رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در ۱۷/۱۲/۲۹ در همه بخش ها

  1. 10 امتیاز
    مَن اِنعِكاسِ تو بودم..! رفتارام دقيقاً عينِ تو شده بود..! هَمونقدر لجباز.. هَمونقدر ديوونه.. واقعاً عَوض شده بودم..! هَمه، مَنو، از رو تو ميشناختن..! مثلِ تو حرف ميزدم.. با هَمه غريبى ميكردم.. عينِ تو لج ميكردم.. وَلى، مثلِ تو عاشق نبودم..! مَن بيشتر عاشِقِت بودم..! بيشتر دوسِت داشتم..! اَصلاً عشقِت، خيلى ميچسبيد..! ديدى تو فصلِ سرما و زمستون، چقدر خوردنِ يه بَستنى يا يَخ در بِهِشت، چقد ميچسبه!؟ چقدر حال ميده؟ عشقِ تو هم همينطور بود..! هَمون بستنيه هستش كه خيلى ميچسبه، تو برام همون بستنيه بودى..! ولى تو مورد هاى ديگه، مثل تو بودما..! اِنگار يه سيب رو دو نيم كنى..! هَمونقدر دور و عاشق..! هَمونقدر نزديك و لجباز..!
  2. 9 امتیاز
    نذر ڪردم تا بیایے هر چه دارم مال تو چشم هاے خسته ے پر انتـــظارم مــال تویک دل دیوانہ دارمبا هزاران آرزو آرزویم هیچ، قلــــــــــب بیقرارم مال تو #اللهم_عجڸ_لولیڪ_الفرج
  3. 7 امتیاز
  4. 7 امتیاز
  5. 7 امتیاز
    . . . . مَـن دچـآر بیمــآری ، تو مبتلـآ به درمــآنی ...
  6. 6 امتیاز
    از امروز دیگه فعالتی به غیر از ارسال نقدو معرفی فیلم و پست های رمانم در سایت نخواهم داشت مثلا دیگه تو تاپیک ها و چت روم فعالیت نمیکنم.. وضعیتی هم ارسال نخواهم کرد مگر در موارد خاص مثلا مربوط به رمانم موفق و سربلند باشید
  7. 5 امتیاز
    نام کتاب : مارتیا ( Martya ) نام نویسنده : Hadiseh کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : مجموعه کتاب های راز آلود و معمایی خلاصه : مجموعه دنباله دار مارتیا در هر بخش به دنبال برملا کردن یک راز از یک اتفاق مرموز ، در قالب خاطرات یک کاراگاه جوان به نام جولی آدامز هستش که وقایع جالبی رو بازگو میکنه ... گفتار نویسنده : همون طور که مشخصه قراره مدت زیادی رو در کنار هم به بهونه ی " مارتیا " بگذرونیم ؛ از من نوشتن و از شما دوستای خوبم خوندن و نقد کردن ! خوشحال میشم در تمام این مدت من رو از نظرات خوب و سازنده تون محروم نکنید و اگر ایرادی هست ، بذارید پای بی تجربگی من ... دوستتون دارم و امیدوارم لذت ببرید
  8. 5 امتیاز
    نیـــــــــــــــــست مرا جــــــــــــــــــــــز تو دوا اے طُ دواے دل مـــــــــــــــــــــــــ♥ــــــــــــن ★مولانا★
  9. 5 امتیاز
    از امتحان فیزیک متنفرم . کی امتحانا تموم میشه ؟
  10. 5 امتیاز
    و اين بار عشق است اميرم!
  11. 4 امتیاز
    نام کتاب :آتُربان نویسنده :زهرا رحیمی(Ravi) کاربر انجمن نودهشتیا موضوع:فانتزی، تخیلی مقدمه:آتُربان(atorban) اسم یک مجموعه رمان دنباله دار است که قسمت اول اون به نام دزد در عمارت جن زده است. امیدوارم با دنبال کردن این تاپیک هم لذت ببرید هم باعث دلگرمی بشید.با تشکر خلاصه:خونه ی اونور جاده در اصل یک عمارت بزرگِ ویکتوریاییه.جایی که جولی پارکر (joly parker) به همراه پدرش(pitter parker) به تازگی واردش شدند.عمارت در اصل برای اشراف زاده ای ملقب به بایرون بوده که به طرز عجیبی به قتل رسیده، اما این تنها اتفاق عجیب اون خونه نیست، توی اون عمارت دزدی اتفاق افتاده بود که سرمنشاء حوادث ناگواری بوده.اما این روند حوادث عجیب از زمانی دوباره شروع میشه که عمه ی جولی وارد عمارت میشه و جولی با همسایه شون ، خانواده ی میلر (miler)آشنا میشه. عده ای ناپدید و عده ای هم دچار طلسم عجیبی میشن و عمارت مورد تسخیر موجودات پلیدقرار میگیره. جولی با کمک کریست(kirest) و کلودیا(kelodiya)(بچه های همسایه)شی عجیبی پیدا میکنه که باعث میشه به رازی باور نکردنی پی ببرند. راز، مربوط به گربه ی توسی رنگی میشه که به طور مرموزی در عمارت بایرون میپلکه و رابطه ی عجیبی با عمه ی جولی داره.
  12. 4 امتیاز
    از من جدا مشو كه توأم نور ديده اي _حافظ
  13. 4 امتیاز
    لذتی بالاتر از این نیست که کسی را بیابی،که جهان را مثل تو ببینداینگونه می فهمیم که دیوانه نبوده ایم !
  14. 4 امتیاز
    ﻫﻤﯿﻦ ﻋﻘﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺳﺎزد زﻣﺎﻧﯽ از ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻫﺎی ﻣﺎ اﻓﺴﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺳﺎزد ﺳﺮ ﻣﻐﺮور ﻣﻦ! ﺑﺎ ﻣﯿﻞ دل ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎر آﻣﺪ ﮐﻪ ﻋﺎﻗﻞ آن ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ دﯾﻮاﻧﻪ ﻣﯽ ﺳﺎزد...
