رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۸/۰۱/۱۷ در همه بخش ها

  1. 16 امتیاز
    ابر بارنده بگفتا : _ من نباشم ، تو کجا دریایی ؟ در دلش خنده کنان دریا گفت : _ ابر بارنده تو خود ازمایی
  2. 12 امتیاز
    سلام دوستان اوقات شما به بخیر و شادی میخوایم در این تاپیک درباره ی علت عدم رغبت کاربران در "تشکر زدن" صحبت کنیم. اینکه چرا، چه دلیلی داره که پست دوستانتون در انجمن رو تشکر نمیزنید حالا هر محوریتی فرق نمیکنه؛ رمان، خبر، داستان، عکس، گردشگری و ... چون خسیس هستید؟ یا حسودید؟! یا چیز دیگه ایه؟ عذر میخوام با شما نیستم، مخاطب دوستانی هستند که زحمت دوستان و همکارانشون رو می بینند، اما دریغ از یک تشکر ! اگه میگید که کو جذابیت موضوع و محتوا، باید بگم خیلی بی انصافید! بازم پوزش میخوام، مخاطبم همون دوستانی هستند که خودشان میدانند..! آیا شما می دونید همین استفاده از کلید "تشکر" چقدر به بچه ها تو انجمن انگیزه میده؟ شاید "تشکر" همه چیز نباشه، اما انگیزه دهنده و محرکه رو به جلو . استثنا هم نداره؛ چه اینجا که یه محیط مجازیه، چه در دنیای واقعی... علاوه بر این باعث اعتماد سازیه . یه مثالی رو میگم. نویسنده تاپی داشتیم که به خاطر عدم استقبال از رمان هاش متاسفانه انگیزه ش برای نوشتن اینجا اومد پایین، خیلی وقتم هست که اینجا نمی بینمش؛ حالا چرا؟ چون زحمت میکشه مینویسه، اما مخاطب میاد میخونه و میره بدون یه تشکر ناقابل... خب حق داره دلخور یا عصبانی بشه بیشتر جمعیت این انجمن رو جوان و نوجوان تشکیل میدن. باور کنید این انجمن پر از افراد موفق و تحصیل کرده ست؛ از دانش آموز و دانشجو بگیرید تا لیسانس و فوق لیسانس و بالا ! علاوه بر این پر از تنوعه، از مبحث «رمان» بگیر که محوریت انجمنه، تا ادبیات و فیلم و موسیقی و اخبار و مد و عکس و ... "حالا شما این در موردش صحبت کنید ."
  3. 11 امتیاز
    من و دریا هر دو از یک قماشیم...! بی قرار و پریشان، دل شوره ی دوری یار، در انتظار طلوع "ماه"... او هر شب دل به ساحل میزند، من هر روز دل به دریا... ماه او مهربان است و وفادار، ماه من اما... بگذریم... دریا عشق بهتری دارد...
  4. 11 امتیاز
    تو را نمیدانم اما من دلم روشن است به تمام اتفاقات خوب در راه مانده به اجابت شدن دعاهایمان به محو شدن غم های دیرینه مان من دلم روشن است...
  5. 9 امتیاز
    حسی که وقتی بهم می گن خانم دکتر، میاد سراغم:
  6. 9 امتیاز
    همچنان درحال جنگ : ) یارب نگاهی.......
  7. 9 امتیاز
    در سرم دختر پیری عصبی میرقصد شهر بر روی سر من عربی میرقصد این جهان با همه ی دغدغه هایش دارد روی یک جمجمه ی یک وجبی میرقصد پ ن:چه شعر خوشگلی!
  8. 9 امتیاز
    گاهی وقتا معنیه "هیچی"، واقعا هیچی نیست تناقض یعنی جایی که یه کلمه، معنیش برعکس خودش باشه... مثل وقتایی که یه نفر رو صدا می زنی و بعد از جوابش آروم می گی "هیچی".. کی می دونه توی این "هیچی"، چقدر "دوستت دارم" جا مونده؟... مهم نیست چقدر دورچقدر نزدیک.. مهم اینه که یه نفر توی زندگیت باشه، که بتوني صداش كني و بهش بگی" هیچی"دقیقا "هیچی"..
