رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۶/۰۴/۱۹ در همه بخش ها

  1. 119 امتیاز
    عضویت شما در نودهشتیا به معنی مطالعه و قبول کردن تمام قوانین زیر است ! شما موظف به مطالعه دقیق قوانین خواهید بود انجمنهای نودهشتیا تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است و کاربران موظف به پرهیز از هر گونه بحث و تبادل نظر در موضوعات مطرح شده در " فهرست مصادیق محتوای مجرمانه (موضوع ماده 21 قانون جرایم رایانه ای) " هستند . مدیران فروم بدون اطلاع قبلی نوشته ها و موضوعاتی که مصداقی از این قوانین باشند را حذف و دسترسی کاربران خاطی را محدود خواهند کرد. شما موظف هستید علاوه بر قوانین زیر ( قوانین نودهشتیا ) قوانین کلی فضای مجازی و قوانین عرف اسلامی را رعایت کنید . نکته 1 : استفاده از نام های کاربری که شبیه به نام مدیران سایت باشد مجاز نیست , برای جلوگیری از هرگونه سوءاستفاده در صورت مشاهده ثبت نام با چنین نام های کاربری , حساب کاربری فرد مورد نظر مسدود خواهد شد , نام هایی مثل شماره تلفن , ناسزا , نام های تسمخر آمیز , نام وبلاگ یا سایت به منظور تبلیغات و ... برای نام کاربری مجاز نمیباشند ! 1. استفاده از کلمات رکیک یا تصاویر نامناسب در پروفایل کاربر (شامل نام کاربری، آواتار، امضا و بخصوص به روز رسانی وضعیت ) همچنین در نوشته ها و تاپیکها تحت هیچ شرایطی مجاز نیست. نکته : انجمن نودهشتیا یک محیط فرهنگیست در صورت استفاده از کلمات نا مناسب ( فحاشی - بی ادبی - بی احترامی ) اکانت شما بدون اطلاع قبلی و بدون توجیح مسدود خواهد شد . 2. هر کاربر تنها حق انتخاب یک نام کاربری را داشته و در صورت فعالیت یک کاربر با دو اکانت هر دو اکانت محدود یا ادغام یا حذف خواهد شد. 3. هر مطلب صرفا بيانگر نظر و عقيده نويسنده آن است و بيانگر نظر و عقيده مسئولان و مدیران انجمن نودهشتیا و يا تفکر حاکم بر اين انجمن نيست. بديهی است مسئوليت تمامی مطالب و نوشته ها بر عهده شخص نويسنده آنهاست. 4. احترام به کاربران و مدیران سایت، حفظ روحیه دوستی و رعایت حقوق دیگران، شرط ادامه فعالیت در یک محیط عمومی مجازی مانند فروم است. 5. انتخاب عناوین مناسب برای بحث ها و تاپیکها، نوشتن مطالب به فارسی و درج لینک مرجع در هنگام نقل قول از سایت دیگر، شروع بحث (تاپیک) در بخش (فروم) مناسب، از وظایف مهم کاربران است. ارسال تاپیکهای مشابه، انحراف موضوع تاپیک و نوشتن مطالب غیر مرتبط با موضوع مورد بحث مجاز نیست. همچنین هر تاپیک را فقط در یک فروم (مناسب موضوع تاپیک) بنویسید. نکته : ارسال شکلک بدون متن اسپم محسوب میشود و مطلب مورد نظر حذف خواهد شد و نظرات اسپم مثل ( خوبه , خوشم اومد , عالی بود , جالب بود , موافقم و ... ) که تنها به منظور افزایش تعداد ارسال ها و اسپم , ارسال شده اند خلاف قوانین میباشد و میتوان به جای ارسال چنین پست هایی از گزینه پسندیدم استفاده کرد ! کاربری که به عنوان اسپمر شناخته شود محدودیت هایی برای او به صورت اتوماتیک از طرف سیستم اعمال میشود ( مانند دسترسی نداشتن به قسمت پیام خصوصی و ... ) نکته 2 : نقض قوانین و ارسال اسپم باعث خواهد شد اکانت شما محدود یا مسدود شود 6. بحث در مورد دين، سياست، مذهب، مقدسات و مسایل مربوطه در هر نوع و روش آن (چه موافق و چه مخالف) ، هيچ كمكي در راستاي نيل به اهداف فني سايت ننموده و تحت هیچ شرایطی مجاز نیست. 7. بحث در مورد راه های عبور از فیلتر، نرم افزارها ، معرفی سایتهای فیلتر شده و مسایل مرتبط تحت هیچ شرایطی مجاز نیست. 8. منازعات و مشکلات شخصی خود را خارج از فروم حل کنید. انجمنهای نودهشتیا اجازه مطرح کردن اتهامات نادرستی که مستقیما نام افراد یا شرکتها را تحت تاثیر قرار می دهد (حتی به جهت روشن کردن اذهان و در هر موضوع که باشد) نمی دهد. 9. نوشتن مطالب تبلیغاتی و تجاری غیر مجاز است , تبلیغات سایت یا وبلاگ شخصی شما فقط در امضا کاربری مجاز میباشد . 10. مسئولیت تمامی فایلها و یا تصاویر و ... كه از طریق سایت رد و بدل میشوند بر عهده كاربر فرستنده بوده و نودهشتیا در قبال این گونه مسایل هیچ تعهدی در زمینه سالم بودن و ویروسی نبودن آنها و ... ندارد. ما به شما پیشنهاد میكنیم حتما پس از دریافت فایلها و ... آنها را قبل از استفاده توسط نرم افزارهایی كه كار ویروس یابی و اسكن فایلها را بر عهده دارند ، چك نمایید. 11. طبق قوانین مالکیت مادی و معنوی نرم افزارهای دارای حق کپی رایت، معرفی، نشر محصولات ایرانی شامل : ( محصولات , نرم افزار , ....) غیر مجاز بوده و حذف خواهد شد 12. امضای کاربران باید مطابق قوانین زیر باشد - حداكثر تعداد خطوط 5 خط است - حداکثر تعداد لینک 5 بیشتر از این مقدار نمایش داده نخواهد شد - حداكثر سايز عكس 200 پیکسل ارتفاع و 500 پیکسل عرض نکته : محدودیت در امضا برای احترام به کاربرانی که از اینترنت با سرعت کم یا اینترنت حجمی استفاده میکنن ایجاد شده که سرعت بارگذاری صفحات بالاتر و حجم صفحات کمتر باشد - حداکثر تعداد عکس: 2 عدد با رعایت سایز بالا ( کاربران عادی ) ( در صورت رعایت نکردن سایز نمی توانید عکس قرار دهید ) - ترکیب عکس و متن: حداکثر 1 عکس و 4 خط نوشته. - حداکثر حجم عکسهای موجود در امضا 200 کیلوبایت باشد 13. بخشهای غیر فنی نودهشتیا ، به منظور افزایش روحیه دوستی و صمیمیت بین کاربران، همچنین بحث و تبادل نظر پیرامون مباحث غیر فنی و عمومی در نظر گرفته شده است. ضمن توجه به بند 6 این قوانین ارسال تاپیک فقط در صورت همخوانی با موضوع آن بخش و رعایت قوانین مربوط به هر بخش مجاز است. قبل از فعالیت در هر بخش، قوانین آن را که مدیران در ابتدای آن بخش تعریف کرده اند مطالعه کنید. 14. تخطی از هر یک از موارد فوق برای کاربرانی که ثبت نام کرده اند تحت هیچ شرایطی مجاز نیست و دسترسی متخلفان بدون اطلاع قبلی محدود خواهد شد. کاربران در صورت مشاهده نقض هر یک از قوانین فوق، می توانند از دکمه "گزارش تخلف" که زیر نوشته هر پست ارسال شده یا تاپیک آمده استفاده کنند. 15. حق حذف یا انتقال یک نوشته یا تاپیک , بدون دلیل و اطلاع قبلی برای ادمین و مدیران نودهشتیا محفوظ است. که البته در صورت تمایل، می توانند در آن مورد توضیح یا اخطار دهند. 16 . حق حذف یا ویراش کل قوانین در هر زمانی ، بدون اطلاع قبلی برای ادمین و مدیران نودهشتیا محفوظ است و کاربران میبایست از آخرین تغییرات قوانین اطلاع یابند و انجمن هیچگونه مسئولیتی برای اطلاع رسانی تغییر قوانین به کاربران ندارد - رعایت قوانین فوق برای کلیه کاربرانی که ثبت نام می کنند الزامی است. قوانین برای نویسندگان : 17 . نودهشتیا مرجع رایگان معرفی کتاب های کاربران است - شما با انتشار کتاب خود تمام حقوق کتاب را از خود سلب کرده و نودهشتیا را همانند یک انتشارات دیجیتالی مسئول نشر و تبلیغ کتاب خود دانسته اید و در صورت انتشار نسخه چاپی کتاب بدون هماهنگی - حق درخواست حذف نسخه دیجیتالی کتاب خود را از نودهشتیا ندارید . قوانین چت روم : موارد ممنوعه چت روم : استفاده از کلمات رکیک - بی ادبی - بی احترامی به هر یک از اعضای انجمن - تبلیغ - خراب کردن جو انجمن - ایجاد گروه در شبکه های اجتماعی و تبلیغ در نودهشتیا - ایجاد مزاحمت - ارسال اطلاعات تماس مانند شماره و ...
  2. 102 امتیاز
    بسم الله الرحمن الرحیم اگر به صورت میهمان در حال مشاهده این تاپیک هستید با استفاده از گزینه عضویت در بالا سمت چپ انجمن عضو شوید یا روی گزینه عضویت در اینجا کلیک کنید این آموزش برای ارسال کتاب های در حال تایپ قرار داده شده در صورتی که کتاب شما کامل شده به آموزش های موجود در لینک زیر مراجعه کنید راهنمای ارسال رمان تکمیل شده آموزش تصویری رو در پست بعدی , بعد از مطالعه این متن مشاهده کنید ! درادامه تاپیک اطلاعیه ها و موضوعات جدید به این تاپیک اضافه خواهد شد ! کاربران عزیز این تاپیک رو از بالا قسمت چپ با استفاده از گزینه " دنبال کردن این موضوع " دنبال کنید تا موضوعات جدید قرار گرفت به اطلاع شما عزیزن برسه ! این آموزش برای دوستانی هست که رمان در حال تایپ دارن ! تعاریف فروم چیست : فروم: به همین مکانی که هم‌اکنون در آن هستید و در آن فعالیت می کنید، «فروم» یا «انجمن» یا «تالار گفتمان» می‌گویند. اینجا «انجمن نودهشتیا» است. تاپیک چیست: موضوعی که در هر بخش انجمن توسط کاربران ایجاد می‌شود، «موضوع» و یا «تاپیک» نام دارد. تاپیک فعّال: تاپیکی که کاربران قادر باشند در آن نوشته ارسال کنند، تاپیکی که حذف نشده و یا بسته نباشد، فعّال است. تاپیک مهم: تاپیک‌هایی که همواره در صدر تاپیک‌های بخش قرار دارند، «تاپیک مهم» یا «تاپیک استیکی» نام دارند. پُست: هر پاسخی که به تاپیک‌ها توسط آغازگر تاپیک و یا سایر کاربران داده می‌شود «پُست» و یا «پاسخ یا نوشته» نام دارد. نخستین نوشته که تاپیک با آن آغاز می‌شود، «پُست اول» و یا «نوشته اول» نام دارد. آغازگر تاپیک: کاربری که تاپیک را آغاز می‌کند، در قسمت کتاب نویسنده است ! قبل از شروع فعالیت در انجمن قوانین کلی انجمن رو مطالعه کنید ! قوانین انجمن نودهشتیا قبل از ارسال کتابتون قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید ! قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب نکته : کتابی که ارسال میکنید به هیچ وجه نباید کپی یا الهام گرفته از کتاب , فیلم , سریال باشه - در صورتی که تمایل به تایپ کتاب های چاپی دارید توجه داشتیه باشید که از تاریخ انتشار اون کتاب حداقل 1 سال گذشته باشه ! - رمان شخص دیگه ای به هیچ وجه مورد قبول نیست , حتما باید نویسنده کتاب خودتون باشید ! - رمانی که ارسال میکنید قابل حذف نیست , بعد از ارسال درخواست حذف ندید ! و قبل از ارسال رمان حتما نیمی از رمان رو تکمیل کنید و بعد قسمت قسمت ارسال کنید یا رمان رو کامل کنید و در قسمت رمان های کامل شده ارسال کنید ! - شما میتونید 3 موضوع ایجاد کنید در قسمت تایپ رمان برای 3 کتاب , تا اتمام این 3 موضوع نمیتونید کتاب ( موضوع ) جدیدی ایجاد کنید ! - در صورتی که موضوع و رمانی رو رها کنید تا 6 ماه از ارسال رمان جدید محروم میشید , قبل از ارسال رمان حتما این موضوع رو در نظر بگیرید که وقت کافی دارید ؟ تا چه مدت میتونید رمانتون رو تموم کنید ؟ به خواننده و کاربرانی که قصد مطالعه رمان شمارو دارن احترام بگذارید ! - عنوان نویسنده به کاربرانی اهدا میشه که 1 رمان کامل در سایت ارسال کنن ! - عنوان نویسنده حرفه ای برای اشخاصی در نظر گرفته شده که رمان چاپ شده داشته باشن ! آموزش قرار دادن کتاب به قسمت کتاب > تایپ رمان مراجعه کنید ( با کلیک روی عنوان تایپ رمان به قسمت مورد نظر هدایت میشید ) برای ارسال رمان روی قسمت " ایجاد موضوع جدید کلیک کنید " شما به صفحه ساخت تاپیک هدایت شدید در قسمت عنوان نام کتابتون رو وارد کنید یک خط صاف بگذارید | و نام کاربریتون رو قرار بدید به این صورت نام رمان نام کاربری صدای پاییز | Amir توجه داشته باشید که به جز نام رمان و نام کاربری خودتون هیچ کلمه , کاراکتر , شکلک اضافه ای قرار ندید و فقط نام رمان و نام کاربری رو ارسال کنید ! نام رمان رو کشیده ( ـــــــ ) نکنید ! برای اینکه با یک جستجو ساده در انجمن , کتاب شما پیدا بشه این موارد خیلی مهمه در صورتی که نویسنده رمان بیش از 1 نفره باید در قسمت دوم به جای نام کاربری بنویسید کارگروهی مثال : صدای پاییز | کارگروهی در محتوای تاپیک 5 عنوان حتما باید درج بشه و ترتیب قرارگیریشون عوض نشه 1 . نام کتاب : 2 . نویسنده : 3 . موضوع : 4. خلاصه کتاب : 5. خلاصه برای مدیران : ---------------------------------------------------------------------------- موارد زیر دلبخواهی هست و میتونید ارسال نکنید * گفتار نویسنده * مقدمه * تقدیم به ( برای مثال تقدیم به دوست , پدر , مادر , فرزند و ... ) ----------------------------------------------------------------------- نکته : عدد ها برای تفهیم ترتیب موضوعات ارسال شده ! در زمان ارسال تاپیک برای عنوان ها عدد قرار ندهید ! نکته : گزینه 4 : اکثرا کاربران و بازدید کنندگان نودهشتیا نظر میگذارن برای رمان ها که چرا انقدر خلاصه کتاب ها کمه ؟ از 3 خط خلاصه چطور متوجه بشیم که کتاب خوبی هست ؟ شما باید حداقل 4 الی 5 خط کامل خلاصه رمان ارسال کنید و توجه داشته باشید که نمیتونید از دیالوگ فیلم ها , کتاب های دیگر , شعر یا ... در خلاصه استفاده کنید و حتما باید درباره کتاب خودتون توضیح ارسال کنید ! نکته : گزینه 5 , خلاصه کتاب برای مدیران هست , که یک خلاصه جامع و توضیح برای تایید کننده رمان ارسال می کنید که بعد از مطالعه از تاپیک شما حذف میشه ! نکته : نام نویسنده قابل تغییر نیست ولی نام رمان در صورتی که بیشتر از 15 قسمت ارسال نکرده باشید میتونه تغییر پیدا کنه ! نکته : بعد از طراحی شدن جلد رمان میتونید , جلد رو در صفحه اول تاپیک رمانتون قرار بدید ! نکته : برای ارسال ادامه رمان , تاپیک یا موضوع جدید ایجاد نکنید و در ادامه تاپیک ارسال کنید نکته : هیچ متن اضافه ای به غیر از قسمت جدید رمان نباید در تاپیک رمان ارسال بشه ! برای صحبت با مخاطبین باید حتما قسمت جدید رمانتون رو ارسال کنید و در ابتدا یا انتها با عنوان گفتار نویسنده به رنگ آبی با کاربران صحبت کنید مثال : گفتار نویسنده : دوستان ..... مثال برای صفحه اول تاپیک : نام کتاب : صدای پاییز نویسنده : Amir کاربرانجمن نودهشتیا موضوع : درام . معمایی . جنایی , تخیلی خلاصه کتاب : صدای پاییز روایتگر زندگی جوانی است که به خاطر شرایط مالی مجبور به ترک تحصیل و رفتن به دوره سربازی میکند ! در این بین قبل از اعزام عاشق دختری میشود که پدر او در زندان به سر میبرد ... بعد از اعزام به سربازی حضور موجودات عجیبی را درکنار خود حس میکند , کم کم احساس جنون به او دست داده و ... نکته : در صفحه اول تاپیک به جز این 5 عنوانی که حتما باید ارسال کنید نباید هیچ مورد اضافه ای ارسال کنید ! قسمت اول رمان رو باید از پست بعدی شروع کنید , در پست اول نباید رمان رو شروع کنید ! این یک مثال برای پست اول تاپیک یک رمانه ! به قوانین احترام بگذارید موارد خواسته شده رو کامل ارسال کنید , به وقت دوستانی که برای قسمت کتاب زحمت میکشن احترام بگذارید تا هم کتاب شما زودتر تایید بشن و حذف نشن , هم دوستانی که مطالب رو بررسی میکنن سریعتر به همه تاپیک ها رسیدگی کنن و در حق دیگران اجحاف نشه بعد از ارسال تاپیک , در صورت حذف شدن تاپیک به شما توسط اطلاعیه های انجمن , یک گزارش مبنی بر حذف تاپیک شما ارسال خواهد شد و مدیران در پیام خصوصی توضیحات لازم و دلیل حذف تاپیک رو به اطلاع شما میرسونن ! تایید شدن تاپیک های کتاب ممکنه از 24 الی 72 ساعت یا بیشتر طول بکشه بعد از گذشت 1 روز پیام خصوصی ندید به مدیران که چی شد ؟ چرا تایید نمیشه ! ---------------------------------------------- رعایت نکات نگارشی : با توجه به اینکه عزیزانی که کتابشون رو در انجمن ارسال میکنند نویسنده تازه کار هستند , تاپیکی برای آموزش اصول نگارشی در نظر گرفته شده که شما حتما قبل از شروع به کار و ارسال رمان باید این تاپیک رو مطالعه کنید که قلمی بهتر داشته باشید و اصول نگارشی رو رعایت کنید ! مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن عنوان نویسنده در انجمن برای کاربرانی که 1 رمان کامل با استفاده از اصول نگارشی صحیح و بدون غلط های املائی ارسال کنن در نظر گرفته شده و شما بعد از تکمیل 1 رمان میتونید این عنوان رو دریافت کنید ! عنوان نویسنده حرفه ای برای دوستانی در نظر گرفته شده که کتاب چاپی دارن - میتونن یک پیام خصوصی به بنده ارسال کنن و اطلاعات شناسنامه ای و فیپای کتاب رو بفرستن تا عنوان نویسنده حرفه ای رو دریافت و از امکاناتش مثل معرفی کتاب در سایت و شبکه های اجتماعی نودهشتیا استفاده کنن ! ---------------------------------------------- جلد رمان : دوستان نویسنده بعد از ارسال 25 قسمت از رمان میتونید در تاپیک طراحی جلد رمان بر اساس قوانین این تاپیک , درخواست طراحی جلد ارسال کنید , توجه داشته باشید که طراحی جلد رمان برای همه کاربران به صورت رایگان انجام میشه و فقط توسط گرافیست انجمن , اگر هر شخصی به عنوان گرافیست یا ... پیام داد برای دریافت پول یا طراحی جلد , پیام رو گزارش کنید با کاربر مورد نظر برخورد میشه ---------------------------------------------- تاپیک نقد : برای دریافت نظرات کاربران , بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون یک تاپیک در قسمت معرفی و نقد کتاب برای نقد رمانتون ایجاد کنید , محتوای تاپیک نقد کپی تاپیک کتابتون باشه با این تفاوت که عنوان تاپیک ابتداش یک کلمه نقد رمان اضافه بشه مثال : نقد رمان صدای پاییز | Amir قسمت معرفی و نقد : معرفی و نقد کتاب کاربران , قبل از ایجاد تاپیک قوانین این بخش رو مطالعه کنید , میتونید در تاپیک نقد رمان عکس شخصیت های رمان یا توضیحات مورد نظرتون رو اضافه کنید , برای تبلیغ رمانتون فقط میتونید در امضا خودتون لینک رمانتون رو قرار بدید تا کاربران مشاهده کنن , در پیام خصوصی و دیگر قسمت های انجمن به هیچ وجه ارسال پست و پیام برای تبلیغ رمان مجاز نیست , به اشخصای که رمانتون رو لایک میکنن پیام خصوصی ارسال نکنید که ممنون از همراهیتون یا .... و به این دلیل و موضوع های مشابه تبلیغ ممنوع هست ! ---------------------------------------------- موارد نگارشی : بارها و بارها تذکر دادیم که تاپیک مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن رو مطاله کنید و دوستان توجه نمیکنن ! عزیزان اشخاصی که علائم نگارشی , پاراگراف بندی و نداشتن غلط املائی رو رعایت نمیکنن بهشون عنوان نویسنده اهدا نمیشه و رمانشون مثل بقیه رمان ها معرفی نمیشه چون مورد تایید ما نیست ! به مخاطب های رمانتون احترام بگذارید و موارد نگارشی رو رعایت کنید , نوشتن یک رمان فقط داشتن یک ایده در ذهن نیست ! باید خیلی نکات در نوشتن رو رعایت کنید که بتونید به بهترین وجه ایده خودتون رو بنویسید ! کاربرانی بودن که خیلی ایده خوبی داشتن و داستان کتابشون عالی بوده ولی متاسفانه وقتی کاربران کتاب رو مطالعه میکنن میبینن در 10 صفحه اول چندین غلط املائی وجود داره دیگه کتاب رو مطالعه نمیکنن ! خود من به شخصه یکی از این افراد ام , وقتی ببینم نویسنده به مخاطب رمانش احترام نمیگذاره که این موارد رو رفع کنه رمانش رو مطالعه نمیکنم ! کاربران عزیز , انجمن مسئول مسائل نگارشی و غلط های املائی رمان شما نیست و در انتها رمان شمارو ویرایش نمیکنه ! از ابتدا رمانتون رو هم در یک فایل word ذخیره کنید هم در انجمن ارسال کنید و همیشه یک نسخه پشتیبان از کتاب خودتون داشته باشید , شاید انجمن مطالبش حذف شد یا مسائلی ازین قبیل ! قسمت های جدید رمانتون رو حداقل 2 الی 3 بار مطالعه کنید که غلط های املائی نداشته باشه ! به متن بالا توجه کنید ! بین هیچ خطی فاصله وجود نداره و متن پشت سر هم نوشته شده ! متن رو مثل مکالمه های شبکه اجتماعی تایپ نکنید ! بین هر خط اینتر نزنید ! دوستان بین هر خط اینتر نزنید , دوستان بین هر خط اینتر نزنید ببینید چند بار تکرار کردم ! بازهم یکسری از عزیزان پیدا میشن بین هر خط 3.4 بار اینتر میزنن ! مثال یک پاراگراف و یک جمله صحیح : - وسعت زبان هر قوم و قدرت تعبیر آن، نمودار غنای فرهنگ و عمق اندیشه‌ی آن مردم است. هر قدر فرهنگی مایه ‌ ورتر و ملتی از تفکر و اندیشه‌ورزی بهره‌مندتر باشد ناگزیر به زبانی پهناور نیازمندتر است تا بتواند آنچه را در ذهن دارد و نیز عوالم درونی خویش را بیان کند. بنابراین، اگر گفته شود زبان وسیله‌ی اندیشیدن است سخنی نابجا نیست. بدیهی است کسی که زبانش پریشان و نابسامان باشد، فکرش نیز پریشیده و نااستوار خواهد بود و برعکس. مثال غلط : - وسعت زبان هر قوم و قدرت تعبیر آن، نمودار غنای فرهنگ و عمق اندیشه‌ی آن مردم است. هر قدر فرهنگی مایه ‌ ورتر و ملتی از تفکر و اندیشه‌ورزی بهره‌مندتر باشد ناگزیر به زبانی پهناور نیازمندتر است تا بتواند آنچه را در ذهن دارد و نیز عوالم درونی خویش را بیان کند. بنابراین، اگر گفته شود زبان وسیله‌ی اندیشیدن است سخنی نابجا نیست. بدیهی است کسی که زبانش پریشان و نابسامان باشد، فکرش نیز پریشیده و نااستوار خواهد بود و برعکس. دوستان عزیز به مثال غلط که با رنگ قرمز مشخص شده توجه کنید ! اگر به این صورت قسمت های جدید رمان رو ارسال کردید و حذف شد نپرسید چرا ؟ چی شد ؟ چرا حذف شد برای زمان و وقتی که ویراستار و مدیران انجمن میگذارن ارزش قائل نیستید برای مخاطب و خواننده رمان خودتون ارزش قائل بشید رعایت کنید این مسائل رو برای بنده یا مدیران دیگه چه تفاوتی داره شما چجوری دوست دارید رمانتون رو منتشر کنید ؟! شما چه با غلط املائی و نگارشی چه بدون غلط رمانتون رو ارسال کنید به اسم بنده و مدیران سایت نوشته نمیشه , مخاطب متوجه بی دقتی نویسنده میشه نه مدیران سایت ! نوشته یک اثر ماندگاره و ممکنه 10 سال بعد رمان شمارو مطالعه کنند از غلط های گفتاری که در زمان حال رواج پیدا کرده در نوشته استفاده نکنید ! مثلا دلام , عنام , علو ؟ عجیجم ؟ عهه ؟ بحرفیم ؟ بزنگم ؟ شما باید شکل صحیح کلمات رو در کتاب خودتون استفاده کنید ! برای مکامله بین 2 نفر از خط تیره ( - لاین یا همون منفی ) یا میتونید از مثبت و منفی ( + - ) استفاده کنید مثلا - امیر : سلام خوبی ؟ + علی : بد نیستم میگذره ===== - امیر : سلام - علی : سلام ----------------------------------------------- برای نشون دادن کشیده بودن حروف از تکرار کلمات استفاده نکنید به جاش از 4 بار ( shift + j ) استفاده کنید مثال : جیییییییغ زدم -- جیـــــــغ زدم فریآآآد -- فریـــــاد متن رو برای زیبایی کشیده نکنید ! مثلا دوســــــــت خوبـــــــــــم کجـــــــــــایــــ ؟ از این امکان برای کشیدن مطالب معمولی و در انتهای کلمه استفاده نکنید ! کجایـ ؟ خوبیـ ؟ هستیـ ؟ در صورت مشاهد همچین مواردی قسمت های جدید رمانتون حذف ومیشه ! به هیچ عنوان از شکلک های گوشی , کیبورد یا ... در متن رمان استفاده نکنید ! ---------------------------------------------- فروش کتاب : و مهمترین موضوع اینکه نودهشتیا برای کتاب های مجازی فروشگاه خواهد داشت و شما میتونید در آینده کتاب های خودتون رو به فروش بگذارید ! عزیزانی که در نوشتن مبتدی هستن , یک پاراگراف بندی ساده رو رعایت نمیکنن , به علائم نگارشی و داشتن غلط املائی توجه نمیکنن , نمی تونن رمانشون رو برای فروش قرار بدن و رمانی که درخواست فروش میکنه باید از همه نظر تکمیل باشه ! ---------------------------------------------- نام کتاب : اسم رمان: اسامی ای که اگر در عنوان باشند، کتابتون تایید نمیشه شامل موارد زیر هست: بوسه ولنتاین هوس هرزه عشق بازی فاحشه وسوسه حرام زاده و امثالهم که اسم هایی چندان مطلوبی در جامعه نیستند! تاکید میکنیم حروف چه داخل رمان چه برای نام رمان از فتحه , کسره و کشیده ونوشتن خودداری کنید چون رمان تایید نمیشه ---------------------------------------------- قوانین مالکیت کتاب و محتوای کتاب : قبل از ارسال رمان توجه داشته باشید که نودهشتیا برای همه رمان ها به صورت یکسان تبلیغ خواهد کرد و رمان شمارو به صورت رایگان انتشار میده و هدف نودهشتیا حمایت از نویسندگانه , با قرار دادن رمان شما در این سایت , حق انتشار رمان همانند انتشارات با نودهشتیا خواهد بود و شما نمیتونید رمانتون رو در صورت انتشار از روی سایت حذف کنید ! شما نمیتونید رمانتون رو در سایت دیگه ای انتشار بدید ! اما میتونید فعلا رمان هایی که در سایت های دیگه منتشر کردید رو در نودهشتیا ارسال کنید ( ممکنه این قانون در آینده تغییر کنه و رمان هایی که در سایت های دیگه ارسال شده , ارسالش در نودهشتیا ممنوع بشه ) توجه داشته باشید که شما با ارسال رمان در نودهشتیا قوانین و شرایط رو قبول میکنید و در صورت نقض قوانین نودهشتیا , مدیران این حق رو دارن که در هر زمانی در صورت مشاهده نقض قوانین , رمان شمارو از سایت حذف کنن ! با توجه به اینکه نودهشتیا تابع قوانین جمهوری اسلامی ایرانه , شما باید قوانین و عرف کشور رو در نظر بگیرید بازکردن هرگونه مسائل جنسی ( حتی کوچک ترین مسائل ) , روابط مرد و زن , لمس کردن , نوع پوشش و لباس شخصیت های داستان , ترویج بی بندوباری , ترویج فرهنگ غربی و فحشا , بد آموزی , استفاده از نام و زندگی نامه شخصیت های سرشناس , استفاده از کلمات غیراخلاقی , فحاشی , استفاده از جملات تحریک آمیز و ... ممنوعه و در صورت استفاده از این نکاتی که ممنوع هست ,, نودهشتیا حق داره هرگونه تصمیمی در مورد رمان شما بگیره , ازجمله حذف یا ویرایش رمان بدون اطلاع نویسنده !! در آخر از دوستانی که این متن رو تا انتها مطالعه کردن و احترام گذاشتن به زمانی که ما برای دوستان صرف میکنیم تشکر میکنم و اینکه باور کنید هر سختگیری یا نکته ای که گفته شده برای نظم کتاب های انجمن و راحتی کاربرانه , اگر شما قوانین نگارشی رو رعایت کنید به راحتی میتونید کتابتون رو در آینده چاپ کنید که این آرزوی قلبی ماست که کاربرانی که در نودهشتیا کتاب ارسال میکنن در آینده کتابشون رو به چاپ برسونن و اینکه نکاتی که در قوانین ذکر شده ارسال نکنید برای جلوگیری از فی*لتر شدن کتاب شماست ! این قوانین در هر زمان ممکنه تغییر کنه , اضافه یا حذف بشه و شما باید این تاپیک رو همواره دنبال کنید !