  15. 4 امتیاز
    _________________بخش پنجم (دعوت) عمه ماری روی تخت بزرگ و طاق دار نشست.اگر میز تحریر و کتابهای ریخته شده را نادیده گرفت روی هم رفته اتاق مجلل و دنجی بود، پارچه های گردگیری روی کمد آینه داری افتاده بودن. جولی به سمت عمه ماری رفت و گفت _: "این اتاق خیلی بهتون میاد." عمه ماری پوزخندی زد و گفت: _:"منظورت اینه هردومون پیر و از کارافتاده ایم؟" جولی با حواس پرتی گفت _: "نه، فقط اتاق قشنگیه." عمه ماری خندید و گفت: _:"ای وای جولی، بعضی وقتها چه حرفایی میزنی، کدوم پیرزنی تو سن چهل و پنج سالگی قشنگه؟" جولی شانه بالا انداخت و گفت: "فکرشو کردید چطور این همه پله رو روزی چند بار بالا و پایین برید؟" عمه ماری کمی خود را جابه جا کرد تا راحت تر پاهایش را دراز کند و گفت _: "اوّل به نظرم رسید اتاق ناهار خوری رو انتخاب کنم، ولی بعدش دیدم اتاقه بهم نمیاد." چشمکی زد و ادامه داد: _: "زیادی بزرگ و نور خور بود و یک عالمه پنجره داشت." در حالیکه از جت بلند میشد گفت: _:"میرم چند تا جعبه بیارم،باید کتابها رو جمع کنیم." از اتاق خارج شد و جولی متوجه شد گام های سنگین عمه ماری ناله کف پوشها را در آورده.جولی نگاه دقیق تری به اطراف انداخت، پرده های ضخیم در یک طرف پنجره جمع شده بودند، اتاق به نسبت اتاق خودش بزرگتر بود و روی دیوارهایش پر از جای خالی قاب عکس بود.روی طاقچه ی شومینه یک ساعت شنی با ماسه های آبی و نقره ای و یک جعبه موزیکال قرار داشت که وقتی جولی آنرا باز کرد خالی بود. از پشت پنجره به آن سوی پرچین نگاه کرد، یک دسته پرنده مثل چند دکمه سیاه در آسمان پرواز میکردند.با آنکه نسیمی نمی وزرید، شاخ و برگ های درختان تکان خفیفی می خوردند. گویی که جنگل آهسته نفس میکشید، از پنجره تنها به جنگل و کوه های دوری که انگار همیشه بین مه غلیظی فرو رفته بود دید داشت. جولی دوست داشت پنجره اتاقش به سمت خیابان باز باشد تا در اوقات بیکاری به رفت و آمد ماشین ها رهگذران نگاه کند، گرچه در این مکان خبری از خیابان و رفت وآمد نبود، او به خوبی میدانست که یکی از دلایل مهم عزیمتشان، علاقه پدرش به تنهایی و سکوت بود.
  16. 4 امتیاز
    __________بخش چهارم (دعوت) جولی آهی کشید و در آن هنگام پشت یکی از پنجره های طبقه ی بالا حجم توده مانند توسی رنگی را دید که به او نگاه میکند، گربه بود.همان مهمان ناخوانده. جولی گرچه با گربه ها میانه خوبی نداشت و دلش نمیخواست روی گربه اسم بگذارد، گاه و بی گاه او را مزاحم صدا میزد. شاید گرسنه بود اما برای جولی اهمیتی نداشت زیرا در طول یک هفته ای که از اقامتشان می گذشت با اینکه غذایی برای گربه کنار نمیگذاشت، او همیشه غذایش را پیدا میکرد. جولی به سمت خانه رفت و سالی عوعویی از سر نارضایتی کرد.سکوتی سنگین روی خانه سایه انداخته بود و وقتی وارد شد ستونی از گرد و غبار را دید که در میان باریکه های نوری که از بین پرده های ضخیم به داخل خزیده بود حرکت میکردند.ناگهان از طبقه ی بالا صدای تالاپ و تولوپ و غلتیدن چیزی سنگین و بعد کشیده شدن جسمی روی سطح زمین را شنید. جولی به طبقه بالا رفت.حالا صدای زمزمه هایی را نیز شنید.در یکی از اتاق های انتهای راه رو باز بود و جولی زمانی که در آستانه ی در ایستاد و آنها را دید که کنار انبوهی کتاب که از داخل کمد دیواری به بیرون ریخته و یک میز تحریر که تا کنار در کشیده شده بود، ایستاده اند.در قیافه ی سرگردان عمه ماری رگه هایی از شیطنت دیده میشودو پدر مستأصل و درمانده بود. عمه ماری نگاهی به جولی انداخت و گفت: _:"خوب پیتر، بهتره کمی استراحت کنی، من و جولی ترتیب اینجا رو میدیم." پدر که عرق از پیشانی اش پاک میکرد با لحن آسوده خاطری گفت: _:"خوبه، من یه سر میرم پایین." بازوی جولی را لمس کرد و از اتاق خارج شد.
  17. 4 امتیاز
    ___________بخش سوم (دعوت) در این حین پدر یک بشقاب پنکیک جلویش گذاشت و گفت: _:"منکه خیلی به تو پ برادر زادت حسودیم شد، جولی تقریبا اصلا منو نمیبینه و حتم دارم الٔان فکر میکنه این پنکیک از تو هوا اومده." جولی با اخم گفت: _: "اوه بابا. منکه همیشه شما رو میبینم. در واقع توی این خونه کسی غیر از شما نیست که بخوام ببینمش." عمه ماری و پدر نگاه معناداری ردوبدل کردند و جولی خودش را با بشقابش سرگرم کرد. عمه ماری با لحن بیخالی گفت: _:"خوب، منم برای همین اینجام." تمام طول صبح، جولی به بازی با سگ سفید عمه ماری که سالی نام داشت گذشت. عمه وپدرش نیز در این فاصله سروسامانی به خانه دادند. جولی کنار فواره آب قدیمی و زیبایی نشست و سالی با رضایت کنار پایش خوابید. آسمان آبی و بدون کوچکترین ابر بالای سرش می چرخید. پنجره های خانه قدیمی آنها از میان درختان پیر و فرسوده بر اثر نور آفتاب می درخشیدند. پلاک آهنی زنگ زده ای نشان میداد کهصاحب قبلی آن شخصی به نام بایرون بوده، یک لقب اشرافی. جولی دقیقا نمیدانست این عمارت از چه وقت و چگونه به آنها رسیده بود. از سرو وضع آشفته ی آن معلوم بود مدتهاست به حال خود رها شده و وجود علف های هرز و چمنهای بلند گواهی براین ادعا بود. گرچه خانه به سبک ویکتوریایی بود، امّا آنقدر بزرگ هم نبود و از یک همکف تشکیل میشد و از یک آشپزخانه و یک اتاق نشیمن که درِاتاق ناهار خوری در گوشه سمت چپ آن بود که البته احتیاجی به آن نداشتند. زیرا آشپزخانه به اندازه کافی جا داشت.درِ زیر زمین زیر پله هایی که به سمت طبقه بالا میرفت قرار داشت و در آنجا یک سرداب که محل نگهداری مواد غذایی و رخت شور خانه بود، وجود داشت که گویی در قدیم محل استراحت برده ها یا خدمتکاران بوده. آنجا هوایش سرد و بوی نم میداد. جولی از آنجا خوشش نمی آمد؛ زیرا سنگ های سیاهِ دیواره، آنجا را شبیه یک غار کرده بود. طبقه بالا با دو ردیف پله و یک پاگرد به همکف وصل میشد و روی دیوار کنار پله ها پر بود از جای خالی قاب عکسهای بزرگ و کوچک.اتاق جولی کنار پله ها قرار داشت و به نسبت بقیه اتاق ها کوچکتر بود.یک ردیف کمد دیواری، یک تخت پرنسسی کهنه و قدیمی، یک میز تحریر، یک مبل و البته یک قفسه کتاب خالی، لوازم آن اتاق بودند. جولی به محض ورود به اتاق فهمید که سابقا اتاق یک دختر بی سلیقه بوده که اصلًا به وسایل اتاقش اهمیت نمیداد.اتاق پدر روبه روی اتاق جولی قرار داشت، یک اتاق کار بود که بعدها یک تخت و چند کمد به آن اضافه شده بود.اتاق دلبازی بود که یک ردیف پنجره ی بزرگ بر دیوار روبه رو داشت که به سمت باغچه گل باز میشد.با این حساب که تا کنون به چهار اتاق انتهای راه رو نرفته بود نمای بیرون خانه به نظرش بزرگتر از داخل میرسید.آنجا حتی اتاق زیر شیروانی هم داشت و شاید، اگر جولی خواهر یا برادری داشت تمام روزهای کسل کننده اش را به اکتشاف خانه میپرداخت.