  9. 9 امتیاز
    من از رویات خط خوردم،من از چشم تو افتادم . . . چقدر آسون دل کندی،چه راحت بردی از یادم ! ! ! من از چشمات دل کندم،با اینکه زندگیم بودی . . . میدونستم یه روزی میری،ولی نه به همین زودی ! ! !
  10. 8 امتیاز
    دل یکی یار یکی دل یکی دلدار یکیدل دیوونه ی من عاشق دیدار یکیآی دل دیوونه ی من عاشق دیدار یکیدل یکی یار یکی مونس و غمخوار یکیدل دیوونه ی من عاشق رفتار یکیوای دل دیوونه ی من عاشق رفتار یکی
  11. 8 امتیاز
    سلام. ممنون از ویراستار عزیز و مدیریت سایت. دوستانی که مایل به خوندن کامل شده ی رمان بودن، می تونن شروع کنن فصل اول رو. http://98ia.co/دانلود-رمان-هلنا/
  12. 8 امتیاز
    ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎیﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ می گریست. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذرد ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ می فروختم، ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ : ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذرد. گر به دولت برسی، مست نگردی مردی، گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی، اهل عالم همه بازیچه دست هوسند، گر تو بازیچه این دست نگردی مردی
  13. 8 امتیاز
  14. 8 امتیاز
    مزرعه را موریانه خوردولی ما برای گنجشک ها مترسک ساختیم،لعنت به این حماقت!
  15. 8 امتیاز
    آدما یا جلوی روت باهات دست دوستی میدن یا از پشت سر بهت تو سری می زنن . ای کاش هممون جزو دسته اول باشیم
  16. 8 امتیاز
    ببین تو زندگی اینقدر دوییدم دیگه جون زمین خوردن ندارم نه اینکه زندگی جذاب باشه... فقط حوصله ی مردن ندارم.... پ.ن: ای کاش سهراب زنده بود... قایقشو میساخت جمع میکردیم می رفتیم از این زمین لعنتی... میرفتیم یه سیاره ی دیگه... شاید پیش شازده کوچولو... شاید یه جایی حوالی نپتون از مدار خارج بشیم بسه دیگه ازبس خودمون نبودیم از بس سوزوندیم از این آرزوهای لعنتی رو ازبس دیگه به آرزوهامون فک نکردیم داریم بی حس میشیم و این یعنی فاجعه... فاجعه یعنی حوصله ی مردنم نداشته باشی :)) #dokhtar_abi
  17. 8 امتیاز
    اوا اخه چرا؟ بچه ها زیاد کار نمی بره ها . اون پایین ونگاه کنید بادستتون یه کلیک روش بکنید(فقط همین). نمی دونید اون نویسنده یا اون کسی که پستی رو می زاره برای ما داره زحمت می کشه ؟ واقعا از بچه های محترم وبه قول یگانه خانوم تحصیل کرده انجمن بعیده که احترام گذاشتن و هنوز یاد نگرفته باشن (بلانسبت همه ،البته می دونم خیلی از شما واقعا بی قصدو منظور این کار ونمی کنید)ولی چقدر خوبه وقتی پستی رو می خونیم قانون اولمون این باشه که یه تشکری چیزی.... بکنیم . حالا اگه یادتون می ره تشکر کنیدعیبی نداره اما اینکه بهونه ی دیگه برا کارتون داشته باشید واقعا زشته .
  18. 8 امتیاز
    هوای آمدنت مه آلود است ولی چشمانم زیر نارونِ خیالت عاشقانه تو را نفس می کشد.