  3. 82 امتیاز
    برای اطلاع دوستان ، خصوصا کسانی که تازه وارد هستند، اطلاعات و قوانین ارسال رمان رو توضیح میدم که سوالات و مشکلاتشون برطرف شه نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت : نکته ی بسیار مهم و اولیه این هست که هر کاربری فقط می تونه کتاب ِ خودش رو در سایت قرار بده و از قرار دادن ِ کتب دیگر کاربران یا افراد ِ غیرعضو خودداری بشه! قبل از شروع فعالیت در بخش کتاب حتما و حتما قوانین بخش رو مطالعه کنید: قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب در اینجا دو قسمت داریم؛ یکی نحوه ی گذاشتن ِ کتاب و دیگری قوانین و نکات اولیه ! نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت ابتدا نحوه ی قرار دادن ِ کتاب روی سایت: 1- ابتدا از طریق لینک زیر در انجمن ثبت نام کنید , اگر کاربر عضو هستید به قسمت بعدی بروید لینک عضویت پس از ثبت نام به انجمن تایپ رمان ، برید: 1- ارسال موضوع جدید را بزنید: 2- در قسمت عنوان نام کتاب و نویسنده را وارد کنین: به این صورت : نام کتاب | نام کاربری شما اسم رمان را بدون کاراکتر اضافه و کشیدگی حروف بذارید تا موقع جستجو به راحتی پیدا بشه! 4- در پست اول که قصد ارسال ِ اون رو دارین، توضیحاتی راجع به کتاب اعم از خلاصه و مقدمه را قرار بدین و تاپیک را ارسال کنین! -------------------------------------------------------- برای مثال : نام کتاب : نودهشتیا نویسنده : مدیر موضوع : عاشقانه خلاصه داستان : ................................. ------------------------------------------------------- گذاشتن خلاصه ی کاملی از کتاب که موضوع و محتوای آن را مشخص کند الزامیست! در این مرحله تاپیک برای دوستان نمایش داده نمیشه و نیاز به تایید یکی از مدیران بخش کتاب هست که ممکن هست تایید کتاب از چند ساعت تا چند روز طول بکشه و اگر مشکلی هم در خلاصه یا موارد دیگه بود مدیر مربوطه حتما بهتون پیام میدند! لطفا برای تایید کتاب، از مدیران سوالی نپرسید! وقتی تایید شد، یک اعلامیه برای شما ارسال میشه که نشون میده تاپیک شما تایید و توسط چه کسی تایید شده اگر کتاب، توسط مدیر مربوطه تایید شد، نویسنده ی عزیز، در همون تاپیک با زدن پاسخ به موضوع رمان رو ادامه بدند! و اما ذکر چند نکته : _ تمامی شئونات اسلامی و فرهنگی را در رمانتون رعایت بفرمایید و از ساختن قواعد و قوانین ساختگی و باز کردن ِ مسائل جنسی خودداری بفرمایید! _ وقتی که 6 پست ( 6 پست ِ با حداقل 20 خط پُر! پستهایی که کم باشند ادغام میشن! ) از رمانتون رو قرار دادین به بخش نقد رمان کاربران رفته و اونجا تاپیک نقد را با توجه به قوانین ِ اون بخش ، ایجاد می کنید! _ سعی کنین اسم رمانی که انتخاب می کنید، تکراری نباشه و اگر مدیر به شما تذکر داد در اسرع وقت ، اسم جدید رمانتون را برای مدیر ارسال کنید! _ از تبلیغ رمان در پیام های خصوصی، پیام های کاربری و تاپیک های دیگه اکیدا خودداری بفرمایید! _ جز پست رمان ، پست دیگه ای در تاپیک تایپ نباید بدین و اگر حرفی یا نکته ای میخواین ذکر کنین، بالا یا پایین پست، با رنگ دیگه یادداشت بفرمایید! _ قرار دادن عکس شخصیت ها و شکلک در تاپیک تایپ کتاب ممنوع است اگر کاربری موارد فوق را رعایت نکنه، با تذکر ِ مدیران روبرو خواهد شد! - دوستان خواننده هم در قسمت نقد رمان اون کتاب میتونند نظر بدن نه در قسمت تایپ اون رمان توضیحات تکمیلی خلاصه رمان: خلاصه رمان باید کامل موضوع و محتوای رمان رو برای ما روشن کند! خلاصه های تکراری شامل شعر، قطعه ی ادبی و جملات قصار و بی سر و ته و سوالی قابل قبول نیستند! دوستان عزیز ِ نویسنده دقت کنید کتابی که قرار میدید، حتما باید شامل یک خلاصه ی کامل و جامع که محتوا و موضوع رمان را به طور کامل مشخص کند باشد *رمان های فاقد خلاصه با شرایط مناسب، تایید نخواهند شد! * در صورتی که فکر می کنید خلاصه کامل باعث لو رفتن داستان می شود، دو خلاصه مجزا برای مدیر و خوانندگان در پست اول قرار دهید. خلاصه مخصوص مدیران قبل از تایید کتاب حذف خواهد شد. *خلاصه ای که برای رمان قرار میدید، همان خلاصه ای از کتاب است که روی صفحه اصلی برای دانلود کتاب، نیز منتشر می شود! اسم رمان: اسامی ای که اگر در عنوان باشند، رمانتایید نمیشه شامل موارد زیر هست: بوسه ولنتاین هوس هرزه عشق بازی فاحشه وسوسه حرام زاده و امثالهم که اسم هایی چندان مطلوبی در جامعه نیستند! تاکید میکنیم حروف چه داخل رمان چه برای نام رمان از فتحه , کسره و کشیده ونوشتن خودداری کنید چون رمان تایید نمیشه جلد رمان ها: دوستان اگر مایلند می تونند خودشون جلد طراحی کنند اما لازم به تذکر هست درنهایت کتاب ها فقط با جلدی که توسط گروه گرافیست انجمن یا همون طراح جلد ساخته و تایید شده باشه، روی صفحه اصلی قرار می گیرند. در ضمن استفاده ازاشخاص مشهور، دختر و پسر در کنار هم و عکس های مورد دار و دختران با پوشش نامناسب، خلاف مقررات است! زمانی که رمان شما تکمیل شده بود و آماده برای انتشار روی سایت بود به تاپیک طراحی جلد رمان مراجعه کنید و طبق قوانین اون تاپیک درخواست طراحی جلد بدید تا برای رمان شما جلد طراحی کنن , از ارسال پیغام خصوصی به گرافیست های انجمن برای طراحی جلد خودداری بفرمایید . لطفا به طراحان برای طراحی جلد رمانتون پیام ندید هر وقت نوبتتون بشه وکتابتون آماده رفتن به صفحه اصلی باشه طراح بهتون پیام میده. لطفا همکاری کامل را با این عزیزان داشته باشید طراحان پاسخگوی پیامهای شما نخواهند بود و به ترتیب اولویت برای طراحی جلد به شما پیام خواهند داد! دقت کنید طراحی جلد برای کتابهای آماده انتشار بر روی صفحه اصلی سایت است!
  4. 73 امتیاز
    سلام خدمت همه دوستان عزیزم خوشحالم از فعال شدن بخش ارسال رمان ولی متاسفانه یه سری دوستان قوانین بخش رمان رو رعایت نمیکنن که من مجبورم خودم تغییر بدم رمان هارو که زمانبر هست و باعث میشه رمان دگیر دوستان دیرتر تایید بشه تا قبل از این ایرادات رو خودم درست میکردم ولی خب وقت نمیشه همه رو درست کرد نکات زیر رو حتما بهش توجهه کنید مهم ترین نکته اینکه بخش تایپ رمان برای احترام به نویسندگان و خراب نشدن تاپیک رمان هاشون قابلیت ارسال پست رو برای کاربران عادی نداره , دوستان اگر نظری دارن از طریق پروفایل نویسنده بهشون پیام بدن یا از طریق تاپیک نقد اون رمان نظر خودشون رو ارسال کنن نکته مهم دیگه اینه که نویسنده های محترم و کاربرانی که رمانشون رو ارسال میکنن فکر میکنن که رمان ارسال نشده و تاپیک رو 2 بار ارسال میکنن , دوستان عزیزم این بخش بعد از تایید , تاپیک هاش قابل نمایش هست از ارسال مجدد تاپیک یا پست خودداری کنید , نوشته ها حداکثر تا 72 ساعت تایید میشن , در غیر این صورت دلیل تایید نشدن تاپیک شما به صورت پیغام خصوصی برای شما ارسال میشه بخش ارسال رمان برای تایپ رمان شما در انجمن هست , وقتی رمان خودتون رو کامل در جای دیگه تایپ کردید اینجا تاپیک ایجاد نکنید , فقط رمان کامل رو با فرمت word , برای بنده ارسال کنید که به PDF تبدیل بشه و در قسمت رمان های کامل شده قرار بگیره , به هیچ وجه رمان رو با فرمت PDF ارسال نکنید چون جلد کتاب و خود فایل PDF باید توسط طراح و مدیران نودهشتیا طراحی بشه و یه سری مشکلات دیگه داره که کتاب باید حتما توسط دوستان ما به PDF تبدیل بشه شکل ارسال رمان رو رعایت کنید برای داشتن نظم در رمان ها برای مثل عنوان تاپیک که ارسال میکنید حتما باید به این صورت باشه : نام رمان | نام کاربری شما محتوای تاپیک : نام رمان : مثال روزای برفی نویسنده : نام کاربری شما به صورت انگلیسی + کاربر انجمن نودهشتیا مثال ( ASAL کاربر انجمن نودهشتیا ) موضوع : عاشقانه توجه کنید به هیچ عنوان مطالب اضافی در قسمت خلاصه رمان اضافه نکنید اگر دوست دارید شعر یا مطلب خاصی اول رمان داشته باشید به این صورت وارد کنید ( به عنوان گفتار نویسنده ) گفتار نویسنده : شعر یا مطلب یا متن مورد علاقه شما خلاصه رمان : نکته بعدی و مهم اینه که نوشته هارو رنگی نکنید , سایز عادی تایپ حداکثر یک سایز بالاتربرای تاپیک مناسب هست این قوانین کلی انجمن هست و برای نظم در نوشته ها و احترام به خواننده و خودمون هست فکر کنید چقدر ظاهر انجمن زشت میشه اگه نوشته ها با سایز بزرگ باشه ؟! لطفا به چشمای هم دیگه احترام بزاریم نکته دیگه غلط نوشتن هست , دوستان عزیزم حتما قبل از ارسال رمان یکبار متن رو از اول بخونید اگر در نوشته های حتی بنده غلطی دیدید از طریق پیغام خصوصی اطلاع بدید , غلط نوشتن ایرادی نداره ممکنه دیروقت باشه زمانی که رمان رو ادامه میدید یا ذهن ادم درگیر چیزی باشه ولی خب بعدا که تاپیک خودتون رو مطالعه کردید حتما اصلاح کنید که اخرسر در مجموع رمان که به صورت PDF هست به این شکل رمان انتشار پیدا نکنه خیلی از عزیزان اصلا قوانین این بخش رو نمیخونن و تاپیک ارسال میکنن که حذف میشه , توجه داشته باشید که رعایت نکردن قوانین توسط شما = تایید نشدن رمان شماست دوستانی که احترام میزان به قوانین و به مخاطب نوشته هاشون در اولین فرصت نوشته هاشون تایید میشه اگر مطلب جدیدی به ذهنم رسید در همین تاپیک ارسال میکنم لطفا قوانین بخش کتاب رو رعایت کنید و این تاپیک رو از قسمت بالا ( دنبال کردن این موضوع ) رو بزنید مخصوصا دوستان نویسنده که از قوانین جدید این بخش اطلاع پیدا کنید , ممنون از نگاه مهربونتون که این متن رو تا اخر دنبال کردید , موفق باشید
  5. 72 امتیاز
    نام کتاب:راز گردنبند(از مجموعه کتاب های "سرزمین بی نشان" جلد نخست) نویسنده:elina کاربر انجمن نودهشتیا سبک:تاریخی ومعمایی موضوع:تخیلی.جنایی خلاصه: به راستی معنای شوم بودن چیست؟این واژه برای من پر از آوا است.آوای آتش سوزان!آوای جدایی و شاید هم آوای میدان نبرد خونین!از ده سالگی تاکنون هرگاه دیده فرو بستم مگر اینها هیچ ندیدم.شوم بودن بوی نادانی میدهد.بوی خرافه گویی میدهد. این واژه چندین سال است شعله ای شده برای خاکستر کردن رازی بزرگ....و آن راز چیست؟آن را نه من میدانم و نه هیچکس دیگری مگر....مگر صاحب آن چشمان شگفت آور!!!!
  6. 72 امتیاز
    به نام خداوندگار سرگذشت و سرنوشت سلام آرتمیس هستم (که معمولا آرتی صدام میکنن ) قبلا توی سایت نودهشتیای خودمون نویسنده بودم. یه رمان کامل داشتم (دنیا همان یک لحظه بود) و یه رمان در حال تایپ به اسم تکرار تاریخ که دارم دوباره ادامه ش میدم. اما اگه بخوام به طور کل درمورد نوشته هام بگم که مجازی نیستن شاید نزدیک شش یا هفت رمانی بشه... و اما درمورد رمان... رمانهای من معمولا، یعنی میشه گفت همه شون، یه حالت معمایی و به شدت پیچیده دارن... قطعا این یکی هم مثل بقیه ست. پس صبر شما رو میطلبه و البته طبیعتا رمان پرکششی میشه، شک نکنین! دو شخصیت اصلی رمان... یعنی رادمان و سارا، تک به تک عادات رفتاریشون براساس دو فرد واقعی نوشته شده. پایان رمان رو همون اواسطش می خونیم... در حالی که رمان هنوز تموم نشده!! مسائلی که توی بخش خلاصه میخونین فقط یه بخش خیلی خیلی کوچیک و جزئی از داستانه که یجورایی هیچ ارتباطی به کل موضوع نداره و فقط جرقه ی آغازه... دوستایی که رمان قبلیم ، تکرار تاریخ، رو میخوندن باید بدونن که مقدمه ها رو خودم مینویسم و مقدمه یجورایی بیان کننده ی کل داستانه اما به شدت پوشیده و نامعلوم... پس مقدمه رو با دقت بخونین!! خلاصه: سارا جم، دختری که حافظه شو از دست داده بدون اینکه بدونه وسط جنجال بین دوتا پسر با یه گروه قاچاق قرار میگیره. این بین سایه ی کسی رو میبینه که تنها کورسوی گذشته شه. آدمی که خودش رو پنهان میکنه و نمیخواد سارا گذشته رو به خاطر بیاره. مرد جوونی که مربوط میشه به هفت ماهِ گذشته ی زندگیش. و حالا سارا مونده و سیر اتفاقاتی که اگه نتونه به یاد بیارتشون، امنیت خودش، مرد مجهولش و حتی اطلاعات سازمان امنیت کشور که با هفت ماه گذشته ش گره خورده؛ به خطر میفته. ولی... چرا؟ مقدمه: «کفشهای مردانه»اش را به پا میکند و تا ایستگاه زمان کل مسیر را می دود... به شوق زیستن؛ به مقصد می رسد و مثل همیشه از بلیط فروش آشنا بلیط تهیه میکند... به شوق زیستن؛ قطار سرنوشت با صدای کوبنده ی شوق زیستن فرا میرسد... نگاهش روی واگن ها می چرخد، نام واگن ها برایش خاطره انگیز است... بازی با مورچه ها، امتحانات نهایی، صبح کنکور، به پایان رساندن فوق تخصص، ازدواج... نگاهش می ایستد. به پایان رساندن فوق تخصص. شوق زیستن لبخند گرمی روی لبهایش می آورد. آنقدر برای زیستن شوق داشته که در مرگ فنا ناپذیر شده! به سمت واگن انتخابی اش گام بر میدارد تا آینده را رقم بزند. نگاهی برای احتیاط به بلیطش می اندازد. انتظار دارد مثل همیشه با عبارت «اختیاری» روبه رو شود؛ اما عبارت روی بلیط قدمهایش را متوقف میکند... «رسم تقدیر» حتما باید سوار این واگن شود؟! متعجب، برای اعتراض به بلیط فروش سر برمی گرداند اما غیبش زده! نگاه مبهوتش روی واگن ها می چرخد... بله! یک واگن با این نام... گردن دراز میکند و سرکی میکشد... دخترکی روی یکی از صندلی های واگن نشسته که هم مسیرش است... دخترکی؛ با «کفشهای مردانه»!! ... ژانر: رازآلود - عاشقانه صفحات: نمیدونم قراره چقدر بشه ولی قطعا باید بالای 500 صفحه بکشه ... و اما جلد خوشـــگلمون!! با تشکر از Dorsa64 و AmirHossein عزیز خلاصه که تچکـــرات اینم از لینک معرفی و نقد رمان: نقد رمان رسم تقدیر / Artmis69 توجه توجه! ارسال رمان بدون ذکر منبع و بدون موافقت نویسنده در سایتهای دیگه که خودش غیرقانونی هست و پیگیری قانونی هم داره، همینجا درمورد موافقت نویسنده خدمتتون عرض شود بنده مخالفم... ممنون از اینکه همکاری می کنین آهان راستی داشت یادم می رفت... نمیدونین اینکه رمان آدم اولین رمانی باشه که توی یه سایت تاپیک تاییدش زده میشه چه حس خوبیه!! منتظر حمایت های خوبتون هستم
  7. 67 امتیاز
    إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ بازگشت همه به سوی اوست درگذشت محمد جوشنی رو به جامعه قلم به دستان , دوستان و خانواده اون مرحوم تسلیت میگیم شاید خیلیا نشناسن ایشون رو ولی خیلیا اولین کتابخانه مجازی ایران رو میشناسن محمد جوشنی ,, شخصی که این بستر رو فراهم کرد برای خیلیا که الان اسمشون توی عرصه تألیف بر سر زبون ها افتاده تا استعداد خودشون رو شکوفا کنن خیلی ها امروزشون رو مدیون ایشون هستن , ایشون به گردن خیلیا حق داره , با سالها تلاش این محیط رو فراهم کردن تا خیلی از اثرات هنری خلق شه خیلیا که برای یک بار گذری به این سایت سر زدن بعد ها نویسنده ای ماهر شدن بعد از فوت ایشون سعی میکنیم مسیر و اهداف ایشون رو به عنوان یک هوادار ادامه بدیم
  8. 67 امتیاز
    نام کتاب : تسخیر نویسنده : Andia77 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : ترسناک.معمایی.تخیلی خلاصه کتاب : لیدا در باتلاق گذشته ای دردناک دست و پا می زند که گریبانش را گرفته و حالا نتیجه ی خاطرات تلخ و حوادث عذاب آور گذشته، زندگی رقت باری است که به پایان رساندنش را ترجیح می دهد... اما... چیزهایی به مراتب وحشتناک تر در کمین است... زمانی که یک باره همه چیز در هم می ریزد... زمانی که تاریکی اهریمنی، سایه ی سنگینش را روی این زندگی رقت بار می اندازد... به راستی چه پایانی برای بازیِ وحشتی وجود دارد که از یک شب سرد پاییزی شروع می شود؟ گفتار نویسنده: سلام به تمام خواننده های عزیز... برگشتم تا با یک رمان دیگه در خودمتتون باشم... رمان ویلای وحشت بر خلاف انتظار من با موفقیت رو به رو شد... و من صادقانه امیدوارم این رمان هم مورد توجه شما قرار بگیرد... مطمئنا هر کار اولی یک سری اشتباهات هم درون خودش داره و من متشکرم از شما که با وجود این اشتباهات جزئی همراهم بودید... بدون شک تسخیر به مراتب پخته تر از رمان ویلای وحشت خواهد بود چون من تمام تلاشمو برای بهتر کردنش می کنم... امیدوارم بازم همراهم باشید و در این راه حمایتم کنید...
  9. 65 امتیاز
    با سلام و عرض ادب خدمت دوستان و همراهان همیشگی خانواده نودهشتیا با توجه به اینکه تعداد اندکی از دوستان قوانین رو مطالعه نمیکنن و با توجه به محیط فرهنگی انجمن از کلمات نا مناسب استفاده میکنن یا به هر نحوی قوانین رو زیر پا میگذارن از 1 روز تا بن دائمی اکانتشون مسدود خواهد شد و در این قسمت افرادی که اکانتشون مسدود میشه , مدت زمان به علاوه دلیل مسدود شدن اکانت اطلاع داده میشه دوستان گرامی از کلمات نامناسب به هیچ عنوان در انجمن استفاده نکنید حتی موضوعات کوچک و شوخی ها ! به بعضی از عزیزان زمانی که هشدار میدیم توجیح میکنن که به دوستمون فحش دادیم !!!! کاربران گرامی , به هیچ عنوان تحت هر شرایطی , دوست , فامیل و ... استفاده از کلمات نا مناسب در انجمن مجاز نیست , در صورت استفاده از کلمات نا مناسب دفعه اول 24 ساعت مسدود شدن اکانت - دفعه دوم 1 هفته - دفعه سوم بن دائمی در صورت فحاشی و .... بن دائمی
  10. 63 امتیاز
    قوانین بخش کتاب ( دنبال کردن این تاپیک برای دوستانی که کتاب در حال تایپ یا کتاب کامل شده دارن الزامیه ) بخش اول : قوانین کلی بخش بخش تایپ کتاب ۱. قرار دادن کتاب های چاپی که تازه منتشر شده درانجمن ممنوع می باشد برای تایپ یا انتشار کتاب های چاپی باید از تاریخ انتشار کتاب حداقل 1 سال گذشته باشد . ۲. قرار دادن کتابهای نویسندگان وبلاگ ها و سایت های دیگر در انجمن ممنوع است. ۳. برای قرار دادن کتابهای خودتان (نویسنده کتاب باید خود ایجاد کننده تاپیک و کاربر انجمن باشد.) ضمن مطالعه قوانینی که در ادامه آمده است، تاپیک زیر را مطالعه کنید: قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ ۴. پست دادن در تاپیک تایپ کتاب برای نقد یا تشکر ممنوع می باشد و در تاپیک های تایپ فقط نویسندگان متن کتابشان را قرار می دهند. ۵. گذاشتن کتابهای انجمن در سایت ها و وبلاگ های دیگر فقط با اجازه نویسنده و با ذکر منبع به صورت لینک مستقیم : www.forum.98ia.co می باشد (در صورتیکه از نویسنده هم اجازه گرفته اید باید منبع را اعلام کنید) ۶. تنها نویسنده اجازه ادامه دادن کتاب خود را دارد. مگر با معرفی نویسنده و اعلام رضایت نویسنده به یکی از مدیران بخش. ۷. پست های خلاف را در هر قسمت بخش کتاب فقط با استفاده از گزینه گزارش زیر هر پست گزارش کنید و از تذکر دادن به هم جدا خودداری کنید. 8. برای نظر دادن در مورد کتاب ها می توانید از بخش معرفی و نقد کتاب استفاده کنید. 9. نظرسنجی رده سنی خواننده های کتاب به صورت مخفی و برای کمک به خوانندگان در انتخاب کتاب ها می باشد. 10. نویسندگان عزیزی که کتاب های چاپ شده دارند و در انجمن فعالیت می کنند با عنوان نویسنده افتخاری در سایت حضور دارند. بخش دانلود کتاب 1. دادن پست نقد و نظر راجع به کتابها در تاپیک های دانلود ممنوع می باشد. ۲. تنها برای اعلام مشکل در لینک های دانلود مجاز به دادن پست در تاپیک های دانلود می باشید. و به این منظور هم یک پست کافی می باشد. در صورتی که قبل از شما کسی مشکل لینک را اعلام کرده پست جدید ارسال نکنید. ۳. لینک دانلودی که در تاپیکها قرار میدهید ، باید فقط لینک دانلود باشد نه لینک به سایت دیگری برای دانلود (لینک مستقیم باشد یا لینک فایل آپلود شده توی سایتهای آپلودسنتر مثل پیکو فایل ، پرشین گیگ و ... باشد.) ۴. دانلود کتاب های نویسندگان انجمن توسط مدیران بخش ایجاد می شود. و باقی کاربران مجاز به ایجاد دانلود این کتب نمی باشند. ۵. گذاشتن دانلود کتاب های چاپی ایرانی مجاز نیست. ۶. قرار دادن لینک دانلود کتاب هایی که حق کپی رایت دارند مجاز نمی باشد. ۷. کتاب ها را بر اساس موضوع در زیر بخش مربوطه قرار دهید و قبل از آن از تکراری نبودن آن مطمئن شوید. بخش متفرقه کتاب 1. دادن هر پستی مبنی بر خوب بود، مرسی و … در تاپیک ها بخش متفرقه، نظرسنجی و نقد خلاف قوانین است. 2. در بخش معرفی و نقد کتاب تنها مجاز به ایجاد تاپیک های با موضوعیت های کلی برای معرفی کتاب هستید. برای اطلاع دقیق تر از قوانین بخش تاپیک زیر را مطالعه کنید: قوانین بخش معرفی و نقد نکته مهم : همیشه یک نسخه از کتاب و رمان خود را در دستگاه خود ذخیره داشته باشید تا در صورت بروز هرگونه مشکل و ایراد فنی در انجمن رمان شما از بین نرود و در اخر برای انتشار رمان بر روی سایت باید یک نسخه از رمان با فرمت word برای بنده ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه ۱. کتاب های انجمن بعد از تایید ناظرین در صورت مناسب بودن آن، بدون ترتیب مشخص توسط تیم مدیریتی ساخته و برای دانلود گذاشته می شود. ۲. در صورتی که مایل نیستید کتاب شما در صفحه اصلی قرار بگیرد یا نیاز است آن را ویرایش کنید، حتما بلافاصله بعد از اتمام کتاب یکی از مدیران بخش کتاب را مطلع کنید. ۳. در صورتی که کتابی در صفحه اصلی قرار بگیرد سپس درخواست حذف دانلود آن را بدهید حداقل تا یک سال کتابی از شما در صفحه اصلی گذاشته نمی شود. ۴. همکاری با ناظرین در زمان نظارت کتاب در انتشار زودتر کتاب شما موثر خواهد بود. ۵. کتاب ها برای انتشار در صفحه اصلی نیاز به جلد طراحی شده توسط گروه طراحی جلد رمان را دارد. همکاری با اعضای گروه در سرعت انتشار دانلود کتاب شما مفید است. ۶. در صورت طراحی جلد برای کتاب شما و قرار نگرفتن کتاب (به درخواست شما یا به علت نیمه کاره ماندن کتاب) در صفحه اصلی سایت تا حداقل یک سال برای شما جلد طراحی نخواهد شد. 7. شما موظفید تا حداکثر یک هفته بعد از آنلاین شدن به پیام طراح و ناظر کتابتان پاسخگو باشید در غیر این صورت طراح و ناظر مجازند خود برای تهیه جلد و رفع ایرادات اقدام کنند و بعد از آن در صورت اعتراض یا درخواست حذف مشمول بند سوم قانون می شوید. ۸. در صورتی که تا یک ماه پس از پیام ناظر و طراح آنلاین نشوید، طراح و ناظر مجازند خود برای تهیه جلد و ویرایش ایرادات اقدام کنند. ۹. کتاب شما با خلاصه ای که در پست اول کتاب قرار داده اید در صفحه اصلی منتشر می شود. در صورت مناسب نبودن خلاصه مسئولیت آن با خود نویسنده می باشد. ۱۰. در صورت امکان ، متن کامل کتاب را بعد از اتمام (به صورت ورد یا تکست (نت پد)) برای یکی از مدیران بخش ارسال کنید. ۱۱. اگر مشکلی در زمینه با کتاب های صفحه اصلی سایت داشتید برای پیگیری سریعتر به Admin پیام بدهید.