  18. 4 امتیاز
    ___________بخش دوم (دعوت) عمه ماری به وضوح پشت میز رنگ و رورفته چاق تر از همیشه به نظر میرسید و پدر جولی با پنکیک های داغ از او پذیرایی میکرد. عمه ماری تا چشمش به جثه کوچک جولی افتاد لبخندی به پهنای صورتش زد، گونه های برجسته و براقش با آن لبخند، درخشنده تر و بزرگتر شدند. _:"اوه،جولی عزیزم.اعتراف میکنم اصلاًبزرگ نشدی." بعد لبخندش عریض تر شد و بازوانش را که به اندازه ی بالشت های روتختی بود را از هم باز کرد و جولی از روی ادب، خود را به آن بازوها سپرد و احساس کرد بین دو دیوار نرم و سنگین در حال قالبگیری است. رایحه عطری عجیب ولی رؤیا گونه و ملایم مشامش را پر کرد. عمه ماری تنها فامیل او محسوب میشد زیرا بعد از اینکه مادرش در یک تصادف وحشتناک فوت کرد، دایی و خاله ی جولی با ادعای اینکه پدر جولی مقصر مرگ خواهرشان است با آنها قطع رابطه کردند. اما جولی هرگز باور نمیکرد پدر مهربان و ساده اش عامل مرگ مادرش باشد. عمه ماری به ناگاه خود را عقب کشید تا چهره گلگون شده ی او را برانداز کند و با این کار سر جولی به دوران افتاد و لبخند احمقانه ای زد. همیشه از عمه ماری کارهای ناگهانی و عجیب سر نیزد که البته جولی هم چندان بدش نمی آمد. عمه ماری بینی کوچک جولی را فشار داد و گفت: _:"میدونی دختر جون،من یه دختر کوچولوی دیگه ای رو میشناسم که خیلی شبیه توست." جولی خندید و گفت _: "خوب اون،خودمم دیگه" عمه ماری ابرویی بالا انداخت و گفت: _:"هنوز اونقدی پیر نشدم که نتونم دو تا دختر بچه رو از هم تشخیص بدم. چشمای تو خیلی شبیه اونه. البته امیدوارم به اندازه اون خل و چل نباشی." جولی باز هم خندید.او از آدمهای خیالی عمه ماری که همیشه شباهت های عجیبی به دیگران داشت، خوشش می آمد. امّا به نظرش این یکی خیالی نبود، زیرا می دانست چشم های خاکستریش خیلی شبیه چشمهای دوران نوجوانی عمه ماری است. با گذر زمان این شباهت ها به عمه ماری کمتر شده بود. او اکنون پیرزنی با پوست سفید گل انداخته و موهای کوتاه فرفری بود. اضافه وزن زیادی داشت و خودش اصلا به آن اهمیتی نمیداد و راه رفتنش بی شباهت به راه رفتن اردک نبود. با این وجود جولی او را بسیار دوست داشت.
  19. 4 امتیاز
    فصل اول (دعوت) _________بخش اول جولی وقتی احساس کرد چیز کوچک و مرطوب و درعین حال سرد، به کف پایش کشیده شده است از خواب پرید.بانگرانی پاهایش را جمع کرد.آن وقت بود که جانور توسی رنگ و پشمالویی را دیدکه بادو چشم سبز براق به او خیره شده.جولی باکلٓافگی نفس عمیقی کشید و گربه ای را که از حین ورودشان به منزل جدید، برای اولین بار در کمد اتاق پیدا کرده بود را با پا از تخت به زیر انداخت.. صبح شنبه بود و جولی قصد داشت اولین روز تعطیلٓات تابستانی را با یک خواب طولانی جشن بگیرد، اما این ضیافتشروع نشده ساعت هفت و نیم صبح به پایان رسید. گربه با نارضایتی خرخری کرد و با دلخوری از این برخورد بی نزاکتانه روی مبل تک و کهنه ی کنار شومینه لمید و دم پشمالویش را تکان داد.جولی بلاخره چشم از گربه برداشت و از جا بلند شد.دمپایی های پشمالوی خرگوشی اش را پوشید و از اتاق خارج شد.از طبقه ی پایین که آشپزخانه و اتاق نشیمن در آنجا قرار داشت صدای گفت و گویی شاد و پرهیاهویی می آمد.جولی با خودش گفت _:"انگار نه انگار که ساعت هفت و نیم صبحه." وقتی آخرین پله راهم پشت سر گذاشت سگ پا کوتاه و سفید عمه ماری را دید که پرهیاهو تر از صاحبش به دور قوزک پایش میچرخید.جولی سگ را بغل کرد و با هیجانی که جای کرختی اول صبح را میگرفت وارد آشپزخانه شد.بله!این خود چمدان عمه ماری بود که کنار در ورودی قرار داشت
  20. 3 امتیاز
    سلام. به نظرم جای این تاپیک خیلی خالیه. یه توضیح مختصر می دم و بعد شروع می کنم. شاید رمانی از سایت، مورد علاقمون بوده. شاید این رمان یکی نبوده؛ بیش از یکی بوده. برای همین امکان این هست که بیش از یه بار شرکت کنیم. اما اینکه تاپیک چیه رو با خوندن پرسش ها متوجه خواهید شد. این تاپیک از چند جهت مفیده. مهم ترین جهتش، آگهی نویسنده ی رمان، نسبت به اوضاع رمانشه. این پرسشنامه کوتاه رو آماده کردم تا هم تعریفی از نویسنده کنیم و هم اگه نقدی داشتیم، خیلی مختصر و کوتاه بگیم. پس فقط به این دید بهش نگاه کنید. خودم به زودی یه نمونه پر می کنم. شروع می کنیم. هر کاربر برای شرکت داخل این تاپیک، پرسش نامه ی بیست سوالی زیر رو پاسخ بده. فقط صادقانه باشه و به دور از غرض و یا تعارف. هربار می تونید پاسخ ها رو به یه رمان اختصاص بدید. امید که کمکی باشه برای نویسنده: 1 - چه رمانی رو داخل سایت خوندید؟ نام نویسندش رو تگ کنید تا متوجه بشه. 2 - چرا این رمان رو شروع کردید؟ خلاصش جذبتون کرد؟ جلدش؟ تعاریف دیگران و یا اسمش؟ 3 - بعد از شروع این رمان، انتظارات رو برآورده کرد؟ تا چه حد؟ آیا با علاقه مایل به خوندن ادامش هستید؟ 4 - به نظرتون مهم ترین نقطه قوت این رمان که شاید لایقش کنه و بیشتر از همه به چشم بیاد، چیه؟ 