  19. 8 امتیاز
    بازگشت غرورآفرینمو بهتون تبریک می‌گم : ) خیلی وقت بود نبودم ولی الان برگشتــــم و امتحانا هم که تموم شدن و... بلــــــه... تا وقتی کارنامه هارو ندادن می‌تونم به فعالیت شادم توی انجمن ادامه بدم ولی بعدش تا یک هفته رو عزای عمومی اعلام می‌کنم
  20. 8 امتیاز
    هوالحق سلام دوستان. اول همه تسلیت می گم شهادت سی و دو شهید عزیزی رو که دریا نتونست جوابگوی اون حجم از آتش شعله ور بشه و...امیدوارم خدا به خانواده هاشون صبر بده. و اما، امیدوارم حال همه تون خوب باشه. اخیرا همه تون شاهد کم کاری های بنده بودید. فعالیت های به ندرت و آنلاین شدن های گاه و بی گاه... در هرصورت لازم می بینم از همه ی عزیزان یه عذرخواهی کلی بکنم. ببخشید اگه تو این یک سال و چندماهی که پیش تون بودم و دل شکستم، شوخی هایی که اذیت تون کرده، گاهی روحیه ی خوبی نداشتم، و گاهی باعث ناراحتی تون می شدم. این یک سال و چند ماهی که پیش تون بودم خیلی خوب بود. به جرعت می تونم بگم بهترین لحظات زندگی ام رو تو نودهشتیا بودم. چه لحظاتی که با هم از ته دل نخندیدیم و خیلی عزیزانی که حتی تا پیدا کردن شماره ی من هم پیش رفتن تا حال من رو خوب کنن! مرسی بچه ها! هر چند مجازی بودین، بهترین دوستام بودین. اما همه تون می دونید که خوب من آدمی نیستم که بیام یهو یه تصمیمی بگیرم بدون دلیل و بهش پایبند باشم. و تصمیم حالام هم دلایل زیادی داره. تصمیمی که خیلی برام مهمه و به هیچ وجه نمی خوام ازش سرد بشم. اما تصمیمات قبلی من هم برام مهم اند و خوب بی تاثیر در این تصمیم نیستن... می دونید که من واقعا یه مدته از لحاظ روحی داغونم. کسی نبودم که به این راحتیا این حرف رو بزنم. اما خیلی وقته که نمی تونم خودم باشم. خیلی وقته جسمم اینجاست و روحم کاملا در حالت خنثی قرار گرفته. اتفاقات عجیب و بی وقتی که تاثیر زیادی روم گذاشتن. اتفاقات سایت که همگی در یه مقاطعی به مشکلاتم دامن می زدند و من با تمام وجود سعی می کردم جنازه ی روحم رو زنده کنم و وادارش کنم به زندگی. اما نشد! نشد و من حتی قطره ای اشک هم برای ریختن ندارم. بعضی وقتا می گم شاید دارم تاوان پس می دم. تاوان کارایی که با خیلیا کردم. خیلیایی که نمی دونم کیا ان! من، از سایت می رم. و از @YeGaNeH عزیزم هم می خوام که عنوان همکار انجمن رو از من بگیره. یگانه جانم، عزیز دلم، خواهری که تا حالا با لقب واقعی ات صدات نزدم، ببخش! قرار بود یه باری از رو دوش تو بردارم و بد تر شدم مایه ی عذابت! ببخش بابت همه ی بداخلاقیا و گریه هایی که روی روحیه ی تو هم تاثیرگذاشتن. امیدوارم منو ببخشی و فراموشم نکنی. دل کندن از تو سخته، اما مطمئن باش یه روزی بازم می بینمت. خیلیا بودن که خیلی محبتا و لطفای زیادی در حقم کردن. علی آقای عزیز، آقا محمد، دکتر علیرضا، مهسای عزیز تر از جانم که همیشه تو قلبم می مونه، سرونازی که هیچوقت نتونستم حضوری ببینمش اما امیدوارم یه روزی یه جایی همو ببینیم. شاید تو جایی که آرزوی اونه! هدیه ی دوست داشتنی ام، الینا، مینو، پریا، عسل، اسما، گیسو، آقا پرند، غزاله، مرجان، مهسا خانم پزشک، آقا میلاد، ساحل، مهیا جانم، هدیش بانوی گل گلاب، آیاتای مهربونم، آرمیتای خوش سلیقه ام( بازم برای عکس مزاحمت می شم! ) نگار خوش مشرب، سلیمه خانم درس خون، و همه ی عزیزان و بچه های تیم ترجمه ، تیم ویراستاران، تیم ترجمه و تیم مدیریت ، که تا به حال من رو تحمل کردن. پوزش می طلبم بابت همه ی زحماتی که از جانب من روی دوش تون بوده. بابت همه ی بد قولی ها، بی معرفتی ها... ببخشید دوستان. ببخشید و برام دعا کنید. برای روزی که انقدری از روحم زنده شده باشه که بتونم حتی اشک بریزم! یا حتی بخندم! موفق باشید. یا حق
