رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در ۱۷/۱۲/۳۰ در همه بخش ها

  1. 9 امتیاز
    خود شکن آینه شکستن خطاست ...
  2. 8 امتیاز
    می شود؛ ذهنِ مرا، فکِر مرا، دلِ راهی شده را، پس بدهی؟! ‌ #صنم_عابدینی
  3. 6 امتیاز
    جوهر احساسم خشکیده است. بدون قلم مینویسم.
  4. 6 امتیاز
    من نمی‌خواهم کسی بیاید که عقلم را سر جایش بیاورد و منطقم را بالا ببرد .. یا بگوید چگونه بخند و بپوش و ببین .. چگونه باش و نباش .. من فقط دلم می‌خواهد، کسی بیاید که با او دیوانه ی بهتری باشم .. همین ... #مریم_قهرمانلو
  5. 6 امتیاز
    در سکوتم جنگ خوابیده است
  6. 5 امتیاز
    کسی را که برنجاند تورا هرگز نمی بخشم... تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم... #فاضل_نظری
  7. 5 امتیاز
    رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز ، می برم جسمی و دل در گرو اوست هنوز ...! سیمین بهبهانی
  8. 5 امتیاز
    چه بسا دوستان من هستند دشمانی که از رو به رو خنجر میزنند. چه بسا دشمنان من هستن دوستانی که خنجر از پشت میزنند.
  9. 5 امتیاز
  10. 5 امتیاز
    + وجدان چیه...؟ - چیزی که زورش نمیرسه جلوی گناه رو بگیره؛ فقط گناه رو کوفت آدم میکنه... #کلاه_قرمزی
  11. 4 امتیاز
    نام کتاب :آتُربان نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:فانتزی، تخیلی مقدمه:آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است. امیدوارم با دنبال کردن این تاپیک هم لذت ببرید هم باعث دلگرمی بشید.با تشکر خلاصه:خونه ی اونور جاده در اصل یک عمارت بزرگِ ویکتوریاییه.جایی که جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی واردش شدند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بایرون بوده که به طرز عجیبی به قتل رسیده، اما این تنها اتفاق عجیب اون خونه نیست، توی اون عمارت دزدی اتفاق افتاده بود که سرمنشاء حوادث ناگواری بوده.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشه که عمه ی جولی وارد عمارت میشه و جولی با همسایه شون ، خانواده ی میلر (miler)آشنا میشه. عده ای ناپدید و عده ای هم دچار طلسم عجیبی میشن و عمارت مورد تسخیر موجودات پلیدقرار میگیره. جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه)شی عجیبی پیدا میکنه که باعث میشه به رازی باور نکردنی پی ببرند. راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشه که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکه و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی داره.
  12. 4 امتیاز
    به آستانه‌ىِ دلتنگى رسيده ام، به اشک هاىِ معطل چه بگويم؟ مى آيى؟ يا بيايند...؟ ♡قَلبِْ یَخـے♡
  13. 4 امتیاز
    پشت قاب شیشه ی پنجره ای که شبای منو با خود میبره جایی که گذشته هام مثل تصویر ازتو قابش میگزره پشت قاب بی نفس مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس مثل یک حقیقت رفته به باد منو با خود میبره مثل یه رویا توی خواب شهر من من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش از پس شیشه تورا می بینم که گرفتی مرا در بر خویش من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را میخوانم و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به را میمانم
  14. 4 امتیاز
    نه پیشانی من به لب های تو رسید … نه لیاقت تو به احساس من … چیزی به هم بدهکار نیستیم هر دو کم آوردیم !
  15. 4 امتیاز
    من درد محبت را هرگز به تو نسپردم،این عقده ی دیرین را میدانی و میدانم بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی،این قصه ی غمگین را میخوانی و میخوانم
  16. 4 امتیاز
  17. 4 امتیاز
  18. 4 امتیاز
    از من جدا مشو كه توأم نور ديده اي _حافظ
  19. 3 امتیاز