5 - مهم ترین نقطه ضعف یا شاید چیزی که دوست داشتید بیشتر روش کار بشه؟ 6 - کدوم ژانر رمان، براتون جذاب تره و دلیل اصلی علاقتونه؟ 7 - پایان خوش رو براش می پسندید یا پایان تلخ؟ 8 - به نظرتون هدف نویسنده ی این رمان از نوشتن اون چی بوده؟ چه پیام اجتماعی و اخلاقی داشته؟ 9 - موقع خوندن رمان، گریه کردید؟ یا اینکه از ته دل خندیدید؟ دقیقا چه حسی با خوندن اون بهتون دست میده؟ 10 - سه تا از جملات و نوشته های رمان رو که به دلتون نشست بگید. بیشتر هم میتونه باشه. 11 - با خوندن این رمان، می تونید به شخصیت نویسنده ی اون پی ببرید؟ اگه تونستید، شخصیت نویسندش رو چطور توصیف می کنید؟ 12 - آیا حرفی با نویسنده دارید که فرصتش پیش نیومد بگید یا یادتون رفت؟ الان وقتشه. 13 - دوست داشتید این رمان گروهی می بود و شما هم یکی از نویسنده های اون می بودید؟ 14 - کدوم شخصیت رمان به دلتون نشست و کدوم یک در وجود شما تنفر و حس غریب ایجاد کرد؟ علت رو هم ذکر کنید. 15 - کدوم اتفاق رمان خارق العاده تر و غیرقابل پیش بینی تر بود؟ 16 - اگه این رمان چاپ بشه، اون رو می خرید؟ 17 - تا حالا شده پارت های رمان، معتادتون کنن؟ یعنی وقت نداشته باشید ولی باز بشینید بخونید؟ 18 - اگه بخواید این رمان رو تو یه جمله یا شاید کلمه توصیف کنید، چی میگید؟ 19 - چه دلیل می تونه باعث بشه خوندن این رمان رو ترک کنید؟ 20 - به رمان از 1 تا 10 نمره بدید. ........
  21. 3 امتیاز
    نگاه کن تو می‌دمی و آفتاب می‌شود #فروغ_فرخزاد "فروغ بی‌غروب شعرهای ماندگار زادروزت گرامی"
  22. 3 امتیاز
    ________بخش ششم(دعوت) رشته افکار جولی با صدای هن هن عمه ماری چند جعبه را کنار کتابها میگذاشت از هم پاره شد. جولی بالای کتابهای درهم روی زمین ایستاده و با سخاوت گفت: _:"جمعشون میکنم." و سپس کنار کپه ی کتابها چمپاته زد، در حالی که سعی می کرد لحن دلخوری نداشته باشد ادامه داد: _:"این خونه زیادی ساکته...هیچ خوشم نمیاد.اینجا هیچ بچه ای نیست که باهاش بازی کنم." صدای قژ قژ تخت بلند شد و جولی فهمید عمه ماری در حال استراحت است. عمه ماری گفت _:"ببینم،تو تا حالا رفتی ببینی این اطراف بچه ای هم باشه؟" _: "نه، هیچ بچه ای مطمعناً از اینجا خوشش نمیاد." +: "این خونه و اطرافش اونقدر بزرگه که گشتن تو سوراخ سنبه هاش مدتها سرگرمت میکنه، خیلی حوصله ات سر رفته؟" این سؤال از نظر جولی نیازی به پاسخ نداشت.دختری به هم سن و سال او که در خانه ای قدیمی و نمور، آدمی به جز پدرساکت و آرامش را نمیدید، چطور ممکن است حوصله اش سر نرود؟جولی که دیگر سعی در پنهان کردن دلخوریش نداشت گفت _: "تنهایی؟" واژه ی تنهایی مدام در ذهن جولی تکرار شد و نیرویش را به تحلیل برد و کتاب به دست کنار جعبه های کارتونی در خود فرو رفت.عمه ماری که متوجه ی تغییر حالتش شده بود از جابرخاست، دستش را روی شانه اش گذاشت و با مهربانی گفت: _:"یه خواهر و برادر توی عمارت رو به رویی زندگی میکنند،چرا اونها رو برای صِرف چای دعوت نمیکنی؟" جولی به جلدِ کتاب در دستانش نگاه کرد و گفت: -:"یه خواهر و برادر؟یعنی برم و زنگ خونشون رو بزنم و بگم برای صرف چای بیان؟" عمه ماری لبخندی زد، کتاب را از او گرفت و گفت: _: "تا تو همین کار و بکنی خودم کتابها رو جمع میکنم." جولی با دودلی از جا بلند شد.از نظر او عجیب بود که اینطور یک آشنایی را آغاز کند و بیشتر شبیه یک دورهمی پیرزنانه بود.ولی آنقدر از روزهای کسل کننده خسته بود که تن به این کار داد و از اتاق خارج شد.جولی با خودش گفت: _:"سلام، من جولی پارکرم.میخاستم خواهر و برادری که اینجا زندگی میکنند رو برای صِرف چای دعوت کنم به خونمون..." کنار دوچرخه اش ایستاد: _: "این روش احمقانه ایه." چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و با صدای بلندی گفت: _: " بلٓاخره باید از یه جایی شروع کرد." قبل از آنکه سوار دوچرخه اش شود چیزی به قوزک پایش کشیده شد.گربه مزاحم بود.جولی با پا او را پس زد و گفت: _: "گربه ها نحس اند، نباید امروزمو خراب کنی، برو کنار." گربه دمش را سیخ بالا نگه داشت و مستقیم به چشم های جولی خیره شد و با صدای ضعیفی خرخر کرد.جولی فرمان دوچرخه اش را به سمت خود کشید و گفت: _:"آره، ببخشید.یادم نبود که نباید گربه ها رو زد، وگرنه نحسیشون دامن گیر میشه. گربه از جایش تکان نخورد.جولی با نگرانی به گربه گفت: _:"من که نزدمت!" سپس خم شد و گفت: _:"فکر میکردم با وجود سالی دیگه جرأت نکنی توی این خونه آفتابی بشی. چرا نمیری تو بیشه ی اونطرف پرچین و گم و گور بشی، ها؟" فکری به ذهنش رسید.شاید بتواند گربه را جایی سربه نیست کند.گربه ها برخلاف سگها خبیث و مرموزند و جولی اصلًا دوست نداشت گربه ای تمام وقت در اتاقش بپلکد.گربه را با احتیاط بلند کرد.گربه واکنشی نشان نداد و اجازه داد تا داخل سبد دوچرخه قرار گیرد.در حالیکه جولی روی زین می نشست گفت: _:"اول باید از شر تو راحت بشم."
