رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در ۱۸/۰۱/۲۴ در همه بخش ها

  1. 4 امتیاز
    همان روز به خانه مان رفتم . حرفی نزد و کاری نکرد . فقط سری تکان داد و برایم تاکسی گرفت . نمی دانستم و شاید هم نمی خواستم بدانم چرا اینگونه رفتار می کند ؟ احساس می کردم بخشی از من خیلی وقت است به این ندانستن عادت کرده . احساس می کردم نادانی بهتر از دانستن حقیقتی است که در پشت افکارم نیشخند می زند . من و او هر دو واقعیت را می دانستیم ولی من هیچوقت نمی خواستم آن را به زبان بیاورم . به خانه که رسیدم یک راست روی تخت پریدم و به خواب رفتم . بیداری ام ولی ، دردناک بود . این همه مثل دیوانگان دویدن و نخوردن غذای درست و حسابی ضعیفم کرده بود و تمام بدنم به طرز عجیبی درد می کرد . این درد ها را قبلا هم تجربه کرده بودم .آن اوایلی که ورزش می کردم بعد از کلاس ها گاهی تا چند روز بدنم درد می کرد ولی این درد فرق داشت . این درد ورای تصورات هر ورزشکاری بود . ناله می کردم و عرق می ریختم . به پرهام زنگ نزدم . تا چند ساعت هم مادرم را صدا نزدم . گویا این درد تنها طنابی بود که مرا به این دو وصل می کرد . بالاخره مادرم آمد و با دیدنم هر حرفی که می خواست بزند از زبانش روی چشمش افتاد و با اشکش به پایین قل خورد . به سمتم آمد و دستش را روی پیشانی ام گذاشت و حالم را پرسید . این بار هم می دانست اتفاقی افتاده و خوب هم می دانست به چه کسی مربوط است ولی یک کلمه حرف نزد . به جایش به محض آن که فهمید دردم از چیست ، شروع کرد به گذاشتن حوله ی گرم دور و برم و تزریق آمپولی که عضلاتم را شل می کرد . قدیم ها اسمش را می دانستم . الان نمی دانم . تا ظهرش کمی حالم خوب شد ولی از روی تخت تکان نخوردم . همه اش تقصیر خودم بود . تصمیم گرفتم . تصمیمی که نه به مادرم گفتم و نه به پدری که هیچ کاری جز یک بوسه ی کوچک روی پیشانی ام از دستش بر نمی آمد . به مدرسه خبر دادم که حالم بد است و نمی توانم بیایم . مدیر کمی غرولند کرد و کمی برایم کلاس گذاشت ولی مهم این بود که قبول کرد . همانطور که موبایل دستم بود کمی در تلگرام گردش کردم که ناگهان پیغام آدم فضایی روی صفحه نقش بست . "چطوری ؟! " کمی به صفحه نگاه کردم و بعد یادم آمد که آنلاینم و پیغامش را سین کرده ام . جواب دادم : "خوب" کمتر از یک ثانیه طول نکشید که جواب داد : "خوبه! " لبخند زدم. خواستم خارج شوم که دوباره شروع به تایپ کردن کرد : "الان مدرسه ای ؟" "نه . مرخصی گرفتم " "چرا ؟!" و یک اموجی ناراحت هم فرستاد . فکر کردم چه جوابی بدهم ؟ چیزی به ذهنم نرسید. واقعیت را برایش تایپ کردم : " حالم یه خورده بد بود . " بلافاصله جواب داد : " وا! چت شده ؟!" و بعد هزار تا استیکر ناراحت و مهربان برایم فرستاد . به یاد دوستان دبیرستانم افتادم . چت هایمان همش راجعب چیز هایی بود غیر از حال خودمان . انگار که چت کردن تکلیف بود . انگار که لازم بود ولی کافی نبود . بعد از دبیرستان دانه دانه قطع رابطه کردیم . دیگر برای هیچکداممان مهم نبود کدام معلم را سر کار گذاشته بودیم و کدام یکی را دوست داشتیم و جواب متلک کدام پسر را چگونه داده ایم . دیگر مهم نبود چطور در مدرسه شاخ بازی می کردیم و تقلب هایمان را کجا جا سازی می کردیم . هیچکدام از دوستانم مثل آدم فضایی حالم را اینطور نپرسیده بودند . زندگی دیگر از آن زندگی های فانتزی پر از رنگین کمان نبود . "یه خورده بدنم درد می کنه. " " آخه زیاد که نرفتی بالا رفتی ؟ تازه ما پنجشنبه رفتیم . چرا الان حالت بد شده ؟" " خودمم یه کم ورزش کردم . " " الان خونه ای ؟ رفتی دکتر ؟" "نه . الان خوبم " " خوبه !" دیگر حرفی برای گفتن نداشتم . اموجی لبخندی گذاشتم و خارج شدم . ولی گویا آدم فضایی خارج نشده بود ! دو ساعت هم نگذشته بود که زنگ تلفن خانه مان به صدا در آمد و صدای مادرم را شنیدم که اول با شک و بعد با خون گرمی پاسخ می داد . کمی بعد وارد اتاق شد و گفت : _ دوستات دارن میان عیادتت ! بلند شو یه لباسی چیزی بپوش بعد بخواب . و خودش کمکم کرد که مانتوی خفاشی و شال سرم کنم و دوباره دراز بکشم . و همان لحظه بود که من یاد آدم فضایی افتادم و مثل تام و جری دود از سرم بلند شد که چطور می تواند انقدر سریع تصمیم بگیرد ! حتی فقط خودش هم نیامده ! دوستانم می خواستند بیایند و من حتی نمی دانستم چه کسانی هستند ! ممکن است در سیاره ی خودش این کار ها درست باشد ولی در این سیاره ، ولی در سیاره ی من ، ... آهی کشیدم و موبایل را برداشتم . وارد شدم و اسمش را به "شازده کوچولو" تغییر دادم . لبخندی زدم. ته دلم خوش حال بودم که کسی برای عیادتم می آید ! ****************************** روباه دنبال سخن پيشين خود را گرفت : زندگي من بكنواخت است . من مرغها را شكار مي كنم و آدمها مرا شكار مي كنند . همه مرغها شبيه همند و همه آدمها شبيه همند . اين زندگي كمي كسلم مي كند . ولي اگر تو مرا اهلي كني ، زندگيم مثل آفتاب روشن خواهد شد و آن وقت من صداي تو را خواهم شناخت و اين صداي پا با همه صداهاي ديگر فرق خواهد داشت . صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخم در زير زمين ميراند ولي صداي پاي تو مثل نغمه موسيقي از لانه بيرونم مي آورد . علاوه بر اين ، نگاه كن. آنجا آن گندمزارها را مي بيني ؟من نان نميخورم . گندم براي من بيفايده است . پس گندمزارها چيزي به ياد من نمي آورند واين البته غم انگيز است ولي تو موهاي طلايي داري . پس وقتي كه اهليم كني معجزه مي شود .گندم كه طلايي رنگ است ياد تو را برايم زنده مي كند بيا و مرا اهلي كن . شازده كوچولو گفت :دلم مي خواهد ولي خيلي وقت ندارم . بايد دوستاني پيدا كنم و بسيار چيزها هست كه بايد بشناسم . روباه گفت : فقط چيزهايي را كه اهلي كني مي تواني بشناسي . آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند . همه چيزها را ساخته و آماده از فروشنده ها مي خرند ولي چون كسي كه دوست بفروشد در جايي نيست آدمها ديگر دوستي ندارند . تو اگر دوست ميخواهي مرا اهلي كن ! شازده كوچولو گفت :چه كار بايد بكنم ؟ روباه جواب داد : بايد خيلي حوصله كني . اول كمي دور از من اينجور روي علفها مي نشيني . من از زير چشم به تو نگاه مي كنم و تو هيچ نمي گويي . زبان سرچشمه سوءتفاهم هاست .اما تو هر روز كمي نزديكتر مي نشيني ... شازده كوچولو روباه را اهلي كرد و چون ساعت جدايي نزديك شد ، روباه گفت : آه ، من گريه خواهم كرد . شازده كوچولو گفت : تقصير خودت است . من بد تو را نمي خواستم ، ولي خودت خواستي كه اهليت كنم. روباه گفت : درست است . شازده كوچولو گفت : ولي تو گريه خواهي كرد . روباه گفت:درست است . شازده كوچولو گفت :پس چيزي براي تو نمي ماند . روباه گفت :چرا مي ماند . رنگ گندمزار ها ... _شازده کوچولو _ اثر دوسنت اگزوپری . ****************************** شازده کوچولو همراه با دوستانش وارد شدند و بعد از کلی سلام و احوال پرسی گرم با مادرم داخل اتاقم آمدند . همان هایی بودند که به کوه آمده بودند . گرم می گرفتند و شوخی می کردند . ولی من حواسم جای دیگری بود . در نهایت صدایی مرا از افکارم بیرون آورد . صدای آن یکی پرهام بود ! بر خلاف بقیه که روی زمین نشسته بودند بلند شده بود و جلوی کتابخانه ام ایستاده بود . نمی دانستم چه گفته . پس پرسیدم : _ ببخشید ؟ لبخند کوچکی زد و پرسید : _ گفتم انگار به کتاب خیلی علاقه دارید . سری تکان دادم و گفتم : _ بله. حضورش یک جورهایی هم مهربان بود و هم دلهره آور . اسمش مرا به یاد پرهام خودم می انداخت و رفتارش مرا به یاد ، به یاد چیزی نمی انداخت ولی آرام بود ! او هم سری تکان داد و یکی از کتاب ها را بیرون کشید . دیگر حرفی نزد و بقیه دوباره شروع به صحبت کردند و من دوباره به یاد پرهام افتادم .
  2. 3 امتیاز
    امشب ای ماه به درد من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
  3. 3 امتیاز
    تا گشودم نامه اش را سوختم در انتظار کاش قاصد میگشود این نامه سر بسته را
  4. 3 امتیاز
    وقتی که همه‌ی پرنده ها برای زمستون، به سوی جنوب کوچ می‌کنند، یه پرنده‌ی عجیب و غریب راهش رو کج کرده به سمت شمال. درحالی‌که به خودش می‌لرزه در سرما به سمت شمال پرواز می‌کنه! و می‌گه: "اینطوری نیست که من، یخ و سرما و زمینِ پر از برف رو دوست داشته باشم! بلکه به خاطر این به شمال می‌رم، که بعضی وقت ها دوست دارم که: تنها پرنده‌ی شهر باشم." شل سیلورستاین
  5. 3 امتیاز
    فردریش نیچه ارسطو موسیقی را یکی از شاخه‌های ریاضی می‌دانسته و فیلسوفان اسلامی نیز این نظر را پذیرفته‌اند، همانند ابن سینا که در بخش ریاضی کتاب شفا از موسیقی نام برده‌است. ولی از آنجا که همه ویژگی‌های موسیقی مانند ریاضی مسلم و غیرقابل تغییر نیست، بلکه ذوق و قریحهٔ سازنده و نوازنده هم در آن دخالت تام دارد، آن را هنر نیز می‌دانند. در هر صورت موسیقی امروز دانش و هنری گسترده‌ای است که دارای بخش‌های گوناگون و تخصصی می‌باشد. صدا در صورتی موسیقی نامیده می‌شود که بتواند پیوند میان اذهان ایجاد کند و مرزی از جنس انتزاع آن را محدود نکند. اما این علم، هنر و یا پدیده‌ی فوق‌العاده چه تاثیری بر انسان و روحیاتش دارد؟ محققان در سرتاسر جهان به مطالعه‌ی این تاثیرات پرداخته‌اند که خلاصه‌ی بسیار کوچکی از همه‌ی نظریات آنها را می‌توانید در این مقاله مطالعه کنید. ۱- موسیقی شاد و یا غمگین بر دید ما به مسائل خنثی تاثیر می‌گذارد معمولا می‌توانیم تشخیص دهیم که آیا یک موسیقی شاد و غمگین است، اما این نظر معمولا برخواسته از احساسی است که با شنیدن موسیقی به فرد منتقل می‌شود. در واقع، مغز ما به موسیقی شاد و غمگین متفاوت پاسخ می‌دهد. حتی قطعه‌های کوتاه موسیقی شاد یا غمگین بر ما تاثیر می‌گذارند. یک تحقیق نشان می‌دهد که پس از شنیدن یک قطعه‌ی موسیقی کوتاه، شرکت کنندگان بیشتر تمایل داشتند که وضعیت خنثی‌ای را به عنوان وضعیتی شاد و یا غمگین تفسیر کنند تا با موسیقی‌ای که شنیده بودند، هماهنگ شود. این موضوع با دیگر حالت‌های چهره نیز اتفاق افتاد، اما بیشتر برای موقعیت‌هایی قابل توجه بود که به حالت خنثی نزدیک‌تر بودند. موضوع جالب‌تر دیگر در مورد چگونگی تحت تاثیر موسیقی قرار گرفتن احساسات این است که دو نوع احساسات به موسیقی مرتبط هستند: احساسات ادراکی و احساسات عاطفی. این بدان معنی است که برخی اوقات می‌توانیم احساسات یک قطعه‌ی موسیقی را بدون تجربه کردن‌شان، درک کنیم، که دال بر این موضوع است که گوش دادن به موسیقی غمگین برای بسیاری از نه تنها افسرده کننده نیست، بلکه بسیار هم لذت بخش است. بر خلاف شرایط واقعی، هیچ خطر و یا تحدید جدی‌ای هنگام گوش دادن به موسیقی ما را تهدید نمی‌کند، بنابراین می‌توانیم احساسات مربوطه را بدون تجربه‌ی واقعی، درک کنیم. ۲-صدای پس زمینه می‌تواند خلاقیت را افزایش دهد همه آهنگ‌های انرژتیک درون لیست موسیقی‌شان را دوست دارند. اما هنگامی که بحث خلاقیت کاری به میان می‌آید، ممکن است موسیقی بلند بهترین گزینه نباشد. تحقیقات نشان داده‌اند که سطح ملایم موسیقی نقطه عطفی برای خلاقیت است. موسیقی پس زمینه حتی بیشتر از سطوح پایین موسیقی خلاقیت انسان را تحریک می‌کند. عملکرد این قضیه به گونه‌ای است که موسیقی ملایم دشواری پردازش را افزایش داده که منجر به افزایش پردازش انتزاعی و خلاقیت بالاتری می‌شود. به بیان