رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۷/۱۲/۲۴ در پست ها

  1. 14 امتیاز
    بسم الله الرحمن الرحیم" سلام خدمت همه دوستان نودهشتیایی امیدوارم که خوب باشید می دونم که درس و مشق وکتاب و اینا حسابی کلافتون کرده .اینجور موقع ها همه نیاز داریم تا سرمونو گرم کنیم. حالا چه چیزی بهتر از یه چالش برای سرگرم شدن هست ؟ چالشی که در اون هر چند وقت یک بار یک نفر رو سوژه قرار می دیم و حسابی سرگرم می شیم. حتما دلتون می خواد بدونید چالش از چه قراره؟! پس خوب گوش وباز کنیدتا بگم ما هفته میایم یک نفر رو انتخاب می کنیم . اوایل ممکنه شخص انتخاب شده از کادر مدیریت باشه اما بعد کم کم وارد قسمت کاربر ها می شیم. بعد از اینکه شخص مورد نظر رو با اجازه خودش انتخاب کردیم میایم سراغش در اینجا همگی نیاز به یه چیز مهم دارن. تصور ! من یه سری سوالات درباره ظاهر اون شخص طرح می کنم برای مثال : رنگ چشم ؟ رنگ مو؟ اندازه مو؟ و شما باید با استفاده از تصورتون از شخص انتخاب شده سوالات و پاسخ بدید. البته تو قسمت نکات اضافه می تونید هرچی که تو سوالات نبود رو بگید. نکات مهم : 1-داوطلب هایی که می خوان شرکت کنن و سوژه ما بشن می تونن شخصی پیام بدن 2-به هیچ عنوان نباید توهینی تو نوشته هاتون باشه . حتی به شوخی ! 3-همه کسایی که سوژه میشن ازشون اجازه گرفته میشه 4-سعی کنید به سوالات کامل پاسخ بدید 5-حتما دوست هاتون هم به تاپیک دعوت کنید 6- سوالات و کپی کنید 7-سعی کنید با رنگ دیگه جواب بدید . اولین سوژه ما اولین کسی که قراره با تصوراتمون شوک زدش کنیم کسی نیست جز... جز.... جز.... یه خانوم قرمز رنگ ... یه خانوم مدیر کل.... یه خانوم به نام یـ.... یـ... @Yeganeh ببینم چطور تصوراتتون رو ازش می گید سوالات : 1-رنگ پوست ؟ 2-رنگ چشم؟ 3-رنگ مو؟ 4-اندازه مو؟ 5حالت صورت ؟(برای مثال بیضی ، دایره...) 6- قد؟ 7-وزن؟(میشه جای عدد از واژه های چاق و لاغر و... هم استفاده کرد ) 8-تیپ؟ 9- اخلاق ثابتش ؟ 10-نوع لباس پوشیدنش ؟ 11-در چه حالتی تصورش می کنید؟ 12- مدل مو؟ 13- ژستش موقع ورود به انجمن: 14-نکات اضافی ؟(اگر چیزی غیر سوالات تو ذهنتونه از سوژه می تونید بگید) 15-یه عکس که فکر می کنی سوژه هستش ؟(عکسی که شبیه سوژه تصورش می کنی) 16-تیکه کلامش: 17-دوستت رو تگ کن و دعوتش کن
  2. 12 امتیاز
    سلام دوستان اوقات شما به بخیر و شادی میخوایم در این تاپیک درباره ی علت عدم رغبت کاربران در "تشکر زدن" صحبت کنیم. اینکه چرا، چه دلیلی داره که پست دوستانتون در انجمن رو تشکر نمیزنید حالا هر محوریتی فرق نمیکنه؛ رمان، خبر، داستان، عکس، گردشگری و ... چون خسیس هستید؟ یا حسودید؟! یا چیز دیگه ایه؟ عذر میخوام با شما نیستم، مخاطب دوستانی هستند که زحمت دوستان و همکارانشون رو می بینند، اما دریغ از یک تشکر ! اگه میگید که کو جذابیت موضوع و محتوا، باید بگم خیلی بی انصافید! بازم پوزش میخوام، مخاطبم همون دوستانی هستند که خودشان میدانند..! آیا شما می دونید همین استفاده از کلید "تشکر" چقدر به بچه ها تو انجمن انگیزه میده؟ شاید "تشکر" همه چیز نباشه، اما انگیزه دهنده و محرکه رو به جلو . استثنا هم نداره؛ چه اینجا که یه محیط مجازیه، چه در دنیای واقعی... علاوه بر این باعث اعتماد سازیه . یه مثالی رو میگم. نویسنده تاپی داشتیم که به خاطر عدم استقبال از رمان هاش متاسفانه انگیزه ش برای نوشتن اینجا اومد پایین، خیلی وقتم هست که اینجا نمی بینمش؛ حالا چرا؟ چون زحمت میکشه مینویسه، اما مخاطب میاد میخونه و میره بدون یه تشکر ناقابل... خب حق داره دلخور یا عصبانی بشه بیشتر جمعیت این انجمن رو جوان و نوجوان تشکیل میدن. باور کنید این انجمن پر از افراد موفق و تحصیل کرده ست؛ از دانش آموز و دانشجو بگیرید تا لیسانس و فوق لیسانس و بالا ! علاوه بر این پر از تنوعه، از مبحث «رمان» بگیر که محوریت انجمنه، تا ادبیات و فیلم و موسیقی و اخبار و مد و عکس و ... "حالا شما این در موردش صحبت کنید ."
  3. 10 امتیاز
    نام رمان : ترانه یِ انتقام نویسنده : Bita_Icyheart کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه ، طنز خلاصه : داستانِ زندگیه ترانه دختری که با فکره گرفتنِ انتقام از باعث بانیِ مرگِ مادرش پا به عمارتِ خانواده یِ پدریش میزاره، تا اینکه بعد از گذشتِ چند سال و رفتنِ آتشِ این انتقام به سمتِ خاموشی، با پا گذاشتنِ کسی به عمارت آتشِ انتقام در دلِ ترانه شعله ور میشه... گفتار نویسنده : من ترانه دختری از جنس ِغم با قلبی آکنده از آتشِ نفرت و انتقام ترانه یِ انتقام را برایت خواهم خواند من امیر پسری از جنسِ غرور با قلبی سردو یخ زده ترانه یِ انتقامت را با گوشِ جان خواهم شنید
  4. 10 امتیاز
    نام کتاب: ۱۶ سال تبعید نام نویسنده:(فاطمه قربانی نیا) F.Ghorbaniniya کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: اجتماعی،معمایی،عاشقانه خلاصه: سرگذشت دختری است که تبعید شده است.نه به روستای دور افتاده ای در بغداد و نه به جزیره ای در کنیا!دختری که ۱۶سال است به یک زندان انفرادی در تهران تبعید شده است!نه به جرم سیاسی و نه به حکم دادگاه!محکوم شده است به یک گناه چند مجهولی!و حال زمان رفع اتهام و شاید انتقام رسیده است... مقدمه: قضاوتت میکنند قبل از آنکه کفشهایت رابپوشند.با کلمات به جنگ با تومی آیند و چه جنگ ناعادلانه ای که تو خفته ای و کرور کرور کلمه ی زهرآگین ،چکشِ قضاوت به دست، با تو مبارزه میکنند تا بشکنند حصار شیشه ای وجودت را... و گاهی تهمت میزنند و نمیدانند که سنت زنده به گور کردن به سالها قبل و سرزمین عربستان محدود نمی شود... و گاهی تبعیدت میکنند...و تو به آن می اندیشی که به خاطر کدام گناه نکرده محکوم به تبعیدی؟آنهم شانزده سال!!!
  5. 10 امتیاز
    سلام. به نظرم جای این تاپیک خیلی خالیه. یه توضیح مختصر می دم و بعد شروع می کنم. شاید رمانی از سایت، مورد علاقمون بوده. شاید این رمان یکی نبوده؛ بیش از یکی بوده. برای همین امکان این هست که بیش از یه بار شرکت کنیم. اما اینکه تاپیک چیه رو با خوندن پرسش ها متوجه خواهید شد. این تاپیک از چند جهت مفیده. مهم ترین جهتش، آگهی نویسنده ی رمان، نسبت به اوضاع رمانشه. این پرسشنامه کوتاه رو آماده کردم تا هم تعریفی از نویسنده کنیم و هم اگه نقدی داشتیم، خیلی مختصر و کوتاه بگیم. پس فقط به این دید بهش نگاه کنید. خودم به زودی یه نمونه پر می کنم. شروع می کنیم. هر کاربر برای شرکت داخل این تاپیک، پرسش نامه ی بیست سوالی زیر رو پاسخ بده. فقط صادقانه باشه و به دور از غرض و یا تعارف. هربار می تونید پاسخ ها رو به یه رمان اختصاص بدید. امید که کمکی باشه برای نویسنده: 1 - چه رمانی رو داخل سایت خوندید؟ نام نویسندش رو تگ کنید تا متوجه بشه. 2 - چرا این رمان رو شروع کردید؟ خلاصش جذبتون کرد؟ جلدش؟ تعاریف دیگران و یا اسمش؟ 3 - بعد از شروع این رمان، انتظارات رو برآورده کرد؟ تا چه حد؟ آیا با علاقه مایل به خوندن ادامش هستید؟ 4 - به نظرتون مهم ترین نقطه قوت این رمان که شاید لایقش کنه و بیشتر از همه به چشم بیاد، چیه؟ 5 - مهم ترین نقطه ضعف یا شاید چیزی که دوست داشتید بیشتر روش کار بشه؟ 6 - کدوم ژانر رمان، براتون جذاب تره و دلیل اصلی علاقتونه؟ 7 - پایان خوش رو براش می پسندید یا پایان تلخ؟ 8 - به نظرتون هدف نویسنده ی این رمان از نوشتن اون چی بوده؟ چه پیام اجتماعی و اخلاقی داشته؟ 9 - موقع خوندن رمان، گریه کردید؟ یا اینکه از ته دل خندیدید؟ دقیقا چه حسی با خوندن اون بهتون دست میده؟ 10 - سه تا از جملات و نوشته های رمان رو که به دلتون نشست بگید. بیشتر هم میتونه باشه. 11 - با خوندن این رمان، می تونید به شخصیت نویسنده ی اون پی ببرید؟ اگه تونستید، شخصیت نویسندش رو چطور توصیف می کنید؟ 12 - آیا حرفی با نویسنده دارید که فرصتش پیش نیومد بگید یا یادتون رفت؟ الان وقتشه. 13 - دوست داشتید این رمان گروهی می بود و شما هم یکی از نویسنده های اون می بودید؟ 14 - کدوم شخصیت رمان به دلتون نشست و کدوم یک در وجود شما تنفر و حس غریب ایجاد کرد؟ علت رو هم ذکر کنید. 15 - کدوم اتفاق رمان خارق العاده تر و غیرقابل پیش بینی تر بود؟ 16 - اگه این رمان چاپ بشه، اون رو می خرید؟ 17 - تا حالا شده پارت های رمان، معتادتون کنن؟ یعنی وقت نداشته باشید ولی باز بشینید بخونید؟ 18 - اگه بخواید این رمان رو تو یه جمله یا شاید کلمه توصیف کنید، چی میگید؟ 19 - چه دلیل می تونه باعث بشه خوندن این رمان رو ترک کنید؟ 20 - به رمان از 1 تا 10 نمره بدید. ........
  6. 10 امتیاز
    شب چادر سیاه خود را بر آسمان پوشیده بود...نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداخت.عقربه ها سعی در سبقت از یکدیگر داشتند.مگر در آینده چه خبر بود.کسی نبود بپرسد «به کجا چنین شتابان؟؟» وشاید حق با شاملو بود که میگفت: ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩﻩ، ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ! ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ... اما ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ؛ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻳﮏ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﺪ! ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻄﻲ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺩ ﻭ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ، ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ، ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ... ﺍﻳﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﻳﺮﻩ، ﺍﻳﺪﻩ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﻱ ﻓﺮﻳﺒﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ! ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺏ، ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺍﺳﺖ! ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ... سارای کوچکش را در آغوش گرفت.درست فهمیده بود.نفس نمیکشید.بهت زده به او نگاه کرد.این زن زیادی کوچک همه چیزش را از دست داده بود و حالا نوبت به آخرین داشته اش رسیده بود.دنیا که با او سر جنگ نداشت؟داشت؟شوک زده بود و صدایش در نمی آمد.چادر مشکی اش را سر کرد. کودکش را مانند شیئی با ارزش در آغوش کشید.هوا تاریک بود. از اتاق خارج شد.در آن خانه ی قدیمی با آن همه همسایه فضول چه میکرد.خواست از مهین خانم کمک بگیرد که یادش آمد به شهرستان رفته است.کودکش را زیر چادرش پنهان کرد.خود را به گورستان رساند.سکوتی رعب آور همه جا را فرا گرفته بود.تاریکی به دل این مادر داغدار وحشت انداخت.سر در گم به اطراف نگاه میکرد.روی زمین نشست و با چاقوی توی جیبش شروع به کندن زمین کرد.امشب ماه کامل بود.چهاردهم!و زمین نسبت به گذشته روشنتر.گودال کوچکی را حفر کرد .کودکش را در آغوش مادرانه اش حل کرد.کودکش را بویید.کودکش را بوسید.بدون او چه میکرد؟مگر خدا چه دشمنی با او و زندگی اش داشت که تک تک عزیزانش را از او دور میکرد؟سارا یش را در گور گذاشت .دلش نمی آمد خاک بر آن چهره زیبا بپاشد.بغض خفته اش بیدار شد.هق هقش را خفه کرد.خاک را پاشید.هوا گرگ و میش بود.بالای قبر نشت که مبادا دخترش از تاریکی و تنهایی بترسد. دخترک ۴ ماهه اش از گرسنگی مرده بود و گیسو تنها هفده سال داشت! *ندار بودم که عروسک قصه هایم رفت ...دارا که باشی سارا خودش می اید* _خانم شام حاضره نگاهی به سیمین انداخت. در دریای عمیق خاطراتش غرق میشد اگر اورا صدا نمیکردند. _اومدم
  7. 10 امتیاز
    چرا من باز هیچ جا نیستم ؟؟ خوبه منم اسم شما رو نگم حسمو درک کنید ؟؟ اینا : @Yeganeh . @Lunatic بی معرفت :/ عشق چهارم و ویژه ی خودم : @Ghazaaleh @Reyhanh . @mohadeseh.f . @paria80 . @Shamoradi . @niya99_HANA . @missmahdiye . @sarvenazz . @reyhan.B . @asal.p . @namebaroon . @Sahel83 . @mahya619 و ... ( می دونم این " و " چه حسی رو منتقل می کنه . حرص نخورید دنیا دو روزه . ) الهی من قربونت بشم که نذاشتی آرزو به دل بمیرم !