  21. 7 امتیاز
    " بسمه تعالی " سلام به تمامی کاربران انجمن بزرگ نودهشتیا ! حالتون چطوره ؟ خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ از اونجایی که چند وقته انجمن سوت و کور و بی روح شده می خوایم با یه سوپرایز فوق فوق فوق جالب ، هیجان خونتونو ببریم بالا ! حالا چجور ؟ اگه یکم تحمل کنید بهتون می گم . ما قراره یه مسابقه ی بزرگ به وسعت مهری که از نودهشتیا توی دلامون داریم ، برگزار کنیم . یه مسابقه ی بزرگ داستان نویسی ! تنها یک نفر توی این مسابقه برنده جایزه های ما میشه . حالا کی ؟ خوب معلومه کسی که با شرایط زیر توی مسابقه شرکت کنه و بهترین داستان رو ارائه بده : 1 - داستان شما میتونه بین 600 تا 2000 کلمه باشه . 2 - برای دیالوگ های داستان از " - " و " + " استفاده نکنید و به جای اون از " گفتم ، گفتی ، گفت و ... " استفاده کنید . برای مثال : غلط - سلام خوبی ؟ + ممنون خوبم درست گفتم : سلام خوبی ؟ گفت : ممنون خوبم 3 - داستان شما باید " شروع " ، " اوج " و " پایان " مناسبی داشته باشه . 4 - هر داستان یک بنر مخصوص به خودش رو داره که هر داوطلب باید به یکی از گرافیست های عزیز ( یعنی @YeGaNeH و @A.sanamy.D ) برای طراحی بنر درخواست بده . نکته : برای درخواست بنر حداقل یک هفته قبل از روز برگزاری مسابقه اقدام کنید . 5 - موضوع داستان ها حتما حتما حتما باید " عاشقانه " باشه . 6 - برای ارسال داستانک هاتون 2 هفته فرصت دارین! از اونجایی که توی انجمن نودهشتیا کلی نویسنده خوش قلم و خوش ذوق داریم مطمئنا رقابت تنگاتنگ خواهد بود . پس تمام تلاشتون رو بکنید ! *** می رسیم به قسمت جذاب ... اگه گفتین چیه ؟ اگه گفتین ؟ و ... چیزی نیست جز جز .... ☆ جایزه مسابقه ☆ 1 - اکانت وی آی پی + پشمک اصل حاج عبدالله از اونجایی که منو یگانه جان کلی برای جایزه ی دوم فکر کردیم و زمان گذاشتیم ، تصمیم بر این شد یه هدیه ی نو و جدید بدیم به برنده ی مسابقه ... به نظرتون این جایزه چیه ؟ ** برتر داستانک ها توسط تیم گویندگی انجمن، صوتی میشن و روی سایت قرار میگیرن ** نظرتون چیه ؟ *** خب حالا که همه چیز مشخص شد و فهمیدید جریان چیه بهتره که داورا رو هم مشخص کنیم . داوری این مسابقه دو مرحله داره ! 1 - توی مرحله ی اول کاربرای انجمن 3 داستان برتر رو انتخاب می کنن . 2 - در مرحله ی دوم مدیرای عزیز بین 3 داستان منتخب یکی رو به عنوان داستان برتر ماه انتخاب می کنن . *** حالا هر کس می خواد توی این مسابقه ی بسی جذاب شرکت کنه کافیه مشخصات زیر رو به ترتیب : 1 - اسم کاربری | نام داستان 2 - بنر داستان 3 - موضوع داستان 4 - خلاصه ی داستان 5 - متن داستان برای من یعنی @HASTI-L ارسال کنه تا من بعد از دریافت جلد از گرافیستای عزیز داستانش رو توی همین تاپیک قرار بدم . اگر سوالی بود حتما حتما ازم بپرسید *** در آخر تشکر می کنم از مدیر زحمت کش انجمن یعنی @YeGaNeH عزیز ! *** ممنون از یگانه ی عزیز @YeGaNeH بابت طراحی این بنر زیبا! موفق و موید باشید !
