کرد.از پشت دیوار کنار می آید و با تردید می گوید: _مادر... پدر! آن دو باشنیدن صدایش باز می گردند؛ با گام های در تردید، خود را به آنان می رساند؛ هیلدا و پیتر، در انتظار سخنش به او می نگرند.سرش را بالا می آورد و با صدای آهسته تری می گوید: _میتوانم درباره ی موضوعی با شما سخن بگویم؟ هیلدا: _البته دخترم! بگو _آ.....راستش امروز علیا حضرت، با من صحبت کردند. پیتر: _در چه مورد؟ _در مورد جنایات وزیر سابق... _و چه چیزی گفتند؟ _گفتند، من باید برای سرکوب آن وزیر، پا پیش گذارم. هیلدا با تندی پاسخ می دهد: _نه الکسا! _ولی مهربانو(مادر)! _گفتم که...نم یتوانی به آنجا بروی؛آنجا خطرناک است. به خودش اشاره می کند و می گوید: _مهربانو من مبارز هستم. مادرش، با بغض می گوید: _کسانیکه رفتند هم...مبارز بودند. الکسا لب تر می کند تا سخن بگوید؛ ولی سخن پدرش مانع می شود. _الکسا مادرتان درست می گویند؛ تو در جایگاه خطرناکی قرار داری و نمی توانی، با یک ببر درنده بجنگی. دستانش را مشت می کند و می گوید: _این گونه نیست. هیلدا همان گونه می گوید: _نه من هرگز .....نمی گذارم بروی. پدرش همان گونه که تلاش دارند هیلدا را آرام کنند، می گوید: _الکسا سماجت بس است؛ برو! همان گونه که ناکامی در دیده اش موج می زند؛ خیلی زود ایوان خانه را ترک می گوید. به راستی این همه سماجت او از برای چیست؟... پس از چند روز اداره ی بازرسی وارد کتابخانه ی اداره ی بازرسی می شود؛ چند روز است که با همه وجود، سعی در خشنود کردن پدر و مادرش را دارد.کتابی که جلد سیاه دارد را برمی دارد و روی صندلی، پشت میز مینشیند.اما آن دو، هیچ چیز را نمیپذیرند؛ می داند آنان تنها نگرانش هستند... _رایزن علیا حضرت؟ با شنیدن این صدا، ریشه ی اندیشه هایش پاره می شود؛ هنوز چند لحظه نگذشته که سرباز زره پوشی پوشی درب را می گشاید و‌ وارد کتابخانه می شود. زیر لب می گوید: _سرباز شاهنشاهی؟ سرباز ب تعظیم می کند و می گوید: _درود کتاب را می بندد و در پاسخ، سری تکان می دهد.سرباز کاغذ صورتی رنگی را، از لای زره اش بیرون می آورد و روی میز می گذارد.او نیز نیم نگاهی به کاغذ می اندازد و سپس ، میگوید: _این چیست؟ سرباز صدایش را صاف می کند و میگوید: _علیا حضرت این را برای شما فرستادند. _بسیار خوب! _امری نیست؟ همان گونه که کاغذ را می گشاید، می گوید: _نه می توانید بروید. _بدرود! سرباز کتابخانه را ترک می کند.او اما، به کاغذ پیش رویش می نگرد که با زر نوشته شده:(به نام اهورا مزدا از شهبانوی دربار فرمانروا لیو، به الکساندرا پیوت فرزند بزرگ رئیس دربار و رایزن مورد اعتماد ما "درود بر شما" امیدواریم لحظات خوبی را سپری کنید.نامه ای که امروز بدست شما رسیده، صورتی رنگ است و با خط زرین نوشته شده؛ پس معنای آن را خوب میدانید.‌دستور ما این است، که به آن سرزمین خشک و سرد روید و هر آنچه رصد کردید، به ما بگویید....بدرود و مهر شاهنشاهی شهبانو که نقش طاووسی را داراست؛ نشان از تایید آن دارد.)دیده فرو می بندد و آهسته می گوید_ولی من نمی توانم بپذیرم؛ اگر مادر و پدرم از این کار خشنود نباشند. ناگاه دیده می گشاید و به دنبال آن سرباز، کتابخانه را ترک میکند. _سرباز شاهنشاهی بایست. سرباز با شنیدن صدای او می ایستد و باز می گردد. _بفرمایید بانو! خود را به او می رساند و می گوید: _می توانم بپرسم علیا حضرت کجا هستند؟! _ایشان به همراه جانشین فرمانروا ، در تالار گردهمایی هستند. و بی درنگ راه آنجا را در پیش میگیرد؛ باید بداند شهبانو برای چه این تصمیم را گرفته اند! از پلکان مارپیچ بالا می رود و خود را به پشت درب های تالار می رساند.پس از اندکی، دلارام به سویش می آید و پس از تعظیم می گوید: _درود بانو! همان گونه که خود را مرتب می کند، پاسخ می دهد: _درود بر شما! علیا حضرت در تالار بزرگ هستند؟ _آری بانو! _می توانم ملاقاتشان کنم؟ دلارام لبخندی می زند و سپس، دستش را به نشانه ی استقبال به سوی درب می برد و می گوید: _البته، والا حضرت منتظرتان هستند. درب های از جنس نقره به رویش گشوده می شوند و او، گام بر تالار بزرگ که فرش سرخی وسط آن پهن است می شود. این تالار گردهمایی نام دارد و فرمانروا برای گفتگو با وزیران و دیگر مقامات در این جا حاضر می شوند.شهبانو و جانشین، در انتهای تالار به سر میب رند.خود را به نزدیکی آنان میرساند و تعظیم میکند. آن دو با دیدن او از بحث و گفتگو دست میکشند؛ شاهزاده آرنولد (جانشین ) که بر تخت تکیه زده اند، می گویند: _درود بر بانوی رایزن! شهبانو همان گونه که از پله ها پایین می آیند نیز می گویند: _خوش آمدی الکسا سرش را بالا می آورد و می گوید: -درود بر شهبانو و جانشین!
  10. 49 امتیاز
    با این سخن، هر یک از دانش آموزان به ژرفای اندیشه های خود فرو میروند؛ به راستی این بانو، رایزن ویژه ی شهبانوی سرزمینشان است؟ چرا از آنان اینگونه درخواستی دارد؟‌ آیا میشود به او اعتماد کرد؟ ناگاه آبتین سکوت کلاس را در هم می شکند؛ _خوب، اگر ما این حرف ها راباور نداشتیم که آنهارا به زبان نمی آوردیم! _شاید ولی(آهسته تر از پیش ادامه میدهد)ایستادگی(مقاومت) بس است؛ مگر نه اینکه یک آموزگار، باید راستی رابه دانش آموزان بیاموزد؟!!! با این سخن، دانش آموزان دیگر تردیدی در اعتماد به او نمیبینند. آریانا: _یعنی اکنون ما باید، چه کنیم؟ _راست بگویید و از ظاهر سازی...پرهیز کنید؛ در ضمن هر آنچه در این کلاس گفته میشود، در قلبتان نگه دارید. آبتین: _راستش...من نه در آن شب حضور داشته ام و نه...آن را باوردارم. آرسین: _من هم با اینکه می گویند، در آن شب خیلی ها جان خودشان رو از دست داده اند و این رویداد دلیل شومی آن گردنبند است باورندارم. آریانا: _پس، یعنی اعلیحضرت ویلیام کار شایسته ای نکرده اند؟ الکسا برمی خیزد و می گوید: _ایشان برای آرام کردن اوضاع دو کشور، آن گردنبند رانابود کردند و نمی‌شود گفت کار ایشان ناشایست بوده. در همین حال، آبان دخت با تردید می‌گوید: _مگر نه اینکه، گردنبند دارای نیروی خاص و بی همتایی بوده! پس ،چگونه از خودش واکنشی نشان نداده و آنگونه نابود شده؟! این سخن، موجب برانگیخته شدن شگفتی حاضران میشود؛ او چه میگوید؟الکسا که در انتظار چنین سخنی بود، آهسته و موذیانه می‌گوید: _یعنی آن گردنبند ناپدید شده و اکنون به دست صاحب راستینش افتاده؟ دانش آموزان با دهان باز نگاهش میکنند؛ شگفتا!کسی تا کنون جرعت نکرده.استچنین سخنی بر زبان آورد!او چگونه... آبان دخت: _ب.....ب....بانو!!!پس آن خاکستر.... الکسا دیده فرو می بندد و همان طور آهسته، ادامه می دهد: _این تنها یک پرسش بود؛ مرا ببخشید...راستی!شما باید مطلبی را بنویسید. آنان بی درنگ قلم به دست می گیرند و به او می نگرند.الکسا ، کاغذ را می گشاید و با صدای رسایی میگوید: -این رابا خط درشت بنویسید؛ آن گردنبند ، نشانی از اهریمن بود... کلاس به پایان می رسد و هر یک از دانش آموزان، پس از تعظیم به او کلاس را ترک می کنند؛ او ولی با چهره ای در هم رفته، به نقش آن گردنبند که روی میز قرار دارد خیره شده:(پروردگارا! چرا این اندیشه های پلید مدام ذهن مرا به خود مشغول کرده اند؟ ولی...نمی توانم باور کنم، آن گردنبند را نیروی پلیدی صاحب بود!) _بانو!..بانو! با آوای دلارام از ژرفای این اندیشه های شگفت، بیرون کشیده می‌شود و سرش را بالا می آورد.دلارام، تعظیم می کند و می گوید: _مرا ببخشید، حالتان خوب است؟ همان گونه که کاغذ نقش گردنبند را تا می زند، پاسخ می دهد: _آری؛ چه شده دلارام؟ _عُلیا حضرت خواستند به ملاقاتشان بروید. _بسیار خوب! برمی خیزد، شنلش را برمی دارد و همراه با پیشکار شهبانو کلاس درس را ترک می گوید؛...باز چه شده؟ جنایت؟ غارت؟ یا تهدید بوسیله ی وزیربر کنار شده؟ وزیر شیلت(وزیر سوم بر کنار شده)را، از آن آغازهم به عنوان وزیر نشناخته بود. در کاخ و پایتخت به گونه ای فخر فروشانه رفتار می کرد، که گویا پادشه این سرزمین است و مالک جان و دارایی مردم! ولی از آن زمان که به دلیل بلند پروازی های بیهوده و چشم به تاج و تخت از مقام خویش بر کنار شد، جنایت کرد؛ آری خون ریخت و شد موجب رنج مردم! در این میان که هرکس به دنبال سر پناهی برای خویش بود، علیا حضرت ایزابلا به پا خواستند و با او به مذاکره پرداختند.(درب های بلند و زرین کاخ شهبانو،به رویش گشوده می شود و او همان گونه که با چهره ای درهم و اندیشمند این ها را مرور می کند، گام به دالان کریستالی می گذارد.) همان ها، باعث شد او پشت پرده شود!پشت پرده ای خطرناک، اما آرام و محتاط...در این میان نیز، کسی وزیر شیلت را یاری می کند که او نیز بسی خطرناک است! اما به راستی، او چه کسی بباید؟ برای خلاصی از او، شبی دستور قتلش را صادر کرد.آری صادر کرد و نتیجه آن شد که او هر گاه دیده فرو می بنددآن را حس می کند، می شنود و لمس می کند...
  11. 47 امتیاز
    شهبانو نزدیکش می ایستند و میگویند_مشکلی پیش آمده؟ کاغذ را به ایشان میدهد و میگوید_فرمان شما! شهبانو لبخند دلنشینی میزنند و میگویند_چرا فرمان من؟ آهی میکشد و میگوید_من نمیتوانم فرمان شما را اطاعت کنم. _چرا؟ _چون خشنودی پدر و مادرم در این نیست. شهبانو میخندند و میگویند_نیازی نیست این را بگویی؛ ما با جناب وزیر صحبت کردیم، همه چیز به امروز بستگی خواهد داشت. این سخن، موجب شگفتی اش میشود.شگفتا! چگونه پدرش راضی شده؟... نزدیک غروب آفتاب پس از پوشیدن لباس مبارزه ی سیاه رنگی، پارچه ای به همان رنگ را روی صورت خود میبندد.(..._همه چیز به امروز بستگی خواهد داشت) شمشیر خود را بر میدارد و پس از پوشیدن شنلش، سوار بر اسب به همراه مبارزان راهی دشتی خشک تر از کویر و سردتر از زمستان میشود؛ دشتی که مبارزان از آن به عنوان یک میدان شگفت آور یاد میکنند؛ میگویند: "مبارزی شگفت انگیز در آنجا کمین کرده و منتظر است" با ایستادن اسبش، از این حدس و گمان ها بیرون کشیده میشود. مبارز_ همین جا است! سری تکان میدهد و از اسب پیاده میشود.در برابر چشمانش سرزمینی مه آلود و خشک را میبیند، که تنهاآوای عقابی آن را احاطه کرده.به درخت خشکی تکیه میزند و منتظر به رو به رویش چشم میدوزد... _بانو!آنها....آنها بی درنگ تکیه از درخت میگیرد و هراسان دور و برش را نگاه میکند؛ در همین حال، از میان آن دشت، در آن مه چند ناشناس سیاه پوش دیده میشود.الکسا ناخود آگاه، به سویشان گام برمیدارد و مبارزان نیز پشت سر او؛ به اشخاص رو به رویش نگاه میکند.کدامشان آن گرگ گرسنه است؟ سیاه پوشی که جلوی بقیه ایستاده، به او چشم دوخته است؛ برق ترسناک آن چشمان سرمه ای، گام سست میکند.او کیست؟ سیاه پوش شمشیر میکشد و همان، برای یک نبرد خونین کافی است.الکسا با آوای شمشیر ها به خود می آید؛ مبارزی با تیر و کمان پیشانی اش را نشانه گرفته.زیر لب میگوید_نه اونیست! تیر به سویش رها میشود و او برای نجات خود، شنلش را روی صورتش قرار میدهد و روی دو زانو مینشیند؛ مبارز ناکام، برای انتقام جویی به سویش حمله ور میشود؛ هنوز چند گامی برنداشته است، که با فرو رفتن شمشیر در کمرش از پای در می آید.الکسا برمیخیزدو به قصد یافتن گرگ میدان، چشم میچرخاند.گرد و غبار میدان ، بوی بلند پروازی میدهد، بوی بی منطقی میدهد.از زیر شنل سپیدش، شمشیر میکشد و غلاف را زیر پا میگذارد. نگاهی به آسمان می اندازد؛ ابر های سیاه فلک را تیره کرده و دیگر اثری از عقاب نیست.شمشیر را در مقابلش میگیرد تا حمله کند...اما با بازتاب روشنایی عجیبی به آن، از حمله منصرف میشود.پروردگارا!!!این روشنایی چیست؟ چرا نقش شیر و خورشید می کشد؟؟!! تیغه ی شمشیر ، در برابر دیده ی شگفت زده او دو نیم میشود.لرزان لرزان، شمشیر را زمین می اندازد و به دنبال آن روشنایی گرد و غبار را و سپس فلک را نگاه میکند.روشنایی شیر و خورشید...آن گردنبند.... با پرش شخصی در مقابل روشنایی خفیف خورشید، گامی به عقب برمیدارد.آن شخص دارای گردنبندی است!! گردنبندی که باعث دونیم شدن شمشیر شد.پای شخص به سرعت به زمین میرسد؛ یعنی او همان گرگ گرسنه ی این میدان است؟ خنجر میکشد و چند گام به سویش میرود.(_ یعنی آن گردنبند ناپدید شده و اکنون به دست صاحب راستینش افتاده؟ ؟)به راستی این سیاه پوش کیست؟ دو مبارز به قصد کشتن سیاه پوش پشت سرش ایستاده اند؛ او اما بی حرکت گفته های محافظ معبد و دیگران را دوره میکند.مبارزی شمشیر بلند میکند و برای از پای در آوردن او (سیاه پوش) میدود؛ شخص سیاه پوش، روی پای راستش میچرخد و در یک حرکت ناگهانی، رگ گردن آن مبارز را میزند؛ سپس دیگر مبارزان محاصره اش میکنند.الکسا جلو میرود؛ زیر لب با صدای دورگه ای میگوید_تو که هستی؟ در همان حال، شخص با شمشیرش میچرخد و همان برای کشته شدن چند تن بس است.خدای من! او گویا رقص شمشیر میکند!(کشته نشود، تنها هویتش مشخص شود!)با احتیاط دو گام به عقب برمیدارد؛ کسیکه در مقابلش ایستاده، مانند سایرین زره به تن ندارد؛ به راستی او را چه نیاز به زره فولادین؟! شخص به سویش میچرخد و سپس به قصد آشکار کردن هویت این دختر، گام از گام برمیدارد؛ الکسا نیز خنجر کشیده و منتظر، به گام های آشنایش مینگرد، تردید ندارد او یک بزرگ زاده است.سیه پوش در مقابلش می ایستد؛ گویا همه ی اینها یک نمایش بود! آهسته چشم میبندد و باز میکند؛ در همان حال پارچه ی روی صورت الکسا می افتد و چهره ی سلطنتی اش، نمایا ن میشود؛ دختی بلند قامت چون سرو بهاری،با هیکلی لاغر که در این جامه ی مبارزان او را چون جوانی مبارز ساخته است.اما با دیدن چهره ی شاهنشاهی اش،به آرمانی بودن و خطر آفرینی اش خواهی رسید.او چهره ای سپید دارد،که چشمان سبز آبی اش مظهر خاندان پیوت و کریست و موهای قهوه ای رنگش،که تا زانویش آویخته مظهر خاندان مایر است.ولی در همه ی اینها گونه های سرخ شده و لکه های ریزی که در چهره است ،سرد و گرم چشیدگی اش را نمایان می سازد.الکسا لبخند موذیانه ای میزند و به قصد تلافی، خنجر بر بدن مبارز پشت سرش فرو میبرد و بیرون میکشد.شخص با شگفتی به او مینگرد؛ انتظار هر دختری را داشت.....مگر الکسا! آهی میکشد و چند گام به عقب برمیدارد.الکسا خنجر میچرخاند و میگوید_بهتر نیست تو هم، هویتت را آشکار کنی؟ شخص با چشمان ریزشده ی عجیبش، به او مینگرد؛ مشاور شه بانو که در میدان باشد، آشکار شدن هویتش چه نتیجه ای را به دنبال خواهد داشت؟ ... سیاه پوش، خنجر را پشت سرش میبرد و پس از اندکی پارچه می افتد و چهره ی موزیانه ی فرمانده ی جوان میدان ها در برابرشان نمایان میشود؛ فرماندهی جوان،با قامتی بلند تر از سرو بهاری هیکلی معمولی ،که او را از دیگر فرماندهان سرکش جدا می سازد و در این جامه ی خونین سیاه،به تردید می افتی که اوست مظهر شاهنشاهی؟ولی چهره اش،چهره ی تقریبا سپید که با موهای سیاه کوتاهش و چشمان شگفت آورش که گاه خاکستری و گاه سرمه ای است؛مظهر خاندان کریست است وابرو های کشیده و سیاه درهمش که خشمش را عیان کرده است نیز،او را به خاندان هاچینسون (خاندان موبد بزرگ که مادر او از آنان است)نزدیک نمی سازد.گر چه این چهره،از او یک فرمانده نساخته است. الکسا بخار سرد را از دهان خود بیرون میفرستد و میگوید_ریون کریست ؟ ریون با تمسخر نیم نگاهی به او می اندازد و میگوید_چه کسی جرعت کرده این میدان را به تمسخر بگیرد؟ این سخن، موجب عصبانیت الکسا میشود؛ پس هنوز هم یک زن را به عنوان یک مبارز نپذیرفته اند! پوزخند عصبی میزند و میگوید_آیا این میدان تنها زمانیکه یک زن در آن حضور داشته باشد، به تمسخر گرفته میشود؟ او نیز سری به نشانه ی تایید تکان میدهد.الکسا با عصبانیت ادامه میدهد_ شما هنوز از آن اعتقادات قدیمی دست برنداشته اید؟ اینکه یک زن نمیتوانددر میدان نبرد باشد؟! _من هرگز نگفتم یک زن نمیتواند در میدان نبرد باشد؛ در اصل یک زن نباید در این میدان باشد؛ (پوزخندی میزند و با لحن تمسخر آمیزی ادامه میدهد)الکساندرا پیوت دختر رئیس دربار گامی به عقب برمیدارد و میگوید_اوه جدا؟ باشد! یک خنجر من، یک خنجر تو ریون نیز چند گام به عقب برمیدارد؛ سپس خنجر را به مبارزی میدهد و تیر و کمان میگیرد.او دیگر کیست؟ الکسا گفت خنجر؛ اما او تیر و کمان کشید!به راستی اوست فرمانده ی جوان نبردهای سخت؟