  8. 10 امتیاز
    چند ساعتی از مهمانی گذشته بود. بعد از صرف شام همگی دور هم نشسته و گرم صحبت بودند. مهمانی از سکوت شروع شد و کم کم صحبت ها گرم تر شد. آقا مرتضی و حسام خان سال های دور را یادآوری می کردند؛ سال های کودکی و برخورد دوباره در جوانی را. میان صحبت، آقا مرتضی نگاهی به آرش که داشت به صحبت های مهیارگوش میداد کرد و گفت: اون زمان آرش برعکس همسناش خیلی ساکت بود .. هنوزم مثل اون وقتا کم حرفه! حسام خان : بعد فوت مادرش خیلی پرخاشگر شد.. نوزده سالگیش فرستادمش اونور درس بخونه؛ از اون زمان کم کم آرامشش رو بدست اورد. آقا مرتضی دوباره به آرش نگاه کرد اما نتوانست در نگاهش رد دقیقی از آرامش را بیابد! در آن سو خانم ها بیشتر از برخورد قبل بایکدیگر صمیمی شده بودند؛ دلیلش هم نسیم خانم بود که می خواست شناخت بیشتری نسبت به ایما پیدا کند: خب عزیزم ! گفتی دوره ی کارآموزی رو می گذرونی؟ ایما با لبخندی که در بیشتر مواقع روی لبانش بود پاسخ داد: بله. _ خیلی خوبه . حتما می دونی که مهیار هم انترنه ( آهی کشید و ادامه داد ) طفلکی پسرم اگر از اول کنکور تجربی می داد الان داشت برا تخصص می خوند! _ ناراحت نباشین هیچ وقت دیر نمیشه .. حتما مصلحتشون این بوده . لبخند نسیم خانم عمیق تر شد و دست ایما را فشرد: همینطوره! " از پدرت شنیدم تونستی نویسندگی یکی از برنامه های رادیو رو بر عهده بگیری.. احسنت باید گفت که در کنار دَرست انقدر فعالی " این حرف را حسام خان زد که توجه دیگران را هم جلب کرد و ایما به گفتن "خیلی ممنون" اکتفا کرد .. چیزی در وجود حسام خان می دید که ناخودآگاه از او حساب می برد ! حالا مهیار می توانست حدس بزند که در کافه به چه چیزی با چشمان بسته گوش سپرده بود. حسام خان ادامه داد: حالا چه برنامه ای هست ؟ _ "نبض زندگی" ! روزای فرد پخش میشه از رادیو(...) موضوعش هم امید به زندگیه. _ با توجه به موضوع برنامتون قاعدتا ٌ باید روانشناس هم به عنوان کارشناس داشته باشید! _ بله داریم البته این چند تا برنامه ای که نوشتم کاملا مورد تاییدشون بوده. "چه ساعتی پخش میشه؟" آرش بود که مثل همیشه آرام و غیرقابل انتظار وارد بحث شد. ایما با احترام پاسخ داد: ساعت (...). پس حدس آرش درست بود ! برنامه ای که در مسیر فرودگاه تا خانه ناخواسته شنونده اش شده اما به دلش نشسته بود، برنامه ی ایما بود. اینبار لحن بی تفاوتش کمی متفاوت بود.. انگار می خواست انگیزه ی مخاطبش را برای ادامه ی راه برانگیزد: شنونده ی برنامتون بودم .. امیدوارم با قدرت بیشتر ادامه بدین! ایما که انتظار نداشت اولین برخوردش با یکی از مخاطبانِ برنامه در این لحظه باشد، کمی شوکه شد اما این شوکه بودن برایش توام با ذوقی خاص بود! با چشمانی روشن و لبخندی ملیح تر از قبل گفت : خیلی ممنون ! یعنی خوشتون اومده ؟ و آرش با اطمینان پاسخ داد: بله! صحبت بینشان بیش از این ادامه نیافت.. آرش توجهش را معطوف به پدر و آقا مرتضی کرد و ایما هم نگاه به نسیم خانم و مادر داد اما توجهش را نه؛ چراکه تمام توجهش به تمجیدی بود که چند لحظه پیش شنیده بود .. هرچند که تمجید نامحسوسی بود ! ماهور: ایما جون میشه بریم اتاق من ؟ چندتا سوال درسی ازت دارم. نسیم خانم: ایشون مهمان ما هستن می تونی بعدا سوالت رو از مهیار بپرسی. _ آخه مهیار زودتر کنکور داده، بیشتر احتمال داره سوالم یادش نباشه ! تازه سوالم ادبیاته که ایما جون بهتر می دونه ! ایما : مشکلی نیست نسیم خانم .. دوست دارم بهش کمک کنم (بعد رو به ماهور ادامه داد ) بریم عزیزم ! نسیم خانم دیگر کوتاه آمد .. در حقیقت خیلی هم بدش نمی آمد که ایما را با ماهور راهی کند چراکه خوب می دانست دخترش مو را از ماست بیرون می کشد ! **************** _ متوجه شدی یا یبار دیگه توضیح بدم ؟ _ نه دیگه کافیه ! خدایی خیلی خوب فهمیدم .. تو انگار فقط پزشک و نویسنده نیستی ، معلم هم هستی! ایما خندید .. از شیرین زبانی های این دختر خوشش می آمد ! ماهور: راستی تو همون بیمارستانی هستی که مهیار هم هست ! درسته ؟ _ آره .. چطور مگه ؟ شانه بالا انداخت : همینجوری! در ذهن ایما خاطر آن شب بارانی بی اختیار زنده شد و تنها سکوت کرد.. نمی دانست ماهور تمام حرکاتش را زیر نظر دارد! حس ماهور می گفت دارد به نتایج خوبی می رسد پس رو به ایما گفت: میدونی مهیار خیلی ازت تعریف میکنه؟! همش میگه ایما خانم اینجور ، ایما خانم اونجور ! (اما در دلش ادامه داد: آره جون عمم ! چقدرم که این مهیار حرف میزنه ! ) ایما به آرامی و با تردید پاسخ داد: نظر لطفشونه. در همان لحظه صدای در آمد؛ خانم آدینه بود : ایما خانم خانوادتون منتظرن می خوان تشریف ببرن. _ممنونم که اطلاع دادین .. میام الان . خانم آدینه لبخندی زد و رفت . انگار او هم بدش نمی آمد ایما عروس خانواده ای باشد که 8 سال بود برایشان کار می کرد. ایما: ماهور جان دیگه باید برم ولی اگر می خوای شماره ی منو داشته باش که هر وقت سوالی داشتی بپرسی. ماهور لبخند کش داری زد : با کمال میل !
  9. 10 امتیاز
    پامو چند بار تکون دادم و پوست لبمو جویدم به فرد رو به روم زل زدم یه مرد مسن با یه ته ریش با ، کت و شلوار مشکی. _خب. سرمو اوردم بالا +چی خب؟ _ببین دایانا خانم به نظر خودت بس نیست؟ سه سال اونجا بودی حرفاشو نمیفهمیدم فقط فقط ذهنم رو یک چیز بود.... بی توجه به حرفش گفتم +چرا بسه _پس چرا هنوز میگی که اونو دیدی؟ یهو جوش اوردم +دکتر من دیدمش... اون، اون داره منو عذاب میده دکتر سری تکون داد و با صدای نسبتا بلندی مادرمو صدا زد. مامان با چهره خسته و بی حوصله اومد تو اتاق _بله آقای دکتر؟ +تشریف بیارید مامان اومد جلو تر دکتر نگاهی با لبخند به من انداخت و گفت :دخترم میتونی بری بیرون از صندلی چوبی بلند شدم و با بی حوصلگی از در اتاق زدم بیرون. بیرون از مطب، ادم های جور واجوری نشسته بودن نشستم روی یه صندلی کنار یه خانم سرش پایین بود و با دستاش بازی میکرد زل زدم به آیینه رو به روم. تو این سه سال چه قدر تغییر کرده بودم! من اون دایانای قبلی نیستم. من دیگه اون ادم شاد نیستم! من یه ادم دیوونه ام، اره من دیوونه ام. احساس کردم آیینه مثل دریا موج و خروش بر میداره؛ صدای زمزمه ها توی گوشم پیچید همه. دلم میخواست جیغ بزنم اما.... ترجیح دادم چشم هامو ببندم. به سک سکه افتادم. احساس کردم دست سردی رو شونم نشسته و تو گوشم زمزمه میکنه :ساحره.... ساحره.... دلم میخواست ازش بپرسم ساحره کیه؟ اما نمی تونستم..... انگار نمیشد! با صدای خانمی که مرتب صدام میزد به خودم اومدم _خانم حالت خوبه؟ نگاه کوتاهی بهش انداختم _من.... خوبم با تعجب بهم زل زد. در باز و مامان اومد بیرون چهره اش نگران بود بلند شدم و کنارش ایستادم با نگرانی خاصی زل زد بهم لبخند زورکی زدم. مامان از منشی اونجا یه وقت دیگه هم گرفت و باهم از مطب بیرون اومدیم. تو ایینه اسانسور زل زدم به خودم، پوستم مثل برف سفید بود و زیر چشم هام چال بود، لب هام صورتی و بی رنگ بود چشم های مشکی و بزرگم که حالا ریز بود بیشتر تو دید بود. اسانسور با صدای خانمی ایستاد با هم بیرون رفتیم مامان زنگ زد به بابا وبه دقیقه نکشیده بود بابا رسید اونجا. سوار ماشین شدم بابا با لبخند گفت :دختر گلم چطوره؟ لبخندی تلخ زدم وگفتم :خوبم بابا دورغ گفتم! حالم بد بود! خیلیم بد بود.......
  10. 9 امتیاز
    سلام به همه کاربرا خوش سلیقه نودهشتیا واقعا خوش سلیقه اید؟ خب! ثابت کنید! من دوست گلم Hadiseh اومدیم با یه مسابقه جانانه.♡ خوش سلیقه هاش بیان تو♡ خوب موضوع ازچه قراره؟♡ از این قرار که اینجا هرکی فکر میکنه خیلی خوش سلیقست اعلام امادگی میکنه و بعدش مسابقه اغاز میشه مسابقه ما چند تا مرحله داره اواتار برتر استاتوس برتر کاور برتر تو هر مرحله نظرسنجی انجام میشه و چند نفر میان بالا و چند نفر هم بای بای تا اینکه سه نفر میمونن قهرمانان خوش سلیقه ما و برسیم به بحث شیرین جایزه که امیدواریم مدیر های محترم همکاری لازم رو به عمل بیارن و بحث خطرناک قوانین تبلیغ ازاد یعی اصلا باید تبلیغ کنید تقلب و استفاده از مولتی یزر ممنوع خب انگار زیاد حرف زدم و حرف اخر کسانی که تو مسابقه شرکت میکنن باید یه روز قبل از تاریخی که ما شروع مسابقه رو اعلام می کنیم اواتارشون رو انتخاب کنن و دیگه تغییر ندن تا پایان مسابقه هرکی امادست اعلام کنه
  11. 9 امتیاز
    نام کتاب :آتُربان نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:فانتزی، تخیلی مقدمه:آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است. امیدوارم با دنبال کردن این تاپیک هم لذت ببرید هم باعث دلگرمی بشید.با تشکر خلاصه:خونه ی اونور جاده در اصل یک عمارت بزرگِ ویکتوریاییه.جایی که جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی واردش شدند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بایرون بوده که به طرز عجیبی به قتل رسیده، اما این تنها اتفاق عجیب اون خونه نیست، توی اون عمارت دزدی اتفاق افتاده بود که سرمنشاء حوادث ناگواری بوده.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشه که عمه ی جولی وارد عمارت میشه و جولی با همسایه شون ، خانواده ی میلر (miler)آشنا میشه. عده ای ناپدید و عده ای هم دچار طلسم عجیبی میشن و عمارت مورد تسخیر موجودات پلیدقرار میگیره. جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه)شی عجیبی پیدا میکنه که باعث میشه به رازی باور نکردنی پی ببرند. راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشه که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکه و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی داره.
  12. 9 امتیاز
    صدای داد و فریاد پسر بچه ای بیمارستان را پر کرده بود.گیسو به دنبال صدا رفت و دید تعداد زیادی از پرستاران کودکی را دوره کرده اند.با دیدن آن دکتر مرموز که گاهی به عجیبی کاراکتر اصلی فیلم راننده تاکسی بود ،کنار رفتند. شایسته که از پرستاران همان بخش. به حساب می آمد، گفت _خانم دکتر این بچه همه رو عاصی کرده.باید ازش خون بگیریم نمیذاره.فقطم جیغ میزنه. گیسو نگاهی به اسم بالای تخت انداخت و بعد به قیافه بغ کرده کودک خیره شد _خب پسر کوچولو.. _من کوچولو نیستم پسرک با چموشی در چشم های خانم دکتر روبرویش زل زده بود این همه جذابیت که برایش زیاد نبود.بود؟دکترسعی کرد ملایم تر برخورد کند _آقا مهران چند سالته؟ ۷سال و ۲ماه و ۲۵روز که تا نیم ساعت دیگه میشه ۲۶روز از حاضر جوابی این پسرک گستاخ ابرویی بالا انداخت.با آنکه از مادر بودنش سالها میگذشت اما زبانشان را بهتر از هر زبان دیگری از بر بود.اصلا کدام قانون گفته بود فقط مادرها زبان بچه ها را میدانند؟هرکس که گفته باشد گیسو نقض کننده این قانون بود همانگونه که نقض کننده قوانین دیگر!در چشمهای گرد و بی حالت کودک نگاه کرد و گفت _خب شما کلاس اولی.دیگه بزرگ شدی.بعد از بابات مرد خونواده ای.چند وقت دیگه باید بری دانشگاه.بعد بری سرکار.باید زن بگیری حرفش را قطع کرد_مهسارو میگیرم سعی کردخنده اش را مخفی کند که از چشمان تیز بین پسرک دور نماند _آره اونو میگیری بعد الان از آمپول میترسی؟واقعا که جای تعجب داره و بعد با آن چشمهایی که به قول مینو با تمام سادگیشان کار مرتاض های هندی را انجام میدادند به پسرک خیره شد پسرک که گویی حرفهای این دکتر زیادی زیبا برایش سنگین تمام شده بود سریع گفت _چرا معطلین بزنید آمپولو وبعد اخمهایش را درهم کشید به قول پرسنل بخش دکتر احمدی مهره مار داشت! ولی بین خودمان بماند نه سحر و جادوست و نه کار گردنبند مهره مار. آدم های دوست داشتنی و دلنشین، راز های دیگری دارند و او با خود اندیشید این چه مهره ماری است که نتوانست زندگی خودش را جادو کند! خسته روی صندلی چرخدار اتاقش نشسته بود.صندلی چرخ خورد... نگاهش چرخ خورد... تقویم نشسته روی میز روبرویش چرخ خورد... زمین طبق علم زمین شناسی احتمالا چرخ خورد... و شاید کمی سرش چرخ خورد...! باید مزاحم سمت راست گردوی متورم جاخوش کرده در جمجمه اش می شد و چند محاسبه ریاضیات را انجام میداد.آری دقیقا چهل روز گذشته بود.مگر نه آنکه الان باید مشکی پوشیده باشد.پس این روپوش زیادی سفید روی تنش چه غلطی میکرد؟مگر نه آنکه نباید موهایش را رنگ کرده باشد ؟پس این زیتونی های لجوج بیرون زده از مقنعه چه میگویند؟راستی زیتون همان نماد مقاومت نبود؟چه مراعات النظیر تصادفی با دکتر احمدی داشت مگرنه؟ زیتون،زندگی،گیسو،و ۱۶سال عمر ناقابل! الان چه وقت یادآوری آرایه های ادبی بود؟ صندلی دست از چرخ خوردن برداشت و روبروی تقویم ثابت ماند.گیسو به تقویم نگاه کرد.امروز شبیه به چهلمین روز درگذشت کسی بود و آنکس زیادی شبیه پدرش!
  13. 9 امتیاز
    سه هفته از آخرین دیدار خانواده های بهنام و احمدی می گذشت . آرش اعلام آمادگی کرده بود که به عنوان حسابدار به بخش حسابداری منتقل شود. وقتی رضایتش را به حسام خان اعلام کرد، به این فکر افتاد که آیا ممکن است پشیمان شود ؟ آیا تردید در درونش جایی دارد ؟... نه!...جایی نداشت !... از هر زمانی بیشتر به تصمیمی که گرفته بود یقین داشت. آخرین باری که به بهشت زهرا قدم گذاشت، چهارده سال پیش بود .. خودش هم نمی دانست پس از این همه سال به دنبال چه آمده .. شاید به این فکر افتاده بود که تا همین حد، تنبیه مادر کافی باشد! کنار سنگ ِ سردی نشست که رویش حک شده بود، "فروغ عظیمی"... با یک حساب سرانگشتی می شد فهمید که اگر زن زنده می ماند، پنچاه و سه ساله بود. از شمایل سنگ پیدا بود که چیزی جز گرد و غبار و باران از آن یاد نمی کند. آرش چند لحظه بی صدا، به نام فروغ نگاه کرد .. ذهنش آشفته بود و می خواست با نفسی عمیق چیزی که در گلویش گیر کرده بود را فرو دهد.. بغض را! نمی دانست که این غریبی مادر است که اینگونه دلش را سوزانده .. همان مادری که در خیالش بی وفا خطابش می کرد. سعی می کرد مثل همیشه باشد .. مثل سال های اخیر .. سرد؛ منطقی؛ بدون اشک... _حالت خوبه؟ بغضش بیشتر از قبل به گلویش چنگ زد.. سعی کرد به روی خودش نیاورد که کم آورده پس تن صدایش را بالاتر برد: شاید عجیب باشه که از یه مُرده حالش رو بپرسی، اما واقعا برام سواله! .. این چیزی بود که خودت خواستی .. پس الان باید خوب باشی! لحظه ای ساکت ماند .. نگاهش را از نام مادر گرفت و به روبرو خیره شد.. انگار بغضش تصمیم داشت هر لحظه قوی تر شود .. دیگر بی تفاوتی جلوی این بغض را نمی گرفت پس اینبار به خشمش اجازه ی خروج داد و از کوره در رفت! سرش را به تندی به سمت ِ سنگ ِ سرد برگرداند و صدایش بیشتر اوج گرفت: مثل همیشه گفتی گور بابای آرش! اصلا آرش کیه ؟! بذار خودمو خلاص کنم! نه !.. خشم هم فایده ای نداشت.. بغض آخر کار خودش را کرد! اشک سرازیر شد و آرش را آرام کرد... _ چقدرتنها شدی! مگه نه؟.. دل تنگم نیستی؟.. آخه تو ومن فقط همو داشتیم .. با دستش اشک های روی صورتش را پاک کرد .. به درخت پشت سرش تکیه داد و چشمانش را بست. این احساسات بیشتر از ظرفیتش بود... _ مامان؟! می گن خودکشی گناهه.. یعنی خدا به توام سخت می گیره؟! بعد از گفتن این جمله چند ثانیه ای آرام ماند. انگار ذهنش داشت سردی همیشگی را جست و جو می کرد .. وقتی حس کرد دوباره آن را یافته، از سر جایش بلند شد و ادامه داد: _ اگر خدایی باشه، باید تو رو ببخشه. تنها کسی که حق داره نبخشتت منم.. هیچکدومتون رو نمی بخشم. سخن نویسنده: ببخشید که پست کوتاهی بود... ترجیح دادم دو تا پارت بعدی رو باهم بذارم.
  14. 9 امتیاز
    مقدمه: وقتی تو یه شبِ سردِ زمستونی، بامرگِ مادرم، همه چیزمو از دست دادم، همه وجودم شد نفرت از آدمایی که مسبب این اتفاق شدن، فقط به امیدِ روزی که از همشون انتقام بگیرم نفس میکشم ... یک روزی هم میرسه که؛ من میشم تنها آرزویِ زندگیش! وقتی تویِ اوجِ عشقو احساسش ... رهاش کنم، غرورشو له کنم؛ اون وقتِ که آتشِ تویِ دلم خاموش میشه، این بدترین انتقامه ... پارت اول از زبانِ ترانه روی تابِ توی حیاط می شینم، به گذشته ی تلخم، به آینده یِ پیشِ روم فکر می کنم.امروز روزیِ که بعد از گذشتِ یک سال پا به اون عمارت میزارم، تویِ این یک سال با وجودِ تلاش های خالم و بقیه اعضایِ خانواده مادرم، سرپرستیِ من به پدربزرگ پدریم داده شدو دیگه چاره ای جز قبول کردنِ این وضع پیشِ رویِ ما نبود. یک ماهِ پیش که این خبروشنیدم، بجایِ اینکه ناراحت باشم برعکس خوشحال بودم چون میتونستم برم اونجا و انتقامِ مرگِ مادرمو ازشون بگیرم، ولی این خوشحالی دوامی نداشتو شنیدم که زن عموم به همراهِ پسرش امیر واسه همیشه رفتن کانادا پیشِ برادرش.با به یاد اوردنِ زن عمو فریبا پوزخندی روی لبم نشست، کسی که صبرنکرد کفنِ عموم خشک بشه و یک شب با ... + ترانه؟ با صدایِ پوریا از مرورِ گذشته دست میکشم - جونم؟ + مامان گفت صدات بزنم ،انگار وقتِ رفتنِ با این حرف سرشو انداخت پایینو نزاشت چهره غمزدشو ببینم، از رو تاب بلند شدمو رفتم جلوش وایسادم، دستشو گرفتم تو دستم - چرا اینجوری ماتم گرفتی؟نمیرم بمیرم که + خدانکنه دیوونه، آخه منو پریناز بهت عادت کردیم، یک سال شبو روز کنارمون بودی، ولی حالا... - بلاخره یه روز باید ازینجا میرفتم، از اولم میدونستم که تلاشایِ خاله بی نتیجس حکمِ دادگاه مشخص بود + هنوز سیزده سالته مثلِ وکیلا حرف میزنی - خب بلاخره عشقِ وکالتم دیگه از حالا دارم روش کار میکنم پوریا خندیدو منو کشید تو بغلش + پس خانوم وکیل قول بده مارو فراموش نکنیو هرروز بهمون سربزنی - قول میدم از خودش جدام کردو دستمو گرفتو دنبالِ خودش کشید.پوریا واسم مثلِ یه برادر بودو توی این یک سال نزاشت آب تو دلم تکون بخوره، دوری ازش واسم خیلی سخت بود.منو برد تو اتاقم که دیدم پریناز رو تختم نشسته و داره گریه میکنه، رفتم سمتشو بغلش کردم - گریه نکن آبجی جونم فدایِ چشمات بشم + خدانکنه آخه من بدونِ تو دق میکنم،با این پوریا که نمیتونم درد دل کنم که، اگه تو بری باید با دیوارا حرف بزنم از بغلش میام بیرونو با دستام اشکاشو پاک میکنم - ای بابا از دسته شما دوتا انگاری میخوام برم سفره قنده هار، به پوریاهم گفتم هرروز میام پیشتون با صدای پوریا برگشتم سمتش + هی ترانه توبری من موهایِ کیو بکشم لابد پریناز جیغ جیغو با اخم ساختگی میگم : - دستت به موهای پریناز بخوره قلمش میکنم بچه پر رو + باشه، من تسلیم با کمک بچه های خاله ی عزیزم چمدونو بقیه وسایلو میبرم پایینو میزارم عقب ماشین، چیزه زیادی لازم نبود چون داشتم به خونه ای برمیگشتم که یه زمانی توش زندگی میکردم همه وسایلم توش بود. موقع رفتن خاله ترمه با چشمای پر از اشکش منو میکشه تو بغلشو با صدای گرفته میگه : + الان خواهرم ترنم ازم ناراحته که چرا دخترشو، پاره تنشو دارم میفرستم تو اون عمارتی که سیاه بختش کرد - خاله اینجوری نگو، شما همه تلاشتوکردی این تقدیره من بوده منو از خودش جدا کردو گفت : + این چه تقدیریه که بری با قاتلای مادرت تو یه خونه زندگی کنی؟ - قاتلای مامانم دیگه اونجا نیستن رفتن، پس الکی خودتو ناراحت نکن لپمو محکم بوسیدو گفت : + همشون لنگه همن، هرکی اذیتت کرد زود بهمون خبر بده، اصلا من اتاقتو دست نخورده میزارم هروقت خواستی باز برگرد پیشه ما، باشه؟ - چشم خاله جونم، شما واسم مثلِ مامانمی بوی اونو میدی، هروقت مشکلی داشتم اول به شما میگم دوباره منو بغل کردو جفتمون یه دلِ سیر گریه کردیم، پوریا و پرینازم حالشون بهتر از ما نبودو داشتن پس میفتادن.بلاخره وقتِ رفتن رسیدو بعد از کلی گریه زاری سوار ماشین شدم.قراربود شوهر خالم که صداش میکردم عمو رضا منو ببره به عمارت.مردی که تو این یک سال واسم حکم یه پدرو داشتو از رفتنم حسابی ناراحت بود، ولی مثلِ ما گریه نمیکرد عوضش سکوت میکردو تو خودش میریخت. ازونجایی که فاصله یِ خونه یِ خالم تا اونجا زیاد نبود خیلی زود رسیدیم.دیدم که دره عمارت بازه،عمورضا با ماشین رفت داخلو توی حیاط پارکش کرد.جفتمون بی حرف از ماشین پیاده شدیم، تو نگاهِ اول چشمم خورد به عمارتِ بزرگی که پدر بزرگو مادر بزرگم، به همراه عموی بزرگم با خانوادش اونجا ساکن بودن، جایی که قرار بود ازین به بعد اونجا زندگی کنم.به سمتِ راستِ باغ نگاه کردم خونه ی پدرم که قبلا توش زندگی میکردیم، و درنهایت سمتِ چپِ باغ که خونه یِ عمو وحیدم بود،کسی که زنش مسببِ اصلیِ مرگِ مادرم بود.پدربزرگم این باغِ بزرگو با این سه خونه ساخت تا بچه هاش دورش باشن ولی نمیدونست که قراره چه سرگذشتی داشته باشن.با غم به اطرافم نگاه میکردم که صدایِ ...
  15. 8 امتیاز
    نام رمان:مجنون خسته نویسنده:sara6 کاربر انجمن نود هشتیا. موضوع:عاشقانه ، معمایی خلاصه : خانواده ای به محل جديدى نقل مکان میکنند غافل از هیاهوها...بهتان ها...عشق های کشته شده...کبک های سر به زیر! دختر خانواده به دنبال کنجکاوی هایش میرود و سر از آشوب های این خانه در می آورد. در این مکان جوانی زندگی میکند که نزدیک شدن به او اکیدا قدغن شده و هم کلام شدن با او عواقب سختی خواهد داشت! دختر داستان اما... مقدمه: دهان ها پلمب شده بودند... چشم ها مرده بودند... عشق ها به دار آویخته شده بودند...و او میدید و فریاد میکشید و میمرد. دیوانه بود.. دیوانه ای که میفهمید..زجر میکشید...خسته میشد ...خسته از فهمی که دیوانه اش میکرد.
  16. 8 امتیاز
    اوا اخه چرا؟ بچه ها زیاد کار نمی بره ها . اون پایین ونگاه کنید بادستتون یه کلیک روش بکنید(فقط همین). نمی دونید اون نویسنده یا اون کسی که پستی رو می زاره برای ما داره زحمت می کشه ؟ واقعا از بچه های محترم وبه قول یگانه خانوم تحصیل کرده انجمن بعیده که احترام گذاشتن و هنوز یاد نگرفته باشن (بلانسبت همه ،البته می دونم خیلی از شما واقعا بی قصدو منظور این کار ونمی کنید)ولی چقدر خوبه وقتی پستی رو می خونیم قانون اولمون این باشه که یه تشکری چیزی.... بکنیم . حالا اگه یادتون می ره تشکر کنیدعیبی نداره اما اینکه بهونه ی دیگه برا کارتون داشته باشید واقعا زشته .
  17. 8 امتیاز
    تقریبا همه نوع موسیقی گوش میداد اما سنتی چیز دیگری بود.گویی گمشده ای را در میان چهچه های آن خواننده خوش صدا جستجو میکرد.حامی میگفت وقتی در تراس یک قالیچه می اندازد،قوری چینی با گلهای یاسی را می آورد و دکمه پخش رادیو کوچکش که انگار به جز چهچهه زدن کار دیگری بلد نیست را میزند، آدم را یاد زنان عهد قجر می اندازد!و وقتی گیسو میگفت آخر در عهد قجر کدام زنی در تراس مینشسته و چای و بیسکویت میخورده؟با شانه های بالا انداخته ی حامی رو به رو میشد! باز آن چشمان مشکوک را از بین درختان کاج روبروی خانه دید.به دیدنشان عادت بود. در را با ریموت باز و ماشین را پارک کرد .در همین حین گوشیش به صدا در آمد.با دیدن اسم مینو لبخندی زد و تلفن را جواب داد مینو_سلام خوبی _قربونت.تو چطوری؟ _خوب.نبینمت بهترم میشم . وبعد خنده ی سرخوشی سرداد _دل به دل راه داره _اون لوله کشی آبه که به هم راه داره هههه ههه _بامزه ی کی بودی تو _ننم ههه ههه _چیه کبکت خروس میخونه _خواس مرغ بخونه دید گرون شده ههه ههه در را هول داد و وارد خانه شد همانطور که از پله ها بالا میرفت جواب داد _نه تو امروز یه چیزیت شده _زنگ زدم بگم فیلم جدید ترجمه کردم _من نگرانم.این فیلم ترجمه کردنات کم کم داره به هویت ملی ایران لطمه میزنه هاا وسایلش را روی میز کامپیوتر اتاقش رها کرد _دلت میاد.همچی ترجمه میکنم که اگه ‌برد پیت ببینه زبون اصلیش یادش میره فارسی عین بل بل حرف میزنه _بلبل جان، هنوز یادم نرفته ترجمه قبلی.آخه تام کروز میدونه پنج تن آل عبا چیه که تو بهش قسم خوردی خخخ _من براوطنم ترجمه کردم.وطنم پاره تنم _باشه بابا.حالا چیکار داشتی این را گفت و روی کاناپه گوشه اتاق خودش را پهن کرد _انقد حرف میزنی آدم یادش میره چیکار داشت. گیسو خندید و گفت _پس قطع کن هروقت یادت اومد زنگ بزن.من گشنمه شام نخوردم _آها یادم اومد.خواستم زنگ بزنم بگم که اینقد شام نخور.برام پیام اومده مشترک گرامی به علت پر خوری گیسو احمدی یارانه شما قطع شد.آخههه چرااا.چه قد گفتم کم بخور همیشه بخور.همین میخواستی.خیالت راحت شد.انقد به این چندرغاز حسودیت شد که ازم گرفتنش.ایشالا که یارانه تو هم قط کنن یه چیزیم ازت بگیرن.ایشالا هلو بکاری بامجون بده.ایشالا شب بخوابی صبح که بلند شدی بشی شلوار کردی خودش هم از حرفش خنده اش گرفت و غش غش خندید _مینو انقد چرت نگو .سلام برسون.به حامی بگو فردا یه سر میرم دفترش _باوشه قربونم بری.خدافظ این دختر بمب انرژی بود.زیر لب دیوانه ای نثار مینو کرد. و احتمالا مینو دوست داشتنی ترین دیوانه ی جهان بود!بعد از عوض کردن لباسهایش رفت که شام بخورد.کتلت های سیمین عجیب خوش عطر بودند.کتلت هایش تداعی گر کلمه ای بودند شبیه مادر!و اگر میگفت کمی دلش برای آغوش مادرانه ای تنگ شده که پر توقع نبود.بود؟ _دستت درد نکنه سیمین _وظیفمه خانم گویی میخواست چیزی بگوید ولی نمیگفت _چی میخوای بگی سیمین _هیچی خانم ینی چیزه بچه ها وقت مدرسشونه بعد برا ثبت نامشون.. حرفش را قطع کرد _حقوقی که میدم کفاف نمیده؟این را با لحن تعجب آوری پرسید _نه خانم شما که همیشه به ما لطف داشتین.ولی مادر شوهرم عمل قلب داشت هرچی داشتیم دادیم برا عملش اگه میشه یکم بعنوان قرض.. گیسو ناگهان از سر میر بلند شد .سیمین نتوانست حرکت بعدیش را پیش بینی کند.نسترآداموس هم از عهده اش بر نمی آمد چه برسد به سیمین! به سمت میز سلطنتی کنج سالن رفت کشویش را باز کرد و دسته ای تراول صد تومانی را بیرون کشید.بدون آنکه بشمردشان به سمت سیمین گرفت.سیمین هنوز در شوک بود _دو ملیونه.فقط برا تحصیل بچه ها خرج کن. _خانم شرمندم کردین _شرمندگی نداره .قرضه.از حقوقتون کم میکنم. و این زن زیادی حساب شده بود. _خدا از بزرگی کمتون نکنه خانم و چه روزهایی که گیسو لنگ یک‌تکه نان بود چه برسد به ۲ملیون آنهم به تومان!
  18. 8 امتیاز
    _ چیکار میکنی که حرفات این همه به دل میشینه ؟!... بذار خودم بگم! صورتش را نزدیکتر اورد و با صدایی سرشار از آرامش و تامل ادامه داد: آنچه از دل براید، لاجرم بر دل نشیند! خندیدم و نگاهم را به فنجان قهوه ای دادم که در دستانم بود.. دلم نمی آمد حرف های هاله را با تواضع انکار کنم چرا که بهتر از هر کسی می دانستم وجود من سرشار از امید به زندگیست و همین امید را در برنامه هایم با مردم به اشتراک میگذارم. _راستی یه سر به سایت بزن.. تماس هایی که فرصت نمیشه تو تایم برنامه جا بدیم، میذارم اونجا. _ یعنی انقدر تماس ها زیاده ؟! کمی از چای را نوشید و پاسخ داد: اوهوم.. گفته بودم که! _ گفتی اما فکر نمی کردم تا این حد تعدادشون زیاد باشه که تو تایم برنامه جا نشن! _ زیاد پیش میاد که همه ی تماس های شنونده ها رو نفرستیم رو آنتن اما حالا، هم از حد معمول بیشترن و هم جالب تر.. حیفه اگر شنیده نشن. _ پس حتما یه سر میزنم! کمی که گذشت هاله کافه را به قصد رفتن به سازمان ترک کرد چرا که امشب برنامه ی زنده روی آنتن داشت. هاله شریفی تهیه کننده ی سی ساله ی برنامه، مشوق و معرف من برای نویسندگی در رادیو بود. سه سال پیش در باشگاه ورزشی آشنا شدیم و دوستی عمیقی بینمان حاکم شد.. چیزی که قبل تر از آن تجربه نکرده بودم. با وجود تفاوت سن هایمان، هر دو احساس می کردیم هم سن و سال هستیم.. انگار که در این دوستی، او چند سال خودش را کوچکتر می کرد و من چند سالی خودم را بزرگتر و اینگونه بود که در نقطه ای با یکدیگر تلاقی پیدا می کردیم. کمی بعد از هاله، من هم کافه را به مقصد خانه ترک کردم ... این بار هم مثل بار قبل هوا بارانی بود با این تفاوت که چتر به همراه داشتم. ************ _ یعنی حتی نظرشم نپرسیدی؟! _ نه.. ترجیح میدم از همون اول همه چی رسمی باشه. نگاه مهیار به تلوزیون بود و نگاه متعجب نسیم خانم به او.. همیشه دلش می خواست مهیار ازدواجی عاقلانه داشته باشد تا عاشقانه، اما این چیزی بود که باب طبع نسیم خانم بود و از مهیار به دور! انتظار داشت زمان ازدواج پسرش که برسد، اشتیاق و علاقه ی بیشتری را نسب به حالا در چشمانش ببیند! _ مامان خیلیم فکر بدی نیست! بنظر من ایما نسبت به مهیار بی میل نیست.. تازه بهش می خوره از اون دخترایی باشه که وقتی طرف از طریق خانواده پا پیش میذاره، بیشتر میپسندن! مهیار با صورتی خندان به ماهور نگاه کرد: نه که خیلی ازش حرف کشیدی! حالا همه ی اینا رو از اون دو تا جمله فهمیدی؟! ماهور خیلی جدی پاسخ داد: خواهرت رو دست کم گرفتی؟! به چیزی که میگم شک نکن! نسیم خانم بی توجه به بحث پیش آمده بین مهیار و ماهور بلند شد و با تردید گفت: باشه.. با پدرت مشورت میکنم و برای این هفته قرار خواستگاری می ذارم. و سپس بدون توجه به دریافت پاسخی از جانب پسرش، به سمت آشپزخانه گام برداشت.. مهیار هم بی تفاوت سکوت کرد و تنها رفتنش را تماشا کرد.