    سلام. به نظرم جای این تاپیک خیلی خالیه. یه توضیح مختصر می دم و بعد شروع می کنم. شاید رمانی از سایت، مورد علاقمون بوده. شاید این رمان یکی نبوده؛ بیش از یکی بوده. برای همین امکان این هست که بیش از یه بار شرکت کنیم. اما اینکه تاپیک چیه رو با خوندن پرسش ها متوجه خواهید شد. این تاپیک از چند جهت مفیده. مهم ترین جهتش، آگهی نویسنده ی رمان، نسبت به اوضاع رمانشه. این پرسشنامه کوتاه رو آماده کردم تا هم تعریفی از نویسنده کنیم و هم اگه نقدی داشتیم، خیلی مختصر و کوتاه بگیم. پس فقط به این دید بهش نگاه کنید. خودم به زودی یه نمونه پر می کنم. شروع می کنیم. هر کاربر برای شرکت داخل این تاپیک، پرسش نامه ی بیست سوالی زیر رو پاسخ بده. فقط صادقانه باشه و به دور از غرض و یا تعارف. هربار می تونید پاسخ ها رو به یه رمان اختصاص بدید. امید که کمکی باشه برای نویسنده: 1 - چه رمانی رو داخل سایت خوندید؟ نام نویسندش رو تگ کنید تا متوجه بشه. 2 - چرا این رمان رو شروع کردید؟ خلاصش جذبتون کرد؟ جلدش؟ تعاریف دیگران و یا اسمش؟ 3 - بعد از شروع این رمان، انتظارات رو برآورده کرد؟ تا چه حد؟ آیا با علاقه مایل به خوندن ادامش هستید؟ 4 - به نظرتون مهم ترین نقطه قوت این رمان که شاید لایقش کنه و بیشتر از همه به چشم بیاد، چیه؟ 5 - مهم ترین نقطه ضعف یا شاید چیزی که دوست داشتید بیشتر روش کار بشه؟ 6 - کدوم ژانر رمان، براتون جذاب تره و دلیل اصلی علاقتونه؟ 7 - پایان خوش رو براش می پسندید یا پایان تلخ؟ 8 - به نظرتون هدف نویسنده ی این رمان از نوشتن اون چی بوده؟ چه پیام اجتماعی و اخلاقی داشته؟ 9 - موقع خوندن رمان، گریه کردید؟ یا اینکه از ته دل خندیدید؟ دقیقا چه حسی با خوندن اون بهتون دست میده؟ 10 - سه تا از جملات و نوشته های رمان رو که به دلتون نشست بگید. بیشتر هم میتونه باشه. 11 - با خوندن این رمان، می تونید به شخصیت نویسنده ی اون پی ببرید؟ اگه تونستید، شخصیت نویسندش رو چطور توصیف می کنید؟ 12 - آیا حرفی با نویسنده دارید که فرصتش پیش نیومد بگید یا یادتون رفت؟ الان وقتشه. 13 - دوست داشتید این رمان گروهی می بود و شما هم یکی از نویسنده های اون می بودید؟ 14 - کدوم شخصیت رمان به دلتون نشست و کدوم یک در وجود شما تنفر و حس غریب ایجاد کرد؟ علت رو هم ذکر کنید. 15 - کدوم اتفاق رمان خارق العاده تر و غیرقابل پیش بینی تر بود؟ 16 - اگه این رمان چاپ بشه، اون رو می خرید؟ 17 - تا حالا شده پارت های رمان، معتادتون کنن؟ یعنی وقت نداشته باشید ولی باز بشینید بخونید؟ 18 - اگه بخواید این رمان رو تو یه جمله یا شاید کلمه توصیف کنید، چی میگید؟ 19 - چه دلیل می تونه باعث بشه خوندن این رمان رو ترک کنید؟ 20 - به رمان از 1 تا 10 نمره بدید. ........
  20. 3 امتیاز
    دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
  21. 3 امتیاز
  22. 3 امتیاز
    در اضطراب لحظه زنگار خورده ایکه روزهای رفته در آن بود نا پدیدبا ناخن این جسد رااز هم شکافتمرفتم درون هر رگ و هر استخوان آناما از آنچه در پی آنبودمرنگی نیافتم #سهراب-سپهری
  23. 3 امتیاز
    رمان بر باد رفته یکی از رمان های بسیار زیباست که توسط خانم مارگارت میچل نگاشته و توسط آقای فلمینگ فیلم سینمایشو ساختند. خلاصه:داستان عشق دوران نوجوانی دختری به نام اسکارلته که به دوران جنگ امریکای شمالی و جنوبی مربوطه.اسکارلت عاشق پسر مزرعه دار همسایه میشه ولی این یک عشق یک طرف است و پسر مزرعه دار در اصل عاشق دختر داییشه. اسکارلت ازدواج های ناموفقی داره که منجر به بیوه شدنش میشه تا اینکه با فردی ازدواج میکنه که از دوران مجردی تا بیوه بودنش مدام مثل سایه در گوشه کنار زندگیش دیده میشه و اونو کمک میکرده، ولی در نهایت اسکارلت به دلیل اینکه هنوز نتونسته عشق دوران نوجوانیش که همون پسر مزرعه دار همسایه است رو فراموش کنه، همسر جدیدش اونو ترک میکنه و اونوقته که اسکارلت میفهمه عشق واقعی چیه گرچه خیلی دیر شده
  24. 3 امتیاز
    اون قلبه چیه کنار اسمت ؟؟ منم می خواااااام
  25. 3 امتیاز
    تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هردم آید غمی از نو به مبارکبادم
  26. 3 امتیاز
    فقط درس و فقط درس و فقط درس و فقط..
  27. 3 امتیاز
  28. 3 امتیاز
    بـــاشـــہ بــابــا تــو خــاص ☡ تـــو زورو!!!!! ☡ ✘ ولـــے دلـــم نــخــواســت تــورو….!!! ✘ حـــالــا بــدووووو بــــرووو..
  29. 3 امتیاز
    سبک نوشتاری که از حالت دانای کل و شخص اول مدام تغییر میکنه کمی گیج کننده ست. جمله بندیها،دستور زبان،توصیف ها کامل و به جا ست و وقایع با نظم پیش میرن.مثل واگنهای متعدد یه قطار که همگی در حین اتصال روی یه ریل حرکت میکنند. موضوع داستان همونطور که به مرور جلو میره شخصیت ها رو شفاف سازی میکنه و باعث میشه قدم به قدم باهاشوت آشنا بشیم.مثل یه آشناییت واقعی. امیدوارم مسایل حاشیه ای و ج.ن.س.ی وارد داستانوتون نشه. منتظر غافلگیریهای رمانتون هستیم.موفق باشید.