  22. 7 امتیاز
    خلاصه ای هر چند کوتاه می خواد . بنر رو میتونیم خودمون طراحی کنیم (گرچه اسم بنر درست نیست و باید میگفتین کاور یا پوستر داستانک). نه نمیشه . کار خود گرافیستاس . ( همون بنر خوبه . ما یه جریاناتی سر این بنر یا پوستر یا ... داشتیم که ... :/ ) امیدوارم شرکت کنید دو هفته برا پیدا کردن ایده و نوشتن داستان وقت دارید و در صورت نیاز این زمان تمدید می شه
  23. 7 امتیاز
    حالا دســـت جــــیغ هــــورا تولد تولد تولدت مبارک، مبارک مبارک تولدت مبارک چی؟ تولد کیه؟ خوب معلومه دیگه تولد ریحانه ی عزیز! ilove_Dark باید بگم خیلی خیلی اتفاقی و یهویی فهمیدم امروز 1بهمن ماه 96 تولد ریحانه است و این شد که تصمیم گرفتم برای تولدش تایپیک بزنم خب خب نوبتی هم که باشه نوبتِ رونمایی از کیک و پذیرای از جمعیت کثیرِ مهمانانِ آخه کُل انجمن مون دعوتن این از کیکت ریحانه جانم امیدوارم هم طعمش رو دوست داشته باشیهم شکلش رو مهمانان عزیز بفرمایید خوراکی و نوشیدنی فقط کم بردارید به همه برسه شوخی کردم هرچه قدر میخواید بخورید به تعداد گرفتم البته تعداد ضربِ در ۱۰ خُب خُب حالا می‌رسیم به قشنگترین بخش یعنی دادن کادو به پریای عزیزم...ریحانه ی دوست داشتنی امیدوارم که از هدیه ات خوشت بیاد ریحانه جان دیگه خودت به بزرگی خودت کم و کاستی هارو ببخش و بزار پای این که دیر و یهویی فهمیدم بازم تولدت مبارک ریحانه ی عزیزاز این جا به بعدش رو به مهمان های گُل میسپارم که قشنگ بترکونن
  24. 7 امتیاز
    سلام ! همتون برام دعا کنید ! امتحان فردام برام خیلی مهمه .
  25. 7 امتیاز
    بعضیا گریه نمیکنن ولی به گوشه چشمشون که نگاه کنی اشکی به بزرگیه یه سکوت میبینی …
  26. 7 امتیاز
    بعضی حسا بعضی آدما نابن ناب یه عالمه زمان از رو این حسا و آدما گذشته یه عالمه آدم جدید اومدن و رفتن اما آدمی که ناب باشه حست بهش هم ناب میشه هرچقدرم زمان از اون ماجراها بگذره تو بازم براش احترام قائلی بازم هواخواهشی بازم با دیدنش حالت خوب میشه این ربطی به تو نداره ها اون آدما زیادی نابن از این آدمای ناب تو زندگی همتون :)) ؛) هرچقدرم که قرارع برن هرچقدرم که قرار نیست همیشه باشن اما... بودنشون تو زندگیتون قشنگه :))
  27. 7 امتیاز
    "چیزی نیست" كلمه ایست كه آن را میگوییم وقتی كه درونمان لبریز از همه چیز است.
  28. 7 امتیاز
    سلام به بچه های گل نودهشتیا . میگم خودمونیم چقد تعطیل بودن مدرسه خوبه ها . بهم ساخته . حالا شاید فردا هم بخاطر اب و هوا تعطیل باشه . خدا کنه . شماها دعا کنید که فردا هم تعطیل بشه
  29. 7 امتیاز
    امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . . تولدت مبارک عزیزم
  30. 7 امتیاز
    تو عروس کسی گر بشوی نگذارم که دست روی دست من محمد علی قاجارم مجلست را به توپ خواهم بست . . . . یکیم نبود از این شعرا برامون بگه ! + @hedeyh2002با تچکر از هدیه ژوونمم
  31. 7 امتیاز
    - نفس نوشتـــــــ اعصاب خوردی یعنی : نتونی از همین جا ایموجی بذاریُ مجبور بشی از جاهای دیگه کپی پیست کنی ++ چه وضعشه خووو :/
  32. 7 امتیاز
    بعضی خيابان ها عجيب بوی دلتنگی می دهند بعضی عطرها ... بعضی كافه ها ... بعضی پارك ها ... همان ها كه روزی به نام صدايت زدند و... گفتی : جانم !؟؟ #گولوس_ابراهيمی
  33. 7 امتیاز
    آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی، که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری! به خودم گفتم این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست! ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من، در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود! هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ! دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم! از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم! باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای! شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند، این تبعید ناتمام را معنا کند! آن شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من، در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست! یا سنگی که با دست ِ من کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد! یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم! وگرنه من که به هلال ابروی تو، در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام! امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها، ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم! برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم! یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم! پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه، دیگر نگو بر نمی گردی!