‌ تیر را در کمان میگذارد و سپس برای نشانه گرفتن، آن را میچرخاند.چشمان الکسا، مانند چشمان یک ببر درنده و شجاعتش مانند اسب سلطنتی است؛ که تن هر مبارزی را به لرزه در می آورد.بالاخره بازوی چپش را نشانه میگیرد. الکسا نیز خنجر بدست، بازوی راستش را...پس از اندکی که سرما بیشتر میشود، تیر از زه رها میشود؛ خنجر نیز بوسیله دست ظریف دختری جوان ، پرتاب میشود.فاصله گرچه کوتاه باشد؛ اما تیر و خنجر هر یک کجا فرود خواهند آمد؟ هیچ یک از جای خود تکان نمیخورندو حاضران، با شگفتی به آنان مینگرند.اما.....خنجر بر بازوی ریون و تیر بر بازوی الکسا، که به درخت برخورد میکند.با زحمت نفس نفس میزند؛ گویا تیر به ژرفای وجودش نفوذ کرده.مبارزی به سویش می آید.هر چه تلاش میکند، نمیتواند تیغه ی تیر را بیرون آورد؛ برای همان آن را میشکند.اما آن سو، ریون خنجر را از بازوی خود بیرون میکشد.خونی که خنجر را در برگرفته، از چه خبر میدهد؟ خنجر را زمین میگذارد و پارچه ای روی زخمش میبندد؛ پس از اندکی برمیخیزد و به سوی الکسا میرود.الکسا دستش را به تنه ی درخت گرفته و برخاسته.زیر لب میگوید_اگر کسی از آنیسا(به معنای مبارز بزرگ و نام محل زندگی خانواده وزیر پیوت)در میدان باشد، پس پشت پرده نیز از آنان است. کاغذی را از لای پیرهنش، بیرون می آورد و پیش پای او می اندازد.الکسا منتظر به کاغذ و سپس به او مینگرد. ریون_علیا حضرت آگاه هستند. و میرود.الکسا بریده بریده و با خشم میگوید_خیانت....کار....عروسک....خیمه ....شب باز.....وزیر سابق...دیگر بس است!!! این سخن او گویا روی این جوان بزرگ زاده تاثیری ندارد، زیرا پاسخش تنها ریشخندی است؛ که او ندید... کاخ از اسب هایشان پیاده میشوند و راه کاخ علیا حضرت را در پیش میگیرند؛ کسی جرعت نمی کند با الکسا سخن بگوید؛ خشمش را به وضوح میتوان حس کرد. اوه! او چگونه با تیری که به عمق وجودش نفوذ کرده‌، اینگونه به سرعت گام برمیدارد!!!پس از چند لحظه که به نزدیکی کاخ شهبانو میرسند، مبارزی رو به او میگوید_ بانو! بهتراست صحبت با شهبانو را.... سخنش را قطع میکند و میگوید_نه من همین حالا با شهبانو صحبت خواهم کرد. _اما زخمتان!!!! رو به او میگوید_چه ارزشی دارد؟...دلارام! دلارام در حالیکه خودش را مرتب میکند؛ به سوی او می آید و میگوید_بفرمایید بانو! _میتوانیم علیا حضرت راملاقات کنیم؟ _گمان نمی کنم. _چرا؟ _ایشان در گردهمایی نمایندگان هستند. آهی از ناچاری میکشد و میگوید_ بسیار خب، سپاس. سپس بی درنگ راهی خانه میشود که آن زخم به شدت آزارش میدهد... از اسب پیاده میشود و درب میزند.درب خیلی زود بوسیله آنابل گشوده میشود.آنابل تعظیم میکند و میگوید-روز خوش بانو! افسار اسب را به دستش میدهد و میگوید_روز تو هم خوش درب اتاقش را میگشاید و وارد میشود،پس از آن درب را میبندد و به آن تکیه میدهد.تصورش را هم نمیکرد فرمانده ارشد گارد در برابرش باشد.یعنی دستور قتل ریون را داده بود؟تکیه اش را از درب میگیرد،شنلش را در می آورد و روی تختش مینشیند.پس از اندکی،صدای درب می آید.سرش را بالا می آورد و میگوید_بفرمایید الین ،خواهر کوچکش وارد میشود.الین موهای خرمایی و چشمان قهوه ای دارد.با خنده در حالیکه درب را میبندد میگوید_روز خوش خواهر جنگجو! _روز تو هم خوش الین با دیدن زخم روی شانه ی الکسا ،میگوید_حالت خوب است؟زخمی شده ای ؟! به سویش می آید و پارچه را باز میکند.آنابل را صدا میزند؛آنابل،سراسیمه به اتاق الکسا می آید.پس از تعظیم کوتاهی میگوید_بله بانو الین_وسایل پزشکی روبیاور. _اطاعت بانو پس از چندی،آنابل وسایل پزشکی را می آورد.الین مشغول مداوای زخم عمیق الکسا میشود.الکسا به چه می اندیشد؟نگاهش روی شمشیرش است که غلاف نشده و روی میز کنار تختش است.به شمشیرش خیره میشود؛نخست چشمان خود را میبیند و پس از لحظه ای چشمان عجیب ریون را.او خنجر پرتاب کرد و ریون تیر را.....با بیرون آوردن تیر از شانه اش،ریشه ی اندیشه هایش پاره میشود.سرش را بالا می آورد و از درد چشمانش را روی هم میگذارد.پس از اندکی سوزش زخم را احساس میکند. الین_معذرت میخوام،اما خیلی عمیق فرو رفته بود. مداوای زخم را به پایان میرساند.الین وسایل پزشکی را در دست گرفته و برمیخیزد. الکسا_سپاس الین در حالیکه سرش را تکان میدهد تا موهایش از صورتش کنار بروند،میگوید_خواهش میکنم،استراحت کن تا بهتر شوی و پس از آن اتاق الکسا را ترک میگوید.با زحمت دستش را به سوی کشوی بالایی میز کنار تخت میکشد؛ کشو را بیرون میکشد و گردنبند شیر و خورشید سلطنتی را بیرون می آورد. با احتیاط روی تخت مینشیند و به آن چشم میدوزد؛ گویا همین گردنبند ، شمشیرش را دو نیم کرد.زیر لب میگوید_ گفتند صاحب آن گردنبند، شخص بی نظیری است؛ آیا آن شخص این گرگ گرسنه است؟....نه ممکن نیست. گردنبند را درون کشو میگذارد و مشغول نوشتن نامه برای شه بانو میشود:(به نام ایزد دانا از الکساندرا پیوت به شهبانوی سرزمینم؛ درود بر شما امیدوارم زیباترین لحظات را سپری کنید.سرورم ما امروز به مکانی که دستور فرمودید، رفتیم.راستش را بخواهید نمیخواهم زیاد مقدمه چینی کنم.آن چه که من و دیگر مبارزان دیدیم، در ابتدا بسی وحشیانه بود و سپس شگفتی همه را برانگیخت.وحشیانه در آن بود که مبارزی سیاه پوش در آن، رگ گردن ها را میزد و رقص شمشیرش و شگفتی ، برای آنکه شخصی در میدان بود که دور از اندیشه ی ما بود. در پایان ، کسیکه در این میدان پلید است؛ اشراف زاده ای جوان، فرمانده ای بی باک، خیانت کار به تمام معنا.......ریون کریست فرمانده ی بزرگ گاردشاهنشاهی و فرزند نایب وزیر است.مرا ببخشید که اینگونه چنین خبری را به اطلاعتان رساندم؛ در ضمن او این کاغذ را به من داد و گفت "از آنچه در آن است، با خبرید" بدرود سرور من
  12. 46 امتیاز
    نام کتاب : به طرز عجیبی چاق نویسنده :hhhmmm کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه , اجتماعی خلاصه کتاب : گاهی ، بعضی آدم ها فقط با یک نگاه خیانت می کنند . گاهی یک رهگذر با یک نگاه کوچک تمام زندگی دیگری را خراب می کند . من این را خوب می دانم ! چون من همان نفر دیگرم . من دختری بودم خوشحال از زندگی و عاشق ولی بعد ، زندگی شروع کرد به امتحان گرفتن . با کمی اضافه ی وزن همه چیز خراب شد . از اعتماد به نفس بگیر تا عشق ، زندگی ام در حال خراب شدن بود و روزمرگی کم کم مرا می کشت تا اینکه ، تا اینکه با یک هیجان روبرو شدم . با کسی که شاد بود و کم کم ، او کمکم کرد . او مرا از نو عاشق مردی لایق کرد و او ، او خیانتکار نبود ! او مرا از منجلابی بیرون کشید که خیانت کارها مرا در آن رها کرده بودند . مقدمه : چاق ! کلمه ای بی رحم که هچ کس به بی رحمی اش اهمیتی نمی دهد . چاق ! کلمه ای که زندگی یک دختر را از این رو به اون و می کند . شاید کسی که فرهنگ لغات را می نوشت ، باید مهربان تر می بود . باید وقتی داشت کلمه ها را می نوشت ، وقتی نوبت به کلمه ی چاق رسید ، لحظه ای صبر می کرد و بعد به آرامی روی این کلمه یک خط سیاه می زد . یک کلمه که کم نمی شد ؟ می شد ؟ می گویید نمی شود ؟ می گویید همه اینطور بی رحم نیستند ؟ پس چرا وقتی دختری بیست و خورده ای ساله ای را می بینید ، به جای چاقی ، چشمان زیبای او را به تماشا نمی شینید ؟ ولی دیگر مهم نیست ! او کسی را خواهد داشت که روزی هزار بار روی نگاهش بوسه بزند . این رمانو تقدیم می کنم به همه ی تپل های جهان !
  13. 46 امتیاز
    نام کتاب:غافل از عشق نام نویسنده:مرضیه شامرادی کاربر انجمن نودهشتیا سبک: عاشقانه ژانر: تخیلی خلاصه کتاب: دربیست و سومین سال از زندگی اش "یادگاری" بدستش می رسد . یادگاری که بر خلاف معنای شیرین اش ، بسیار تلخ بود. معنای تلخ آن "یادگاری" باعث می شود که یک "او" از زندگی اش حذف شود ، یک "ما" متلاشــــی شود و یک حسرت بزرگ در وجودش رخنه کند. او درگیر مسائلی می شود که تا آنروز درک نکرده بود . تلخی های زندگی را می چشد ، درک می کند و از همه مهم تر تنهایی است...او تنهاست ، به معنای واقعی تنهاست... با یخ زدن در برابر احساساتش ، خودش را از مقدس ترین حس جهان غافل کرد... "غافل از عشق" مقدمه : زندگی من پستی بلندی های زیادی داره مثله همه ی زندگی ها، پستی هایی که شاید تو چاه افتاده باشی و فکر کنی که دستت از همه چیز و همه کس کوتاه شده، غافل از اینکه تو نمیدونی همین تو چاه بودنه که تو رو به معنای واقعی سعادت میرسونه. شاید فکر کنی که تنها الهه ی زندگیت رو از دست دادی، اما داشتن امیدهایی تو زندگی که ممکنه اون الهه هنوز هم وجود داشته باشه و دورادور مواظبت باشه هم بد نیست .
  14. 46 امتیاز
    نام کتاب:بمان برایم نویسنده:hila کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه،اجتماعی خلاصه:همه ی ما آدم ها روایتی داریم؛روایتی که شبیه هیچ روایت دیگری نیست.در این دنیای پر از روایت من راوی داستانی هستم که در گذشته های دور ریشه دارد،در زمان حال جریان دارد و سر درازش ما را برای کشف رازهایی به آینده خواهد برد.این داستان روایتگر زندگی دختریست که با دریافت هدیه ای پی به حقایقی می برد و برای کشف رازهای زندگی اش عازم سفری می شود؛سفر به سرزمینی که مامن حوادث تلخ و شیرینی است که زندگی دختر داستانمان را دستخوش تغییر و تحول می کند.این روایت شبیه هیچ روایت دیگری نیست! سخن نویسنده:بمان برایم اولین اثر منه که البته چندباری ویرایش شده.دوستان به من لطف داشتن در تمام مراحل؛رمانم رو دنبال کردن،نقد کردن،نظردادن و خلاصه هرکسی به نحوی کمکم کرده و بهم دلگرمی داده.ازصمیم قلب از تک تک دوستان تشکر میکنم و ازاین به بعد هم بی صبرانه منتظر نظرات،پیشنهادات و انتقاداتتون هستم در صفحه ی نقدرمانم(تاپیک نقد رمان بمان برایم). امیدوارم نوشته های من لایق نگاه های مهربون و لحظات ارزشمندتونباشن.باآرزوی بهترین ها دوستدار شما هیلا.
  15. 46 امتیاز
    مقدمه: ماندنت که حتمی است تنهاسوالی که باقی می ماند این است "درکجامی مانی؟" درخاطراتم؟ یا... درکنارم؟ بین ماندن و ماندن تفاوت بسیاراست، توهمیشه درقلب و خاطرم می مانی اما... اما کاش در کنارم هم بمانی. هرچه را دوست داشته ام ازدست داده ام ای دوست داشتنی ترینم؛ لطفا تو بمان برایم. ********************************** فصل اول -هـــــــــی دخترجون!عاشقـــــــــــی؟یه ساعته دارم بوق میزنم؛بروکنارراهوبندآوردی. راننده ی مسن تاکسی باصدای فریادش و آن صدای گوشخراش بوق ماشینش من را ازدنیای فکر و خیال بیرون کشید و پرتم کردوسط دنیای واقعی،درست وسط یک خیابان پرتردد؛گویا با توقف ناگهانیم راه را بندآورده بودم. نگاهم را ازبنری که عامل اصلی حواس پرتی ام بود گرفتم و به نگاه خشمگین راننده دوختم.سری به نشانه ی عذرخواهی برایش تکان دادم وبی توجه به حرف های تند وتیزش ازمهلکه گریختم درحالیکه صدایش همچنان درگوشم اکو میشد"عاشقی؟".زیر لب گفتم :((اگر عاشق نبودم که عکس یک مرد نمی توانست میخکوبم کند وسط خیابان)). طبق عادت زنگ را سه بار متوالی فشردم و منتظر به درچوبی قهوه ای رنگ خیره شدم.انتظارم چندلحظه بیشتر طول نکشید؛ در به نرمی بازشد و قامت استوار وارتان درچهارچوب ظاهر شد. انتظار دیدنش را پشت در نداشتم و همین باعث شد برای سلام کردن تاخیرکنم. -سلام. باخوشرویی جواب سلامم را داد و کناررفت تا واردشوم. بادست به مبل های راحتی آبی رنگ اشاره کردوگفت: -بشین تا یه چیز گرم بیارم بخوری. روی نزدیکترین مبل که یک مبل تک نفره بود نشستم و گفتم: -زحمتت میشه. اخمی تصنعی کردوگفت: -روحرف من حرف نزن،بشین تا بیام. ناچار سکوت کردم،وارتان به طرف آبدارخانه ی کوچک مطبش رفت و من مشغول وارسی محوطه ای شدم که حکم سالن انتظار راداشت.دیوارهای سفید با رنگ مبلمان هارمونی قشنگی ایجاد کرده بودند که آرامش را به هربیننده ای القا می کرد.به جز مبل هایی که برای مراجعین تدارک دیده شده بودند میزی بین دو در سفید که یکی اتاق وارتان یا همان مطبش بود و دیگری آبدارخانه،قرار داشت؛ازکامپیوتر و دفترودستکی که رویش قرار داشت میشد حدس زدمیز منشی است.
  16. 45 امتیاز
    سلام و درود خدمت خانواده نودهشتیا با توجه به اینکه دوستان قصد کمک مالی به انجمن رو داشتن و پیام های متعددی برای این گروه کاربری دریافت کردیم , گروه کاربری ویژه ای برای این عزیزان که قصد حمایت از نودهشتیا رو دارن ایجاد کردیم که امکانات این گروه رو شرح میدم : امکانات کاربران VIP ✔️ توانایی ویرایش نامحدود مطالب و تاپیک های خود ✔️ توانایی ویرایش نام کاربری ( هر 90 روز 1 بار ) ✔️ توانایی بزرگ کردن سایز نوشته ها ✔️ توانایی رنگی کردن نوشته ها ✔️ توانایی رنگی کردن پس زمینه نوشته ها ✔️ توانایی قفل و بازگشایی تاپیک های خود ✔️ توانایی حذف مطالب خود ✔️ توانایی نوشتن حالت اختصاصی ✔️ توانایی ارسال نامحدود مطالب در روز ✔️ توانایی دادن امتیاز نامحدود در روز ✔️ توانایی ایجاد پیام های 7 نفره ( گروهی ) ✔️ توانایی بارگذاری عکس پروفایل متحرک ( گیف ) ✔️ توانایی ارسال پست با رنگ متفاوت از کاربران عادی ( همانند مدیران ) ✔️ توانایی پنهان و آشکار کردن مطالب خود ✔️ فضای اختصاصی برای بارگذاری عکس , فیلم , گیف و ... در انجمن تا سقف 20 مگ ✔️ توانایی بالا آوردن تاپیک های خود برای نمایش بیشتر در آخرین ارسالات انجمن ( 10 بار در هر 24 ساعت ) نکته : با استفاده از این گزینه شما می توانید تاپیک کتاب یا موضوعات خود را همیشه بدون ارسال پست به روز کنید تا در اخرین ارسالات انجمن نمایش داده شود در صورت اضافه شدن امکانات جدید , اولین گروهی که امکانات ویژه را دریافت خواهد کرد گروه کاربران ویژه ( حامیان نودهشتیا ) خواهند بود حمایت 1 ماهه - 5 هزار تومان حمایت 2 ماهه - 10 هزار تومان حمایت 3 ماهه - 15 هزار تومان حمایت 6 ماهه - 30 هزار تومان برای حمایت و دریافت گروه کاربری VIP به لینک صفحه خرید مراجعه و بعد از کلیک روی گزینه پرداخت آنلاین از طریق کارت بانکی ( رمز دوم ) می توایند هزینه را به صورت آنلاین پرداخت نموده و سپس به مدیر انجمن @Amir پیام خصوصی با عنوان خرید VIP ارسال کنید - سوابق پرداخت شما بررسی و اکانت شما به VIP ارتقاع خواهد یافت شما میتوانید بدون درج نام و نام کاربری و بدون دریافت اکانت VIP به صورت دلخواه مبلغی را برای کمک به نودهشتیا واریز کنید صفحه خرید و توضیحات در سایت
  17. 45 امتیاز
    دستم را دور ماگ حاوی نسکافه حلقه کردم و خیره ی چهره ی مهربان وارتان شدم.ازآخرین باری که اورا دیده بودم هیچ تغییری نکرده بود،فقط مهربانتر نگاه می کرد و بیشتر می خندید.صدای آرامش بخشش که بلند شد،دست از کاوش چهره ی گندمگونش برداشتم وبه صدای دلنشینش گوش سپردم. وارتان-چه عجب!بعدچندماه یاد ما کردی؟ جرعه ای ازنوشیدنی ام نوشیدم،تلخی خفیفش به دلم نشست و باعث شد لبخندمحوی روی لبهایم بیاید. -نیما گفت بالآخره ازخرشیطون پیاده شدی و مطب گرفتی.اومدم تا هم دیدار تازه کنیم و هم ازصحت این خبر مطمئن بشم. لبخند عمیقی روی لبهای باریکش نشاندوگفت: -اگه نبودی شاید هیچوقت،هیچکس نمی تونست منو راضی کنه.اون اتفاق زیادی برام سنگین بود. ماگ خالی را روی میز شیشه ای مقابلم گذاشتم و نگاهم رابه چشمان قهوه ای رنگش دوختم.چشمانی که در محصاره ی انبوه مژه های مشکی جذاب تر به نظر می رسیدند و همچون قهوه ای اصل آرامش تزریق می کردند به جانم و من خواهان این آرامش بودم،حتی برای یک لحظه. وارتان-خیلی عوض شدی. نگاهی به سرتا پایم انداخت و ادامه داد: -قبلنا هیچوقت مشکی نمی پوشیدی.بادیدنت بااین تیپ یک دست مشکی یکم ترسیدم،باخودم گفتم حتما برای کسی اتفاقی افتاده. پوزخندی بی اجازه آمد و روی لب هایم جاخوش کرد.نفس عمیقی کشیدم وگفتم: -آدما تغییرمی کنن. پایش را روی پای دیگرش انداخت.دستهایش را بازکردو روی لبه ی پشتی مبل قرار دادو خیره شد به من؛به منی که زیرآن نگاه پرسشگربا ریشه های شالم بازی می کردم. وارتان-همه خوبن دیگه؟ لب های خشک و ترک خورده ام را بازبان تر کردم وگفتم: -همه خوبن،همه...جز من. دستی به چانه اش کشیدو گفت: -داری نگرانم می کنی دختر.چیزی شده؟ هنوز همانطور صمیمی بود اما من انگار غریبی می کردم بااو،هرکسی که به آن ماجرا ربط داشت برایم غریب بود حتی تکیه گاه دوران سختی هایم.