  19. 8 امتیاز
    سلام ! یه چیزی در مورد رمان هست که فکر کردم باید توضیحش بدم . دیدم که چند وقت پیش یکی از دوستان گفت که از محاوره قلمم به ادبی و برعکس گاهی اوقات تغییر پیدا می کنه !در حقیقت اگر دقت کرده باشید بعضی وقتا هست که یه بخش معمولا کوتاهی رو از داستان با ستاره جدا می کنم که اون بخش ها خاطرات آرمیتا هستش . در اون بخش ها مدل نوشتن من از ادبی به محاوره ای تغییر می کنه . با این کار قصد دارم نشون بدم که شخصیت آرمیتا زمانی که لاغر بوده با الان فرق داره و اون زمان ها زندگیش یه جورایی مثل همین زندگی هایی بوده که در خیلی از رمان های نودهشتیا در مورد دختر های خوش حال و محکم می خونیم در حالی که الان افکارش افسردگیش رو نشون میده . *********************** خبری از ناهار نبود . در واقع ، چیزی نداد که بخورم . به خوک های چاقی که دیگر اهمیتی ندارند چیزی برای خوردن داده نمی شود . می دانم این حرفم غلط بود ولی همین حس را داشتم . حس یک خوک چاق . خوکی که اگر دست از بی مصرف بودنش بر نمی داشت سر انجامش بدتر از مرگ بود . برای شام هم یک ظرف پر از میوه های پوست نکنده داد که بخورم . معنی این ظرف پر از میوه های حتی شسته نشده معلوم بود ، اهمیت می داد ، ولی نه آنقدری که برایم پوستشان بکند ! خودش سریع رفت در اتاقش و در را پشت سرش قفل کرد و من ماندم با خانه ای که به نفعم بود کثیف نکنم . یک اتاق دیگر هم داشت که با این کار هایش به احتمال زیاد جایگاه من بود . کمرم گرفته بود . آن کتک هایی که خورده بودم و این دویدن ، می دانستم می خواست درسی به من بدهد که با این که از حفظ بودمش ، ولی باز هم از عمل کردن به آن عاجز تر از دیروز بودم . می خواست به من بفهماند که "می توانم" لاغر شوم ولی نه به این آسانی ها . دوش گرفتم و به اتاق مهمانش رفتم . چند کشو با لباس های خودش آنجا بود . لباس ها را نگاه کردم و سخت نبود بفهمم که این ها هم مال زمانی بودند که او لاغر بود ! البته الان هم لاغر است ولی دیگر نمی تواند آن عضله ها را در این لباس ها جا دهد . لبخندی تلخ روی لبم نشست . انقدر عضله داشت که حسابی سیاه و کبودم کرده بود . این هم یکی دیگر از قوانین دنیای من ! در این دنیا اگر زن زیبا نباشد ، اگر زن لاغر نباشد ، اگر هیکلش مثل باربی و قیافه اش به لطف هزار تا سرنگ و چاقو زیبا نباشد ، هیچ نیست ! ولی مرد ها فرق می کنند ! هیچ کس از مرد لاغر خوشش نمی آید ! همه عضله ای ها را دوست دارند و روبروی چهارشانه ها و گردن کلفت هایشان تعظیم می کنند ! در دنیای من زنان قاجار شده اند مضحکه ی مردم ! چیزی که در مورد زنان قاجار مطمئنم ، این است که هر چه خواستند خورده اند و هیچ وقت برای زیبایی زجر نکشیده اند ! زنان قاجار را مردان امروزی مسخره می کنند . می دانی چرا ؟ چون دیگر هیچ کدام از این مردان زنان را آنطور که هستند دوست ندارند ! مردان امروزی زنان قاجار را مسخره می کنند چون اعتقاد دارند که برای زیبا بودن باید سخت تلاش کرد ! یکی از تیشرت های گشادش را بر می دارم و می پوشم و از اینکه اندازه ام شده به خودم می بالم. روی تختدو نفره دراز می کشم و با خودم فکر می کنم که فردا جمعه است ! به این فکر می کنم که می توانم زیاد بخوابم . به گذشته مان فکر می کنم و آنقدر فکر می کنم تا بالاخره فکر هایم برای خوابیدن کافی می شوند ! ************************** چشمامو ریز می کنم و حسابی خودمو تو آینه دید می زنم . لباسه حسابی بهم میاد ! آبی پر رنگه و آستینشم یکیش کوتاهه و یکیش بلند . روی کمرم تنگ میشه و تا زانوم میاد . ساده ی ساده است ! منتها از روی سینه ام تا پایینش یه شعر با خط نستعلیق چاپ شده ! پدرم در اومد تا درستش کنم ! لباسه رو که تو مغازه دیدم خوشم اومد ازش ! ولی یه چیزی کم داشت !منم این شعره رو روش چاپ کردم و الان درست و حسابیه ! خیلی دوستش دارم ! ولی حیف که باید توی این پارتی مسخره بپوشمش ! _ حالا حتما باید بریم ؟ پرهامم که انگار حسابی مشغول دید زدنمه نگاشو می گیره و جواب میده : _ منم نه از علی خوشم میاد نه از تولدش ! ولی مجبوریم ! نمی تونم که نرم که ! چشم غره ای میرم و میگم : _ از علی خوشم نمیاد ! لبخند میزنه و نزدیک میشه . خدای من ! زیادی نزدیکه ! نههههههههه! دستشو دور کمرم حلقه می کنه که باعث میشه برق سه فاز تو تمام وجودم گردش کنه ! به در نگاه می کنم ولی بعدش یادم میاد که مامان اینا نیستن . نفساش به گردنم می خوره و باعث میشه همه چیزو فراموش کنم . از مامان بابام گرفته تا علی . فقط عطرشو حس می کنم ! چشمام ناخود آگاه خمار میشه و دیوونه میشم . دلم می خواد برگردم و نگاش کنم ولی یه جورایی خشک شدم . لبش به گردنم می خوره و باعث میشه اولش شکه بشم و بعدش داغ ! از توی آینه بوسه ای رو که به گردنم میزنه می بینم و ناخود آگاه گردنم کج تر میشه . نمی تونم تحمل کنم ! خداااااااااااااااا ! می خوام هلش بدم اونور ولی با بوسه ی بعدیش دوباره خشکم می زنه . همونطور که لبش رو گردنمه می خنده و من در حالی که نمی دونم قلقلکم میاد یا دارم می سوزم میگم : _ ولم کن ! _ زنمی ! محکم تر به خودش می چسبونتم و می پرسه : _ از علی خوشت نمیاد چون دختر بازه ؟ از توی آینه نگاش می کنم . می دونم چشمام پر شده من دلم نمی خواد یه همچین آدمی با پرهام بگرده ! _ اگه قول بدی امروز شالتو بندازی روی گردنت منم قول میدم یه جوری سریع از دستش خلاص شیم باشه ؟ سرمو تکون می دم و خودشو ازم جدا می کنه . یه لبخند کوچیک می زنه و موهامو می ریزه رو شونه هام و میگه : _ اینم برای اطمینان اگه یه وقت یادت رفت ! نمی دونم چرا از کارش یه جوری شدم ! عقب رفت و درو باز کرد . _ میرم تو ماشین منتظر باشم . ولی قبلش یه لحظه وای می ایسته و میگه : _راستی ! رژ گونه نزن واسه پوستت بده . هر وقت خواستی سرخ شی خودم بوست می کنم ! و با یه نیشخند میره و من می مونم که از حرسم قرمز شدم ! ************************** راس ساعت شش و نیم بیدارم کرد . حرفی نزد . فقط محکم تکانم داد و اجازه نداد از درد بدنم حرفی بزنم . احساس می کردم از سنگ ساخته شدم ولی باید یک ظرف دیگر از آن شکنجه های نشسته و پوست نکنده می خوردم و باز روی آن تردمیل کذایی می نشستم . وسط خوردن اشک هایم جاری شد ولی همه را ندیده گرفت . گفت تا هر وقت که بیاید باید بدوم . گفت اگر از روی تردمیل تکان بخورم می فهمد . باور کردم . و دوباره دویدم . با اشک و آه و ناله دویدم و به عرق و درد و بیچارگی توجهی نکردم . تا ساعت دوازده دویدم . پایم درد می کرد ولی هنوز نیامده بود . احساس می کردم از درد پایم خواهم مرد ! آرزو می کردم می توانستم آن دو جسم دردناک را از خودم جدا می کردم . پایم خالی می کرد ولی همچنان دویدم . در حالی که اشک می ریختم دویدم . گاه به خودم فحش می دادم و گاه تقلا می کردم به زمین نیافتم ولی تا می توانستم دویدم . نیم ساعت بعد بود که رسید . نگاهم کرد و بعد به آرامی تردمیل را خاموش کرد و بدون هیچ حرفی دستم را گرفت و کمکم کرد روی مبل بنشینم . می خواستم سرم را روی زانویش بگذارم و گریه کنم ولی آنقدر عرق کرده بودم که می دانستم تحمل نخواهد کرد . بی هیچ حرفی به آشپز خانه رفت ، یک ظرف میوه روی پایم گذاشت و به سمت اتاقش حرکت کرد . اندوه عزیز دوستت دارم مثل آن درخت ولی ببین آن درخت که همانجا ایستاده و من دوستش دارم نیامده در قلبم بنشیند ریشه بدواند برای همیشه بماند | سینا به منش |
  20. 8 امتیاز
    اینی که میخام معرفی کنم ازش فیلم نساختن ولی یه انیمشین سه بعدی ساختن.انیمیشنی که آدم بزرگها رو پاش میخکوب میکنه،به یاد بچیگیهاش میندازه و حتی ممکنه از ته دل بخندوننتون. نی نی ریس،(the boss baby)به کارگردانی تام مک‌گراث که از رمانی به همین نام به نویسندگی مایکل مک‌کولرز برداشته شده. خلاصه: به نظرتون دنیای نی نی ها چطوریه؟هدفشون از دنیا اومدن چیه؟حتمن میگید دنیای زیبا دارن و هدفشون قشنگ شدن زندگی مامان و باباشونه.ولی نه!!!قضیه زندگی این نی نی فرق داره.اون در اصل ریسه و برای استحکام جایگاه نوزادان در کانون خانواده در برابر دشمنشون که داره مرکز توجه های خانواده ها میشه، بدنیا اومده و اون دشمن همون حیوانات خانوادگیه.ولی ناگهان یه دشمن دیگه هم پیدا میشه که ضرب المثل ،نو که بیاد به بازار کهنه میشه دل آزار و معنی میبخشه که کسی نیست جز داداش بزرگش که دوست نداره محبت پدرو مادرشو با عضو جدید تقسیم کنه. شایعات این انمیشین: مقایسه شخصیت بچه رئیس با رئیس جمهور فعلی آمریکاست. منتقدا رفتارهای این دو تا رو، با هم مقایسه کردند و گفتن که شاید این کاراکتر و از روی دونالد ترامپ گرفتن. و آتیش این شایعه رو صدای الک بالدوین که روی این کاراکتر بچه رئیس گذاشتن پر رنگ کرده. این آقا تو ماه‌های گذشته با گریم و آرایشی خودشو شبیه ترامپ کرده و مسخره اش کرده. ویدیوهاشو میتونید تو مجازی ببینید.
  21. 8 امتیاز
    پارت دوم مهدیار پسرعمومو شنیدم - سلام برگشتم سمتش که دیدم دقیقا جفتم وایساده، اونقدرتو فکر بودم که متوجه حضورش نشدم، تا اومدم جواب سلامشو بدم بقیه یِ اعضایِ خانواده هم از عمارت خارج شدنو اومدن سمتم، یهو با دیدنشون دلم گرفتو عقب عقب رفتمو پشتِ سره عمو رضا وایسادم، که پدربزرگم با صدایِ گرفته که نشون دهنده یِ بغضش بود گفت : - یک سال دوری بس نبود؟هنوزم نمیخوای مارو ببینی؟بخاطره تو پسرمو، زن عموتو از خونه پرت کردم بیرون، فقط برایِ اینکه تو کمتر عذاب بکشی، دیگه هم نمیزارم بهت نزدیک بشن لبخند تلخی رویِ لبم نشست، پدربزرگم خبرنداشت که اتفاقا از خدام بود که اونا هنوزم تویِ این خونه باشن، تا پدر بزرگم میخواد بیاد سمتم عمورضا به حرف میادو میگه : - راحتش بزارید، اگه شما میخواستین اون عذاب نکشه قبول میکردین پیشِ ما بمونه + اون نوه یِ منه، چطور انتظار داری بزارم دور از مازندگی کنه؟ عمو حمیدم گفت : - ممنون که برادر زادمو تا اینجا رسوندی دیگه میتونی بری از ترسِ اینکه باز بینشون دعوا بشه دستِ عمو رضارو کشیدمو دره گوشش گفتم : - عمو شمابرو نمیخوام بهت بی احترامی بشه چون اگه بخوان حرفی بهت بزنن منم زبون درازم فعال میشه میدونی که؟ با لبخند برگشت سمتمو گفت : - باهمین زبونت دلِ منو خالتو بردی بالا بری پایین بیای دختره خودمی اینو یادت باشه خندم گرفت که از چشمِ خاندانِ چشم انتظار دور نموند، عمو رضا رفت دره عقب ماشینو باز کرد تا وسایلمو بیاره بیرون، تا خواستم برم کمکش عموم و مهدیار آروم منو زدن کنارو رفتن کمکِ عمو رضا، من همونجور بلاتکلیف وسط حیاط وایساده بودمو داشتم زیره نگاه هایِ بقیه آب میشدم، چشمم افتاد به زن عمو مینا که یجوری با ذوق نگام میکرد که انگاری منو با دخترش مهدیس اشتباه گرفته بود، یهو یادم اومد که خبری از مهدیس نیست عجیبِ! انگاری از اومدنم خوشحال نیست که واسه یِ استقبالم نیومده.همه یِ وسایلمو که بردن داخل، منم دنبالشون راه افتادم که بلاخره مادربزرگم طاقت نیوردمو محکم بغلم کرد - عزیزه دلِ مادر یه حرفی بزن،دلم واسه یِ شنیدن صدات تنگ شده ناخداگاه بغض کردمو اشکام سرازیر شد،دستموگذاشتم پشتِ کمرشو به خودم محکم فشارش دادم - مادرجون؟ + جونِ دلم - دلم واستون تنگ شده بود اینو که گفتم منو از خودش جدا کردو با خنده برگشت سمت پدربزرگمو گفت : - محمود شنیدی ترانم چی گفت؟دلش واسمون تنگ شده انگار هنوزم دوستمون داره + آره زهرا جان شنیدم پدربزرگمم اومدو بغلم کرد، بماند که هنوزم ازشون دلگیربودم ولی الان فرصتِ مناسبی برایِ بیانش نبود،اونقدراهم دختره بی ادبی نبودم که بخوام جلویِ بقیه زخم زبون بزنم به دوتا بزرگتر.اتاقِ جدیدم طبقه یِ بالا دقیقا روبرویِ اتاقِ مهدیار بود،کاش اتاقِ کناره مهدیسو بهم میدادن، تصمیم گرفتم سره فرصت خودم اتاقو عوض کنم.تا دره اتاقمو باز کردمو چراغشو روشن کردم مهدیس با جیغ خودشو انداخت تو بغلمو محکم فشارم داد - جیـــــــــغ دختره یِ ایکبیری، بعده یک سال با چه رویی اومدی اینجا پیشِ خواهره بدبختِ فلک زدت؟ باخنده از خودم جداش کردمو گفتم : - ایکبیری خودتی، از ترس زهرِترک شدم چرا جیغ میزنی؟بعدم چرا نیومدی پایین استقبالم؟ + خب خواستم نحوه یِ استقبالم با بقیه فرق کنه، بعدم اینکه میدونستم اول که بیای اعصاب نداری گفتم اول خوب پایین تو حیاط فحشارو بدی تخلیه و آروم که شدی، منو ببینی - هوف مثلِ قدیما وراجی ها، یادم رفت قرص سردردامو با خودم بیارم تا اومد جوابمو بده مهدیارو عمو حمید وسایلو اوردن گذاشتن داخل که یهو رفتم دمِ درِ اتاقو عمو رضارو دیدم که چمدون بدست داره میاد، رفتم از دستش گرفتمشو بعد از تشکر کردن ازش خداحافظی کردمو بیخیال وجودِ بقیه تو اتاقم، تا دمِ در همراهِ عمو رضارفتم، همینکه با ماشینش از حیاط خارج شد آروم برگشتم داخلِ عمارتو بی توجه به بقیه رفتم سمتِ اتاقم، دستِ خودم نبود با همشون احساس غریبی میکردم.دره اتاقو که باز کردم دیدم مهدیس با اخم نشستِ رو زمینو وسایلمو دورش چیده - تو چرا مثلِ شوهر مرده ها شدی؟ + خب خیره سرم داشتم باهات حرف میزدما یهو گذاشتی رفتی، اصن قهرم اینو گفتو روشو کرد سمتِ مخالفِ من، کنارش نشستمو درِ چمدونمو باز کردمو یه جعبه ازتوش دراوردم - با من قهری، با اینم قهری؟ برگشت سمتمو بادیدنِ جعبه یِ کادو تو دستم نیشش تا بناگوش باز شد + نگو که پوری فرستاده - پوریو درد ! پوریا، منِ بدبخت هنوزم کفترِ نامه رسونِ شماهام لپمو محکم بوسیدو جعبرو از دستم گرفتو با ذوق بازش کرد یه ساعت مچیِ خیلی شیک توش بود به همراهِ یه نامه، با لبخند بهش نگاه کردم، مهدیس دوسال از من بزرگتر بودو از همون بچگی عاشقِ پوریا شده بود ولی ازونجایی که رابطه یِ این دو خونواده باهم حسابی تیره و تار بود امیدی به وصلِ این دو کفتر در آینده نبود.به کمکِ مهدیس همه یِ وسایلو تو اتاق چیدمو لباسامو تو کمدا جا دادم حسابی از کتو کول افتاده بودیم.یهو یه چیزی یادم اومد برگشتم سمتِ مهدیسو گفتم ...