  34. 7 امتیاز
    ‏رفاقت و دوستی رو هیچکس معنا نکرد جز گذر زمان و بازیهای روزگار....
  35. 7 امتیاز
    -هردو اشتباه کردیم٬ من در عاشقِ تو شدن تو در دوست نداشتنِ من…! #افشین_صالحی
  36. 7 امتیاز
    عاشقم ، اهل همین کوچه ي ، بن بست كناري كه تو از ، پنجره اش پاي به قلب منه ديوانه نهادي .. .. #فریدون_مشیري @YeGaNeH
  37. 7 امتیاز
    ناشنوا باش ! وقتی که همه از محال بودن آرزوهایت حرف میزنند...
  38. 7 امتیاز
    از 5نفر ادم6نفرشون دلشون ميخواد برن يه جايي كه هيشكي رو نبينن و ارامش داشته باشن نميدونم كِي وقت كرديم اينهمه بيزار باشيم از هم ....
  39. 7 امتیاز
    "ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ... ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ! ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ! ﻏﺬﺍ ﺍﺯﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ، ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯽ ... ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ !بعد ... ﺣﺎﻻ ... ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ باﺷﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﯽ، ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ، ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...
  40. 6 امتیاز
    لطفا همه با دقت بخوانند: هر سال تابستان، یک کارتون جدید هالیوودی به روی پرده می‌آید. کارتونی جذاب و پرمعنا، که قهرمان داستانش یک دختر جوان یا نوجوان است. این موضوع را من سه سال پیش متوجه شدم. وقتی که کارتون frozen را دیدم، کارتونی که با ازدواج پایان نمی‌یافت!!!و سال قبل کارتون brave...و سال قبل کارتون هیولا در پاریس...زمانی که متوجه این موضوع شدم به یاد آوردم سالهاست که این‌گونه است، از سیندرلا گرفته تا دیو و دلبر و الی آخر...چرا؟اول با خود فکر کردم شاید این یک نقشه‌ استعمارگرایانه است!!!باور کنید به این موضوع خیلی فکر کردم...اما بعد متوجه شدم که بزرگترین نمایش و فروش این کارتونها در خود آمریکاست، پس ربطی به استعمار فرهنگی جهان سوم ندارد!!!بالاخره به این نتیجه رسیدم که شاید آنها به این نتیجه رسیده‌اند که زنهای قوی، نرمال و با اعتماد به‌نفس، تضمین یک جامعه‌ سالم، نرمال و پیشرو است و اگر زنها تحقیر شوند، کار آن جامعه ساخته است.چند ماه بعد نوشته‌ای از خانم «تهمینه میلانی» دیدم که به جوکهایی که راجع به شعور خانمها، رانندگی آنها و قدرت تجزیه و تحلیلشان ساخته می‌شود اعتراض کرده بود و همین موضوعی را که من به آن فکر می‌کردم با تاکید عنوان کرده بود.در کارتونهای هالیوودی یک دختر جوان، نوجوان یا کودک، یک رسم بزرگ را تغییر می‌دهد:یک سنت بزرگ را می‌شکند (brave )مانع یک جنگ می‌شود (پوکاهانتس)کشورش را در یک جنگ به پیروزی می‌رساند (مولان )و الی آخر... کارتونی را امسال دیدم به نام outside home، دختری سیاه‌پوست و مهاجر، با نمره‌ هندسه‌ بیست، که کره‌ زمین را نجات می‌دهد.جامعه‌ای که زنها در آن #محترم و #گرامی نگه داشته‌شوند، نجات پیدا می‌کند؛ نه فقط به خاطر نسلی که این دختران در آینده تربیت می‌کنند، بلکه بخاطر اثر غیر قابل انکاری که این زنان بر روی مردانشان می‌گذارند.