  18. 44 امتیاز
    بسمه تعالی نام رمان: جراحت نام نویسنده: فاطمه زارع{fatemehzare} کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی،تراژدی،عاشقانه. خلاصه؛ - ولت کرد؟ + آره،رفت... -دوسش داشتی! + می دونم. -باهم خوب بودیدکه! +اینم می دونم. -چراترکت کرد؟ + خیلی فرق داشتیم باهم! -توکه عاشقش بودی! + دقیقا فرقمون همین بود... مقدمه: بانو... هستی ولی بودنت،بوی ماندن نمی دهد. قصدپروازکرده ای... بی انکه مقصدی باشد! درانتظارطلوعی دیگـــــر،گیسووانت رابه دست بادسپرده ای وقلبت بی صبرانه برای نوری از امید می تپد! باشدتابه زودی،پروانه ای ازاین پیله ی تنهایی به پروازدرایدوحیات بخش گلی خشکیــــده باشد. *تقدیم به بهترین دوستم فاطمـــــه بذرگر(مربا)* شروع کار؛ سوم تیرماه هزاروسیصدونودوشیش
  19. 44 امتیاز
    فصل اول: اگر روزی از من بپرسند که " زندگی چیست؟ " آن را در کلبه ی کوچکم خلاصه می کنم. کلبه ای چوبی که موریانه ها چوب های آن را جویده بودند و محوطه ای کوچک تر در این کلبه که نامش اتاق بود؛ اتاقی تاریک، خوفناک و نه چندان جالب و دل انگیز. شب ها که می آمدند به امید روزی متفاوت بودیم و روز ها که می آمدند، از خودمان می پرسیدیم : " این همان طلوعی بود که شب ها منتظرش بودیم؟ " طلوع و غروب خورشید نه جلایی به این کلبه می بخشید و نه صفایی؛ تنها به یادمان می آورد که روز هایمان، چقدر تکرار می شدند. صدای هولناک باد هم ، هر از گاهی در گوشمان هو هو می کرد و منتظر پاسخ بود. بودن در آنجا به من و ما زبان باد را آموخته بود؛ بادی که دوست و همدم روز و شب و هم صحبت خلوت هایمان بود. هر گاه سکوت ترسناک جنگل و صدا های ناشناخته، دل ما را می لرزاند، این باد بود که کنارمان بود، هر صبح به ما سلام می کرد و هر شب با خداحافظی او چشمانمان را می بستیم. من در اتاقم، در زندانی بدون میله و بدون نگهبان بودم. یک زندانی که دوست نداشت از زندانش فرار کند. زندانی که برای او امنیتی را داشت که در سایه پدر و مادرش، از درختان نمی هراسید و با پناه بردن به آغوش آن ها چنان گرمی و آرامشی می گرفت که آرزوی تک تک دختر های این دنیا بود. مادرم هر روز موی های فر و طلایی ام را شانه می کرد و با نوازشش، حسی زیبا تر از صدای گنجشکان لانه کرده بر درخت، به من می داد. پدرم، با طناب های پوسیده، تابی بلند را به جفت درخت کاج روبروی کلبه مان بسته بود. پدری که خیلی دوست داشت زیر بار مشکلاتش، سختی ها و نسازی های زندگی کمر خم کند، دراز بکشد، دست ها را باز کند، آهی کشد، چشمی ببندد و بخوابد ولی کلبه ی ما مرد می خواست؛ مردی کوچک جثه و بزرگ قلب. مردی که روز ها با شکار و جمع آوری هیزم آسایش به خانواده اش هدیه می داد؛ نور، گرما، غذا، آب و هر چه که یک دختر کوچک و پر توقع از پدرش انتظار داشته باشد. همه ی این ها بود اما کافی نبود تا تاریکی مطلق اتاقی کوچک در کلبه ای کوچک را روشن کند. حتی نام هلنا که پدر و مادرم برایم گذاشتند. آن ها به من گفتند هلنا به معنای روشنایی و نور است. ثانیه هایی از ساعت های نگذر روز و شب کلبه را صرف فکر کردن به نامم می کردم. شب هایی که کابوس آن دیو ترسناک را می دیدم، مادرم تند و هراسان بالای تختم می آمد، مرا در آغوش می گرفت و می گفت: " هلنا، می دانی روزی که تو به دنیا آمدی خورشید سوزان تر از هر روز می درخشید؟ آب خروشان تر جاری بود و باد تند تر می وزید؟ به نامت فکر کن؛ به آب، به خورشید و به تاب کوچکت که هرروز بر فراز آسمان با آن پرواز می کنی. تو دختر کوچکی هستی که دنیا به ما هدیه داده است، پس ای کوچکی که قلبی بزرگ داری و ای بزرگی که دستان لطیف و زیبایت آرام بخش مادر و پدرت است، به صدای آبشار گوش کن ... چقدر زیبا از بالا به پایین می بارد! لاکپشت کوچکی کنار آب راه می رود و به سرعت جریان آب حسودی اش می شود و ماهی هایی که گویا زیباترین روز زندگیشان را می گذرانند ... " صدای مادرم مرا به خواب وادار می کرد. می شنیدم و چشمانم به چنان خوابی زیبا فرو می رفت که مادرم حسودی اش می شد و بعد از اتمام داستان بی پایانش، مرا خنده کنان به روی تخت می انداخت و کلی ناسزا به من می گفت. خواب بودم و می شنیدم اما آن دیو ترسناک هر روز و هرشب آب را طوفانی می کرد و باد را خشمگین. درخت فریاد می زد و گنجشک ها می ترسیدند. با همه این ها آیا می شود روز های بچگی را فراموش کرد؟ روز هایی که شاد یا غمگین صبح ها بیدار می شدیم و شب ها از خستگی بازی خوابمان می برد و شاید هم خستگی از خود زندگی. روز های بچگی فراموش شدنی نیستند. به خصوص اگر درکلبه گذشته باشند. جایی که من نامش را بهشت می نامم. بهشتی که شب ها تاریک و روز ها مایل به روشن بود. عمر درختان ما به چندین سال می رسید و به قدری بلند بودند که سایه ای در محوطه ی کلبه مان ایجاد کرده بودند؛ سایه ای که خورشید و اختر و ماه به سختی در آن نفوذ می کردند. یگانه قانون حاکممان، پدرم، این بود که روز بیرون باشیم و شب داخل. پدرم حاکم ظالمی نبود و به مردمش ظلم نمی کرد ولی شاید حکومت بر دو نفر جایی برای ظلم باقی نمی گذاشت. اصلا که چه بشود؟ مگر به دو نفر هم می شود ظلم کرد؟ نه سری به درد می آورند و نه حرصی می دهند. بهترین حاکم عمرم پدرم بود و شاید قانون پدرم از خشن ترین قانون هایی بود که با آن مواجه شده بودم. روز هایی از سال بودند که روز جا خوش می کرد و روز هایی از سال، نرسیده می رفت. تقریبا نیمی از سال خورشید زودتر از آنچه که انتظارش را داشتم، وداع می گفت و نیمی دیگر از سال دیرتر. از دوازده سال و هفت ماه و چهل و هفت روزی که از عمرم می گذشت، تجارب زیادی را کسب کرده بودم. با انسان های زیادی آشنا شده بودم؛ پدر و مادرم. به مکان های زیادی رفته بودم؛ تقریبا همه مساحت محوطه ی کلبه مان را گشته بودم. با ارزش ترین تجربه ی زندگی ام هم پند هایی بود که پدرم راجع به حکومت بر مردم به من می داد. برایم مهم نبود که او تنها حاکمی بود که تا آن موقع دیده بودم و قانونش تنها قانونی که مجبور به انجام آن بودم. قانونی که بند ها و موارد زیادی داشت که خنده دار ترینش منع خروج از محوطه ی کلبه بود. آخر پدر من، هلنا چرا باید از این محوطه خارج می شد؟ عقلم را که از دست نداده بودم. از بهشتی که دو فرشته برایم ساخته اند خارج شوم؟ هرگز. مادرم از بهشت برایم تعریف می کرد. از فرشتگان زیبایش که هر روز برایت غذا و نوشیدنی می آورند و باغ های سرسبز و انبوهش. برای هلنایی که در میان انبوهی از درختان و آبشار زیبا زندگی می کرد، این حرف ها جذابیتی نداشت. به درستی می دانستم که مادرم تعدادی داستان را طبقه بندی کرده بود و هر شب نوبت یکی شان فرا می رسید که بخواند. در اکثر موارد هم اول خودش خوابش می برد و من که خواب زیبای چشمان او را می دیدم، هوس می کردم و سعی می کردم مثل او چشمانم را ببندم و به امید فردایی روشن تر از صبح آن روزم بخوابم. پدر و مادرم خودشان را گول می زدند. به رویشان نمی آوردم که بهشتی که برایم ساخته بودند، هر روز مرا خسته تر می کرد. نشنیده بودم کسی از بهشت خسته شود ولی خوب بود خسته که می شدم، شبی بود تا به خاطرم بیاورد شکرگزار روز باشم. شبی که چنان زیر ذوقم می زد که هر روز و هرروز می دویدم تا به آن نرسم. از آن می گریختم، در پناه روز خود را گم می کردم و با تاب کوچکم چنان به آسمان پرواز می کردم که دستم به خورشید برسد، سلامی عرض کنم و خود را برایش شیرین کنم که شاید شب را در حقمان خواهری کند و غروب نکند ولی خورشید نه خواهر خوبی بود و نه دوستی خوب. کجایش زیباست؟ هربار که سعی کردم با او حرف بزنم، چنان با غرور، بزرگی اش را به رخم می کشید که چشمانم کور می شد. مگر کسی این قدر مغرور سراغ دارم؟ حال نمی شد کمی کمتر منور باشد تا چشم حسودان کمتر کور شود؟! گرچه باید هم مغرور می شد. کسی که هر روز طبق برنامه ای مشخص، محوطه ی کلبه مان را قدری روشن می کرد و بی هیچ منتی، با گرمایش، ما را از سرمای سخت زمستان نجات می داد و گرما زده مان می کرد، باید هم مغرور می شد ...
  20. 43 امتیاز
    اقا یه لیستی دارم در حد تیم ملی علی حیدری گل گلاب:داداش برای اون بحث طولانی و یکم عصبی اولم با شما واقعا شرمندم دیت خودم نیست دیگه مرغم یه پا بیشتر نداره هدیه ی عزیزم:اجی گلم برای اون رمان گروهی واقعا شرمندم که اون جوری بات صحبت کردم این دوستانی که اول گفتم موردشون خاص تر بود و اما این دوستای خوشگلی که الان مینویسم هر خوبی بدی دیدن حلال کنن @Hanibal @Nico- @HAFEZ - @nilla66- @ati_heureux- @sadeghi- @Ali.He- @amir__over- @paria80- @Yeganeh- @Yegane98- @Lunatic- @asal.p- @eliibanoo- @afagh7fth- @ROHAMTZ- @n-a-f-a-s- @LoveHell- @samira7781- @samirahojatti- @niya99- @Miss_Celine- @minoii- @reyhan.B- @Reyhanehkh- @Hannaneh- @artmis- @fatemeh zare- @hila- foad2222@maryamalikhani- @Giso- @sahar.k111- @sabahshid- @faraz- @niloo- @2M_G15- @paradice- @shimai- @Niki Sharifi- @niki-hz-- @NinjaPrincess- @hadishbano- @dokhtar_abi- @.......- @melinaa- @namebaroon- @Gisoo- @2G_ONE- @shadi1377- @Alef_ariafar- @mz1379- @hedeyh2002- @divergentluna- @hhhmmm- @Matin0412- @pariya- @parya- @pariya4- @nadiazare7- @Tamanna- @mina.mahbub- @Andia77- @cherry- @A.sanamy.D- @Neghar- @venoos- @marjoosh- @Rey.jan- @Sepidtgh- @Nadia20A- @Hadiseh82- @Elena-night- @mohammad13- @elham0000- @Pariiisa.s- @ASHVA- @Atefeh.zgn77- @Ava.dehghan23- @Bigbang- @f.savs1381- @farzaneh.r- @fatm- @Hadiseh- @hastil- @khajeh.f- @lovelydog- @elina- @sarvenazz- Bigbang@TWILIGHT- @mahraveh98- @mahya619- @Matine- @missmahdiye- @mitramehr- @Outis- @Pransses- @Rezvan1998- @royabano- @sara.fh- @Sogand95- @YegaNsheytoonbala *اقا دست این داداش میلاد همشهری گلم درد نکنه هرکی رو میخواستم ازش کپی کرفتم داداش دمت گرم* ازهمگی برای راهنمایی های مفیدتون ممنونم اگه رفتار و کردارم باعث رنجش بعضیا شده به بزرگی خودتون ببخشید هرکی هم اسمش نبود شرمنده این دوستان هم به زور و با کمک داداش میلاد پیدا کردم
  21. 43 امتیاز
    نام کتاب : نیش پروانه نویسنده : REYHANEHKH کاربر انجمن موضوع : جنایی خلاصه : داستان راجع به یک گروه قاچاق مواد که رئیس این باند یه دختر . یه دختر به اسم پروانه . پروانه ای که با تمام ظرافت های زنانه اش خطرناک ترین راه رو انتخاب کرده . راهی برای انتقام . انتقام خاندانی که در عرض چند روز قتل عام شدن . قتل عامی که سرنوشت رو عوض کرد . سرنوشت دو عاشقی که هیچوقت بهم نرسیدن ... مقدمه : در اوج بود . به خود می بالید . فکر می کرد به ماه رسیده است . دست دراز کرد تا ماه را بگیرد .او این بار نیفتاد بلکه ماه را گرفت . او این بار ، در اوج قله ، با ماه سقوط کرد . اری ، او تحمل نور ماه را نداشت .
  22. 43 امتیاز
    با سلام و عرض ادب خدمت دوستان و همراهان همیشگی خانواده نودهشتیا با توجه به اینکه تعداد اندکی از دوستان قوانین رو مطالعه نمیکنن و با توجه به محیط فرهنگی انجمن از کلمات نا مناسب استفاده میکنن یا به هر نحوی قوانین رو زیر پا میگذارن از 1 روز تا بن دائمی اکانتشون مسدود خواهد شد و در این قسمت افرادی که اکانتشون مسدود میشه , مدت زمان به علاوه دلیل مسدود شدن اکانت اطلاع داده میشه دوستان گرامی از کلمات نامناسب به هیچ عنوان در انجمن استفاده نکنید حتی موضوعات کوچک و شوخی ها ! به بعضی از عزیزان زمانی که هشدار میدیم توجیح میکنن که به دوستمون فحش دادیم !!!! کاربران گرامی , به هیچ عنوان تحت هر شرایطی , دوست , فامیل و ... استفاده از کلمات نا مناسب در انجمن مجاز نیست , در صورت استفاده از کلمات نا مناسب دفعه اول 24 ساعت مسدود شدن اکانت - دفعه دوم 1 هفته - دفعه سوم بن دائمی در صورت فحاشی و .... بن دائمی
  23. 42 امتیاز
    دنیایی که من در آن زندگی می کنم دنیایی پر از شک و تردیده ، دنیایی پر از نابرابری و مهم تر از همه پر از بی عدالتی . من در دنیایی زندگی می کنم که باید خودم رو به آن وفق بدم . چون اگر این کارو نکنم دنیای من کنار گذاشتنمو آسون تر از خودشو با من وفق دادن می دونه . دنیای من یه دنیای قراردادیه . دنیاییه که هر چیزی توش یه قرارداد داره . از شب یا روز بودن تا زشت و زیبا بودن . چرا وقتی دارم اینو می گم بدون اینکه شما بفهمید دهنم تلخ شده ؟ چون توی قراردادای دنیا ، توی لیست بلندی که از روش می خونه و تو باید اون چیزی که هستی رو توش علامت بزنی و اگه چیزی غیر از اون لیست داری باید سکوت کنی ، من زشتم ! لقبی که خودشم قرار دادیه . فکر کن اسم ها رو عوض کنی . اگه از اول دنیا به یه آدم چاق می گفتن لاغر و به یه آدم لاغر می گفتن چاق چی می شد ؟ هیچی ! این فقط یه اسم بود . اون موقع چاق می شد زیبا و لاغر می شد زشت و وقتی کلمه ی لاغرو به زبون می آوردی در ذهن همه یک آدم با چربی های زیاد ، در یک مغازه ی سایز بزرگ مشغول خرید کردن می شد . البته ، اون موقع شاید به بزرگ هم می گفتن کوچیک و به کوچیک هم می گفتن بزرگ . این همون قراردادیه که راجعبش حرف می زنم . داستانم رو تعریف کنم ؟ داستان من از لحظه ی به دنیا آمدنم و شایدم بعد از آن شروع میشه . از زمانی که مادرم منو باردار بود و روی دیوارشو پر کرده بود از عکس بچه های تپل مپل که یا خواب بودن یا با لبخند و کنجکاوی به مادرم خیره می شدند . همون لحظ ای که به دنیا اومدم ، قراردادی بودن این دنیا برام معلوم شد . از کجا ؟ از دستبند صورتی ای که به دستم زدن و پارچه ی صورتی ای که به دورم پیچیدند . از اون موقع بود که به طور قراردادی شدم "دختر" از همون موقع بود که فهمیدم باید عاشق رنگ صورتی باشم . البته از اول اولش که نه ! ولی هرچقدر که گذشت بیشتر و بیشتر این قرارداد ها توی ذهنم تکرار می شد . کم کم ضمیر ناخودآگاهم بهم گفت وقتی چیزی رو می خوام باید با بغض به طرف مقابل نگاه کنم و خودم رو لوس کنم . در حالی که می دونستم وقتی یه پسر هم سن من دنبال همون چیزه باید پاهاشو به زمین بکوبه و حسابی بلند داد و فریاد کنه و مردم رو بزنه که حرفش رو قبول کنن . بزرگ تر که شدم ... همه چی تغییر کرد . چندین تغییر بزرگ که اگر خیلی آرام اتفاق نمی افتادن شاید هیچ وقت بهشون عادت نمی کردم . ولی من اینجا نیستم که راجعب اون روزا صحبت کنم . می دونم که گاهی سراغم میان . اون روزهای متفاوت گاهی جاشونو تو ذهنم باز می کنند و اگر کسی در ذهنم زندگی کند ، در کمتر از یک هفته تمام زندگی ام را که نه ! ولی مهم ترین لحظات زندگی ام را خواهد دانست . شاید اولین باری که کلمه ای را نوشتم یا اولین روزی که اولین پول تو جیبی ام را گرفتم . شاید هم لحظات کسالت بار کلاس زبانی که هیچ از آن نمی فهمیدم و شاید اگر یکی دیگر ازهمان لحظات مهم زندگی وجود نداشت ، آن کلاس تا ابد کسالت بار می بود . اسمم آرمیتاست . آرمیتا بهادری . ولی این هم اهمیتی ندارد . این هم یکی از همان قرارداد های مسخره ی زندگی من است . دخترم ، معلوم است که دخترم . یکی دیگر از قرارداد های این دنیا : آرمیتا اسم دختر است ! قرارداد بعدی ؟ 26 سال دارم . یعنی بیست و شش بار بدور خورشید گشته ام و تا آخر عمرم هم قرار است همین کار را بکنم ... معلم ادبیات هستم . مسلما همینطور است . هیچ کس غیر از یک معلم ادبیات نمی تواند چندین دقیقه ی تمام راجعب قراردادی بودن دنیا حرف بزند . حتی وقتی که خودش اعتراف می کند این کار مسخره است ! دنیای من چگونه است ؟ فکر کنم برای جواب دادن به این سوال باید سرم را از روی کاغذ جلوی رویم بلند کنم و به زندگی ام نگاهی بیاندازم . ولی قبل از زندگی کردن ، باید کار های دیگری هم بکنم . اگر وقت شد ، آن را می گذارم برای زندگی . _ وقت تمومه ! انشاهاتونو بدید به من . همه ی بچه ها سرشان را بلند می کنند و نگاهم می کنند و شاید به این فکر می کنند که چطور انتظار داشته ام در نیم ساعت تمام آنچه را در ذهنشان می گذرد روی کاغذ بیاورند ؟ به دختری روبرویم اشاره می کنم و می گویم : _ انشا های بچه ها رو جمع کن . راستش را بخواهید ، هیچ وقت نتوانستم اسمشان را یاد بگیرم . همیشه طوری رفتار می کنم که اسمشان را بلدم ولی در اصل ، فقط چند نفر را به خاطر دارم . اوایل اینطور نبود . از 18 سالگی شروع به درس دادن کرده بودم . اول خصوصی و بعد در آموزشگاه و حالا در راهنمایی. ولی همانقدر که اوایل زود اسمشان را یاد می گرفتم ، حالا دیر یاد می گیرم . شاید به خاطر افسردگی است . دیگر برایم مهم نیست چند نفر در کلاسم هستند و چند نفر درس می خوانند و چند نفر کلاسشان را می پیچانند . فقط درسم را می دهم و امتحاناتم را تصحیح می کنم و هر وقت حوصله شان را ندارم ، می گویم انشا بنویسند . انشا ها را که جمع می کند ، چون که باز هم حوصله ندارم ، وقت آزاد می دهم و به گوشی ام نگاه می کنم بلکه فرجی شود و حال بد این روز هایم بهتر شود ؛ این روز هایی که نمی دانم از کی شروع شد . پیامی از پرهام دارم . ذوق نمی کنم ، بلکه استرس و اضطراب تمام وجودم را می گیرد . یعنی چه کار دارد ؟ با دلهره پیام را باز می کنم و می خوانم : _ بابت دعوای اون روز متاسفم . امشب میام دنبالت با هم بریم رستوران . قربانت پرهام می دانم چرا اسمش را زیر پیام نوشته . چون خیلی وقت است که من به عنوان یک شخص ناشناس در گوشی اش هستم . بدون هیچ اسمی . از وقتی که تلفتن اش را دزدیدند دیگر اسمم را سیو نکرده ؛ بهانه ای عالی برای نشان ندادن این که دیگر برایش ارزش سیو شدن هم ندارم .