  22. 8 امتیاز
    زل زده بودم به در دانشگاه دو دل بودم برم دلموزدم به دریا و رفتم داخل. سرم پایین بود؛ باید میرفتم پیش اقایصغری تا بهم بگه کلاسم کجاست از پله های دانشگاه رفتم بالا و رسیدم به دفتر اقای صفری. اروم در زدم و با صدای بفرمایید اقای صفری رفتم داخل به محض دیدن من بلند شد و گفت _به به دایانا خانم! خوبی دخترم؟ +سلام اقای صفری. مرسی خوبم _پس بالاخره امدی دانشگاه نه؟! در جوابش لبخندی زدم وگفتم :استاد، کلاس من کجا تشکیل میشه؟ _طبقه دوم اتاق سوم.... برو که الان کلاست شروع میشه +مرسی. فعلا اقای صفری سریع از پله ها رفتم پایین و و دنبال کلاسم گشتم سریع رفتم دم در اوه صدای استاد می اومد نفس عمیقی کشیدم و در زدم صدای اشنایی گفت :بفرمایید در باز کردم و رفتم داخل؛ چشمم که بهش افتاد تنم لرزید اونم از تعجب شاخ دراورده بود با تته پته گفتم :می... می تونم بشینم سریع به خودش اومد و با همون خونسردی همیشگی گفت _بله بشینید سریع کنار یه دختره که چادر سرش بود نشستم. نفس عمیقی کشید و ادامه داد : من بردیا فروزان فر هستم معلم این درس شما... میتونید فروزان فر صدام بزنید. الان هم اگه طرح اماده ای دارید بیارید ببینم آب دهنمو قورت دادم حالا دیگه مطمئن بودم خودشه.... طرحمو برداشتم و بازش کردم بغل دستیم یهو هینی کشید _وای خودت کشیدیش؟ +اره _عالیه! بابا ایول لبخندی زدم و گفتم _اسمت چیه؟ +من پریا هستم. میتونی پری صدام بزنی _خوش بختم من دایانا هستم +خب دیگه برو طرح خوشگلتو به استاد نشون بده لبخندی زدم و با استرس بلند شدم. رفتم سمت میزش و طرحمو گذاشتم رو میزش نگاهی بهم انداخت نگاهش همه ی خاطرات رو، واسم تازه کرد. زیر لبی و اروم گفت :تو رو که میدونم... طراحیت خوبه! پوزخندی زدم و ازش رد شدم تا چند دقیقه بعدش میز ش پر بود از طرح همه رو برسی کرد و طرح منو کشید بیرون _همین طرح رو همین الان بکشید . صدای همه رفت بالا یکی بلند شد و گفت :استاد این طرحو خودتون کشیدید؟ خندید و گفت :نه من اینو نکشیدم! دستشو گرفت سمت من و گفت _خانم احمدی این طرح رو کشیدن همه برگشتن و نگاهم کردن میون اون نگاه ها یه نگاه بود یه نگاه مشکی برام چشم هاش، عجیب واسم اشنا بود! صدای پچ پچ ها رفت بالا بردیا بازم میون طرح ها میگشت که چشمش طرحی رو گرفت... بعد طرحو بلند کرد و گفت:اینم اگه تونستید بکشید به طرح نگاه کردم چشم هام از تعجب گرد شد همون دختری بود کههرشب من تو خواب میدمش دستش یه چنگ بزرگ بود و موهاش تو هوا پخش بود.!، پشت سرش پر بود از سیاهی و خرابی اشکی هم از، گونش سرازیر بود! ناخدا گاه بلند شدم و پرسیدم :استاد این طرحو کی کشیده؟! دستشو گرفت سمت یه پسری پسره بلند شد. همون پسر چشم مشکی بود تو چشم هام زل زد پسره نشست و منم نشستم. تصمیم گرفتم طرح پسره رو بکشم! ***************** مداد رو انداختم رو زمین و به نقاشی نگاه کردم طرحم خیلی تغییر داشت لبخند داشت رو لبش و پشت سرش پر از گل بود! شاید دلم می خواست اینطوری بکشم! شاید هم نه!
  23. 8 امتیاز
    سرمو به پنچره تکیه دادم دلم برای دانشگاه تموم شده حتما همه یاونایی که میشناختم فارغ التحصيل شدن. مطمئنم بردیا هم، منو یادش نیست! چیشد که من شدم یه دیوونه؛ من که یه ادم عادی بودم! به خودم که اومدم جلوی دم در خونه بودیم پیاده شدم، مامان در رو باز کرد رفتم داخل و درو پشت سرم بستم دارا اومد بیرون و سلام کرد جوابشو با سر دادم و یه راست به سمت اتاقم رفتم. اتاقم خیلی کثیف بود کفش پر بود از لباس و خرت و پرت حال و حوصله جمع کردنشونو نداشتم از بین لباس ها یه لباس پیدا کردم و پوشیدم. خودمو پرت کردم رو تخت و به سه نکشیده بود خوابم برد **** دوباره همون دختره بود، با چشم های ابی روشنش بهم زل زده بودو یه چیزی ازم میخواست اومد طرفم اما من ازش فرار کردم! فرار برای چی بود شاید اون می تونست کمکم کنه اما...... با جیغ از خواب پریدم. نفس نفس میزدم و به سرفه افتاده بودم. در باز شد و مامتن با ترس اومد تو اتاق _چیشده؟ میلرزیدم مامان از عسلی کنار تختم چند تا قرص با اب داد دستم با لرزش دست هام خوردمشون و ابم هم سر کشیدم. با نگرانی زل زده بود بهم لبخند تلخی زدم و گفتم :مامان من خوبم. مامان با بغض لبخندی زد و پاشد و رفت بیرون. بعد از اینکه مامان رفت بیرون پاهامو تو دلم جمع کردم و به دست هام زل زدم همیشه خدا سرد بودن به هر جا دست میزدن یخ میشد همیشه این واسم یه سوال بود چرا به هر چی دست میزنم سرد میشه؟ دوباره خوابیدم رو تخت و به دانشگاه فکر کردم خیلی دوست داشتم بازم درسمو ادامه بدم اما میترسیدم باز همون بلا ها سرم بیاد..... به پهلو خوابیدم هوا رو به تاریکی میرفت، قرص ها کم کم داشتن اثر میکردن و خواب به سراغم میومد. دلم نمیخواست بخوابم اما انگاری نمیشد! چشم هامو بستم و اروم به خواب رفتم. *************** با نوری که رو چشمم افتاده بود از خواب پریدم. بلند شدمو نشستم رو تخت، کش و قوسی به بدنم دادم و از رو تخت بلند شدم و رفتم دستشویی. از اتاقم اومدم بیرون هم زمان با من دارا هم اومد بیرون. در حالی که سرشو میخاروند گفت _سلام ابجی صبح به خیر +علیک سلام.... هنوز خوابیا!؟ _دیشب تا صبح بیدار بودم +خب مگه مجبوری برادر من... مثلا دانشگاه هم داری نه؟ خمیازه ای کشید و ادامه داد _اره، امروز دانشگاه دارم خندیدم دارا یک سال از خودم کوچیک تر بود حسابداری میخوند خیلی دوسش داشتم. با هم رفتیم پایین دارا سریع نشست رو صندلی و شزوع به خوردن کرد منم سلام دادم و نشستم بابا خیلی اروم داشت چایشو میخورد مامان هم برای دارا لقمه میگرفت، وقت خوبی بود تا حرفمو بزنم یه کم جا به جا شدم رو صندلی و بی مقدمه گفتم :من میخوام دوباره برگردم دانشگاه بابا و مامان تعجب کردن و زل زدن بهم دارا اما همچنان در حال خوردن بود بابا نگاهی به مامان کرد و گفت:دخترم تصمیم خودته اما... _اما چی بابا +به نظرت بهتر نیست بزاری چند ماه بگذره؟ _نه من میدونم تازه کلاس ها شروع شدن اگه برم میتونم برسم بابا لبخندی زد و ادامه داد :باشه دخترم من با اقای صفری صحبت میکنم خوشحال دستامو کوبیدم به هم و صورت بابا رو بوسیدم و مشغول خوردن صبحانه شدم.....
  24. 7 امتیاز
    " بسمه تعالی " سلام به تمامی کاربران انجمن بزرگ نودهشتیا ! حالتون چطوره ؟ خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ از اونجایی که چند وقته انجمن سوت و کور و بی روح شده می خوایم با یه سوپرایز فوق فوق فوق جالب ، هیجان خونتونو ببریم بالا ! حالا چجور ؟ اگه یکم تحمل کنید بهتون می گم . ما قراره یه مسابقه ی بزرگ به وسعت مهری که از نودهشتیا توی دلامون داریم ، برگزار کنیم . یه مسابقه ی بزرگ داستان نویسی ! تنها یک نفر توی این مسابقه برنده جایزه های ما میشه . حالا کی ؟ خوب معلومه کسی که با شرایط زیر توی مسابقه شرکت کنه و بهترین داستان رو ارائه بده : 1 - داستان شما میتونه بین 600 تا 2000 کلمه باشه . 2 - برای دیالوگ های داستان از " - " و " + " استفاده نکنید و به جای اون از " گفتم ، گفتی ، گفت و ... " استفاده کنید . برای مثال : غلط - سلام خوبی ؟ + ممنون خوبم درست گفتم : سلام خوبی ؟ گفت : ممنون خوبم 3 - داستان شما باید " شروع " ، " اوج " و " پایان " مناسبی داشته باشه . 4 - هر داستان یک بنر مخصوص به خودش رو داره که هر داوطلب باید به یکی از گرافیست های عزیز ( یعنی @YeGaNeH و @A.sanamy.D ) برای طراحی بنر درخواست بده . نکته : برای درخواست بنر حداقل یک هفته قبل از روز برگزاری مسابقه اقدام کنید . 5 - موضوع داستان ها حتما حتما حتما باید " عاشقانه " باشه . 6 - برای ارسال داستانک هاتون 2 هفته فرصت دارین! از اونجایی که توی انجمن نودهشتیا کلی نویسنده خوش قلم و خوش ذوق داریم مطمئنا رقابت تنگاتنگ خواهد بود . پس تمام تلاشتون رو بکنید ! *** می رسیم به قسمت جذاب ... اگه گفتین چیه ؟ اگه گفتین ؟ و ... چیزی نیست جز جز .... ☆ جایزه مسابقه ☆ 1 - اکانت وی آی پی + پشمک اصل حاج عبدالله از اونجایی که منو یگانه جان کلی برای جایزه ی دوم فکر کردیم و زمان گذاشتیم ، تصمیم بر این شد یه هدیه ی نو و جدید بدیم به برنده ی مسابقه ... به نظرتون این جایزه چیه ؟ ** برتر داستانک ها توسط تیم گویندگی انجمن، صوتی میشن و روی سایت قرار میگیرن ** نظرتون چیه ؟ *** خب حالا که همه چیز مشخص شد و فهمیدید جریان چیه بهتره که داورا رو هم مشخص کنیم . داوری این مسابقه دو مرحله داره ! 1 - توی مرحله ی اول کاربرای انجمن 3 داستان برتر رو انتخاب می کنن . 2 - در مرحله ی دوم مدیرای عزیز بین 3 داستان منتخب یکی رو به عنوان داستان برتر ماه انتخاب می کنن . *** حالا هر کس می خواد توی این مسابقه ی بسی جذاب شرکت کنه کافیه مشخصات زیر رو به ترتیب : 1 - اسم کاربری | نام داستان 2 - بنر داستان 3 - موضوع داستان 4 - خلاصه ی داستان 5 - متن داستان برای من یعنی @HASTI-L ارسال کنه تا من بعد از دریافت جلد از گرافیستای عزیز داستانش رو توی همین تاپیک قرار بدم . اگر سوالی بود حتما حتما ازم بپرسید *** در آخر تشکر می کنم از مدیر زحمت کش انجمن یعنی @YeGaNeH عزیز ! *** ممنون از یگانه ی عزیز @YeGaNeH بابت طراحی این بنر زیبا! موفق و موید باشید !
  25. 7 امتیاز
    خلاصه ای هر چند کوتاه می خواد . بنر رو میتونیم خودمون طراحی کنیم (گرچه اسم بنر درست نیست و باید میگفتین کاور یا پوستر داستانک). نه نمیشه . کار خود گرافیستاس . ( همون بنر خوبه . ما یه جریاناتی سر این بنر یا پوستر یا ... داشتیم که ... :/ ) امیدوارم شرکت کنید دو هفته برا پیدا کردن ایده و نوشتن داستان وقت دارید و در صورت نیاز این زمان تمدید می شه
  26. 7 امتیاز
    حالا دســـت جــــیغ هــــورا تولد تولد تولدت مبارک، مبارک مبارک تولدت مبارک چی؟ تولد کیه؟ خوب معلومه دیگه تولد ریحانه ی عزیز! ilove_Dark باید بگم خیلی خیلی اتفاقی و یهویی فهمیدم امروز 1بهمن ماه 96 تولد ریحانه است و این شد که تصمیم گرفتم برای تولدش تایپیک بزنم خب خب نوبتی هم که باشه نوبتِ رونمایی از کیک و پذیرای از جمعیت کثیرِ مهمانانِ آخه کُل انجمن مون دعوتن این از کیکت ریحانه جانم امیدوارم هم طعمش رو دوست داشته باشیهم شکلش رو مهمانان عزیز بفرمایید خوراکی و نوشیدنی فقط کم بردارید به همه برسه شوخی کردم هرچه قدر میخواید بخورید به تعداد گرفتم البته تعداد ضربِ در ۱۰ خُب خُب حالا می‌رسیم به قشنگترین بخش یعنی دادن کادو به پریای عزیزم...ریحانه ی دوست داشتنی امیدوارم که از هدیه ات خوشت بیاد ریحانه جان دیگه خودت به بزرگی خودت کم و کاستی هارو ببخش و بزار پای این که دیر و یهویی فهمیدم بازم تولدت مبارک ریحانه ی عزیزاز این جا به بعدش رو به مهمان های گُل میسپارم که قشنگ بترکونن
  27. 7 امتیاز
    نام رمان: فراموشت نمیکنم نویسند:Zahra12105کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: عاشقانه-طنز-پلیسی-رازآلودو معمایی خلاصه :داستان درباره دختری محجبه و شیطون است که رویای المپیک در ذهنش میپروراند.پس از مدت ها به خواسته ی قلبیش میرسد ولی توسط باند بزرگ خلاف بنا بر دلایلی ربوده میشود افسری به کمکش میرود و... ماجرا در اینجا پایان نمی یابد و خطری دیگر در سال های آینده میافتد که قلب دختر داستان بار دیگر به یاد او میتپد...خطریکه فراموش کردن او سخت تر میشود...خطری که باعث میشود بار دیگر با آن افسر رو به رو شود و همکاریکند برای دستگیری کامل آن باند بزرگ خلاف که در انتهای نابودی بار دیگر جان گرفت و شعله های آخر و اندک خاکستر به آتشی بزرگ تبدیل شد آتشی که دامن گیر همه شد به جز دو نفر اتفاقات دیگری در راه است و زندگی دخترک را در پستی و بلندی های زیادی قرار میدهد...آیا ماجرا همانیست که ما فکر میکنیمl؟ یا ماجرای دیگری پشت این ماجراست؟ برای فهمیدن این راز با ما در ادامه این رمان همراه باشید مقدمه: من دختریم از طبار شیطنت...ومهربانی و تو پسری که با بی تفاوتیت خون میکنی این دل را...اما آیا تو همانی هستی که نشان میدهی؟...نمیدانم کجا و چگونه اتفاقی افتاد که دیگر منِ الآن نشدم...اتفاقی افتاد که شیطنت هایم پشت گوشه گیری فردایم سنگر گرفت...تمام افکارم خلاصه شد در سیاهی چشمانت...اما... با آمدنت شدم همان دختری که بودم...با این تفاوت که... تمام نقطه ی توجهم تو هستی...گفتی فراموشم کن...گفتم مگر میتوانم زندگیم را فراموش کنم...فراموش کردنت یعنی گرفتن اکسیژن ...من به همین خیالت هم خوشم...به همین رویایی که در ذهنم از تو ساختم... زمین و زمان به هم میپیوندند تا تورا فراموش کنم...ولی من..فراموشت نمیکنم
  28. 7 امتیاز
    سلام ســــــــــــــــــــــــــلآم.. واااااای ببینید تولد کیه.. عسل بانو.. ابجی گلم.. هم ماهیِ ماهم.. عسل مرغوبم... صدساله شه جوووووووون دل ابجی... خب خب خـــــــــــب نوبتیم باشــــــــــہ نوبتئ کادوهاست:))) امروز روز توست و من تمام دلتنگیهایم را به جای تو در آغوش می کشم چقدر جایت میان بازوانم خالیست تولدت مبارک صدای یک پرواز فرود یک فرشته آغاز یک معراج و شروع یک زندگی تولدت مبارک این هدیه ی آسمانی چشمانت / دلبسته به شمعدانی چشمانت ای عشق تولدت مبارک ، قلبم / تقدیم به مهربانی چشمانت . . . وجود زیبایت وارد به دنیا میشود / هدیه سالروزش این آوا میشود عاشقی چون من بی پروا میشود / در شعر تولد غرق رویا میشود اینگونه سالی دگر ازعمر تو آغاز میشود تولدت مبارک سالروز زمینی شدنت مبارک . . . راستی از ونوس و مریخ چه خبر !؟ روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است بهانه ی زندگیم تولدت مبارک تو هیچی کم نداری برای همه چیز من بودن تولدت مبارک زادروزت شیرین، پرعشق و نورآفرین باد. قهقهه هایی آسمانی و آرامش زلال زندگی را برایت آرزو دارم . . . عسلک من هم ماهی تو بودنم خودش افتخاریه هاا..عاشقـــــــــــــــــــــــم من..یه جور خاص.. اصلا بقول اَندی گفتــــــــنی: < جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست تولدت مبارک ، تولدت مبارک تولدت مبارک ، تولدت مبارک ♫♫♫ امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره امشب خونمون پر از طنین دلنوازه تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک تولدت مبارک ، تولدت مبارک ♫♫♫ جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک تولدت مبارک ، تولدت مبارک ♫♫♫ تولدت مبارک ، تولدت مبارک تولدت مبارک ، تولدت مبارک ♫♫♫ تولد تولد تولدت مبارک امشب تو ببین چه شور و حالی و صفایی راستی که گل سرسبده محفل مایی امشب رو لبا گلهای خنده واسه‌ی توست آرزوی ما بخت بلند در طالع توست عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک تولدت مبارک ، تولدت مبارک ♫♫♫ جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک تولدت مبارک ، تولدت مبارک تولدت مبارک ، تولدت مبارک > خــــــــــــــــــب خــــــب نوبتیم که باشه نوبت کیک و گلهاســـــــــــــــــــــت هرچند که خودت گلی.. حالام بدو بدو بریم سراغ کیک شمعاتوو هم فووووت بنمااا هورااااااااااااا بازم تولدت مبارکااا باشه ابجی گلی..۱۲۰سالگیتو جشن بگیری ..خیلی دوستت دارم..کاش آرزوهات آرزو نمونن..منم برات آرزوی موفقیت، شادی و سلامتی رو دارم
  29. 7 امتیاز
    ۱۶- شِلی (Shelley) کارگردان: علی عباسی نویسندگان: علی عباسی و مارن لوئیز کاهن این فیلم مقوله حاملگی را برای القای ترس انتخاب کرده است. رشد یک انسان در بدن می تواند به اندازه کافی دلهره آور باشد. این اثر سینمایی که نخستین ساخته کارگردان دانمارکی و ایرانی الاصل به شمار می رود، به برخی مسائل آشنا در پارانوید ناشی از اضطراب حاملگی می پردازد. لوئیس (الن دوریت پترسن) و کاسپر (پیتر کرستوفرسن) زوجی بدون فرزند هستند که به خدمتکار خود النا (کاسمیکا استراتان) پیشنهاد می دهند که در ازای دریافت مبلغی مشخص برای نگه داشتن خانه اش، بگذارد تخمک زن صاحب خانه در بدنش کاشته شود. در این میان اتفاقی پیش بینی نشده رخ می دهد و ظاهرا جنینی شیطانی در بدن او شروع به رشد می کند و برایش مشکلات جسمانی به وجود می آورد. فیلم ساختار مناسبی دارد و شخصیت ها به خوبی شکل گرفته اند. ۱۵- نفس نکش (Don’t Breathe) کارگردان: فد آلوارز نویسندگان: فد آلوارز و رودو سایاگس دگرگون ساختن برخی جنبه های پرکاربرد این گونه فیلم ها، باعث شده که «نفس نکش» به اثری موفق تبدیل شود. گروهی از سارقان متشکل از یک زن (جین لنی) و دو مرد با بازی «دنیل زواتو» و «دیلان مینت»، به خانه یک کهنه سرباز نابینا می روند و قصد دارند به اموال او دستبرد بزنند. آن ها گمان می کنند که این کار آسان است، اما مسائلی برایشان رخ می دهد و داستان فیلم این گونه شکل می گیرد. این اثر که ما را به یاد فیلم زیبای «هیس» (Hush) می اندازد.، تنشی غیر قابل تحمل را به کاربر القا می کند.