دیگر، هنگامی که در تلاش برای پردازش کارها هستیم، به سمت روش‌های خلاقانه‌تر می‌رویم. ۳-سلیقه‌ی موسیقی شخصیت را پیش‌بینی می‌کند مطالعه‌ای که در آن زوج‌ها با نگاه کردن به لیست آهنگ‌های مورد علاقه‌ی دیگری، یکدیگر را شناختند، نشان داد که این افراد به پیش بینی‌های قابل اعتمادی نسبت به ویژگی‌های اخلاقی یکدیگر رسیده‌بودند. این تحقیق ۵ ویژگی اخلاقی را در اختیار شرکت کنندگان قرار داد و جالب این بود که برخی از ویژگی‌ها بسیار دقیق و بر اساس سلیقه‌ی موسیقی دیگری پیش بینی شده بودند. به طور خلاصه، یافته‌های مطالعه را می‌توان به صورت راهنمای زیر ارائه داد: طرفداران موسیقی بلوز دارای اعتماد به نفس بالا، خلاق، اهل گردش، مهربان و راحت هستند. طرفداران موسیقی جز دارای اعتماد به نفس بالا، خلاق، اهل گردش و راحت هستند. طرفداران موسیقی کلاسیک دارای اعتماد به نفس بالا، خلاق، درونگرا و راحت هستند. طرفداران موسیقی رپ دارای اعتماد به نفس بالا و اهل گردش هستند. طرفداران موسیقی اپرا دارای اعتماد به نفس بالا، خلاق و مهربان هستند. طرفداران موسیقی کانتری و وسترن سخت کوش و اهل گردش هستند. طرفداران موسیقی رِگِی دارای اعتماد به نفس بالا، خلاق، اهل گردش، مهربان و راحت هستند و اصلا اهل سخت کوشی نیستند. طرفداران موسیقی دنس خلاق و اهل گردش هستند، اما مهربان نیستند. طرفداران موسیقی ایندی دارای اعتماد به نفس پایین و خلاق هستند، اما مهربان و سخت کوش نیستند. طرفداران موسیقی بالیوود خلاق و اهل گردش هستند. طرفداران موسیقی راک یا هوی متال دارای اعتماد به نفس پایین، خلاق، مهربان و راحت هستند، اما سخت کوش و اهل گردش نیستند. طرفداران موسیقی پاپ دارای اعتماد به نفس بالا، سخت کوش، اهل گردش و مهربان هستند، اما خلاق و راحت نیستند. طرفداران موسیقی سول دارای اعتماد به نفس بالا، خلاق، اهل گردش، مهربان و راحت هستند ۴-موسیقی هنگام رانندگی به طور قابل ملاحظه‌ای حواس‌مان را پرت می‌کند (بر خلاف باور متدوال) مطالعه‌ی دیگری که روی نوجوانان و جوانان انجام شد، بر چگونگی تاثیر موسیقی بر نحوه‌ی رانندگی آنها تمرکز کرد. رانندگان هنگام گوش دادن به موسیقی مورد علاقه‌ی خودشان، سکوت و یا موسیقی ایمن (که محققان پیشنهاد کردند) مورد آزمایش قرار گرفتند. البته که اکثر آنها موسیقی خودشان را ترجیح داد، اما ثابت شد که بیشتر باعث پرتی حواس می‌شود: هنگام گوش دادن به موسیقی مورد علاقه‌ی خودشان، رانندگان اشتباهات بیشتری مرتکب می‌شدند و با خشونت بیشتری رانندگی می‌کردند. جالب‌تر این که موسیقی ارائه شده توسط محققان بسیار موثرتر از سکوت بود. این طور به نظر رسید که موسیقی ناآشنا، یا غیرجذاب بهترین گزینه برای رانندگی است. ۵-یادگیری موسیقی می‌تواند مهارت‌های حرکتی و استدلالی را به طور قابل توجهی افزایش دهد به طور کلی افراد تصور می‌کنند که یادگیری یک ابزار موسیقی برای کودکان بسیار مفید است، اما در واقع این کار بسیار مفیدتر از چیزی است که انتظارش را داریم. یک مطالعه نشان داد کودکانی که سه سال و یا بیشتر آموزش نوازندگی آلات موسیقی دیده‌اند بهتر از آنهایی که آموزش موسیقی ندیده‌اند، از نظر توانایی های تبعیض شنوایی عمل کردند. این کودکان هم چنین در از نظر دایره‌ی لغت و توانایی‌های استدلال غیرکلامی امتیازات بهتری به ثبت رساندند، که شامل درک و بررسی اطلاعات بصری مانند شناسایی روابط، شباهت‌ها و تفاوت‌های میان شکل‌ها و طرح‌ها است. ۶-موسیقی کلاسیک می‌تواند توجه بصری را بهبود دهد تنها کودکان نیستند که می‌توانند از آموزش و یا قرار گرفتن در معرض موسیقی بهره ببرند. یک تحقیق کوچک نشان داد که بیماران سکته‌ی مغزی هنگام گوش دادن به موسیقی کلاسیک، توجه بصری بیشتری کسب کردند. این مطالعه هم چنین نویز سفید و سکوت را برای قیاس نتایج امتحان کرد، و دریافت که مانند مطالعه‌ی رانندگی که به آن اشاره شد، سکوت منجر به بدترین نتایج شد ۷-تماس تلفنی یک سویه، بیشتر از مکالمات معمولی باعث پرتی حواس می‌شوند مطالعه‌ی دیگری که به جای موسیقی بر نویز تمرکز کرد، نشان داد هنگامی که بحث از پرتی حواس در مکالمه با دیگران به میان می‌آید، تماس‌های تلفنی یک سویه از همه بدتر هستند. پس از اینکه یک پرسشنامه مشخص کرد که به نظر ۸۲% افراد شنیدن مکالمه‌ی تلفنی دیگران آزاردهنده است، ورونیکا گالوان، روانشناس شناختی دانشگاه سن دیگوی آمریکا تصمیم گرفت دلیل این آزار را کشف کند. در یک مطالعه، شرکت کنندگان به دو گروه تقسیم شدند که یکی از این دو گروه باید به یک سو از یک مکالمه‌ی تلفنی و گروه دیگر به مکالمه‌ی کامل گوش می‌دادند و یک پازل را حل می‌کردند. گروهی که به یک سو از مکالمه گوش می‌دادند تمرکز کمتری نسبت به گروه دیگر داشت. که محققان دلیل آن را تلاش برای حدس سوی دیگر مکالمه دانستند که فرد شرکت کننده نمی‌شنود. ۸-موسیقی به ورزش کردن کمک می‌کند برگردیم به موسیقی! می‌بینیم که همانطور که سکوت نمی‌تواند به خلاقیت و رانندگی بهتر کمک کند، هنگام ورزش هم چندان عامل موثری نیست. سالهاست که تحقیقات بر روی تاثیر گوش دادن به موسیقی هنگام ورزش در حال انجام است. در سال ۱۹۱۱، یک مطالعه نشان داد که گوش دادن به موسیقی در مقابل سکوت، باعث افزایش سرعت رکاب زدن دوچرخه سواران می‌شود. این امر به این دلیل است که گوش دادن به موسیقی می‌تواند فریادهای خستگی مغز را سرکوب کند. همانطور که بدن می‌فهمد که خسته هستیم و می‌خواهد که استراحت کنیم، به مغز نیز پیام‌هایی می‌فرستد تا پیام استراحت ارسال کند. گوش دادن به موسیقی رقیبی برای بدن در تسخیر توجه مغز است و به ما کمک می‌کند تا به راحتی از این پیام‌های خستگی چشم پوشی کنیم
  6. 3 امتیاز
    موسيقي «ترنس» چيست؟ ترنس در اوايل دهه 90 از انواع موسيقي تکنو (Techno) و رقص (Dance) منشعب شد.موسيقي ترنس در حال حاضر جزء انواع پر طرفدار موسيقي هاي الکترونيکي مي باشد و بايد اذعان کرد که پايه و اساس آن سکانسر (Sequencer)، سينتي سايزر (Synthesizer) و افکت هاي الکترونيکي است. در دنياي موسيقي امروز اصطلاح ترنس (Trance) شامل محدوده وسيعي از موسيقي مي شود. در قسمتي از اين طيف همانند کارهاي يان ون دال (Ian Van Dahl) يا حتي گروه ATB شاهد موسيقي اي هستيم که بيشتر شبيه به موسيقي رقص مردمي (Pop Dance) است و شما مي توانيد آنها را در منزل، اتومبيل يا هنگام پياده روي با دستگاه پخش موسيقي خود گوش کنيد و احساس کنيد که دقيقا" در يک مهماني بزرگ هستيد. در قسمت ديگر از طيف موسيقي ترنس به افرادي مانند ساشا و ويليام اربيت (Sasha & William Orbit) بر ميخوريم که موسيقي الکترونيک مردمي را به سمت موسيقي ترنس سوق داده اند. علاوه بر پر انرژي بودن، محبوبيت موسيقي ترنس نزد مردم را مي توان مديون دي-جي (DJ) هايي مانند ساشا، پاول ون دايک (Paul Van Dyk) و پاول اوکنفولد (Paul Okenfold) دانست. آنها توانستند با ترکيب موسيقي تاريک تکنو و صداهاي موسيقي الکترونيک رقص اروپايي به اين سبک از موسيقي دست پيدا کنند. اواخر دهه 90 موسيقي ترنس پيچيده تر شد و هنرمنداني چون BT توانستند با استفاده از سيستم هاي کامپيوتري و نمونه هاي صدا (Samples) و حتي ارکسترهاي بزرگ آکوستيک روح و احساسات بيشتري را در اين موسيقي القاء کنند. هم اکنون بنظر مي رسد که موسيقي ترنس با عبور از هزاره دوم بالغ شده و مسير اصلي خود را پيدا کرده است. دامنه استفاده از موسيقي ترنس امروزه به آسيا و خاور ميانه نيز گسترش پيدا کرده است و در اثر ترکيب با سازها و ريتم هاي محلي گونه هاي زيبايي از اين موسيقي بوجود آمده است. در حال حاضر آلمان، هلند و انگليس از جمله کشورهايي هستند که موسيقي ترنس در آنها بسيار فراگير مي باشد. بررسی حرفه ای روانشناسی موسیقی ترنس ترنس به عنوان ابهام آمیز ترین سبک موسیقی Dance شاید ترنس را به عنوان یک سبک Melodic و کم و بیش آزاد موسیقی و استنتاج شده از Goa Tranceو House بتوان معرفی کرد. با این که تعریف صریح و روشنی برای ترنس وجود ندارد اما می توان گفت احساسی ترین سبک موسیقی الکترونیک است ، که سرعتش حداقل 135 است که در مقایسه با تکنو که حداکثر این سرعت بود ،سبک تند تریه . از نظر روانشناسان حرفه ای ترنس نوعی مواد مخدر سالمه و واژه ی ترنس به معنای خلسه یا به عبارت عامیانه خماری است . ترنس به عنوان ابهام آمیز ترین سبک موسیقی Dance شاید ترنس را به عنوان یک سبک Melodic و کم و بیش آزاد موسیقی و استنتاج شده از Goa Tranceو House بتوان معرفی کرد. با این که تعریف صریح و روشنی برای ترنس وجود ندارد اما می توان گفت احساسی ترین سبک موسیقی الکترونیک است ، که سرعتش حداقل 135 است که در مقایسه با تکنو که حداکثر این سرعت بود ،سبک تند تریه . از نظر روانشناسان حرفه ای ترنس نوعی مواد مخدر سالمه و واژه ی ترنس به معنای خلسه یا به عبارت عامیانه خماری است . ترنس حالتی است که موقع هیپنوتیزم بدست میاد که مغز از موج بتا به موج آلفا وارد میشود . بهترین تعریف برای موسیقی ترنس ، موسیقی Dance مبتنی بر Anthem ها و Rift ها که میتواند پر انرژی تر هم باشد . مشابه با موسیقی Classical Organ یک Track ترنس اغلب شامل Chord های Minor و Major برای ایجاد صدای حماسی(Epic) است . بیشتر آهنگ های ترنس مبنی بر Beat های 4/4 ساخته می شوند . موج بتا ، حالت همیشگی از استرس و افسردگیه یا منفی نگری به هر چیز ، اما آلفا حالت مثبت نگری و آرامش است . اوج آلفا هیپنوتیزم است به حالتی میرسد که شبیه تتا موج خواب ولی تو بیداری تبدیل می شود . بررسی ساختاری موسیقی ترنس و مفهوم برخی از واژگان به صورت کلی ساختار ترنس دارای چهار قسمت است : 1 – Intro : اینترو شروع آهنگ است که معمولا با کیک درام و باسلاین شروع می شود ، بعد هت و اسنیر یا کلپ هم بهش اضافه می شود ، البته خیلی اینترو با یک پد شروع می کنند و بعد این مراحل را انجام میدهند . 2 - Breakdown : در این مرحله درام و باسلاین قطع می شود و با پد و کمی از ملودی اصلی این مرحله شروع می شود تا ملودی را نمایان کند . 3 – Release : در این مرحله ملودی با باس و درام اینترو ترکیب میشود و اوج آهنگ در همین جا است . 4 – Outro : از نام ای مرحله پیداستبه معنای تمام کردن آهنگ است و از آنجایی که اکثر آهنگسازان ترنس دی جی هستند ، چند تا آهنگ را با هم میکس میکنند ، این مرحله ورود از پایان آهنگ فعلی به طرز استادانه به اینترو آهنگ بعدی هم محسوب می شود . Loop : به معنای ملودی های تکراری که از ویژگی های موسیقی ترنس است . DJ : مخفف كلمه ديسك جاكي (DISK JOCKEY) به معنای لغوی سواركار و جادوگر ديسك و در معنای موسیقی رهبر گروه که هدایت یک اکیپ موسیقی را بر عهده دارد . تئوري دي جي براي اولین بار توضيحي بود براي مطرح كردن آهنگهاي پاپولار در راديو بر روي گرامافونهاي قديمي كه به آنها ديسك می گفتند و چون براي شنوندگان جاك ميشد يعني پخش و افكت گذاري سرعتي که خيلي پيش پا افتاده بود . بعد از مدت كوتاهي معروف به ديسك جاكي شد و كسي كه اين كارو ميكرد DJ نام ميگرفت . از ديگر مواردي که راجع به اين موسيقي بايد به آنها اشاره کرد آنکه : - تمپوي موسيقي معمولا" بين 125 تا 150 است. - براي بالا بردن تاثير موسيقي روي انسان، اجراي آن معمولا" توام با افکت هاي نوري است. - مدت زمان اجراي کنسرت هاي ترنس مي تواند از 2 ساعت تا حتي 3 روز به درازا بينجامد.