  24. 42 امتیاز
    لورن بر می خیزد و و به قصد رفتن به خانه،از پلکان سرد سنگی بالا می رود.به یاد دارد،آن روز که این دختر به عنوان مشاور رسمی شهبانو وارد قصر شد؛چه اندازه این وزیر طمع کار در اندیشه ی تسخیر ذهن او بود.اکنون چه؟آیا این مبارز جوان(الکسا)دستور قتل صادر خواهد کرد؟...با یاد آوری آن شب هولناک،آوای شمشیر های خونین او را در بر می گیرند."ای بانوی پرده نشین ،تو از برای چه درّی دستور حمله دادی؟"آن زمان که چشم ها به دنبال راز بزرگش بودند،شهبانو چه می کردند؛که اکنون دخت ممنوعه را به میدان فرستاده اند!آوای آهسته درب،او را از حدس و گمان بیشتر باز می دارد.صدای میراندا(خدمتکار)و سپس صدای شاد الکس(دوستش)موجب می شود سرش را بالا آورد. میراندا_درود جناب بازرس!بفرمایید! -درود بر شما! گام های آهسته اش روی برف های سر سخت بهمن ماه،نشان از آرام بودنش دارد.هر چه باشد،او الکس این بازرس چنار قامت را با هیکلی که در این چند روز،کمی لاغر شده است.می شناسد.این بازرس،با چهره ی غلط اندازش مجرم را به اعتراف وار می دارد.شاید این تنها شباهت میانشان باشد.الکس چهره ای مهتابی دارد،که چشمان طوسی آبی اش مظهر بازرس زادگی اش و موهای خرمایی رنگش مظهر خاندان مادرش است که اندکی او را شبیه فرماندهان جنگ می سازد. الکس_هی ریون!چه می کنی؟ با تردید به او می نگرد؛امروز ریون را چه شده است؟این چهره ی در هم فرمانده،نشان از شکست نمی دهد؛ولی پیامد خوبی ندارد.با فرود آمدن خنجر پیش پایش،به سوی او می رود و در کنارش روی پله ی سرد می نشیند. الکس_چرا احساس حقارت میکنی؟ نگاهی به پارچه ی سپید،که مرهم زخم روی بازویش شده می اندازد و میگوید_مشاور شهبانو... میخندد، میداند ریون از مبارزه با دختران مبارز حذر میکند.به هر حال، حق دارد.
  25. 42 امتیاز
    ریون ،روی سکویی نشسته و مبارزه ی اعضای گارد را تماشا میکند؛ همزمان پرستاری زخم عمیقش را مداوا میکند.درباره ی مبارزه ی امروز، شاید بی باکی الکسا ،که نامش را به تمسخر گرفت و حمله ای که ماه گذشته، در جنگل به او شده بود.لبخند موذیانه ای روی لب هایش می آید، دربار چه خواهد کرد؟ کاخ شاه بانو بحث و ستیز بانوان نماینده، ایشان را خسته و کلافه کرده است؛ از یک سو پافشاری و سماجت همسران وزرا و از یک سو.... دلارام_علیا حضرت! تکیه شان را از تخت می گیرند و می گویند: _وارد شوید! دلارام با سینی که فنجان شیر و کاغذی تا شده روی آن قرار دارد، وارد می شود؛ همان طور که به سوی ایشان می آید، کلافه می گوید: _خودتان را ناراحت نکنید سرورمن! فنجان را بر می دارند و با خوشرویی می گویند: _ناراحت نیستم؛ اوه راستی این (اشاره به کاغذ روی سینی) یک نامه است؟ _همینطور است علیا حضرت! کاغذ را بر می دارند و همان طور که آن را باز می کنند، می گویند: _بسیار خوب می توانید بروید. دلارام تعظیم و کاخ ایشان را ترک می کند.شاه بانو جرعه ای از شیر داغ می نوشند و نامه را می خوانند؛ نوشته های الکسا ، خط و مهر او همه و همه داغ دلشان را تازه می کنند؛ اما...(خیانت کار به تمام معنا.....ریون کریست فرمانده بزرگ گارد و فرزند نایب وزیر...) با خواندن این جمله، شگفت زده می شوند و فنجان شیر از دستشان رها می شود و به زمین می افتد. _خدای من! کاغذی که ریون فرستاده، می گشایند؛ با شگفتی می بینند، که نقش و واژه های گنگی روی آن است.ایشان چه می دانند؟ با یاد آوری چند ماه پیش، متوجه منظور احتمالی ریون می شوند.(_سرور من، هیچگاه به خدمتگزارانتون اعتماد پایان ناپذیر نداشته باشید؛ در این صورت آرامش نخواهید داشت.)کاغذ را در دست مچاله می کنند؛ برمی خیزند و با آوایی که می لرزد، می گویند: _تو چطور توانستی....ریون تو چرا ؟ با خشم ظرف های کریستالی و گلدان گل رز که روی میز پیش رویشان قرار دارند، به زمین می ریزند؛ با آوای دلخراش شکستن این ها ، خدمتکاران بی هوا وارد کاخ شان می شوند.شاه بانو روی تختشان می نشینند و در حالیکه همچنان آن کاغذ در دستشان مچاله شده و اینبار به خون آغشته شده؛ به ریون می اندیشند.آن جوان چگونه می تواند اینگونه باشد؛ او که اهل خیانت نبود! دلارام با احتیاط به سویشان می آید و می گوید: _علیا حضرت حالتان خوب است؟ در پاسخ، پوزخند عصبی می زنند ‌و می گویند: _باید خوب باشم؟ _اجازه بدهید این پارچه را دور دستتان ببندم. اوه، گویا تاکنون متوجه دستشان نشده اند؛ با این حال واکنشی نشان نمی دهند.دلارام پارچه سپید را دور دستشان می بندد و می گوید_هم اکنون پزشک دربار را با خبر... سخن دلارام را قطع می کنند و بی حال تر از پیش می گویند: _نیازی نیست؛ بگویید بانوان نماینده به کاخ ما بیایند. _اما علیا حضرت ؟!! الکسا ، گردنبند شیر و خورشید را با دقت نگاه میکند و نوشته ای را میخواند؛«این گردنبند ، که مردم آن را افسانه ای_ سلطنتی مینامند، نزدیک به سیصد سال است.......» چطور ممکن است،آن گردنبند، از آنِ کسی مانند ریون، باشد.نفس عمیقی میکشد و گردنبند را درون کشوی میزش میگذارد.شخصی، در میزند. الکسا_بفرمایید آنابل، درب را میگشاید،تعظیم کوتاهی میکند و میگوید_بانو،یکی از مبارزان، اینجا هستند میخواهند شما راببینند. _بسیار خوب پس از رفتن آنابل، شنلش را روی شانه هایش می اندازد و به حیاط خانه میرود.مبارز،به دیوار تکیه زده، با دیدن او تکیه اش را از دیوار میگیرد و میگوید_روز خوش الکسا ،سری تکان میدهد و میگوید: _روز شما هم خوش بگویید گوش میکنم. _این درست است که شما میخواهید تتها جلو بروید. _همینطور است. _اما بانو! آدمای بی رحمی در مقابلتان قرار دارند. _میدانم نگران نباشید آنان نمیتوانند آسیبی به من برسانند. مبارز، نفس عمیقی میکشد و می گوید: _بسیار خوب هر طور که مایل هستید. و خانه شان را ترک میگوید ؛این روز برفی، چه بسیار خشک بود و بی رحم،پس آن که میگویند اتفاق ها با فصل ها مرتبط اند،راست است. درب باز میشود،خواهرش لورن با خوشرویی می گوید: _شب خوش خسته نباشی فرمانده! وارد میشود و روی سکو مینشیند.لورن دختری ست با قد بلند که از پدرش الکساندر به ارث برده. موهای قهوه ای که چون شاخه های درختان سرو به دست باد سپرده شده و از مادربزرگش به ارث برده و چشمان پر نور عسلی اش را که اینبار از مادرش آیساارث برده... با دیدن آستین خونی اش می گوید: _ریون تو چه کرده ای؟ ریون،نیم نگاهی به دستش می اندازد و می گوید: _خنجر کشیدم و از یک رایزن بی تجربه زخم خوردم. لورن،کنارش مینشیند، مشکوک نگاهش میکند و می گوید: _رایزن بی تجربه؟ _بله ریون ،به دور دست مینگرد،دستش را زیر چانه اش گذاشته و حالت چهره اش شگفت آور و مرموز است.لورن به آستینش مینگرد.پاره پاره است؛پاره ای از آستین را کنار میزند.روی زخم با پارچه بسته شده و خون از لا به لای پارچه بیرون زده و خشک شده‌است_او که بود؟ _دختر جوان بزرگ زاده! -جالب است، مگر در میان این بزرگ زادگان هم، مبارز بی باک یافت میشود؟؟؟؟!!!!! _از نوادگان فرمانروا آلن(پدربزرگ فرمانروا لیو که هیلدا مایر نوه ی پسری او و پدر هیلدا برادر فرمانروا نیکلاس(پادشاه پیشین)بود.) _خب، نمیدانم الکسا نیست؟ _چرا همان است. _جالب است.دختری مبارز!
  26. 41 امتیاز
    چند دقیقه ی دیگر هم صبر می کنم و به سر و صدای بچه ها گوش می دهم تا اینکه زنگ می خورد . یکی دیگر از قراردادی های زندگی ! اگر یک و نیم ساعت در روز کلاس بگذارید بیشتر از یک ساعت درس خواهید داد ! هیچ وقت اینطور نبوده است . هر کسی در یک روز فقط می تواند یک اندازه درس بدهد و هر کس فقط می تواند به یک اندازه درس بیاموزد . بالا بردن ساعت کلاس ها فقط باعث می شود وقت بیشتری تلف شود . این اعتقادی است که من دارم . ولی من که وظیفه ندارم اعتقاداتم را در مغز دیگران فرو کنم . بگذار کمی بیشتر در روز در کلاس بمانم . مگر چه می شود ؟ راه می افتم به سمت ایستگاه مترو . در بین راهم که ناگهان چشمم می خورد به کتاب فروشی جدیدی که تابحال ندیده ام . کیف پولم را چک می کنم و می بینم کارتم همراهم هست . شاید خرید دانه ای کتاب ایده ی بدی هم نباشد نه ؟ کتاب همیشه مرا آرام کرده . و من برای امشب بیشتر از همیشه به آرامش نیاز دارم . وارد کتاب فروشی که می شوم از دیدن دو طبقه پر از کتاب و پله هایی که با گل هایی زیبا در کنارشان این دو طبقه را به هم وصل کردند احساس شور می کنم . ولی این احساس شور زیاد طول نمی کشد چون با دیدن فرشنده ی زن لاغر و زیبا احساسمی کنم بغضی در گلویم بوجود می آید . هر وقت قرار است پرهام را ببینم همین احساس را پیدا می کنم . احساس می کنم دلم می خواست برای یک شب بدن یکی از این دختر های زیبا و با صد قلم آرایش را قرض بگیرم . با لبخند به سمتم می آید و می پرسد : _ کمکی از دستم بر میاد ؟ لبخندی کوچک می زنم و می گویم : _ نه ! فقط اومدم یه نگاهی بندازم ببینم چیزی رو دوست خواهم داشت یا نه ؟ لبخندش بزرگ تر می شود و می گوید : _ پس هر وقت کاری داشتید همین جام . سری تکان می دهم . و به سمت طبقات بزرگ کتاب می روم . بخش علمی را بدون لحظه ای نگاه طی می کنم و به تاریخ می رسم . به کتاب ها نگاه می کنم و تعدادی را بیرون می آورم . ولی از آنجایی که به خودم قول داده ام فقط یک کتاب بگیرم ، آنها را سر جایشان می گذارم و دنبال کتابی هوس برانگیز تر برای خریدن می گردم . به بخش رمان های فانتزی که می رسم دیگر قدرتم را از دست می دهم و دانه دانه را با وسواس نگاه می کنم و در نهایت یکی را بر می دارم . با لبخند و کمی افسوس از قولی که به خودم دادم کتاب را به سمت میز جلوی فروشگاه می برم و پولش را پرداخت می کنم . می خواستم بیشتر بخرم ولی حقوق یک معلم کمتر از آن است که در یک روز پول کلی کتاب را پرداخت کند . زن لبخندی می زند و می خواهد کتاب را در کیسه بگذارد که می گویم : _ کیسه لازم نیست .ممنون . و بیرون می روم .به ساعت که نگاه می کنم می بینم دو ساعت تمام را در کتاب فروشی گذرانده ام و از آنجایی که هر وقت قرار شام می گذاریم پرهام راس هفت دم خانه است وقت زیادی برای تلف کردن ندارم . به سمت مترو می دوم و وقتی به ایستگاه می رسم آه از نهادم بلند می شود . مترو همان لحظه ای که من وارد شدم شروع به حرکت کرد . به ناچار روی یک صندلی می نشینم و کتاب را باز می کنم . می خواهم شروع به خواندنش کنم ولی می دانم اگر این کار را بکنم باز هم نمی توانم سوار مترو شوم . دنیای درون کتاب ها همیشه پر جاذبه تر از دنیایی است که من در آن زندگی می کنم . به ناچار همان جا می نشینم و منتظر می شوم. به آدم هایی که دور و برم راه می روند و حرف می زنند توجه نمی کنم و وقتی مترو آمد سریع سوار می شوم . دریک صندلی می نشینم که ناراحتی زن کنارم را حس می کنم . خیلی چاق تر از آن هستم که جایش را تنگ نکنم . حرفی نمی زنم . فقط آنجا می نشینم و در حالی که دیگر تحمل این همه چاقی را ندارم سعی می کنم بغضم را فرو بخورم . از پرهام متنفرم ، از دنیا وقراردادهایش متنفرم ، از آن زن در کتاب فروشی متنفر و مهم تر از همه ، از خودم هم متنفر . همانطور منتظر می نشینم تا به ایستگاه مورد نظر برسم و بعد از آن فقط چند متر تا خانه مان فاصله است . کلید را که می اندازم با مادرم روبرو می شوم که لبخند به لب به استقبالم می آید و صورتم را می بوسد . بدون توجه به این که چه هیکل گند و صورت از ریخت افتاده ای دارم . صورتم از اول این شکلی نبود ، ولی از وقتی چاق شدم آن قدر باد کرده که چشمانم در آن به زور معلوم است . هر وقت اینها را به کسی گفته ام فقط گفته اند زیادی قضیه را بزرگ می کنی . درست است که زیاد وزن اضافه کرده ای ولی هنوز زیبایی . حرف هایشان را باور نمی کنم . صداقت پرهام را از دروغ آنها بیشتر دوست دارم . مانتو و لباس هایم را با بی صبری از تنم می کنم و وارد آشپزخانه می شوم . مادرم پشتش به من است ولی انگار که صدای پاهای سنگین مرا می شنود می گوید : _ غذا که نخوردی ؟ به دروغ می گویم : _ خوردم . تو مدرسه غذا خریدم . با ناراحتی نگاهم می کند و می گوید : _ غذای من خوشمزه نیست که تو مدرسه غذا خوردی ؟ به قیافه ی پکرش لبخند می زنم و جلو می روم و گونه اش را می بوسم . _ نه عزیزم ! فقط گشنم شد . لبخندی می زند و می گوید : _ می خوای از این به بعد غذاتو ببری ؟ جواب می دهم : _ نه ! امروز استثنا بود . با پرهام قرار دارم امشب . _ پس با هم آشتی کردین ! خدارو شکر ! ایشالا زود تر کارش رو روال بیوفته و عروسی کنید . جوابی نمی دهم . فقط به سمت اتاقم می روم و در دلم می گویم : پرهام کارش خیلی وقت است که به روال افتاده . فقط منتظر است من لاغر بشوم که انگار نمی شود . الان چند روز است که هر روز از خوردن غذا جوری در رفته ام ولی این وزن لعنتی کم که نمی شود هیچ ، زیاد هم شده .
  27. 41 امتیاز
    پارت1 -خیلی پستی خیلی... یه طرف صورتم سوخت،چشمام بسته شد،دستم ناخوداگاه رو صورتم نشست. + ببند دره اون گاله رو دختره ی نفهم... دستمو از روصورتم برداشتم و نگامو دوختم به چشمای برنده ی قهوه ایش و غریدم : - من بخاطر تو پا گذاشتم رو همه چیم، بابام بفهمه منو می کشه،برات مهم نیست؟ رو پاشنه پا چرخید و پشتش رو بهم کــــرد و با صدای نه چندان پایینی گفت: + نه نه مهم نیست. خودت کردی رعنا،کسی مجبورت نکرده بود! چه خوب که رو تو ازم گرفتی عشقم، چه خوب که نزاشتی این روتم ببینم... باصدای بلندی گفتم: نگام کن سینا،نگام کن . برگشت و زل زد به صورتم،با مشت کوبیدم رو سینمو گفتم : -این قلب لعنتی مجبورم کرد، بی عرضگی های تومجبورم کرد، دست دست کردنات،جواب های سربالات... عین اتشفشان فوران کرد : + اینا می شه دلیل برای کار ابلهانت هان؟ انگار نمی فهمی چه غلطی کردی؟ دیگه زده بود به سرم،زدم به سیم اخر و گفتم : - وقتی پولو می گرفتی، نظرت این نبود! +اون موقع نمی فهمیدم که دیگه.. از مکثش خودم فهمیدم، خودم فهمیدم من دیگه چی نیستم!اشکای لعنتی گمشین، پلک نمی زدم تا مبادا اشکام بریزن! چه خوبه که هنوز ذره ای مرام تو وجودته که سربندازی پایین و چونه لرزونمو نبینی، شایدم نمی خوای با دیدنم عذاب وجدان بگیری...برا اخرین بار،بیخیال غرورهر لحظه له ترشدم، بیخیال اروردادن های نرگس از ته پارک، بیخیال همه دنیا،التماسش کردم : - سینا، به حرمت دوران خوشی که باهم داشتیم، به خاطر ارزو هامون نرو،من بدون تو می میرم، دق می کنم، نکن با من این جوری... سرشو تو گردنش فروکرده بود و اروم گفت: - متاسفم رعنا‌، منم ، منم مثل هرمرد دیگه ای دلم می خواد زنم پاک باشه... ای رعنا به فدات مردمن ، یادت باشه امروز،حرف نزدیا،زخم زدی! دیگه هیچی نگفتم، فقط با چشمای اشکی و چونه لرزون نگاش می کردم، پرعطش و از همین لحظه دلتنگ! دیگه اخر راه بود و من می دونستم هیچ راه برگشتی نیست.سرشو بالا اورد و عمیق نگام کرد،بعدم بی هیچ حرفی رفت.همین! تموم شده بود همه چی...ازاون عشق اتشین،فقط خاکستر من مونده بود!