  30. 7 امتیاز
    _ فردا شب قرار برات خواستگار بیاد. فنجان چای را که نزدیک دهانم بود پایین آوردم و نگاه کنجکاوم را به مادر دادم: کی هست؟! کاسه ی کوچکِ عسل را روی میز گذاشت و خودش هم مقابل من نشست: پسر حسام خان.. مهیار. تحلیل حرفی که شنیده بودم آسان نبود.. تا چند لحظه نتوانستم عکس العملی نشان دهم. _ نظرت؟ آرام پاسخ دادم: نمی دونم. رنگ نگاه مادر متفاوت شد.. نگاه از چشمان مهربانش گرفتم و از روی میز بلند شدم: من برم دیگه.. داره دیرم میشه! با صدای دلنشینش پاسخ داد: بسلامت. " مهیار؟! همان آقای بهنام؟! نمی توانستم باور کنم که مهیار خواهان ازدواج با من باشد چراکه هیچگاه در رفتار و برخوردهایش چیزی ندیده بودم که مرا به شک بیاندازد! " پس از رسیدن به بیمارستان، ماشین را در محوطه جای دادم و پیاده شدم.. با چشمانی دوخته شده به زمین، به سمت ساختمان بیمارستان حرکت کردم.. ذهنم آشفته بود و نمی توانستم افکارم را کنترل کنم. " انتظار این اتفاق را نداشتم اما احساسم نسبت به آن چگونه بود؟! برایم خوشایند بود؟! " ایستادم.. سرم را به طرفین تکان دادم تا ذهنم خالی شود.. باید چند ساعتی را روی درس و کارم تمرکز می کردم. سرم را بالا آوردم اما هنوز قدم اول را برنداشته بودم که چشمانم روی چیزی که دیده بودم خشک شد.. مهیار از درب ورودی خارج شد اما متوجه حضور من در نزدیکی اش نشد چراکه فاصله بینمان زیاد بود و نگاه او به کاغذهایی که در دست داشت. از پله ها پایین آمد و در جهت مخالف من حرکت کرد. با چشمانم بدرقه اش کردم وپیش خودم اعتراف کردم که جواب سوال چند لحظه ی پیش را گرفته ام! ************* روی اولین کاناپه ای که نزدیکش بود خود را رها کرد.. آنقدر خسته بود که حتی زحمت روشن کردن یک لامپ را هم به خود نداد و در تاریکی نشست.. به ساعت موبایلش نگاه کرد.. احتمالا مدت زیادی بود که همگی خانه را به قصد مجلس خواستگاری ترک کرده بودند. به خاطر اعتصاب کارگران در یکی از کارخانه ها، آرش نتوانسته بود خانواده ی جدیدش را همراهی کند.. البته از این موضوع ناراحت نبود چرا که خود را عضوی از آنان نمی دید که بخواهد در چنین واقعه ی مهمی همراهشان باشد و اگر مجبور به این کار می شد، مسلماً حس یک سربار را پیدا می کرد! کنترل را برداشت و تلوزیون را روشن کرد.. کمی منو را بالا و پایین کرد تا با شبکه های وطنی بیشتر آشنا شود.. انگار تنوع شبکه ها در چند سال اخیر بیشتر از قبل شده بود. در یک لحظه نگاهش به نامی برخورد کرد که از زبان ایما شنیده بود.. همان شبکه ای که برنامه ی رادیویی از آن پخش می شد. روزِ فرد بود و ساعت، همان ساعت برنامه را نشان می داد. به محض انتخاب شبکه، صدای حس و حالِ آشنای برنامه شنیده شد: " فکر نمی کنم بین ما ایرانی ها کسی باشه که فال حافظ رو امتحان نکرده باشه... " آرش کمی فکر کرد اما خاطره ای از فال حافظ را بیاد نیاورد... " یه دسته اعتقادی به درست و حتمی بودن چیزی مثل فال ندارن و با صراحت اون رو رد می کنن.. دسته ی دیگه، اعتقادی عجیب و قلبی به کلام لسان الغیب دارن!.. دسته ی آخر هم افرادی هستن که نمی تونن در این باره نظری قطعی بدن. شباهت جالبی بین هر سه دسته هست؛ اینکه اگر فال بگیرن و پاسخ باب طبع اون ها باشه، فارغ از اینکه جزء کدوم گروه هستن، حتما نور امیدی به قلبشون می تابه! " همزمان با گوش دادن به برنامه، بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت تا چیزی برای نوشیدن بیابد.. یکی از لوسترها را هم روشن کرد. " فرقی نمی کنه زندگی ما در چه شرایطی باشه، همین که در این دنیا هستیم و هنوز هم نفس می کشیم یعنی امید رو در جایی از زندگیمون احساس کردیم.. همین احساسه که ما رو سر پا نگه داشته! " صدای درب ورودی شنیده شد و اعضای خانواده یکی پس از دیگری وارد شدند. ماهور: مامان حالا چی میشد واسه شام میموندیم؟! زحمت کشیده بودن خب !.. کاش پیش بینی می کردیم صحبتمون انقدر طول میکشه و بعد شام می رفتیم. نسیم خانم بدون اینکه به ماهور توجه کند گفت: کاش جواب قطعی رو همین امشب بهمون می دادن... لبخندی زد و با نگاه به مهیار ادامه داد: مگه میشه به پسر من نه گفت ؟! مهیار با بی تفاوتی نسبت به حرف هایشان در کنار آرش نشست.. کنترل را برداشت و شبکه را عوض کرد.. تصور نمی کرد که برادرش در حال گوش دادن به رادیو باشد.. شاید هم حواسش جای دیگری بود. آرش چیزی نگفت.. خواست بلند شود تا به اتاقش برود که حسام خان گفت: تونستی کاری انجام بدی؟ سرکارگر چی گفت؟ _ قبول کرد کارگرا رو راضی کنه. _ چطور؟! _ با پول. گفتم حقوقشو بالا میبرم.. در عوض اونم سعی کنه کارگرا رو به شرایطی که دارن قانع کنه. حسام خان چشمانش را ریز کرد و با نارضایتی پرسید: فکر کردی قاسمیان نمی تونست این کار رو انجام بده؟! فکر نکردی کارگرا بفهمن چه غوغایی به پا میشه؟! آرش با آرامش پاسخ داد: رقمی که بهش پیشنهاد دادم برای ما هیچی نیست اما حقوق اون رو دو برابر میکنه. _ اگه طمع کنه چی؟! _ بهش فهموندم اگه بخواد زرنگ بازی دربیاره، خبر معاملمون به بیرون درز کنه یا بیشتر بخواد، خشم کارگرا به سمت خودش برمیگرده و همه چی پای خودش نوشته میشه. با لحنی که بی تفاوتی کمتری نسبت به قبل در آن بود ادامه داد: نگران نباشید پدر.. به اندازه ی طمعی که داره جیباش رو پر کردم! پدر.. کلمه ای که حسام خان یادش نمی آمد بار قبل چه زمانی آن را از زبان آرش شنیده است. دیگرجوابی به سخنان آرش نداد.. بنظر می آمد که دلایل آرش قانع کننده بوده اما نسیم خانم احساس دیگر داشت.. او فکر می کرد چیزی که دل همسرش را نرم کرده، کلمه ی پدر است! سخن نویسنده: نظراتتون میتونه انگیزه بده پس منتظر نظراتتون هستم!
  31. 7 امتیاز
    نام رمان: دو نفر تنهای دیگر نویسنده: Z_khofteh و parand2230 کاربران انجمن نودهشتیا موضوع:عاشقانه،اجتماعی،پلیسی خلاصه:زندگی دخترکی را به نظاره بنشین که گول خورد.شاید هم خودش را گول زد.احمقانه ترین کار گشتن دنبال مقصر است.دنیایمان کوچک و بزرگ می‌شود. دخترکی که ناگاه خود را میان جمعی قاچاقچی مواد مخدر می‌یابد.چه خواهد شد.کسی از دور می اید. دخترک چشمانش را تنگ می کند تا ببیند او کیست.کیستی؟حرفی نمی‌زند و پیمانه ای را به طرف دخترک می گیرد.لبخند دلربایی میزند و ان را بدست دخترک میدهد.جام از دست دخترک می افتد و روی زمین هزاران تکه میشود.زمین مست میکند.که میداند؟از این به به زمین چگونه او را خواهد چرخاند؟ مقدمه: شب از ظلمت تهی می‌گردد شاخه ها‌ی فولاد بازوی عابران را می‌خراشد تنها دودکش ها‌ی غریبه آزاد و رها در خیابان ها پرسه می‌زنند. خیابان ها معبر بی‌قراری مایند و ستارگان بخت ما در جوی غلتانند. vasko popa _در دوردست ذهن
  32. 7 امتیاز
    دوستان همونطوری که میدونید بیشتر شاهکارهای ادبی جهان به صورت فیلم در آمده اند . توی این تاپیک میخواهیم به معرفی کتابهایی که از روی اونها فیلم ساخت شده بپردازیم، فقط چند نکته رو در نظر بگیرید: -نام کتاب و نویسنده به همراه نام فیلم ،کارگردان یا بازیگران رو قید کنید -اگر دوست داشته باشید مقداری از داستان رو تعریف میکنید مرسی
  33. 7 امتیاز
    نام رمان : شوخی های یخ ایرانی نویسنده : Rooman کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : طنز در حد شوخی های یخ ایرانی خلاصه : 'حمید آدم' بعداز سوال بی مزه ی دختر 5 ساله نونورش-شیما-به یاد دوران خوش مجردی (دانشجویی) مییفتد *مثلا هر کی ندونه فک میکنه چی کار کرده این اقای بیمزه -بی شعور -بی ادب -میکروب- ....
  34. 7 امتیاز
    زندگی تاس خوب آوردن نیست ، تاس بد را خوب بازی کردن است . @reyhan.B
  35. 7 امتیاز
    من انعکاس تو بودم:)
  36. 7 امتیاز
    #پارت سوم روبه رویت می نشیند، نگاهت راخیره جوراب های سفیدش می کنی ولبخندی به وسواس هایش می زنی. لیوان چای را در دست می چرخواندونگاهش خیره نسیم می شود. _چرا دست از سرمون برنمی داری شهریار؟ نگاهش را بالا می اورد وخیره چشمانت می شود. +نمی تونم. _تو قبلا هم مارو ترک کردی. اسمون ریسمون نباف برام. لیوان را روی سینی می کوبد واز جایش برمی خیزد. +من... دستت را به نشانه سکوت جلویش می گیری. چادرت را مرتب می کنی وارام از جایت برمی خیزی. _فهمیدم شهریار. بارها گفتی. خواهش می کنم تمومش کن. سمت رخت اویزی که بالای بخاری نصب کرده ای حرکت می کند. پلیور بافتش را می کشد و با سرعت ازاتاقت خارج می شود. چادرت را جایگذین پلیور شهریار می کنی و سینی به دست سمت اشپزخانه حرکت می کنی. روی زمین زانو میزنی واز یخچال کوچک باقی ناهار ظهر را بیرون می کشی. سمت گاز کوچک حرکت می کنی وقابله را روی اجاق می گذاری. خط های مختلفی از شعرهای سهراب درذهنت ردیف می شوند. به یاد کتابخوانه کوچک اقا بزرگ می افتی و دلت برای صدای گیرایی که برایت سهراب می خواند تنگ می شود. صدای اقا بزرگ که برای اولین بار برایت شعر می خواند درگوشت زنگ می زند. "زندگی شستن یک بشقاب است زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است" لبخندی می زنی و نگاهت را خیره بشقاب های کثیف درون سینگ می کنی. امروز از ان روزهایی است که دلت می خواهد یک دل سیر بدون دغدغه کتاب بخوانی وچندخطی شعر بنویسی. دلت می خواهد مثل گذشته دست شهریار دور بازوهایت بپیچد وتو ارام ارام برایش از اتفاقات اخیر بگویی. امروز از ان روزهایی است که حواست عجیب در پیاده روهای خاطرات قدم می زند. زیر قابلمه را خاموش می کنی وهمان جا پهن زمین می شوی. به کابینت های زوار دررفته تکیه میزنی وقاشقی برنج در دهانت می گذاری. لقمه ها را ارام و شمرده میجوی و حواست پی نبود کسی می رود که ناز نخوردنت را بکشد. به سقف خیره می شوی و با تاسف به دو ترک اضافه شده روی سقف می نگری. "امسال اگر بنا به بارش باشه..." خدا نکندی می گویی وجمله ات را نصفه رها می کنی. ترجیح می دهی چشمانت را ببندی و اجازه بدهی حواست بی مهابا گشت بزند.
  37. 7 امتیاز
    سلام. من به یه نتیجه ی جالبی رسیدم. به نظرم بهتره به جای اونکه همگی لیستی بلند بالا آماده کنیم از افراد مختلف، اونم بدون اینکه دلیلی رو بگیم، بهتره لیست بلند رو داخل چند مرحله ی مختلف ارسال کنیم، با این تفاوت که، توضیحاتمون کامل و دقیق باشه تا شخص مورد نظر بدونه که تا چه اندازه براش احترام و ارزش قائلیم. من لیست بلندی رو خواستم آماده کنم که دیگه همه رو بگم، ولی گفتم این لیست بلند در چند دفعه مختلف ارسال می کنم و هربار اسم سه نفر همراه با دلایل و توضیحات کامل بگم. بدون هیچ ترتیبی اونا رو شماره بندی می کنم. چند وقت بعد که دوباره به انجمن اومدم، از شماره ی چهار شروع می کنم. 1 - @ROHAMTZ خیلی از شما دوستان، ایشونو می شناسید؛ اونم نه شناخت صرف. همه ی ما ایشون رو به خاطر دلسوزیشون نسبت به سایت و افراد و فعالیت مفید و مستمر می شناسیم. ایشون برای من خیلی عزیزن. روز های اول هم صحبتیمون نمی دونستم آقا صداشون کنم یا خانم. واقعا هنر ایشون رو در ارتباط با دیگران می رسوند که نه من به عنوان پسر و نه سایر دوستان به عنوان دختر، احساس غیر صمیمانه ای نسبت به ایشون نداشته باشن. روز هایی بود که خیلی از نظر روحی در شرایط بدی بودم. طوری بود که این احساس بدو داخل تاپیک دست نوشته هام قرار دادم و من شاهد بودم که چقدر وقت گذاشتن و نوشتن تا حالمو بهتر کنن و واقعا هم تاثیر داشت. تعریف هایی که از رمانم کردن و امیدی که بهم دادن، تو اون شرایط خیلی حالمو بهتر کرد. رهام عزیزی که الان می دونم آقا هستن، واقعا یه برادر نمونه و دلسوز و سرشار از انرژی و ایمانن. اینو تو تک تک حرفاشون می تونم درک کنم. رمان های زیادی از افراد سایت رو داخل امضاشون قرار دادن و این نشون می ده که عطش زیادی برای کمک به دیگران دارن و این عالیه. الان خیلی وقته به سایت سر نزدن و می دونم دل خیلیا براشون تنگ شده؛ از جمله خودم که گاهی واقعا دوست داشتم باهاشون حرف بزنم. به هرحال بی نهایت دوستشون دارم و امیدوارم بهترین ها رو در زندگیشون تجربه کنن چون به شدت لیاقتش رو دارن. 2 - @AGH علی آقایی که شدیدا کم پیداس. فکر کنم تو کامپیوتر و ابراز تکنولوژی مهارت بالایی داشته باشن. یه بار منو راهنمایی کردن. نتم قطع شده و نمی تونستم به سایت متصل شم. با یه راهکار ساده، راهنمایی کردن و موضوع تا حدی حل شد. از همون اول هم صحبتی مون، با وجود اینکه یه مدیر بودن، هرگز در کلامشون، غرور و تکبر و خودپسندی رو ندیدم و این یکم بیشتر از فوق العادس. خیلی خوبه که تو اوج جایگاهمون هم خاکی بودن رو حفظ کنیم و ایشون این شکلی بودن و یکی از دلایلی که تو قلب من هستن همین احترامی و ارزشیه که برای همه قائلن. قسمت نشد داخل تیم ترجمه با هم باشیم. اتفاقا هم گروه هم شدیم ولی خب من متاسفانه به دلایلی از گروه رفتم. خیلی دوست داشتم همکاری با ایشون رو تجربه کنم. از نظر سنی در یه رده هستیم ولی نوع رفتار و برخوردشون همیشه در من این تصور رو ایجاد می کرد که دارم با یه آدم بزرگتر از خودم حرف می زنم. شاید مهم ترین دلیلی که ایشون رو از ته قلبم دوست دارم، همین باشه؛ رفتار هاشون بچگانه نیست و همیشه شبیه یه انسان پخته رفتار می کنن. شاد باشید علی جان. خیلی دوستتون دارم. 3 - @Yeganeh توضیحات زیادی وجود درباره ی ایشون. در واقع باید بگم یکی از مهمترین دلایل ادامه دادنم داخل این سایت حمایت های ایشون بود. آهنگ پروفایل می خواستم، ایشون. جلد امتحانی برای رمان می خواستم، ایشون. سوال داشتم، ایشون. عنوان و درجه می خواستم، بازهم ایشون. یعنی یه وقتایی خجالت میکشیدم که ایشون اینقدر به من کمک می کنه و من نمی تونم جبران کنم. موقعی که گزارش حذف رمان رو دادم، ایشون بودن که اونو حذف نکردن و پنهانش کردن. اگه حذف می شد همه چی تموم بود ولی لطف یگانه خانم، اجازه داد که همچنان هلنا باقی بمونه. خلاصه که واقعا نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم. اگه از دستم ناراحتید و یا اگه گاهی نمک نشناس بودم و لطف هاتون رو ندیدم، عذر می خوام. همیشه در خاطرم می مونن کمک هاتون. هربار که رمان رو می نویسم و خونده میشه و پسند میشه، شما رو در خاطر خواهم داشتم. به علاوه ی همه ی این ها، دوست مهربون و واقعا دلسوزی اند. هرچند به دلایلی این دوستی کمرنگ شد برای من، اما امیدوارم سایر دوستانشون، از دوستی با ارزش با ایشون، خوشحال باشن. شاد و پیروز باشید یگانه خانم. ادامه دارد ...