  7. 3 امتیاز
    تو مثل خورشیدی و من دور تو می گردم آری خدا میخواست این اقبال من باشد دنیا پر از شاعر شد از فردای میلادت حق می دهم دنیا پر از امثال من باشد با خواجه حافظ ، فال می گیرم ، پر از بغضم یعنی نباید اسم تو ، در فال من باشد؟ آهوی تک خالی که هرکس عاشقش می شد شاید مقدر نیست ، در چنگال من باشد این بار ، دیگر ، دام در راهت می اندازم عشق تو “باید” طالع امسال من باشد
  8. 3 امتیاز
    یه مدت نبودم . دلگیر بودم . برگشتم
  9. 3 امتیاز
    سخن نویسنده: سلام. لطفا در نظرسنجی جدید شرکت کنید. با دستانم شمشیرش را کنار زدم و مسیرم را پیش گرفتم که صدایم زد: « کجا می خواهی بروی؟ مردم محیط به خونَت تشنه اند. » ایستادم و رویم را برگرداندم. - به محیط بانی می روم. باید مارتین را ببینم. برایم مهم نیست چه اتفاقی بیفتد. با قدم های سریع به سمتم آمد و دستم را گرفت. - نرو هلنا. شمشیر تو دیگر برشی ندارد. آلفرد مرده و کلارک هم زندانی شده. تو تنهایی. از حرف هایش چیزی نمی فهمیدم. - کلارک زندانی شده؟ به چه دلیل؟ سری تکان داد. - من از کجا باید بدانم؟ مارتین برای کسی توضیح نمی دهد. برای رفتن حریص تر شدم. مارتین چشم مرا دور دیده بود و هر کار خواسته بود، کرده بود. دستم را کشیدم و با سرعت به راه افتادم. اما ضحاک دست بردار نبود: « پس خونت پای خودَت. » برگشتم و به سمتش رفتم. بالای زره اش را گرفتم و او را به سمت خود کشیدم. - اگر تو غیرت خود را کشته ای، من نکشته ام ضحاک. رهایش کردم و به راه افتادم. دستور داد چند تن از محافظان دنبالم بیایند تا مردم ناکارم نکنند. از بازار که رد می شدم، دلیل کار ضحاک را بهتر فهمیدم. مردم با چنان نگاهی تعقیبم می کردند که انگار پدرکشتگی داشتند. محافظان فقط از جانم محافظت می کردند؛ در حالی که نگاه تیز و زبان بران مردم، خطرناک تر از شمشیر های آخته بعضیشان بود. من هم اگر جای آن ها بودم، چنین کینه ای به دل می گرفتم. برای پاک ترین و عاقل ترین آن ها هم، سخت بود توضیح دادن اینکه مرگ دختر ها تقصیر من نبوده. همانطور که مسیرم را می رفتم، دختری هم سن و سال خودم، فریاد بلندی کشید و نگهبانان را عقب راند: « این رفتار را با حیوانات می کنند. مگر ما حیوانیم؟ ما فقط داغ دیده ایم. شما اگر درک داشتید و عشق به مردم در سینه هایتان بود، اینگونه به یک خائن بی لیاقت امان نمی دادید. این دختر ما را داغ دار کرده. » خائن بی لیاقت؟ با من بود. سخت بود که باور کنم اما با من بود. به لطف مارتین، مردم محیط دوباره همان مردم هفت سال پیش شدند؛ همان مردمی که منتظر بودند خونم را در کاسه کنند و سر بکشند. سر جایم ایستادم و چشمم را بستم. بچه که بودم، آزارم به مورچه هم نمی رسید. اما نهایتا چه؟ چند صد انسان بی گناه، زیر خاک دفن شدند و عزیزانشان چشم به راه هستند. اما من در چشمانشان زل می زنم و می گویم، عزیزانتان زیر خاک رفته اند؛ آن هم زنده؛ نگهبانان سعی کردند جلویم را بگیرند. آن ها را کنار زدم و به سمت دختر حرکت کردم. رو به رویش ایستادم. اشک در چشمانش جمع شده بود. با کینه خیره شد. مرا یاد آرتمیس می انداخت؛ آن زمانی که خیال می کرد برادرش را من کشته ام. آب دهانم را قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم: « تف کن به صورتم. » سری به نشانه ی نفی تکان داد. - داغ مادرم، شرافتم را از من نگرفته. فقط یه چیز را پاسخ بده؛ شب ها راحت می خوابی؟ سرم را پایین انداختم. یاد دختر کابوس هایم افتادم. - شب ها اصلا نمی خوابم. سوزش زخم هایم دوباره شدت گرفته بود. بدون آن که نگاهش کنم، مسیرم را پیش گرفتم و رفتم. مادرش را می شناختم؛ چنین دختری از آن مادر، بعید نبود. اگر شرافت نداشت، اگر غیرت نداشت، نفرینم می کرد؛ دشنامم می داد. اما هیچ کدام از این کار ها را نکرد و این بیشتر از همه مرا می سوزاند. بالاخره از زیر از آن همه نگاه و لعن و نفرین، سالم بیرون آمدم و به جلوی محیط بانی رسیدم. نمی خواستم باور کنم. پریام را باور می کردم؛ مثل قلدر ها جلوی در محیط بانی ایستاده بود و کشیک می داد. اما پطرس را نه. سرش را با دستش گرفته بود و روی پله ها نشسته بود و پایین را نگاه می کرد. او هم جزئی از نگهبانان بود. سر جایم خشکم زد! همان پطرس خودمان؟ همان که هفت سال برایم جای پدر بود؟ همان که همیشه غیرت و مردانگی اش را تحسین می کردم؟ نه، حقیقت نداشت. قدمی برداشتم و نزدیک شدم که چهار نگهبان شمشیر کشیدند و روبه رویم گرفتند. پطرس متوجه موضوع شد و سرش را بالا کرد. مرا که دید، با دهانی باز از جایش بلند شد. پریام هم از بالای پله ها با نگاهی پر از خشم، خیره شد. پطرس چند قدم نزدیک آمد. نمی دانست چه بگوید. به سربازان اشاره کرد شمشیر هایشان را پایین بیاورند. از پایین تا بالا خوب وراندازم کرد. دستش را نزدیک گونه ی زخمی بسته شده ام برد که صورتم را کشیدم و عقب رفتم: « باور نمی کردم پطرس؛ باور نمی کردم که پدر من، آرمانی ترین مرد زندگی من، شرافتش را بفروشد:-) » دست راستش را بالا برد و سیلی محکمی به آن یکی گونه ام زد. آتش صورتم را شعله ور تر کرد. روی زمین افتادم و با ناله دستم را محکم روی زخم ها را گرفتم. نزدیکم نشست. - من هفت سال برایت مثل پدر بودم. مرا نشناختی هلنا. اگر می شناختی، این سخنان از زبانت خارج نمی شد. با خشم به او خیره شدم که مارتین بالاخره از قصرش بیرون آمد و بلند فریاد زد: « نه نه! این دختر را زنده می خواهم. به او آسیبی نرسانید. » نهایتش چه بود؟ این که پوستم در آتش زخم ها، بیشتر می سوخت. با عصبانیت از جایم بلند شدم و به سمت مارتین رفتم اما دو تن از سربازان دست هایم را گرفتند و اجازه ی حرکت ندادند. مارتین در کمال وقاحت، با لبخندی دست هایش را روبه رویش گرفت و گفت: « آرام هلنا. قصد جانم را که نکرده ای؟ » از سیلی پطرس، در دهانم خون جمع شده بود. آن را به زمین تف کردم. « اتفاقا قصد جانت را کرده ام؛ از وقتی شنیدم که همه چیزت را فروختی تا صاحب محیط شوی؛ همه چیزت را به تاراج گذاشتی تا به صلحی به ظاهر مصلحتی تن دهی. » لبخندش قطع شد. به سربازان اشاره کرد رهایم کنند. به داخل ساختمان رفت و از من هم خواست داخل شوم. من هم نگاهی با هزاران حرف به پطرس و پریام کردم و سپس با تعلل وارد محیط بانی شدم. عجیب بود که هیچ سربازی داخل نبود و مارتین از این ترس نداشت که به او آسیبی برسانم. در را پشت سرم بست و خواست که بنشینم. تا آن میز و صندلی ها و کرسی بزرگ راسشان را دیدم، یاد آلفرد افتادم. اکثر ملاقات هایمان همین شکلی بود. اشک در چشمم حلقه زد. برایم سخت بود ببینم به جای آلفرد، مارتین روی کرسی نشسته. به صندلی کنارش اشاره کرد. باور نمی کردم بخواهد آن کار را کنم. « می خواهی بنشینم؟ نمی ترسی گلویت را بدرم؟ » باز هم لبخند زد. - هلنایی که من می شناسم، تا حرف هایم را نشنود، گلویم را نمی درد. با قدم هایی آرام نزدیک شدم و نشستم. دست هایم را روی میز به هم گره دادم تا جلوی لرزیدنشان را بگیرم. دیگر شبیه دست های یک بانوی زیبا نبود؛ خراش هایی که جنگ به من هدیه داده بود، بانو بودن را از من گرفته بود. به دست هایم خیره بودم که یاد جمع پنج نفره مان افتادم که همینجا نشسته بودیم و درباره ی شروع جنگ مشورت می کردیم. مارتین ساکت بود و حرفی نمی زد. چند لحظه ای نگاهش کردم و سپس به صندلی رو به رویم خیره شدم. « یادت می آید مارتین؟ تو دقیقا همانجا نشسته بودی؛ روی آن صندلی. آلفرد شیوه ی جنگی تو را پیش گرفت. چنان بله قربان گویت بود که انگار تو مافوق بودی و او زیر دست. آن روز با هم بحثمان شد اما نهایتا پیمان بستیم که پشت یکدیگر را خالی نکنیم؛ حتی اگر شده جانمان به خطر بیفتد. خیال می کردم این پیمان لااقل برای سست ترین ما هم، تا زمانی که جان شیرینمان را تهدید نکند، برقرار است. اما تو آن را شکستی مارتین. بی آن که ... » حرفم را قطع کرد. - یک طرفه به قاضی نرو. من پیمان را نشکستم. نگاهش کردم. - پیمان را نشکستی؟ مرگ آن دختر ها گردن توست مارتین. بی آن که به من و کلارک خبر دهی، صلح کردی و باعث شدی با پای خودمان، به آغوش مرگ برویم. صورتش را نزدیک آورد و با چشمانی ریز شده، به چشمانم خیره شد. - برای آن که می فهمیدی نباید با دم شیر بازی کنی، نیاز به توصیه ی کسی داشتی؟ نیاز داشتی بیایم و بگویم تنهایی حریف مایکل نمی شوی؟ با عصبانیت از جایم بلند شدم. مارتین هم با لحنی خشمگین به حرف هایش ادامه داد. اولین بار بود که خشمش را می دیدم: « اگر به اندازه ی هسته ی خرما عقل داشتی، بی نقشه و دستور با مایکل درگیر نمی شدی. من نباید تاوان اشتباهات مشتی بی تجربه ی نالایق را بدهم؛ من وظیفه داشتم صلاح این مردم را محقق کنم؛ صلاح این مردم هم صلح بود. » گریبانش را گرفتم و دستانم را مشت کردم. حتی ذره ای نترسید و از جایش تکان نخورد. « زدن من، حقیقت را عوض نمی کند. کشتن من هم حقیقت را عوض نمی کند؛ غیر از آن که مایکل جایم را روی این کرسی می گیرد و روز آخرین نفس کشیدنت می رسد. » رهایش کردم و دستی به پیراهنش کشیدم. - از زندگی فقط نفس کشیدن را نمی خواهم. زندگی کنار چون شماهایی، جهنم است. نگاهم را دزدیم و دستی به گونه ام کشیدم. - بخواهی نخواهی، باید این جهنم را تحمل کنی. مایکل بعد از مرگ آلفرد، برای صلح دو شرط کرد؛ اول اینکه او و نیرو هایش حق دخالت در امور محیط را داشته باشند و دوم می دانی چه بود؟ تو و کلارک تا آخر عمر در زندان بمانید. شوکه شدم و نگاهش کردم. لبخند تلخی زد و ادامه داد: « آری هلنا، درست حدس زدی. هدف مایکل تصرف محیط نبود؛ هدف او آلفرد بود که موی دماغش شده بود؛ آلفردی که حق دیدن نارسیس را از او گرفته بود. شما هم باقی مانده های آلفردید. تمام شد هلنا. تو و کلارک از امروز فقط نفس می کشید. » حرف هایش که تمام شد، نگهبان را صدا کرد و دستور داد مرا ببرند. نگهبان آمد و دستم را گرفت. خود را کشیدم و صورتم را نزدیک مارتین بردم و با او چشم در چشم شدم: « باقی مانده ی آلفرد، نارسیس است؛ دختری که از داشتن یک پدر محروم بود و آلفرد برایش پدری کرد. بدا به حالت مارتین! بدا به حالت اگر تار مویی از سر نارسیس کم شود. چشمم را روی همه چیز می بندم. می خواهی زندانی ام کن یا جانم را بگیر، باز به کابوست می آیم. این بار شکستی در کار نیست. ضربه را به قلبت می زنم تا همه را از شرَت راحت کنم. » با دستش محکم گونه ام گرفت. سوزش شدیدی را حس کردم. هر چه سعی کردم صورتم را بکشم، نگذاشت. - از این گرگ زخمی، سگی بسازم که سر تا پا مطیعم باشد. صاحبت خواهم شد. در همان حال لبخندی زدم. - من فقط یک صاحب دارم مارتین و آن تو نیستی و نخواهی شد. محکم صورتم را رها کرد و به عقب هل داد. چند لحظه ای نگاهمان در نگاه هم گره خورد؛ نگاهی که پر از رجزخوانی بود و تهدید. بی آن که نگهبان دستم را بگیرد، راه افتادم و از ساختمان خارج شدم. فقط به روبه رویم خیره شدم. پطرس و پریام حتی لایق نگاهی خشمگین هم نبودند ...