  11. 62 امتیاز
    پست اول راستی یه نکته ای، برای اطلاع از اینکه رمان کی آپ میشه و درواقع پست جدید کی گذاشته میشه میتونین بالای صفحه سمت راست؛ کلید دنبال کردن این موضوع رو اوکی کنین تا هروقت پست جدیدی گذاشته شد به شما اطلاع داده شه.. با تچکر -خیلی خب. فقط همین جا وایستا... هر صدایی شنیدی تکون نخوریا! خب؟! باشه؟! هول کرده، ترسیده، مضطرب؛ سرش رو تند تند تکون داد و آب دهن جمع شده توی دهنش رو قورت داد. چشمهاش بزرگ تر از قبل، دودو میزد و مستاصل و نگران نگاهش میکرد. همه ی امیدش اون بود. تنها کسی که میتونست بعد از خدا توی این شرایط بهش تکیه کنه اون بود. عجیب نبود که هرچی ازش میخواد بله چشم قربان گو انجام بده... صدای نفسهاش، نفسهای اون، ضربان قلبش، ضربان قلب اون؛ تنها چیزی بود که گوشش رو پر می کرد. حس کرد علاوه بر اینها، خش خشی میشنوه. جم نخورد. قرار بود تکون نخوره. او هم کنارش ایستاده بود. میخواست دستش رو بگیره و بین انگشتاش فشار بده اما میترسید این هم بخشی از تکون خوردن باشه. سرش رو به طرف چشمهای بی قرارِ ترسیده چرخوند. آروم خندید: -گردنبندتو گم نکنیا! ترس چشمهاش، رفت و به جاش بهت نشست. چه ربطی داشت؟ اصلا چرا می خندید؟!... قبل از اینکه بفهمه دستای محکمش، هولش داد و انداختش روی زمین و بعد... فقط منگ میزد... صدای چی بود؟ از بلندی صدا منگ میزد یا از... این حجم روی بدنش چرا انقدر سنگین بود؟ نفسهاش برید. چشم باز کرد. این حجم روی بدنش باید بلند میشد. چرا تکون نمیخورد؟ رنگ پریده، با دستهای لرزون، نمی خواست صدایی رو که شنید، سنگینی رو که حس میکرد؛ ببینه... شونه هاش رو گرفت. تن سنگینش رو بلند کرد، آروم کناری گذاشت. نشست بالای سرش. دستور تکون نخوردن رو به باد فراموشی سپرد. نمی خواست اما جای چیزی که صدای بلند و کرکننده اش رو شنیده بود، دید. جای اون حفره ای که بدن سنگینش رو سوراخ کرده بود. اون حفره ای که خون ازش فواره میزد. چشمهاش گرد شده بود. نفسهاش بریده تر. خون توی بدنش جریان نداشت. سرد سرد شد... کف دستش رو روی فواره ی خون گذاشت. شاید اینطوری... نمیخواست حتی برای لحظه ای به واژه ی مرگ فکر کنه... لب که زد، حتی خودش هم صدای خودش رو نمی شنید... -پـ..پا.. شو! «یه چیزایی تو دنیا هست... که اسمش رسم تقدیره» *** یه چیزایی تو دنیا هست... که اسمش؛ رسم تقدیره... دهنم خشک شده بود. نور از پشت پلکهام اذیتم میکرد. چشمهام رو به زور، آروم و پیوسته باز کردم. شدت تابش نور باعث شد خیلی سریع ببندمشون و اخم کنم. صورتم درهم شد. خواستم دستم رو بالا بیارم تا جلوی نور رو بگیرم که با حرکتش سوزش وحشتناکی رو توی دستم حس کردم. آخی گفتم و چشمهام ناخودآگاه باز شد. بی اهمیت به نور سریع به دستم نگاه کردم. به سرم وصل بود! و سوزشش بخاطر جابجا شدن سوزن سرم بود. با همون اخم ناشی از نور اتاق، چشمهام رو گردوندم. من بودم... یه تخت... یه سرم... پرده های باز پنجره... و اتاقی که شبیه بیمارستان بود... دوباره تکرار کردم؛ من بودم... یه تخت... رشته افکارم پاره شد... من بودم... من... کی بودم؟! صدای دستگیره در و باز شدنش و ورود مردی حدود بیست و چند ساله و نگاه نگرانش به من و چشمها و موهای مشکیش و صورت غریبش و ... همه به یه طرف. با عجله دویدنش و کسی رو صدا زدنش و قیافه ی مبهوت من یه طرف دیگه! خب اینم از پست اول، ایشالا که خوب بوده باشه در ضمن تشکرهایی که پای پست قبلی خورد تک تکشون برام ارزشمندن
  12. 60 امتیاز
    نام کتاب: هلنا نویسنده: Ali.He موضوع: معمایی، ترسناک، ماجراجویی خلاصه رمان: باور آدم ها، زندگیشان را می سازد. قوی ترشان می کند. از باور که حرف می زنم، منظورم امید داشتن نیست. زمانی که حتی خود زندگی هم باورمان نمی کند، امید را کجا باید پیدا کنیم؟ وقتی از باور حرف می زنم، شکست نخوردن را می گویم. محکم ایستادن را می گویم. زندگی، می خواهد به ما ثابت کند که لیاقتش را نداریم. از باور که حرف می زنم، نمی گویم که نباید نا امید شد و نباید اشک ریخت. وقتی از باور حرف می زنم، یعنی رو به زندگی کنیم و بگوییم: " خالقم نیستی که منت بگذاری. اصلا تو را چه این دخالت ها؟ تو را چه به شکست دادن آدم ها؟ " ولی این را که می گوییم، باید طاقت ظلمات زندگی و حریف طلبیدنش را هم داشته باشیم. نداشته باشیم، این رجزها، پوچند و بی معنا ... مقدمه: معنای زندگی چیست؟ تکرار روز های خسته کننده؟ سکونت در جایی ثابت؟ تنها مفهومی که از زندگی تا دوازده سالگی ام فهمیده بودم همین بود. روز ها پشت سر هم می گذشتند. شاید خیلی هم بد نبود. اینکه تفاوت در زندگی نباشد اصلا هم بد نیست. تفاوت همیشه ترسناک بوده. چون ما تفاوت را نمی شناسیم. نمی دانیم که این تفاوت زندگی ما را به کجا خواهد برد و نمی دانیم که آیا چیزی که از زندگی می خواهیم، روز های جدیدند هرچند که آن روز ها بد و نفرت انگیز باشند؟ یا اینکه تکرار روز هایی زیبا که دیدن هربارش در ما حسی تازه ایجاد می کند؟ کلبه ی کوچکی که در آن بودم حسی عجیب داشت. هم دوست داشتم از آن خارج شوم و دنیای بیرونم را ببینم و درک کنم و هم از خارج شدن از آن می ترسیدم. خیال می کردم که هیچ هوایی بیرون کلبه برای تنفس نیست و هیچ موجودی در آنجا مرا دوست ندارد. ولی درون نرده ها دو نفر دوستم داشتند؛ پدر و مادر، دو فرشته ی زمینی، دو فرشته برای مراقبت از هلنا.
  13. 59 امتیاز
    سلام خدمت تمام دوستان و همراهان نودهشتیا با توجه به اینکه این بخش قسمت جدیدی هست نیاز به دوستانی داریم که برای عنوان گویندگی تست صدا ارسال کنن نکته : دوستانی که تست صداشون مورد قبول باشه , عنوان کاربریشون به عنوان گوینده تغییر پیدا میکنه - افرادی که عنوان گوینده رو دریافت میکنن - به مرور زمان باید کتاب های پرطرفدار رو به کتاب های صوتی تبدیل کنن - دوستانی که فعالیت نکنن عنوانشون به حالت قبلی برمیگرده - کتاب های پرطرفدار به کتاب صوتی تبدیل و برای فروش قرار داده خواهد شد 30% درصد از هزینه فروش کتاب به گوینده کتاب اهدا میشه - اگر کتاب مورد نظر نوشته کاربران انجمن باشه 70% از هزینه فروش کتاب به نویسنده و 30% به گوینده کتاب اهدا میشه نکته مهم : نویسنده هایی که تازه کار هستند و کتابشون دارای غلط های املائی و نگارشی هست کتابشون به کتاب صوتی تبدیل نمیشه نکته نویسندگان تازه کار در صورتی میتونن کتاب هاشون رو به کتاب صوتی تبدیل کنن که 10% از هزینه فروش کتاب رو به گوینده کتاب اهدا کنن و در کل 30% از هزینه فروش کلی کتاب بهشون اهدا میشه برای درخواست عنوان گویندگی باید متن زیر رو با حوصله بدون غلط و تپق زدن ظبط کنن در تلگرام یا با برنامه های ضبط صدا ,, ضبط و برای ما ارسال کنن : متن مورد نظر مقدمه کتاب ( داستان یک احساس نوشته Negah79 کاربرانجمن نودهشتیا ) کی گفته من عاشقتم؟! من فقط وقتی می بینمت نفسام تند میشه و دست و پامو گم میکنم.... فقط عادت کردم وقتی حواست بهم نیست از دور بهت خیره بشم و چشم ازت برندارم.... فقط از دیدن لبخندت لذت میبرم... فقط طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارم ... نکته خیلی مهم : دوستان اگر دارای لهجه هستن و نمیتونن کلمات رو صحیح بیان کنن به هیچ عنوان درخواست ارسال نکنن دوستانی که احساس میکنن میتونن این کار رو انجام بدن و گویش مناسبی دارن یا در پیام خصوصی درخواست ارسال کنن یا برای تسریع کار به اکانت پاسخگو انلاین نودهشتیا در تلگرام پیام بدن ای دی اکانت پاسخگو نودهشتیا در تلگرام : Online_98ia توجه داشته باشید دوستانی که دسترسی به تلگرام دارن حتما از طریق تلگرام پیام بدن , که بتونن تست صدا رو از طریق Voice تلگرام ارسال کنن دوستانی هم که در پیام خصوصی پیام میدن باید متن مورد نظر رو توسط تلفن همراه یا کامپیوتر ضبط و در یک سایت اپلود فایل اپلود کنن و لینک دانلود رو برای ما در پیام خصوصی ارسال کنن
  14. 57 امتیاز
    @Nico- @HAFEZ - @nilla66- @ati_heureux- @sadeghi- @Ali.He- @amir__over- @paria80- @Yeganeh- @Yegane98- @Lunatic- @asal.p- @eliibanoo- @afagh7fth- @ROHAMTZ- @n-a-f-a-s- @LoveHell- @samira7781- @samirahojatti- @niya99- @Miss_Celine- @minoii- @reyhan.B- @Reyhanehkh- @Hannaneh- @artmis- @fatemeh zare- @hila- @maryamalikhani- @Giso- @sahar.k111- @sabahshid- @faraz- @niloo- @2M_G15- @paradice- @shimai- @Niki Sharifi- @niki-hz-- @NinjaPrincess- @hadishbano- @dokhtar_abi- @.......- @melinaa- @namebaroon- @Gisoo- @2G_ONE- @shadi1377- @Alef_ariafar- @mz1379- @hedeyh2002- @divergentluna- @hhhmmm- @Matin0412- @pariya- @parya- @pariya4- @nadiazare7- @Tamanna- @mina.mahbub- @Andia77- @cherry- @A.sanamy.D- @Neghar- @venoos- @marjoosh- @Rey.jan- @Sepidtgh- @Nadia20A- @Hadiseh82- @Elena-night- @mohammad13- @elham0000- @Pariiisa.s- @maria88- @ASHVA- @Atefeh.zgn77- @Ava.dehghan23- @Bigbang- @f.savs1381- @farzaneh.r- @fatm- @Hadiseh- @hastil- @khajeh.f- @lovelydog- @elina- @sarvenazz- @TWILIGHT- @mahraveh98- @mahya619- @Matine- @missmahdiye- @mitramehr- @Outis- @Pransses- @Rezvan1998- @royabano- @sara.fh- @Sogand95- @YegaN موقعی که داشتم اسمارو مینوشتم فکر میکردم چی باید بهتون بگم چیزی به ذهنم نیومد حقیقتا به جز اینکه مرسی همه جا هوامو داشتید و کمکم کردید.عذرخواهی از دوستانی که اسمشونو بردم و فرصت اشنایی نداشتم باهاشون. و عذر خواهی از کسایی که ناخواسته رنجوندمشون اسم نمیارم چون زیادن واقعا ببخشید اسم کسی رو یادم رفت به بزرگی خودتون ببخشید این اسم ها هم همینجوری یادم بودن
  15. 56 امتیاز
    با سلام و عرض ادب .... درخدمت شما هستیم برای نوشتن اولین رمان گروهی این انجمن من به همراه پنج نویسنده ی عزیزی که قلم زیباشون رو صرف در این رمان میکنند بلکه شما خواننده های دوست داشتنی لذت هرچه تمام رو ببرید و لحظات خوبی رو در خواندن این رمان داشته باشید. اسم رمان:اجباری به بزرگی عشق. ژانر داستان: عاشقانه اجتماعی هست . خلاصه داستان : داستان دختری رو روایت میکنه که پدرش رو به خاطر طلبکار هاش به بند میکشند . دخترک تنها میمونه توی سختی ها و مشکلات دنیا دنبال راه چاره برای به دست اوردن تنها امید زندگیش به هر دری میزنه تا بالاخره ..... گفتار :شش نویسنده هفت روز هفته رمان رو بروز میکنیم .امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید و مارو‌تنها نذارید .
  16. 56 امتیاز
    مقدمه: چه سری در این گردنبند خفته که من از آن بی خبرم که مردم از آن وحشت دارند و‌ صاحبش، سیصد سال است از ما پنهان است نمیدانم، به راستی او کیست؟ او کیست که خرافه گویان گردنبند بی نظیرش را، اینگونه شوم میخوانند!! شاید او نیز، از آن بی خبر باشد؛ آری او نیز چون من است و نمیداند همه چیز، ریشه در گردنبندش دارد. با تردید، دست به قلم میبرم؛ من او را پیدا خواهم کرد. زیرا، من دختر بزرگ رئیس دربارم. الکساندرا کسیکه نام برترین شهبانوی سرزمینش را داراست. در شبی که مردم راحت آرمیده بودند ، دستور حمله ای هولناک را صادر کردم. اما اکنون، خود گام بر میدان خواهم گذاشت. من، در برابر آن گرگ گرسنه می ایستم و او را چون ببر درنده ای، شکار خواهم کرد.
  17. 56 امتیاز
  18. 55 امتیاز
    سلام خدمت همه دوستان عزیز نودهشتیا تا حالا شده بخوای به یکی از دوستات توی خانواده نودهشتیا تولدش رو تبریک بگی ولی ندونی تاریخ تولدش رو ؟ خیلی راحته ! توی این تاپیک تاریخ تولدتون رو ارسال کنید بعد از مدتی تاریخ تولدتون به تقویم خانواده نودهشتیا اضافه میشه و پست شما برای شلوغ نشدن تاپیک حذف میشه ! تاریخ تولدتون رو ثبت کنید , همزاد خودتون رو توی خانواده نودهشتیا پیدا کنید لیست در ماه 3 بار به روز میشود - برای به روز رسانی لیست پیام ارسال نکنید فروردین : 4 - joody 5-Sin-Mim 8-TWILIGHT 11 - royalfalcon724 14 - samirahojatti 15 - Nazfa 16 - Negin.72 21 - sajede - hana23 29 - Mehrnazz _ Yeganeh اردیبهشت : 4 _ metaldead 5 - @hoora._.hs 7 - havvaa 10 - Amir 12 - Mahdisss 15 - KIMIA13 16- Artmis69 27- parya 28- NEVISANDEH28 خرداد : 4 _ Z_khofteh 5 - nazaniiin 3 _ hhhmmm 20 - AGH تیر : 3 - SMRT 4 - toska _ n-a-f-a-s 6 - Dorsa64 _ A.sanamy.D 9-vida19 10-zdasayesh2 11 _ saba70 12 _ Matin0412 13 - mohammad13 23 _ zahra81 22 - 502017ayatay - zahra10 - @nazpari 25 - Aroosakjahanam مرداد : 2 - Hina97 12 - borhan12 11 _ niki-hz- 13 - Elaheh72 14 - aramsweetheart 16-dokhtar-abi kazhal.bm -19 18 _ fatemeh_areya _ hastil 22- - Rezvan1998 - 6530122710 _ ROHAMTZ 28 _ Pransses شهریور : 2 - @Matine 4 - CoD _ Parmissmim 7 - fati18 8 - Mozhgan - isahar 11-elina 29- nilla66 _ shiva75 مهر : 7 _ afagh7fth 11 - maleficent 13_ mobina28 16 _ sadeghi 25 - @fatemeh zare آبان : 4 - @pariya82 5 - Sokout 16 - Fateme7 20 - sarvenazz 30 - @samira7781 آذر : 1 - Mahnazk77 5 - alistr 13-farzaneh.r 15- Doorsa29 18- pardis.ahmadi _ Sahel_ghnbari 19- leyla.18 24- Ghazal - Zeino _ HAFEZ 27_ YegaN دی : 2 - Negin ـ hya619 9 - vida19 13 - hedeyh2002 17_ asal.p 19 - @NAFASESHOONAM 21-zahrraaaaaaaaa 23 - dr_fati80 26 - MJ.77 بهمن : 1 - @Reyhanehkh 3-afsa 11 - 2M_G15 - fatemeh-s 12 - AIDA79 16 - hadis1675 22 - fazi اسفند : 9 _ Fateme.kh 11 - Giso 15 - paria80 28 - yaldazeyaee
  19. 55 امتیاز
    با عرض سلام و احترام خدمت تمام دوستان و همراهان نودهشتیا با توجه به اینکه اطلاعیه قبلی ارسال شده برای جذب مدیر حذف شده و مدیر ارشد انجمن فعلا دسترسی ندارن به انجمن اگر در این دوره زمانی مدیرانی که انتخاب میشن فعال باشن در انجمن خودشون , به هیچ وجه دیگه اطلاعیه برای جذب مدیر ارسال نمیکنیم ! قبل از ارسال درخواست برای همکاری در انجمن به نکات زیر توجه کنید : آقایون فقط میتونن در بخش های زیر برای همکاری درخواست بدن : بخش درسی و دانشجویی , بخش موبایل , نرم افزار و سخت افزار نکات زیر برای درخواست همکاری الزامیه : - دوستانی که تهران هستن اولویت دارن در درخواست ها ( در صورتی که برای یک قسمت تعدا درخواست بالا بود در غیر این صورت مشکلی نداره تهران هم نباشید ) - به هیچ وجه نباید در حال حاضر در انجمن دیگه ای عنوان مدیریتی داشته باشید - حداقل سن 17 سال - متولدین 79 - حتما در موضوعی که درخواست میدید , اطلاعات , علاقه و زمان کافی برای فعالیت داشته باشید - حداقل هر 4 روز یک بار باید در انجمن حضور داشته باشید - داشتن آیدی تلگرام شخصی و فعال برای حضور در گروه تلگرام مدیران - طرز برخورد مناسب و کاملا رسمی و احترام گذاشتن به دیگران - توجه داشته باشید که اگر فقط برای 1 دوره زمانی یک ماهه یا کمتر یا بیشتر میخوایید همکاری کنید و بعد از مدتی سر نزنید به انجمن درخواست ارسال نکنید - داشتن عنوان " کاربر فعال " ( یعنی داشتن حداقل 350 پست ) با این عنوان به بنده پیامتون رو ارسال کنید : درخواست همکاری - نامتون - سن - توضیح درباره سابقه فعالیت در انجمن های دیگه - رشته تحصیلیتون - قسمتی که میخواید توش فعالیت کنید - توضیحات دلخواه ↑↑↑ این موارد رو حتما در پیامی که ارسال میکنید درج کنید دوستان توجه داشته باشید اداره ی انجمن و همکاری در انجمن موضوع جالبی نیست و نیاز به علاقه و زمان کافی داره , در صورتی که فقط میخواید تست کنید یا برای سرگرمی میخواید درخواست بدید , از اینکار خودداری بفرمایید 1 . در قسمت های زیر نیاز به مدیر و همکار انجمن داریم که بعد از جذب دوستان مواردی که دیگه نیاز به مدیر نداره حذف میشن ↓↓↓ بخش کتاب : علاقمند به کتاب و کتاب خوانی ویراستار برای تایید و بررسی کتاب ها ( سابقه مدیریت , اشنا به بخش کتاب یا اشنا به اصول نگارشی یا فعال در زمینه کتابخوانی , معرفی کتاب و ... ) فعال برای نقد و معرفی کتاب های جدید , نقد و معرفی کتاب های کاربران بخش کتاب صوتی : فقط دوستنی که صدای خوبی داشته باشن میتونن برای قسمت کتاب صوتی درخواست بدن ! بخش درسی و دانشجویی : نیاز به افرادی آشنا به امور درسی و دانشجویی بخش آموزش : قرار دادن آموزش های مختلف در این بخش نیاز به مهارت خاصی نیست همه افراد میتونن برای این بخش درخواست بدن و آموزش قرار بدن بخش فرهنگ و هنر : چند نفر علاقمند به بخش هنر , فرهنگ , موسیقی و ادبیات بخش سینما و تئاتر : چند نفر برای قرار دادن مطالب جدید بخش سینما , نقد آثار هنری , قرار دادن اخبار بخش سینما نرم افزار و سخت افزار : نیاز به حداکثر 2 نفر آشنا به امور سخت افزار یا نرم افزار برای پاسخگویی به مشکلات یا قرار دادن آموزش بخش مذهبی : نیاز به 4 نفر برای قرار دادن مطالب مذهبی و در صورت امکان پاسخگویی به سولات بخش عکس : نیاز به حداکثر 2 نفر بخش موبایل : نیاز به حداکثر 5 نفر اشنا به موبایل , سیستم عامل های IOS و اندروید بخش اخبار : نیاز به حداکثر 2 نفر برای قرار دادن اخبار جدید بخش عمومی : نیاز به 5 نفر با خلاقیت برای ایجاد تاپیک ها , مسابقات و ... برای بخش عمومی و خانواده نودهشتیا
  20. 55 امتیاز
    با سلام خدمت همه نویسندگان و ویراستاران عزیز انجمن جهت بهبود نحوه نگارش و درست نویسی نکات مهم ویرایشی در سه قسمت نکات مشترک، محاوره نویسی و کتابی نویسی در پستهای زیر آورده شده. از همه نویسنده های عزیزمون درخواست داریم با مطالعه این نکات و رعایت این موارد در نوشتار خود باعث رشد و بهبود نحوه نگارش صحیح شوند. همچنین رعایت این اصول در بالا رفتن سرعت ویرایش کتابهای شما بسیار مهم است. به این مسئله توجه داشته باشید که در محاوره نویسی اشکال متفاوتی از نوشتار وجود داره و مورد استفاده قرار می گیره که همه آنها می تونه درست باشه. اما ویراستاران انجمن با توجه به کتابها و نکات نوشته شده راجع به این مسئله از شیوه نوشته شده در زیر برای ویرایش کتابها استفاده می کنند و این شیوه نوشتاری، شکل مورد قبول و قابل استفاده در سایت است. با تشکر
  21. 52 امتیاز
    آغاز: آهسته، گام از گام برمیدارد و از پله های سرد و سنگی یاد بود بالا میرود.نسیم سرد زمستانی، با تب و تابش شعله های آتش در آتشدان های کنار درب های یاد بود را به این سو و آن سو هدایت میکند. "ای سرزمین من، ای طبیعت سرد سده را نزدیک بباید..." این جمله ی زیبا، سر در معبد بزرگ والاحضرت الکساندرا است؛ که با گران بها ترین قلم در آن زمان، نوشته شده است.درب های بلند و سنگی، به روی او و همراهانش گشوده میشود.کلاه شنل سپیدش بی هوا روی شانه هایش می افتد و او،با گام های بلند تر از پیش وارد یاد بود میشود.خدای من! چه زیبا! چه فرخنده!سمت راستش، نقش هایی ست از جنگ، از پیروزی و از شکست...به سوی آن نقش ها میرود؛ دستش را، روی برجستگی های نقش ها میکشد، چند گام دیگر برمیدارد تا به نزدیکی بزرگترین آتشدان یاد بود میرسد.کتیبه ای، با خط درشت کنار آن است که روی آن نوشته شده:شوم بودن را از اهریمن آموختم؛ او شوم است و هیچگاه، آن را پنهان نمیکند... زیر لب زمزمه وار می گوید: _به راستی همین است! چند خط پس از آن ، جمله ای توجه اش را به خود جلب میکند"آسیبی از آن به من و خاندان سلطنتی نرسیده؛ پس شما را میگویم، به هیچ وجه آن را شوم و اهریمنی نخوانید... این نوشته، چه چیزی را ثابت میکند؟ اندکی سپند بر آتشدان میریزد؛ "درود بر تو ای پسر اهورا مزدا(آتش)" از کنار آتشدان، چند گام به جلو برمیدارد و به کتیبه سنگی دیگری مینگرد؛ کتیبه ای که کمی گنگ است و کنارش نقش آن گردنبند نابود شده است.گردنبند ، به سپیدی صدف بود که آن مهره ی بزرگ صدف مانند به بند سیاهی آویزان بود؛ آه.....چه مجذوب کننده؟! نقشش چنان انسان را مجذوب خود میکند که زمان و مکان از یاد خواهی برد. اما ناگاه.....پروردگار!چه میبیند؟ آهسته و با شگفتی می گوید: _خدای من! ما چگونه توانستیم؟ با تردید و شگفتی، گامی به عقب برمیدارد و همان گام موجب افتادنش بر سنگ های داغ و آتشین میشود.اندک اندک، نقش شیر و خورشید روی آن نمایان میشود.در آغاز، طلایی و سپس نقره ای میشود. این نقش، ناخودآگاه او را به یاد گردنبند شیر و خورشید سلطنتی می اندازد، که زمان برخورد با آب زرین می شد.پس هان مردم!اشتباه بزرگی کرده اید!آری...آری...همین است! با زحمت چشم میچرخاند تا نشانی یابد.بی گمان، آن گردنبند زیبا را صاحبی بی نظیر چون خود بُوَد. زیر همان نقش نوشته شده:این گردنبند بی همتا را، صاحبی بباید؛ او....او در عهد ...دهمین پادشاه این دودمان متولد خواهد شد. دستانش را، روی زمین میگذازد و برمیخیزد؛ همان گونه آهسته می گوید: _چندمین فرمانروا ؟ گامی به سوی آن نوشته ی گنگ برمیدارد و سرش را کمی به جلو خم میکند.دهمین نیست!زیرا، پیش از اینکه دهم نوشته شود واژه ای گنگ به آن چسبیده. هر چه تلاش میکند، نمیتواند بفهمد که در آن کتیبه چه چیزی نوشته شده. _بانوی جوان! صدای محافظ یاد بود، او را از ژرفای حدس و گمان هایش بیرون میکشد؛ آهسته برمیگردد محافظ در حالیکه ، جامه ی سیاه و بلند برتن دارند و گردنبند بلند ستاره ای شکلی نیز، بر گردن دارند با آن ریش های سپید و بلند که نشان از کهن بودنشان دارد به او تعظیم میکنند و می گویند: _درود بر دخت بزرگ رئیس دربار در پاسخ، تعظیم کوتاهی میکند و می گوید: _درود بر شما عالیجناب ایشان، لبخند آرامش بخشی میزنند؛ به راستی که همیشه آرام هستند. محافظ_میتوانم ، چیزی را از شما بپرسم؟ _البته عالیجناب!بفرمایید _در آن نقش شوم، چه چیز توجه تان را اینگونه به خود جلب کرده بود؟ _راستش...در آغاز نقش بی نظیر و مجذوب کننده اش و سپس، نوشته ای گنگ که در قسمت زیرین این نقش قرار دارد. با این سخن،محافظ میخندند و به سوی آن آن نقش میروند.او نیز تنها، کنار آتشدان بزرگ می ایستد و در انتظار پاسخ خویش، به محافظ معبد مینگرد؛ از زمانیکه به یاد دارد، ایشان در نزد مردم و خاندان سلطنتی مقام والایی داشته اند. ایشان سالهاست، از این معبد بزرگ و با ارزش محافظت میکنند... محافظ، پس از درنگی پاسخ میدهند_چرا باید، صاحب آن گردنبند شوم که دیگر وجود ندارد برای ما ارزشی داشته باشد؟ _شاید، شخصی که در کتیبه نام برده شده از نابودی گردنبند خود بی اطلاع باشد! محافظ، آهی میکشند و می گویند: _اگر نباشد، برای ما بهتر است. _که اینطور _در ضمن بانو همان طور که کلاه شنلش را روی سرش میکشد، میگوید_بله عالیجناب! _به یاد داشته باشید، آن گردنبند دیگر وجود ندارد. سر به زیر می اندازد و آهسته تر از پیش میگوید_بله، شما درست میگویید(تعظیم میکند)بدرود عالیجناب و سپس، بی درنگ معبد را ترک میکند.با آنکه در ظاهر، سخن تکراری محافظ یاد بودرا پذیرفته؛ اما نمیتواند همین گونه بایستد و تماشاگر این مردم نادان و زود باور باشد.در این زمستان بی رحم و در این سرزمین خشک که معبد در آن قرار دارد، بالاخره پله های معبد را میپیماید و سپس ، سوار بر اسب سپیدش به سوی قصر میتازد.پس از اندکی، به پایتخت میرسد.مردم، چه عامه و چه بزرگ زادگان(اشراف) هر یک برای فرار از این سرما به سویی میروند.اوه خدای من! تا کنون زمستان به این سختی ندیده بود.