و جامعه‌ای که زن مجرد، ترشیده است یا مطلقه و زن متأهل ضعیفه است در بهترین حالت رانندگی‌اش، هوش ریاضی یا کامپیوترش کم و خنده‌دار است، تکلیف آینده‌اش چه خواهد شد؟ به مردها به غلط تلقین شده که هر چه زنها بیشتر تحقیر شوند، آنها خوشبخت‌تر و مقتدرترند، اما این بازی اندوهبار، بازی‌ای‌ست که هم زنان در آن بازنده‌اند و هم مردان و از همه مهمتر، جامعه و آینده‌ آن... و برنده؟ عقب ماندگی جامعه... زنانی‌که پر از تحقیرند و مردانی‌که سرشار از حقارتند... برای ایران، فردایی را آرزو می‌کنم که در آن همه محترم و بزرگ شمرده شوند:چه زنچه مرد
  41. 6 امتیاز
    هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تأثیر اختران شما نیز بگذرد این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد ای دوستان! به نیکی خوهم دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد سیف فرغانی
  42. 6 امتیاز
    براي آنان كه بايد، شبيه جايي باشيد، تا در شما آرام بگيرند، به چيزي فكر نكنند، نفس تازه كنند. جاي دنج يار باشيد و رفيق خوب. شبيه بالكني باشيد كه تنها نقطه اي از خانه است كه مي شود در آن نشست و ماه را ديد،شبيه آن نيمكتي باشيد كه در انتهاي پارك زير درخت شاهتوت سايه اي بزرگ دارد و سنگفرش هاي پارك به آنجا راهي ندارند، شبيه يك خانه قديمي باشيد ، كه نماي آجريش را پيچك سبزي پوشانده و در انتهاي يك بن بست در سكوتي عجيب است انگار نه انگار كه در شهر است. خلاصه براي بعضي ها گوشه دنجشان باشيد #صابر_ابر
  43. 6 امتیاز
    دِلـــــَم مـــــےخواهَد آدم ها حَواسِـشان باشَد مــَـــن هَم آدَمم مِثلــِ خودشــان....
  44. 6 امتیاز
    کنج تنهایی من قشنگ تر از بودن با کسی ست که هر بار دلش به هوای دیگری می پرد ...
  45. 6 امتیاز
    سرپرست طعنه زنان گفت: دستگاه چمن زنی داری؟ زیرپاهامون علف سبز شد مرد! با خوش رویی جلوتر رفتم: فکر می کردم تمام حرف هایی که توی دوره گفتید به خاطر جذب کارمند بوده! همه شروع به خندیدن کردند. پاسخ را که گرفتم با افکار خودم مشغول شدم، همکاران گاه گاه حرف های بامزه ای می زدند و من از روی کلمات و آهنگ حرف ها به شخصیتشان پی می بردم. با بعضی حرف ها لبخند به لب همه می آمد؛ به سوء تفاهم های ذهنم نهیب زدم، من قرار بود اینجا ماندگار شوم. صاحب میز همسایه، پسر جوانی بود که هرچند سن واقعی اش را پنهان کرد به ظاهرش می خورد هم سن خودم باشد، در شوخی و سر به سر بقیه گذاشتن نظیر نداشت، دست آخر که در پرسیدن سنش اصرار کردم با ناز گفت: 26 سالمه... فعلا هم قصد ادامه تحصیل دارم! از شعبه که بیرون زدم،تازه دلم هوای مادر را کرد، اختلال کنترل خشمی که مجبورم کرده بود سال ها خانه نشین شوم و جز لحظاتی کوتاه، آن هم با مراقب، بیرون نزنم؛ باعث وابستگی بیش از اندازه ام به مادر شده بود. این اواخر که مادر از بالا رفتن سنم گله کرده بود و پیشنهاد ازدواج داده بود، بیش از پیش دوری اش به چشم می آمد، برای مرد شدن هنوز خیلی زود بود. شاید هم پدر همین نوسانات روحی را دیده بود که از مادر خواست دست نگه دارد. سر خوش از تصمیمی که گرفته بودند، راهم را به سمتِ دفتر کج کردم، باید انتقام دیروز را از کیان می گرفتم. گوشه ی خیابان ایستادم و دستم را برای تاکسی بلند کردم. زمان به سرعت می گذشت و من با دیدن مسافران درون تاکسی از تصمیمی که رفتم منصرف شدم... نمی توانستم نگاه نزدیک غریبه ها را روی خودم تحمل کنم. اگر این زمان دیرتر بگذرد! سرانجام به همین وضع راضی شدم و در تاکسی را باز کردم و نشستم. از شانس بد راننده خرت و پرت هایش را روی صندلی شاگرد گذاشته بود و روی صندلی های پشت هم دو نفر نشسته بودند. به محض نشستن گوشی را از جیبم درآوردم و خودم را مشغول نشان دادم! مشغول چه، نمی دانم! هیچ وقت نفهمیدم بقیه با گوشی هایشان چه کار می کنند که ساعت ها این صفحه های خازنی را مقابلشان می گیرند. حتی پدر و مادر هم از این قضیه مبری نبودند. همین طور که خودم را مشغول نشان می دادم، راننده شروع به حرف زدن کرد: ببخشید شما آقای صداقت نیستین؟ شروع شد! دوباره جست و جو درباره ی من شروع شد! آخر کسی نمی گوید این همه سلبریتی در دنیا وجود دارد، چه کار دارید به یک نویسنده ی خرده پا که فقط یک بار پایش به تلویزیون باز شده است. از بد روزگار پشت چراغ قرمز رسیدیم و راننده ترمز کرد، نمی دانم که از سکوت من چه برداشتی کرد که با صدای بلند تر پرسید: یادم اومد، امین... امین صداقت... دخترم رمان های شما رو میخونه... کجا بود، آهان ایناها... دست توی خرت و پرت هایش کرد و یک جلد کتابِ نفیس بیرون آورد! جلد مشکی اش را شناختم، کتابِ "تپه ی بادگیر" بود. دوباره به حرف آمد: می شنوید جناب صداقت؟ میشه براش امضایی،دست خطی چیزی بذارید؟... شما جوون ها چی می گین بهش... آهان یادگاری. سادگی اش لبخند به لبانم آورد، بی هیچ حرفی کتاب را گرفتم و دیالوگ طلایی کتاب را با خط متوسط نوشتم:اواسط عمر که می رسی، ذهنت جوانه می زد... اواسط عمر، خودت کم کم می فهمی تا کجا بالا رفتی... همین که درخت سبز ذهنت بارور شد، آرام آرام چمدان هارا ببند. با احترام کتاب را برگرداندم، دوست داشتم از این راننده ی مهربان بیشتر بشنوم که اسکلت شرکت نمایان شد، بی توجه به نگاه ها و اصرار های دو مسافر دیگر از راننده خواهش کردم نگه دارد.
  46. 6 امتیاز
    کلی مدل دوست داریم ! اونایی که همیشه هستن اونایی که فقط وقت خوشی هستن اونایی که فقط وقتی حالت بده میری پیششون ولی یه گروهی هستن که از همه بیشتر دوستشون دارم . اونم اونایی هستن که وقتی حالت بده میان و آرومت می کنن و بعدش مثل قاصدک توی هوا پخش میشن . قدر اون افرادو خوب بدونید ! اگر که نخواستن وقت شادی کنارتون باشن وقت شادی کنارشون باشید . چون این افراد ازتون انتظار ندارن ! فقط می خوان خوش حال باشین .
  47. 6 امتیاز
    سلام تولد داریم افسای عزیز دلمون ۱۷ سالگیت مبارک باشه @afsa روزی که، تو اومدی روی زمینیه فرشته کم شد از آسمونامثل گل شکفتی بین آدماگل سر سبد بودی بین اوناتولدت مبارک عزیزم هر چی آرزوی خوبه مال تو
  48. 6 امتیاز
  49. 6 امتیاز
    رمان: زره پوش نویسنده: @sarvenazz
  50. 6 امتیاز
    هر چه درد آشکارتر کنی ، دوا دیرتر پیدا میشود. و اگر با ادب بودیم و چیزی نگفتیم خودش راه را نشانمان میدهد. " د "
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×