  23. 3 امتیاز
    دلم هوای کوی تو دارد ای خدا
  24. 3 امتیاز
    به من گفتی که دل دریا کن ای دوست/همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت/مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
  25. 3 امتیاز
    من روزگار غربتم را دوست دارم اين حس و حال و حالتم را دوست دارم بر عكس آدم هاى دل بسته به دنيا هر تيك و تاكِ ساعتم را دوست دارم امشب دوباره خاطرت مهمان من بود مهمانى بى دعوتم را دوست دارم
  26. 3 امتیاز
    تنها ترین آدم ها همیشه در شلوغ ترین مکان ها به سر میبرند.کمی اطرافمان را نگاه کنیم پیدایشان خواهیم کرد
  27. 3 امتیاز
    دل به دستت داده ام دیگر پشیمانم نکن من مـــسلمانم مرا بی دین و ایمانم نکن کافر بـــــــــی دین بحال مـن ترحم میکند شیطـــــنت بس کن ،مرا باکفر درمانم نکن
  28. 3 امتیاز
    دست ما کوتاه و دستان شما در دست دوست خـاطراتـی کـه شما داریـد... ما را آرزوست دشمنان از رو برو خنجر زدند و دوسـتان کاش بر میگشتم و می ایستادم رو به دوست آنچه از تو برده ایم این زخم های کهنه است آنچه از ما برده ای ای عشق ، عمری آبروست... حاصل یـک عمر پیش چشممان بر باد رفتچون کسی که رکعت آخر بفهمد بی وضوست ...!
  29. 3 امتیاز
    * رها * آقای صدر وکیل بابا بود که حالا همه منتظر بودیم تا وصیت نامه ی بابا رو برای همه بخونه... بعد از سال ها همه ی خانواده دور هم بودیم ؛ البته به جز بابا ... آه پر سوزی کشیدمو به آقای صدر چشم دوختم... عینکش رو به چشمش زد و از توی کیفش برگه ی سفید رنگ نسبتا بزرگی رو بیرون آورد...وصیت نامه ی بابا بود ! بازش کرد و گرفتش سمت مامان و گفت : : امضای خود مرحومه؟ مامان نگاهی به برگه انداخت و در حالی که گریه میکرد سرشو به نشونه ی آره تکون داد... آقای صدر برگه رو به روهام هم نشون داد و بعد از اون به من و رویا ... وقتی همه تایید کردیم که امضای پای وصیت نامه برای باباست ، آقای صدر بسم اللهی گفت و شروع کرد به خوندنش... " بسم الله الرحمن الرحیم ... این جانب علی عسگری فرزند حسین بدین ترتیب با صحت عقل و سلامت کامل وصیت نامه ای را تنظیم کردم و به آقای حسین صدر وکیل شخصی خودم واگذار کردم. بنا به رضای خداوند تبارک و تعالی ، بنده بعد از مرگ وصیت میکنم ، یک سوم از دارایی های بنده وقف ساختن مدرسه ای برای کودکان در منطقه ای محروم بشود. باقی مانده ی اموال و دارایی ها به ترتیب زیر بین همسر عزیزم و فرزندانم تقسیم بشود ؛ امید است ایشان بعد از من زندگی مرفه ای داشته باشند و بدانند تا آخرین لحظات دوستار آنان بوده ام...سند و بخشی از سهامی شرکت را به نام پسر بزرگم روهام واگذار و برایش آرزوی موفقیت میکنم. برای دختر بزرگم رویا چند قطعه زمین در غرب شهر به ارزش 2 میلیارد تومان سند زدم که از این پس اختیار تمامی آن ها با دخترم است و حق فروش یا ساخت و سازش را دارد. شش دانگ خانه به طور کامل و مطلق در اختیار همسر عزیزم که سال ها در کنار او خوشی ها و ناخوشی های روزگار را کشیده ام میگذارم و مبالغ حساب های بانکی ام را به او واگذار میکنم و برای دختر عزیزم ، رها بخش دیگر از سهامی شرکت و یک آپارتمان در شمال شهر باقی میماند که همگی در سندی تنظیم و ثبت شده است. در پایان از خداوند تقاضای عفو و از شما طلب حلالیت میکنم ؛ باشد که قرین رحمت پروردگار شوم ! " با قطع شدن صدای آقای صدر ، همگی سرمون رو بلند کردیمو به همدیگه نگاه کردیم... چشمای رویا و روهام برق میزد ؛ واقعا از خیسی اشک بود یا خوشحالی بیش از حد؟ نیم نگاهی به مامان انداختم...به نقطه ی کوری روی زمین خیره شده بود... سکوت مزخرفی کل سالن رو در بر گرفته بود ؛ شاید باید زودتر میفهمیدم از اون سکوت به بعد ، زندگی روی دیگه ای بهم نشون میداد... ...