  22. 51 امتیاز
    به سوی کاخ میتازد؛ زیرا او امروز قرار است به عنوان مشاور شهبانو ایزابلا (شهبانوی نخست دربار و همسر فرمانروای کنونی که لیو نام دارند)جای آموزگاری حضور یابد و با دانش آموزان نوجوان به بحث و گفتگو بپردازد.پس از اندکی، به نزدیکی دروازه های کاخ می رسد. نگهبانی، جلو می آید و پس از تعظیم می گوید: _درود بانو!می توانم نشانتان را بررسی کنم؟ آهسته دستش را به سوی نشان زرین رنگش که نقش دو شمشیر را داراست و به جامه اش(لباسش)آویزان است می برد ، آن را از جامه اش جدا میکند و به نگهبان می دهد.نگهبان، نخست دقیق به نشان و سپس، با تردید به او می نگرد؛ او نیز، منتظر و کلافه به پیرامون خودنگاه می کند، تا اینکه نگهبان نشان را باز می گرداند و می گوید: _می توانید درون شوید(سپس، بلند فریاد میزند)دروازه راباز کنید. دروازه خیلی آرام به رویش گشوده می شود ولی اسب با شتاب درون می شود و پس از اندکی، نزدیکی اصطبل می ایستد؛ از آن پیاده می‌شود و پس از تحویلش راهی کلاس درس نوجوانان می شود.با دو تا یکی کردن پله های کاخ خود را به پشت درب کلاس می رساند.آوای همهمه دانش آموزان ، به گوش می رسد. _بانو! با آوای دلارام(پیشکار شهبانو)باز می گردد؛ او همان گونه که کاغذی در دست دارد و نفس نفس می زند، بریده بریده می‌گوید: _این...این...کاغذ چند گام به سویش برمی دارد و می گوید: _درود بر بانو دلارام! دلارام پس از آنکه نفسی تازه می کند، تعظیم می کند و می گوید: _درود بانو، بفرمایید (کاغذ را به سویش میگیرد)علیاحضرت این کاغذ را به من دادندو گفتندبحث و گفتگوی کلاس اینگونه پیش برود. کاغذ را می گیرد.(موضوع گفتگو:گردنبند نابود شده آموزگار این کلاس، در این باره با آنان سخن گفته اند...) _بسیار خوب، سپاسگذارم. _بدرود بانو _بدرود پس از رفتن دلارام، او درب می زند و وارد کلاس می شود؛ دانش آموزان نوجوان، به پاس او برمی خیزند و هم آوا می گویند: _درود بانو! سپس، تعظیم می کنند و می نشینند.همان گونه که در و دیوار پراز سروده کلاس را نگاه می کند،شنلش را در می آورد و در پاسخ می گوید: _درود بر شما دانش آموزان بزرگ زاده! با این سخن، نگاه برخی از آنان حق به جانب و برخی دیگر تنها به لبخندی اکتفا می کنند.ولی نگاه او،روی سروده زیبایی می ماند: سده جشن ملوکِ نامدار است ز افریدون و از جم یادگار است سپس، لب تر می کند و می گوید: _آیا این سروده، در وصف یک جشن بزرگ است؟ دختری به نام آبان دخت پاسخ می دهد: _نه ، در وصف یک جشن ساده ولی با شکوه است. سری تکان میدهد و می گوید: _آری همین گونه است! بسیار خوب، مایلم شما ها رابشناسم. دانش آموزان هر یک با لحنی چون بزرگ زادگان و برخی هم شاهنشاهی(سلطنتی) و جاه طلبانه، خود را معرفی می کنند. او نیز می گوید: _خوشبختم. دختری که از آغاز کلاس، مدام در حال بررسی موها و جامه اش بوده است،(آریانا نام دارد)با لحن اشرافی می‌گوید: _بانو! شما خودتان را معرفی نمی کنید؟ برمی خیزدو می گوید: _البته(همان گونه که از پشت میز، به قصد راه رفتن کنار میرود)من الکساندرا پیوت هستم؛ دختر بزرگ رئیس دربار و رایزن(مشاور)علیا حضرت ایزابلا... پسری که آبتین نام دارد، با طعنه می‌گوید: _به راستی مایه ی تاسف است! چرا علیا حضرت باید، یک دختر جوان و بی تجربه را به عنوان رایزن خودمنصوب کنند؟ الکسا (نام دیگر الکساندرا که همگان، مگر مقامات رسمی او را اینگونه فرا می‌خوانند)همان گونه که به سوی میزش میرود، موذیانه پاسخ می دهد: _علیا حضرت، درباره ی هر موضوعی با من مشورت نمی کنند! ایشان ، در صورت نیاز و وجود موضوعات حساس و جنایی با من مشورت میکنند. آبان دخت که از آغاز با توجه خاصی به سخن هایش گوش می داده است، همان گونه که دستش را زیر چانه اش گذاشته است؛ می گوید: _چرا موضوعات حساس و جنایی؟ _چون ایشان، رایزنان متعددی دارند؛ بگذریم برویم سر درس امروز؛ موضوع بحث و گفتگو چیست؟ آریانا: _گردنبند نابود شده شاهنشاهی! سری تکان میدهد و آهسته می گوید: _درست است. کاغذی را باز می کند و برای آنکه دانش آموزان آن را بهتر ببینند، آن را بالا میگیرد و ادامه می دهد: _خوب به این نقش نگاه کنید. دانش آموزان با چشمانی که ازشگفتی بیداد می کند، به نقش همان گردنبند نابود شده می‌نگرند.آریانا، با آوایی که می لرزد؛می‌گوید: _به راستی زیباست! الکسا کاغذ را پایین می آورد و همان گونه که آن را تا میکند، با آرامش می گوید: _به راستی زیبا بود. آه از نهاد دانش آموزان بلند میشود؛ همان گونه که میان میز های آنان گام از گام برمیدارد، اینگونه می‌گوید: _گمان می کنم، هیچ یک از شما تا کنون نقش گردنبند نابود شده ی شاهنشاهی را ندیده بودید؛ والا حضرت الکساندرا ، در وصفش چنین گفتند"گر او را ببینی محال است دیده فرو بندی و حرکتی کنی؛ آری به راستی زیباست!زیباست که موجب وحشت مردم می‌شود و پس از آن، هیچگاه تصویرش را از یاد نخواهی برد." همه ی ما، تنها نقشی از آن را دیدیم. آبان دخت: _ چرا آن گردنبند نابود شد؟ من شنیدم می گویند زیبای فریبنده بود. آبتین: _آری اینگونه است! آن گردنبند شوم و پلید بود. اوه خدای من!این نوجوانان چه می گویند ؟ والاحضرت چه خوش گفتند و موبدان، چه خوش پاسخ دادند!کنار میز آبتین می ایستد و می گوید: _چه دلیلی برای این گفته تان دارید؟ آبتین، با لحن حق به جانبی پاسخ می دهد: _بانو!من فرزند یک پیشگوی والا مقام هستم. بااین سخن، پوزخندی بر صورت الکسا نقش میبندد و می گوید: _عالیجناب، به یاد داشته باشید این مکان بسیار پاک و ارزشمند است و جای فخر فروشی نیست. آبتین لب میگزد و سکوت می کند؛ الکسا راست می‌گوید ، این جا بازار یا تالار مهمانی های تجملاتی نیست که با اینگونه لحن حق به جانب، سخن خود را به کرسی بنشاند.الکسا ادامه می دهد: _آیا تنها به این دلیل، چنین ادعایی داشتید؟ _نه بانو...مگرشما نمی دانید که چه اتفاقی در شب های سده می افتد؟ _ادامه دهید. _پدرم می‌گویند بیست و دو سال است که شب های سده، نور افشانی های شومی آسمان را احاطه می کند. الکسا روی صندلی، پشت میز آموزگار می‌نشیند و می‌گوید: _آری می دانم، ولی چه کسی از شما می داند بیست و دو سال پیش چه حادثه ای رخ داده است؟ آریانا: _ثابت شدن پلیدی آن گردنبند؟ _نه آبان دخت: _نابودی گردنبند افسانه ای_شاهنشاهی ؟ _نه آنا: _کشته شدن ده تن از خاندان شاهنشاهی ؟ سرش را جلو می آورد و میگوید_به چه وسیله ای؟ آنا با من من پاسخ می‌دهد: _خوب...خوب...گمان می کنم آتش سوزی... الکسا همان گونه که دست های قفل شده اش را روی میز گذاشته است، می‌گوید: _درست است.کسی چیز دیگری نمی داند؟ النا: _آیا...آتش سوزی به نور افشانی های شگفت آور شب سده مربوط است؟ _همین گونه است! ولی، جدا از این موضوع ازشما میخواهم درباره ی آنچه که باور دارید بگویید؛ نه آنچه که شنیده اید.
  23. 51 امتیاز
    قوانین بخش رمان برای احترام به شما کاربران و نویسنده های عزیز ایجاد شده در صورتی قسمتی از توضیحات مبهم بود یا متوجه نشدید از طریق پیام خصوصی مشکلتون رو مطرح کنید تا در کوتاه ترین زمان ممکن به شما پاسخ داده بشه نکاتی که باید بیشتر بهش توجه کنید : وقتی قسمت جدید رمان رو تایپ میکنید از اینتر زدن پرهیز کنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ( در کدوم یکی از روزنامه یا کتاب های چاپی دیدید که نوشته ها یک خط در میون باشن و بین هر خط یک فاصله وجود داشته باشه ؟) به همین متن توجه کنید بین خط ها هیچ فاصله ای وجود نداره ! به علائم نگارشی دقت کنید و تاپیک نکات ویرایشی رو مطالعه کنید , از شکلک ها ( هر نوع شکلک و شکل اضافه ) در متن استفاده نکنید , از علامت تعجب و سوال بیش از حد استفاده نکنید برای کلماتی که کشیده هستند و میخواید نشون بدید که فرد برای مثال در حال فریاد زدن هست به این صورت از (shift+j) استفاده کنید , مثال : صحیح ( فریـــاد ) غلط ( فریاااااااااااااااااد ) صحیح ( جیــــغ ) غلط ( جیییییییییییییییغ ) بیشتر از 3 بار از کشیدن متن خودداری کنید ( _ _ _ ) <<< مقدار مجاز ! فونت نوشته رو تغییر ندید , از سایز حداکثر 18 Bold متن رو بزرگتر نکنید , هر شخصی نیاز داشته باشه متن رو بزرگتر کنه برای دیدن میتونه از گزینه ctrl+scroll برای بزرگ کردن صفحه و متن استفاده کنه این توضیحات و قوانین کلی بخش تایپ رمان به شما کمک میکنن اگر زمانی خواستید رمان رو برای چاپ اماده کنید به راحتی بتونید از قسمت ویرایش بگذرید و در واقع قوانین برای کمک به شما برای چاپ رمان شما ایجاد شده , به امید اینکه تمامی دوستانی که امروز در انجمن رمان ارسال میکنن در فردایی نزدیک کتابی به چاپ برسونن این تاپیک رو از قسمت بالا سمت چپ ( دنبال کردن این موضوع ) رو فعال کنید تا از اپدیت تاپیک و انتشار قوانین جدید اطلاع پیدا کنید
  24. 50 امتیاز
    اطلاعیه 7 دی 95 سلام به خانواده نودهشتیا با توجه به شرایط فعلی باید نکات زیر رو حتما بررسی کنید در کتابتون نودهشتیا یک سایت فرهنگی و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایرانه استفاده از جملات تحریک آمیز ( نوع پوشش , نوع لباس , شرح اتفاقات , شرح نوع آرایش و موضوعاتی ازین قبیل ) استفاده از کلمات مثل بوسه , لب , آمیزش ج*نسی ! شی*طنت و روابط بین زن و مرد به هر نحوی , حتی بسیار کوچیک یا گنگ به هیچ عنوان قابل قبول نیست و علاوه بر اینکه کتاب شما در نودهشتیا منتشر نمیشه , از ادامه انتشار کتاب در انجمن هم جلوگیری و تاپیک شما حذف یا قفل میشه ! دوستان عزیزم , کتاب یک اثر فرهنگیه ! نودهشتیا و فروم فعلی یک انجمن فرهنگیه ! کتاب نمینویسیم که مخاطب رو تحریک کنیم , ببینید یک سری از عزیزان کار رو به کجا کشوندن که باید برای این موضوع اطلاعیه ارسال کنیم و مستقیما کلماتی که نباید رو به کار ببریم ! از این تاریخ به بعد علاوه بر چک شدن مستمر کتاب ها , ممکنه تایید کتاب ها به حالت قبلی برگرده و هر قسمت نیاز به تایید داشته باشه , تا یک سری عزیزان هر چیزی دوست دارن ننویسن و علاوه بر زیر سوال بردن قلم خودشون باعث مسدود شدن سایت هم بشن ! به علاوه اینکه دوستانی که عنوان نویسنده میگیرین اگر ازین قبیل موضوعات که خلاف قوانین هست استفاده کنن عنوان کابریشون به حالت کاربر سایت برمیگرده و در صورت استفاده دوباره از این کلمات و موضوعات ممنوعه برای بار دوم 3 روز بن , بار سوم 1 هفته بن و بار چهارم بن دائمی در نظر گرفته شده با توجه به اینکه امکان ویرایش کتاب ها وجود داره , تمام دوستانی که کتاب در حال تایپ دارن اگر همچین موردی در کتابشون ارسال کردن رفع کنن دوستانی هم که کتاب کامل شده دارن , در صورت ارسال کتاب , کتابشون به لیست غیر قابل انتشار منتقل میشه تا رفع کنن مشکلات کتابشون رو موفق باشید
  25. 50 امتیاز
    سلام خدمت همه ی بچه های گل نودهشتی... باعث افتخاره که خدمتتون هستم... 1- اینجانب آرتمیس هستم بروبچ میگن آرتی 23 سالمه... البته در واقع 22 سال و خورده ای که میگم 23. مامان و بابام و کلا جد و آبادمون همینجا تهران به دنیا اومدیم و میشه گفت بومی تهرانم. فرزند دوم و آخر خانواده م. یه برادر بزرگتر دارم. دیگه اینکه... راهنمایی و دبیرستانمو فرزانگان (سمپاد/ تیزهوشان) گذروندم خواستم انتخاب رشته کنم برم انسانی ولی خب... تو خودت سمپادی هستی دیگه یه سری قوانینی داره که خلااااصه بخوای بری انسانی یا هنر کلا کارت با حضرت فیله... هیچی دیگه به هزار بدبختی رفتیم انسانی بعد تو کنکور رتبه ی وکالت دانشگاه تهران آوردم بازم با خریدن کلی نگاه عاقل اندر جاهل رسیدم به عخشم روانشناسی... الانم در حال کارآموزی و ادامه ی تحصیل و بدبختیاش هستیم... کافی بود دیگه؟ چیز بیشتر به ذهنم نرسید... 2- در رابطه با نویسندگی راستشو بگم ارزوی خاصی ندارم یعنی خب هیچ وقت به فکر چاپ رمانام نیفتادم مثلا... همینقدر که بدونم مخاطب دارم و نقد میشم عالیه برام. اما اگه ریزتر نگاه کنیم الان و درهمین دقایق یه آرزو دارم اونم اینه که بدونم چرا رسم تقدیر مخاطباش یهو کم شده؟ کار ایرادی داره؟ از همین تریبون میگم!! اگه کارم ایرادی داره تو خصوصی بهم پیشنهاد بدین لطفا... 3-بله درسته رمان رسم تقدیر اولین رمان انجمنه... توضیح خاصی نداره خو چی بگم؟ اومدم عضو شدم گفتم بذا یه رمانیم بنویسیم ​تکرار تاریخ هم چهارمی یا پنجمین رمان انجمن بود... به زودی هم میخوام رمان کامل شده مو که البته 15،16 سالگی نوشتم و کلا فازش متفاوته هم قرار بدم... ببینیم چی میشه حالا... 4-از همشون؟ یا از همین سه تا مجازیا؟... همشون چون خیلین همین سه تا رو می نویسم... رمان کاملم: دنیا همان یک لحظه بود. اون سالی که این رمانو نوشتم تازگیا یه سریالی پخش میشد بنام مدار صفر درجه که سن بالاها (مثل من!) میدونن کدومو میگم. یه آهنگی داشت... این عبارت اسم رمان بخشی از اون آهنگه. این رمانم کلا یه فاز عاشقانه و طنز داره و طبیعتا قلمم مبتدی تره ولی کاملا با این دوتا رمان درحال تایپم فرق داره... راجع به مریمه که با دو مرد آشنا میشه ولی مثلث عشقی نیست. مریم زندگی یکی رو تغییر میده و اون یکی زندگی مریمو تغییر میده!! تکرار تاریخ: این رمانو توی نودهشتیا دات کام شروع کردم و فکر کنم سال 93 شروعش کردم. تقریبا دو سه پست مونده بود تموم شه که سایت پوکید!! حالا دارم دوباره میذارمش اما با تغییرات فراواااان! داستان راجع به دو هلنه. و تاریخ و گذشته ای که کاملااا تکرار میشه. کمی هم به سیاست مربوط میشه. خوبی رمان اینه که مدام درحال تغییره و متوجه ی آخرش نمیشین. رسم تقدیر: رمانی که همین امسال شروعش کردم. دقیقا روز اول ماه رمضون. عاشششقشم!! نمیتونم زیاد توضیح بدم. داستان ساراست ولی به همین زودیا قراره یه شوک جدید وارد رمان بشه که کاملا زمان و مکان داستانو تغییر بده. 5-از ذهن معیوبم بعضی اوقات الهام از یه آهنگ، بعضی اوقات الهام از یه عبارت. مثلا تکرار تاریخ رو اول این عبارتو یه جایی شنیدم بعد یهو مغزم جرقه زد و عبارت دو کلمه ای رمان شد یهو 6- اممم... دقیقش با اینایی که مجازی هم هستن فکر کنم ده یا یازده تایی بشه. هرچند از 8 سالگی مینوشتم ولی اون رمانای ریز ریز و داستانکای اون دورانو حساب نکردم با اونا بیشتر میشه. چرا نذاشتم تو انجمن؟؟ اممم.. نمیدونم! فکر کنم حسش نیس!! هروقت حسش بود و سرم خلوت... ایشالا! 7-براساس فرهنگ سازی!! شاید خیلی مسخره باشه ولی واقعا رعایتش میکنم. یعنی همیشه سعی کردم شخصیت مرد رمانهامو اونطوری که پسره هرکاری کرده و آخرش میره دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده و دختره هم با کله قبول میکنه!! یا مثلا دختره لوس و بددهنه بعد همه دوسش دارن!! ننویسم. شاید بنظر ما فقط یه رمان باشه ولی تاثیری که تو ذهن نوجوون میذاره بیشتر از این حرفاست... مردهای رمانام معمولا پسرای پاک و خوبین و دخترا هم معمولا مودب و منطقی. حالا براساس سنشون و فضای رمان میام شخصیت پردازی میکنم. 8- تینا توی یکی از رمانای غیر مجازیم... اصلا عاشقشم!! ولی از رمانای مجازی بخوام بگم... سارا و رادمان رسم تقدیر... واقعا باهاشون زندگی میکنم و درکشون میکنم. 9-امیدوارم شلوغ تر و پرطرفدارتر بشه... که هم نیاز به همکاری بچه ها داره هم نیاز فعالیت بیشتر و زودتر آنلاین شدن مدیران... (اخراج شدم اودافظ ) 10-نامزد نیس که!! چند روز دیگه اولین سالگرد ازدواجمونه... تو دانشگاه آشنا شدیم. البته هم سن و هم رشته نیستیم اون یه دانشکده دیگه ست (پزشکی) من یه دانشکده دیگه م ولی تو یه دانشگاهیم. ماجرا اینه که برادر اینجانب با دوست صیمیمی اوشون دوست صمیمی بودن ولی اوشون برادر منو نمیشناخته! جل الخالق بعد این داداشم و اون دوسته باهم نقشه میکشن بدبختمون کنن! ما رو با یه پلیس بازیایی تو محوطه یونی مقابل هم قرار میدن بعد دیگه روم به دیوار عشق آغاز شد و فلک زده شدیم... یکی دوماهی گذشت اومدم خونه گفتم یه کسی هست خواستگاری کرده ازم (فرض کن با کلی خجالت) بعد تازه فهمیدم ای دل غافل... داداشه که خبر داشته هیچ!! مامان بابام و مامان باباشم میدونستن. فقط خودمون خبر نداشتیم... اصن یه وضعی!! 11-تا اینجا که خوب بوده. میدونی درواقع به احساس من و تفکر من زیاد ربطی نداره. بیشتر به طرف مقابلم ربط داشت که خیلی کمکم کرد... 12-نه واقعا!! نصف و یا حتی بیشتر رمانها ارزش خوندن که هیچ ارزش نوشتنم نداره... البته برداشت به غرور و خودستایی نشه ها، رمانای منم جزو همین دسته ن 13-فکر میکنم بخاطر اینه که از 8 سالگی مینوشتم. یعنی یاد گرفتم بنویسم مامان بابا نشستم رمان نوشتم!! در کل انشامم خوب بود همیشه. چندتا جایزه استانی و کشوری و از این چیزا گرفتم دوران تحصیل... 14-به شدددت! یعنی اصلا شک نکن! رمانی که شخصیت پردازیش خوب باشه تاثیرگذار تره... و وای از وقتی که اون شخصیته فرهنگ سازی نشده باشه... 15-نویسنده که نیستم حالا هندونه نذار... ولی بعنوان یه دوست توصیه میکنم بخونید، بخونید، بخونید، بخونید، بنویسید. ممنون از نظر لطفتون و انتخاب من... سوالی بود در خدمتم ​
  26. 50 امتیاز
    نکات مشترک همزه - همزه ي مکسور پس از مصوت بلند "آ" در کلمه هاي عربي رايج در زبان فارسي به صورت "يـ" تلفظ و نوشته مي شود. مانند: زايل - داير- دايم – زايد – نايل – عايق و... - به جای ء در زبان فارسی از ی استفاده می شود. مانند خانه ی کوچک به جای خانهء کوچک. فصل و وصل کلمه - هر گاه حرف هاي "بـ" و "مـ" و "نـ" بر سر فعل هاي مصدر به همزه "اَ" در آيد همزه در کتاب به "يـ" تبديل مي شود. مانند: افگندن: بيفگند(درست) بيافگند(غلط) اندوختن: بيندوخت(درست) بياندوخت( غلط) آزردن: ميازار(درست) مآزار(غلط) - تنها در موردي که فعل با همزه و مصوت بلند "ايـ" آغاز شده باشد اين قاعده مصداق پيدا نمي کند. مانند: ايستادن: بايستاد(درست) بيستاد(غلط) - جز پيشين "مي" هميشه جدا از فعل نوشته مي شود. مانند: مي رفت. مي شنيد و... - لفظ "بي" چه در موردي که با کلمه ي بعد از خود قيد يا صفت بسازد و چه در موردي که خود مستقلا به صورت قيد يا حرف اضافه به کار رود جدا نوشته مي شود. مانند: بي آزار – بي وفا- بي آن که و... يادآوري: قاعده ي فوق در مورد برخي کلماتي که در عرف نگارش فارسي زبانا به صورت يک کلمه ي مستقل در امده مصداق پيدا نمی کند. مانند: بيچاره- بيزاري- بيمار- بينوا- بيهوده - کلمه ي "هيچ" به طور کلي از واژه ي پس از خود جدا نوشته مي شود. - عددهميشه از معدود خود جدا نوشته مي شود. مانند: يک روز- يک شنبه- دو تا- پنج ضلعي و... - پسوند "تر" و "ترين" از کلمه قبل خود جدا نوشته مي شود. به جز بهتر، مهتر. مانند: درست: آسان تر- کوچک تر- بزرگ تر غلط: آسانتر- کوچکتر- بزرگترين -در مورد کلمات مرکب (کلماتی که هر دو جزءش معنی مستقل داشته باشند) به دو قسمت تقسیم می شوند: - کاربرد کلمه از نظر معنایی ربطی به اجزا سازنده اش ندارد. مثل کلمه ی "جوانمرد" که معنی کلمه جوانمرد نه به جوان و نه به مرد مربوط نمیشه. این گروه سرهم نوشته می شود. - کاربرد کلمه از نظر معنایی مرتبط با اجزای سازنده اش است. مثل "آب میوه" که از دو تا جزء با معنی تشکیل شده که معنی کلی کلمه هم از معنی اجزاش گرفته شده. این گروه جدا نوشته می شوند. - اجزاي مصدرهاي مرکب و صيغه هاي مختلف صرفي آنها جدا نوشته مي شوند.مانند: بزرگ داشتن- دل دادن- سخن راندن و... - در مورد مصدرهاي مرخم(مرخم=دم بريده؛ مصدري که به صورت کامل نوشته نشده باشد، مثل داشت که "ن" مصدري در اخر آن حذف شده) که غالبا به صورت اسم به کار مي رود مانند : "بزرگداشت" ، "پيامد" ، "پيشامد" و ... اين قاعده صادق نيست. نکته: ترکيب هايي که از مصدرهاي بالا ساخته مي شود پيوسته نوشته مي شود. مانند: درست: پيشتاز- چشمداشت- دلداده- سخنران و... غلط: پيش تاز- چشم داشت- دل داده- سخن ران و... - پسوندهايي که خودشان معني مستقلي ندارند مثل: "چه، بان، گر، وند، مند، زار و ..." به صورت متصل و سر هم نوشته مي شوند. علائم نگارشی نشانه هاي نگارشي تو متن هاي علمي يا مقاله ها بيشتر از ايناست، من اينجا نشانه هايي که بيشتر به درد کارمون مي خوره رو نوشتم نقطه . کاربرد متدوال نقطه در پايان جمله هاي کامل خبري که حتما مي دونيد. يادآوري: هر گاه دو جمله کامل با "واو" به يکديگر عطف گردد نقطه در پايان جمله ي دوم گذاشته مي شود مانند: دلم گرفته بود و هيچ چيز نمي توانست مرا از هجوم خاطره هاي آزاردهنده برهاند. ويرگول ، ويرگول يا درنگ نما نشانه ي توقف کوتاهي است که در موارد زير به کار مي رود: ميان عبارت ها يا جمله هاي غير مستقلي که در مجموع يک جمله ي کامل تشکيل مي دهند. مثل: پس از سال ها دوري و انتظار، بالاخره ديروز بعدازظهر، آن عزيز سفر کرده از راه رسيد. آن جا که کلمه يا عبارتي به عنوان توضيح، عطف بيان يا بدل در ضمن جمله يا عبارتي ديگر آورده مي شود، مانند: پريروز، روز عيد قربان، به مشهد آمدم. آن جا که در مورد چند کلمه اسناد واحدي داده مي شود مثل: آب، هوا، غذا و مسکن از لوازم اوليه ي حيات آدمي محسوب مي شود. بين دو کلمه که احتمال مي رود خواننده به اشتباه آنها را با کسره ي اضافه بخواند، مانند: از پشت تپه ها و بيابان خاطرات، تو در ره خيال من هستي، تنها، تو، تو! علامت نقل قول يا گيومه "" وقتي بخواهيم عين سخن يا نوشته ي کسي ديگر را بياوريم مانند: سعدي مي گويد: "همه کس را عقل خود به..." براي تاکيد روي يک کلمه يا اصطلاح هنگام ذکر عنوان اشعار و روزنامه ها و اثار هنري. علامت تعجب ! اين علامت تنها نشانه ي تعجب نيست، بلکه در پايان جمله هايي به کار مي رود که مبين يکي از حالات شديد نفساني و عاطفي است از قبيل: تعجب، تاکيد، اخطار، تحسين، تحقير، تنفر، ترحم، شک و تريد، امر و نهي، تهديد، آرزو، حسرت، دعا، ندا، خطاب و ... است (يعني بعد از اتمام همه ي جملاتي که اين حس ها توش ديده شد بايد علامت تعجب قرار بگيره!) علامت سوال ؟ کاربردش که مشخصه، فقط يه نکته در مورد علامت سوال هر گاه جمله به صورت استفهام انکاري (تاکيد در منفي) آمده باشد علامت سوال نمي خواهد و به جاي آن علامت تعجب قرار مي گرد. مثل: نه اين است که جزاي نيکي نيکي، وجزاي بدي بدي است! پرانتز يا دو هلال () براي اوردن توضيح اضافي در يک جمله مثل: الفباي اوستايي ( مشتمل بر 44 حرف) از ساده ترين الفباهاي جهان است. نکته: برای استفاده از پرانتز قبل از پرانتز باز و بعد از پرانتز بسته فاصله داریم ولی داخل پرانتز فاصله نداریم. مانند: من (توضیح بیشتر) دادم خط تيره - در ابتداي مکالمات سه نقطه ... به جاي يک يا چند کلمه ي محذوف مانند: فقر و ناداني و ... از عوامل فساد جمعه است. هر چند ... ولي ... نکته: سه نقطه با يک فاصله از کلمه ي قبل و يک فاصله از کلمه ي بعد تايپ مي شود! نکاتی در مورد استفاده از علائم - علائم نگارشی بلافاصله بعد از کلمه و چسبیده به آن استفاده می شود و بعد از آن حتما از یک فاصله استفاده می شود. - برای نشان دادن پرش زمانی از سه یا چهار ستاره بین دو پاراگراف استفاده می شود. - در زمانی که جمله ای در گیومه قرار می گیرد ابتدا علامت جمله (نقطه، علامت تعجب، علامت سوال) استفاده می شود و سپس گیومه بسته می شود. - مکالمات باید به یکی از صورت های زیر نوشته شود. فلانی گفت: ـ..... ـ..... فلانی ـ.... چند نکته دیگر - به کار بردن یک و چند در کنار هم غلط است. مانند: یه چند لحظه صبر کن. - استفاده از علائم ( $ & + _ * %) در متن نوشتار کاملا غلط است و باید به صورت نوشتار استفاده شود. مانند: صد درصد، بیست دلار و ... - زبان نوشتار با زبان گفتار متفاوت است و عامیانه نویسی به معنای وارد کردن و نوشتن کلمات با بیان اشتباه نیست. توجه کنید که یک نوشتار ماندگار است و اصطلاحات رایج در یک زمان نباید در نوشتار استفاده کنیم. مانند: چش به جای چشم شوکولات به جای شکلات خورده به جای خرده (ذره، مقداری، اندکی) می حرفی به جای حرف می زنی بید به جای بود بزنگم به جای زنگ بزنم آدمانه به جای مثل آدم فوضولی به جای فضولی - از تکرار کردن حروف بپرهیزید. برای نشان دادن کشیدگی می توانید به تعداد محدود از shift + J استفاده کنید. مثال: به جای کجااااااااااااااایییییییی یییییی ، کجــایــی - دقت کنید که برای اتصال صفت و موصوف از ـِـ ربط استفاده می شود نه ه! مانند: کتابِ قرمز، خودکارِ علی نه کتابه قرمز، خودکاره علی.