  10. 2 امتیاز
    دستامو مشت میکنم تا در نره بزنم تو دهنش.. استاد رستگار مغرور کجا و این پسره ی مرموز و پر رو کجا... اصن گیریم خدایی نکرده زبونم لال زنش شدم...دو روز باهاش زندگی کنم کافیه تا موهام همرنگ دندونام سفید شه... نفسشو محکم بیرون میده و بلند میشه..دستاشو تو جیبش میکنه و راه میوفته سمت ساختمون..عصبی دنبالش راه میوفتم و جلوشو میگیرم.. +ببخشید..؟ -خدا ببخشه.. میخواد از کنام رد شه که دوباره جلوش وایمیستم: نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهش میندازم+شما اینجا خیار میبینید.. با لودگی اطرافشو نگاه میکنه_نه..میخوای؟ +پس چرا اینقدر نمک میریزید..لبخندی میزنه و سرشو تکون میده:چه باحال. عصبی از اینکه دارم با یه فرد منگل حرف میزنم نفس پر حرصی میکشم:کجا میرید؟ -معلوم نیست؟ +دوست دارم بدونم به چه نتیجه ای رسیدین با اون سوالای.. -احمقانه؟؟ نمیخواستم اینو بگم.. _به نتایج خوبی.. به آسمون نگاه میکنه و نفس عمیقی میکشه:چه هوائیه..اینومیگه و بعد چند دقیقه از کنارم رد میشه و وارد ساختمون میشه..قبل اینکه وارد سالن بشه و کسی مارو ببینه دوباره جلوشو میگیرم.به قول روشا دوس دارم فک مکشو بیارم پایین.. تا چند ثانیه به هم نگاه میکنیم..تا اینکه سرشو تکون میده ینی"چیه" نفسمو قورت میدمو به پایین نگاه میکنم:من یکی دیگرو دوست دارم... سرمو میگیرم بالا که با قیافه ی عادیش رو به رو میشم..متعجب از واکنشش میگم:من واقعا آمادگیه ازدواجو ندارم..من...من... -بگو.. همون لبخند حرص درآر رو لباشه:من شما رو دوست ندارم.و فک نکنم بتونم..بتونم شمارو به عنوانه.. همون موقع ماهی با یه سینی شربت پیداش میشه:بفرمایید شربت.. شایان هم سرشو تکون میده و همرا ماهی به سمت سالن اصلی میره و منم بعد کشیدن نفس عمیقی،عصبی دنبالشون راه میوفتم. پسره ی خل مغز...چطوری استاد دانشگاه شده..شعور نداره که وسط حرفم میزاره میره..؟منگ میزنه... با وارد شدنمون به سالن همه جارو سکوت میگیره و همه به ما نگاه میکنن.. با فاصله از شایان دست به سینه وایمیستم.. بهادر:خُب..چی شد.. نگاه بابا یه لحظه هم از رو قیافه ی من تکون نمیخورد.. اگه بگه باهم به تفاهم رسیدیم چی؟..اههه شایدم حرفامو فهمیده باشه و بگه نه... کلافه شده بودم عجیب.... شایان دستاشو تو جیب شلوارش میکنه و بعد انداختن نیم نگاهی به من میگه: -منو پناه جان(؟؟!!!) یه سری حرفامونو باهم زدیم..(زدیم؟؟)اما یه چیزایی مونده که بهتره تو یه زمان دیگه همو ببینیمو دربارش حرف بزنیم...(جان؟؟؟)اونموقع میتونیم بهتر تصمیم بگیریم...(نــــــه) مگه نه؟ نگاهش به منه و همه منتظر عکس العملم.. عصبی و متعجب به چشماش نگاه میکنم.
  11. 2 امتیاز
    *** -خب؟ برمیگردم سمتش..نمیدونم چند دقیقس که تو آلاچیق نشستیم تا حرفامونو بزنیم و من ساکتم..بی تفاوت شدم به زمان..که هر دقیقش چیز جدیدی رو رو سرم آوار میکنه.. نگاهمو دوباره به روبه رو سوق میدم..معلومه اونم نمیدونسته امشب داره میاد خاستگاریه من.. هنوز نگاه پر غرورشو یادمه..پارو پا انداخته بود و وقتی چایی تعارفش کردم گفت "نمیخورم"..جوری که نزدیک بود همون وسط کل سینی رو روش خالی کنم و بگم شماره کارت بده تا طلب باباتو واریز کنم.. -امتحانتو6گرفتی.. با تعجب برمیگردم سمتش..اینجوری میخواد سر صحبتو باز کنه..؟ یا سعی داشت اون روز مسخره رو به روم بیاره.."روزی که بعد مدتی رفتم دانشگاه و تپش گفت رستگار دیگه اینجا تدریس نمیکنه و استاد حسینی بدعنق برگشته.. خوشحال شدم جون اولین قدم واسه شروعه جدید این بود که به هیچ وجه با اون روبه رو نشم..اما.. وقتی داشتم به سرعت به سمت بوفه میرفتم روشا صدام زد..تا رومو برگردوندم از طرف دیگه محکم خوردم به شایان..نمیدونستم باید عصبی باشم یا خجالت زده... بازم مدتی مثه احمقا تو نگاهش خیره شدم..آخه سخت بود دل کندن از چشمایی که بی شباهت به چشمای رهی نبود..اصن کپیه همون چشما بود.. فقط اون نگاه..مرموز و مغرور بود.. همون روز بود که بدون هیچ اطلاعی سخت ترین سوالای جهانو چپونده بود تو یه تیکه کاغذ..و منم که ..6؟" سرفه ای میکنه که به خودم میام.. سرم تو یقمه و واقعا نمیدونم چی بگم..چند دقیقه ی دیگه میگزره که عصبی میگه:واقعاً قصد داری همینجوری ادامه بدی؟ با من دعوا داره؟؟ +ببخشید آقای رستگار.انگار اینجارو با سر کلاستون اشتباه گرفتین.. با لبخند کجی میگه-خوبه..فکر کردم لالی.. نه...لحنش زیادی اعصاب خورد کنه..سرمو میگیرم بالا و چشم غره ای بهش میرم..باید یه نیم ساعتی تحمل کنم دیگه..بازم پیش خودم زمزمه میکنم که اون رهی نیست..شایانه،شایان رستگار..سخته.ولی نباید کم بیارم..اصن باید کاری کنم که اون نه رو بگه تا خیال بابا راحت شه که من مقصر نیستم.. پاشو رو پای دیگش میندازه وبا حرص میگه: -اصن من میپرسم تو جواب بده.. +بی سوالیه؟ -آره.. رُک بودن..یکی دیگه از خصوصیاتش..دست به سینه به روبه رو خیره میشم.. واقعا اون علاقه ای به ادامه دادن داره..؟ -اسمت چی بود؟ میدونم قصدش چیه..کلا انگار با اسم من مشکل داره.. +پناه.. خیلی آروم میگم،ولی چون جوابمو میدونه میگه:شایانم.. مگه اصن مهمه واسم اسمش..کاش الان رهی اینجا بود.. -میگم تو که پناهی ،حالا امنم هستی.. و لبخند کجی زد و به پشت صندلی تکیه زد..همیشه همینه.. حرصمو پشت لحن کوبندم پنهون میکنم:به شما بستگی داره،چون اگه بخواین این بحصو ادامه بدین آوار میشم رو سرتون.. _خوبه...خوبه... _خب..چند سالته.. خب به تو چه دقیقاً؟؟؟ +19.. واقعا بی سوالی گزاشته و عجیبتر اینکه من دارم جوابشو میدم.. _پس هنو بچه ای..این همه اصرار واسه شوهر کردنت چی بود .. عصبی بلند میشم..تا دهنمو باز میکنم که داد بزنم دوتا دستشو میگیره بالا.. _خب بابا شوخی کردم.. +واقعا دوست دارم دلیلتو از اومدن به اینجا بدونم..اومدی منو تفتیش کنی؟ لحن رو مخیش اجازه میده هر جور دلم میخواد باهاش حرف بزنم..استاد کیلو چنده.. صاف صاف زل میزنه تو چشمم:نه..اومدم تو رو بگیرم! با چشمای گشاد شده نگاش میکنم..خاستگار این مدلی نوبره والا... _بشین..بشین.. آخ چقدر دلم میخواد خفش کنم..اصن کی گفته این مثه رهیه..اگه رهی مثه این بود جواب سلامشم نمیدادم چه برسه عاشقش شم... محکم خودمو پرت میکنم رو صندلی.. این همه حرس از من بعید نبود؟؟..منی که بعد مردن رهی بی تفاوتی رو پیش گرفتم.. اصن یه چیزی اصن کنجکاو نیست درباره ی رهی چیزی بپرسه؟ _قورمه سبزی بلدی؟ عصبی بهش نگاه میکنم..چرا احساس میکنم فقط میخواد منو مسخره کنه..؟؟با آرامش نگاهم میکنه و بعد چند ثانیه میگه:آهاا..بلد نیستی..فسنجون چی؟ بازم نگاهم میکنه و سرشو تکون میده:صحیح..
  12. 2 امتیاز
    بابا وارد آشپزخونه میشه و بدون هیچ حرفی بازومو میگیره و با فاصله از ماهی وای میسته و دستمو ول میکنه..آخ،چقدر دستم درد میکنه و به روی خودم نمیارم..نگاهی به دور و بر میندازه و بعد عصبی میگه:اینجا چه خبره؟ با آرامش تو چشماش زل میزنم:+ چی شده؟ -پناه ،بازی در نیار..شایان.. چرا شبیه اون پسرس..؟.. منظور از"پسره" رهی بود ؟ _ هان؟ برای چند لحظه چشمامو باز و بسته میکنم و همونجور که به کرووات سورمه ایش خیره میشم با صدای پر از دردی میگم:اون رهی نیست.. آره..فقط همین یه جمله کافی بود..نتیجه ی اشتباهی که 4 ماه پیش مرتکب شدم همین یه جمله بود:"اون رهـی نیست" _ ینی چی؟پس تو و نفسو از کجا میشناسه..پناه،بگو که داری راست میگی..بگو که این شایان رستگاره..نه اون پسره.. از چی میترسه؟میترسه شایان همون پسری باشه که با بی رحمی زد تو گوشش؟فقط چون عاشق دخترش بود..میترسه این خاستگاری بهم بخوره و دختر 19 سالشو ترشی بندازه ؟ با بغضی که زیادی دارم جلوی شکستنشو بگیرم میگم: +خیالت جمع آقا شهرام.اون پسره که نگرانی همین آقا شایان باشه..الان مرده..4 ماهه پیش خودم با همین دستام خاک میریختم رو قبرش..نگران نباش..آبروت هنو سر جاشه....اون رهی نیست.. چند باری هم زیر لب زمزمه میکنم"اون رهی نیست" بابا با نگاه سردی نگام میکنه...ینی هیچ حسی به مردن رهی نداره؟.. مطمئنا حالا فهمیده چرا وقتی گفت داره خاستگار میاد،من هیچ مخالفتی نکردم ..اون تموم این 4 سال حالمو نفهمید..چه انتظاری ازش میره؟ " بابا- بس کن دیگه..گفتم نه.. +بابا اصن به حرفای من گوش میدی..میگم من و اون همو دوس داریم واقعا نمیفهمم چرا مخالفت میکنی...آها فهمیدم..از نظر شما مهم نیست که رهی پسر سالم و خوبیه مخالفت میکنی چون رهی هیچکیو نداره..مثه تو تیلیاردر نیست.. -آره..چرا خودتو با هر کس و ناکسی یکی میدونی؟این عشق نیست پناه دیوونگیه.. +هیچ وقت منو نفهمیدی..من از هرچی پول و مادیاته حالم به هم میخوره..من فقط یه قلب پاک میخوام یه عشق راستکی..رهی اون کسیه که میخوام... -واقعا داری حوصلمو سر میبری..چرا نمیفهمی..مطمئن باش اون تو رو واسه پولت میخواد،فقط همین.. +نمیخوام..من که میدونم منتظری اون رفیقت واسه پسرش پاپیش بزاره که منو رد کنی برم..چرا ؟چون پولداره..خونش بالا شهره..ماشینش گرونه..فقط ساعت مچیش 5 ملیون میرزه..بابا،من اون چیزی که تو میخوای رو نمیخوام..من اون چیزی که میدونم درسته رو میخوام..من رهی.. داد زد:خفه شو دیگه.." صدا ی "خفه شو"گفتنش مثه ناقوس تو سرم صدا میده..هنوز که هنوزه از این هجوم بی رحمیه بابا نفسم میگیره..هنوز یادم نمیره اون سیلی که بعد گفتن این حرف با بی رحمی تموم زد تو گوشم..بعد مردن مامان دیگه هیچ چیز من براش مهم نبود...جز همین یه مورد که 2 سال پیش با خاستگاریه بهادر از من ،شروع شد.. بعد1 دقیقه ای صداش درمیاد: _سعی نکن کاری کنی که همه چی بهم بخوره..امشب تو بله رو میدی چون این برای خودت بهتره... اینو گفتو رفت..بی رحمه نه؟.. چجوری میتونه منو مجبور با ازدواج با کسی بکنه که هر بار بهش نگاه کنم عشقم جلو چشمم بیاد..کسی که تک تک حرکاتش حتی صداش..صدای رهی رو تو سرم اکو میکنه.. خدایا آخه من چه غلطی کردم که اینه وضم...