  30. 3 امتیاز
    با این که هیچکس نیومد پیش من شب زده ها چشمای درویش من تنها نبودم حتی یک دقیقه با تنهایی که بهترین رفیقه
  31. 3 امتیاز
  32. 3 امتیاز
    سلام کتاب خونای عزیز . شبتون به خیر وخوشی. همه چی رو به راهه؟حالتون خوبه؟ عذر منو بابت این تاخیرپذیرا باشیدواقعا وقت برای معرفی کتاب جدید نداشتم. موافقید که باهم بریم سروقت یه کتاب جدید؟ رمان این دفعه رمانی نیست جز... موج اف ام به قلم نیای عزیز @niya99_HANA از اونجایی که معرفی رمانمون با زمان امتحانات یکی شده ما مهلت خوندن ونظردادن شما رو دوهفته تعیین کردیم. امیدوارم بعد ازاین غیب طولانی با موج نظرات شما عزیزان روبه روبشم *********** وحالا زمان میرسه به تشکر وخسته نباشید به @SabaZzعزیز بابت نوشتن رمان به این جذابی. امیدوارم که با شور بیشتری به نوشتن ادامه بده
  33. 3 امتیاز
    اونا به جای این که خشم و خشونت بیشتری به خرج بدن، فعلا داشتن به این اشک و زاری من می خندیدن. با نفرت بهشون نگاه می کردم. فکر نکنید همه چیز همینجوری باقی می مونه! شماها عرضه ندارید دماغتونو بالابکشید! تحقیر شدن جلوی شما برام سخته...ولی برای خودتون گرون تموم میشه! لعنتیا وضع همینجوری باقی نمی مونه عربای کثیف! اخم و نفرتم رو که دیدن شلاق هاشون رو کشیدن. بچه رو طوری توی بغلم گرفتم که فقط خودم شلاق بخورم. هر ضربه شلاق نفرتم رو بیشتر می کرد ولی از خشمم کاسته نمی شد. عذاب روحی ای که می کشیدم چند برابر ضعف های جسمانیم بود. لعنتی من " مرد" بودم! می فهمید غرور چیه؟ خصوصا غرور ایرانی ها؟ نشنیدید که ایرانی جماعت سرش بره غرورش نمیره؟ صدای داد و بیداد زنی رو می شنیدم که به عربی شیون می کرد. فاصله دور بود ولی صدای زن...انگار که مادر این بچه بود. فکر می کرد دارن بچه رو می زنن. پسر جوونی به انگلیسی فریاد زد: ما مسیحی ایم! به خدا ما مسیحی ایم! ما... صدای شلیک گلوله اون فریاد رو به سکوت دعوت کرد. امشب شب مستی شون بود؟ مرخصی گرفته بودن؟ چشون شده بود امشب؟ با صدای مسلسل، شیون و ناله ی زن هم قطع شد. مترجم سرم داد زد: بالاخره می کشی بچه رو یا به کتک خوردنت ادامه میدی طبیب؟ نمی تونم! چی چی میگی مردک؟ برای اولین بار توی عمرم حتی اگه خودم هم بمیرم این کار رو نمی کنم! خدایا یه جوری نجاتم بده. یه جوری این بچه رو... یکیشون با غضب بهم نزدیک شد و به شکمم گلوله ای شلیک کرد. فریاد کشیدم: یا ابالفضل! سعی کردم جاخالی بدم ولی..بچه فدای من شده بود. تو بغل من بود. من باید می مردم! پای بچه از ران زخم شده بود.چنان زجه ای زد که همه ی گوشت های بدنم آب شدن. خدایا این قدر؟ این قدر وقاحت؟ این قدر جنایت؟ تروریست ها می خندیدند. بوی گند الکل رو از اینجا هم حس می کردم. مترجم گفت: تو چیزی گفتی طبیب؟ من چی گفتم؟ من دارم زیر لب فقط زمزمه می کنم یا عباس... زمزمه م رو که بلند تر کردم تنش لرزید. من رو بلند کرد و بچه به بغل انداخت توی همون دخمه. سجاد و عبدالحسین با تعجب به بچه نگاه می کردن که از درد بیهوش شده بود. چون تیر از کنار پاش رد شده بود، فقط خراش برداشته بود. زخمش رو بستم. باید نجاتش می دادم ولی امون از یه قطره آب که بچکونم تو دهنش! لب های خودم هم از سرما و تشنگی خشک شده بود. خداروشکر خونریزی شدید نداشت. عبدالحسین گفت: سجاد میگه از همون شماره پیام فرستادن. گفتن خط شکن ها خیلی از اینجا دورن ولی چندتا نیروی کمکی می فرستن نجاتمون بدن. من: کاری از دستشون برنمیاد! بین این همه آدم کش گیر افتادیم! عبدالحسین: معین امیدتو از دست نده! اینا احمقن! فقط می کشن! نیروها خیلی زود میان نجاتمون میدن. نگران نباش. دلمو خوش کردم به حرفاش. دیگه چیکار می تونستم بکنم؟ دروغ هام به ادوارد بیشتر از این نمی تونه دووم بیاره. بچه توی بغلم بود. هی داشت خون از دست میداد. شلوار گرون قیمت من هم اینقدر که ازش کنده بودم برای پانسمان، تا زانوم رسیده بود. از کتک ها نایی برام نمونده بود. هی سعی می کردم بچه رو بیدار کنم. باز خداروشکر پوشک داشت و یکم اثر گلوله کم شده بود وگرنه ممکن بود گلوله به سمت نخاعش حرکت کنه و... بچه ی خوشگلی بود. پوست گندمگون، موهایی بلند و فرفری، حدود 7 – 8 ماهه بود. بوسه ای روی لپش نشوندم. فکر کنم اگه زنده بمونم تا یک سال با هیچ کی حرف نزنم! از بس که این چند وقت بهم فشار اومده بود. از بی حالی خوابم برد روی زمین سرد. و ای کاش اون خواب، ابدی بود. کله ی سحر هممون رو بردن بیرون. انداختن روی خاک ها و رئیسشون شروع کرد به عربی فحش دادن و... اون قدر بی حال بودم که هیچ رمقی برای مقاومت نداشتم. مرده ی عمودی بودم.همین که چک می کردم اون بچه زنده است یا نه برام خیلی زیاد بود. بعد از چند دقیقه فحش دادن و کتک زدن، علی رو آوردن جلوی ما. با وضعیت خیلی بدی انداختنش زمین. ماجد و فواد رو هم آوردن و بدون لحظه ای درنگ، سر هردو رو بریدن. یه عده هم با گوشی با کمال خونسردی فیلم گرفتن. سجاد فقط می تونست آروم گریه کنه. عبدالحسین هم همین طور. بعد هم ادوارد سوار یه ماشین خیلی شیک رسید. پیاده شد و با خشم رو به ما به انگلیسی گفت: پشت سر من نقشه می کشید؟ ها؟ سیم کارت می دزدید؟ معین این بود جواب خوبیام؟! نخیر! دیگه از شما بخاری بلند نمیشه! بکشیدشون! همشونو! فریاد می زد و صورتش هی سرخ تر می شد. ترس توی جونم هی شدید تر می شد. علی به حالت درازکش روی زمین بود. ادوارد رفت به سمتش و با یک چاقو از پایین پا شروع کرد به زنده زنده پوستشو کندن. درست مثل سلاخی یک گوسفند! چند نفر هم دست هاشو گرفته بودن و رو شکمش می نشستن تکون نخوره. علی داد می زد و می گفت: یا حسین! با هر یا حسین، یکی دیگه از اون آشغالا کفششو می کوبید تو دهنش. ادوارد با حرص و ولع تا زانوی علی رو پوست کند. من فقط چشم هام رو سفت می گرفتم و چشم های بچه رو هم بسته بودم! میومدن به زور چشم هامونو باز نگه میداشتن! علی دیگه داد نمی زد. از درد بی هوش شده بود. یک کاسه آب جوش ریختن روی صورتش و بعد اون یکی دستش رو قطع کردن. ادوارد بالاخره راضی شد ساطور رو برداره و با یک ضربه... سر علی قل خورد و به کناری رفت. با لذت رفتن سراغش و آوردنش جلوی من و بچه. بچه جیغ می کشید و می ترسید. نمی دونم از درد خودش یا ترس. ای کاش هنوز بی هوش بودی ! هنوز باورم نمی شد علی رفته. علی ای که قرار بود پدر بشه. علی ای که من رو دوست داشت. چطور میشه هنوز به این خدا اعتقاد داشت و بهش اعتماد کرد؟ من الان دیگه مرگ رو به چشمم می بینم! چیزهایی فراتر از مرگ رو! سر علی جلوم تکون می خورد. فیلم هایی که گرفته می شد رو می دونستم توی یوتیوب میزارن. برای همین به انگلیسی با صدای بلند گفتم: مردم دنیا! چرا ساکت نشستید؟ مقابل این جنایات... ادوارد سیلی ای به گوشم زد. به سمت سجاد رفت و بدون هیچ تاخیر و درنگی سرش رو با چاقوی تیزش جدا کرد. سجاد حتی ناله نکرد. حتی گریه نمی کرد. چرا؟ چرا یهو اینجوری رفتی سجاد؟ می خواست بره سراغ عبدالحسین که خودم رو سپرش کردم و نزاشتم نزدیکش بشه. یکی دیگشون چاقویی رو فرو کرد توی شکمم. ادوارد با قنداقه ی تفنگ اون عوضی، کوبید توی سرم. افتادم روی زمین. دیگه دم دمای رفتنم بود. چشم هام داشت سیاهی می رفت. دیگه داشتم مرگ رو می دیدم واقعا. که یهو صدای چند تفنگ و مسلسل رو شنیدم. از فاصله ی نزدیک. صدای فریاد ها و همهمه ها بلند شد. پسربچه توی بغلم گریه می کرد. دیگه تموم شد. دیگه تموم شد. خداحافظ معین.