  27. 49 امتیاز
    درب های پایان به رویش گشوده می شوند و کاخ شهبانو، در برابر نمایان می شود؛ کاخی بزرگ و تجملاتی، سمت چپش در انتها کتابخانه ای بزرگ قرار دارد که میز گرد چوبی با صندلی هایی از همان جنس، جلوی آن چیده شده و شهبانو با جامه ابریشمی آبی رنگ و تاج زیبای الماسشان، به کتابخانه تکیه زده و کتابی می خوانند. آهسته، گام برمی دارد و خود را به نزدیکی میز گرد می رساند؛ اوه خدای من! در آن کتاب چه نوشته شده که علیا حضرت، اینگونه مجذوب آن هستند؟؟!!تعظیم می کند و می گوید: _درود علیا حضرت! شهبانو که تازه متوجه او شده اند، سرشان را بالا می آورند و با لحن دلنشینی می گویند: _درود بر شما،بنشین الکسا! _اطاعت سپس روی صندلی می نشیند و علیا حضرت نیز، همان گونه که کتاب را می بندند، رو به رویش می نشینند. الکسا: _علیا حضرت می توانم بپرسم ،چه چیز در آن کتاب وجود داشت که شما را آنگونه به ژرفای خودش فرو برده بود؟ شهبانو لبخندی می زنند و در پاسخ می گویند: _البته! این کتاب در مورد یک سرزمین ناشناخته در فلات سرزمین ما است. _بسیار خوب! _کلاس درس امروز چگونه بود؟ _جالب بود؛ نوجوانان بزرگ زاده کنجکاو، باهوش و منطقی هستند. شهبانو، آهی می کشند و می گویند: _اپریل... یاد آوری خواهر زاده شان، داغ دل ها را تازه می کند؛ به راستی آن دختر پانزده ساله چه کرده، که اینگونه اسیر دست آن وزیر پلید شده است؟!!! _بانوی من خودتان راناراحت نکنید؛ اپریل به زودی آزاد می شود. شهبانو ، لبخند بی جانی می زنند و می گویند: _بسیار خوب(کاغذی را پیش رویش می گذارند) این رابخوان. کاغذ را، آهسته به سوی خویش می کشاند و می خواند: (................اگر کار ناخوشایندی از شما سر بزند، آن دختر نابود خواهد شد....)با دیدن این جمله، زیر لب می گوید: _آن وزیر طمع کار چگونه جرعت کرده؟ شهبانو، که چنین واکنشی را از او انتظار نداشته اند، می گویند: _الکسا! سرش را بالا می آورد و پاسخ می دهد: _آری؛ علیا حضرت! علیا حضرت، با تردید می گویند: _در رابطه با همین موضوع،تو بهتر از هر کسی در جریان جنایت های پلید آن وزیر هستی. سری به نشانه ی تایید تکان می دهد و می گوید: _امر بفرمایید علیا حضرت! شهبانو، آهی از ناچاری می کشند و آهسته تر از پیش می گویند: _میخواهم پیشنهادی به تو دهم؛البته، می دانم که پیشنهاد خطرناکی است .ولی....تو باید با مبارز ها همراه شوی و کسی که وزیر سابق را در دست دارد ،شناسایی کنی. جالب است؛پشت پرده ای در میدان! شهبانو ادامه می دهند: _در ضمن نمی خواهم هم اینک پاسخم را بدهی. _بسیار خوب، من پس از مشورت با پدر و مادرم پاسخم را به شما خواهم داد. علیا حضرت، لبخندی می زنند و میگویند: _خوب است، راستی!(چند کاغذ پیش رویش می گذارند) اینها را هم بخوان. نیم نگاهی به کاغذ ها می اندازد و می گوید: _اینها درباره ی چه هستند؟ _نیتیجه ی پژوهش های خستگی ناپذیر بازرس پایر... با آوردن نام بازرس پایر ، لبخند موذیانه ای بر لبانش نقش می بندد؛ بازرس پایر دوست نزدیک او و بزرگ زاده ای با درایت است.کاغذ ها را برمی دارد و می گوید: _امر، امر شما است علیا حضرت! اگر اجازه بدهید ، من از حضورتان مرخص شوم. _البته! برمیخی زد، تعظیم می کند و می گوید: _بدرود علیا حضرت! _بدرود الکسا! و همان گونه که به سوی درب گام برمی دارد، کاخ شهبانو ایزابلا را ترک میکند.پروردگارا!پشت پرده ای در میدان؟! اگر افراد وزیر سابق پی ببرند که او پشت پرده است، چه خواهد شد؟ (دستش را به نرده پلکان مار پیچ شاهنشاهی کاخ می گیرد و آهسته تر از پیش گام برمی دارد) همه ی اینها به کنار، پدر و مادرش....آنان چه؟ بی تردید آنان مخالفت خواهند کرد...کلاه شنلش را روی سرش می کشد و همان گونهکه نوشته های ماری (بازرس پایر) را بررسی می کند، راه اصطبل را در پیش می گیرد.(او کسیبسیار شگفت انگیز است؛ توان شناختش را در بازار، کاخ و یا هر جای دیگری نخواهی داشت.هر کس که پا به آن میدان گذاشت، یا کشته شد یا ناپدید شد و یا خود پا پس کشید...)زیر لب می گوید: _تو کیستی، که جهان را اینگونه از خود بیزار کرده ای!! نگهبان، افسار اسب را به سوی او می گیرد و می گوید: _بفرمایید بانو! افسار را می گیرد و سپس، کاخرا ترک می کند. آری! ای مبارز بی باک و بی رحم، تو کیستی که اینگونه همگان را به وحشت انداخته ای؟ تو کیستی که آرامش از این پشت پرده دور ساخته ایو او ، اینگونه برایت چنگ و دندان تیز کرده است! شدت سرما، از سرعت اسب می کاهد؛ افسارش را به قصد ایستادن می کشد و اسب، آرام می شود و می ایستد.این هم از خانه، که برف روز گذشته سقف آن را پوشانده و قصد آب شدن ندارد.از اسب پیاده می شود و همان گونه که افسارش را گرفته، درب م یزند.صدای گام های متعددی، توجه اش را جلب می کند و پس از اندکی درب به وسیله ی آنابل(خدمتکارشان)گشوده می شود.آنابل تعظیم می کند و می گوید: _درود بانو! به او می نگرد؛ گونه های سرخ شده اش نشان از سرما میدهد و گیسوان پریشان زرین و جامه های خاکی اش، نشان از کاربسیار ..افسار را به او می دهد و می گوید: _درود بر تو! دامنش را جمع می کند و وارد حیاط خانه می شود؛ ناگاه پاهایش در آب سردی فرو می روند. اوه!به راستی این سرما بی رحم است.(اکنون، در این شب سیه و سرد چگونه این موضوع را با پدر و مادرم در میان بگذارم؟)با صدای خواهرش الین که بلند بلند سخن می گوید، به خود می آید و همان گونهکه پلکان سپید رنگ را می پیماید، زمزمه وار می گوید: _خدای من!تو هنوز نمیدانی که...(با حرص بخار سرد دهانش را بیرون میدهد)بسیار خوب! آرام درب سپید رنگ خانه را می گشاید و وارد می شود.اوه خدای من! مادر ، پدر و الین دور میز گرد چوبی نشسته و در انتظار شام، چای می نوشند و با یکدیگر سخن می گویند.از دالان گذر می کندو هنگامی که خود را به نزدیکی آنان می رساند، تعظیم می کند و می گویدک _درود بر پدر، مادر و خواهر کوچکم! پدر می خندند و می گویند: _درود بر شما بانوی بزرگ زاده! مادر نیز، به لبخندی اکتفا می کنند... پس از شام ایوان خانه آهسته، پشت دیوار نزدیک ایوان خانه می ایستد؛ پدر و مادرش در ایوان مشغول بحث و گفتگو درباره ی سیاستو دربار هستند.آخر، هر چه باشد مادر از خاندان شاهنشاهی هستند.از کنار دیوار سرک می کشد. مادرش هیلدا گرچه زنی شجاع و آرام باشند ، ولی تحمل این را نخواهند داشت.ولی پدرش پیتر ایشان با آنکه برای مبارزه او را تشویق بسیار کردند،ولی بی تردید ایشان نیز مخالفت جدی خواهند کرد.از پشت دیوار کنار می آید و با تردید می گوید: _مادر... پدر! آن دو باشنیدن صدایش باز می گردند؛ با گام های در تردید، خود را به آنان می رساند؛ هیلدا و پیتر، در انتظار سخنش به او می نگرند.سرش را بالا می آورد و با صدای آهسته تری می گوید: _میتوانم درباره ی موضوعی با شما سخن بگویم؟ هیلدا: _البته دخترم! بگو _آ.....راستش امروز علیا حضرت، با من صحبت کردند. پیتر: _در چه مورد؟ _در مورد جنایات وزیر سابق... _و چه چیزی گفتند؟ _گفتند، من باید برای سرکوب آن وزیر، پا پیش گذارم. هیلدا با تندی پاسخ می دهد: _نه الکسا! _ولی مهربانو(مادر)! _گفتم که...نم یتوانی به آنجا بروی؛آنجا خطرناک است. به خودش اشاره می کند و می گوید: _مهربانو من مبارز هستم. مادرش، با بغض می گوید: _کسانیکه رفتند هم...مبارز بودند. الکسا لب تر می کند تا سخن بگوید؛ ولی سخن پدرش مانع می شود. _الکسا مادرتان درست می گویند؛ تو در جایگاه خطرناکی قرار داری و نمی توانی، با یک ببر درنده بجنگی. دستانش را مشت می کند و می گوید: _این گونه نیست. هیلدا همان گونه می گوید: _نه من هرگز .....نمی گذارم بروی. پدرش همان گونه که تلاش دارند هیلدا را آرام کنند، می گوید: _الکسا سماجت بس است؛ برو! همان گونه که ناکامی در دیده اش موج می زند؛ خیلی زود ایوان خانه را ترک می گوید. به راستی این همه سماجت او از برای چیست؟... پس از چند روز اداره ی بازرسی وارد کتابخانه ی اداره ی بازرسی می شود؛ چند روز است که با همه وجود، سعی در خشنود کردن پدر و مادرش را دارد.کتابی که جلد سیاه دارد را برمی دارد و روی صندلی، پشت میز مینشیند.اما آن دو، هیچ چیز را نمیپذیرند؛ می داند آنان تنها نگرانش هستند... _رایزن علیا حضرت؟ با شنیدن این صدا، ریشه ی اندیشه هایش پاره می شود؛ هنوز چند لحظه نگذشته که سرباز زره پوشی پوشی درب را می گشاید و‌ وارد کتابخانه می شود. زیر لب می گوید: _سرباز شاهنشاهی؟ سرباز ب تعظیم می کند و می گوید: _درود کتاب را می بندد و در پاسخ، سری تکان می دهد.سرباز کاغذ صورتی رنگی را، از لای زره اش بیرون می آورد و روی میز می گذارد.او نیز نیم نگاهی به کاغذ می اندازد و سپس ، میگوید: _این چیست؟ سرباز صدایش را صاف می کند و میگوید: _علیا حضرت این را برای شما فرستادند. _بسیار خوب! _امری نیست؟ همان گونه که کاغذ را می گشاید، می گوید: _نه می توانید بروید. _بدرود! سرباز کتابخانه را ترک می کند.او اما، به کاغذ پیش رویش می نگرد که با زر نوشته شده:(به نام اهورا مزدا از شهبانوی دربار فرمانروا لیو، به الکساندرا پیوت فرزند بزرگ رئیس دربار و رایزن مورد اعتماد ما "درود بر شما" امیدواریم لحظات خوبی را سپری کنید.نامه ای که امروز بدست شما رسیده، صورتی رنگ است و با خط زرین نوشته شده؛ پس معنای آن را خوب میدانید.‌دستور ما این است، که به آن سرزمین خشک و سرد روید و هر آنچه رصد کردید، به ما بگویید....بدرود و مهر شاهنشاهی شهبانو که نقش طاووسی را داراست؛ نشان از تایید آن دارد.)دیده فرو می بندد و آهسته می گوید_ولی من نمی توانم بپذیرم؛ اگر مادر و پدرم از این کار خشنود نباشند. ناگاه دیده می گشاید و به دنبال آن سرباز، کتابخانه را ترک میکند. _سرباز شاهنشاهی بایست. سرباز با شنیدن صدای او می ایستد و باز می گردد. _بفرمایید بانو! خود را به او می رساند و می گوید: _می توانم بپرسم علیا حضرت کجا هستند؟! _ایشان به همراه جانشین فرمانروا ، در تالار گردهمایی هستند. و بی درنگ راه آنجا را در پیش میگیرد؛ باید بداند شهبانو برای چه این تصمیم را گرفته اند! از پلکان مارپیچ بالا می رود و خود را به پشت درب های تالار می رساند.پس از اندکی، دلارام به سویش می آید و پس از تعظیم می گوید: _درود بانو! همان گونه که خود را مرتب می کند، پاسخ می دهد: _درود بر شما! علیا حضرت در تالار بزرگ هستند؟ _آری بانو! _می توانم ملاقاتشان کنم؟ دلارام لبخندی می زند و سپس، دستش را به نشانه ی استقبال به سوی درب می برد و می گوید: _البته، والا حضرت منتظرتان هستند. درب های از جنس نقره به رویش گشوده می شوند و او، گام بر تالار بزرگ که فرش سرخی وسط آن پهن است می شود. این تالار گردهمایی نام دارد و فرمانروا برای گفتگو با وزیران و دیگر مقامات در این جا حاضر می شوند.شهبانو و جانشین، در انتهای تالار به سر میب رند.خود را به نزدیکی آنان میرساند و تعظیم میکند. آن دو با دیدن او از بحث و گفتگو دست میکشند؛ شاهزاده آرنولد (جانشین ) که بر تخت تکیه زده اند، می گویند: _درود بر بانوی رایزن! شهبانو همان گونه که از پله ها پایین می آیند نیز می گویند: _خوش آمدی الکسا سرش را بالا می آورد و می گوید: -درود بر شهبانو و جانشین!
  28. 49 امتیاز
    با این سخن، هر یک از دانش آموزان به ژرفای اندیشه های خود فرو میروند؛ به راستی این بانو، رایزن ویژه ی شهبانوی سرزمینشان است؟ چرا از آنان اینگونه درخواستی دارد؟‌ آیا میشود به او اعتماد کرد؟ ناگاه آبتین سکوت کلاس را در هم می شکند؛ _خوب، اگر ما این حرف ها راباور نداشتیم که آنهارا به زبان نمی آوردیم! _شاید ولی(آهسته تر از پیش ادامه میدهد)ایستادگی(مقاومت) بس است؛ مگر نه اینکه یک آموزگار، باید راستی رابه دانش آموزان بیاموزد؟!!! با این سخن، دانش آموزان دیگر تردیدی در اعتماد به او نمیبینند. آریانا: _یعنی اکنون ما باید، چه کنیم؟ _راست بگویید و از ظاهر سازی...پرهیز کنید؛ در ضمن هر آنچه در این کلاس گفته میشود، در قلبتان نگه دارید. آبتین: _راستش...من نه در آن شب حضور داشته ام و نه...آن را باوردارم. آرسین: _من هم با اینکه می گویند، در آن شب خیلی ها جان خودشان رو از دست داده اند و این رویداد دلیل شومی آن گردنبند است باورندارم. آریانا: _پس، یعنی اعلیحضرت ویلیام کار شایسته ای نکرده اند؟ الکسا برمی خیزد و می گوید: _ایشان برای آرام کردن اوضاع دو کشور، آن گردنبند رانابود کردند و نمی‌شود گفت کار ایشان ناشایست بوده. در همین حال، آبان دخت با تردید می‌گوید: _مگر نه اینکه، گردنبند دارای نیروی خاص و بی همتایی بوده! پس ،چگونه از خودش واکنشی نشان نداده و آنگونه نابود شده؟! این سخن، موجب برانگیخته شدن شگفتی حاضران میشود؛ او چه میگوید؟الکسا که در انتظار چنین سخنی بود، آهسته و موذیانه می‌گوید: _یعنی آن گردنبند ناپدید شده و اکنون به دست صاحب راستینش افتاده؟ دانش آموزان با دهان باز نگاهش میکنند؛ شگفتا!کسی تا کنون جرعت نکرده.استچنین سخنی بر زبان آورد!او چگونه... آبان دخت: _ب.....ب....بانو!!!پس آن خاکستر.... الکسا دیده فرو می بندد و همان طور آهسته، ادامه می دهد: _این تنها یک پرسش بود؛ مرا ببخشید...راستی!شما باید مطلبی را بنویسید. آنان بی درنگ قلم به دست می گیرند و به او می نگرند.الکسا ، کاغذ را می گشاید و با صدای رسایی میگوید: -این رابا خط درشت بنویسید؛ آن گردنبند ، نشانی از اهریمن بود... کلاس به پایان می رسد و هر یک از دانش آموزان، پس از تعظیم به او کلاس را ترک می کنند؛ او ولی با چهره ای در هم رفته، به نقش آن گردنبند که روی میز قرار دارد خیره شده:(پروردگارا! چرا این اندیشه های پلید مدام ذهن مرا به خود مشغول کرده اند؟ ولی...نمی توانم باور کنم، آن گردنبند را نیروی پلیدی صاحب بود!) _بانو!..بانو! با آوای دلارام از ژرفای این اندیشه های شگفت، بیرون کشیده می‌شود و سرش را بالا می آورد.دلارام، تعظیم می کند و می گوید: _مرا ببخشید، حالتان خوب است؟ همان گونه که کاغذ نقش گردنبند را تا می زند، پاسخ می دهد: _آری؛ چه شده دلارام؟ _عُلیا حضرت خواستند به ملاقاتشان بروید. _بسیار خوب! برمی خیزد، شنلش را برمی دارد و همراه با پیشکار شهبانو کلاس درس را ترک می گوید؛...باز چه شده؟ جنایت؟ غارت؟ یا تهدید بوسیله ی وزیربر کنار شده؟ وزیر شیلت(وزیر سوم بر کنار شده)را، از آن آغازهم به عنوان وزیر نشناخته بود. در کاخ و پایتخت به گونه ای فخر فروشانه رفتار می کرد، که گویا پادشه این سرزمین است و مالک جان و دارایی مردم! ولی از آن زمان که به دلیل بلند پروازی های بیهوده و چشم به تاج و تخت از مقام خویش بر کنار شد، جنایت کرد؛ آری خون ریخت و شد موجب رنج مردم! در این میان که هرکس به دنبال سر پناهی برای خویش بود، علیا حضرت ایزابلا به پا خواستند و با او به مذاکره پرداختند.(درب های بلند و زرین کاخ شهبانو،به رویش گشوده می شود و او همان گونه که با چهره ای درهم و اندیشمند این ها را مرور می کند، گام به دالان کریستالی می گذارد.) همان ها، باعث شد او پشت پرده شود!پشت پرده ای خطرناک، اما آرام و محتاط...در این میان نیز، کسی وزیر شیلت را یاری می کند که او نیز بسی خطرناک است! اما به راستی، او چه کسی بباید؟ برای خلاصی از او، شبی دستور قتلش را صادر کرد.آری صادر کرد و نتیجه آن شد که او هر گاه دیده فرو می بنددآن را حس می کند، می شنود و لمس می کند...
  29. 49 امتیاز
    پست دوم به ثانیه نکشید که یه پرستار و یه دکتر وارد اتاق شدن و دنبال اون ها هم همون پسر در حالی که نفس نفس میزد. پرستار نزدیکم شد، فکر کردم کارم داره اما مشغول وصل کردن یه سری پنبه های گرد به پوست دستم شد. نگاهم کشیده شد به پسره که تکیه داده بود به چارچوب در و با نفس نفس و عجله داشت با کسی تماس می گرفت. صدای دکتر مسیر نگاهمو تغییر داد... -خب دخترم. کاملا واضح میشنوی که چی میگم درسته؟ سرمو تکون دادم. خم شد سمتم: -حرف بزن. -بله میشنوم. -خوبه. من رو، خانوم پناهی رو واضح میبینی یا حس میکنی یکم تار میبینی؟ -نه کاملا واضح. حواسم به پرستار بود که داشت یه چیزایی مینویشت، شایدم پرستار نبود، شاید استاجر(فیزیوپات) بود. از خودم متعجب شدم. اسمم یادم نبود اما دوره های پزشکی رو میدونستم...! -فکر میکنی چیزی باشه که بخوای با ما در میون بذاری؟ درمورد اتفاقاتی که افتاده هوشیاری کامل داری درست میگم؟ آب دهنم رو قورت دادم. مشکلم همین بود... -حقیقتش... هیچی یادم نمیاد. نگاه دکتر با دقت تر شد... -میتونم تشخیص بدم که اینجا بیمارستانه شما دکتر هستن. ایشون پرستـ.. از پرسنل هستن یا اینکه سرم به دستم وصله یا هر چیز دیگه ای. اما نه بخاطر میارم کی ام، نه یادم میاد چی شده. چهره ی دکتر متفکر بود... -سردرد؟ سرگیجه؟ سرم رو به طرفین تکون دادم. نفسش رو بیرون فرستاد و رو به پرستار یا شاید استاجر کنارم گفت: -خانوم پناهی، هماهنگی لازم رو انجام بدین منتقل شن برای رادیوگرافی. فکر نمیکنم نیازی باشه ولی برای سی تی اسکن هم آماده باشین. سی تی اسکن کدوم بود؟ همون که موهای آدمو می تراشن؟ یا اون ام.آر.آی بود؟ نه ام.آر.آی که با موی آدم... سرم به طرز شدیدی تیر کشید و آخ بلندی گفتم. دکتر سریع به طرفم برگشت: -چی شد؟ شقیقه هام هنوز ضرب داشت: -من... فقط داشتم فکر میکردم. نزدیک شد: -به چی؟! -به اینکه توی سی تی اسکن موی سر رو میتراشن یا توی ام.آر.آی یا شایدم هیچ کدوم. هیجان صدای دکتر کم شد... -همون که گفتم خانوم پناهی. سریع آماده شین. از اتاق خارج شدن. اون پسره خواست بیاد تو که دکتر دستشو کشید و مشغول حرف زدن شدن. نمی تونستم بشنوم متاسفانه اما می دیدم اخمهای پسره لحظه به لحظه بیشتر درهم میشه. نگاهمو چرخوندم که یه دفعه نیمه ی سمت چپ بدن یه سرباز رو به زحمت از بین در دیدم. چه خبر بود؟ توی بیمارستان ها که معمولا جلوی در اتاق یه بیمار سرباز نمیذارن؟! چه اتفاقی داشت میفتاد؟؟ *** از رادیوگرافی برگشته بودم. انگار نیازی به سی تی اسکن نبود و دکتر تونسته بود مشکل رو متوجه شه اما با من درمیون نذاشت... پسره ی مو مشکی که همش یا دنبال دکتر بود یا با موبایلش حرف میزد و استیصال از بند بند وجودش می بارید، رفتار دکتر با لبخند مهربون و صورت متفکر، توجه بیش از حد پرستارها، سربازی گهگاه میتونستم به زحمت اون بیرون ببینمش... همه و همه باعث میشدن حس خیلی بدی به اینجا داشته باشم. و از همه بدتر اینکه من هیچی یادم نبود! پوفی کشیدم و بی حوصله سرم رو روی بالشم تکون دادم تا خشکی گردنم برطرف شه. یه تلویزیونم که ندارن، ای بابا! اینکه چیزی یادم نبود باعث میشد نتونم هیچ اقدامی انجام بدم و مجبور شم به این فضای شک برانگیز و مجهول اعتماد کنم. باید یه چیزی یادم می آوردم. چشمام رو بستم و فشار دادم. خب... بیا به این فکر کنیم که چند سالته؟... اممم... با توجه به تصویری که چند لحظه قبل به کمک پرستار از خودم توی آینه دیدم؛ باید بین 15 تا 20 باشم... ولی دقیقش... آخ! شقیقه هام دوباره نبض گرفت و تیر کشید. با دست سرم رو گرفتم. لعنتی! زیاد که فکر میکردم و حواسمو به گذشته میدادم سرم تیر میکشید. شاید یه توموری چیزی داشته باشم. از استرس لب گزیدم. پاهام رو توی دلم جمع کردم و سرمو روی زانوهام گذاشتم... یه دفه... ناگهانی... برای یک صدم ثانیه... صدایی از سرم رد شد... صدای یه مرد جوون... مبهم... ناآشنا... حتی نفهمیدم چی گفت! سرم رو با شتاب بالا آوردم. شقیقه هام تیر کشید، نوک انگشتهام یخ زد، بدنم بی حس شد، سرم مثل طبل صدا کرد... و من؛ بخشی از گذشته رو به خاطر آوردم! بازم مرسی از تشکراتون اون یکی رمان رو هم الان آپ میکنم...