  38. 7 امتیاز
    اول یاد گرفتیم سینه خیز بریم بعد شد چهار دست و پا کمکم دستامون به دیوار گرفتیم راه رفتیم دیگه وقت تاتی تاتی شد در نهایت راه رفتنمون کامل شد ولی این پایان کار نبود ما توانایی دویدن داشتیم (پ.ن.پ میخواستی اخر باند پروازتم اعلام کنم) اما ادم توانایی جسمانیش کامل شده بود با اینکه ارزوی پرواز داشت این بود که فکرکرد هواپیما اختراع شد. انسان برای تکامل مرحله به مرحله پیشرفت کرد اما روح و فکر انسان فراتر از کره خاکی است تا جایی که به خدای متعال فکر کند و در حد خودش معرفت یابد.
  39. 7 امتیاز
    كسي كه واعظي دروني نداشته باشد ، موعظه هاي مردم سودي به او نمي رساند. امام محمد باقر (ع)
  40. 7 امتیاز
    پارت سوم - چرا اتاق کناریتو واسم آماده نکردن؟ + بخاطره اینکه منه بدبخت این همه پله بالاپایین میکنم بسه،گفتیم واسه رفتو آمد کمتر اذیت بشی - ولی من اونجا راحت تر بودم سره فرصت میام وره دلت + دلتم بخواد اتاقت روبروی داداشم باشه،تصور کن هرروز صبح که از خواب بیدار میشی با دیدن چهره ی جذاب مهدیار روزتو شروع میکنی،وای کوفتت بشه - اه اتفاقا بخاطر همینه که نمیخوام تو این اتاق بمونم چون اگه اول صبح چشمم به داداشت بیوفته تا شب اشتهام کور میشه عق با اخم نگام کردو گفت : + جرات داری اینو جلو روش بگو تری خانوم - تریو کوفت بزار برسم بعد اسمه منم مخفف کن تا اومد حرفی بزنه صدای درو شنیدم که مهدیس بجام جواب داد - هرکی هستی بیا تو یهو مهدیار وارد شدو با اخم گفت - اومدم بگم شام حاضره همه منتظره شما دوتان مهدیس گفت - باشه تو برو ما میام مهدیار که رفتو درو بست،مهدیسم از اتاق انداختم بیرونو،لباسامو با یه دست لباس راحتی عوض کردمو رفتم پایین پشت میزه شام نشستم.قوانین این خونه هنوزم عوض نشده بود موقه غذا باید همه پشت این میز مینشستن،حتی اگه کسی میل به غذا نداشت بازم مجبوربود،به صندلی های خالی نگاه کردم که یه زمانی پر بود تازه یادم افتاد یه عده از اعضای این خاندان فراری تشریف دارن،مادره عزیزمم که زیره یه عالمه خاکه.با بی میلی شروع کردم به غذا خوردنو همش مشغول بازی بودم،که زن عمو مینا که جفتم نشسته بودبه حرف اومد - چرا نمیخوری عزیزم؟نکنه دوست نداری؟میخوای به خدمه بگم یه چیزه دیگه واست درست کنن بیارن تا اومدم جواب بدم پدربزرگم گفت - راحتش بزار مینا زن عمو با غم مشغول غذا خوردن شد که دستشو گرفتمو گفتم - ببخشید زن عمو مینا یکم بی اشتهام،وگرنه غذا عالیه + بهم بگو خاله مینا همچین با ذوق گفت که به اجبار بهش گفتم چشم،بزور میخوان باز باهام صمیمی بشن.موقه خوردن غذا اینقدر سکوت بود که داشت خوابم میگرفت،چشمم افتاد به مهدیس که مثله قحطی زده ها میخورد،یهو با دیدنش تو اون حالت خندم گرفت که یهو همه از تعجب شاخ دراوردن،مهدیارگفت - نمردیمو خنده ترانه خانومو دیدیم،بابا همش یک سال ازمون دور بودیا یجور رفتار میکنی انگار هفت پشت غریبه ایم مهدیس گفت + وایسا حالا کم کم یخِ بچم آب میشه باز اینجارو میزاره سرش یه قاشق برنج گذاشتم دهنموتو همون حالت با دهن پر گفتم - اهوم مثلا دوباره اتاقتو آتیش میزنم + خدا خفت کنه یادم نیار،تو با اون پوریا ترقه انداختین تو اتاقم مهدیار گفت - کاش ترقه بود،دسته کمی از بمب ساعتی نداشت،کل عمارت تکون خورد همه شروع کردن به خندیدن حتی پدربزرگم که تا اون موقه با چهره در هم نشسته بود،یهو عمو حمید گفت + اون موقه ها ترانه خیلی شیطون و پرحرف بود حالا انگار نمیشناسمش با لبخند تلخی گفتم - خیلی چیزا عوض شده عمو،دیگه هیچی مثله اون قدیما نیست،چه برسه به من بقیه شام تو سکوت خورده شدوهرکی رفت به اتاق خودش.روی تختم نشستمو تازه مشغول دید زدن اتاقم شدم،ترکیبی از ست بنفشو آبیه روشن توش کار شده بود جالبه که یه نظر از من نخواستن شاید من بخوام همشو سیاه کنم،از رو جام بلند شدمو آروم دره اتاقو باز کردم،که دیدم دره اتاق مهدیار بازه،از همون بیرون یه نظر بهش انداختم، وسایلو رنگ دیواراترکیبی از ست خاکستری و مشکی بود،کاش اینجارو میدادن به من،حدس زدم اتاق مهدیس صورتی باشه چون از اول به پلنگ صورتی ارادت خاصی داشت،از فکرم خندم گرفتو برگشتم تو اتاقمو درو بستم.هرکاری کردم خوابم نبرد،حالا اگه خونه خاله بودم سرم به بالشت نرسیده خوابم میبرد،از رو تخت بلند شدمو از پنجره به خونمون نگاه کردم تو تاریکیه مطلق بود،حتی یه چراغ روشنم نداشت.یه سویشرت پوشیدمو آروم از اتاقم رفتم بیرون،چراغ اتاق مهدیار خاموش بود حدس زدم خواب باشه.آروم از عمارت خارج شدمو رفتم سمت خونمون،هوا بس ناجوان مردانه سرد بود،همینکه رسیدم پشت دره خونه با دیدنش و از سرما لرز بدی افتاد به جونم،بغض به گلوم چنگ انداخت،دستمو بردم سمت دستگیره که بازش کنم... + در قفله از ترس جیغ خفیفی زدمو برگشتم سمت صدا که متعلق به مهدیار بود - ترسیدم،تو اینجا چیکار میکنی؟مگه خواب نبودی؟ + معذرت،نه بابا خوابم نمیبره - کلید این خونه کجاست؟ + دسته آقاجون بخشکی شانس مگه کسی میتونست ازش بگیرتش،بی تفاوت از کنارش رد شدم که صدام زد + ترانه؟ - بله؟ + واسه چی میخواستی بری اونجا؟ - میخواستم برم تو اتاق مامانم،دلم واسش تنگ شده اینو که گفتم سرمو انداختم پایین که اشکامو نبینه + نمیخواستم ناراحتت کنم اشکامو پاک کردمو گفتم - مهم نیست،راستی تو کنکور دادی؟ - آره پزشکی میخونم + جدی؟باورم نمیشه - یعنی یادت رفته واسه اینکه قبول شم چقدر زحمت کشیدم؟ + نه یادم نرفته ولی فکر نمیکردم همون سال اول قبول شی - پس معلومه منو حسابی دست کم گرفتیا + یجورایی آره،من برم بخوابم شب بخیر منتظر جوابش نشدمو زود برگشتم سمت ...
  41. 7 امتیاز
  42. 7 امتیاز
  43. 7 امتیاز
    سلام کتاب خونای عزیز . شبتون به خیر وخوشی. همه چی رو به راهه؟حالتون خوبه؟ عذر منو بابت این تاخیرپذیرا باشیدواقعا وقت برای معرفی کتاب جدید نداشتم. موافقید که باهم بریم سروقت یه کتاب جدید؟ رمان این دفعه رمانی نیست جز... موج اف ام به قلم نیای عزیز @niya99_HANA از اونجایی که معرفی رمانمون با زمان امتحانات یکی شده ما مهلت خوندن ونظردادن شما رو دوهفته تعیین کردیم. امیدوارم بعد ازاین غیب طولانی با موج نظرات شما عزیزان روبه روبشم *********** وحالا زمان میرسه به تشکر وخسته نباشید به @SabaZzعزیز بابت نوشتن رمان به این جذابی. امیدوارم که با شور بیشتری به نوشتن ادامه بده
  44. 7 امتیاز
    نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید: قوانین ارسال رمان اطلاعیه های بخش کتاب نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید: نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن نویسنده عزیز : در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه ! بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 ! از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! ) به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,, ارسال پست هایی مثل : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و اول یا آخر پست با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط ) تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و... یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد ! بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید **بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید** شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن ** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید ** و در تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید! توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید موفق باشید تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا .:: هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و... طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21 و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  45. 7 امتیاز
    هیج کس در ماشین حرفی نزد . همه سکوت کرده بودیم و آهنگ گوش می دادیم . ناگهان آدم فضایی به آرامی پرسید : _ می دونی یه مشکلی داری نه ؟ نگاهش کردم . می دانستم و نمی دانستم . دوسالی می شد که روانشناسم را ندیده بودم . یک بار زنگ زد ، ولی به بهانه ی شغل و بی وقتی برای ماه بعد وقت گرفتم و وقتی آن را هم نرفتم بی خیالم شد . آخرین نسخه اش قرص های ضد افسردگی ای بود که هنوز دست نخورده در بالای یخچال مانده بود . بعد از آن افسردگی فقط وسیله ای بود برای ترحم به خودم . از این حقیقت متنفر بودم ولی وقتی هیچ کس به من ترحم نمی کرد، خودم به خودم ترحم می کردم . جوابش را ندادم و فقط نگاهش کردم . آهی کشید و گفت : _ هنوزم بلاکم کردی ؟ سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم . او هم سرش را تکان داد و گفت : _ خوبه . و باز هم سکوت ... ****************************** به خانه که رسیدیم مادرم نبود . به خاطره ی امروز فکر کردم و لبخندی زدم . ولی زیاد طول نکشید . تلفن ام زنگ زد و اسم پرهام رویش نقش بست . آهی کشیدم و یک لحظه به فکرم رسید که جواب ندهم . بگویم حمام رفته ام یا خسته بودم . ولی نمی توانستم ! هنوز هم قلبم کمی درد می کرد . ولی دلیلش را خوب می دانستم. دکمه ی سبز را زدم . تلفن را کنار گوشم گذاشتم . _ بله ؟ _ دم درتونم. بیا پایین . صدایش عصبانی بود . ناگهان به یاد این که بدون گفتن به او به کوه رفتم . عذاب وجدان در سراسر وجودم جریان گرفت و احساس گناه دوباره به سینه ام فشار آورد . آهی کشیدم و جواب دادم : _ دارم میام . وارد ماشینش که شدم بینی اش را چین داد و پنجره را باز کرد . یعنی انقدر عرق کرده بودم ؟ احساس شرم کردم ولی حرفی نزدم . حق داشت عصبانی باشد . _ سرتو می اندازی میری تو ماشین پرهام نه ؟ نگاهش کردم . رگ گردنش بیرون زده بود و قیافه اش ترسناک بود . _ اصلا نکنه چاق نشدی هان ؟ نکنه حامله ای ؟ صدایش یخ زده بود . با بغض نگاهش کردم . عصبانیتش را می فهمیدم . صدایش بلند تر شد و فریاد زد : _ حالتو جا میارم . فقط بذار برسیم ! بهت می فهمونم با آبروی من بازی کردن یعنی چی ! چشمانم را با ترس بستم . در ماشینش هیچی حس نمی کردم ولی می دیدم که چطور لایی می کشد و تند می رود . احساس حالت تهوع داشتم . صدای باز شدن در را شنیدم و چشمانم را باز کردم . داشت به سمت در من می آمد . قبل از آنکه عکس العملی نشان دهم در را باز کردو بازویم را گرفت و مرا بیرون کشید . دستم درد می کرد ولی عکس العملی نشان ندادم . به داخل خانه اش رفتیم و روی زمین هلم داد . گریه ام گرفته بود و از ترس خودم را جمع کرده بودم . به هر حرکتش می پریدم و دستانم را بالای سرم گرفته بودم . _ که به من خیانت می کنی نه ؟ که منو تحقیر می کنی نه ؟ اصلا کی بهت گفت بری اونجا ؟ آبروی منو بردی دلت خنک شد ؟ همه فهمیدن یه زن خیکی به درد نخور دارم دلت خنک شد ؟ خوش حال شدی الان ؟ خجالت نکشیدی جلوی اون سوپر مدلا خودتو نشون دادی ؟ هان ؟ خیانت چه بود ؟ چه می گفت ؟ عربده می کشید و لگد می زد . گریه می کردم و جیغ می کشیدم . حرف های نامفهوم از دهانم بیرون می آمد . _ ترو...تروخدا ولم کن . لگد . _ نمی...نمی خواستم بخدا ! خو...خواهش می کنم . لگدی محکم تر به پهلویم زد . صدایم می لرزید و اشک هایم روان بود . ولی اهمیتی نمی دادم . _ پرهام ...خواهش... ***که هم اضافه شد . دیگر طاقت نیاورد . به سمتم یورش آورد و یقه ام را گرفت و محکم به دیوار چسباندم . _ از همون اولشم یه اشتباه مسخره بودی که فقط به خاطر پدر و مادرت تحملت می کردم . از اولشم یه عوضی بودی ! فریاد می زد و آب دهانش را روی صورتم تف می کرد . همان جا روی زمین انداختم . پایم به کنار مبل خورد و درد بدی در وجودم پیچید . همان جا روی زمین دراز کش افتاده بود . همه جایم درد می کرد ولی درد کمر و پایم گویا از همه شدید تر بود . همچنان گریه می کردم ولی سعی کردم ساکت شوم . دستم را جلوی دهانم گذاشتم و گریه کردم . چند دقیقه گذشت که دوباره دستم را گرفت و بلندم کرد . با ترس نگاهش کردم و گریه ام گرفت . می خواستم التماس کنم ولی آنقدر گریه کرده بودم که نفسم در نمی آمد . به زور به اتاقش رفتیم و مرا روی تردمیل انداخت . _ بلند شو ! با ناتوانی بلند شدم . _ می دویی می فهمی ؟ تا موقعی که بهت بگم می دویی . سرم را تکان دادم و خدا را شکر کردم که کاری به کارم ندارد . دوباره می دویدم . تند تر از قبل . کمرم درد می کرد . پایم لنگ می زد . همچنان می دویدم . همچنان چاق بودم .