  28. 40 امتیاز
    نام اثر : ستارگان سه ضلعی نام نویسنده : hastil کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : عاشقانه - تخیلی خلاصه : زمانی که ظلم بر خوبی ها غلبه می کند و دنیا را در تاریکی فرو می برد ، شش ستاره به ناگه نمایان می شوند . شش ستاره ی سرنوشت ساز ، ستارگانی که امید مردم درد دیده ی جهان اند . مقدمه : در پیاده رو های شلوغ قدم می زند و به مردمانی چشم می دوزد که بی توجه به دیگری در حال رفت و آمدند . برخی شاد و برخی غمگین ، یکی چهره ای خندان دارد دیگری صورتی عبوس ؛ فردی با آرامش قدم برمیدارد دیگری می دود . تفاوت میانشان بسیار است . هر کدام تقدیری متفاوت دارند ؛ آینده ای نا معلوم ، گذشته ای پر رمز و راز . زیرلب زمزمه می کند : این افراد هم مانند من هستند ؟ توجه : شروع رمان ویرایش گردید .
  29. 40 امتیاز
    خوب خب خب... سیــــــلااااام بر شما دوستــــان... امروز اومدم از بچه های انجمن خودمون تشکر کنم... (یه نکته: لطفا به این که کی اول کی آخر توجه نکنید من همین جوری دارم اینارو مینویسم...) @....... @n-a-f-a-s @Ali.He @KIYA @Armani @mohammad13 @amiryasa1 @amir__over @Hanibal @tamana @12melika @2G_ONE @AGH @Aghae.C @AIDA79 @aminperspolisi @Artimis @asal.p @Atefeh.zgn77 @Ava.dehghan23 @Behzad @Bigbang @civil68 @Danin72 @divergentluna @dokhtar_abi @ELA..A @eliibanoo @ELMIRA79 @F.K.Z @faezeh13 @FARHOOD @farzaneh.r @fatemeh_areya @fatemehzare @Ghazaaleh @fazi @Gisoo @Hadiseh82 @HAFEZ @Hannaneh @HASTI-L @hedeyh2002 @Hooria1996 @isawhar @jaksajooooon @KA.J @kereshmeh @Lunatic @m15 @mahya619 @manolu @maria88 @melorin98 @metaldead @minoii @miss._.ro3935 @missmahdiye @mohadeseh.f @namebaroon @negarina @Nico @niki-hz- @niloo @niya99 @paradice @pariya4 @parya @pegah.137327 @pouya5660 @Pransses @rahil34 @reyhan.B @Reyhanehkh @ROHAMTZ @rooman @sadeghi @saeide_sh @Sajjad-Sh @samira7781 @shiva75 @ssdat @Swpdh @tannazi @Titanium @TMH @TWILIGHT @venoos @venoosi @wahid @YegaN @Z_khofteh @zahra.n. @hila @paria80 @Yeganeh @hhhmmm @bikas @LoveHell @Nnaaddiiaa @khademi @Ghazal @khajeh.f @sarvenazz @afagh7fth @Zeino @melinaa خوب من تا اینجا یادم بود.... راستش میخوام از تمامی این افراد حلالیت بطلبم... امید وارم منو حلال کنند..
  30. 39 امتیاز
    نام کتاب:اتاق دريا نام نویسنده: maryamalikhani موضوع: عاشقانه /اجتماعي خلاصه: پسري سركش و دوست داشتني كه قصد ازدواج با دختري را دارد، در پي آشنا کردن او با خانو اده اش متوجه ميشود كه مادرش به شدت با اين ازدواج مخالف است و چون نميتواند پسرش را منصرف سازد از او ميخواد دست نوشته هايش را كه در واقع داستان زندگي اش است بخواند … مقدمه : به عشق تو مینویسم ،ای عشق! به عشق تو، که هرچه قلمم بیشتر در دل سفید کاغذ می گرید ، کمتر آرام میشود آهای ، عشق! با تو هستم، بیا و این کهنه زخم دیرین را مرهم بگذار! بیا و دستی به این باغ تا گلو فرو رفته در پاییز بکش و بر شاخه های خشکیده اش شکوفه ای بنشان ، شکوفه ای به رنگ "عشق" آری به انتظارت مینشینم به انتظار تولدی دیگر چرا که هیچ کس، تا ابد دلیل سرگشتگی و وابستگی ام را هرگز نخواهد فهمید. پس تو ای "عشق دیریرینم" بگذار همه دیوانه ام بخوانند ، اما من، با این درد خوشم!
  31. 39 امتیاز
    جدا تنگ شده ؟ نمی دانم ! من او را دوست دارم ولی در عین حال همیشه از دستش عصبانی ام . همیشه هر حرفی که می زند اعصابم را خورد می کند . او همیشه اعصاب خورد کن بوده است ! ولی اعصاب خورد کنی که سال ها قبل بوده با اعصاب خورد کنی که الان است فرق می کند . میز انتخابی ام همان میز قدیمی در دورترین نقطه از در است . صندلی را برایم عقب می کشد و من ، دلواپس ؟ نه ! بیشتر پر اضطراب روی صندلی می نشینم . وقتی می خواهد صندلی را جلو بکشد به قصد وزن خودم را بالا می آورم و او به راحتی صندلی را جلو می کشد . نمی دانم چرا این کار را می کند . من در خانواده ام هیچوقت همچین کاری ندیدم و هنوز هم به نظرم بیش از حد.... نمی دانم ! ناخود آگاه یاد اولین باری می افتم که او را دیدم **************** _ آهای آقا ! این چه طرزشه ؟ زدی کیفمو پاره کردی همچنان می دویی ؟ پسره که گویا از خنده و خجالت داشت می مرد گفت : _ ببخشید ! ولی من کلاس دارم . _ همه کلاس دارن . منم کلاس داشتم اگه تو گند نزده بودی وسط کیفم ! اصلا یکی این آقا رو بگیره ! خیلی مشکوک می زنه ! نکنه چیزی از تو کیفم دزدیدی ؟ با داد و فریادی که من از لجم در آوردم انتظامات وارد شد و نگاهی به منی که داد و فریاد می کردم و پسره انداختن . _ اتفاقی افتاده خانوم ؟ لبخند پلیدی زدم ! اولین روز دانشگاه و اولین قربانی ! همیشه به مادرم می گفتم من مثل آتنا نمی شم که بره تو دانشگاه و سرشو بندازه پایین مثل یه المپیادی خرخون بیاد بیرون ! اینم اثباتش ! _ بله جناب ! معلوم نیست این آقا چی از کیفم دزدیدن . انقدرم ناشیه که کیفمم پاره کرد ! پسره که گویا خودش می دانست با بد آدمی در افتاده شروع کرد به عجز و التماس . _ قربان به خدا من فقط داشتم می دوئیدم که برسم به کلاسم . ولی من قانع نشدم و آنقدر سر و صدا کردم که ناگهان مقر آمد آن هم چه مقری ! _ آقا اصلا راستشو بخواید من این خانومو چند بار تو کلاس کنکور دیده بودم . الانم دوستام گفتن بیام یه تنه به ایشون بزنم . و من آنروز تا تهش را خواند که هنوز وارد دانشگاه نشده عاشق پیدا کردم ! ***************** _ به چی داری فکر می کنی ؟ _ به اولین باری که دیدمت ! پرهام که گویا هنوز هم از یاد آوری آنروز حرص می خورد گفت : _ همون روزی که بنده رو به جرم دزدیدن کیف پول شما بردن پاسداری رو میگی یا شبشو میگی که اومدی گفتی کیف پولت تو خونه جا مونده بود ؟ اخم کوچکی کردم . _ اون روزی که کیف عزیزمو پاره کردیو میگم . می بینم که چشمانش برق می زند .یاد آوری خاطرات ممکن است برای او خوش حال کننده باشد ولی برای من ، برای من آن روز ها عذاب آور است ؛ روز هایی که زیبا بودم . _ آره ! یادته کادوی تولدت یه کیف عین همون برات گرفتم و تو همون روز دادیش به یه بچه تو خیابون ؟ تبسم می کنم . شاید هم تمام گذشته برایم ناراحت کننده نباشد . دیدن لبخند زیبای آن پسر وقتی کیف را دید به یاد دارم . روز های بعدش را هم به یاد دارم که هر روز کیف را پر از گل می کرد و به خیابان نزدیک دانشگاه می آورد تا بفروشد . وقتی آن کیف را به او دادم ، همه ی دوستانم می گفتند دادن این کیف به کسانی که ... چه می دانم ! کسانی که کارشان گدایی است کاری مسخره بود . ولی من آن لحظه گدایی او را ندیدم . صورتش را دیدم که چگونه از کیف من خوشش آمده بود و با افسوس به آن نگاه می کرد . مگر خدا می پرسد که آیا در واقع گول خوردی و کمک کردی یا واقعا کمک کردی ؟ نه ! خدا فقط این را می بیند که تو کمک کردی . ولی من دیگر خودم را خسته نمی کنم که اینها را به پرهام بگویم . نه تنها دیگران نمی فهمند بلکه او هم نمی فهمد . گارسونی شیک با تبلتی در دست می رسد و من تازه وقت می کنم که نگاهی به منو بیاندازم . _ من پاستا با سس پپرونی می خورم . پرهام ناراحت نگاهم می کند . _ مطمئنی ؟ آخه تازه لاغر شدی . باید مراعات کنی . کمی رنگ به رنگ می شوم . _ پس چی بخورم ؟ پرهام رویش را به سمت گارسون می کند و بدون اینکه به خودش زحمت دهد جواب مرا بدهد سفارش می دهد : _ برای ایشون یه بشقاب سبزیجات بیارید و برای نوشیدنی هم هر دو معجون مخصوص می خوریم . گارسون تعظیمی می کند و می رود و من می مانم و پرهام در حالی که احساس شرم و عصبانیت و کلافگی می کنم ولی همچنان لبخندی بر لب دارم . من نمی دانم چه ام شده ؟ چرا نمی دانم چه احساسی نسبت به او دارم ؟ خدای من ! او که خود را روشن فکر و مهربان می داند پس چرا به جای من سفارش می دهد ؟ من از بشقاب سبزیجات متنفرم . از همه چیز این دنیا متنفرم !
  32. 39 امتیاز
    کمدم را باز می کنم و به لباس های درون آن نگاه می کنم . سمت راست کمد پر از لباس های رنگی و سمت چپ پر است از مانتو های سیاه و بلند و ساده . حتی دلم نمی خواهد به مانتو های رنگی نگاه هم بیاندازم . دیگر اندازه ام نمی شوند . اوایل که چاق شدم هنوز هم رنگی می پوشیدم ولی دیگر این کار را نمی کنم . از مضحکه ی مردم شدم متنفرم . کسی که از ظاهرش راضی نیست باید تمام وجود خودش را در تاریکی مخفی کند تا شاید این تاریکی هم کمی او را مخفی کند . نمی دانم از کی شده که دیگر سراپا سیاه می پوشم . ولی نمی توانم امروز این کار را بکنم ، می توانم ؟ دنبال مانتوی سیاه با چند طرح کوچک آبی می گردم و شالی همرنگ آن آبی را به سر می کنم . جلوی آیینه ی قدی می روم و به آن نگاهی می اندازم ؛ نه از روبرو ! بلکه از کنار . و از دیدن عرضی که از هر طرف یکی است آه می کشم . _ مامان ؟ گن منو کجا گذاشتی ؟ سرش را داخل می کند و می گوید : _ تو کشوته . _ نه نیست ! اون سیاهه رو می گم . اخمی می کند و می گوید : گذاشتمش زیر بقیه ی گنات . خیلی تنگه آرمیتا . بهت فشار میاد نپوشش . _ همین امروزه . با ناراحتی به منی که تلاش می کنم گن را تنم کنم نگاه می کند . _ حالا چه اصراریه تنت کنیش ؟ _ مانتوم خوب دیده نمیشه تو تنم . _ تو که همین ماه پیش خریدیش . چطوری تو تنت خوب دیده نمیشه . سری تکان می دهم و می گویم : _ بی خیال ! ببین ! حالا بهتر نیست ؟ با اخم به من که از تنگی گن نفسم گرفته ولی مانتو در تنم می درخشد نگاه می کند و زیرلب می گوید : _ یه روزی یه بلایی سر خودت میاره بچه ! نباید انقدر به چاقی و لاغری فکر کنی . و می رود . دوباه به خودم در آیینه نگاه می کنم و با اینکه به نظرم همچنان خیلی چاقم لبخند بی جانی می زنم . کمی آرایش و بلافاصله بعد از این که کفشم را می پوشم صدای زنگ در بلند می شود .مادرم آیفون را جواب می دهد و من سریع و به دو به پایین پله ها می دوم . نمی شود منتظر آسانسور ماند ؛ دیر می شود .به دم در که می رسم لحظه ای تعادلم را از دست می دهم ولی بلافاصه نرده را می گیرم و در حالی که هرچه کفش پاشنه بلند است ناسزا می گویم وارد ماشین پرهام می شوم .با لبخند نگاهم می کند و سلام می کند . _ چه خوشکل شدی امروز . _ ممنون . سری تکان می دهد و حرکت می کند . ماشینش سیاه و شاستی بلند است . اسمش را نمی دانم . هیچوقت در مورد ماشین و خانه و این جور چیز ها کنجکاو نبودم .فقط می دانم که او از خانواده ی من پولدار تر است . نه خیلی ! ولی می شود گفت پدر او مثل من است ! شاید بچه های من بتوانند به رفاه او برسند . نمی دانم توانستم منظورم را خوب برسانم یا نه ؟ ولی پولدار بودنش هیچوقت اذیتم نکرده . او هیچوقت آنرا به رویم نمی آورد . ولی در واقع تلاش می کند به رویم نیاورد . از تمام وجودش کلاس و آداب معاشرت و پولداری می چکد . صدای آهنگ را کم می کند و می گوید : _ خیله خوب ! یه نیم ساعتی وقت داریم پس بذار توضیح بدم بهت باشه ؟ سری تکان می دهم . دعوای هفته ی پیش را می گوید. سر این که چرا من باید کار کنم دعوایمان شد و او خیلی سریع از کوره در رفت . حتی یادم نمی آید چرا ؟ فقط می دانم که تمام هفته را شب ها گریه می کردم و با خودم فکر می کردم چه می شد اگر یک جمله را کمتر یا بیشتر گفته بودم ؟ _ ببین ! اونروزسر یه چیزی تو شرکت حالم بد بود و سر تو خالی کردم. جوابی نمی دهم . مشکلش شرکت نبود . مشکلش من بودم . دنبال بهانه بود تا هفته ای را بدون من سر کند . رابطه ی ما داشت از هم می پاشید و شاید تنها راه درست کردن آن درست شدن من بود . دلم می خواست آنقدر تغییر کنم که دوباره عاشقم شود . اخلاقم باید تغییر می کرد ، رفتارم باید تغییر می کرد ، این قیافه ی وحشتناکم باید دوباره به همان شکل شش سال پیش در می آمد . در فکر بودم و به حرف های پرهام که پشت سر هم راجعب مشکلات یک حسابدار در شرکت حرف می زد توجهی نمی کردم . تا اینکه در نهایت وقتی حرف هایش تمام شد فقط به گفتن دو جمله ی کوتاه اکتفا کردم : _ می فهمم چی میگی ! تقصیر منم بود . لبخندی می زند و آهنگ را دوباره بلند می کند . آهنگش را نمی شناسم . علاقه ای هم به شناختنش ندارم . از رپ خوشم نمی آید . ولی هیچوقت این موضوع را به پرهام که خوره ی آهنگ های رپ است نگفته ام . از همین حالا احساس می کنم سرم دارد درد می گیرد . امیدوارم این راه طولانی زودتر تمام شود و شاید بتوانم به رستورانی روشن با آهنگی کلاسیک در حال پخش برسم .
  33. 39 امتیاز
    فکر کردن درباره ی طبیعت کار هر روزم شده بود. بخشی از روز طولانی ام را به طبیعت فکر می کردم؛ به آب هایی که با سر خود را به زمین می کوبیدند و به درختانی که سرشان را بالا می گرفتند و طوری نگاهم می کردند که گویا ارث پدرشان را خورده ام. در نهایت به لاکپشت کوچک کنار آبشارمان که قدم می زد و مثل از همه جا بی خبران به آب زل می زد و خوابش می برد. طفلک اصلا به سرعت آب حسودی اش نمی شد. از چهره ی خسته اش می شد فهمید که اصلا حال و حوصله ی حسودی کردن را نداشت. باید هم نمی داشت. حسودی کردن انرژی می خواهد. باید نقطه ضعف خودت را بشناسی، نقطه قوت دیگری را هم بشناسی و بعد افکارت را به سمتی سوق دهی که از طرف مقابل بدت بیاید. چه کاری است اصلا؟ دوازده سال و هفت ماه و چهل و هشت روز از عمرم در آن کلبه می گذشت. مثل هر روز چشمانم را باز کردم، به اتاقم سلامی کردم و از تختم بلند شدم. تختی که اگر صدا های عجیب نمی داد، شبش روز نمی شد. شاید راضی نبود از اینکه هر شب روی آن بخوابم. از کلبه خارج شدم و با صدای بلند، سلام گرمی را نثار پدر و مادرم کردم. جوابی نشنیدم. گرم تر نثار کردم و باز هم جوابی نشنیدم. تا آن روز، اولین بار بود که سلامی به آن گرمی نثار می کردم و جوابی نمی شنیدم. نگرانی وجودم را فرا گرفت. خورشید در آسمان دیده نمی شد و ابر ها با اشکال و چهره های زننده ای بالا ی سرم را فرا گرفته بودند. همه چیز برای بارانی طولانی مدت و زیبا حاضر بود. گرفته بودن هوا، باعث می شد بیشتر نگران شوم. اندکی در اطراف کلبه قدم زدم و لحظاتی جلوی آتش خاموش شده روبروی کلبه مان نشستم. حدس می زدم پدرم به شکار رفته باشد یا شاید جمع کردن هیزم. هیچوقت مادرم با او نمی رفت. او مسئول این بود که در کلبه بماند و از شاهزاده خانم مراقبت کند. شاهزاده ای که قرار بود جانشین پدرش شود و بر این قلمرو حکومت کند. صدای قدم هایی را پشت سرم حس کردم که ناگهان دستانی ظریف و لطیف جلوی چشمانم را گرفت و با صدایی که گویا صدای فرشتگان بود، گفت: " هلنا خانم من، چه مو های نامرتبی! یادت رفته بود که هر صبح قبل از آن که از کلبه بیرون آیی، موهایت را شانه می زدم؟ دخترک مرا چه شده؟ " از صدایش به خوبی فهمیدم مادرم است. دستش را آرام گرفتم و از جلوی چشمانم کنار زدم. - عجب است مادر منظم ما امروز نامنظم شده است! تا بوده شما زورکی جلویم را می گرفتید و با آن شانه که از آن فراری ام به جان موهای زیبایم می افتادید. خنده کنان پاسخ داد: " که گفته موهایت زیباست ؟ " از صدای خنده هایش فهمیدم که جدی نمی گفت. گفتم: " به زیبایی مو های مادرش که نمی رسد! " گفت و گوی صمیمانه ی بین من و مادرم ادامه داشت تا اینکه پدرم از راه رسید در حالی که یک گونی سنگین همراه داشت. هیزم بود. بعد از سلام کردن به پدرم از او اجازه گرفتم تا در محوطه ی کلبه قدم بزنم. طبق روال همیشه اجازه داد و تعهد گرفت که تا غروب بازگردم. من هم تعهد دادم که تا غروب نشده باز نگردم. پدرم کمی به من و مادرم خیره شد، سری خاراند و اجازه ی رفتن را صادر کرد. مثل همیشه با آواز گنجشک ها همراه شدم و به تاب کوچکم سلام کردم. تابی که چنان کوچک بود که انگار دوست نداشت کسی سوارش شود ولی جثه ی هلنای لاغر اندام که به راحتی در تاب جا می گرفت، آوار غم را بر سر بیچاره می ریخت. صداهای عجیب هم که به طور ارثی به همه ی وسایلمان رسیده بود. بعضی ها این صدا ها را بیشتر کش می دادند، بعضی با ناز می گقتند و بعضی با خشم! از تابم عبور کردم و روزی راحت را به او هدیه دادم. استراحت غیرمنتظره! چه کسی خوشش نمی آید؟ به جایی دورتر رفتم. اگر سه قدم دیگر بر می داشتم، می شد دورترین نقطه ای که تا آن موقع به آن سفر کرده بودم. پدرم با نرده هایی چوبی مرز کلبه مان را مشخص کرده بود. خوب چه اهمیتی داشت؟ داخل آن جنگل چه کسی به مرز توجهی می کرد؟ نزدیک نرده ی چوبی رفتم. دو سه متر آن طرف تر، درختی کوتاه قد تکان می خورد. لحظه ای درنگ نکردم، به عقب رفتم و در حالی که به آن درخت خیره شده بودم، فریاد زدم : " آنجا کیست؟ " مردی بلند قد و مسن با کلاه لبه داری روی سرش، از پشت درخت بیرون آمد و سلام کرد. چهره اش دل نشین بود. سومین انسانی که در زندگی ام می دیدم. با صدایی زیبا ، بسیار قاطع و محکم شروع به سخن گفتن کرد: " دختر جوان اینجا چه می کنی؟ " با تعجب و کمی نگرانی نگاهش کردم. - من اینجا چه می کنم؟ شما هنگامی که در جنگل قدم می زنید از درختان و خاک و حیوانات می پرسید که در جنگل چه می کنند؟ - آری. یک بار از آن ها پرسیدم و جوابی نشنیدم. من هم قهر کردم و دیگر با آنها سخنی نگفتم. با دیدن چهره اش فکر می کردم مرد خردمندی باشد ولی از حرفش می شد فهمید که نیست. - من شاهزاده ی اینجا هستم و پدرم پادشاه. - یعنی جایی که من ایستاده ام، جزئی از قلمرو شاهزاده خانم است؟ - گفتم اینجا. شما آنجا ایستاده اید. قلمرو ما را این نرده های چوبی مشخص می کنند و اگر جنبنده ای پایش را اینجا بگذارد و امنیتمان را به خطر بیاندازد، تکه بزرگش گوشش است. از سخنانی که گفتم، نزدیک بود خنده ام بگیرد. مرا چه به این تهدیدات؟ پیرمرد بیچاره عرق کرده بود. گویا ترسیده بود و شاید در ذهنش این بود که ما قوم وحشی ها و آدم خوار ها هستیم ...