  30. 48 امتیاز
    نکات دیگری که باید رعایت شود: 1. از اینتر زدن بی جا بپرهیزید. اینتر در انتهای هر پاگراف باید زده شود. بین خطوط فاصله نباشد. همچنین مکالمات افراد باید خطهای جداگانه و با مشخص بودن گوینده به طرقی که در بالا گفته شده نوشته شود. دقت کنید در طول داستان مکالمات هر کس با خودش(وجدانش) باید از متن جدا شود. می تونید برای این کار از «» استفاده کنید. 2. در صورتی که از مارک یا برندهای خارجی در رمان هاتون استفاده می کنید. از صحت نام آنها و املا و کاربرد صحیح آنها مطمئن شوید. این مسئله در مورد نام و متن آهنگ های خارجی و البته ایرانی هم صدق می کنه. 3. در صورتی که مایلید از کلمات کم کاربرد استفاده کنید معانی آنها رو در پرانتز جلوی کلمه بنویسید و همچنین از املای صحیح آنها مطمئن شوید. 4. از تکرار حروف بپرهیزید و برای کشیدن حروف از Shift + J استفاده کنید. دقت داشته باشید این کشیدن بیش از سه کارکتر (ـــ) نباشد. 5. از نوشتن حرفهای خارج از متن داستان در وسط متن خودداری کنید. 6. از گذاشتن اسمایل در وسط متن خودداری کنید. 7. در صورتی که کتابی رو محاوره شروع می کنید تا انتها به صورت محاوره ادامه دهید و همینطور درباره کتابی نوشتن. اگر از ابتدا کتابی شروع می کنید تا انتها کتابی ادامه بدید. شیوه نوشتار رو در اواسط کتاب تغییر ندهید. 8. در یک نوشتار دقت به نوشته های قبلی بسیار مهمه. دقت کنید که نام شخصیت ها، رنگ و مدل لباس ها، سن ها، زمان بندی ها و ... در طول داستان متناسب پیش برود. 9. مجددا روی تفاوت کلماتی مثل بذار و گزار و گذار، خب و خوب و ... تاکید می کنم.
  31. 47 امتیاز
    نام کتاب : نیش پروانه نویسنده : REYHANEHKH کاربر انجمن موضوع : جنایی خلاصه : داستان راجع به یک گروه قاچاق مواد که رئیس این باند یه دختر . یه دختر به اسم پروانه . پروانه ای که با تمام ظرافت های زنانه اش خطرناک ترین راه رو انتخاب کرده . راهی برای انتقام . انتقام خاندانی که در عرض چند روز قتل عام شدن . قتل عامی که سرنوشت رو عوض کرد . سرنوشت دو عاشقی که هیچوقت بهم نرسیدن ... مقدمه : در اوج بود . به خود می بالید . فکر می کرد به ماه رسیده است . دست دراز کرد تا ماه را بگیرد .او این بار نیفتاد بلکه ماه را گرفت . او این بار ، در اوج قله ، با ماه سقوط کرد . اری ، او تحمل نور ماه را نداشت .
  32. 47 امتیاز
    به نام خالق تاریخ سلام آرتمیس هستم (که معمولا آرتی صدام میکنن ) قبلا توی سایت نودهشتیای خودمون نویسنده بودم. یه رمان کامل داشتم (دنیا همان یک لحظه بود) و یه رمان در حال تایپ هم الان دارم به اسم رسم تقدیر . اما اگه بخوام به طور کل درمورد نوشته هام بگم که مجازی نیستن شاید نزدیک شش یا هفت رمانی بشه... ... و اما درمورد رمان... خب اول خدمتتون عرض شود که این رمان رو ابتدا توی نودهشتیا دات کام شروع کردم ولی در حین تایپ بودم که سایت براش مشکلاتی پیش اومد و... خلاصه الان از اول شروعش کردم و دارم ادامه میدم. بار اول که گذاشتمش روی سایت یه سری مشکلاتی داشت که قطعا برای این بار حل شده رمان در کل یه فضای معمایی داره مثل همه رمانهای من که صبر شما رو میطلبه و البته پرکشش هم خواهد بود. با توجه به مضمونش یه چند تا نکته مهم: همه ی شخصیتها زاده ی ذهن من هستن! البته بجز شخصیتهایی معروف یا افرادی که سِمَتشون رو توی پرانتز توضیح میدم. وقتی که مینویسم «هلن-هم اکنون» منظور از هم اکنون سال 1388 هست نه زمان فعلی. از اونجایی که رمان یه بار تایپ شده و تقریبا به صفحات آخر هم رسیده خواهش میکنم دوستایی که رمان رو قبلا خوندن، جانب داری کنن و موضوع رمان و گره ها و معماهاش رو لوث نکنن به عبارتی برخی از اتفاقات رمان برگرفته از واقعیت هست، که در همون قسمت ذکر شده. درمورد مقدمه...مقدمه ها رو خودم مینویسم و مقدمه یجورایی بیان کننده ی کل داستانه اما به شدت پوشیده و نامعلوم... پس مقدمه رو با دقت بخونین!! خلاصه: این؛ تکرار تاریخه. تکرار عشق 30 سال قبل... عشق دختر 16 ساله ای، پاک و دست نخورده، به اسم هلن. عشقی که تونست مرزهای جغرافیایی شرق و غرب رو بشکنه، زمان رو طی کنه، گسل های مذهبی رو قانع کنه، عقاید متفاوت رو شکست بده؛ اما وقتی که به بازی سیاست رسید... سی سال گذشته و تاریخ داره این عشق رو تکرار میکنه، اما انگار برای این تکرار شدن، لازمه که یه چیزهایی همراه اون عشق تکرار بشه... مثلا یه بازی خطرناک که هلن شروعش کرده... هلنی که بعد از 30 سال برگشته اما تازه 24 سالش شده! مقدمه: از یک بازی خطرناک شروع شد؟! یا شاید قبل از آن... یک مهمانی؟! شاید قبل تر... شبی در اداره ی پلیس؟! باز هم قبل تر... یک دزدی ناشیانه؟! یا شاید هم سی سال قبل... از یک دبیرستان دخترانه! تاریخ تکرار شد... ما آن را تکرار کردیم... بدون آنکه بدانیم... ... ژانر: معمایی-عاشقانه-سیاسی صفحات: درحد همون رسم تقدیر(بالای500 صفحه) ... ماشالله ماشالله بزنم به تخته!! چه جلد خوشگلی شد!!... با تچکرات فراواااان از AmirHossein عزیز اینم از لینک معرفی و نقد رمان: نقد رمان تکرار تاریخ / Artmis69 توجه توجه! ارسال رمان بدون ذکر منبع و بدون موافقت نویسنده در سایتهای دیگه که خودش غیرقانونی هست و پیگیری قانونی هم داره، همینجا درمورد موافقت نویسنده خدمتتون عرض شود بنده مخالفم... ممنون از اینکه همکاری می کنین منتظر حمایتهاتون هستم
  33. 47 امتیاز
    شهبانو نزدیکش می ایستند و میگویند_مشکلی پیش آمده؟ کاغذ را به ایشان میدهد و میگوید_فرمان شما! شهبانو لبخند دلنشینی میزنند و میگویند_چرا فرمان من؟ آهی میکشد و میگوید_من نمیتوانم فرمان شما را اطاعت کنم. _چرا؟ _چون خشنودی پدر و مادرم در این نیست. شهبانو میخندند و میگویند_نیازی نیست این را بگویی؛ ما با جناب وزیر صحبت کردیم، همه چیز به امروز بستگی خواهد داشت. این سخن، موجب شگفتی اش میشود.شگفتا! چگونه پدرش راضی شده؟... نزدیک غروب آفتاب پس از پوشیدن لباس مبارزه ی سیاه رنگی، پارچه ای به همان رنگ را روی صورت خود میبندد.(..._همه چیز به امروز بستگی خواهد داشت) شمشیر خود را بر میدارد و پس از پوشیدن شنلش، سوار بر اسب به همراه مبارزان راهی دشتی خشک تر از کویر و سردتر از زمستان میشود؛ دشتی که مبارزان از آن به عنوان یک میدان شگفت آور یاد میکنند؛ میگویند: "مبارزی شگفت انگیز در آنجا کمین کرده و منتظر است" با ایستادن اسبش، از این حدس و گمان ها بیرون کشیده میشود. مبارز_ همین جا است! سری تکان میدهد و از اسب پیاده میشود.در برابر چشمانش سرزمینی مه آلود و خشک را میبیند، که تنهاآوای عقابی آن را احاطه کرده.به درخت خشکی تکیه میزند و منتظر به رو به رویش چشم میدوزد... _بانو!آنها....آنها بی درنگ تکیه از درخت میگیرد و هراسان دور و برش را نگاه میکند؛ در همین حال، از میان آن دشت، در آن مه چند ناشناس سیاه پوش دیده میشود.الکسا ناخود آگاه، به سویشان گام برمیدارد و مبارزان نیز پشت سر او؛ به اشخاص رو به رویش نگاه میکند.کدامشان آن گرگ گرسنه است؟ سیاه پوشی که جلوی بقیه ایستاده، به او چشم دوخته است؛ برق ترسناک آن چشمان سرمه ای، گام سست میکند.او کیست؟ سیاه پوش شمشیر میکشد و همان، برای یک نبرد خونین کافی است.الکسا با آوای شمشیر ها به خود می آید؛ مبارزی با تیر و کمان پیشانی اش را نشانه گرفته.زیر لب میگوید_نه اونیست! تیر به سویش رها میشود و او برای نجات خود، شنلش را روی صورتش قرار میدهد و روی دو زانو مینشیند؛ مبارز ناکام، برای انتقام جویی به سویش حمله ور میشود؛ هنوز چند گامی برنداشته است، که با فرو رفتن شمشیر در کمرش از پای در می آید.الکسا برمیخیزدو به قصد یافتن گرگ میدان، چشم میچرخاند.گرد و غبار میدان ، بوی بلند پروازی میدهد، بوی بی منطقی میدهد.از زیر شنل سپیدش، شمشیر میکشد و غلاف را زیر پا میگذارد. نگاهی به آسمان می اندازد؛ ابر های سیاه فلک را تیره کرده و دیگر اثری از عقاب نیست.شمشیر را در مقابلش میگیرد تا حمله کند...اما با بازتاب روشنایی عجیبی به آن، از حمله منصرف میشود.پروردگارا!!!این روشنایی چیست؟ چرا نقش شیر و خورشید می کشد؟؟!! تیغه ی شمشیر ، در برابر دیده ی شگفت زده او دو نیم میشود.لرزان لرزان، شمشیر را زمین می اندازد و به دنبال آن روشنایی گرد و غبار را و سپس فلک را نگاه میکند.روشنایی شیر و خورشید...آن گردنبند.... با پرش شخصی در مقابل روشنایی خفیف خورشید، گامی به عقب برمیدارد.آن شخص دارای گردنبندی است!! گردنبندی که باعث دونیم شدن شمشیر شد.پای شخص به سرعت به زمین میرسد؛ یعنی او همان گرگ گرسنه ی این میدان است؟ خنجر میکشد و چند گام به سویش میرود.(_ یعنی آن گردنبند ناپدید شده و اکنون به دست صاحب راستینش افتاده؟ ؟)به راستی این سیاه پوش کیست؟ دو مبارز به قصد کشتن سیاه پوش پشت سرش ایستاده اند؛ او اما بی حرکت گفته های محافظ معبد و دیگران را دوره میکند.مبارزی شمشیر بلند میکند و برای از پای در آوردن او (سیاه پوش) میدود؛ شخص سیاه پوش، روی پای راستش میچرخد و در یک حرکت ناگهانی، رگ گردن آن مبارز را میزند؛ سپس دیگر مبارزان محاصره اش میکنند.الکسا جلو میرود؛ زیر لب با صدای دورگه ای میگوید_تو که هستی؟ در همان حال، شخص با شمشیرش میچرخد و همان برای کشته شدن چند تن بس است.خدای من! او گویا رقص شمشیر میکند!(کشته نشود، تنها هویتش مشخص شود!)با احتیاط دو گام به عقب برمیدارد؛ کسیکه در مقابلش ایستاده، مانند سایرین زره به تن ندارد؛ به راستی او را چه نیاز به زره فولادین؟! شخص به سویش میچرخد و سپس به قصد آشکار کردن هویت این دختر، گام از گام برمیدارد؛ الکسا نیز خنجر کشیده و منتظر، به گام های آشنایش مینگرد، تردید ندارد او یک بزرگ زاده است.سیه پوش در مقابلش می ایستد؛ گویا همه ی اینها یک نمایش بود! آهسته چشم میبندد و باز میکند؛ در همان حال پارچه ی روی صورت الکسا می افتد و چهره ی سلطنتی اش، نمایا ن میشود؛ دختی بلند قامت چون سرو بهاری،با هیکلی لاغر که در این جامه ی مبارزان او را چون جوانی مبارز ساخته است.اما با دیدن چهره ی شاهنشاهی اش،به آرمانی بودن و خطر آفرینی اش خواهی رسید.او چهره ای سپید دارد،که چشمان سبز آبی اش مظهر خاندان پیوت و کریست و موهای قهوه ای رنگش،که تا زانویش آویخته مظهر خاندان مایر است.ولی در همه ی اینها گونه های سرخ شده و لکه های ریزی که در چهره است ،سرد و گرم چشیدگی اش را نمایان می سازد.الکسا لبخند موذیانه ای میزند و به قصد تلافی، خنجر بر بدن مبارز پشت سرش فرو میبرد و بیرون میکشد.شخص با شگفتی به او مینگرد؛ انتظار هر دختری را داشت.....مگر الکسا! آهی میکشد و چند گام به عقب برمیدارد.الکسا خنجر میچرخاند و میگوید_بهتر نیست تو هم، هویتت را آشکار کنی؟ شخص با چشمان ریزشده ی عجیبش، به او مینگرد؛ مشاور شه بانو که در میدان باشد، آشکار شدن هویتش چه نتیجه ای را به دنبال خواهد داشت؟ ... سیاه پوش، خنجر را پشت سرش میبرد و پس از اندکی پارچه می افتد و چهره ی موزیانه ی فرمانده ی جوان میدان ها در برابرشان نمایان میشود؛ فرماندهی جوان،با قامتی بلند تر از سرو بهاری هیکلی معمولی ،که او را از دیگر فرماندهان سرکش جدا می سازد و در این جامه ی خونین سیاه،به تردید می افتی که اوست مظهر شاهنشاهی؟ولی چهره اش،چهره ی تقریبا سپید که با موهای سیاه کوتاهش و چشمان شگفت آورش که گاه خاکستری و گاه سرمه ای است؛مظهر خاندان کریست است وابرو های کشیده و سیاه درهمش که خشمش را عیان کرده است نیز،او را به خاندان هاچینسون (خاندان موبد بزرگ که مادر او از آنان است)نزدیک نمی سازد.گر چه این چهره،از او یک فرمانده نساخته است. الکسا بخار سرد را از دهان خود بیرون میفرستد و میگوید_ریون کریست ؟ ریون با تمسخر نیم نگاهی به او می اندازد و میگوید_چه کسی جرعت کرده این میدان را به تمسخر بگیرد؟ این سخن، موجب عصبانیت الکسا میشود؛ پس هنوز هم یک زن را به عنوان یک مبارز نپذیرفته اند! پوزخند عصبی میزند و میگوید_آیا این میدان تنها زمانیکه یک زن در آن حضور داشته باشد، به تمسخر گرفته میشود؟ او نیز سری به نشانه ی تایید تکان میدهد.الکسا با عصبانیت ادامه میدهد_ شما هنوز از آن اعتقادات قدیمی دست برنداشته اید؟ اینکه یک زن نمیتوانددر میدان نبرد باشد؟! _من هرگز نگفتم یک زن نمیتواند در میدان نبرد باشد؛ در اصل یک زن نباید در این میدان باشد؛ (پوزخندی میزند و با لحن تمسخر آمیزی ادامه میدهد)الکساندرا پیوت دختر رئیس دربار گامی به عقب برمیدارد و میگوید_اوه جدا؟ باشد! یک خنجر من، یک خنجر تو ریون نیز چند گام به عقب برمیدارد؛ سپس خنجر را به مبارزی میدهد و تیر و کمان میگیرد.او دیگر کیست؟ الکسا گفت خنجر؛ اما او تیر و کمان کشید!به راستی اوست فرمانده ی جوان نبردهای سخت؟‌ تیر را در کمان میگذارد و سپس برای نشانه گرفتن، آن را میچرخاند.چشمان الکسا، مانند چشمان یک ببر درنده و شجاعتش مانند اسب سلطنتی است؛ که تن هر مبارزی را به لرزه در می آورد.بالاخره بازوی چپش را نشانه میگیرد. الکسا نیز خنجر بدست، بازوی راستش را...پس از اندکی که سرما بیشتر میشود، تیر از زه رها میشود؛ خنجر نیز بوسیله دست ظریف دختری جوان ، پرتاب میشود.فاصله گرچه کوتاه باشد؛ اما تیر و خنجر هر یک کجا فرود خواهند آمد؟ هیچ یک از جای خود تکان نمیخورندو حاضران، با شگفتی به آنان مینگرند.اما.....خنجر بر بازوی ریون و تیر بر بازوی الکسا، که به درخت برخورد میکند.با زحمت نفس نفس میزند؛ گویا تیر به ژرفای وجودش نفوذ کرده.مبارزی به سویش می آید.هر چه تلاش میکند، نمیتواند تیغه ی تیر را بیرون آورد؛ برای همان آن را میشکند.اما آن سو، ریون خنجر را از بازوی خود بیرون میکشد.خونی که خنجر را در برگرفته، از چه خبر میدهد؟ خنجر را زمین میگذارد و پارچه ای روی زخمش میبندد؛ پس از اندکی برمیخیزد و به سوی الکسا میرود.الکسا دستش را به تنه ی درخت گرفته و برخاسته.زیر لب میگوید_اگر کسی از آنیسا(به معنای مبارز بزرگ و نام محل زندگی خانواده وزیر پیوت)در میدان باشد، پس پشت پرده نیز از آنان است. کاغذی را از لای پیرهنش، بیرون می آورد و پیش پای او می اندازد.الکسا منتظر به کاغذ و سپس به او مینگرد. ریون_علیا حضرت آگاه هستند. و میرود.الکسا بریده بریده و با خشم میگوید_خیانت....کار....عروسک....خیمه ....شب باز.....وزیر سابق...دیگر بس است!!! این سخن او گویا روی این جوان بزرگ زاده تاثیری ندارد، زیرا پاسخش تنها ریشخندی است؛ که او ندید... کاخ از اسب هایشان پیاده میشوند و راه کاخ علیا حضرت را در پیش میگیرند؛ کسی جرعت نمی کند با الکسا سخن بگوید؛ خشمش را به وضوح میتوان حس کرد. اوه! او چگونه با تیری که به عمق وجودش نفوذ کرده‌، اینگونه به سرعت گام برمیدارد!!!پس از چند لحظه که به نزدیکی کاخ شهبانو میرسند، مبارزی رو به او میگوید_ بانو! بهتراست صحبت با شهبانو را.... سخنش را قطع میکند و میگوید_نه من همین حالا با شهبانو صحبت خواهم کرد. _اما زخمتان!!!! رو به او میگوید_چه ارزشی دارد؟...دلارام! دلارام در حالیکه خودش را مرتب میکند؛ به سوی او می آید و میگوید_بفرمایید بانو! _میتوانیم علیا حضرت راملاقات کنیم؟ _گمان نمی کنم. _چرا؟ _ایشان در گردهمایی نمایندگان هستند. آهی از ناچاری میکشد و میگوید_ بسیار خب، سپاس. سپس بی درنگ راهی خانه میشود که آن زخم به شدت آزارش میدهد... از اسب پیاده میشود و درب میزند.درب خیلی زود بوسیله آنابل گشوده میشود.آنابل تعظیم میکند و میگوید-روز خوش بانو! افسار اسب را به دستش میدهد و میگوید_روز تو هم خوش درب اتاقش را میگشاید و وارد میشود،پس از آن درب را میبندد و به آن تکیه میدهد.تصورش را هم نمیکرد فرمانده ارشد گارد در برابرش باشد.یعنی دستور قتل ریون را داده بود؟تکیه اش را از درب میگیرد،شنلش را در می آورد و روی تختش مینشیند.پس از اندکی،صدای درب می آید.سرش را بالا می آورد و میگوید_بفرمایید الین ،خواهر کوچکش وارد میشود.الین موهای خرمایی و چشمان قهوه ای دارد.با خنده در حالیکه درب را میبندد میگوید_روز خوش خواهر جنگجو! _روز تو هم خوش الین با دیدن زخم روی شانه ی الکسا ،میگوید_حالت خوب است؟زخمی شده ای ؟! به سویش می آید و پارچه را باز میکند.آنابل را صدا میزند؛آنابل،سراسیمه به اتاق الکسا می آید.پس از تعظیم کوتاهی میگوید_بله بانو الین_وسایل پزشکی روبیاور. _اطاعت بانو پس از چندی،آنابل وسایل پزشکی را می آورد.الین مشغول مداوای زخم عمیق الکسا میشود.الکسا به چه می اندیشد؟نگاهش روی شمشیرش است که غلاف نشده و روی میز کنار تختش است.به شمشیرش خیره میشود؛نخست چشمان خود را میبیند و پس از لحظه ای چشمان عجیب ریون را.او خنجر پرتاب کرد و ریون تیر را.....با بیرون آوردن تیر از شانه اش،ریشه ی اندیشه هایش پاره میشود.سرش را بالا می آورد و از درد چشمانش را روی هم میگذارد.پس از اندکی سوزش زخم را احساس میکند. الین_معذرت میخوام،اما خیلی عمیق فرو رفته بود. مداوای زخم را به پایان میرساند.الین وسایل پزشکی را در دست گرفته و برمیخیزد. الکسا_سپاس الین در حالیکه سرش را تکان میدهد تا موهایش از صورتش کنار بروند،میگوید_خواهش میکنم،استراحت کن تا بهتر شوی و پس از آن اتاق الکسا را ترک میگوید.با زحمت دستش را به سوی کشوی بالایی میز کنار تخت میکشد؛ کشو را بیرون میکشد و گردنبند شیر و خورشید سلطنتی را بیرون می آورد. با احتیاط روی تخت مینشیند و به آن چشم میدوزد؛ گویا همین گردنبند ، شمشیرش را دو نیم کرد.زیر لب میگوید_ گفتند صاحب آن گردنبند، شخص بی نظیری است؛ آیا آن شخص این گرگ گرسنه است؟....نه ممکن نیست. گردنبند را درون کشو میگذارد و مشغول نوشتن نامه برای شه بانو میشود:(به نام ایزد دانا از الکساندرا پیوت به شهبانوی سرزمینم؛ درود بر شما امیدوارم زیباترین لحظات را سپری کنید.سرورم ما امروز به مکانی که دستور فرمودید، رفتیم.راستش را بخواهید نمیخواهم زیاد مقدمه چینی کنم.آن چه که من و دیگر مبارزان دیدیم، در ابتدا بسی وحشیانه بود و سپس شگفتی همه را برانگیخت.وحشیانه در آن بود که مبارزی سیاه پوش در آن، رگ گردن ها را میزد و رقص شمشیرش و شگفتی ، برای آنکه شخصی در میدان بود که دور از اندیشه ی ما بود. در پایان ، کسیکه در این میدان پلید است؛ اشراف زاده ای جوان، فرمانده ای بی باک، خیانت کار به تمام معنا.......ریون کریست فرمانده ی بزرگ گاردشاهنشاهی و فرزند نایب وزیر است.مرا ببخشید که اینگونه چنین خبری را به اطلاعتان رساندم؛ در ضمن او این کاغذ را به من داد و گفت "از آنچه در آن است، با خبرید" بدرود سرور من
  34. 46 امتیاز
    نام کتاب : به طرز عجیبی چاق نویسنده :hhhmmm کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه , اجتماعی خلاصه کتاب : گاهی ، بعضی آدم ها فقط با یک نگاه خیانت می کنند . گاهی یک رهگذر با یک نگاه کوچک تمام زندگی دیگری را خراب می کند . من این را خوب می دانم ! چون من همان نفر دیگرم . من دختری بودم خوشحال از زندگی و عاشق ولی بعد ، زندگی شروع کرد به امتحان گرفتن . با کمی اضافه ی وزن همه چیز خراب شد . از اعتماد به نفس بگیر تا عشق ، زندگی ام در حال خراب شدن بود و روزمرگی کم کم مرا می کشت تا اینکه ، تا اینکه با یک هیجان روبرو شدم . با کسی که شاد بود و کم کم ، او کمکم کرد . او مرا از نو عاشق مردی لایق کرد و او ، او خیانتکار نبود ! او مرا از منجلابی بیرون کشید که خیانت کارها مرا در آن رها کرده بودند . مقدمه : چاق ! کلمه ای بی رحم که هچ کس به بی رحمی اش اهمیتی نمی دهد . چاق ! کلمه ای که زندگی یک دختر را از این رو به اون و می کند . شاید کسی که فرهنگ لغات را می نوشت ، باید مهربان تر می بود . باید وقتی داشت کلمه ها را می نوشت ، وقتی نوبت به کلمه ی چاق رسید ، لحظه ای صبر می کرد و بعد به آرامی روی این کلمه یک خط سیاه می زد . یک کلمه که کم نمی شد ؟ می شد ؟ می گویید نمی شود ؟ می گویید همه اینطور بی رحم نیستند ؟ پس چرا وقتی دختری بیست و خورده ای ساله ای را می بینید ، به جای چاقی ، چشمان زیبای او را به تماشا نمی شینید ؟ ولی دیگر مهم نیست ! او کسی را خواهد داشت که روزی هزار بار روی نگاهش بوسه بزند . این رمانو تقدیم می کنم به همه ی تپل های جهان !
  35. 46 امتیاز
    نام کتاب:غافل از عشق نام نویسنده:مرضیه شامرادی کاربر انجمن نودهشتیا سبک: عاشقانه ژانر: تخیلی خلاصه کتاب: دربیست و سومین سال از زندگی اش "یادگاری" بدستش می رسد . یادگاری که بر خلاف معنای شیرین اش ، بسیار تلخ بود. معنای تلخ آن "یادگاری" باعث می شود که یک "او" از زندگی اش حذف شود ، یک "ما" متلاشــــی شود و یک حسرت بزرگ در وجودش رخنه کند. او درگیر مسائلی می شود که تا آنروز درک نکرده بود . تلخی های زندگی را می چشد ، درک می کند و از همه مهم تر تنهایی است...او تنهاست ، به معنای واقعی تنهاست... با یخ زدن در برابر احساساتش ، خودش را از مقدس ترین حس جهان غافل کرد... "غافل از عشق" مقدمه : زندگی من پستی بلندی های زیادی داره مثله همه ی زندگی ها، پستی هایی که شاید تو چاه افتاده باشی و فکر کنی که دستت از همه چیز و همه کس کوتاه شده، غافل از اینکه تو نمیدونی همین تو چاه بودنه که تو رو به معنای واقعی سعادت میرسونه. شاید فکر کنی که تنها الهه ی زندگیت رو از دست دادی، اما داشتن امیدهایی تو زندگی که ممکنه اون الهه هنوز هم وجود داشته باشه و دورادور مواظبت باشه هم بد نیست .