  13. 2 امتیاز
    حسم به سه بخش تقسیم میشه: ۱-با آبروریزیه 4 ماهه پیش روم نمیشه اصلا سلام کنم. ۲-امکان داره به خاطر همون روزا همین وسط خفش کنم. ۳-مگه میشد اصن نگاهش کنم؟..کسی که فقط و فقط دیدنش واسم حکم مرگو داره..اون همزاد رهیه و حتی صداش و نوع نگاهش میتونه منو ببره به اون روزای پر از خاطره.. "+رهی تو اینجوری نبودی..میخوای منو آزار بدی؟..اصن اینجا چیکار میکنی؟ شایان-چی میگی خانوم..اصن من تو عمرم شما رو ندیدم..رهی کیه اصن؟ +داری منو بازی میدی آره..؟همین که دلمو شکستی بس نبود.. شایان-واای..گوش میدی به من؟؟..میگم من اصن تو عمرم ندیدمت چه برسه دلتو بشکونم..نکنه روش جدیده مخ زنیه.. +خیلی عوض شدی..نه،خیلی عوضی شدی.. شایان-ای بـــابـــــا...خدا شفات بده خانوم" با یاد آبروریزیه اون روز لبمو گاز میگیرم..که صدای سلامش آتیش میزنه به جونم..صداش مثه رهیه ولی لحن حرف زدنش نه.. جوری سلام میکنه که مشخصه منو میشناسه..جواب سلامشو خیلی آروم میدم .. سرم پایینه که نگاه سنگینی رو رو خودم حس میکنم.سرمو که میگیرم بالا با چشمای پر از سوال بابا رو به رو میشم...میدونم منظورش چیه و این تعجبمو بیشتر میکنه مگه بابا تا حالا شایانو ندیده ؟ *** پشت میز ناهارخوری 4 نفره ای که تو آشپزخونس نشستم و منتظرم تا ماهی چایا رو بریزه.. سیمین سفارش کرده که خودم شخصا چای ببرم..
  14. 2 امتیاز
    دلا تا کی در این زندان،فریب این و آن بینی یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
  15. 2 امتیاز
    تشکر که بخش کوچیکی از ماجراست؛ رفتار مجازی عده ای از دوستان، عمدا یا سهوا انگیزه ی نویسنده رو خُرد می کنه. بعضی نویسنده های عزیز زیاد از حد پشتکار دارن که تا الان ادامه دادن. به نظرم نمی شه گفت چه روشی درسته؛ اینکه همه ی پست ها رو پسند بزنیم یا بعضیشون رو. اما مهم اینه روش رفتار در فضای مجازی، نپرداختن به مسائل حاشیه ای باشه. این رویه ای بود که من به کار گرفتم. یه موضوعی براتون تعریف می کنم، جای تامل داره. موقعی که فصل اول رمانم رو می نوشتم، با استقبالی مواجه شدم که خودم باورم نمی شد. بخشی از فصل اول حتی تو دوره ی امتحانات نوبت پایانی بود اما مثل همیشه ازش استقبال می شد و میومدن و نظراتشون می داد. یادمه چند بار در بخش سخن نویسنده از دوستان نظر خواستم. با اینکه تعداد لایک های رمان، به یه عدد دو رقمی می رسید، اما وقتی نظری ازشون نشنیدم تصمیم گرفتم رمان رو حذف کنم. داخل فصل دوم که خیلی بیشتر سرش وقت می ذارم و انتظار استقبال بیشتری رو هم داشتم، دقیقا موضوع برعکس انتظارم شد. تعداد خواننده ها از نصف هم کمتر شد. خیلی از همون نصفه ها هم قطع کردن خوندنو و الان در حال حاضر مطمئن نیستم که کسی واقعا رمان رو بخونه؛ در حالی که چندین ماه از تایپش می گذره و چند ده صفحش پیش رفته. فرق من امروز و من دیروز اینه که من دیروز، پشتکارش به یه تار مو بند بود. اگه از بین صد نفر، یه نفر حتی تاییدش نمی کرد و ازش انتقاد می کرد، کلا امیدشو از دست می داد. اما واقعا خودم خوشحالم که من امروز این شکلی نیست. فصل دوم هلنا رو با همون انگیزه پیش می برم؛ چه خونده بشه چه نشه؛ چه نظر بدن چه ندن. عده ای از دوستان هستن که یه شکی قریب به یقین دربارشون دارم که رمان رو نمی خونن ولی پسند می زنن؛ به نظرتون این پسند زدن بی احترامی به نویسنده نیست؟ ولی اهمیت نمی دم. چقدر خوبه که به رفتار های مجازی دیگران، بیش از حد اهمیت ندیم و کاریو که فکر می کنیم درسته انجام بدیم.
  16. 2 امتیاز
    مــا را که به جز توبه شکستن هنری نیست بــا زاهــد بی مایـــه نشستن ثمـری نیست برخیـــز جز این چاره نداری که در این جـــــــا جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست مـا خانه به دوشیـــــم مـا بـــــاده فروشیـــــم جـــز بـــــــــاده ننوشیـــــم، ننوشیـــــم، ننوشیـــــم ما حلقه به گوش، حلقه به گوش، حلقه به گوشیم در کلبـــه مــا سفره ارباب و فقیرانــــه جــــدا نیست در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست ما مطرب عشقیم در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ای زاهـــد دیوانـــه وا کن در میخانـــه می زن دو سه پیمانه که ناخورده می و رفته ز هوشیم باده بده، باده بده، باده بنوشیم ما حلقه به گوش، حلقه به گوش، حلقه به گوشیم
  17. 2 امتیاز
    این گونه اگر رفتم از این خاک ز من یاد کنید هر جا که پرنده‌ای بشد در قفس آزاد کنید هر جا که دلی‌ شکسته دیدید ز غم شاد کنید هر جا به خرابه‌ای رسیدید آباد کنید این گونه اگر رفتم از این خاک ز من یاد کنید آن دمکه دو پیمانهپر از باده کنید آن دم که سریع به مهر و سجاده کنید یادی هم از این عاشق دلداده کنید آن دم که دلم در عطسه افتاد کنید این گونه اگر رفتم از این خاک ز من یاد کنید در میکده‌ای که باده اندوخته ام آتشکده‌ای که آتشافروخته ام نی‌‌ مسجد و نی‌‌ صومعه نی‌‌ کعبه و دیر در مدرسه که دانش آموخته ام در گرد هم آیید و مرا شاد کنید
  18. 2 امتیاز
    از باغ می برند چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت کند پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانیت کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانیت کنند یک نقطه بیش فرقرحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند
  19. 2 امتیاز
    شب تاریک و سنگستان و مو مست قدح از دست مو افتاد و نشکست نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
  20. 2 امتیاز
    یا بزن سیلی به رویم یا نوازش کن سرم در دو حالت چون رسم بردست تو می بوسمش
  21. 2 امتیاز
    نگه دگر به سوی من چه می‌کنی چو در بر رغیب من نشسته‌ای به حیرتم که بعد از آن فریب‌ها تو هم پی فریب من نشسته‌ای
  22. 2 امتیاز
    تنگ شد از غم دل جای به من یک دل و این همه غم وای به من
  23. 2 امتیاز
    .... سه هفته گذشته بود اما از حرف زدنم با نسترن انگار سالها می گذشت . سرد شده بودم و شاید به خاطر حجم کاری زیاد بود . هما مدام به پر و پایم می پیچید تا از زیر زبانم حرف بکشد . چه شده ؟ چرا ؟ خوبم ؟ نیستم ؟ موضوع چیست ؟ ... می خواستم حرفی بزنم اما حقیقتش ان بود که با خودم صاف نبودم . این حقیقت بود که اصل وجود خواهر ، کمکی برای خواهرش هست . این حقیقت بود که نسترن درست یا غلط عاشق شده بود ... حقیقت ها زیاد بود و من نمی دانستم کدام یک مرا بیشتر ازار می دهد . اصلا تا به حال با کدام دروغ سر کرده بودم که حالا با حقایق کنار نمی امدم ؟ دلم تنگ بود . و تا استراحتی پیدا می کردم عکس دست جمعی خانواده ای را نگاه می کردم که دیگر نمانده بودند . کاراکتر های قصه ای که با پایان باز بسته شد . مادری که حقیقتا جان به دخترش داد و خاله و شوهر خاله ای که فدای هرج و مرج های تازه انقلابی شدند . و مینا نامی که به قول پدرم خواهر بود و نبود . مینایی که شاید هنوز جایی از این شهر باشد و من جز اسم از اون چیزی نمی دانم . می دانست بهترین دوستش سالهاست از " بهترین دوستم هست " به " بهترین دوستم بود " تبدیل شده ؟ در حال و هوای خودم بودم که دستی لیوان چایی مقابلم گذاشت . به اقای عسکری نگاه کردم که با لبخند کنارم نشست . - ممنون اقای عسکری زحمت کشیدید . - خواهش می کنم . دیدم خیلی غرق شدید . احتمالا اینجا خیلی خستتون کرده . سرم را تکان دادم به علامت منفی تکان دادم . - نه . یاد مادرم افتادم . عکسشو می بینم کلی خیال میاد تو سرم . احساس می کنم به بچگی دختر تو عکسم . نمی دانم چرا می گفتم . شاید یک روز کاری خسته کننده مسببش بود . عسکری با کنجکاوی گفت : - عکس بچگیتونه ؟ می تونم ببینم ؟ لبخند زدم و عکس را به دستش دادم . - ببینیم این خانوم مهندس که رو حرفشون حرف نمی شه زد بچه بودن چه شکلی بودن لبخندم شدت گرفت . اشاره اش به بدخلقی ام حین کار بود . کمی به عکس نگاه کرد و رنگ ش پرید . با لکنت گفت : - این .... این ... شما .... این شما هستید دیگه ؟ دیدم که به من در عکس اشاره می کند . در حالی که سر در نمی اوردم چه شده با فرض انکه می خواهد باز هم شوخی تازه ای کند گفتم : - بله . البته سایز کوچیکمه . چشمش پرید و در حالی که با خودش باشد گفت : - باورم نمی شه ... نیلوفر ... نیلوفر .... اه من احمق چرا نفهمیدم . لعنتی . - اتفاقی افتاده اقای عسکری ؟ با لبخند نگاهم کرد . - اقای عسکری چیه ؟ نیلوفر .. .سهرابم .... و باز انگار با خودش باشد گفت : - باورم نمی شه . وای خدایا ..... کی فکرشو می کرد ؟ - اقای عسکری میشه بگید چی شده ؟ بلند شد و اطراف را چشمی گشت و بلند صدا زد : - شهاب ؟ ... شهاب ؟ یکی به اقای گریندر بگه بیان اینجا ... با تعجب بلند شدم : - اقای عسکری من نمی فهمم موضوع چیه ... هما ارام کنارم امد و دستی به شانه ام کشید و ارام لب زد : - جریان چیه ؟ - نمی دونم ... جناب گریندر که اعصابش از دست کارگر ها خراب بود با بد خلقی امد و گفت : - چی شده سهراب ؟ اقای عسکری با هیجان گفت : - معجزه شده . ... معجزه ! نیلوفر پیداش شده شهاب .... نیلوفر ! هما ضربه ای به دستم زد : - گم شده بودی ؟ در حالی که کاملا بهت زده بودم سسرم را به سمت هما مایل کردم : - نمی دونم . ظاهرا ! اقای گریندر با بد عنقی گفت : - نیلوفر دیگه کیه سهراب ؟ حوصله شوخی های مسخرتو ندارما ... - نیلوفر شهاب ... دختر خاله دریا ... نفسم ایستاد ... گوشم هایم سنگین شد . لحظه ای هیچ صدایی نشنیدم و در گوشم صدای بوق خفیفی پخش شد . دریا ... مادرم ... دختر خاله دریا .... شهاب رنگش پریده بود و هول شده بود : - کی بهت خبر داد ؟ کجاست ؟ کانادا ؟ چرا به من نگفت کسی ؟ سهراب با سرخوشی گفت : - بابا نیلوفر اینجاست . کانادا چیه ؟ نیلوفر صالحی ! گریندر انقدر سریع به سمتم چرخید که درد رگ به رگ شدن گردنش را حس کردم . به من اشاره کرد و گفت : - نیلوفر ؟ ... دختر خاله دریا ؟ ... دختر عمو امیر ؟ - بیا این عکسو ببین ... تو هم توشی .... هما ارام گفت : - نیلوفر چه خبره ؟ عمو چیه ؟ خاله چیه ؟ قادر نبودم حتی بگویم نمی دانم . نمی دانم دقیق چه حسی داشتم . سردرگم ؟ خسته ؟ مبهوت ؟ حتی یادم نمی اید ان لحظات نفس می کشیدم یا نه ... گریندر بعد از نگاه طولانی به عکس گفت : - باورم نمی شه ... چرا من الان فهمیدم ؟ با شوق به عسکری نگاه کرد : - باید به مامان بگم ... دست به موهایش کشید و با لبخند صورتم را کنکاش کرد : - باورم نمی شه... چرا نفهمیدم ؟!