  34. 39 امتیاز
    شب اداره ی بازرسی رسمی کاخ آوای بلند و شتابان درب ، موجب خاموش شدن شمع سوزان روی میزش و بر هم زدن تمرکزش ، در نوشتن گزارشی محرمانه و راز آلود می شود.زیر لب میگوید:-اوه ، خداوندا! قلم را روی میز میگذارد ، کاغذ ها را میان کتابی و برای آرام کردن آن شخص شتاب زده ، اتاق تاریک و کوچک را ترک میگوید.به راستی چه کسی پشت این درب و در آن سرمای طاقت فرسا است؟شنل بلند بنفشش را به تن میکند و می خروشد:-آمدم...آمدم! سپس دالان تنگ و تاریک را با کفش های چرمش می پیمایدو با خشونت ، دربا را به روی رایزن سپید پوش سرمادیده ای ، می گشاید ؛ رایزنی که سوزش زخمش ،با وجود این سرمای دی ماهی ،رنجش را دو چندان کرده است.لبخندی بر پهنای چهره ی سپیدش می نشاند و میگوید:-درود بر بانوی رایزن! الکسا شتابان وارد می شود و همان گونه که دست های سرخ و بی حسش را از زیر شنلش بیرون می آورد ،با آوای آهسته ای میگوید:-درود بر تو! -به اتاق من برو ؛ تالار سرد و طاقت فرساتر است. درب اتاق را می گشاید و با گام های سست شده اش ، به سوی شومینه ای می رود؛ که خود فرمانروای روشنایی خفیف این اتاق شده است.روی صندلی چوبین آن می نشیند و با لرزشی که تنها آتش گواه آن است، دست هایش را بالای شعله های پر تب و تاب آن می گیرد؛اوه چه پر مهر است این آتش سوزان، که گاهی به خواست اهورا مزدا، بر جنگل یا کلبه ای چیره می شود. -به چه می اندیشی دوست من؟ آوای شاد و آرام ماری، چشمان بهاری را به سوی شمعی هدایت می کند؛ که با تب و تاب ویژه ای می سوزد و کمی از چهره ی ماری را نمایان کرده است.در پاسخ کمی در جایش جا به جا می شود و میگوید:-اوه،این سرمای دی ماهی پایان ندارد. چشمان قهوه ای روشنش را به آتش می دوزد و میگوید:-گر این مردم آرام گیرند؛سرما نیز پر مهر خواهد شد. -آرامش و آسودگی این مردم؟هرگز!گمان نمیکنم به چیره دستی سده،برای آن پیدا شود. برمیخیزد،به سوی او می آید و میگوید-چیره دست،چون یک مبارز بی باک؛که رایزنی را تبدیل به آتشفشان کند. با یاد آوری زخم عروسک خیمه شب باز امروز،پرده ی آرامشش را می درد و آهی می کشد،که این اتاق تاریک را در بر می گیرد؛اکنون این بازرس چه می کند؟زلف بافته شده ی قهوه ای رنگش را تکان می دهد و در برابرش،روی زانوی خود می نشیند و دامن جامه ی ابریشمی اش را ،به آغوش گرم زمین می سپارد. ادامه میدهد:-امروز بر تو چه گذشت؟ دست خونینش را،از روی بازویش بر می دارد و میگوید:-یک فرمانده،که چشمان تیره اش،نشانه ی روشنایی ذهنش بود؛(پوزخندی می زند)آن کس که در این میان،عروسکی بیش نیست؛همان کس که نوه ی رانده شده ی موبدی شد ولی،مهرگان را به نامش کرده اند...(روزی که ریون به فرماندهی بزرگ گارد فرمانروایی رسید.) ماری زمزمه وار میگوید:-اژدهای سرخ دلاور میدان ها...
  35. 38 امتیاز
    در این بین ، تنها کاری را می کنم که بلدم ، در تخیلات خودم ملکه ی دنیای خودم می شوم .در دنیایی زندگی می کنم که خودم در آن زیبا ترینم . من در آن دنیا بهترین و با اعتماد به نفس ترین و قدرتمند ترینم . در تخیلاتم می بینم که وقتی او آن حرف های مسخره ها را در مورد شغلش به زبان می آورد حرفش را قطع می کنم و ضبط مسخره اش را خاموش می کنم و هرچه حرف در دلم دارم به او می زنم ؛ سرش فریاد می کشم ، بر صورتش کشیده ای می خوابانم ، جیغ می کشم و گریه می کنم . ده ها بار کارها و حرف هایی را که فقط در ذهنم می توانم بزنم را به او می گویم . به او می گویم این من نیستم که بدم . این اوست که زیادی به وزن و چاقی و هزار چیز دیگر فکر می کند . به او می گویم که تفریح دختری از خانواده ی متوسط فیلم دیدن و خوردن است . به او چیز های زیادی می گویم ولی در واقعیت ، من فقط روی صندلی کنار راننده نشسته ام و در مناظر بیرون پنجره غرق شده ام و گویا که این خیالات را دوست ندارد ، او شیشه را بالا می کشد و من هیچ نمی گویم . فقط صورتم را همچنان به پنجره می چسبانم و به این فکر می کنم که او حق دارد نخواهد با من ازدواج کند . می دانم مسخره است ! خیلی بیشتر از مسخره ! می دانم تمام حرف هایی که در مورد چاقی می زنم فقط کمبود اعتماد به نفس است با چاشنی افسردگی . ولی قرار است چه کنم ؟ دنیای من را به یاد دارید نه ؟ در دنیای من وقتی پیش روانشناس می روی در واقع داری به همه می گویی دیوانه ای . شاید بعد از سالها اسمش عوض شده باشد ، شاید تعداد افرادی که واکنش نشان می دهند کم شده ، ولی اینها دلیلش این نیست که این تفکر کمرنگ شده . بلکه می گوید آنقدر مردم دیوانه شده اند که دیگر به دیوانه شدن دیگران اهمیتی نمی دهند ولی هنوز همان است . هنوز هم من افسرده ی دیوانه ام . _ لاغر کردی ؟ با تعجب نگاهش می کنم . از آخرین باری که مرا دیده یک کیلو اضافه کردم . شاید گن را می گوید نه ؟ لبخندی از پیروزی در بحثی که با مادرم داشته ام می زنم و به دروغ می گویم : _ آره ! معلومه ؟ لبخندی می زند . _ خیلی . ادامه بدی دوباره میشی همون دختر خوشکل دانشگاه . لبخندم از یاد آواری روز های قشنگی که در گذشته داشته ام تلخ می شود . زمانی من مغرورترین و معروف ترین دختر دانشکده بودم ولی الان چی ؟ الان فقط سایه ای هستم از چیزی که روزی بودم . _ اون موقع از چیم خوشت اومده بود ؟ _ از اخلاقت ، از شخصیتت ، دیگه چی بگم ؟ _ قیافه ام چی ؟ نگاهی عمیق به صورتم می اندازد . نگاهی سنگین و ریزبین . متوجه نمی شوم چگونه ولی ماشین الان کنار رستوران پارک شده است . صورتش را جلو می آورد ؛ آنقدر جلو که صدای نفس هایش را می شنوم . _ تو عمرم خوشکل تر از تو ندیدم و نخواهم دید . و بدون اینکه فرصت عکس العمل بدهد ، گونه ام را آرام با لبش لمس می کند . صورتم گر می گیرد . او خوب می داند که من از بوسه خوشم نمی آید ؛ هنوز یادش است ! _ نکن ! زشته ! لبخندی می زند . _ زشت چیه ؟ ناسلامتی به هم محرمیما ! لبم را گاز می گیرم . _ بقیه که نمی دونن . لبخند شیطنت آمیزی می زند . _ بقیه به من ربطی ندارن . دلم بخواد گازتم می گیرم . و در ماشین را باز می کند و به سمت در آنوری می آید تا آن را برایم باز کند . پیاده می شوم و به یک سر تکان دادن کوتاه برای تشکر اکتفا می کنم . دلم نمی خواهد به احساس بدی که دارم فکر کنم . به احساسی که می گوید از زمانی که او مرا دیده ، هم ظاهرم عوض شده است و هم اخلاقم . پس او هنوز از کدام بخش من خوشش آمده ؟ بس کن ! بگذار امروز تمام شود . بگذار امشب زیبا باشد . _آرمیتا خانوم ! حواست کجاست ؟ رستوران اینوره ! به پرهام که چند متر آنور تر کنار رستوران ایستاده نگاه می کنم . معلوم نیست این حواسم را در کدام کوچه ی تخیلاتم گم کرده ام ؟ بی حرف به سمتش می روم و دستش را در دستم می گذارم . با لبخند می گوید : _ بده ها ! مردم بد فکر می کنن . چیزی نمی گویم . بگذار تا می خواهد سربه سرم بگذارد . در این یک هفته دلم برای همه ی کارهایش تنگ شده .
  36. 37 امتیاز
    درود درود دوباره اومدم با یه لیست از دوستانی که باااااید تشکر کنم ازشون شاید فردایی نباشه... (ترتیب مهم نیست!) @samira7781 @paria80 @0T0 @maleficent @Hina97 @hana23 @niya99 @KIMIA13 @TMH @Artmis69 @metaldead @n-a-f-a-s @A.sanamy.D @Hannaneh @sadeghi @mz1379 @Danin72 @namebaroon @Gisoo @minoii @melinaa @admin @dokhtar_abi @Yeganeh @RainDaughter @Maryaanna @SMRT @asal.p@ROHAMTZ @civil68 @Black @AZOOZA @HAFEZ @yong@MohammadJON @HASTI-L @AGH @dehgani @Ali.He @Hanibal @..Delaram.. @afsa @NEVISANDEH28 @Mozhgan @Nazfa @Miss76 @Meysam @maya23 @Masirad7 @maryambanoo @Ghazaaleh @Ghazal @hedeyh2002 @khajeh.f @marjoosh @nilofar @CrystalAnis0 @AydinAy @Zeino @AIDA79 @zahra20 @zahra10 @1956 @TWILIGHT @toska @elham0000 @Fateme7 @cherry @hhhmmm @fatemehzare @fati18 @Pransses @reyhan.B @reyhane2001 @Reyhanehkh @2M_G15 @saba70 @sajede @samirahojatti @sara27 @sarvenazz @sayeh @Giso@Shadowlady @Shin.Mim @Sokout @Peyman @Titanium @Aroosakjahanam @baran77 @missmahdiye @Amir @Lunatic @DrAlireza @Negin @LoveHell @eliibanoo @saeide_sh @mahkame @jojo دیگه حافظه بیش از این یاری نمیکنه ممنون از همه
  37. 37 امتیاز
    سلام خدمت خانواده نودهشتیا اگر جزو کاربران قدیمی باشید حتما این موضوع رو متوجه شدید که نودهشتیا هیچ جایگاه تبلیغاتی خودش رو نفروخته ! قصد فروش جایگاه تبلیغاتی انجمن رو به کاربران داریم برای تبلیغات کتابشون ( فقط کتابشون ) ! خرید جایگاه تبلیغاتی شماره یک با 10 هزا تومان ! ( بالا سمت چپ در سایز 275 عرض - 240 ارتفاع ) 1 ماه ( فرمت های قابل قبول : gif . png . jpeg ) در صورت اضافه شدن جایگاه های دیگه , از همین تاپیک به شما اطلاع داده میشه شما با استفاده از این جایگاه میتونید کتابتون رو برای تمام بازدیدکنندگان انجمن به نمایش بگذارید و بازدید کتاب خودتون رو بالا ببرید طراحی بنر اختصاصی توسط گرافیست های نودهشتیا +15 هزار تومان برای پرداخت به صفحه خرید اکانت VIP مراجعه و روی گزینه پرداخت انلاین کلیک کنید و به درگاه پرداخت انلاین هدایت میشید , مبلغ مورد نظر رو به ریال وارد کنید و پرداخت کنید بعد از پرداخت با عنوان خرید جایگاه بنری انجمن به مدیر انجمن @Amir پیام ارسال کنید صفحه خرید VIP
  38. 37 امتیاز
    به جمله ی دراماتیکش در دلم تلخ می خندم و می گویم : _ ممکنه من ارزششو نداشته باشم . قهقهه می زند و در حالی که کیفش را روی زمین پرت می کند و خودش را روی کیفش می گوید : _ اینو خوب اومدی . با تعجب به دختری که وسط دستشویی کثیفی نشسته و به حرفم مثل جوکی دست اول می خندد نگاه می کنم . نکند از سیاره ی دیگری آمده باشد ؟ سیاره ای که به حقایق می خندند . چه می گویم ؟ این که نشانی زمین خودمان است . دختر با دیدن تعجب من خنده اش قطع می شود . _ جدی گفتی الان ؟ سرم را پایین می اندازم و می خواهم از دستشویی خارج شوم که کچ پایم را می گیرد و می گوید : _ ببخشید بابا ! صبر کن دو دقیقه ! و کاغذی را از کیفش که هنوز رویش نشسته به سختی در می آورد . کاغذ با صدای پاره شدن از درون کیف بیرون می آید . بدون توجه به منی که بیشتر از پیش گیج شده ام ، مداد چشمش را هم در می آورد و رویش شماره ای می نویسد . _ این شماره ی منه . یه زنگ بهم بزن بعدا ! از ترس این که این موجود فضایی بی غم از درون کیفش تفنگ لیزری در نیاورد بدون حرف شماره اش را می گیرم و م خواهم بروم که دوباره حرف می زند . _ میشه به اون پسره بگی دیگه حالشو ندارم خودش بره ؟ دیگر نمی توانم تحمل کنم . با تعجب و عصبانیت فریاد می کشم : _ جدی میگی ؟ با آرامش نگاهم می کند و جوابی می دهد که فقط به ذهن یک آدم فضایی می رسد . _ همه مون که به خاطر پسرا آرایشمونو خراب نمی کنیم . همون پسری که چشماش آبیه رو میگم . این دختر صد البته چیزیش می شود . با عجله خارج می شوم و پیش پرهام می روم . _ طول کشید . خوبی ؟ خوب ، حداقل راهی برایم باز کرد تا بتوانم آن لبخند لعنتی را از لبانم دور کنم . _ یه زنه تو دستشویی مزاحم شده بود . پرهام با تعجب نگاهم می کند . _ امکان نداره . اینجا فقط آدمای درسـ.... ناگهان لبخندی به لبش می آید . _ نکنه خانم اشرفی رو می گی ؟ همونی که چشم سبز داره ؟ پرهام آدم فضایی را می شناسد ؟ خدای من ! گویا با یک فیلم علمی تخیلی روبرویم . _ از کجا می شناسیش ؟ _ دختر صاحب اینجاست . این بار گویا من آدم فضایی شده ام . نمی فهمم چه می گوید ؟ معنی واژه هایی که پشت سر هم ردیف می کند چیست ؟ "دختر صاحب اینجا ..." مگر می شود ؟ طبق قوانین این دنیا آن دختر باید الان سنگین و رنگین باشد و لباس های گران بپوشد و مثل یک خانم رفتار کند . ولی این آدم فضایی ... شاید هم او قوانین این دنیا را نمی داند نه ؟ ناخودآگاه به اینور و آنور نگاه می کنم . همان لحظه ای که گارسون غذاهایمان را می آورد ، چشمم می خورد به پسری بیست و خورده ای ساله که در یک میز دونفره تنها نشسته است . رویش سمت دیگری است ولی باید خودش باشد ؛ تنها مرد تنهای این رستوران است . نگاهم را از او می گیرم و به پرهام نگاه می کنم که ببینم مرا در حال زل زدن به آن پسر دیده یا نه ؟ از شانس خوبم ، چشمم به چشمان کمی گرد شده و ابروی چپ بالا رفته اش می خورد . _ نخوری پسر مردمو . حرفی نمی زنم . هر دفعه ی دیگری بود به این حرف مسخره می خندیدم ولی ، این دفعه سخت مشغول گرفتن تصمیم هستم . نگاهم به کاغذ درون دستم می افتد که مچاله شده است ولی شماره ی آن دختر هنوز درونش هست . کیفم را بر می دارم و شماره را درونش می گذارم . _ پرهام ؟ _ بله ؟ _ من از بشقاب سبزیجات خوشم نمیاد . با تعجب نگاهم می کند . _ چی ؟ _ هیچی بی خیال . شب خوبی بود . با آژانس بر می گردم . خدافظ . و بدون نگاه به او که شوکه یکی از دستانش را به ژست _ به قول خودش _ فازت چیست بالا برده به سمت پسر تنها پیش می روم . نزدیکش که می شوم نگاهم می کند و من چشمان آبی یخی اش را خوب می بینم . _ ببخشید . اون دختری که همراهتون بود گفتش که منتظرش نباشید . دلش نمی خواد دیگه ببیندتون . و مثل شخصیت های اصلی و تاثیر گذار دوران کودکی ام با اعتماد به نفس از او دور می شوم و اصلا اهمیتی نمی دهم که پرهام یا آن پسر درموردم چه فکر می کنند !