  36. 46 امتیاز
    نام کتاب:بمان برایم نویسنده:hila کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه،اجتماعی خلاصه:همه ی ما آدم ها روایتی داریم؛روایتی که شبیه هیچ روایت دیگری نیست.در این دنیای پر از روایت من راوی داستانی هستم که در گذشته های دور ریشه دارد،در زمان حال جریان دارد و سر درازش ما را برای کشف رازهایی به آینده خواهد برد.این داستان روایتگر زندگی دختریست که با دریافت هدیه ای پی به حقایقی می برد و برای کشف رازهای زندگی اش عازم سفری می شود؛سفر به سرزمینی که مامن حوادث تلخ و شیرینی است که زندگی دختر داستانمان را دستخوش تغییر و تحول می کند.این روایت شبیه هیچ روایت دیگری نیست! سخن نویسنده:بمان برایم اولین اثر منه که البته چندباری ویرایش شده.دوستان به من لطف داشتن در تمام مراحل؛رمانم رو دنبال کردن،نقد کردن،نظردادن و خلاصه هرکسی به نحوی کمکم کرده و بهم دلگرمی داده.ازصمیم قلب از تک تک دوستان تشکر میکنم و ازاین به بعد هم بی صبرانه منتظر نظرات،پیشنهادات و انتقاداتتون هستم در صفحه ی نقدرمانم(تاپیک نقد رمان بمان برایم). امیدوارم نوشته های من لایق نگاه های مهربون و لحظات ارزشمندتونباشن.باآرزوی بهترین ها دوستدار شما هیلا.
  37. 46 امتیاز
    مقدمه: ماندنت که حتمی است تنهاسوالی که باقی می ماند این است "درکجامی مانی؟" درخاطراتم؟ یا... درکنارم؟ بین ماندن و ماندن تفاوت بسیاراست، توهمیشه درقلب و خاطرم می مانی اما... اما کاش در کنارم هم بمانی. هرچه را دوست داشته ام ازدست داده ام ای دوست داشتنی ترینم؛ لطفا تو بمان برایم. ********************************** فصل اول -هـــــــــی دخترجون!عاشقـــــــــــی؟یه ساعته دارم بوق میزنم؛بروکنارراهوبندآوردی. راننده ی مسن تاکسی باصدای فریادش و آن صدای گوشخراش بوق ماشینش من را ازدنیای فکر و خیال بیرون کشید و پرتم کردوسط دنیای واقعی،درست وسط یک خیابان پرتردد؛گویا با توقف ناگهانیم راه را بندآورده بودم. نگاهم را ازبنری که عامل اصلی حواس پرتی ام بود گرفتم و به نگاه خشمگین راننده دوختم.سری به نشانه ی عذرخواهی برایش تکان دادم وبی توجه به حرف های تند وتیزش ازمهلکه گریختم درحالیکه صدایش همچنان درگوشم اکو میشد"عاشقی؟".زیر لب گفتم :((اگر عاشق نبودم که عکس یک مرد نمی توانست میخکوبم کند وسط خیابان)). طبق عادت زنگ را سه بار متوالی فشردم و منتظر به درچوبی قهوه ای رنگ خیره شدم.انتظارم چندلحظه بیشتر طول نکشید؛ در به نرمی بازشد و قامت استوار وارتان درچهارچوب ظاهر شد. انتظار دیدنش را پشت در نداشتم و همین باعث شد برای سلام کردن تاخیرکنم. -سلام. باخوشرویی جواب سلامم را داد و کناررفت تا واردشوم. بادست به مبل های راحتی آبی رنگ اشاره کردوگفت: -بشین تا یه چیز گرم بیارم بخوری. روی نزدیکترین مبل که یک مبل تک نفره بود نشستم و گفتم: -زحمتت میشه. اخمی تصنعی کردوگفت: -روحرف من حرف نزن،بشین تا بیام. ناچار سکوت کردم،وارتان به طرف آبدارخانه ی کوچک مطبش رفت و من مشغول وارسی محوطه ای شدم که حکم سالن انتظار راداشت.دیوارهای سفید با رنگ مبلمان هارمونی قشنگی ایجاد کرده بودند که آرامش را به هربیننده ای القا می کرد.به جز مبل هایی که برای مراجعین تدارک دیده شده بودند میزی بین دو در سفید که یکی اتاق وارتان یا همان مطبش بود و دیگری آبدارخانه،قرار داشت؛ازکامپیوتر و دفترودستکی که رویش قرار داشت میشد حدس زدمیز منشی است.
  38. 45 امتیاز
    سلام به همه ی رمان نویسا و رمان خون های دوست داشتنی انجمن نودهشتیا.  من نویسنده نیستم ولی این مطلب رو جایی خوندم و ازش خوشم اومد، گفتم شاید بد نباشه که با شما به اشتراک بذارمش تا شما هم ازش لذت ببرین.  موضوع و رمان تکراری ممنوع! صرفا جهت خنده. قسمت اول: با خواندن چند رمان (ترجیحا آبکی) حسابی جَو شما را میگیرد و ول کنِ شما هم نیست! در چنین زمانی این تفکر به سراغتان می آید که "چرا من ننویسم؟!" بدین ترتیب شروع می کنید به پروراندن شخصیت های اصلی رمانتون. معمولا دختر داستان شامل فاکتورهای زیر است: ۱. دختری بلوند با چشم هایی به رنگ آسمان آبی یا سبز جنگلی، خلاصه کلا اروپایی! یا ... دختری با چهره ی کاملا شرقی که بخاطر چشمان کشیده ی سیاه و پوست گندمی بـــســـی جـــذاب است! ۲. دارای خانواده ای فوق العاده اُپن مایند و دارنده ی ماشین پورشه یا ... دختری فقیر، بدبخت، بیچاره، آواره و دربه در که یا آخر سر کاشف به عمل میاد که بچه ی مامان و باباش نیست و خانواده ی اصلیش (با عرض پوزش) خرپول اند! (ترجیحا خانواده ی جدیدش با پسر داستان فامیل درمیاد) و یا قبلا خانواده ش پولدار بودن و بعدا باباش ورشکست شده. ۳. نمیدونم چه حکمتیه که همیشه دختره بلده پیانو بزنه و طی یک اجرای بی نظیـــر، پسره رو کنف میکنه (اکثرا هم بدلیل مسخره ای چهارساله که دست به پیانو نزده) ۴. دختری است بسی تخس، لجباز، حاضرجواب، شیطون و بازیگوش و در عین حال موقر ... آقا اصلا همه چی تمومه دختر، قند و نباته دختر ... بعلـــه! ۵. دختره تا حالا چشمش کسی رو نگرفته و از بدو تولد از همه ی پسرا بلااستثناء متنفر بوده. بعد طی اتفاقاتی کاملا اتفاقی یک دل که نه، صد دل عاشق پسره میشه! ۶. یه چیز خــیــلــی خـــیـــلـــی مهم: دختره وقتی میخوابه، پسره میگه "مثل فرشته ها شده بود" یا مثلا وقتی تازه از خواب بلند میشه میگه " خیلی ملوس و زیبا و دوست داشتنی شده بود!" ... والا ما که از خواب بیدار میشیم شبیه گودزیلای متحرکیم ... جودی ابوت رو گذاشتیم جیب بغلمون ... خودمونو تو آینه می بینیم وحشت می کنیم دیگه وای به حال دیگران! حالا میریم سراغ پسر داستان: ۱. یه پسر بور چشم زاغ ... یا پسری شرقی با موهای لخت تکه تکه (حتما هم باید یه تیکه از موهاش روی پیشونیش بریزه) ۲. پسره هم احتمالا بی ام دبلیو یا مازراتی داره (دیگه آخرش پورشه، چونه نزنین؛ اصلا ماشین مدل پایین تر نداریم). ۳. دارای هیکلی بس ورزیده ... باشگاه نرفته رودی کلمنه برا خودش! ۴. به طور اتفاقی هم شغلش مهندس، دکتر، کارخونه دار یا احتمالا صاحب یه نمایشگاه ماشین تـــوپ تو بهترین ناحیه ی تهرانه! توجه داشته باشین که پسره روی دوتا پای خودش ایستاده و در سن کم (بین ۲۵ تا ۳۰ سال) این همه دک و پز رو به هم زده ... دقت کنید کاملا با تلاش و خودسازی فردی! ۵. پسر عزیز بسیار خشک، سرد و مغروره امـــا ... اما این دختر از اول با همه فرق می کنه و ذهن پسر رو درگیر خودش میکنه! حدود ۱۰۰صفحه ای از رمان صرف خوددرگیری پسره با احساس جدیدش میشه، که نمیدونه چه حسیه! بعد یه روز پسره با اعصابی داغون با سرعتی سرسام آور (پلیس هم که اصلا حضور نداره!) میرونه و متوجه میشه که از شهر خارج شده. چه بهتر! روی تپه ای می ایسته و بعد از اینکه حسابی فریاد زد و خودشو تخلیه کرد، خیلی آروم و با ترس و لرز از احساس گنگ و مبهمی که دچارش شده، زیرلب میگه "من عاشقش شدم ... از اول هم می دونستم!" خو برادر من تو که از اول میدونستی بیمار بودی مارو ۱۰۰ صفحه معطل خودت کردی؟ خانواده ی شخصیت های رمان خانواده ی شخصیت های داستان یا کلا وجود خارجی ندارن؛ مثلا: خارج از کشور زندگی می کنن، طلاق گرفتن، دار فانی رو وداع گفتن و ... پسره هم در بیشتر رمان ها با خانواده ش قهره! یا اینکه خانواده ها حتما در یک بازه ی زمانی باید به مسافرت برن تا این دختر و پسر باهم تنها بشن (استغفرالله!!!) تصاویر شخصیت های رمان می گردید دنبال عکس شخصیت های رمانتون و حسابی شوق و ذوق دارید؛ احتمالا بین برد پیت، جرمی رنر یا امیرسام نیازی و ارمیا قاسمی مردد خواهید شد. البته مهم نیست! بالاخره یه خوشگل و جذابشو پیدا می کنید. متن رمان میرید سراغ داستان؛ دختر خوشگل داستان طی اتفاقاتی کاملا اتفاقی، مجبور میشه با پسر جذاب داستان همخونه یا حداقل همسایه شه ... رمان نویس عزیز به سبب قوه ی تخیل خیلی بالایی که داره، و نمیتونه اتفاقات جدید رو وارد داستان بکنه از جملاتی شبیه به: -ریمل زدم و مژه های پرپشتم مثل جنگل پشت پلکام رشد کرد! -یه خط چشم کشیدم که نمای چشم هام رو چند برابر کرد ... -رژگونه (ترجیحا مسی رنگ) زدم که گونه های خوش تراشم رو قشنگ تر کرد. -رژلب که لبهای (اینجا وارد مقوله ی بسیار پیچیده ای میشیم) گوشتی-قلوه ای-کوچولو-غنچه ای-برجسته (بنا به سلیقه ی نویسنده از این مدل لبها استفاده میشه) رو دربر گرفت ... و با این آرایش ملیـــح! خیلی جـــیـــگـــر شدم و تو آینه واسه خودم بوس فرستادم! (توجه کنید بوس خیلی مهمه، یعنی اصلا راه نداره بوس نفرستی ... اصلا بوس نفرستی نمیشه که!). البته ... لازم به ذکره که بعضی از دخترا اصلا نیاز به آرایش ندارن از بس که خوشگل و بی نقصن! بعله ... یه همچین آدمایی داریم ما. -رژلبم رو از قصد پررنگ تر کشیدم تا حرص بخوره! وقتی منو دید ابروهای خوش فرم و هشتی و اصلا من فداش بشم رو طوری که تن تن قند تو دلم آب میکردن، توهم کشید و با اون صدای بم و جذابش گفت "اون کوفتی رو از رو لبت پاک کن" منم از جایی که خیلی تخس و شیطون و لجباز و زبون دراز و مغرورم؛ زل زدم تو چشمای (بازهم یک مقوله ی خیلی پیچیده تر ... ) تیله ای-عسلی-مشکی به رنگ آسمون شب-سبز با رگه های خاکستری-آبی با خط سرمه ای در اطراف مردمک و ... (بازهم بنا به سلیقه ی نویسنده از یه مدلی استفاده میشه ... حالا من موندم این رنگ و مدل هارو از کجاش در آورده، این همه آدم با چشم قهوه ای آدم نیستن یعنی؟! بوته شلغمن؟) بله ... داشتم میگفتم که دختره زل میزنه تو چشماش و میگه: نمیخوام؛ دوست دارم اینجوری بیام بیرون. مگه تو چه نسبتی باهام داری؟ بابامی؟! داداشمی؟ چیکارمی؟ هـــانـــن؟؟؟ بعد پسره رگ از همه جاش اعم از: پیشونی، گردن، دست، پا، گوش، چشم و ... میزنه بیرون و با غیرتی وصف ناپذیر که باعث غش مرگی دختره میشه داد میزنه: یا پاکش میکنی یا خودم پاک میکنم برات ... (این در حالیه که برق شیطنت تو چشمای پسره پیداست. یه سوالی که مخ منو گریپاچ کرده اینه که برق رو از کجا میبینن؟ تـــازه، اینش به کنار ... چجوری تشخیص میدن چه نوع برقیه؟ برق غیرت، برق عصبانیت (مثلا مشت پرت میکنه؟) برق خوشحالی و سایر خانواده های وابسته) بعد بنا به سلیقه ی نویسنده یا باهم قهر میکنن یا یه صحنه ی +۱۸ رخ میده ... ادامه دارد ...
  39. 45 امتیاز
    سلام و درود خدمت خانواده نودهشتیا با توجه به اینکه دوستان قصد کمک مالی به انجمن رو داشتن و پیام های متعددی برای این گروه کاربری دریافت کردیم , گروه کاربری ویژه ای برای این عزیزان که قصد حمایت از نودهشتیا رو دارن ایجاد کردیم که امکانات این گروه رو شرح میدم : امکانات کاربران VIP ✔️ توانایی ویرایش نامحدود مطالب و تاپیک های خود ✔️ توانایی ویرایش نام کاربری ( هر 90 روز 1 بار ) ✔️ توانایی بزرگ کردن سایز نوشته ها ✔️ توانایی رنگی کردن نوشته ها ✔️ توانایی رنگی کردن پس زمینه نوشته ها ✔️ توانایی قفل و بازگشایی تاپیک های خود ✔️ توانایی حذف مطالب خود ✔️ توانایی نوشتن حالت اختصاصی ✔️ توانایی ارسال نامحدود مطالب در روز ✔️ توانایی دادن امتیاز نامحدود در روز ✔️ توانایی ایجاد پیام های 7 نفره ( گروهی ) ✔️ توانایی بارگذاری عکس پروفایل متحرک ( گیف ) ✔️ توانایی ارسال پست با رنگ متفاوت از کاربران عادی ( همانند مدیران ) ✔️ توانایی پنهان و آشکار کردن مطالب خود ✔️ فضای اختصاصی برای بارگذاری عکس , فیلم , گیف و ... در انجمن تا سقف 20 مگ ✔️ توانایی بالا آوردن تاپیک های خود برای نمایش بیشتر در آخرین ارسالات انجمن ( 10 بار در هر 24 ساعت ) نکته : با استفاده از این گزینه شما می توانید تاپیک کتاب یا موضوعات خود را همیشه بدون ارسال پست به روز کنید تا در اخرین ارسالات انجمن نمایش داده شود در صورت اضافه شدن امکانات جدید , اولین گروهی که امکانات ویژه را دریافت خواهد کرد گروه کاربران ویژه ( حامیان نودهشتیا ) خواهند بود حمایت 1 ماهه - 5 هزار تومان حمایت 2 ماهه - 10 هزار تومان حمایت 3 ماهه - 15 هزار تومان حمایت 6 ماهه - 30 هزار تومان برای حمایت و دریافت گروه کاربری VIP به لینک صفحه خرید مراجعه و بعد از کلیک روی گزینه پرداخت آنلاین از طریق کارت بانکی ( رمز دوم ) می توایند هزینه را به صورت آنلاین پرداخت نموده و سپس به مدیر انجمن @Amir پیام خصوصی با عنوان خرید VIP ارسال کنید - سوابق پرداخت شما بررسی و اکانت شما به VIP ارتقاع خواهد یافت شما میتوانید بدون درج نام و نام کاربری و بدون دریافت اکانت VIP به صورت دلخواه مبلغی را برای کمک به نودهشتیا واریز کنید صفحه خرید و توضیحات در سایت
  40. 45 امتیاز
    سلووووم به دوستان عزیز این تاپیکو زدم برای بچه های خوش ذوق هنرمند انجمن که تو کار نقاشی و طراحی هستن این تاپیکو به این منظور نزدم که کسی با کسی مقایسه بشه یا رقابتی بوجود بیاد! فقط برای دیدن نقاشی های دوستان عزیزمون این تاپیکو زدم که از دیدن هنرشون لذت ببریم! :002: توجه! بچه ها لطفا دیگه نظر ندید و پست اسپم ارسال نکنید فقط نقاشیهاتون رو بزارید که بقیه برای دیدنشون راحت تر باشن با تشکر اول نقاشیای خودمو میزارم:
  41. 45 امتیاز
    دستم را دور ماگ حاوی نسکافه حلقه کردم و خیره ی چهره ی مهربان وارتان شدم.ازآخرین باری که اورا دیده بودم هیچ تغییری نکرده بود،فقط مهربانتر نگاه می کرد و بیشتر می خندید.صدای آرامش بخشش که بلند شد،دست از کاوش چهره ی گندمگونش برداشتم وبه صدای دلنشینش گوش سپردم. وارتان-چه عجب!بعدچندماه یاد ما کردی؟ جرعه ای ازنوشیدنی ام نوشیدم،تلخی خفیفش به دلم نشست و باعث شد لبخندمحوی روی لبهایم بیاید. -نیما گفت بالآخره ازخرشیطون پیاده شدی و مطب گرفتی.اومدم تا هم دیدار تازه کنیم و هم ازصحت این خبر مطمئن بشم. لبخند عمیقی روی لبهای باریکش نشاندوگفت: -اگه نبودی شاید هیچوقت،هیچکس نمی تونست منو راضی کنه.اون اتفاق زیادی برام سنگین بود. ماگ خالی را روی میز شیشه ای مقابلم گذاشتم و نگاهم رابه چشمان قهوه ای رنگش دوختم.چشمانی که در محصاره ی انبوه مژه های مشکی جذاب تر به نظر می رسیدند و همچون قهوه ای اصل آرامش تزریق می کردند به جانم و من خواهان این آرامش بودم،حتی برای یک لحظه. وارتان-خیلی عوض شدی. نگاهی به سرتا پایم انداخت و ادامه داد: -قبلنا هیچوقت مشکی نمی پوشیدی.بادیدنت بااین تیپ یک دست مشکی یکم ترسیدم،باخودم گفتم حتما برای کسی اتفاقی افتاده. پوزخندی بی اجازه آمد و روی لب هایم جاخوش کرد.نفس عمیقی کشیدم وگفتم: -آدما تغییرمی کنن. پایش را روی پای دیگرش انداخت.دستهایش را بازکردو روی لبه ی پشتی مبل قرار دادو خیره شد به من؛به منی که زیرآن نگاه پرسشگربا ریشه های شالم بازی می کردم. وارتان-همه خوبن دیگه؟ لب های خشک و ترک خورده ام را بازبان تر کردم وگفتم: -همه خوبن،همه...جز من. دستی به چانه اش کشیدو گفت: -داری نگرانم می کنی دختر.چیزی شده؟ هنوز همانطور صمیمی بود اما من انگار غریبی می کردم بااو،هرکسی که به آن ماجرا ربط داشت برایم غریب بود حتی تکیه گاه دوران سختی هایم.
  42. 44 امتیاز
    بسمه تعالی نام رمان: جراحت نام نویسنده: فاطمه زارع{fatemehzare} کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی،تراژدی،عاشقانه. خلاصه؛ - ولت کرد؟ + آره،رفت... -دوسش داشتی! + می دونم. -باهم خوب بودیدکه! +اینم می دونم. -چراترکت کرد؟ + خیلی فرق داشتیم باهم! -توکه عاشقش بودی! + دقیقا فرقمون همین بود... مقدمه: بانو... هستی ولی بودنت،بوی ماندن نمی دهد. قصدپروازکرده ای... بی انکه مقصدی باشد! درانتظارطلوعی دیگـــــر،گیسووانت رابه دست بادسپرده ای وقلبت بی صبرانه برای نوری از امید می تپد! باشدتابه زودی،پروانه ای ازاین پیله ی تنهایی به پروازدرایدوحیات بخش گلی خشکیــــده باشد. *تقدیم به بهترین دوستم فاطمـــــه بذرگر(مربا)* شروع کار؛ سوم تیرماه هزاروسیصدونودوشیش
  43. 44 امتیاز
    فصل اول: اگر روزی از من بپرسند که " زندگی چیست؟ " آن را در کلبه ی کوچکم خلاصه می کنم. کلبه ای چوبی که موریانه ها چوب های آن را جویده بودند و محوطه ای کوچک تر در این کلبه که نامش اتاق بود؛ اتاقی تاریک، خوفناک و نه چندان جالب و دل انگیز. شب ها که می آمدند به امید روزی متفاوت بودیم و روز ها که می آمدند، از خودمان می پرسیدیم : " این همان طلوعی بود که شب ها منتظرش بودیم؟ " طلوع و غروب خورشید نه جلایی به این کلبه می بخشید و نه صفایی؛ تنها به یادمان می آورد که روز هایمان، چقدر تکرار می شدند. صدای هولناک باد هم ، هر از گاهی در گوشمان هو هو می کرد و منتظر پاسخ بود. بودن در آنجا به من و ما زبان باد را آموخته بود؛ بادی که دوست و همدم روز و شب و هم صحبت خلوت هایمان بود. هر گاه سکوت ترسناک جنگل و صدا های ناشناخته، دل ما را می لرزاند، این باد بود که کنارمان بود، هر صبح به ما سلام می کرد و هر شب با خداحافظی او چشمانمان را می بستیم. من در اتاقم، در زندانی بدون میله و بدون نگهبان بودم. یک زندانی که دوست نداشت از زندانش فرار کند. زندانی که برای او امنیتی را داشت که در سایه پدر و مادرش، از درختان نمی هراسید و با پناه بردن به آغوش آن ها چنان گرمی و آرامشی می گرفت که آرزوی تک تک دختر های این دنیا بود. مادرم هر روز موی های فر و طلایی ام را شانه می کرد و با نوازشش، حسی زیبا تر از صدای گنجشکان لانه کرده بر درخت، به من می داد. پدرم، با طناب های پوسیده، تابی بلند را به جفت درخت کاج روبروی کلبه مان بسته بود. پدری که خیلی دوست داشت زیر بار مشکلاتش، سختی ها و نسازی های زندگی کمر خم کند، دراز بکشد، دست ها را باز کند، آهی کشد، چشمی ببندد و بخوابد ولی کلبه ی ما مرد می خواست؛ مردی کوچک جثه و بزرگ قلب. مردی که روز ها با شکار و جمع آوری هیزم آسایش به خانواده اش هدیه می داد؛ نور، گرما، غذا، آب و هر چه که یک دختر کوچک و پر توقع از پدرش انتظار داشته باشد. همه ی این ها بود اما کافی نبود تا تاریکی مطلق اتاقی کوچک در کلبه ای کوچک را روشن کند. حتی نام هلنا که پدر و مادرم برایم گذاشتند. آن ها به من گفتند هلنا به معنای روشنایی و نور است. ثانیه هایی از ساعت های نگذر روز و شب کلبه را صرف فکر کردن به نامم می کردم. شب هایی که کابوس آن دیو ترسناک را می دیدم، مادرم تند و هراسان بالای تختم می آمد، مرا در آغوش می گرفت و می گفت: " هلنا، می دانی روزی که تو به دنیا آمدی خورشید سوزان تر از هر روز می درخشید؟ آب خروشان تر جاری بود و باد تند تر می وزید؟ به نامت فکر کن؛ به آب، به خورشید و به تاب کوچکت که هرروز بر فراز آسمان با آن پرواز می کنی. تو دختر کوچکی هستی که دنیا به ما هدیه داده است، پس ای کوچکی که قلبی بزرگ داری و ای بزرگی که دستان لطیف و زیبایت آرام بخش مادر و پدرت است، به صدای آبشار گوش کن ... چقدر زیبا از بالا به پایین می بارد! لاکپشت کوچکی کنار آب راه می رود و به سرعت جریان آب حسودی اش می شود و ماهی هایی که گویا زیباترین روز زندگیشان را می گذرانند ... " صدای مادرم مرا به خواب وادار می کرد. می شنیدم و چشمانم به چنان خوابی زیبا فرو می رفت که مادرم حسودی اش می شد و بعد از اتمام داستان بی پایانش، مرا خنده کنان به روی تخت می انداخت و کلی ناسزا به من می گفت. خواب بودم و می شنیدم اما آن دیو ترسناک هر روز و هرشب آب را طوفانی می کرد و باد را خشمگین. درخت فریاد می زد و گنجشک ها می ترسیدند. با همه این ها آیا می شود روز های بچگی را فراموش کرد؟ روز هایی که شاد یا غمگین صبح ها بیدار می شدیم و شب ها از خستگی بازی خوابمان می برد و شاید هم خستگی از خود زندگی. روز های بچگی فراموش شدنی نیستند. به خصوص اگر درکلبه گذشته باشند. جایی که من نامش را بهشت می نامم. بهشتی که شب ها تاریک و روز ها مایل به روشن بود. عمر درختان ما به چندین سال می رسید و به قدری بلند بودند که سایه ای در محوطه ی کلبه مان ایجاد کرده بودند؛ سایه ای که خورشید و اختر و ماه به سختی در آن نفوذ می کردند. یگانه قانون حاکممان، پدرم، این بود که روز بیرون باشیم و شب داخل. پدرم حاکم ظالمی نبود و به مردمش ظلم نمی کرد ولی شاید حکومت بر دو نفر جایی برای ظلم باقی نمی گذاشت. اصلا که چه بشود؟ مگر به دو نفر هم می شود ظلم کرد؟ نه سری به درد می آورند و نه حرصی می دهند. بهترین حاکم عمرم پدرم بود و شاید قانون پدرم از خشن ترین قانون هایی بود که با آن مواجه شده بودم. روز هایی از سال بودند که روز جا خوش می کرد و روز هایی از سال، نرسیده می رفت. تقریبا نیمی از سال خورشید زودتر از آنچه که انتظارش را داشتم، وداع می گفت و نیمی دیگر از سال دیرتر. از دوازده سال و هفت ماه و چهل و هفت روزی که از عمرم می گذشت، تجارب زیادی را کسب کرده بودم. با انسان های زیادی آشنا شده بودم؛ پدر و مادرم. به مکان های زیادی رفته بودم؛ تقریبا همه مساحت محوطه ی کلبه مان را گشته بودم. با ارزش ترین تجربه ی زندگی ام هم پند هایی بود که پدرم راجع به حکومت بر مردم به من می داد. برایم مهم نبود که او تنها حاکمی بود که تا آن موقع دیده بودم و قانونش تنها قانونی که مجبور به انجام آن بودم. قانونی که بند ها و موارد زیادی داشت که خنده دار ترینش منع خروج از محوطه ی کلبه بود. آخر پدر من، هلنا چرا باید از این محوطه خارج می شد؟ عقلم را که از دست نداده بودم. از بهشتی که دو فرشته برایم ساخته اند خارج شوم؟ هرگز. مادرم از بهشت برایم تعریف می کرد. از فرشتگان زیبایش که هر روز برایت غذا و نوشیدنی می آورند و باغ های سرسبز و انبوهش. برای هلنایی که در میان انبوهی از درختان و آبشار زیبا زندگی می کرد، این حرف ها جذابیتی نداشت. به درستی می دانستم که مادرم تعدادی داستان را طبقه بندی کرده بود و هر شب نوبت یکی شان فرا می رسید که بخواند. در اکثر موارد هم اول خودش خوابش می برد و من که خواب زیبای چشمان او را می دیدم، هوس می کردم و سعی می کردم مثل او چشمانم را ببندم و به امید فردایی روشن تر از صبح آن روزم بخوابم. پدر و مادرم خودشان را گول می زدند. به رویشان نمی آوردم که بهشتی که برایم ساخته بودند، هر روز مرا خسته تر می کرد. نشنیده بودم کسی از بهشت خسته شود ولی خوب بود خسته که می شدم، شبی بود تا به خاطرم بیاورد شکرگزار روز باشم. شبی که چنان زیر ذوقم می زد که هر روز و هرروز می دویدم تا به آن نرسم. از آن می گریختم، در پناه روز خود را گم می کردم و با تاب کوچکم چنان به آسمان پرواز می کردم که دستم به خورشید برسد، سلامی عرض کنم و خود را برایش شیرین کنم که شاید شب را در حقمان خواهری کند و غروب نکند ولی خورشید نه خواهر خوبی بود و نه دوستی خوب. کجایش زیباست؟ هربار که سعی کردم با او حرف بزنم، چنان با غرور، بزرگی اش را به رخم می کشید که چشمانم کور می شد. مگر کسی این قدر مغرور سراغ دارم؟ حال نمی شد کمی کمتر منور باشد تا چشم حسودان کمتر کور شود؟! گرچه باید هم مغرور می شد. کسی که هر روز طبق برنامه ای مشخص، محوطه ی کلبه مان را قدری روشن می کرد و بی هیچ منتی، با گرمایش، ما را از سرمای سخت زمستان نجات می داد و گرما زده مان می کرد، باید هم مغرور می شد ...