  30. 3 امتیاز
  31. 3 امتیاز
    _________بخش هفتم (دعوت) وارد کوره راهی شد که دو ردیف از چمنها در فاصله ی دو لاستیک ماشین لگد مال شده بودن.وقتی عمارت را پشت سر میگذاشت فکرش را به کار انداخت که کجا میشود گربه را سر به نیست کرد و شاید بهتر باشد گربه را پای درختی ببندد یا در چاهی بیاندازد و چند فکر وحشتناک دیگر نیز به ذهنش خطور کرد. گربه ی آرام، سرش را روی پنجه هایش گذاشته و از داخل سبد به جولی خیره می نگریست، گویی که با نگاهش او را بابت افکارش ملامت میکرد.جولی سعی کرد به گربه نگاه نکند، از تصور اینکه او میداند قرار است چه بلایی سرش بیاید معده اش فشرده شد. صدایی در سر جولی پیچید: _:"فرصت زیادی نداری!!" جولی ایستاد، گوشهای گربه سیخ شدن.به اطراف نگاه کرد.عمارت رو به رویش را میتوانست ببیند که در میان درختان انبوه نیمه پنهان بود.همین که تصمیم گرفت مسیرش را ادامه دهد، صدایی در سرش پیچید: _:"تو یه ترسویه احمقی" نسیم ملایم و گرمی وزید .جولی که کمی ترسیده بود با خودش تکرار کرد _: "این صدا یه توهمه...توهمه..." به گربه نگاه کرد که همچنان شرورانه به او زل زده بود.از دوچرخه پیاده شد و تصمیم گرفت گربه را همانجا پرت کند.پرتگاهی در همان نزدیکی بود. میتوانست ببیند که به یک رودخانه ی کم عمق منتهی میشد.لحظه ای تردید کرد، او تا به حال حیوانی را نکشته بود، فقط میخواست گربه را از خانه بیرون کند.آیا این کار باعث نمیشد به نفرین گربه ها دچار شود؟همین تردید کافی بود که گربه وحشیانه از میان دستان جولی بجهد و به سمتش حمله کند.هر دو جیغ می کشیدند، گربه با پنجه هایش به صورت و هرجایی که در دسترسش بود چنگ انداخت. جولی وحشت زده به سمت جاده دوید که ناگهان پایش پیچ خورد و روی دوچرخه اش افتاد.درد وحشتناکی در قفسه سینه و مچ پایش حس کرد.صدای ترمز ماشینی را در نزدیکی اش شنید.در حالیکه از ترس گریه میکرد متوجه ی صدای گام های پرشتابی شد که به طرفش می آمد.دستی بازوی او را گرفت و عقب کشید.جولی زنی مسن با موهای بلندِفرفری و صورت رنگ پریده و نگرانی را دید. لحظه ای بعد جولی با قوزک دررفته و سروصورت زخمی با کمک زن مسن وارد عمارت میلر که در همان نزدیکی بود، شدند. وقتی با چهره ای دردمند روی مبل نو وتمیزاتاق نشیمن نشست، یک دخترو پسر باعجله وارد شدند.دختر که کمی بزرگتر از جولی بود سعی کرد خنده اش را پشت دست پنهان کندو پسر که شباهت زیادی به خواهرش داشت با تعجب به جولی نگاه کرد. خانم مسن با تشتِ آب و حوله وارد اتاق شد و در حالیکه با حوله ی نمناک صورت جولی را تمیز میکرد گفت: _:"آخه دختر جون، چرا میخواستی یه گربه رو توی پرتگاه بندازی؟خدا رو شکر که کورت نکرده." چشمانش از شدت سوزش زخم ها پر از اشک شد، دستانش را مشت و لبش را گزید.تمام مدتی که خانم مسن زخم ها را تمیز میکرد، خواهر و برادر بر مبل روبه روی جولی نشسته بودند.
  32. 3 امتیاز
    نیـــــــــــــــــست مرا جــــــــــــــــــــــز تو دوا اے طُ دواے دل مـــــــــــــــــــــــــ♥ــــــــــــن ★مولانا★
  33. 3 امتیاز
    نگاه کن تو می‌دمی و آفتاب می‌شود #فروغ_فرخزاد "فروغ بی‌غروب شعرهای ماندگار زادروزت گرامی"
  34. 3 امتیاز
    ________بخش ششم(دعوت) رشته افکار جولی با صدای هن هن عمه ماری چند جعبه را کنار کتابها میگذاشت از هم پاره شد. جولی بالای کتابهای درهم روی زمین ایستاده و با سخاوت گفت: _:"جمعشون میکنم." و سپس کنار کپه ی کتابها چمپاته زد، در حالی که سعی می کرد لحن دلخوری نداشته باشد ادامه داد: _:"این خونه زیادی ساکته...هیچ خوشم نمیاد.اینجا هیچ بچه ای نیست که باهاش بازی کنم." صدای قژ قژ تخت بلند شد و جولی فهمید عمه ماری در حال استراحت است. عمه ماری گفت _:"ببینم،تو تا حالا رفتی ببینی این اطراف بچه ای هم باشه؟" _: "نه، هیچ بچه ای مطمعناً از اینجا خوشش نمیاد." +: "این خونه و اطرافش اونقدر بزرگه که گشتن تو سوراخ سنبه هاش مدتها سرگرمت میکنه، خیلی حوصله ات سر رفته؟" این سؤال از نظر جولی نیازی به پاسخ نداشت.دختری به هم سن و سال او که در خانه ای قدیمی و نمور، آدمی به جز پدرساکت و آرامش را نمیدید، چطور ممکن است حوصله اش سر نرود؟جولی که دیگر سعی در پنهان کردن دلخوریش نداشت گفت _: "تنهایی؟" واژه ی تنهایی مدام در ذهن جولی تکرار شد و نیرویش را به تحلیل برد و کتاب به دست کنار جعبه های کارتونی در خود فرو رفت.عمه ماری که متوجه ی تغییر حالتش شده بود از جابرخاست، دستش را روی شانه اش گذاشت و با مهربانی گفت: _:"یه خواهر و برادر توی عمارت رو به رویی زندگی میکنند،چرا اونها رو برای صِرف چای دعوت نمیکنی؟" جولی به جلدِ کتاب در دستانش نگاه کرد و گفت: -:"یه خواهر و برادر؟