  34. 3 امتیاز
    دوستان سلام ^-^ شهادت حضرت معصومه رو تسلیت عرض می کنم. همین دو ساعت پیش حرم بودم و نائب الزیاره همتون. البته خودمم کم سعادتم کم پیش میاد برم حرم ولی خب دیگه امشب قسمت شد بریم. با این که کم میام توی انجمن ولی خیلی اینجارو دوست دارم. ایشالا که همتون عاقبت ب خیر شین (نیگا نیگا عین ننه بزرگا دعا می کنم :/) خلاصه این که نودهشتیا سوکی! (سوکی یعنی دوستت دارم به ژاپنی :/)
  35. 3 امتیاز
    ساعتی از خوابیدن اون دوتا گذشته بود. قطره ی آبی روی خاک افتاد. دماغم رو بالا کشیدم. من هم از دیروز سرما خورده بودم. تب هم داشتم. اینکه چجوری زنده بودم خودش معجزه بود. من هروقت مریض می شدم تا شیش هفت تا سرم نمی زدم خوب نمی شدم. (چاخان می کنه!) دست هام رو روی خاک زدم. به پیشونی و دست هام کشیدم. بلند شدم و قامت بستم. هعی...خدا... نمیدونم از دستت ناراحت باشم یا به پات بیوفتم که نجات پیدا کنم. حتی نمی دونم اگه بمیرم چه به روزم میاد. ولی... زندگی علی برام مهمه. حداقل به خاطر حلیمه همسرش. به خاطر پسرش. حتی این که برگردم هم برام مهمه! من باید برگردم! باید برگردم وگرنه مامان دووم نمیاره. برگردم و از ملیکا عذر خواهی کنم. من... زیادی بد بودم. من باید از دنیا حلالیت بخوام. من باید ملیکا رو دوباره ببینم! باید مطمئن بشم که... تنهام. تنها تر از هروقت دیگه. دیگه یه گوشی پر از دوست دختر های مجازی که بهشون وعده های الکی میدادم و بعد زیر آبشون رو می زدم نیست. دیگه امیر و مهدی ای نیستن که سر به سرم بزارن. دیگه هیچ کس نیست! همه و همه من رو فراموش می کنن. و معلوم نیست سرنوشت من چی می شه! جدا چرا باید همچین وقتایی یادم بیوفته که خدایی هم هست؟ چون فقط اینجور وقتا به فکرش میوفتم! این خدا هی نیست و همش وقتی من اوج خوشی ام میاد و گند می زنه به زندگیم و حالا باید اینجوری التماسش کنم! باشه! التماسش می کنم! رکعت اول نماز با حرص و خشم بسیار از خدایی که مقابلش ایستاده بودم تموم شد. حالا رکعت دوم. " ...ما غرّکَ بربّک الکریم... " ( [ ای انسان ] چه چیزی تورا این گونه به پروردگار کریمت مغرور کرده ؟ ) دست بردم به قنوت. یه جا شنیده بودم توی قنوت به فارسی میشه دعا کرد و حاجت خواست. با لحنی که سعی می کردم خیر سرم پر بغض و نفرت نباشه گفتم: خدایا، مارو از این مهلکه نجات بده، علی رو نجات بده، من رو نجات بده، سالم و صحیح برمون گردون.و لطفا اگه برات زحمتی نیست یه کاری کن بدون استرس فردا این کار رو انجام بدم و گند نزنم به نقشه. بیشتر از این چیزی نمی خواستم. رفتم رکوع. و الی آخر. یه حسی مثل سبک شدن بهم دست داده بود. من با این خداخان اتمام حجت کردم. تمام! یا مارو سالم و صحیح برمی گردونی یا... سر روی خاک گذاشتم و با غم به آینده ای نامعلوم فکر کردم. کم کم خوابم برد. چشم بند رو از روی چشمم برداشتن. هلم دادن توی اتاق. علی روی تخت خوابیده بود. به سمتش رفتم و کنارش نشستم. بدجور داغونش کرده بودن. هر بلایی که بگی سرش آورده بودن. رفتم کنارش. اوه اوه پاهاش کاملا سوخته! و حالا مهمات چی دراختیارم گذاشته بودن؟ یکم باند و گاز و دارو و سرم! دیدم چاره ای نیست یه سری زخماش رو ضد عفونی و پانسمان کردم. وقتی به هوش اومد، خیلی آروم قضیه رو براش تعریف کردم طوری که خودم هم نمی شنیدم فقط لب می زدم. علی یه شماره ای رو گفت و من حفظش کردم. صدبار تکرار کردم تا یادم نره. علی می خواست کاری کنم که بمیره. معلوم بود خیلی درد می کشه. ولی...کی دلش میاد؟ مگه سوسکه که با دمپایی بزنی بکشیش راحت شه؟ من: راستی علی...اینا الان ازم اطلاعات می خوان! چه کارشون کنم؟ علی: بهشون بگو علی گفته که سپاه قراره موشک بزنه توی مهم ترین مقرشون. مقرشون رو تغییر بدن. من: اون وقت... این راسته یا دروغ؟ علی: مهم نیست! چون در هر صورت، فقط اونا مقرشون رو تغییر میدن و این جابه جایی باعث میشه راحت تر ردیابی شن. با تردید قبول کردم این رو با یه سری آب و تاب های دیگه ای که خودش بهم گفت به اون داعشیا بگم. بعد از این که از پیش علی برگردوندنم توی اون دخمه ی تنگ، شماره رو به سجاد دادم و... به دنبال آنتن دهی شروع کردیم به بدبختی کشیدن. یکم خیالم راحت شده بود. انصافن از اونی که فکر می کردم کمتر استرس گرفتم. سجاد تونست به شماره ای که علی بهم گفته بود یه پیامک بده. از اونجایی که مکان دقیق اینجا رو نمی دونستیم، فقط گفتیم که توی جاده ی کربلا – نجف ماشینمون دزدیده شد و... چند مامور اطلاعاتی مهم هم اینجا هستن. بعد از ارسال اون پیام، افکار تنهام نمی زاشتن. هر لحظه امکان داشت طبیب طبیب گفتنشون شروع بشه... تا میومدم یکم خوش بین باشم، صدای داد و بیداد و شکنجه ای رو از بیرون می شنیدم. نزدیک غروب بود که اومدن تو و منه طبیب رو بردن بیرون. انداختنم