  44. 44 امتیاز
    به نام خدایم،خدای زندگی خدایم ک داده،لیاقت بندگی به نام خدایم که هست تنها، خدایم ک هیچ جا ندارد همتا به نام نامش ک با نامش دلم و جانم ارامش می یابد نویسنده : fati18 کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه رمان : زندگی دختری که پدر و مادر و برادرش رو از دست داده خارج از کشور زندگی میکنه بعد از پنج سال به ایران میاد تا انتقامش رو از قاتل برادرش بگیره ولی با یک نفر آشنا میشه. و زندگیش تغییر میکنه..... پ ن:این اولین رمانی که می نویسم ممنون می شم حمایت کنید و رمان رو بخوانید.
  45. 43 امتیاز
    اقا یه لیستی دارم در حد تیم ملی علی حیدری گل گلاب:داداش برای اون بحث طولانی و یکم عصبی اولم با شما واقعا شرمندم دیت خودم نیست دیگه مرغم یه پا بیشتر نداره هدیه ی عزیزم:اجی گلم برای اون رمان گروهی واقعا شرمندم که اون جوری بات صحبت کردم این دوستانی که اول گفتم موردشون خاص تر بود و اما این دوستای خوشگلی که الان مینویسم هر خوبی بدی دیدن حلال کنن @Hanibal @Nico- @HAFEZ - @nilla66- @ati_heureux- @sadeghi- @Ali.He- @amir__over- @paria80- @Yeganeh- @Yegane98- @Lunatic- @asal.p- @eliibanoo- @afagh7fth- @ROHAMTZ- @n-a-f-a-s- @LoveHell- @samira7781- @samirahojatti- @niya99- @Miss_Celine- @minoii- @reyhan.B- @Reyhanehkh- @Hannaneh- @artmis- @fatemeh zare- @hila- foad2222@maryamalikhani- @Giso- @sahar.k111- @sabahshid- @faraz- @niloo- @2M_G15- @paradice- @shimai- @Niki Sharifi- @niki-hz-- @NinjaPrincess- @hadishbano- @dokhtar_abi- @.......- @melinaa- @namebaroon- @Gisoo- @2G_ONE- @shadi1377- @Alef_ariafar- @mz1379- @hedeyh2002- @divergentluna- @hhhmmm- @Matin0412- @pariya- @parya- @pariya4- @nadiazare7- @Tamanna- @mina.mahbub- @Andia77- @cherry- @A.sanamy.D- @Neghar- @venoos- @marjoosh- @Rey.jan- @Sepidtgh- @Nadia20A- @Hadiseh82- @Elena-night- @mohammad13- @elham0000- @Pariiisa.s- @ASHVA- @Atefeh.zgn77- @Ava.dehghan23- @Bigbang- @f.savs1381- @farzaneh.r- @fatm- @Hadiseh- @hastil- @khajeh.f- @lovelydog- @elina- @sarvenazz- Bigbang@TWILIGHT- @mahraveh98- @mahya619- @Matine- @missmahdiye- @mitramehr- @Outis- @Pransses- @Rezvan1998- @royabano- @sara.fh- @Sogand95- @YegaNsheytoonbala *اقا دست این داداش میلاد همشهری گلم درد نکنه هرکی رو میخواستم ازش کپی کرفتم داداش دمت گرم* ازهمگی برای راهنمایی های مفیدتون ممنونم اگه رفتار و کردارم باعث رنجش بعضیا شده به بزرگی خودتون ببخشید هرکی هم اسمش نبود شرمنده این دوستان هم به زور و با کمک داداش میلاد پیدا کردم
  46. 43 امتیاز
    پست سوم دیگه داستان از اینجا شروع میشه ... چشمهام رو که باز کردم با همون فضای قبلی مواجه شدم با این تفاوت که دکتر بالای سرم بود. -خوبی دخترم؟ منو میشناسی؟ تو قبلا هم یه بار توی این اتاق بهوش اومدی. یادته؟ نفسم رو فوت کردم: -بله یادمه. دکتر رو به پرستار گفت: -procedural memory(حافظه روندی) سالمه. و پرستار به سرعت یادداشت کرد... -چی شد دکتر؟ -هیچی فقط ازهوش رفتی. خب... یادته چی شد که این اتفاق افتاد؟ آب دهنم رو قورت دادم. مگه میشد فراموش کرده باشم؟ یادآوری نوای مبهم از صدای مردی جوون که یادم بود نسبت بهش احساس علاقه ی شدیدی داشتم و میدونستم که این حس دو طرفه بوده. اما نمیتونستم بخاطر بیارمش، نه چهره ش رو، نه قد و هیکلش، نه سنش، نه هیچ چیز دیگه ای... باید به دکتر می گفتم؟ این کورسو از گذشته رو که من فقط حس عشقش رو بخاطر میاوردم؛ باید میگفتم؟ خب معلومه که بهتر بود بدونه، اما نه توی شرایطی که یه سرباز جلوی در اتاق بود و دکترم از وضعیتم هیچی بهم نمی گفت و یه پسر مشکوک اون دور و بر پرسه میزد و همش با یکی حرف میزد! نفس لرزونی کشیدم و لبهام رو خیس کردم. لبخندی مصنوعی زدم: -نه متاسفانه... دکتر هومی کشید و دستهاش رو توی جیبش فرو کرد. خواست برگرده و بره که روپوشش رو کشیدم: -دکتر؟ برگشت... میخواستم یه بار دیگه شانسم رو امتحان کنم. شاید اگه بهم میگفت مشکلم چیه منم میگفتم اون پرتوی کوچیک گذشته رو: -چرا به من نمی گین که مشکلم چیه؟ سری تکون داد: -به زودی متوجه میشی. و همراه با پرستار رفت. با ناامیدی دوباره پاهام رو توی دلم جمع کردم. چرا چیزی ازش یادم نمیومد؟ سعی کردم دوباره تمرکز کنم شاید بتونم اون صدا رو بشنوم... چشمام رو فشار دادم. دوباره اون نوای مبهمی رو که حتی معلوم نبود داره بهم چی میگه رو بخاطر آوردم. اما بلافاصله شقیقه هام ضرب گرفت و تیر کشید. آخی گفتم و سرمو بین دستام فشار دادم. سردرد مسخره بهم اجازه نمیداد حتی یه ثانیه بهش فکر کنم... تکیه دادم و چشمامو بستم. ترجیح دادم به چیزایی فکر کنم که یادم بود. یادم بود که دوستش داشتم. و یادم بود که اون هم من رو دوست داشت. شاید حتی بیشتر از خودم. یادم میاد که این یه حس دو طرفه بود. بدون اینکه غرور کسی این وسط شکسته بشه، یا از احساس یکیمون سوءاستفاده بشه... لبخندی روی لبم نشست. حتما آدم خوبی بوده که اینطور دوستش داشتم، هوم؟ شاید خیلی مهربون بوده. یا شاید خیلی محکم و قابل اطمینان... حتی احتمال هامم کمک نمی کرد چیزی یادم بیاد. اما هنوز لبخندم سرجاش بود. حس خوبی نسبت به این علاقه داشتم. از یادآوریش احساس میکردم که آرامش... -نرو! میگم نرو رادمان! الان نه! با شنیدن صدای بلند و هول کرده ی همون پسره چشمام به سرعت باز شد. یه پسر دیگه داشت می دوید سمت تختم و همون پسره مو مشکیه هم دنبالش. چشمام گرد شد و چسبیدم به تخت. دستاشو لبه تخت گذاشت و خم شد: -خوبی؟!! نفس نفس میزد و نگرانی از قیافه ش می بارید. این پست و پست بعدی باهم مرتبطن، پیوسته خونده شه لطفا
  47. 42 امتیاز
    دنیایی که من در آن زندگی می کنم دنیایی پر از شک و تردیده ، دنیایی پر از نابرابری و مهم تر از همه پر از بی عدالتی . من در دنیایی زندگی می کنم که باید خودم رو به آن وفق بدم . چون اگر این کارو نکنم دنیای من کنار گذاشتنمو آسون تر از خودشو با من وفق دادن می دونه . دنیای من یه دنیای قراردادیه . دنیاییه که هر چیزی توش یه قرارداد داره . از شب یا روز بودن تا زشت و زیبا بودن . چرا وقتی دارم اینو می گم بدون اینکه شما بفهمید دهنم تلخ شده ؟ چون توی قراردادای دنیا ، توی لیست بلندی که از روش می خونه و تو باید اون چیزی که هستی رو توش علامت بزنی و اگه چیزی غیر از اون لیست داری باید سکوت کنی ، من زشتم ! لقبی که خودشم قرار دادیه . فکر کن اسم ها رو عوض کنی . اگه از اول دنیا به یه آدم چاق می گفتن لاغر و به یه آدم لاغر می گفتن چاق چی می شد ؟ هیچی ! این فقط یه اسم بود . اون موقع چاق می شد زیبا و لاغر می شد زشت و وقتی کلمه ی لاغرو به زبون می آوردی در ذهن همه یک آدم با چربی های زیاد ، در یک مغازه ی سایز بزرگ مشغول خرید کردن می شد . البته ، اون موقع شاید به بزرگ هم می گفتن کوچیک و به کوچیک هم می گفتن بزرگ . این همون قراردادیه که راجعبش حرف می زنم . داستانم رو تعریف کنم ؟ داستان من از لحظه ی به دنیا آمدنم و شایدم بعد از آن شروع میشه . از زمانی که مادرم منو باردار بود و روی دیوارشو پر کرده بود از عکس بچه های تپل مپل که یا خواب بودن یا با لبخند و کنجکاوی به مادرم خیره می شدند . همون لحظ ای که به دنیا اومدم ، قراردادی بودن این دنیا برام معلوم شد . از کجا ؟ از دستبند صورتی ای که به دستم زدن و پارچه ی صورتی ای که به دورم پیچیدند . از اون موقع بود که به طور قراردادی شدم "دختر" از همون موقع بود که فهمیدم باید عاشق رنگ صورتی باشم . البته از اول اولش که نه ! ولی هرچقدر که گذشت بیشتر و بیشتر این قرارداد ها توی ذهنم تکرار می شد . کم کم ضمیر ناخودآگاهم بهم گفت وقتی چیزی رو می خوام باید با بغض به طرف مقابل نگاه کنم و خودم رو لوس کنم . در حالی که می دونستم وقتی یه پسر هم سن من دنبال همون چیزه باید پاهاشو به زمین بکوبه و حسابی بلند داد و فریاد کنه و مردم رو بزنه که حرفش رو قبول کنن . بزرگ تر که شدم ... همه چی تغییر کرد . چندین تغییر بزرگ که اگر خیلی آرام اتفاق نمی افتادن شاید هیچ وقت بهشون عادت نمی کردم . ولی من اینجا نیستم که راجعب اون روزا صحبت کنم . می دونم که گاهی سراغم میان . اون روزهای متفاوت گاهی جاشونو تو ذهنم باز می کنند و اگر کسی در ذهنم زندگی کند ، در کمتر از یک هفته تمام زندگی ام را که نه ! ولی مهم ترین لحظات زندگی ام را خواهد دانست . شاید اولین باری که کلمه ای را نوشتم یا اولین روزی که اولین پول تو جیبی ام را گرفتم . شاید هم لحظات کسالت بار کلاس زبانی که هیچ از آن نمی فهمیدم و شاید اگر یکی دیگر ازهمان لحظات مهم زندگی وجود نداشت ، آن کلاس تا ابد کسالت بار می بود . اسمم آرمیتاست . آرمیتا بهادری . ولی این هم اهمیتی ندارد . این هم یکی از همان قرارداد های مسخره ی زندگی من است . دخترم ، معلوم است که دخترم . یکی دیگر از قرارداد های این دنیا : آرمیتا اسم دختر است ! قرارداد بعدی ؟ 26 سال دارم . یعنی بیست و شش بار بدور خورشید گشته ام و تا آخر عمرم هم قرار است همین کار را بکنم ... معلم ادبیات هستم . مسلما همینطور است . هیچ کس غیر از یک معلم ادبیات نمی تواند چندین دقیقه ی تمام راجعب قراردادی بودن دنیا حرف بزند . حتی وقتی که خودش اعتراف می کند این کار مسخره است ! دنیای من چگونه است ؟ فکر کنم برای جواب دادن به این سوال باید سرم را از روی کاغذ جلوی رویم بلند کنم و به زندگی ام نگاهی بیاندازم . ولی قبل از زندگی کردن ، باید کار های دیگری هم بکنم . اگر وقت شد ، آن را می گذارم برای زندگی . _ وقت تمومه ! انشاهاتونو بدید به من . همه ی بچه ها سرشان را بلند می کنند و نگاهم می کنند و شاید به این فکر می کنند که چطور انتظار داشته ام در نیم ساعت تمام آنچه را در ذهنشان می گذرد روی کاغذ بیاورند ؟ به دختری روبرویم اشاره می کنم و می گویم : _ انشا های بچه ها رو جمع کن . راستش را بخواهید ، هیچ وقت نتوانستم اسمشان را یاد بگیرم . همیشه طوری رفتار می کنم که اسمشان را بلدم ولی در اصل ، فقط چند نفر را به خاطر دارم . اوایل اینطور نبود . از 18 سالگی شروع به درس دادن کرده بودم . اول خصوصی و بعد در آموزشگاه و حالا در راهنمایی. ولی همانقدر که اوایل زود اسمشان را یاد می گرفتم ، حالا دیر یاد می گیرم . شاید به خاطر افسردگی است . دیگر برایم مهم نیست چند نفر در کلاسم هستند و چند نفر درس می خوانند و چند نفر کلاسشان را می پیچانند . فقط درسم را می دهم و امتحاناتم را تصحیح می کنم و هر وقت حوصله شان را ندارم ، می گویم انشا بنویسند . انشا ها را که جمع می کند ، چون که باز هم حوصله ندارم ، وقت آزاد می دهم و به گوشی ام نگاه می کنم بلکه فرجی شود و حال بد این روز هایم بهتر شود ؛ این روز هایی که نمی دانم از کی شروع شد . پیامی از پرهام دارم . ذوق نمی کنم ، بلکه استرس و اضطراب تمام وجودم را می گیرد . یعنی چه کار دارد ؟ با دلهره پیام را باز می کنم و می خوانم : _ بابت دعوای اون روز متاسفم . امشب میام دنبالت با هم بریم رستوران . قربانت پرهام می دانم چرا اسمش را زیر پیام نوشته . چون خیلی وقت است که من به عنوان یک شخص ناشناس در گوشی اش هستم . بدون هیچ اسمی . از وقتی که تلفتن اش را دزدیدند دیگر اسمم را سیو نکرده ؛ بهانه ای عالی برای نشان ندادن این که دیگر برایش ارزش سیو شدن هم ندارم .
  48. 42 امتیاز
    لورن بر می خیزد و و به قصد رفتن به خانه،از پلکان سرد سنگی بالا می رود.به یاد دارد،آن روز که این دختر به عنوان مشاور رسمی شهبانو وارد قصر شد؛چه اندازه این وزیر طمع کار در اندیشه ی تسخیر ذهن او بود.اکنون چه؟آیا این مبارز جوان(الکسا)دستور قتل صادر خواهد کرد؟...با یاد آوری آن شب هولناک،آوای شمشیر های خونین او را در بر می گیرند."ای بانوی پرده نشین ،تو از برای چه درّی دستور حمله دادی؟"آن زمان که چشم ها به دنبال راز بزرگش بودند،شهبانو چه می کردند؛که اکنون دخت ممنوعه را به میدان فرستاده اند!آوای آهسته درب،او را از حدس و گمان بیشتر باز می دارد.صدای میراندا(خدمتکار)و سپس صدای شاد الکس(دوستش)موجب می شود سرش را بالا آورد. میراندا_درود جناب بازرس!بفرمایید! -درود بر شما! گام های آهسته اش روی برف های سر سخت بهمن ماه،نشان از آرام بودنش دارد.هر چه باشد،او الکس این بازرس چنار قامت را با هیکلی که در این چند روز،کمی لاغر شده است.می شناسد.این بازرس،با چهره ی غلط اندازش مجرم را به اعتراف وار می دارد.شاید این تنها شباهت میانشان باشد.الکس چهره ای مهتابی دارد،که چشمان طوسی آبی اش مظهر بازرس زادگی اش و موهای خرمایی رنگش مظهر خاندان مادرش است که اندکی او را شبیه فرماندهان جنگ می سازد. الکس_هی ریون!چه می کنی؟ با تردید به او می نگرد؛امروز ریون را چه شده است؟این چهره ی در هم فرمانده،نشان از شکست نمی دهد؛ولی پیامد خوبی ندارد.با فرود آمدن خنجر پیش پایش،به سوی او می رود و در کنارش روی پله ی سرد می نشیند. الکس_چرا احساس حقارت میکنی؟ نگاهی به پارچه ی سپید،که مرهم زخم روی بازویش شده می اندازد و میگوید_مشاور شهبانو... میخندد، میداند ریون از مبارزه با دختران مبارز حذر میکند.به هر حال، حق دارد.
  49. 42 امتیاز
    ریون ،روی سکویی نشسته و مبارزه ی اعضای گارد را تماشا میکند؛ همزمان پرستاری زخم عمیقش را مداوا میکند.درباره ی مبارزه ی امروز، شاید بی باکی الکسا ،که نامش را به تمسخر گرفت و حمله ای که ماه گذشته، در جنگل به او شده بود.لبخند موذیانه ای روی لب هایش می آید، دربار چه خواهد کرد؟ کاخ شاه بانو بحث و ستیز بانوان نماینده، ایشان را خسته و کلافه کرده است؛ از یک سو پافشاری و سماجت همسران وزرا و از یک سو.... دلارام_علیا حضرت! تکیه شان را از تخت می گیرند و می گویند: _وارد شوید! دلارام با سینی که فنجان شیر و کاغذی تا شده روی آن قرار دارد، وارد می شود؛ همان طور که به سوی ایشان می آید، کلافه می گوید: _خودتان را ناراحت نکنید سرورمن! فنجان را بر می دارند و با خوشرویی می گویند: _ناراحت نیستم؛ اوه راستی این (اشاره به کاغذ روی سینی) یک نامه است؟ _همینطور است علیا حضرت! کاغذ را بر می دارند و همان طور که آن را باز می کنند، می گویند: _بسیار خوب می توانید بروید. دلارام تعظیم و کاخ ایشان را ترک می کند.شاه بانو جرعه ای از شیر داغ می نوشند و نامه را می خوانند؛ نوشته های الکسا ، خط و مهر او همه و همه داغ دلشان را تازه می کنند؛ اما...(خیانت کار به تمام معنا.....ریون کریست فرمانده بزرگ گارد و فرزند نایب وزیر...) با خواندن این جمله، شگفت زده می شوند و فنجان شیر از دستشان رها می شود و به زمین می افتد. _خدای من! کاغذی که ریون فرستاده، می گشایند؛ با شگفتی می بینند، که نقش و واژه های گنگی روی آن است.ایشان چه می دانند؟ با یاد آوری چند ماه پیش، متوجه منظور احتمالی ریون می شوند.(_سرور من، هیچگاه به خدمتگزارانتون اعتماد پایان ناپذیر نداشته باشید؛ در این صورت آرامش نخواهید داشت.)کاغذ را در دست مچاله می کنند؛ برمی خیزند و با آوایی که می لرزد، می گویند: _تو چطور توانستی....ریون تو چرا ؟ با خشم ظرف های کریستالی و گلدان گل رز که روی میز پیش رویشان قرار دارند، به زمین می ریزند؛ با آوای دلخراش شکستن این ها ، خدمتکاران بی هوا وارد کاخ شان می شوند.شاه بانو روی تختشان می نشینند و در حالیکه همچنان آن کاغذ در دستشان مچاله شده و اینبار به خون آغشته شده؛ به ریون می اندیشند.آن جوان چگونه می تواند اینگونه باشد؛ او که اهل خیانت نبود! دلارام با احتیاط به سویشان می آید و می گوید: _علیا حضرت حالتان خوب است؟ در پاسخ، پوزخند عصبی می زنند ‌و می گویند: _باید خوب باشم؟ _اجازه بدهید این پارچه را دور دستتان ببندم. اوه، گویا تاکنون متوجه دستشان نشده اند؛ با این حال واکنشی نشان نمی دهند.دلارام پارچه سپید را دور دستشان می بندد و می گوید_هم اکنون پزشک دربار را با خبر... سخن دلارام را قطع می کنند و بی حال تر از پیش می گویند: _نیازی نیست؛ بگویید بانوان نماینده به کاخ ما بیایند. _اما علیا حضرت ؟!! الکسا ، گردنبند شیر و خورشید را با دقت نگاه میکند و نوشته ای را میخواند؛«این گردنبند ، که مردم آن را افسانه ای_ سلطنتی مینامند، نزدیک به سیصد سال است.......» چطور ممکن است،آن گردنبند، از آنِ کسی مانند ریون، باشد.نفس عمیقی میکشد و گردنبند را درون کشوی میزش میگذارد.شخصی، در میزند. الکسا_بفرمایید آنابل، درب را میگشاید،تعظیم کوتاهی میکند و میگوید_بانو،یکی از مبارزان، اینجا هستند میخواهند شما راببینند. _بسیار خوب پس از رفتن آنابل، شنلش را روی شانه هایش می اندازد و به حیاط خانه میرود.مبارز،به دیوار تکیه زده، با دیدن او تکیه اش را از دیوار میگیرد و میگوید_روز خوش الکسا ،سری تکان میدهد و میگوید: _روز شما هم خوش بگویید گوش میکنم. _این درست است که شما میخواهید تتها جلو بروید. _همینطور است. _اما بانو! آدمای بی رحمی در مقابلتان قرار دارند. _میدانم نگران نباشید آنان نمیتوانند آسیبی به من برسانند. مبارز، نفس عمیقی میکشد و می گوید: _بسیار خوب هر طور که مایل هستید. و خانه شان را ترک میگوید ؛این روز برفی، چه بسیار خشک بود و بی رحم،پس آن که میگویند اتفاق ها با فصل ها مرتبط اند،راست است. درب باز میشود،خواهرش لورن با خوشرویی می گوید: _شب خوش خسته نباشی فرمانده! وارد میشود و روی سکو مینشیند.لورن دختری ست با قد بلند که از پدرش الکساندر به ارث برده. موهای قهوه ای که چون شاخه های درختان سرو به دست باد سپرده شده و از مادربزرگش به ارث برده و چشمان پر نور عسلی اش را که اینبار از مادرش آیساارث برده... با دیدن آستین خونی اش می گوید: _ریون تو چه کرده ای؟ ریون،نیم نگاهی به دستش می اندازد و می گوید: _خنجر کشیدم و از یک رایزن بی تجربه زخم خوردم. لورن،کنارش مینشیند، مشکوک نگاهش میکند و می گوید: _رایزن بی تجربه؟ _بله ریون ،به دور دست مینگرد،دستش را زیر چانه اش گذاشته و حالت چهره اش شگفت آور و مرموز است.لورن به آستینش مینگرد.پاره پاره است؛پاره ای از آستین را کنار میزند.روی زخم با پارچه بسته شده و خون از لا به لای پارچه بیرون زده و خشک شده‌است_او که بود؟ _دختر جوان بزرگ زاده! -جالب است، مگر در میان این بزرگ زادگان هم، مبارز بی باک یافت میشود؟؟؟؟!!!!! _از نوادگان فرمانروا آلن(پدربزرگ فرمانروا لیو که هیلدا مایر نوه ی پسری او و پدر هیلدا برادر فرمانروا نیکلاس(پادشاه پیشین)بود.) _خب، نمیدانم الکسا نیست؟ _چرا همان است. _جالب است.دختری مبارز!
  50. 41 امتیاز
    پست اول یه نکته ای، برای اطلاع از اینکه رمان کی آپ میشه و درواقع پست جدید کی گذاشته میشه میتونین بالای صفحه سمت راست؛ کلید دنبال کردن این موضوع رو اوکی کنین تا هروقت پست جدیدی گذاشته شد به شما اطلاع داده شه.. با تچکر «هلن-هم اکنون» پاهامو روی هم انداختم و با خونسردی ظاهری به صندلی های سالن انتظار تکیه دادم. چشمامو ریز کردم و نگاهی کلی به دخترای جوونی که کل سالن رو پر کردن انداختم. یکی با استرس ناخوناشو می جویید. یکی پاهاشو تکون میداد و آروم و قرار نداشت. یکی نفسای پی در پی میکشید و دستاشو مشت کرده بود و... نفسمو بیرون دادم و سرمو به تکیه گاه صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم. این تازه اول کار بود و اگه موفق نمی شدم یعنی همه چی تموم...اما با این حال باید خودمو بی تفاوت نشون میدادم. بی تفاوت و ریلکس نیستم. اصلا نیستم!اما این وانمود کردن خیلی وقت بود که باهام عجین شده بود. درست از وقتی که 18 سالم بود...صدای منشی از فکر بیرونم آورد: -خانوم تهرانی؟ چشمامو باز کردم: -بله؟ همونطور که با دست به در بسته ای اشاره میکرد با اخم ظریفی گفت: -بفرمایید. و بعد هم با غیظ سرشو انداخت پایین. تشکر کردم. خب دختر بیچاره تاحدودی حق داشت. با انتخاب یکی از ماها باید جاشو بهمون می داد... دوباره حرفمو مرور کردم. چی گفتی هلن؟ یکی از ما؟...نه! اون دختر قطعا تویی! پوزخندی زدم و قبل از اینکه در اتاق رو که حالا رو به روم بود باز کنم، دستم رو توی جیب مانتوم بردم و دستگاه ضبط صدای کوچیک رو با فشار دادن دکمه ی برجسته و قرمزش روشن کردم. دستگیره ی در رو کشیدم و وارد شدم. کفشام، کتونیایی که هیچ صدایی روی زمین تولید نمی کنن. بهشون عادت ندارم. در رو بستم و برگشتم سمتش. مردی پشت تک میز اداری نشسته بود و چیزی مینوشت. خودش بود! اما من فقط توده ی موهای مشکی شو می دیدم چون سرشو کاملا انداخته بود روی برگه های روی میزش. نگاهش که می کردم آتش تموم وجودمو می سوزوند. نفس عمیقی کشیدم. آروم باش! جلوتر رفتم اما سرشو بالا نیاورد. کفشام صدایی تولید نمیکردن که نشون بدن وارد شدم. نمیدونستم فهمیده یا نه؟ از طرفی از نادیده گرفته شدن متنفر بودم و از طرفی هم رادین گفته بود آدم تیزیه پس با این وجود حتما باید متوجه حضورم شده باشه... -بفرمایید بشینید خانوم. نتیجه می گیریم که اطلاعات رادین همچین بی فایده هم نیستن. روی نزدیک ترین صندلی ممکن نشستم و پاهامو روی هم انداختم. اخم ظریفی داشتم. منو نادیده گرفته بود! این جزو عادتهای من نبود! و من از همون 18سالگی یاد گرفته بودم، به جای تغییر دادن عادتهام؛ عادتهای دیگران رو تغییر بدم! سرشو آورد بالا. همون آدم بود...همون لعنتی که... -ببخشید معطل شدید. خب میتونم سوابقتونو ببینم؟ اخممو باز کردم. برای دیدار اول خوب نیست. اصلا خوب نیست! اعصاب داغون و آتیش وجودمو کنار زدم و با لبخند محوی گفتم: -مسئله ای نیست جناب حسینی... چند لحظه صبر کنین. و در حالی که پوشه ی زرد رنگ سوابق کاری و مدرک دیپلم علوم انسانیمو روی میز گذاشتم ادامه دادم: -خدمت شما. لبخندی مصنوعی برای رفع تکلیف زد و پوشه رو برداشت. با لبخندش خط کمرنگی از دندوناش معلوم شد. دندونهاش به شدت سفید و منظم بود. سیگار نمیکشید! میدونستم... صفحه ی اول رو که باز کرد اخماش توی هم رفت و با صورتی متفکر گفت: -هلن تهرانی؟! قلبم ریخت... آهان راستی! قضیه اصلا انتقام و کینه و اینجور چیزا نیستا... این پست اولش یکم غلط اندازه اون یکی رمان رو هم آپ کردم، مرسی از تشکراتون
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×