یعنی برم و زنگ خونشون رو بزنم و بگم برای صرف چای بیان؟" عمه ماری لبخندی زد، کتاب را از او گرفت و گفت: _: "تا تو همین کار و بکنی خودم کتابها رو جمع میکنم." جولی با دودلی از جا بلند شد.از نظر او عجیب بود که اینطور یک آشنایی را آغاز کند و بیشتر شبیه یک دورهمی پیرزنانه بود.ولی آنقدر از روزهای کسل کننده خسته بود که تن به این کار داد و از اتاق خارج شد.جولی با خودش گفت: _:"سلام، من جولی پارکرم.میخاستم خواهر و برادری که اینجا زندگی میکنند رو برای صِرف چای دعوت کنم به خونمون..." کنار دوچرخه اش ایستاد: _: "این روش احمقانه ایه." چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و با صدای بلندی گفت: _: " بلٓاخره باید از یه جایی شروع کرد." قبل از آنکه سوار دوچرخه اش شود چیزی به قوزک پایش کشیده شد.گربه مزاحم بود.جولی با پا او را پس زد و گفت: _: "گربه ها نحس اند، نباید امروزمو خراب کنی، برو کنار." گربه دمش را سیخ بالا نگه داشت و مستقیم به چشم های جولی خیره شد و با صدای ضعیفی خرخر کرد.جولی فرمان دوچرخه اش را به سمت خود کشید و گفت: _:"آره، ببخشید.یادم نبود که نباید گربه ها رو زد، وگرنه نحسیشون دامن گیر میشه. گربه از جایش تکان نخورد.جولی با نگرانی به گربه گفت: _:"من که نزدمت!" سپس خم شد و گفت: _:"فکر میکردم با وجود سالی دیگه جرأت نکنی توی این خونه آفتابی بشی. چرا نمیری تو بیشه ی اونطرف پرچین و گم و گور بشی، ها؟" فکری به ذهنش رسید.شاید بتواند گربه را جایی سربه نیست کند.گربه ها برخلاف سگها خبیث و مرموزند و جولی اصلًا دوست نداشت گربه ای تمام وقت در اتاقش بپلکد.گربه را با احتیاط بلند کرد.گربه واکنشی نشان نداد و اجازه داد تا داخل سبد دوچرخه قرار گیرد.در حالیکه جولی روی زین می نشست گفت: _:"اول باید از شر تو راحت بشم."
  35. 3 امتیاز
    نذر ڪردم تا بیایے هر چه دارم مال تو چشم هاے خسته ے پر انتـــظارم مــال تویک دل دیوانہ دارمبا هزاران آرزو آرزویم هیچ، قلــــــــــب بیقرارم مال تو #اللهم_عجڸ_لولیڪ_الفرج
  36. 2 امتیاز
    اول یاد گرفتیم سینه خیز بریم بعد شد چهار دست و پا کمکم دستامون به دیوار گرفتیم راه رفتیم دیگه وقت تاتی تاتی شد در نهایت راه رفتنمون کامل شد ولی این پایان کار نبود ما توانایی دویدن داشتیم (پ.ن.پ میخواستی اخر باند پروازتم اعلام کنم) اما ادم توانایی جسمانیش کامل شده بود با اینکه ارزوی پرواز داشت این بود که فکرکرد هواپیما اختراع شد. انسان برای تکامل مرحله به مرحله پیشرفت کرد اما روح و فکر انسان فراتر از کره خاکی است تا جایی که به خدای متعال فکر کند و در حد خودش معرفت یابد.
  37. 2 امتیاز
    تیرگی بیرون نرفت از دل به علم ظاهری خانه را روشن نمیسازد چراغ پشت پا
  38. 2 امتیاز
    دلي كز معرفت نور و صفا ديد به هر چيزي كه ديد اول خدا ديد
  39. 2 امتیاز
  40. 2 امتیاز
    تولدت مبارک خانوم...... http://goo.gl/4bCBzd کلیک کن رو این...
  41. 2 امتیاز
    وقتی هر چهار نفر گرد هم آمدند، بحث درباره ی کارهایی که باید انجام می دادند شروع شد. دیلان راش (گری تامسون) بسته ی کوچکی را از داخل جعبه بیرون آورد و از هریت پرسید: _این دیگر چیست؟ هریت (کاتی تامسون) نگاهی به آن انداخت و گفت: _دقیقا نمی دانم. شبیه آب است. دیلان دقیقتر نگاه کرد. دوباره پرسید: _میکروسکوپ من را هنوز هم داری؟ هریت سرش را تکان داد و میکروسکوپ دو چشمی را آورد. دو شاخی آن را به پریز برق متصل کرد و شیشه ی دربسته ی کوچکی را که حاوی محلول بلودو متیلن ( محلول رنگی برای رنگ کردن سلول ها به کار می رود) بود را به دیلان داد. دیلان لام را از زیر میکروسکوپ برداشت و آرام دو قطره از مایع درون بسته را روی آن چکاند. سپس یک قطره از بلودو متیلن هم به آن اضافه کرد. لامک را روی آنها گذاشت و سپس اسلایدی را که درست کرده بود، زیر میکروسکوپ گذاشت. دیلان راش نور میکروسکوپ را تنظیم کرد و با دقت مشغول چک کردن مایع شد. همه به او می نگریستند که با فریاد او از جا پریدند: _کلستریدیوم بوتولینوم! لعنتی! این باکتری خطرناکترین سم جهان را تولید می کند! سپس یک دستمال کاغذی برداشت و با آن اسلاید را از زیر میکروسکوپ خارج کرد و آن را به سمت هریت گرفت: _فوراً یک ظرف را پر از آب کن و آن را روی اجاق بگذار. این اسلاید را هم داخل آن بینداز. باید بیست تا سی دقیقه درون آب جوش باشد تا سم آن از بین برود. بعد هم ظرف و هم لام و لامک را دور بینداز. هریت اطاعت کرد و با احتیاط آن را از دست دیلان گرفت. آلیس (آنا ساتکلیف) با تعجب پرسید: _یعنی کسی که این ها را برایمان فرستاده می خواسته ما را بکشد؟ آخر این چطور ممکن است؟ جاشوای آمریکایی (ریچارد آلن) نفس عمیقی کشید و پاسخ داد: _شاید ما باید با استفاده از این، آن زن عوضی را بکشیم. سرگئی باتلر (تام ساتکلیف) حرف جاش را تأیید کرد و گفت: _بله. احتمالا هدف کشتن جودی ویلز بوده. دیلان راش چند ورقه از داخل جعبه بیرون آورد و گفت: _تنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که این سم را بریزیم داخل یک کنسرو ماهی و خیلی نامحسوس به خوردش بدهیم. ببینم اصلا او غذای کنسرو شده مصرف می کند؟ هریت از آشپزخانه وارد هال شد و جواب داد: _گمان نمی کنم. او تنها زندگی نمی کند. پیرزنی به نام لینی گرین هم پیش او زندگی می کند. فکر کنم پختن غذا به عهده ی او باشد. درضمن، جودی زن باهوشی است. می داند در این شرایط خارج شدن از خانه یا غذا خوردن در بیرون کار مرگ آوری است. دیلان با اخم پایش را روی پای دیگرش انداخت و گفت: _موضوع این است که آن دختر تنها نیست. آن پسره هم هست. باید از شر او هم خلاص شویم.‌ او تنها زندگی می کند و امکان دارد بعضی وقت ها کنسرو ماهی بخرد. می توانیم اول آن مردک را خلاص کنیم. جاشوا که به دنبال فرصتی برای سرکوفت زدن بود، گفت: _احمق نباش دیلان! امکان ندارد جودی ویلز بعد از کشتن دیوید بلیک بویی از قضیه نبرد. دیلان نفس عمیقی کشید و گفت: _بسیار خوب. پس اول کلک ویلز را می کنیم. با کنسرو ماهی! جاشوا عصبانی شد و تقریبا داد زد: _اینقدر نگو کنسرو ماهی! حتی یک بچه هم می داند باید کنسرو ماهی را بیست دقیقه داخل آب جوش گذاشت. ویلز می تواند با بیست دقیقه جوشاندن آن تمام نقشه های ما را بر باد دهد! هریت از او پرسید: _پس میگویی چه کار کنیم جاش؟ بنشینیم و منتظر باشیم خودش بمیرد؟ جاشوا اسلحه اش را بیرون آورد. گلنگدن آن را کشید و گفت: _خودمان به حسابش می رسیم.
  42. 2 امتیاز
    "فصل هشتم" دو هفته از اون روز کذایی گذشته بود و من دیگه بهش فکر نمیکردم تو این دوهفته هم اصلا هامون رو ندیده بودم.هروقت به پاشیدن گل ولای روی لباسام فکر میکنم بغضم میگیره. عطسه ای زدم و هامون رو لعنت کردم ؛چراکه بعد از اون شب سرمایی خورده بودم که پدرم رو در آوورده بود و داشت ذره ذره جونمو میگرفت. دو جلسه از کلاساش رو نرفتم.هم مریض بودم و توان نشستن تو کلاس رو نداشتم هم اینکه دلم نمیخواست روی نحسش رو ببینم. از مامان سراغمو گرفته بود حتی خواسته بود با خودم حرف بزنه اما یجوری پیچونده بودمش. فرداشب نسرین خانوم مارو برای شام دعوت کرده بود و من به هیچ وجه برنامه ای برای رفتن نداشتم. برخلاف کلاسای آموزشگاه مدرسه رو میرفتم ولی یا خواب بودم یا منگ زل میزدم به دبیر.دبیرا هم حال بدم رو که دیده بودن چیزی بهم نمیگفتن. پروان هم زنگ زده بود و حالم رو پرسیده بود و سلامه استاد صفاریان رو بهم رسونده بود. دلم برای استاد صفاریان تنگ شده بود.واسه دلقک بازیاش با صدای باز شدن در اتاق سرم رو چرخوندم و به مامان که خصمانه نگاهم میکرد خیره شدم. مامان ـ که تو حالت بده دیگه آره؟! سرفه ای تندی کردم که مامان سمتم اومد و گفت: مامان ـ با این وضعی که تو داری پیش میری تا دوسال دیگه هم خوب نمیشی!میخوای خودتو بکشی دختر؟ادم میره تو تراس تو این سرما؟اونم با این سرما خوردگی شدید! حوصله غرغرای مامانو نداشتم. دراز کشیدم رو تخت و پتو رو تا زیر چشمام کشیدم و منتظر شدم مامان بره از اتاق بیرون. چشمای بسته مو باز کردم و به مامان نگاه کردم که بالاسرم ایستاده بود و خیره شده بود بهم.انگار میخواست چیزی بگه ولی دو دل بود. با شک و سوء ظن نگاهم میکرد. متقابلا خیره شدم بهش و گفتم: ـ بله مامان؟چیزی میخواین بگین؟ سری تکون داد و پوفی کشید و گفت: مامان ـ از دست تو دختر!دیگه تراس نرو تا کامل خوب نشدی...باشه؟ چشمامو روی هم گذاشتم و وقتی باز کردم مامان رفته بود. حرارت بدنم به شدت رفته بود بالا...هنگامی که سرفه میکردم انگار داشتم جون میدادم. عطسه هم که دیگه ماشالله میخواست جونمو بگیره. سه شنبه بود و من دقیقا دو روز دیگه باید میرفتم آموزشگاه و از خوش شانسیم با استاد لواسانی کلاس داشتم.شیمی رو دوست نداشتم ولی استادش رو بینهایت دوست داشتم.پیرمرد مهربونی بود که اونقدر خوب توضیح میداد که توی یک ساعت بیشتر فرمولارو مثله آب خوردن یاد میگرفتم. عالیه! بهترین راه بود برای پیچوندن مهمونیه نسرین خانوم! جونه تازه ای گرفتم و از جام پا شدم. لنگون لنگون رفتم تو آشپزخونه که مامان سریع به طرفم اومد و گفت: مامان ـ جان؟چی میخوای؟ ـ آب پرتقال! مامان به سمت یخچال رفت و گفت: مامان ـ بیا عزیزم...الان میخواستم با قرصت برات بیارم! اخمام رفت تو همو و گفتم: ـ قرص قرص قرص!تا کی باید قرص بخورم؟ مامان ـ دو هفته پیش یه امپوله ناقابل میزدی الان اینجوری نمیشد! بی هیچ حرفی قرصی رو که مامان بهم داده بود خوردم و ابمیوه رو سر کشیدم. رفتم سمت کاناپه و خودم رو انداختم روش! مامان ـ سعی کن تا دوروز دیگه حالت خوب باشه! اخمامو تو هم کشیدم و گفتم: ـ مگه دوروز دیگه چه خبره؟! مامان با غر زد: مامان ـ سها من میدونم و تو! پوفی کشیدم و گفتم: ـ مامان حال ندارم بس کن! مامان ـ یعنی چی سها؟این چه طرز حرف زدنه؟ دیگه داشت گریم میگرفت.سرگیجه گرفته بودم! با همون حال نزار پاشدم و لنگون لنگون بازم رفتم تو اتاقم!این چند روزه مامان شده بودم مخل آسایشم. مثله این چند روزه گرفتم و خوابیدم چراکه کاری جز این نداشتم. چهارشنبه صبح با بدبختی زیاد بلند شدم و رفتم مدرسه. اون قدر کسل و بیحال بودم که دوستام تعجب کرده بودن و کلا کمتر باهام حرف میزدن.بایدم تعجب میکردن!من خیلی شیطون و شر بودم و حالا روبه موت بودم!لعنت بهت هامون،لعنت! رسیدم و خونه و از سوپی که مامان برام درست کرده بود خوردم سروش رو خیلی کم میدیدم و دیروز اصلا ندیده بودمش. با مهربونی نگام کرد و گفت: سروش ـ بهتری آبجی کوچولو؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: ـ مثله اینکه هاله خیلی روت تاثیر گذاشته ها!قبلا اینجوری حرف نمیزدی! شروع کرد با صدای بلند خندیدن. گفت: سروش ـ از دست تو سها!من رو تو غول میدیدی قبلا فکر میکنم! منم همراهش خندیدم و زیر لب گفتم: ـ صدرحمت به غول! خندش با این حرف من شدید تر شد. بعد از نهار پاشدم رفتم تو اتاقم و جزوه ی شیمیم رو باز کردم. فردا میرفتم آموزشگاه.بعد از مرورش چشمام گرم شد و خوابیدم! وقتی چشمام رو باز کردم حس کردم تن و بدنم داره از درد میشکنه.ظاهرا کسی خونه نبود. از اتاق خارج شدم. خونه تاریک بود.هیچ چراغی روشن نبود.درست حدس زده بودم،هیچ کس خونه نبود!توی همه ی اتاقا سرک کشیدم. کورمال کورمال رفتم و لوستر رو روشن کردم.اه...چرا باید همه ی برقارو خاموش میکردن. همون لحظه مامان وارد خونه شد...توی دستش انبوهی پلاستیک حاوی سبزیجات و گوشت و میوه و ... بود. رفتم کمکش و با هم وسایلارو جابه جا کردیم. مامان گفت: مامان ـ شکر خدا بهتری!بشین چایی بیارم بخوریم! سری تکون دادم و گفتم: ـ سروش و بابا کجان؟ مامان درحالی که چای میریخت جواب داد: مامان ـ رفتن دنبال کارای سروش ! سری تکون دادم و لیوانی چای از داخل سینی برداشتم و گفتم: ـ برای عید میخواین چیکار کنین؟ مامان بی توجه به حرف من گفت: مامان ـ راستی از طرف اموزشگاهت تماس گرفتن گفتن که سعی کنه کلاسارو حضور داشته باشه،چراکه موقع امتحاناتشه!سها تو امسال کنکور داری!یکم بیشتر حواست به درسات باشه! ـ باشه! فردا میرم. مامان ـ راستی از استادات راضی هستی؟چیزی لازم نداری؟ ـ وای مامان!حال ندارم حرف بزنم شما هم هی منو به حرف بگیرید! مامان چشم غره ای بهم رفت و ساکت شد.خندم گرفته بود.بعد از نوشین چای بعد از مدت ها رویکاناپه نشستم و مشغول دیدن تلوزیون شدم. ساعتی گذشته بود که حس کردم خوابم میاد.سروش و بابا هم ساعتی میشد که رسیده بودن.بعد از خوردن شام رفتم و خوابیدم. صبح طرفای ساعت 11 بیدار شدم و بعد از شستن و صورت و خوردن صبحانه و گرفتن دوشی نسبتا طولانی به سمت جزوه هام رفتم و نگاهی بهشون انداختم. ساعت طرفای 5 بود.آرایشی خیلی خیلی ملایم انجام دادم تا چهره م از بی روحی خارج بشه.مانتوی طوسی روشن و شلوار مشکلی و شال بلند طوسی روشن رو پوشیدم و با پوشیدن پالتو و بوت های خاکستری رنگ و برداشتن کوله ی مشکلیم از اتاق بیرون رفتم.مامان با تلفن مشغول بود.با سر ازش خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون. راس ساعت 6/30 رسیدم. با دیدن کوچه بازم یاد اون روز افتادم.دقایقی مونده بود تا کلاسم برگذار بشه.ظاهرا زود رسیده بودم. روی یکی از صندلی های اموزشگاه نشستم و مشغول گوشیم شدم که با صدای خوده عوضیش سرم رو بالا گرفتم. با دیدن من ابروهاش از تعجب بالا رفت. نگاهم رو با سردی ازش گرفتم.بدون حرفی از کنارم گذشت و وارد اسانسور شد. با دیدن پروان به سمتم اومد و در اغوشم کشید و گفت: پروان ـ کجا بودی تو دختر؟دلم برات تنگ شده بود. متقابلا بغلش کردم و جوابش رو با مهربونی دادم. کلاس شروع شد.برعکس این چند ماه کلاسمون داخل یکی از کلاسای همکف برگذار میشد.برام فرقی نداشت. همه ی بچه ها کلاس با دیدنم خوشحال شدن و گفتن که دلشون برام تنگ شده بوده.استاد لواسانی گفت که فرمولایی رو که درس داده و من نبودم رو مطالعه کنم در صورت داشتن اشکال به پشتیبان یا به خودش بگم تا برام توضیح بده. مطالب خارج از کتاب رو هم اموزش میداد و من فوق العاده ازش ممنون بودم. تایم کلاس مثله برق و باد تموم شد و بعد از جمع کردن وسایلم از کلاس خارج شدم.