  24. 2 امتیاز
    درود فراوان خدمت خانواده نودهشتی براتون یه تایپیک جدیداوردم که امیدوارم کارایی داشته باشه.ازاسمش یه چیزایی مشخصه اما برای اشنایی بیشتر براتون توضیح میدم داستان این تایپیک چیه؟! گاهی اوقات وقتی داریم رمان مینویسم یایه متن ادبی نیازبه یه سری کلمات خاصی داریم که یه دامنه وسیعی داشته باشه وبتونه به خوبی اون حالت رو بیان کنه.اینجا برامون اسمش رو بگید تاما معنیش روبراتون پیداکنیم ویا کلمه ای که به اون نزدیکه روبراتون قرار بدیم. گاهش شده نیاز به یه اسم خاص داریم که معنیش بهمون کمک میکنه بتونیم بهتر به خواننده بگیم قصدمون چیه.معنی که مدنظرتونه بگید تامابراتون اسم دخترونه یاپسرونشو پیداکنیم. یه سری اوقات شده که نیاز به یه ارایه خاصی داریم ولی نمیدونیم اون چیه خب مااینجا باهم دیگه اون ارایه رو پیدامیکم. بشتابیدکه قراره بااطلاعات بالاتری به نوشتنمون ادامه بدیم
  25. 2 امتیاز
    تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد خود این خلاصه غم های روزگار من است
  26. 2 امتیاز
    سرم را با درد به صندلی تکیه دادم . دلم خیلی شکسته بود . نازک نارنجی شده بودم به قول ترانه . صدای ارام گریندر : - حالتون خوبه خانوم صالحی ؟ ربات وار جواب دادم : - خوبم . به انبوه غم هایم خوب می گفتم . و هنوز هم اصرار داشتم بگویم سر قولی که به مادرم داده بودم مانده ام . اگر مادرم می دانست روزهایم انقدر تلخ می شوند هیچ وقت قول نمی گرفت که دروغ نگویم . صدای اهنگ را که شبیه وز وز خفیف بود را بلند کردم تا صدا های سرم خاموش شوند . در حالی که صدایی نبود . بیشتر شبیه نگاه های معنا داری بود که بی هیچ صدایی فریاد می زدند . ..... ساک دستیم را روی تخت گذاشتم و مقنعه ام را از سرم بیرون کشیدم . خانوم مشیری با لبخند گفت : - بد سفری ؟ سوالی نگاهش کردم : - منظورم اینه که خسته می شی با سفر ؟ با لبخند مقنعه ام را روی تخت گذاشتم : - نه . فکرم مشغوله . تو ماشیینم اره ... یکم اذیت می شم . دختر جوانی که با ما امده بود جلو امد و دستش را دراز کرد : - فرصت نشد باهاتون اشنا بشم . فاطمه هستم . فاطمه رجبی . لبخندم را نگه داشتم و دستش را فشرم : - خوشبختم فاطمه جان . نیلوفر صالحی هستم . شما بخش اقای بابایی هستید ؟ و حرف های کاری شروع شد . حرف هایی که متعلق به دنیا ی من بود . دنیای خشکی که معلوم نبود کی برای خودم ساخته بودم . من به دنیای نسترن و نگار تعلق نداشتم . من سالها بود پاهایم را بغلم نکرده بودم و با دوستم دردودل نکرده بودم . سالها از ان روز هایی گذشته بود که ساعت ها درباره ی تنفرم از رنگ زرد حرف نمی زدم . در حالی که خانوم مشیری که اصرار داشت لیلا خطاب شود ، به جوراب های زردم نگاه کردم . پاهایم را جفت کردم . من کی این دنیا را ساخته بودم ؟! - نیلوفر جان انگار خیلی خستته . می خوای استراحت کنیم فردا بیشتر حرف می زنیم . سرم را تکان دادم . حال و هوای شمال هواییم کرده بود . - ببخشید لیلا خانوم . یکم حواسم سر جاش نیست . فاطمه گفت : - به خاطر هماست ؟ کمی نگران شدم : - نه مگه هما طوریش شده ؟ -نه . گفتم شاید باهاش صمیمی هستی . الان رفته دلگیری . سرم را تکان دادم . با خودم گفتم که چقدر دغدغه هایم باید کم باشند و چقدر زیاد بودند . چقدر بزرگ بودند . - شب به خیر - شب به خیر عزیزم . ایشالله خستگیت در میاد لبخند بی جانی زدم . من با این خستگی سالهاست خو گرفته ام . تخت فنری با ملافه ای که بوی مواد ضد عفونی کننده داشت ، حالم را بدتر نمی کرد ، بهتر نمی کرد .
  27. 2 امتیاز
    نفهميدم خودم رو چجور به خونه رسوندم نفهميدم چطور خوابم برد نفهميدم... چشمهامى باز كردم.مادرم با نگراني بالاي سرم ايستاده بود اما حرفي نميزد... وقتي چشمهاي باز شده من رو ديد اشك از گوشه چشمش جاري شد... نميدونم چطور قضيه رو فهميده بود. من كه چيزي نگفته بودم... _سه شبه كه داري از تب ميسوزي..فكر نميكردم چشمهاتو بازكن...باخودم گفتم ديگه دخترمو ندارم....... +نميدونم چه اتفاقي افتاده...من چطور امدم؟ _... بدون هيچ حرفي از اتاقم بيرون رفت.يعني چه اتفاقي افتاده بود؟ من اگه آدم ثابق بودم از روي كنجكاوي همه چي رو ميفهميدم.اما با يادآوري اتفاق هاي چند روز قبل بي اختيار مثل ابربهاري اشك ميريختم... دست خودم نبود..قرار نبود از روي احساس عاطفي براي زندگيم تصميم بگيرم اما عرفان اين اجازه رو به من نداد... من به خاطرش از فرهاد گذشتم... چطور تونست با من همچين كاري رو بكنه؟ .. بايد اين ماجرا رو از ذهنم بيرون ميكردم ،باصداي نم نم بارون دلم خواست كمي بيرون قدم بزنم،پالتويي تنم كردم و از خونه زدم بيرون بي هدف قدم ميزدم..باخودم كلنجار ميرفتم كه اين افكار درهم رو فراموش كنم.
  28. 2 امتیاز
    لحظه اي ماشين اشنايي كنارش ايستاد..فكر ميكردم خيالاتي شدم اما اينطور نبود فرهاد يك كيف پر از پول به عرفان داد و باهم خداحافظي كردند و عرفان هم راهشو كشيد و رفت ،بدون اينكه حتي پیاده بشه ونگاهي به من بندازه.. يعني من...من فقط يك بازيچه بين اين دونفر بودم؟باورم نميشد... دنيا دور سرم ميچرخيد...اصلا اين قضيه قابل قبول نبود..من چه گناهي كرده بودم؟؟ فرهاد بسمتم امد و با يك نيشخند گفت: _خوب منو به اين مرتيكه فروختي.ولي اي كاش قبل از اين كار كمي فكر ميكردي بچه كوچولو... اجازه جوابي به من نداد... داشتم ديوونه ميشدم..نميدونستم چكار كنم.هيچكس حالم رو نميفهميد.. شب خاستگاري جلوي چشمم دور نميشد. فرهاد همه چي رو ميدونست..همه چي رو... اين من بودم كه بازيچه دست اين دونفر بودم دنيا دور سرم ميچرخيد،نميخواستم انجا بمونم با تمام سرعتم زدم بيرون... حالم اصلا خوب نبود هرچقدر با عرفان تماس گرفتم جواب نميداد... یکی بود یکی نبود من بودم و او بود و اعتماد ما بودیم و پیمان و قسم با هم نبودیم اما بودیم با هم معصوم بود معصومیت نبود ما بودیم و حرفهای نگفته ی زیبا ،رازهای پنهانِ پیدا او من می شد.من اومی شدم. نقشها را بازیچه کرده بودیم …. قرار رفتنمان شد آخر بودن تا آخر بودن قرار گذاشته بودیم اما …
  29. 2 امتیاز
    سلام دوستای گلم. چندوقتیه که دارم دنبال یه اسم برای شخصبتم میگردم وهمین کار باعث شده نتونم روون ادامه بدم. چون شخصیتم اسم نداره نمیتونم باهاش همزاد پنداری کنم:/ یه اسم پسر میخوام که تقریبا معنی وزنده رو بده.البته روی اسم طوفان خیلی فکر کردم ولی خب خوشم نیومد. همفکری کنید لطفا
  30. 1 امتیاز
    سلام من دو پارت اولو کامل ویرایش کردم موضوعم انتقامیو که گفتین اونم ورداشتم. خواستم ببینید اگه علائم نگارشیا که گفتین تو این دو پارت خوبه بقیرو ویرایش کنم.بعدم چند تا پارت جدید نوشتم با توجه به همون حرفایی که زدین و توصیف ظاهریو مکانی هم داره علائم نگارشی هم توش رعایت کردم ولی نمیدونم اجازه دارم بزارم یا نه؟ممنون
  31. 1 امتیاز
    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
  32. 1 امتیاز
    برای چی می نویسیم؟ این رو از یکی از دوستان نویسنده و خوش ذوقم پرسیدم و اون این جواب رو بهم داد.«چون می خوام توی رمان هام به چیزایی که نرسیدم برسم.» از پدرم این سوال رو پرسیدم و اون گفت-«چون می خوام دنیا جای بهتری بشه.» و وقتی از مادرم پرسیدم گفت-«چون بی ریا ترین حرفارو کلمات می زنن.» همه ی این ها درسته؛این سوال رو از خودتون بپرسید و ببینید قلمتون چه جوابی بهش می ده! هر جوابی باشه،هرچی که می خواد باشه!اون جواب قطعا درسته.حتی اگر سازمان ملل و یونسکو بگن غلطه... و حالا این رو از دیگران بپرسید. برای چی رمان می خونید؟ ممکنه یکی بگه برای سرگرمی؛و یکی دیگه هم بگه چون توشون چیزای زیادی برای یادگرفتن وجود داره. این که شما رمان می نویسید و با چه موضوعی می نویسید،نود درصد به علایق دیگران ربط داره؛اون ها هستن که معلوم می کنن قالب داستانی شما چی باشه.حتی اگر قرار باشه برای هزارمین بار یه کلیشه قدیمی رو توی داستانتون بیارید. پس امروز یه قلم و دفتر دست بگیرید و از اطرفیانتون بپرسید چه نوع موضوعات و قالب رمانی رو ترجیح می دن؟!ازشون یه آمار تهیه کنید و اون موضوعی که بیشترین طرفدار رو داره در راس لیست قرار بدید. حالا وقت استارت زدنه.شروع کنید و رویا پردازی کنید... اگر سلیقه ی دیگران براتون مهم باشه و سلیقه ی عصر خودتون رو ارزیابی کنید،به احتمال 80درصد یکی از پرطرفدار ترین رمان های انجمن که نه،یکی از پر طرفدار ترین رمان های الکترونیکی رو می نویسید. 1396/11/3
  33. 1 امتیاز
    در آسمان نه عجب گربه گفته حافظ سرود زهره به رقص اورد مسیحارا
  34. 1 امتیاز
    تو همان جرعه ی آبی که نشد وقت سحر لب به آن زنمو زود اذان را گفتند
  35. 1 امتیاز
    قدم دریغ مدار از جنازه حافظ که گرچه غرق گناه است میرود به بهشت "ح"
  36. 1 امتیاز
    اگر آن ترک شیرازی برست آرد دل مارا بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
  37. 1 امتیاز
    غیر از ضررم مشورت دوست نبخشید ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم د
  38. 1 امتیاز
    دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
  39. 1 امتیاز
    شعر عاشقانه امروزی نازنینا!… لایک یعنی انتخاب یعنی: از بنده سلام از تو جواب لایک یعنی دل به ما بستی رفیق؟! لایک یعنی یاد ما هستی رفیق؟! لایک یعنی: مطلبت را دیده ام یعنی: احوال تو را پرسیده ام لایک یعنی:در رفاقت، کاملی... لایک یعنی: نیستی و... در دلی! لایک یعنی:دوستی را لایقم؟… تو: حقیقت... من،"مجازن عاشق"م! لایک یعنی:کار و بارم خوب نیست... تو نباشی، روزگارم خوب نیست لایک یعنی:بغض لبخندم شکست... دوری و جای تو گلدانی نشست لایک یعنی:مثل جان و در تنی... لایک یعنی:خوب شد تو با منی! لایک یعنی:حسرت و لبخند و آه... می شوم دلتنگ رویت گاه گاه لایک یعنی:جای پایت بر دل است... دوری از تو جان شیرین!… مشکل است لایک یعنی: نکته های پیچ پیچ... لایک یعنی:جز محبت، هیچ... هیچ! لایک یعنی:از سکوت من بخوان!… لایک یعنی:در کنار من بمان! لایک یعنی: خنده های ریزریز... لایک یعنی: دوستت دارم عزیز!
  40. 1 امتیاز
    تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا در سنگسار آینه ای را که می برند شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا
  41. 1 امتیاز
    بهادر رو نمیشناسم چه برسه به شازده پسرش..و نمیدونم چرا بدون هیچ شناختی تنفر بدی نسبت به خودشو جد و آبادش دارم.. چند باری هم که تو مهمونی های مختلف دعوت شده بود..منم با شیطنتایی که بعد آشنایی با رهی داشتم،مهمونی رو میپیچوندم و کل زمان مهمونی رو با قدم زدن با رهی میگزروندم..حالا هم متوجه نمیشم اصرار بابا واسه وصلت با بهادر چیه.. البته شک ندارم بهادرم مثه بابا پولداره و اسم و رسم خوبی هم داره.. آروم بلند میشم.. حالا دیگه چه فرقی میکنه پسر بهادر یا یکی دیگه..مهم دله منه که تا ابد فقط یه نفر توش جا خوش کرده... چند وقته دیگه گریه هم نمیکنم..نمیدونم دارم بزرگ میشم یا سنگ.. نفس لباسایی که سیمین رو تخت گزاشته رو برمیداره و میده دستم..از زاویه های مختلف بهم نگاهی میندازه و با ذوق میگه:اووف با این لباس چی میشیا..درجا حلقه دستت نکنن خوبه..وای پنی این دوران نامزدی عجیب حال میده ها.. این همه تظاهر برام عجیبه،اونم از کسی که تک تک لحظه ها ی منو دیده و پایه ی تموم غم و غصه ها ی من بوده.. با گفتن"زود باش،دیر میشه" با عجله از اتاق نیمه تاریکم،میره بیرون.بعد کمی مکث لباسارو میپوشم و تو ی آیینه ی ترک خورده ی میزتوالت که خودم این بلا رو با شیشه ی ادکلن سرش آوردم،خودمو نگاه میکنم.. یه کت دامن شیری که اگه نگینای براقشو فاکتور بگیرم تناسب خوبی با صورت بی روحم داره.. موهامو هم آروم شونه میکنم و پشت سرم با یه کش مو میبندم.موهای بلندی که فقط به عشق مامان و عطر دستاش لا ی اوناس که تا حالا کوتاه نشده البته وقتی خیلی بچه بودم بابا میگفت :دختر باید موهاش تا پشت زانو هاش باشه.. اون موقع ها خیلی واسش عزیز بودم..یدونه دختر بودم و نازم خریدار داشت..اما حالا..حتی رنگ موهامو هم یادش نیست.. دستی به صورتم میکشم.برق چشمام خاموشه و صورتم بی رنگ و رو..ابروهامم خیلی وقت بود دست نخورده بود،ولی نفس عصر افتاد به جونم و تا یکم قیافمو راست و ریست نکرد دست برنداشت..