  39. 37 امتیاز
    می دانم مسخره است ولی جدا ؟ باید بنشینم و او را نگاه کنم که برای خودش استیک سفارش می دهد و من به خاطر این که کسی باشم که او می خواهد باشم باید از خوردن غذای درست و حسابی پرهیز کنم . و تلخ ترین بخش ماجرا چیست ؟ لبخند مسخره ای معلوم نیست چرا همچنان بر لب دارم . در همه حال باید مراقب باشم که این حالت لب هایم حفظ شود تا او را خوش حال نگه دارم . _ امروز خیلی روز پر مشغله ای بود . لبخند . _ تو مدرسه چه خبر ؟ لبخند . _ هیچی ! درسمو میدم و اونا هم میرن . لبخند . _ حتما خیلی باهاشون مهربونی نه ؟ لبخند . _ الان می خواستی بگی چاقا مهربونن ؟ لبخند . _ یه چیزی تو همین مایه ها . او چشمکی مسخره می زند و من لبخند . _ از خواهرت چه خبر ؟ لبخند . لبخند . لبخند . _ جواب نمی دی ؟ لبخند . _ داره زندگیشو می کنه دیگه ! یه ماهی هستش ندیدمش . لبخند . _ جدا سعی کن رابطه تو باهاش بهتر کنی . لبخند . _ ممنون از یاد آوری . لبخند . حتی نمی فهمد کنایه زدم . او هم لبخند می زند . لبخند . احساس می کنم سرم گیج می رود . لبخند . سرم سنگین شده . لبخند . سرم درد می کند . لبخند . او دوباره شروع به حرف زدن در مورد حساب و کتاب شرکت می کند . لبخند . احساس می کنم نفس کم می آورم . لبخند . گارسون نوشیدنی می آورد . لبخند . نوشیدنی اش سبز است یا من چشمانم کور رنگ شده ؟ لبخند . لبی به نوشیدنی می زنم و از مزه ی تلخ سبزیجات غلیظ حالم بدتر می شود . لبخند . نمی توانم اینجا بمانم . لبخند . نمی خواهم لبخند بزنم لعنتی ! لبخند . بس کن ! لبخند . از سرجایم بلند می شوم . و پرهام با تعجب در حالی که دارد به موبایلش نگاه می کند می گوید : _ خوبی ؟ لازم نیست لبخند بزنی نگاهت نمی کند. فقط صدایت را آرام نگه دار . _ آره خوبم . نگاهش را از موبایل می گیرد . نه ! خواهش می کنم مجبورم نکن ! _ مطمئن ؟ این آخرین دفعه است ! قول می دهم . _ آره ! لبخند ... و تمام ! لبخند از روی لبم خشک می شود و من با سرگیجه به سمت سرویس بهداشتی _ یا هرچه که مودبانه تر است _ می روم . وارد که می شوم بدون توجه به دختری که در حال ترمیم آرایشش است شیر آب را باز می کنم و به سر و صورتم می پاشم . احساس سرگیجه هنوز هم سر جایش است ولی همین که مجبور نباشی لبخند بزنی خودش عالیست . به صورت خودم در آینه نگاه می کنم . ریملم از آبی که روی صورتم ریخته پخش شده و پودر سنگینی که مجبور بودم صورتم را با آن صاف نگه دارم پاک شده ؛ حتی دلم نمی خواهد اسم مسخره اش را به زبان بیاورم . حالا چه کنم ؟ از شدت بیچارگی گریه ام می گیرد . بدون آرایش چه کنم ؟ همچنان در حال گریه ام که دستمالی به سمتم گرفته می شود . صورتم را بالا می گیرم و دختر را کنارم می بینم در حالی که دستمال مرطوبی را به سمتم گرفته و آرایشش حالا تمام شده . آرام تشکر می کنم و در حالی که سعی می کنم بفهمم چرا اینگونه گریه می کنم دستمال را از دستش می گیرم و آن سیلاب سیاه را از زیر چشمانم پاک می کنم . دختر که گویا شده پری مهربان زندگی من ریمل و مداد چشمی به دستم می دهد . وقتی دوباره خودم را مثل قبل می کنم . وسایلش را جمع می کند و می گوید : _ پسرا ارزششو ندارن ، باور کن !
  40. 37 امتیاز
    با صدایی ضعیف تر گفت: " داشتم در این جنگل قدم می زدم که به عروسک چوبی زیبایی پشت این درخت برخوردم و نظرم را به خودش جلب کرد. " عروسکی را که در دستانش بود می شناختم. با دیدنش غمی وجودم را فرا گرفت. مادرم زمانی که بچه تر بودم برایم افسانه ای گفت از این قرار که کودکی عروسکی چوبی ساخت، آن عروسک زنده زنده شد و همدم تنهایی های کودک بود اما آن مجسمه هرگز جانی نگرفت؛ با اینکه هر روز با او حرف می زدم. تا اینکه روزی آن را به پدرم دادم که سر راهش به نقطه ای دور ببردش که هرگز نبینمش. همچنان در فکر بودم که صدای مرد را شنیدم: " دختر جان؟ به کجا سیر می کنی؟ این عروسک را می شناسی؟ " با صدای او از خودم بیرون آمدم و پاسخ دادم: " می شناختم. " - یعنی چه؟ دیگر نمی شناسی؟ از حرفش متوجه شدم که حدسیاتم درباره ی دیوانگی پیرمرد اصلا غلط نبوده. پیرمرد نادان معلوم نبود نشانی کجا را به او داده بودند که مثل از همه جا بی خبران ایستاده بود و با من حرف می زد. - او را می شناسم. زمانی دوستم بود اما حال با او قهر هستم. - او هم جوابت را نداد، درست است؟ این سوالش به دلم نشست. پاسخ دادم: " نه. من او را ساختم ولی او حاضر نشد کلامی با من سخن بگوید. " - جالب است. خوب برایم بگو اینجا چه می کنید؟ - زندگی می کنیم. - واقعا؟ اینجا زندگی می کنید؟ - چرا باید حرفم را دوبار تکرار کنم؟ - چون هربار که این سوال را دوباره از کسی پرسیدم، بار دوم پاسخی دیگر داد. منظورش را اصلا نمی فهمیدم و اصلا نمی دانستم که چرا با آن پیرمرد غریبه هم سخن شده بودم. وقتی پاسخی از من نشنید، گفت: " می دانی دختر جان، من راه گم کرده ام. به دنبال جایی امن می گردم؛ به دور از هر خطری. " - شما حتی نامتان را به من نگفته اید. - اوه بله، من کاپیتان ردفیل هستم؛ کاپیتان کشتی دریایی. - کاپیتان ردفیل، کشتی تان کجاست؟ - در حال غرق شدن است. به دنبالم راهی هستم که نجاتش دهم. با تعجب و نگاهش کردم. - پدر جان گویا حالتان خوب نیست. این اطراف دریایش کجا بود؟ - گفتی اینجا زندگی می کنید؟ پاسخ سوال مرا نداد، اما پیرمرد معلوم الحالی بود. - بله. من و پدر و مادرم. - چگونه؟ - یعنی چه چگونه؟ - چگونه زندگی می کنید؟ - همانگونه که همه زندگی می کنند. روز و شب می گذرانیم ، پلک می زنیم و در این هوای پاک نفس می کشیم. اصلا من چرا باید این ها را به شما بگویم؟ هنوز شما را نمی شناسم. آن جای امنی که دنبالش هستید، همینجاست؛ کلبه ی ما، ولی جایی برای شما نیست. - من مجبورت نکردم پاسخ دهی جانم. من آن جای امن را اینجا پیدا نخواهم کرد. می خواهم که از هر خطری مصون باشم. گویا نشانی را اشتباه آمده ام. بعد از گفتن حرف هایش رویش را برگرداند و راهش را پیش گرفت. هر چه فریاد زدم که : " منظورت از خطر چیست؟ " پاسخم را نداد. وقت زیادی را با او گذرانده بودم. باورم نمی شد که روزی برسد که انسانی را ملاقات کنم و آنگونه گرم صحبت شویم. دوست داشتم از آن نرده های چوبی رد شوم، جلوی مرد را بگیرم و بپرسم که مقصودش از حرف آخرش چه بود، اما غروب داشت نزدیک می شد. کمی آنجا منتظر ماندم تا غروب کاملا برسد؛ چون قول داده بودم قبل از غروب باز نگردم. به کلبه که بازگشتم، پدرم آتشی بزرگ روشن کرده بود و مادرم چیزی را روی آن می پخت. خوراکمان بیشتر گوشت حیوانات بود و گاه گاهی خوراک سبزیجات. کمی علف و برگ درخت و خیلی که مادرم لطف می کرد، کمی قارچ جنگلی داخل ظرفی می ریخت ، داغ می کرد، می خوردیم و می گفتیم : " به به! چه خوراک سبزیجاتی! ". پدرم روی پختن قارچ های جنگلی خیلی توصیه ها به مادرم می کرد چون بعضیشان سمی بود و ما غیر سمی هایشان را می خوردیم. باز شب رسید؛ شبی که کاش هیچگاه نمی رسید و اصلا مجبور نبودیم چشمانمان را بر اطراف ترسناکمان ببندیم. هربار که پلک هایم را روی هم می گذاشتم، هیولایی با شاخ های بزرگ را می دیدم که در جنگلی ترسناک و مخوف به دنبالم افتاده است و از دهانش دودی سیاه رنگ بیرون می آید. کابوسی که هرشب به من هشدار می داد که بیرون آن نرده های چوبی چیزی شبیه این در انتظارم است. نمی دانستم که زندگی بیرون آن کلبه به اندازه کابوس هایم ترسناک است یا نه. هر روز که جلوتر می رفتم ، قدمی برمی داشتم، صدایی می شنیدم ، منظره ای را می دیدم ، شاد می گشتم و غم ها را از دلم جدا می کردم، چیز قابل توجه ای وجود داشت؛ اینکه هر روزم تکراری تر از دیروز بود و سعی بی وقفه ای می کردم تا روزی را بسازم که بدتر از دیروز نباشد و روزی که آن را الگوی فردایی قرار دهم که در انتظار آن به سر می بردم. چیزی که هر روز در آن کلبه تجربه می کردم، آواز پرندگان، صدای درخت، هو هوی باد، شر شر آب و صدای سوختن هیزم های آتش مقابل کلبه مان نبود؛ یک زندگی بود و یک سرگذشت که هر کسی روزی در جایی با حالی باید آن را بگذارند و نمی توانیم از سرنوشتی که زندگی جلوی رویمان قرار داده، بگریزیم. زندگیِ که برای من کلبه ای قرار داده بود تا در آن آرامش یابم، جنگلی که در آن قدم بزنم ، حصاری چوبی که مرا حفظ کند و کابوسی که به من هشدار دهد. جالب نیست؟ همه دست در دست هم می دادند تا روزم را به بهترین یا بدترین شکل بگذرانم. عادت داشتم هر روز در جایی یادداشت می کردم که چند روز از عمر یک رنگم در کلبه گذشته است، اما مدتی بود که شمار روز های زندگانی ام در آن کلبه از دستم خارج شده بود و به این می اندیشیدم که روز آخری هم هست؟ روز آخری که قدری رنگی تر باشد و اینگونه سیاه و سفیدی اش ذوقم را کور نکند. نمی دانستم روز چندمی بود که از خواب بلند می شدم و روز چندمی که تختم صدا می داد. اتاقم در سکوت بود. بیرون کلبه، پدرم رفته بود برای جمع کردن هیزم و مادرم مشغول شستن لباس هایی کنار چشمه بود. لاکپشتی که هر روز خسته به نظر می رسید، آن روز کمی فرق داشت. اندکی سریع تر راه می رفت و سعی داشت خودش را با سرعت آبشار یکی کند. این بد نبود که منظره هایی بودند که به تو بگویند زندگی آنقدر ها هم تکراری نیست. بادی هست که روزی از آن طرف بوزد و درخت را از طرف دیگری تکان دهد و بارانی که کمی ببارد و کمکمی هم در بغض ابر قایم شود و پایین نیاید که نیاید. در حال قدم زدن در کنار آبشار بودم. نزد مادرم رفتم، کنارش ایستادم، خودم را برایش شیرین کردم و با لحنی دلپذیر گفتم: " مادرجان، صحبت بخیر. چه چیز تو را این قدر زود از خواب بیدار می کند؟ من هر چه تلاش کردم زودتر از موعدی که عادت دارم، برخیزم، نشد. هر روز که بیدار شدم این نکته بیشتر برایم روشن شد که من تنبل ترین آدم اینجا هستم! " مادرم وقتی صدایم را شنید، رویش را برگرداند، لبخند گرمی نثارم کرد، مرا به آغوش کشید و نگاهی زیباتر از هر چیزی که تصورش را بکنم به من هدیه داد. هیچ چیز همچون آغوش او برایم به یاد ماندنی تر نبود. هرگز آرامشی را مانند آن تجربه نکرده بودم و آنقدر خوشحال و خرسند نبودم. شاید آن روز که خالق این هستی همه چیز را سر جایش قرار داد و برای هر چیزی اندازه ای تعیین کرد، ذره ای قانون خویش را نادیده گرفت و زیبایی را در جایی ، در احوالی و در زمانی بیشتر بجا گذاشت. این حد از زیبایی زمانی که در آغوش مادر هستیم نا عادلانه است! مگر یک چیز چقدر می تواند زیبا و گرمابخش باشد؟! همچنان در آغوش مادرم بودم و به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردم که ناگهان صدای لطیفی را شنیدم که با هر کلمه اش بی پروایی خالقش را در بخشیدن زیبایی ها فریاد می زد. مادرم دستانش را روی موهایم کشید و گفت: " باز دختر کوچکم چشمانش را به روی دنیا باز کرده. هلنا، هر روز که بر می خیزی با خود می گویم چه می شد اگر روزی بیدار می شدم و می دیدم که هلنای کوچکم روی تختش در اتاقش نخوابیده؟ نمی دانم که چقدر در دلت روشنایی و پاکی است. اما با هر قدم زدنت روح تازه ای به من می بخشی و و با هر نفست نوری را در قلبم می تابانی. " با خنده پاسخ دادم: " مادر جان من لایق این حرف ها نیستم. اعتراف کن که این ها را برای پاسخ ندادن به سوال من می گویی. این حد از تعریف و تمجید غیر از آن چه معنی می دهد؟ " مادرم خنده ی جالبی کرد و پاسخ داد: " فکر می کنی آسان است که به راحتی تجربیاتم را در اختیارت قرار دهم شاهزاده خانم؟ نه خیر قربانت شوم. من سال ها زندگی کرده ام و تجربیات به دست آورده ام. حال به راحتی آن را در اختیاری کودکی خام و خواب آلود قرار دهم؟ مگر در خوابت ببینی دخترک! " - خوب چه می خواهی مادر؟ چشمان زیبای من که به چشمانت زل زده کافی نیست؟ یک لبخند چطور؟ ولی دو تایش باید کافی باشد و احتملا بدهکار من نیز خواهی شد! در حال سخن گفتن با مادرم بودم که ناگهان دردی وصف ناپذیر را در پشت گردنم احساس کردم. جهان به رویم تیره و تار شد. آنقدر درد، شدید بود که نمی فهمیدم در کدام سمت گردنم است. کل وجودم را فرا گرفت. از حال رفتم و آوای " هلنا! " آخرین چیزی بود که از زبان مادرم شنیدم ... سخن نویسنده: نمی دونم رمان توسط کسی دنبال میشه یا نه. چیزهایی که تو این رمان مطرح میشه به نظرم یکمی متفاوته. چون پیش زمینه ی داستان چیزی بود که فکر می کنم کمتر کسی بهش پرداخته. شایدم دلیل این اظهار نظرم این باشه که همه رمان ها رو نخوندم. به هر حال اگه به نظرتون تکراری می رسه یا حس می کنید همون بحث کلیشه ای " زندگی چیست ؟ " رو دارم دنبال می کنم یکم در اشتباهید. توصیه ام اینه که اگه قصد دنبال کردن داستان رو دارید با دقت، علاقه و صبر دنبال کنید. تا کامل معانی متون رو متوجه بشید. امیدوارم اگه کسی دنبال کرد پشیمون نشه. ممنون.
  41. 37 امتیاز
    پس از دو روز همان گونه که به درخت خشک و خمیده تکیه زده است،نگاهش میان آسمان ابری و کاغذِ در دستش می چرخد.نگاه بان یادبود والاحضرت الکساندرا، چه خوش گفتند؛ به راستی که این گردنبند، چنین صاحبی دارد؟آن هم صاحبی رانده شده!آه، از چه سخن میگویی؟مگر تو از آنچه بر او گذشته است، آگاهی!چه بسا که او هیچگاه، رانده شده نبوده است.با این اندیشه، پوزخندی بر چهره اش چیره می شود؛ او موبد هاچینسون را، هم دارد و هم ندارد.اینک، این پدربزرگ را چه می شود؟هیچ!او نیز از به غل و زنجیر کشیده شدن این نوه ی ناشناخته ی خود، استقبال می کند؛ شاید هم خودش، به دنبال کشتنش باشد.از این رو، قلم جوهری خود را روی کاغذ می کشد و می نویسد:(دو خواهر، ازبرای یک زلف زر...)در آن هنگام، تیر های تازه نفسی، که از برای نوجوانان دربار مایر است؛ به سوی او و درخت خشک می آیند؛ بی درنگ کاغذ را تا می زند و خنجر بی غلافش را برای مهار آنان، به این سو و آن سو حرکت می دهد و با شتاب تیر هایی را کنار می زند، که گاه ره گوشه چشمش و گاه ، قلب تپنده اش را در پیش گرفته اند.در پایان نیز، تیر سه شعبه ای را با زحمت کنار می زند، که تنه ی درخت کهن را نشانه گرفته است.آهسته برمیخیزد، که قامت دانش آموزان دربار را می بیند؛که با آن جامه های تیره ی مبارزان و زلف های سپرده به دست باد،به دنبال تیر های تازه نفسشان می گردند.تبسمی می کند و همان گونه که سرش را به نشانه ی تاسف تکان می دهد، میگوید:-شتاب در کنار سستی؟این دیگر چیست؟ دانش آموزان با شنیدن این سخن، با خستگی بسیار روی زمین سرد مبارزه می افتند و هر یک به گونه ای، از خستگی ناله می کنند؛یکی چون آبتین چکمه های سیاهش را،میان خاک های مرده فرو می برد و سعی در پاره کردن جامه ی مقاوم سیاهش دارد.دیگری چون آریانا،زلف زرین بافته شده اش را در دست گرفته و چون دیوانگان، زیر لب چیز هایی را زیر لب زمزمه می کند.او با دیدن این صحنه،کاغذ و قلمش را زمین می اندازد و همان گونه که جامه ی سرمه ای رنگش را مرتب می کند، میگوید:-اینگونه می خواهید ره پر پیچ و خم گردنبند به اصطلاح نابود شده را، در پیش گیرید؟این تیرها را، یک دزد شبگرد هم می تواند مهار کند.(بنا به دلایل امنیتی این کشور، دزدان شبگرد کمترین ایستادگی را در برابر سربازان و دیگر مبارزان دارند.)آریانا پوفی می کند و همان گونه که چشمان سبز تیره اش را می چرخاند و دست هایش را سپر نفوذ سرما به پوست ظریف و سرخش کرده است؛میگوید:-آخر آن گردنبند، چه ارتباطی با مهارت های رزمی دارد؟ دستش را روی پارچه ی بسته شده ی روی بازویش میگذارد و میگوید:-این یک دریدگی است؛دریدگی که به وسیله ی شخص به اصطلاح پر فروغی بر بازوی من فرود آمده.بنگرید که در اطرافتان چه میگذرد. سپس آنان را،با حدس و گمان هایی که ناخودآگاه به ذهنشان سرازیر شده است؛ رها می کند و زمین مبارزه را ترک می کند.آریانا لب به دندان می گیرد و به دریدگی که این دخت جوان از آن سخن گفت، می اندیشد.آن دریدگی، از برای یک درّ شگفت آور و مرموز است؟شاید هم، حاصل شمشیر خونین یک دیوانه است!اوه، یک دیوانه!دست هایش را روی زمین میگذارد و برمیخیزد.همیشه نوجوان قلدر در کاخ برای آنکه بگوید خیلی تنومند است؛سعی می کند چون فرمانده کریست باشد.زیر لب میگوید:-نه!هیچکس نمی تواند به آرامی و ایستادگی(صبوری)این فرمانده ی جوان، در این سرزمین گام بردارد.