پروان صدام کرد.ایستادم تا رسید بهم. چند تا جزوه دستش بود و با نفس های بریده گفت: پروان ـ اینم جزوه ی درسایی که نبودی.سعی کن تا هفته ی بعد برام بیاریشون! با خوشحالی برای تشکر بوسیدمش و گفتم: ـ پروان خیلی دوستت دارم دختر! استاد لواسانی روبه پروان گفت: استاد لواسانی ـ پروان بابا بریم دیر میشه! با تعجب نگاهم بین استاد لواسانی و پروان در نوسان بود که پروان اروم گفت: پروان ـ هیس...صداش در نیار تا بعدا برات بگم. و در بهت من رو گذاشت و رفت...ینی استاد باباش بود؟! جزوه به دست به طرف میز منشی یا همون خانوم " ربانی" رفتم. عشوه شتری ای برام اومد و گفت: ـ بله عزیزم؟!کاری داشتی؟ تعجب کردم یهو چرا این لحنش عوض شد.وا!این با من بود ینی؟یا خدا با جمله ی بعدش حرصم در اومد: ـ خسته نباشید اقای وحیدی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که هامون از اسانسور تازه خارج شده بود و داشت به سمتمون میومد. بدون این که بهش سلام بدم رو به ربانی گفتم: ـ خانوم ربانی!لطف کنید از این ورقه ها برای زیراکس بگیرید. بدون این که به من نگاه کنه داشت به هامون لبخند میزد.تو این دنیا نبود انگار.رو به هامون گفت: ربانی ـ میخواین براتون چای بیارم اقای وحیدی؟خستگیتون در میره! هامون با لبخند پیشنهادش رو رد کرد و تشکر کرد. با تشر گفتم: ـ خانوم ربانی!زودتر لطفا. ورقه هارو با حرص از دستم گرفت و مشغول گرفتن کپی ازشون شد. هامون هنوز ایستاده بود و اینبار زل زده بود به من.ربانی در حین اینکه داشت زیراکس میزد مدام لبخندای مسخره تحویل هامون میداد و براش عشوه میومد. ربعی ساعتی طول کشید.ورقه هاروتقریبا از دستش چنگ زدم و از اموزشگاه زدم بیرون. دنبالم میومد و صدام میزد.دست اخر دستموکشید و گفت: هامون ـ مگه با تو نیستم؟ دستمو با حرص از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ـ به من دست نزنید اقای محترم! هامون خیره نگاهم کرد و گفت: هامون ـ خیلی خب!باشه...بروسوار شو! ـ دلیلی نمیبینم!خودم راهه خونمونو بلدم! هامون ـ من که نگفتم میبرمت خونتون!میریم خونه ی ما! ـ میخوام برم خونه! هامون ـ نمیشه...به مامانت قول دادم ببرمت خونه ی ما! با حرص زیر لبی داشتم مامان رو فحش میدادم که با خنده گفت: هامون ـ ادم که مامان خودش رو فحش نمیده دختره خوب. عجب گوشای تیزی داشت.بیشتر اونجا موندن رو جایز ندونستم. راه افتادم که باز سد راهم شد و گفت: هامون ـ کجا؟ با حرص : ـ خونمون! هامون ـ گفتم که... رفتم تو حرفشو گفتم: ـ خودم میام شما بفرمایید! هامون ـ نمیشه! از این همه پروییش لجم گرفت و گفتم: ـ من میرم شما هم هیچ غلطی نمیتونید بکنید. اومدم به راهم ادامه بدم که دیدم سوار ماشین شد و دنبالم راه افتاد.سوار همون ماشین کذاییش. ماشین گیر نمیومد. تصمیم گرفتم پیاده برم خونه...یکم که رفتم متوجه توقف ماشینش شدم.بعدم خودش از ماشین پیاده شد و دستم رو با عصبانیت گرفت و تقریبا پرتم کرد داخل ماشین. دور زد و به سمت خونه ی خودشون حرکت کرد. اروم رانندگی میکرد.به هیچ وجه نمیخواستم گریه کنم.اونم جلوی این ! به جلو خیره شده بودم که گفت: هامون ـ چرا دوهفته نیومده اموزشگاه؟ جوابش رو ندادم. هامون ـ مامانت میگفت مریض بودی...درسته؟ بازم جوابش رو دادم. هامون ـ نمیخوای جواب بدی؟ بعدش گرمای دستش رو روی دستم حس کردم.با عصبانیت تو صورتش جیغ زدم: ـ اره،اره!به به خاطر توئه عوضی دوهفته داشتم میمردم از بدن درد!دیگه به من دست نزن کثافط...فهمیدی؟دیگه به من دست نزن...ازت بدم میاد! هامون ـ دیگه ببند دهنتو سها ، هی هیچی نمیگم دور برندار.من اگر کاریم کردم همش به خاطر کارای خودت بود...حتما کاری کردی که عصبیم کردی. با صدایی لرزون گفتم: ـ چیکارت کرده بودم؟ هامون ـ دوتایی داشتین با اون صفاریانه اشغال چی میگفتین تنهایی که صداتون تا ده تا اپارتمان اون ور تر میرفت؟هان؟ دیگه داشتم جوش میاووردم: ـ ببین اقای محترم،اولا درست صحبت کنید...دوما این که من داشتیم تو اتاق با استاد صفاریان میخندیدم چه ربطی به شما داره؟شما تهه پیازین یا سرش؟ از عصبانیت سرخ شده.خیلی وقت بود که ماشین رو زده بود کنار.انگار جونش داشت میومد بالا.رگ گردنش زده بود بیرون و هران نزدیک بود که من رو بکشه.هه...چه غلطا! بدون هیچ حرفی دوباره راه افتاد و اینبار خیلی تند رانندگی میکرد.ساعت طرفای 9/30 بود... بعد احوال پرسی باهاشون گوشه ای نشستم.هامون بعد از رسوندن من رفت. از گفته هام اصلا پشیمون نبودم.راستش روگفته بودم.برام جای ابهام داشت که چرا هامون باید روی خنده ی های من و صفاریان حساس میشده.این کاراش چه معنی ای میده جز...