  46. 7 امتیاز
    پشت کلمو خاروندم و رفتم بیرون حوصلم بد سر رفته بود دستم که به دستگیره در رسید یه هو دستگیره اتیش گرفت جیغ زدم انگار دست خودمم اتیش گرفته بود! زل زدم به دستم ازش آتیش بلند میشد ولی دستم نمی سوخت! فکر کردم خل شدم دوباره چشم هامو، بستم و باز کرم یهو در باز شد و مامان با ترس اومد تو اتیش روی دستم خاموش شد! _دایانا تو یه چیزیت هست با ترس زل زدم به مامان و سعی کردم اروم باشم _چیزی نشد سوسک دیدم مامان نفس راحتی کشید و رفت بیرون. به محض بیرون رفتن مامان زل زدم به دستم کاملا عادی به نظر میرسید! شاید دوباره خل شده بودم، شاید هم تاثیر این قرص هاست! از جام بلند شدم و با تردید درو باز کردم. در اروم باز شد و خوشبختانه اتفاقی خاصی نیفتادرفتم تو آشپزخونه خونه و سعی کردم به مامان کمک کنم تا این افکار از سرم خارج بشه. ** در حالی که اخرین ظرف رومی گذاشتم تو ظرف شویی بابا اومد تو آشپزخونه و گفت :دخترم من امروز با اقای صفری حرف زدم، گفت میتونی بیایی سر کلاس. ذوق مرگ شدم و دست هامو کو بیدم به هم _دستت درد نکنه بابایی رفتم و گونشو بوسیدم _حالا از کی میتونم برم؟ +اقای صفری گفت اولین جلسه امروز. ساعت سه هست _پس میتونم برم!؟ +چراکه نه خوشحال خندیدم و با ذوق رفتم تو اتاقم. اول یه دست لباس در اوردم و اتوش کردم بعدم مشغول کشیدن چند تا طرح شدم دلم میخواست یه طرح دیگه هم از همون دختر چشم ابی بکشم؛ مداد رنگی هامو دراوردم و شروع کردم به نقاشی یک ساعت بعد نقاشی تموم شد کاملا شکل خودش شده بود! زل زدم بهش تو چشم هاش مظلومیت خاصی موج میزد ‌! نقاشی لوله کردم و به شاعت نگاه کردم ساعت تقریبا دو بود باید اماده میشدم. رفتم حموم و سریع اومدم بیرون مانتو پوشیدم و طرحمو برداشتم و رفتم بیرون. مامان و دارا نشستن بودن رو مبل و داشتن تلویزیون تماشا میکردن رفتم دم در و مشغول کفش پوشیدن شدم که مامان بلند شد و اومد بالا سرم و گفت :کجا دایانا خانم؟ _خب دارم میرم دانشگاه +باش عزیزم مراقب خودت باش _باش مامان خداحافظی بلندی کردم و از در خونه زدم بیرون. نفس عمیقی کشیدم و راهی دانشگاه شدم.
  47. 7 امتیاز
    *** -هرچی بیشتر می گردم، غلط های بیشتری پیدا می کنم. دندان قروچه ای کردم و نوشتم: خب کمتر بگرد! صفحه ی چت را بستم؛ به صندلی تکیه دادم و شقیقه هایم را ماساژ دادم. روز به روز بیشتر آدم ها را می شناختم. بدون شک دلیل خلقت آدم ها این بوده است که روی اعصاب یکدیگر اسکی کنند. بد ترین نتیجه، زمانی به دست می آید که دوماه تلاش، در یک لحظه نابود شود. از قضا " قدرت دقیقا دست کسانی است که نباید" اینکه چرا با وجود داشتن این عنوان دهن پر کن معاونت بزرگترین انجمن ادبی مجازی کشور، برای انجام کوچکترین کارها هم به اجازه ی مدیر نیاز داشتم داستان طولانی و کسالت آوری دارد. سرم را تکان دادم تا بلکه افکار اضافی اش بیرون بریزد، تا اینجا با حمایت های پدر بالا آمده بودم، بالاتر هم خواهم رفت. دفتر جلد چرمی را ورق زدم. خودنویس قدیمی ام را برداشتم و شروع به اصلاح متن کردم. هرچه پیش می رفتم بیشتر کنجکاو می شدم، این نوشته های بی نقص چشمانم را طلسم کردند. بی وقفه کلمات را دنبال می کردم. این واژه ها نمی توانستند عادی باشند، جادویی بودند... مادر تقه ای به در زد و با ظرف میوه وارد شد، نمی دانم این لبخند های روی لب های مادر چه حکایتی داشتند؛ همیشه تمام خستگی ها را می شستند و با خود می بردند. -لازم نبود به خودتون زحمت بدید مامان، خودم... نگذاشت حرفم را کامل کنم؛ با زیرکی گفت: مگه شما از اتاق هاتون بیرون میاین؟ دهان نیمه بازم را بستم و میز همیشه شلوغم را تمیز کردم. ظرف میوه را روی میز گذاشت و همچنان که پوست سیب را می گرفت، رو به من گفت: کارا خوب پیش میره؟ غر زدن را شروع کردم. راز مادر چه بود، نمی دانم. تنها چیزی که از آن مطمئن هستم این است که در مقابل او مثل دختر بچه های نق نقو می شدم. جالب تر این بود که مادر بدون ذره ای مکث وفکر کردن، حق را به من می داد و برای بهتر کار کردن تشویقم می کردم. مادر هنگامی که از آرام تر شدنم اطمینان کسب کرد؛ قصد رفتن کرد. باز هم من ماندم و این دفتر اعجاب انگیز. به جلدش دست کشیدم؛ با دفتر های خودم مو نمی زد. بلند شدم و نگاهی به طبقه ی دفتر ها انداختم، دقیقا ده تا بودند، پنج تا نوشته شده و پنج تا خالی... پس حکایت این دفتر اضافی چه بود؟ دستی به جلدش کشیدم، بر خلاف بقیه ی نمونه ها برجستگی های ظریفی داشت. اسم حکاکی شده ی شکوفه را که دیدم، لبخند زدم، پس این دفتر من نبود. بیشتر که دقت کردم متوجه کهنه گی دفتر نیز شدم. گویا هزاران بار ورق خورده بود. صفحه ی اولش را باز کردم: -من شکوفه هستم، شاید خنده دار به نظر برسد ولی خود را "جوانه" می خوانم. باد و باران مرا قوی تر خواهد کرد، طوفان و تگرگ در مقابل اراده ی فولادینم سر تعظیم فرود خواهند آورد. من مرگ را به قربانگاه می کشانم. سوگند به تمام التماس هایم؛ "بومرنگ کاغذی" سرانجام، پرتاب کننده را خواهد کشت.
  48. 7 امتیاز
    مقدمه: تو ... به تلخی قهوه ای بودی که چشمانت مرا مهمان آن کرد... به کدامین گناه بر دل عاشق من خزان شدی؟ ای خزان سپید روی من ، به فکر یلدای چشمانم باش که در سوگواری مرگ خورشید روی تو عزادار است... بیا با من قدم بزن در شب های تار پاییز، تا به آذر دستان تو نرسیده است برف سهمگین دی ماهی! تو ای گردباد برگ های خشکیده ی پاییزی ، قهوه ات سرد شد...نگاهت را از کوچه های دلتنگی بگیر ؛ تا پاییز تمام نشده ، مرا پس بگیر! به نام خدا * رها * : همون همیشگی لطفا ! بعد از رفتن گارسون نگاهی به صفحه ی گوشیم که روی میز روشن و خاموش میشد انداختم...رویا بود...نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم...رویا با صدای آرومی گفت: : سلام رها ! خوبی؟ در حالی که نگاهم روی تک تک آدمایی که توی کافه نشسته بودن میچرخید جواب دادم: : این سوال تکراری نیست ؟ رویا: خب...چرا تکراریه ! : پس جوابش هم تکراریه خواهر عزیزم! رویا مکثی کرد و بعد از چند ثانیه جواب داد: : من و عماد با بچه ها داریم میایم ایران! پوزخندی زدمو گفتم: : واقعا؟ فکر نمیکنی یکم دیر داری میای؟ ما بابا رو دفن کردیم! رویا چیزی نگفت...از سکوتش استفاده کردم و با طعنه ادامه دادم: : میتونی برای مراسم چهلمش باشی ... به عنوان دختر ارشدش! رویا با لحن عصبی ای جواب داد: : رها ! بهتره کنایه ها و طعنه هات رو برای روهام نگه داری نه من! پوزخندی زدمو با بیخیالی جواب دادم: : اونم یکی مثل تو ... وقتی بابا داشت میرفت ، هیچکدومتون نبودید ؛ حالا دارید میاید برای تقسیم ارث؟ رویا با فریاد گفت: : ساکت شو رها ! فراموش کردی داری با کی حرف میزنی؟ من خواهرتم! با آرامش جواب دادم: : پس توی این 14 سال کجا بودی ؟ رویا : من مجبور نیستم به تو جواب پس بدم؛ زنگ زدم خونه مامان برنداشت ، بهش بگو ما شب بلیط داریم! خدافظ! و قبل از این که بخوام چیزی بگم قطع کرد ... تنها واکنش من پوزخند تلخی بود که تنها کسی که شاهدش بود ، گارسون بود که واسم قهوه ای که سفارش داده بودم رو آورده بود و روی میز میذاشتش... فنجون قهوه رو بیشتر طرف خودم کشیدمو در جواب " چیز دیگه ای لازم ندارید خانوم؟ " گارسون تشکر کوتاهی کردمو بعد از رفتنش ، مشغول مزه مزه کردن قهوه ی تلخم شدم...هرگز عادت نداشتم قهوه رو شیرین بخورم ؛ حتی اون موقع هایی که با بابا میومدیم اینجا و صدای خنده هامون به جای این سکوت تلخ تر از از زهر ، از هر کجای این کافه شنیده میشد... به موسیقی بی کلام پیانویی که پخش میشد گوش میدادم و آروم آروم قهوه م رو میخوردم و خیره شده بودم به یه نقطه ی نامعلوم روی شیشه ی بارون زده ی کافه ... به این فکر میکردم که چقدر سریع همه چیز عوض شد...تا یک ماه پیش هرگز فکر نمیکردم که بزرگترین تکیه گاه زندگیم رو از دست بدم...بعد از رفتن بابا ، اوضاع به شدت به هم ریخته و نمیدونم باید چیکار کنم... فکر کردن فایده نداشت... همه چیز خراب شده بود و من مونده بودمو یه مشت فرصت طلب ! ما سه تا خواهر برادر بودیم ؛ من و رویا و روهام ... اما رویا و روهام هیچ وقت علاقه ای به موندن پیش مامان و بابا نداشتن...روهام یکم که دست و بالش باز شد گذاشت و رفت یه خونه ی مستقل گرفت و سالی یک بار هم زنگ نمیزد حالی بپرسه ؛ رویا هم که ازدواج کرد و از خدا خواسته از ایران رفت ... من موندمو مامان و بابا ... من مدیریت خوندم ، عاشق این بودم با بابا کار کنم و همین کارم میکردم ... قبل از این که از پیشمون بره ، دوتایی باهم توی شرکت بابا بودیم و خوشحال بودن رئیسم بابای عزیزمه... ولی حالا اون نیست و همه چیز به هم خورده ... بزودی سر و کله ی روهام هم مثل رویا پیدا میشه و مشکل اینجاست که هرگز با اونا جور در نمیومدم و نمیام ! بیچاره بابا چقدر دلش میخواست قبل رفتنش اونارو ببینه... آه پر از حسرتی کشیدمو از توی کیفم به اندازه ی بهای یه فنجون قهوه پول در آوردمو گذاشتمش روی میز ؛ از جام بلند شدمو به آرومی کافه رو ترک کردم... هوا بارونی بود و بوی خیسی خاک همه جارو گرفته بود...چقدر عاشق این عطر خاص بودم ! چتر سیاه رنگمو باز کردمو قدم زنان در امتداد پیاده رو از کافه دور و دورتر شدم ...
  49. 6 امتیاز
    * رها * آقای صدر وکیل بابا بود که حالا همه منتظر بودیم تا وصیت نامه ی بابا رو برای همه بخونه... بعد از سال ها همه ی خانواده دور هم بودیم ؛ البته به جز بابا ... آه پر سوزی کشیدمو به آقای صدر چشم دوختم... عینکش رو به چشمش زد و از توی کیفش برگه ی سفید رنگ نسبتا بزرگی رو بیرون آورد...وصیت نامه ی بابا بود ! بازش کرد و گرفتش سمت مامان و گفت : : امضای خود مرحومه؟ مامان نگاهی به برگه انداخت و در حالی که گریه میکرد سرشو به نشونه ی آره تکون داد... آقای صدر برگه رو به روهام هم نشون داد و بعد از اون به من و رویا ... وقتی همه تایید کردیم که امضای پای وصیت نامه برای باباست ، آقای صدر بسم اللهی گفت و شروع کرد به خوندنش... " بسم الله الرحمن الرحیم ... این جانب علی عسگری فرزند حسین بدین ترتیب با صحت عقل و سلامت کامل وصیت نامه ای را تنظیم کردم و به آقای حسین صدر وکیل شخصی خودم واگذار کردم. بنا به رضای خداوند تبارک و تعالی ، بنده بعد از مرگ وصیت میکنم ، یک سوم از دارایی های بنده وقف ساختن مدرسه ای برای کودکان در منطقه ای محروم بشود. باقی مانده ی اموال و دارایی ها به ترتیب زیر بین همسر عزیزم و فرزندانم تقسیم بشود ؛ امید است ایشان بعد از من زندگی مرفه ای داشته باشند و بدانند تا آخرین لحظات دوستار آنان بوده ام...سند و بخشی از سهامی شرکت را به نام پسر بزرگم روهام واگذار و برایش آرزوی موفقیت میکنم. برای دختر بزرگم رویا چند قطعه زمین در غرب شهر به ارزش 2 میلیارد تومان سند زدم که از این پس اختیار تمامی آن ها با دخترم است و حق فروش یا ساخت و سازش را دارد. شش دانگ خانه به طور کامل و مطلق در اختیار همسر عزیزم که سال ها در کنار او خوشی ها و ناخوشی های روزگار را کشیده ام میگذارم و مبالغ حساب های بانکی ام را به او واگذار میکنم و برای دختر عزیزم ، رها بخش دیگر از سهامی شرکت و یک آپارتمان در شمال شهر باقی میماند که همگی در سندی تنظیم و ثبت شده است. در پایان از خداوند تقاضای عفو و از شما طلب حلالیت میکنم ؛ باشد که قرین رحمت پروردگار شوم ! " با قطع شدن صدای آقای صدر ، همگی سرمون رو بلند کردیمو به همدیگه نگاه کردیم... چشمای رویا و روهام برق میزد ؛ واقعا از خیسی اشک بود یا خوشحالی بیش از حد؟ نیم نگاهی به مامان انداختم...به نقطه ی کوری روی زمین خیره شده بود... سکوت مزخرفی کل سالن رو در بر گرفته بود ؛ شاید باید زودتر میفهمیدم از اون سکوت به بعد ، زندگی روی دیگه ای بهم نشون میداد... ...
  50. 6 امتیاز
    ___________بخش دوم (دعوت) عمه ماری به وضوح پشت میز رنگ و رورفته چاق تر از همیشه به نظر میرسید و پدر جولی با پنکیک های داغ از او پذیرایی میکرد. عمه ماری تا چشمش به جثه کوچک جولی افتاد لبخندی به پهنای صورتش زد، گونه های برجسته و براقش با آن لبخند، درخشنده تر و بزرگتر شدند. _:"اوه،جولی عزیزم.اعتراف میکنم اصلاًبزرگ نشدی." بعد لبخندش عریض تر شد و بازوانش را که به اندازه ی بالشت های روتختی بود را از هم باز کرد و جولی از روی ادب، خود را به آن بازوها سپرد و احساس کرد بین دو دیوار نرم و سنگین در حال قالبگیری است. رایحه عطری عجیب ولی رؤیا گونه و ملایم مشامش را پر کرد. عمه ماری تنها فامیل او محسوب میشد زیرا بعد از اینکه مادرش در یک تصادف وحشتناک فوت کرد، دایی و خاله ی جولی با ادعای اینکه پدر جولی مقصر مرگ خواهرشان است با آنها قطع رابطه کردند. اما جولی هرگز باور نمیکرد پدر مهربان و ساده اش عامل مرگ مادرش باشد. عمه ماری به ناگاه خود را عقب کشید تا چهره گلگون شده ی او را برانداز کند و با این کار سر جولی به دوران افتاد و لبخند احمقانه ای زد. همیشه از عمه ماری کارهای ناگهانی و عجیب سر نیزد که البته جولی هم چندان بدش نمی آمد. عمه ماری بینی کوچک جولی را فشار داد و گفت: _:"میدونی دختر جون،من یه دختر کوچولوی دیگه ای رو میشناسم که خیلی شبیه توست." جولی خندید و گفت _: "خوب اون،خودمم دیگه" عمه ماری ابرویی بالا انداخت و گفت: _:"هنوز اونقدی پیر نشدم که نتونم دو تا دختر بچه رو از هم تشخیص بدم. چشمای تو خیلی شبیه اونه. البته امیدوارم به اندازه اون خل و چل نباشی." جولی باز هم خندید.او از آدمهای خیالی عمه ماری که همیشه شباهت های عجیبی به دیگران داشت، خوشش می آمد. امّا به نظرش این یکی خیالی نبود، زیرا می دانست چشم های خاکستریش خیلی شبیه چشمهای دوران نوجوانی عمه ماری است. با گذر زمان این شباهت ها به عمه ماری کمتر شده بود. او اکنون پیرزنی با پوست سفید گل انداخته و موهای کوتاه فرفری بود. اضافه وزن زیادی داشت و خودش اصلا به آن اهمیتی نمیداد و راه رفتنش بی شباهت به راه رفتن اردک نبود. با این وجود جولی او را بسیار دوست داشت.
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×