  42. 36 امتیاز
    ********************************** کلید را درقفل چرخاندم،در بزرگ آهنی باز شد و باصدای ناهنجارش خوش آمدگفت به منِ خسته.باقدم های سست و بی حال وارد حیاط خزان زده شدم؛این روزها او هم حال مرا داشت و رنگ پریده و بی روح بود.از مسیر سنگ فرشی که توسط درختان عریان احاطه شده بودمی گذشتم و تمام تنم گوش شده بود برای شنیدن ناله ی برگهای خشک،زیر پاهای بی رحمم. وارد سالن که شدم موجی از گرما و بوی مطبوع غذا به صورت یخ زده ام خورد،دلم مالش رفت ازاستشمام آن بوی خوش و بی اختیار به طرف آشپزخانه رفتم.مینا پشت گاز ایستاده بود و مشغول هم زدن سوپی بود که عطرخوشش فضارا پرکرده بود.به طرفش رفتم و دستهای یخ زده ام را دور شانه های نحیفش حلقه کردم.دست آزادش را روی دست یخ زده ام گذاشت وگفت: -سلام خواهری،خوش اومدی. خواهربود؟نبود.مادری کرده بود این زن برای من. جواب سلامش را بامهربانی دادم و برای تعویض لباس به اتاقم رفتم.در چوبی سفید رنگ را به زحمت باز کردم و وارداتاقم شدم،اتاقی که کوچک بود اما دنج و قشنگ.دیوارها و سقفش به رنگ آبی آسمانی بودند و گچ بری های زیبایی روی آنها کار شده بود.طاقچه های بزرگی روی دیوار های قدیمی اش جاخوش کرده بودند که جایگاه کتاب و قاب عکس های متعددم بودند.با شنیدن صدای مینا که برای شام صدایم میزد از نگاه کردن به در و دیواردست برداشتم.لباسهایم را با لباس راحتی عوض کردم و خیلی زود سرمیزشام حاضر شدم. پس از خوردن شام به اتاقم بازگشتم.روی تخت چوبی ام که زیر پنجره قرار داشت نشستم و از لا به لای پرده ی حریر سفیدرنگ مشغول تماشای مهتاب شدم.چهره ی گندمگون وارتان باآن نگاه قهوه ای ومژه های بلند مشکی جان گرفت در نگاهم.همین یادآوری کافی بود تا به خاطربیاورم که امانتی اش در کیفم است.به طرف کیفم که روی زمین بود خم شدم و دفترچه ی کوچکی با جلد چرم ازآن بیرون آوردم.صدایش پیچید در گوشم."این امانت منه دست تو،میخوام همه ی چیزایی که دوس داری به کسی بگی و نمی تونی،توش بنویسی و هروقت خواستی بهم برگردونیش.می دونم حرف زدن برات سخته پس بنویس تا سبک بشی".
  43. 36 امتیاز
    نگاه مهربانش نگران بود،دربرابر آن نگاه نمی توانستم بی تفاوت باشم.لبهایم را با زبان خیس کردم و گفتم: -میخوام کمکم کنی وارتان،هیچکسو جز تو پیدا نکردم که هم منو بفهمه و هم رازدار خوبی باشه. ازجا بلند شد و به طرف پنجره ای که پشت سرش قرار داشت رفت.چهره ی نگرانش را می توانستم درشیشه ی شفاف پنجره ببینم. وارتان-هرکمکی ازم بر بیاد برات انجام میدم.توخیلی برام عزیزی مانلی. ازجا برخواستم و به طرف پنجره رفتم.کنار وارتان ایستادم و خیره شدم به شهر.شهری که ازاین ارتفاع، عجیب کوچک به نظر می رسید.ساختمانهای غول پیکر به اندازه ی قوطی کبریت دیده میشدند و ماشین ها تنها نقطه های متحرک رنگی ای بودند که تقریبا همه جای شهر به چشم می خوردند.نگاهم را ازشهر گرفتم و به آسمان ابری پاییز دوختم.من و ابرها شباهت زیادی به هم داشتیم،آنها آبستن باران بودند و من آبستن درد. وارتان با صدایی که نگرانی درآن موج میزد گفت: -چیشده مانلی؟ طره ای ازموهایم را که ازشالم بیرون آمده بود،زیرشال فرستادم و گفتم: -تو که می دونی... دستش را به علامت سکوت بالاآورد و گفت: -فکر کن من هیچی نمی دونم.فکر کن من فقط یه روانپزشکم و توام مراجعمی.باهام حرف بزن،حرف زدن آرومت میکنه. چه خیال خامی داشت این مرد،اگر قرار بود این درد با حرف زدن آرام شود که این نبود حال و روز من.دستم را به شیشه چسباندم،خنکای دلپذیر هوای پاییز از طریق شیشه به دستم و سپس تمام بدنم منتقل شد و باعث لرز خفیفی در اندام هایم شد.
  44. 36 امتیاز
    پارت4 دلم چه کودکانه هوایش راکرده بود.لغزیدن دستم روی شمارش کارمن نبود،کاردلم بود!گاهی یه صدای عادی،ناقوس مرگ میشه برات!چقدر شنیدن"دستگاه مشترک موردنظرخاموش می باشد"سخته!اونم دقیقا وقتی که می دونی دلیلش خودتی! اشکی که اماده ی نازل شدن بود رو کنارزدم و بلندشدم و ازاتاق زدم بیرون. بایدازاین لحظات به ظاهرکنارهم بودن،لذت می بردم.وقتی که می دونستم این دوران به ظاهرخوش رو به اتمامه.کنارباباو رویا که داشتن تلویزیون می دیدن،نشستم. اون لحظه حوصله دیدن هیچی رونداشتم و فقط درظاهرمشغول تماشای تلویزیون بودم!احساس ضعف می کردم‌ ولی انگار مامان قصدشام اوردن نداشت!ولی بازم سکوت کردم و هیچی نگفتم تااینکه صدای بابام بلندشد؛ +پس این شام چیشدخانم؟ مامانم درجواب گفت رعنا بیا میزو بچین. اون موقع بودکه پی بردم کره خرمن ازاولم به جاعرعر،جیک جیک می کرد! بی حوصله نگاهی به رویا که ادا درمی اوردبرام انداختم و راهی اشپزخونه شدم. شام خوبی بود!امشب شام،حرف های طعنه داربه عنوان دسرسرو نشدوهمین نکته مثبت شام امشب بود.بعدازشام بایه تشکرساده راهی اتاقم شدم.خوابم نمی اومد.ولی کاری هم برای انجام دادن نداشتم.گوشیموچک کردم که دیدم نرگس پیام داده "خوبی؟!" براش نوشتم؛ ن پ فقط توخوبی! بچه که نبود،حال خراب من چیزی نبودکه قابل انکارباشه! اس داد"می خوای برام بگی چی شده؟" بایه نه قاطع دهنشو بستم.چی بهش می گفتم؟می گفتم نمی دونم ازدست دادم یا ازدست رفتم!کاش فردا نیاد،یکی از همین روزا همه چی رو به بابام میگه!باید خودم قبل ازاینکه اون لعنتی اقدام کنه،به مامان بگم!بایدبگم که من...
  45. 36 امتیاز
    aminperspolisi7878 بن دائمی از نودهشتیا به علت ..... در پیام خصوصی
  46. 35 امتیاز
    نام کتاب : مرا غزاله بنام نام نویسنده : hhhmmm کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : عاشقانه , اجتماعی خلاصه ي داستان :داستان زندگی دختری در سادگی ها و پیچیدگی های روستایی کوچک در زمانی قدیمی تر از قدیم . دختری که در زندگی اش خوشی های زیادی داشته ولی ولی روزی ، روزی همه چیزش را از دست می دهد . داستانی که تعریف می کنم از اعتقاداتی است که دختری را در ناراحتی خود حل می کند . دختری که روز خواستگاری اش ، ناگهان می فهمد که هیچوقت عروس نخواهد شد . ولی این فقط او نیست که بیچاره شده . سرنوشت او ، مثل آهی تاریک و نفرنی ابدی برای تمام دختران خانواده اش است ، تا روزی که دختری از نسل غزاله این نفرین بی چارگی را بشکند . مقدمه : مرا غزاله بنام ، غزالی گریز پای ؟ نه ! سالهاست که پاهای غزاله در بند است ! سالهاست که زندگی پر از تعصب و نابرابری است . سالهاست که غزاله ، کسی است که باید موفق شود ولی نمی شود . غزاله اسم نیست ! بلکه یک نشان است . نشان من ؟ نه ! نشان تو ؟ باز هم نه ! غزاله نشانی است که ما هردو به دوش خواهیم کشید . من ، دختری روستایی و ساده بودم ولی الان نمی دانم چه هستم ! نمی دانم زندگی با من چه کرد که از سالها پیش ، زمانی قبل از اجبار کلاه پهلوی و تا حالا ! حالا که تو دوباره غزاله ای ! دخترم ! می خواهم داستان زندگی مان را برایت تعریف کنم . نمی دانی چه می گویم ؟ معلوم است که نمی دانی ولی تو غزاله خواهی شد و به من خواهی گفت : مرا غزاله بنام ! تاپیک نقد رمان هم اینه ممنون میشم نظر بدین :
  47. 35 امتیاز
    بین مخاطبانم آن "آدم فضایی دیوانه " را پیدا می کنم بلافاصله وارد عکس هایش می شوم . نمی خواهم با عکس هایش بدانم که چه کسی است . نه ! هنوز آنقدر ها هم عقلم را از دست نداده ام . بلکه می خواهم بدانم در آرزوهایش چگونه است ؟ عکس اول را که باز می کنم با دختری خندان در باغی سرسبز روبرو می شوم که کیفش را به هوا انداخته و به آن نگاه می کند . صورتش معلوم نیست ولی با همان عکس اول می فهمم که یا خودش به عکاسی علاقه دارد یا یکی از دوستانش . در عکس دوم صورتش معلوم است . آرایشی ندارد و روبروی برج ایفل ایستاده و دو انگشت دست چپش را به نشانه ی پیروزی بالا گرفته . هرچند ، شاید در اصل فقط خواسته شکلکی در بیاورد که عکسش را زیبا کند . نتیجه گیری ام از این عکس ؟ چپ دست است ، سفر های خارجی رفته و در کمال تعجب من ، در پاریس همچنان حجاب دارد . و نتیجه گیری بعدی ؟ همانطور که مطمئن بودم اختلاف طبقاتی اش با منی که تابحال فقط یک ترکیه رفته ام تا عرش زیاد است . وارد عکس بعدی که می شوم او را می بینم که دارد مردی پنجاه و خورده ای ساله می بوسد و مرد با خجالت دارد او را پس می زند . شاید پدرش باشد و شاید هم عمو یا دایی اش . ولی به نظر نمی آید برادرش باشد و فکر شوهرش را هم حتی به مغزم راه نمی دهم ! نتیجه گیری بعدی : در خانواده ای با حجب و حیا بزرگ شده است . عکس های بعدی هم عکسهای خودش در دانشگاه و پارک و کنار چند زن و دختر اند که دیگر چیزی را اثبات نمی کنند . یکی دوتا عکس هم از کمیک های معروفی که مطالب خنده دار دارند در پروفایلش پیدا می شود و دیگر هیچ ! به آخرین عکس رسیده ام و نمی دانم این آدم فضایی را دوست داشته باشم یا نه ؟ در نهایت از عکسش بیرون می آیم و موبایل را روی میز می گذارم و دوباره به سقفی که روی آن کاغذی با دایره ای سیاه روی آن است نگاه می کنم . قرار بود تمرین تمرکز باشد ولی هر وقت نگاهش می کنم از اشک تا سوزش چشم را دارم ولی دریغ از کمی تمرکز ! با صدای آیفون به خودم می آیم و روی تختم می نشینم . چه کسی می تواند باشد ؟ خوب معلوم است دیگر ! وقتی پدرم ماموریت کاری است و من قرار است در رستوران باشم چه کسی جز آتنا به اینجا می آید ؟ خواهری که تقریبا پنج سالی می شود که از او نه خبری دارم و نه می خواهم خبری داشته باشم . ناخود آگاه ذهنم به آخرین دیدار بیش از یک دقیقه مان می رود : *************** با پرهام مشغول پیامک بازی ام که آتنا از توی آشپز خونه سرشو میاره بیرون و به من که لبخندی شیطنت آمیز روی لبم نشسته نگاه می کنه . _ باز داری با اون پسره حرف می زنی ؟ دوباره شروع کرد . با بی حوصلگی چشمامو چپ می کنم و می گم : _ گیریم که بله ! تو چی کاره ای این وسط ؟ چشم غره ای میره و میگه: _ آخه بچه ی خوب . تو به جای اینکه بشینی درس بخونی که خودتو از این وضعیت نجات بدی نشستی با این مردک حرف می زنی . آخه کدوم آدمی میاد با یه پسره ای که معلوم نیست کیه و چیه و در آینده قراره چی بشه دوست میشه ؟ جوش آوردم . این آتنا و دلایل مسخرش . _ مثل تو بشم خوبه ؟ یه دختر خرخون بدبخت که یه خرخون تر از خودش قراره بیاد خواستگاریش . تازه اگه بیاد . با عصبانیت جواب می دهد : _ من هرچی باشم به تو مربوط نیست . آخه احمق ... بین حرفش می پرم و با صدایی که مطمئنم حتی تو کوچه هم شنیده میشه داد می زنم : _ به توی خرخون بدبخت هیچ ربطی نداه من دارم چی کار می کنم . من زندگی خودمو دارم . قرار نیست به خاطر تو زندگی کنم . بسمه دیگه هرچی که با تو مقایسه شدم . _صدامو نازک می کنم _ وااااای ! آتنا رفته تیزهوشان اونم فرزانگان 1 ! آمیتا هم باید بره وگرنه همه میگن آرمیتا اله آرمیتا بله . واااااای ! آرمیتای بدبخت یه سال نشده رفته فرزانگان که آتنا میره دبیرستان تیزهوشان ! واااای ! آتنا یه خرخون بدبخته اونجا که آرمیتا هم مجبوره مثل اون باشه . وای چقد بد که آرمیتا شده شاخ مدرسه ! وای چقد بد که به این درسای مسخره هیچ اهمیتی نمیده ! نکنه مثل آتنا نشه ؟! واااای ! آتنا المپیاد مدال طلا گرفته رفته پزشکی بخونه . چرا آرمیتا این کارو نمی کنه ؟ _ دوباره صدایم را بلند می کنم _ خسته شدم از بس یا خودت واسم انتخاب کردی یا دیگران به خاطر تو . از مقایسه شدن باهات متنفرم ! می فهمی ؟ متنفرم ! زندگیمو خودم می سازم به تو هم هیچ ربطی نداره . دیگه خسته شدم . از بس داد زدم صدام گرفته و آتنا هم از شنیدن یه دفعه ی حرفایی که تو تمام زندگیم تو گلوم گیر کرده بود شوک زده همونجا وایستاده . کیفمو می قاپمو یه شالی سرم می کنم و مانتومم بر می دارم . مامان که از این همه سر و صدا از خواب بیدار شده دنبالم می دوئه ولی من سریع ترم و وسط کوچه لباسامو می پوشم و بی توجه به مردمی که خیره نگام می کنن به سمت خونه ی مامان بزرگم میرم . حالم از این آتنای خرخون بهم می خوره . **************** خوب یادم هست که آنروز روز خواستگاری آتنا بود و منی که خواهر سه سال کوچکتر از او بودم در این مراسم حضور نداشتم و بعد از آن هم به زور و عشق مادربزرگم بود که می رفتم . از همان زمان بذر کینه در دل آتنا درست مثل من جوانه زد و او دیگر هیچگاه با من و پدری که طرف مرا گرفت حرفی نزد . من هم مشکلی نداشتم . در آن زندگی تمام شروع های تازه ی من با وجود آتنا خراب می شد . وارد کلاس که می شدم ، مرا با خودم مقایسه نمی کردند بلکه با خواهری مقایسه می کردند که جزوه هایش دقیق تر از کتاب های کمک آموزشی بود و من حتی به خودم زحمت نمی دادم تمرین هایم را حل کنم .
  48. 35 امتیاز
    پارت 3 چنددقیقه ای می شد که باچشمای بیش ازحدبازشده ام،نظاره گرسقف بودم.صدای خنده ی رویا رومی شنیدم. خسته ازاین همـه فکروخیال و ترس بودم.صدای اون لعنتی مدام توگوشام زنگ می زد! "برو ولی منتظرعکس العمل پدرتم باش" یاداوری همین جمله ی به ظاهرساده،لرزش دستامو به همراه داشت.از رو تخت بلندشدم و مسخ شده شالمو روسرم مرتب کردم.مهم نبودچشمای پف کرده ام مگه نه؟!ازاتاق زدم بیرون و باسلام کوتاهی روی مبل جاگرفتم.نگاهم بندبابام بود که زیرچشمی نگاهی خرجم کردوجواب سلامموداد.نفس حبس شده ام رو رهاکردم.خسته بودم و باتموم رذلی خودم روسزاوار یه نفس اسوده می دونستم.موندن روجایزنمی دیدم،وقتی رویاروانقدرنزدیک اسطوره ام می دیدم. وقتی حسرت توچشمام بیدادمی کرد،نبودنم به ازبودنم بود واین من بودم که حتی درکنارخانوادمم،تنهای تنهابودم! نم اشک رو ازچشمام گرفتم و اومدم بلندشم که صدای بابامتوقفم کرد. +چیزی شده بابا؟ اگه می دونستی واژه"بابا" چه حالی رو ازمن دگرگون می کنه،اینطور بی رحمانه منوبه تاراج نمی کشیدی پدرم! - نه.چطورمگه؟ +پس چراچشمات پف کرده؟گریه کردی؟خل شدی بابا؟ چه خوب می شد،اگه همــه ی خرمگس ها روباتارومار،تارومارمی کردن... رویا + نه بابا،ایشون سرگرمیش گریه کردنه،حوصلش که سرمی ره،می زنه زیرگریه. بعدم غش غش خندید. سکوت جایزبودولی من اهل سکوت نبودم. بالحنی بی اعتناگفتم: -می ذارم به حساب اینکه هنوز به بلوغ فکری نرسیدی و یه جورایی سلول های خاکستری مغزت فعالیت ندارن! چه اشکالی داره پدرت بفهمـه چقدر عقده داری! مکث کوتاهی می کنم و دراخر اضافه می کنم: -دردونه! وهمین کافی بودتا اتش بس ازطرف بابای همـیشه ساکتم،اعلام شه.زل می زنم به چهـره ی بی تفاوتش،که محوتلویزیونه. کاش هرگزنفهمی بابا...دلم نمی خوادخردشدن غرورکاذبی که نسبت به دخترت داری رو ببینم.ازجابلندمی شم و به اتاقم می رم.
  49. 35 امتیاز
    اینجا مطالب خودمونی باهاتون به اشتراک میزارم حرفای در گوشی حرفای دل گاهی شاد گاهی غمگین گاهی خنثی گاهی پر بغض گاهی پر خنده گاهی حقیقت و گاهی تخیلی .. برای دیدن پستها میتونید گزینه دنبال کردن رو بزنید پ.ن1 » زیر این تاپیک پستی ارسال نشه, ممنون پ.ن 2 » به زودی شروع به پست گذاشتن میکنم !! منتظر باشید پ.ن 3 » هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد! تازشم کتک هم میخورید!!
  50. 35 امتیاز
    آهنگ پر هیاهوی زنگوله ای،ادامه ی سخنش را با خاک یکسان می کند.چشمانش را میان این تالار متروکه می گرداند،تا آنکه گردنبند صلیب سرخ رنگی را میابد؛ اکنون این گردنبند پاک،چرا در آستانه ی درب آویخته شده است؟آیا اوست،که این آهنگ را سر داده است؟ کلاهش را کنار می زند و برای نزدیک شدن به آن،برمیخیزد و با احتیاط گام بر می دارد. جناب نیکان را می شناسد؛او یک پیشگوی زردشتی است.هم او و هم کسانیکه در این تالار رفت و آمد می کنند نیز،هیچ یک پیرو آیین مسیحیت نیستند. پس این صلیب،اینجا چه می کند؟هر گامیکه بر می دارد،هیاهو را بیشتر می کند.از این رو،دست هایش را روی گوش هایش می گذارد؛که مبادا گوشواره های کوچک نقره اش بیفتند. سرانجام نزدیک آن صلیب می ایستد. "الکسا،به یاد بیاور که درباریان مسیحی کیستند..."زیر لب می گوید: -سرخی این صلیب،کمی شگفت آور است؛من تاکنون،صلیبی به این سرخی ندیده ام!. همین را که زمزمه می کند،ناگاه بند گردنبند پاره می شود و صلیب با شدت روی زمین چوبین تالار سقوط می کند؛این سقوط موجب می شود چوب ها بشکنند و به همراه صلیب، به درون زمین فرو روند. صلیب به گونه ای به درون این شکستگی فرو رفت،که گویا منتظر سخن او بود."یک صلیب که اینگونه بیداد کند،پس آهنگ کلیسا چه خواهد بود؟" سرش را به سوی فرو رفتگی خم می کند؛در اینجا،مگر چوب های فرسوده،چیزی نیست. -آنجا چه خبر است؟
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×