  43. 2 امتیاز
  44. 2 امتیاز
    سلام هر رمان حدود۲/۳ هفته کار میبره ویرایشش البته بستگی به تعداد صفحات رمان هم داره طولانی شدن زمان ویرایش تقصیر مدیر مربوطه نیست! مقصر اصلی ویراستاره که مسئولیت قبول میکنه و سر زمانی که باید تحویل بده انصراف میده! این چیزارو واقعا نمیشه کاری کرد اینجور حرف زدن واقعا خالی از لطفه!
  45. 2 امتیاز
    مهم نیستـــــــ که قفل ها دست کیست مهم اینست که کلید آن ها دستـــــــــــ خداست ...
  46. 2 امتیاز
    من اصلا خدای سوتی ام..یه روز نمیشه که من سوتی ندم..اما از این همه سوتی تنها سوتی که یادم میاد اینه که تو دانشگاه یه استادی داریم جوون وخوشتپه یه روز این استاده به خودش خیلی رسیده بود محو شدم یهو برگشت نگامو قافلگیر کرد وگفت مگه نه؟ موندم چی بگم فقط داشتم سرمو تکون میدادم وپشت سرهم میگفتم درسته...بله..خیلی ضایع شدم
  47. 2 امتیاز
    بابا این خوبه که من سر کلاس علوم سرمو گذاشته بودم رو میز و واسه خودم تو هپروت بودم . بغل دستیم زد رو شونم و گفت : خانم با توعه هیچی دیگه با ترس و لرز بلند شدم و گفتم : بله ! خانم : اول زنگ هی دستت بالا بود سوالت چیه ؟ حالا من اول زنگ سوال نداشتما واسه این که زمان زود بگذره و امتحان نگیره می خواستم یه چیزی بپرونم . بغل دستیم که دوست جونیمم بود رو یه برگه نوشت » بپرس : چطوری وقتی ژن ها رو دستکاری کردن می کارنشون ( منظور همون دستکاری تو ژن محصولات کشاورزیه ) .« من سوال پرسیدم اما چشمتون روز بد نبینه که قبل جواب دادن سوالم معلمه پرسید : منظورت چیه ؟ من که اصلا نمی دونستم سواله راجب چیه منظورشو می دونستم عایا از نظر شما ؟ برای این که زایه نشم با شور و هیجان گفتم : خانم منظورم اینه که بعد که ژن هاشون رو دستکاری کردن هسته ی سلولو می کارند ؟ یهو کلاس رفت رو هوا ..
  48. 2 امتیاز
    من سوتی خیلی افتضاحی که دادم موقع مدارس بود...دوستم حالش بد شد من بردمش کنار دیوار دستمو گذاشتم کنار سرش رو دیوار سرمم تکیه دادم به دستم...داشتم ارومش میکردم و باهاش حرف میزدم...حالا موقعیت... ما اونور خیابون،کلی پسرم اونطرف خیابون!حالا اونکه باهم لجیمم اونور!هیچی دیگه پسرا چشا اندازه پرتقال تامسون،یه عده شونم باید با کاردک از رو زمین جمع میکردی! منم حواسم نبود خب!هیچی دیگه یکی دیگه از دوستام اومد گفت عسل جان عزیزم زشته بیا بریم ابرو ده جد و ابادمونو بردی! منم مثل همیشه خیلی ریلکس همراه دوستام راه افتادم رفتم...خلاصه چقد هوای این کوچه علی چپ خوبه!
  49. 2 امتیاز
    می دونید من بد ضایع شدم سوتی ندادم من کلا پوستم خیلی حساسه نمیتونم زیاد سیبیلامو بردارم حالا تنبلیمم میشه یکی از دوستام تو دانشگاه به اسم نیما زل زد تو چشام گفت تو خجالت نمیکشی سیبیلات بلندتر از منه؟ من اونجا تو هوا موجودات زیبایی کشف کردم
  50. 2 امتیاز
    سوتی جلوی جنس مخالفی که باهات لجه خیلی بده ها اما من جلو سنسی م (استادم) سوتی دادم. میخواستیم براش جشن تولد بگیریم. من یه نامه بلند بالا با خط افتضااااااااححححح نوشتم و دادم دست یکی از همرزمای باشگام تا قبل اومدن سنسی بلند بخونه تو رختکن و همه بشنون. یه دفعه صدای پای سنسی اومد. پریدم بیرون. اینقدر وحشت کرده بودم که اصلا سلامم نکردم همینجوری زل زدم و نگاه کردم. بعد پریدم تو رختکن و فریاد زدم: بچه هااااااااااا سنسی اومد! همه ماجراها لو رفت. تازه منم کلی بابت پشمک بودن و سلام نکردنم خجالت کشیدم. بعدم اون همرزمم رفت نامه رو داد به سنسی
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×