  42. 1 امتیاز
    درودوخسته نباشیدخدمت نویسنده عزیز باتوجه به نقدی که صورت گرفته شماموطف به اعمال تغییرات هستید. تازمانی که پست هاویرایش نشه پست های شماحکم اسپم داره. موفق باشید♡
  43. 1 امتیاز
    نام رمان : عطرعاشقی نویسنده : jfghhdgj کاربرانجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه خلاصه : درمورددختری به اسم ندا که بعداز تموم شدن درسش وبرای عروسی بهترین دوستش ازکانادا به ایران میاد اما میفهمه که دوستش توی تصادف مرده وتوی مجلس ختمش با نامزد دوستش اشنا میشه واتفاقات مهمی براش میفته که مسیر زندگیش رو عوض میکنه
  44. 1 امتیاز
    سعی کردم کمی بخوابم وبعدازچنددقیقه بلاخره موفق شدم باصدای ارمان که میگفت ندابیدارشورسیدیم چشماموبازم کردم وازماشین پیاده شدم کش وقوسی به بدنم دادنم وبعد پشت سرارمان که داشت جلومیرفت راه افتادم خونه ی ارمان خیلی ازخونه ما بزرگتربود حیاط بزرگی داشت وتوش پرازدرخت بود یک استخربزرگ هم وسط حیاط بود کمی جلوتر چندتا پله بود که به درخونه میرسید توی ایون هم چند تاصندلی ویک میز بود درخونه قهوه ای سوخته بود ارمان ازپلها بالا رفت ووارد خونه شد منم پشت سرش وارد شدم ودمپایی های روفرشیمو پام کردم ارمان هم دمپایی هاشو پاش کرد وازپلهای مرمر کرمی که حال روبه بالا وصل میکردبالا رفت حال هم خیلی بزرگ بود وسه دست مبل داخل حال چیده شده بود دوتا سلطنتی ویک مبل راحتی مبل سلطنتی یکی قرمز ویکی هم مشکی بود ومبل راحتی کرمی رنگ بود وجلوی هرکدوم فرش شبیه رنگ مبلها قرارداشت یک گوشه هم میزدوازده نفره قرمزرنگ بود بالا هم یک حال کوچیکترازپایین داشت که توش چهارتا دربود ارمان دریکی ازاتاق هاروبازکردوگفت بیا اینم اتاقت وبعدکناردرایستاد تا من واردبشم من هم وارداتاق شدم ونگاهی بهش انداختم سرویس اتاق یاسی بود ویک کمد میز ارایش وتخت داشت ویک پرده یاسی رنگ هم به پنجره زده شده بودگوشه اتاق یک دربود که احتمالا سرویس وحمام بود با صدای ارمان دست ازانالیز اتاق برداشتم وبه سمتش برگشتم ارمان:من توی اتاق بقلی هستم اگه کاری داشتی میتونی بگی من: باشه ممنون ارمان ازاتاق خارج شدودروبست منم رفتم سمت کمدو درشو بازکردم ازبین لباسام یک بلوز استین سه ربع مشکی با یک شلوار قرمز برداشتم روی تخت انداختم واونا روبا مانتو سفیدم که گلهای ریز کرمی وصورتی داشت وشلوار سفیدم عوض کردم بعدم رفتم وروی تخت درازکشیدم و عکس یگانه روکه با خودم ازخونه اورده بودم جلوی صورتم گرفتم وبهش نگاه کردم خیلی دلم براش تنگ شده بود وکمی ازش خجالت میکشیدم هنوز هم فکرمیکردم بااین کاریگانه روناراحت کردم کی فکرشو میکرد من بیام ایرانو بجای یگانه با نامزدش ازدواج کنم خودم هنوزباورم نشده بود سرنوشت گاهی وقتاکاری باهات میکنه که هیچ وقت فکرشو نمیکردی بعدازچند دقیقه خیره شدن به عکس یگانه ودردودل باهاش خوابم برد روز بعد رسید قراربود بعدازعقد بریم ماه عسل شمال اریانا ونیما هم برای بدرقه ما اومده بود منو ارمان مجبور بودیم نقش ادمای عاشقو بازی کنیم وارمان اونقد تونقشش فرو رفته بود وطبیعی رفتارمیکرد که خندم میگرفت بعدازجمع کردن وسایل وگذاشتنش تو ماشین شروع کردیم به خداحافظی ارمان بانیما دست داد ونیما به شوخی به ارمان گفت مواظب خواهرگلم باشی ها اگه یک موازسرش کم بشه دیگه با من طرفی ارمان هم خندیدو گفت چشم خیالت راحت نمیذارم اب تودل ابجیت تکون بخور ما مخلص شما وخواهر گرامیتون هستیم نیما هم لبخندی زد وگفت افرین داماد عزیز برو منم رفتم سمت نیما وبغلش کردم وازش خداحافظی کردم با اریانا هم روبوسی وخداحافظی کردم ومنو ارمان سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم
  45. 1 امتیاز
    بلاخره تصمیمموگرفتم گوشیمو برداشتم وبه ارمان که جلوی خونه یگانه شمارشوبهم داده بود زنگ زدم بعداز چند بوق جواب داد بعدازسلام ومعرفی خودم گفتم که پیشنهادشوقبول میکنم اول سکوت کردوبعدکلی ازم تشکرکرد همه چیزخیلی زودانجام شدزودترازاونچه که فکرشو میکردم یا شایدهم به نظرمن همه چیززود انجام شدبااینکه پدرمن ومادر ارمان مخالف بودن اما مراسم خواستگاری برگزارشدمن کنارنیما نشسته بودم وارمان هم روبه روم مادرارمان توی مراسم نبود اما ارمان باپدرش واریانا اومده بودن توی افکارم غرق بودم هنوزهم کمی مرددبودم اما دیگه کارازکارگذشته بود بااجازه بزرگترها قرارشدبریم توی اتاق وباهم حرف بزنیم به سمت اتاقم رفتم وارمان هم پشت سرم اومد کناردراتاق ایستادم واشاره کردم آرمان اول بره توارمان بااجازه ای گفت ووارداتاق شد من هم رفتم وروی تختم نشستم ارمان هم اومدو بافاصله ازم نشست سرم پایین بود وباانگشتام بازی میکردم ارمان سکوتوشکست وگفت میدونم خیلی براتون سخته اما چاره ای نیست یک چندوقتی تحمل کنید بهش نگاه کردم و گفتم راستش من هنوز کمی مرددم ومیترسم میترسم همه چیزاون طورکه ما میخوایم پیش نره ازاینکه یگانه منو نبخشه میترسم ای کاش هیچ وقت برنمیگشتم ارمان ناراحت نگام کردوگفت درک میکنم اما من ازکاری که میخوام بکنم راضیم مطمئن باشیدیگانه هم راضیه من:چه جوری میخواید بعدش همه چیروبهم بزنید ارمان:هیچی میگم که باهم تفاهم نداشتید یک دعوای سوری وبعد طلاق ازجام بلندشدم وگفتم بهتره بریم وبعدهم ازاتاق خارج شدم ازپله هارفتم پایین سعی کردم لبخندبزنم اما فقط خدامیدونه توی دلم چه غمیه رفتم وکنارنیما نشستم اریانا بالبخندگفت خوب چی شد ایا مبارکه سرمو انداختم پایین وگفتم هرچی پدرومادرم بگن اریانا لبخندش عمیق ترشدو گفت خوب پس مبارکه بعدم خودش وبقیه به جزپدرم دست زدن قراشد توی جلسه ی بعدتاریخ عقدمشخص بشه بعدکلی حرف زدن ارمان وخانوادش رفتن پدرهم بدون گفتن حتی یک کلمه بااخم بلندشد ورفت توی اتاقش منم رفتم توی اتاقم
  46. 1 امتیاز
    سلام ! یه چیزی در مورد رمان هست که فکر کردم باید توضیحش بدم . دیدم که چند وقت پیش یکی از دوستان گفت که از محاوره قلمم به ادبی و برعکس گاهی اوقات تغییر پیدا می کنه !در حقیقت اگر دقت کرده باشید بعضی وقتا هست که یه بخش معمولا کوتاهی رو از داستان با ستاره جدا می کنم که اون بخش ها خاطرات آرمیتا هستش . در اون بخش ها مدل نوشتن من از ادبی به محاوره ای تغییر می کنه . با این کار قصد دارم نشون بدم که شخصیت آرمیتا زمانی که لاغر بوده با الان فرق داره و اون زمان ها زندگیش یه جورایی مثل همین زندگی هایی بوده که در خیلی از رمان های نودهشتیا در مورد دختر های خوش حال و محکم می خونیم در حالی که الان افکارش افسردگیش رو نشون میده . *********************** خبری از ناهار نبود . در واقع ، چیزی نداد که بخورم . به خوک های چاقی که دیگر اهمیتی ندارند چیزی برای خوردن داده نمی شود . می دانم این حرفم غلط بود ولی همین حس را داشتم . حس یک خوک چاق . خوکی که اگر دست از بی مصرف بودنش بر نمی داشت سر انجامش بدتر از مرگ بود . برای شام هم یک ظرف پر از میوه های پوست نکنده داد که بخورم . معنی این ظرف پر از میوه های حتی شسته نشده معلوم بود ، اهمیت می داد ، ولی نه آنقدری که برایم پوستشان بکند ! خودش سریع رفت در اتاقش و در را پشت سرش قفل کرد و من ماندم با خانه ای که به نفعم بود کثیف نکنم . یک اتاق دیگر هم داشت که با این کار هایش به احتمال زیاد جایگاه من بود . کمرم گرفته بود . آن کتک هایی که خورده بودم و این دویدن ، می دانستم می خواست درسی به من بدهد که با این که از حفظ بودمش ، ولی باز هم از عمل کردن به آن عاجز تر از دیروز بودم . می خواست به من بفهماند که "می توانم" لاغر شوم ولی نه به این آسانی ها . دوش گرفتم و به اتاق مهمانش رفتم . چند کشو با لباس های خودش آنجا بود . لباس ها را نگاه کردم و سخت نبود بفهمم که این ها هم مال زمانی بودند که او لاغر بود ! البته الان هم لاغر است ولی دیگر نمی تواند آن عضله ها را در این لباس ها جا دهد . لبخندی تلخ روی لبم نشست . انقدر عضله داشت که حسابی سیاه و کبودم کرده بود . این هم یکی دیگر از قوانین دنیای من ! در این دنیا اگر زن زیبا نباشد ، اگر زن لاغر نباشد ، اگر هیکلش مثل باربی و قیافه اش به لطف هزار تا سرنگ و چاقو زیبا نباشد ، هیچ نیست ! ولی مرد ها فرق می کنند ! هیچ کس از مرد لاغر خوشش نمی آید ! همه عضله ای ها را دوست دارند و روبروی چهارشانه ها و گردن کلفت هایشان تعظیم می کنند ! در دنیای من زنان قاجار شده اند مضحکه ی مردم ! چیزی که در مورد زنان قاجار مطمئنم ، این است که هر چه خواستند خورده اند و هیچ وقت برای زیبایی زجر نکشیده اند ! زنان قاجار را مردان امروزی مسخره می کنند . می دانی چرا ؟ چون دیگر هیچ کدام از این مردان زنان را آنطور که هستند دوست ندارند ! مردان امروزی زنان قاجار را مسخره می کنند چون اعتقاد دارند که برای زیبا بودن باید سخت تلاش کرد ! یکی از تیشرت های گشادش را بر می دارم و می پوشم و از اینکه اندازه ام شده به خودم می بالم. روی تختدو نفره دراز می کشم و با خودم فکر می کنم که فردا جمعه است ! به این فکر می کنم که می توانم زیاد بخوابم . به گذشته مان فکر می کنم و آنقدر فکر می کنم تا بالاخره فکر هایم برای خوابیدن کافی می شوند ! ************************** چشمامو ریز می کنم و حسابی خودمو تو آینه دید می زنم . لباسه حسابی بهم میاد ! آبی پر رنگه و آستینشم یکیش کوتاهه و یکیش بلند . روی کمرم تنگ میشه و تا زانوم میاد . ساده ی ساده است ! منتها از روی سینه ام تا پایینش یه شعر با خط نستعلیق چاپ شده ! پدرم در اومد تا درستش کنم ! لباسه رو که تو مغازه دیدم خوشم اومد ازش ! ولی یه چیزی کم داشت !منم این شعره رو روش چاپ کردم و الان درست و حسابیه ! خیلی دوستش دارم ! ولی حیف که باید توی این پارتی مسخره بپوشمش ! _ حالا حتما باید بریم ؟ پرهامم که انگار حسابی مشغول دید زدنمه نگاشو می گیره و جواب میده : _ منم نه از علی خوشم میاد نه از تولدش ! ولی مجبوریم ! نمی تونم که نرم که ! چشم غره ای میرم و میگم : _ از علی خوشم نمیاد ! لبخند میزنه و نزدیک میشه . خدای من ! زیادی نزدیکه ! نههههههههه! دستشو دور کمرم حلقه می کنه که باعث میشه برق سه فاز تو تمام وجودم گردش کنه ! به در نگاه می کنم ولی بعدش یادم میاد که مامان اینا نیستن . نفساش به گردنم می خوره و باعث میشه همه چیزو فراموش کنم . از مامان بابام گرفته تا علی . فقط عطرشو حس می کنم ! چشمام ناخود آگاه خمار میشه و دیوونه میشم . دلم می خواد برگردم و نگاش کنم ولی یه جورایی خشک شدم . لبش به گردنم می خوره و باعث میشه اولش شکه بشم و بعدش داغ ! از توی آینه بوسه ای رو که به گردنم میزنه می بینم و ناخود آگاه گردنم کج تر میشه . نمی تونم تحمل کنم ! خداااااااااااااااا ! می خوام هلش بدم اونور ولی با بوسه ی بعدیش دوباره خشکم می زنه . همونطور که لبش رو گردنمه می خنده و من در حالی که نمی دونم قلقلکم میاد یا دارم می سوزم میگم : _ ولم کن ! _ زنمی ! محکم تر به خودش می چسبونتم و می پرسه : _ از علی خوشت نمیاد چون دختر بازه ؟ از توی آینه نگاش می کنم . می دونم چشمام پر شده من دلم نمی خواد یه همچین آدمی با پرهام بگرده ! _ اگه قول بدی امروز شالتو بندازی روی گردنت منم قول میدم یه جوری سریع از دستش خلاص شیم باشه ؟ سرمو تکون می دم و خودشو ازم جدا می کنه . یه لبخند کوچیک می زنه و موهامو می ریزه رو شونه هام و میگه : _ اینم برای اطمینان اگه یه وقت یادت رفت ! نمی دونم چرا از کارش یه جوری شدم ! عقب رفت و درو باز کرد . _ میرم تو ماشین منتظر باشم . ولی قبلش یه لحظه وای می ایسته و میگه : _راستی ! رژ گونه نزن واسه پوستت بده . هر وقت خواستی سرخ شی خودم بوست می کنم ! و با یه نیشخند میره و من می مونم که از حرسم قرمز شدم ! ************************** راس ساعت شش و نیم بیدارم کرد . حرفی نزد . فقط محکم تکانم داد و اجازه نداد از درد بدنم حرفی بزنم . احساس می کردم از سنگ ساخته شدم ولی باید یک ظرف دیگر از آن شکنجه های نشسته و پوست نکنده می خوردم و باز روی آن تردمیل کذایی می نشستم . وسط خوردن اشک هایم جاری شد ولی همه را ندیده گرفت . گفت تا هر وقت که بیاید باید بدوم . گفت اگر از روی تردمیل تکان بخورم می فهمد . باور کردم . و دوباره دویدم . با اشک و آه و ناله دویدم و به عرق و درد و بیچارگی توجهی نکردم . تا ساعت دوازده دویدم . پایم درد می کرد ولی هنوز نیامده بود . احساس می کردم از درد پایم خواهم مرد ! آرزو می کردم می توانستم آن دو جسم دردناک را از خودم جدا می کردم . پایم خالی می کرد ولی همچنان دویدم . در حالی که اشک می ریختم دویدم . گاه به خودم فحش می دادم و گاه تقلا می کردم به زمین نیافتم ولی تا می توانستم دویدم . نیم ساعت بعد بود که رسید . نگاهم کرد و بعد به آرامی تردمیل را خاموش کرد و بدون هیچ حرفی دستم را گرفت و کمکم کرد روی مبل بنشینم . می خواستم سرم را روی زانویش بگذارم و گریه کنم ولی آنقدر عرق کرده بودم که می دانستم تحمل نخواهد کرد . بی هیچ حرفی به آشپز خانه رفت ، یک ظرف میوه روی پایم گذاشت و به سمت اتاقش حرکت کرد . اندوه عزیز دوستت دارم مثل آن درخت ولی ببین آن درخت که همانجا ایستاده و من دوستش دارم نیامده در قلبم بنشیند ریشه بدواند برای همیشه بماند | سینا به منش |
  47. 1 امتیاز
    نمیدونستم چی میخواد بگه گفتم اگه میشه همینجا بگید من کار دارم باید سریع برم ارمان:زیادطول نمیکشه فقط نمیخوام کسی حرفام روبشنوه خیلی کنجکاو بودم بخاطرهمین گفتم باشه اشکالی نداره ارمان جلوترحرکت کردومنم پشت سرش به راه افتادم اریانابادیدن ما گفت کجامیرید ارمان گفت همین دوروبرا الان میایم ازخانه خارج شدیم وسوارماشین شاسی بلندارمان شدیم ارمان حرکت کردخیلی توفکربودم قضیه برام کمی عجیب بود اخه باهم زیاد برخورد نداشتیم نمیدونم چی میخواد بگه ولی حتمامهمه که توخونه نتونست بگه با صدای ترمز ماشین ازفکراومدم بیرون ماشین جلوی یک پارک ایستاده بود ارمان ازماشین پیاده شدودروبرام بازکردتشکر کردم وازماشین پیاده شدم ارمان جلوترواردپارک شدمنم پشت سرش رفتم کمی جلوترروی یکی ازنیمکتهانشست منم کنارش نشستم و منتظرشدم پارک خلوتی بود ارمانکمی کلافه بودانگارمردد بودچی بگه گفتم میشهبگیدبامن چیکارداشتید من زیادوقت ندارم دستی به موهاش کشید وگفت اول میخوام قبل ازهرچیز ازتون یک سوال بپرسم البته قصدفوضولی ندارم اما حرفام به جواب شما بستگی داره باتعجب گفتم بپرسید ارمان کمی سکوت کردو گفت راستش میخوام بدونم قضیه شماوفرامرز چقدر جدیه حسابی ازسوالش جاخوردم اصلاانتظارنداشتم همچین چیزی بپرسه باگیجی گفتم برای چی این سوالو میپرسید ارمان کلافه گفت لطفا به سوالم جواب بدید بعدا میفهمید سرم روانداختم پایین وگفتم خوب زیادجدی نیست البته پدرم بیشتراصرارداره اما من زیاد تمایلی ندارم ولی خوب باتوجه به اخلاق پدرممیدونم منو مجبور میکنه ارمان کمی سکوت کردوگفت بعدازمرگ یگانه خیلی افسرده شده بودم واز همه فاصله میگرفتم تا اینکه یک روزمادرم اصرارکردکه دیگه بایدیگانه روفراموش کنم وبه اینده خودم فکرکنم اول مخالفت کردم اما مادرم اینقدر اصرارکردکه مجبورشدم برم خواستگاری مونا با اینکه اصلاازش خوشم نمیومد قرارشد چند روزی باهم اینوراونوربریم تا زمانی که تاریخ مراسم نامزدی مشخص بشه اون روزهم اومدیم رستوران که شما رو دیدم بعدازاینکه برگشتم کلی بامادرم بحث کردم تادست ازلجبازی برداره اما اون در اخر گفت که حتما من کسه دیگه ای رو میخوام که مونارورد اما من گفتم بخاطر یگانه است اما مادرم قبول نکرد من هم برای اینکه ازدستش خلاص بشم گفتم اره مادرم گفت کی ومن نمیدونم یهوازدهنم بیرون پرید واسم شماروگفتم با گفتن این حرف حسابی تعجب کردم وچشمام قدهندوانه گردشد با ناباوری گفتم شما چیکارکردید چه طورتونستید همچین چیزی بگید ارمان سرشوانداخت پایین وگفت من خودمم نمیدونم همه چیز سریع بود اما دیگه نمشه کاریش کرد
  48. 1 امتیاز
    بااومدنم همه برگشتن سمتم باچشمام یک خط ونشون برای اون فرامرزعوضی کشیدم وسرجای قبلیم نشستم دلم میخواست همشون روبندازم بیرون اما جلوی خودمو گرفتم فرامرزبیشعورهم بایک پوزخند داشت به من نگاه میکرد زیباخانوم مادرفرامرزبه طرفم برگشت وگفت خوب نداجان چی شدبلاخره تونستیدبه توافق برسید اخم کردم وگفتم ببخشیدفریبا خانوم اماجواب من همونیه که قبلا بهتون گفتم من وپسرشما به درد هم نمیخوریم وخیلی باهم تفاوت داریم فریبا خانوم :اشکالی نداره عزیزم بعدم روبه بقیه کردو گفت بنظرمن بهتره این دوتا جون چندروزی باهم بیرون برن تابیشترباهم اشنا بشن میخواستم جوابش روبدم که پدرگفت به نظرمن اشکال نداره این طوری برای هردوشون بهتره مادرهم موافقت کرددلم میخواست بلندشم داد بکشم یک نگاه به نیما کردم که چشماش روبه معنی نگران نباش بازوبسته کرد خانواده سپهری یکم بعدتررفتن منم بااخم رفتم پیش مادروگفتم میشه بپرسم چراپیشنهاداونا روقبول کردید منکه گفتم ازاین پسره مزخرف خوشم نمیاد پسره پروو نبودی ببینی چیاتواتاق به من گفت مامان دست ازکارکشیدوگفت چیاگفت برای اینکه راضی بشه جمله اخرشو گفتم مادربه فکرفرو رفت وگفت ببین نداجان الان که پدرت قبول کرده نمیشه کاریش کرد توروخدا یک چندروز تحمل کن تا باباتو راضی کنم میدونی که چقدره به خانواده سپهری اعتماد داره حرف زدن با مادر فایده نداشت باناراحتی رفتم توی اتاقم ولباسام روعوض کردم روی تخت دراز کشیدم به اتفاقات این چندوقت فکرکردم از وقتی اومدم اینجا بدشانسی پشت بدشانسی اوردم دیگه سعی کردم به هیچی فکرنکنم چون فقط اعصابم خوردمیشه ازخواب بلندشدم وبعد از شستن دست وصورتم ومرتب کردن سرووعضم ازپله هااومدم پایین و رفتم توی حال مادرصبحانه درست کرده بود ونیما هم لباس پوشیده داشت صبحانه میخورد نشستم سرمیز وبه اونا سلام کردم واوناهم جواب دادن وبعدشروع کردم به خوردن نیما هم چنددقیقه بعدخداحافظی کردورفت شرکت مادر زیرچشمی داشت نگام میکرد کمی مشکوک بود همیشه وقتی چیزی میخواست بگه که باب میلم نبود این جوری میشد دیگه داشتم کلافه میشدم سرم وبلند کردم وگفتم چیزی شده که رفتارم وزیر نظرمیگیری مادرکمی من من کرد وگفت خوب راستش فرامرز زنگ زدوگفت برای ناهارمیاد دنبالت حسابی عصبانی شدم وگفتم من با اون هیجا نمیرم مادر:خواهش میکنم نداما قبول کردیم دیگه نمیشه کاریش کرد ازجام بلندشدم وگفتم امان ازدست توچرا اینقدراذیتم میکنی مادرگفت به خداچاره ای نداشتم به پدرت زنگ زدن واونم قبول کرد همین طورکه ازپله ها میرفتم بالا گفتم شماکه دیگه هرکاری دوست دارید میکنید چرا به من میگید
  49. 1 امتیاز
    رفتم پایین مادرنگاهی دلسوزانه بهم انداخت وگفت بیانداجان صبحانه بخور بااینکه اصلااشتها نداشتم ولی بخاطرمامان ونیما چند لقمه ای خوردم نیما اماده اومدو گفت بریم من:اره بعدم همراه مادرسوارماشین نیماشدیم خونه یگانه نزدیک خونه مابود بخاطر همین زودرسیدیم با دیدن پارچه مشکی دم درخونه قلبم تیرکشید و اشک ازچشمام سرازیرشد چندنفر دم در بودن که ازبین اوناتونستم چهره نامزد یگانه رو تشخیص بدم میشد ناراحتیو غمو ازعمق چشمای خاکستریش خوند دلم براش سوخت برای هردو مون چقدرزودیگانه ماروتنها گذاشت ازماشین پیاده شدم نیما دستمو گرفت امامن گفتم نیازی نیست مادرنگاهی به ماانداخت وگفت بریم زشته اینجا ایستادیمنمیتونستم قدمی بردارم امابه هرسختی بود رفتم سمت خونه به پدریگانه تسلیت گفتم میدونستم خیلی الان ناراحتن یگانه تنهابچه اونا بود پدریگانه هم تشکرکرد بعدم رفتم سمت نامزد یگانه وگفتم بهتون تسلیت میگم میدونم که چقدرازمرگ یگانه ناراحتید یگانه برای من مثل خواهرم بود ارمان که سرش پایین بودخیلی سردتشکرکردرفتم داخل نیماازمنو مادرجداشدو قسمت مردونه رفت همراه مادروارد خونه شدیم که مادریگانه رودیدم خیلی شکسته شده بودحق داشت ازدست دادن تنهافرزند حتما سخته مادر یگانه با دیدن من اومدسمتم بغلم کرد وگفت سلام ندا جان اومدی اما خیلی دیراومدی باصدایی که ازگریه میلزید گفتم من متاسفم من تازه فهمیدم وگرنه زودترمیومدم مادریگانه باگریه ادامه داد دیدی بچم چی شددیدی گلم چه زودپر پرشد خیلی منتظرت بود خیلی دلش میخواست ببینتت نبودی ببینی باچه ذوقی کارای عروسیش روانجام میداد نبودی ببینی بچه ام زیرخروارها خاک رفت ندیدی عروسیش به عزاتبدیل شد مادر یگانه گریه میکردوحرف میزد وقلبموتکه تکه میکرد ازبقل مادریگانه اومدم بیرونو گفتم بازم منوببخشیدکه زودترنیومدم اگه کاری داشتیدکه بتونم براتون انجام بدم بگید حتما انجام میدم مادریگانه با صدای لرزانی گفت ممنونم ندا جان امیدوارم هرچیزی که دخترم نتونسته داشته باشه توداشته باشی بعدهم نشست دیگه توان ایستادن نداشتم با کمک مادر روی یکی ازصندلی هانشستم تمام مدت توی فکر یگانه بودم تصمیم گرفتم تاچهلم هرروز اینجا بیام
  50. 1 امتیاز
    بالاخره خونه رسیدیم خونه ی ما یک خونه ویلایی دوبلکس بود نیما درروبازکردوماشین رو توی پارکینگ پارک کرد پارکینگ زیرزمین بود حیاط خونه زیاد بزرگ نبود ازدرحیاط تاخونه سنگ فرش بودودوطرفش هم گلدون چیده شده بود چون من ومادرم عاشق گلها بودیم البته من بیشتر بهشون میرسیدم حیاط زیاد فرقی نکرده بود یک تاب وحوض کوچیک هم گوشه حیاط بود از پارکینگ بیرون اومدیم وواردخونه شدیم کفشام رودر اوردم خونه ما یک حال بزرگ داشت اشپز خونه یک گوشه بود یک ست مبلمان قرمز مشکی هم توی حال بود بایک فرش که با مبل هاست بود پنجره های بزرگی داشت که با پرده های قهوه ای وسفید پوشانده شده بود یکی از دیوارها کاغذ دیواری قرمز مشکی داشت حال با یک راه پله صاف به اتاق هاوصل میشد سه تا اتاق بالا بود وای که چقدردلم برای اینجا تنگ شده بود دمپایی روفرشی هام رو پام کردم ورفتم بالا اتاق ها کنار هم بود ومال من وسطی بود رفتم توی اتاقم همه چیزدست نخورده بود اتاق من زیاد شلوغ نبود یک گوشه تخت سفیدقرمزم بود با کامپیوتر ویک میز ارایش وکمد قرمز وسفید کلا اتاقم ست سفید قرمز بود روی تختم نشستم خیلی خوشحال بودم که دوباره به اتاقم برگشتم نیما دراتاقم رو باز کرد وساکم رو کنار دیوار گذاشت ازش تشکر کردم وگفتم من یکم خوابم میاد غذاهم خوردم منو برای ناهار بیدار نکنید نیما:چشم فرمایش دیگه ای ندارید لبخندی زدم وگفتم نه میتونی بری نیما لبخند زدوگفت چشم بعدم بیرون رفت
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×