توی یه خرابه ای بدون سقف. یکی از اونا به عربی چیزی گفت و بقیه بهم خندیدن. ای رو آب بخندید عوضیا! جرئت دارین فارسی حرف بزنین تا دمار از روزگارتون دربیارم! دوره ام کرده بودن. یهو دیدم صدای بچه میاد. نوزاد. بعد یک غول سیاهپوش داعشی با یک بچه ی کوچیک به بغل اومد. بچه رو دادن توی بغل من. همراه با یک چاقو. یک مترجم آوردن. مترجمه بهم گفت: اینا می خوان که براشون روده های این بچه رو دربیاری. زنده زنده. با شنیدن این حرف ته دلم خالی شد. توی دانشکده گاهی وقت ها این کار رو با موش ها یا موجودات دیگه انجام می دادیم ولی روی انسان....!!!!!! این کار جنون محضه! سرمو تکون دادم: من این کارو نمی کنم! یک داعشی چاقویی به سمتم انداخت و گفت: یالاه! یالاه! اِسرع اِسرع! مترجم: میگه زود باش. تا این بلا رو سر خودت نیاوردن! بعد هم همشون خندیدن. به بچه نگاه کردم. مثل چی چی داشت گریه می کرد و اشک می ریخت! صورتش سرخ شده بود! لباس خیلی نازکی تنش بود. دلم براش کباب شد! قطره اشکی از روی گونه ام چکید. ته دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید! بچه رو توی بغلم محکم گرفتم و گفتم: من این کار رو نمی کنم! نمیزارم هیچ کس دیگه ای هم بکنه!
  36. 3 امتیاز
    من: به درد می خوره؟ عبدالحسین: سجاد میگه کار می کنه ولی اینجا آنتن نمیده. من: خوب بدیدش به من! قدم بلنده و می گیرمش بالا. شاید آنتن داد. عبدالحسین: از اون نورگیره نمی بینن؟ من: نه بابا! غول هاشون هم که نمیشه همش سرشون بالا باشه! عبدالحسین: آره.. فقط...نمی دونم باید به کجا زنگ بزنیم؟ من: ارتشی؟ سازمانی؟ چیزی؟ عبدالحسین: ما هیچ شماره ای نداریم! همه رو فقط علی بلده! سجاد چیزهایی گفت که من نفهمیدم. عبدالحسین هم باهاش حرف زد. بعد رو به من گفت: تو گفتی اون یارو امریکائیه چی بهت گفت؟ گفت می تونی بری پیش علی؟ من: آره ولی به شرطی که قبول کنم باهاش همکاری کنم. ( صدامو میارم پایین ) یعنی از علی حرف بکشم و بهشون بدم. عبدالحسین: خوب قبول کن! من: خره! اگه چرت و پرت تحویلشون بدم می کشن منو! عبدالحسین: نمی فهمن که! تو فقط میری پیش علی، ازش شماره ی یکی از فرماندهان ارتش ایران رو بگیر حفظ کن. بعدش هم به یارو یه سری چرت و پرت تحویل بده که سرشو گرم کنه. بعد هم میای اینجا و ما باهاشون تماس می گیریم که ردیابی کنن و زودتر نجاتمون بدن. من: تو مطمئنی؟ عبدالحسین: راه دیگه ای به فکرت می رسه؟ بابا اگه فواد رو بکشن... سجاد با شنید این جمله غصه دار شد و اشکش در اومد. عبدالحسین گفته بود که پسرعمو ان و با هم بزرگ شدن. من: باشه ببینم چه کار می تونم بکنم. این...سیم کارته شارژ هم داره؟ شارژ اعتباری رو میگم. عبدالحسین: آره سجاد چک کرد برای پیامک به اندازه کافی شارژ اعتباری داره. تایید کردم. دیر وقت بود. از اون جایی که خیلی هوا سرد بود، عبدالحسین یکی از پتوهای شپش گرفته که حال آدم به هم می خورد نگاهش کنه رو دورش پیچید تا بخوابه. سجاد هم سر روی زمین گذاشت. ولی من خوابم نمی برد. همش تو فکر این بودم که چجوری باید نقشه رو اجرا کنم. اگه خطایی انجام بشه و ... دلم خیلی نا آروم بود. هی پیچ می خورد. سه روز بود نه درست حسابی خوابیده بودم و نه چیز خاصی خورده بودم. شمر بن ذی الجوشن ها آب هم بهمون نمی دادن! نامه های ملیکا رو درآوردم و بوییدم. بغلشون کردم. چقدر دلم برای اون چهره ی معصوم تنگ شده بود. برای اذیت کردنش، سربه سر گذاشتنش، حرص خوردنش. دختر عجیبی بود. تاحالا مثل اون رو ندیده بودم. تاحالا اینقدر کسی برام مهم نشده بود. " مولای من، دعا کنید در ترس ها و تاریکی ها، خدا را فراموش نکنم. او که هیچ وقت از بنده غافل نمی شود. این ماییم که کم حافظه ایم و زود فراموشش می کنیم. " این چند روز اینقدر به چشمم جنایت دیده بودم که به حال اسکلت غبطه می خوردم. باز لااقل اون زود کشته شد و این چیزا رو ندید. اولش فکر می کردم مرگ چیز ترسناکیه ولی می فهمم ترسناک تر از مرگ هم چیزهایی هست. اون دخترها... اونی که اسمش ملیکا بود...چرا؟ خدایا قصد داری چی رو بهم ثابت کنی؟ ملیکا برام یه اسم مقدس شده بود. ملیکا برام نماد خوبی ها شده بود. از این که کس دیگه ای به این اسم همچین شخصیتی داشته باشه من رو...ناراحت می کرد. درسته که ملیکا رو کامل نمی شناختم ولی حداقل چیزی که ازش می دونستم این بود که اون نسبت به من واقعا انسان خوبی بود. در ترس ها و تاریکی ها... فراموش نکردن خدا. هه! من توی روز روشن هم به فکرش نیستم! روحم، یه چیزی تو مایه های درد گرفتن داره. تنهایی. غربت. ظلمت. بابا امام حسین این چه مهمون نوازی ایه؟ سجاد هنوز بیدار بود. اومد کنارم نشست. به عربی چیزهایی گفت که نفهمیدم. بعد یک جمله به زور گفت: دلت تنگ شده؟ من: آره. سجاد با لهجه و تلفظ وحشتناک گفت: بامن محاوره کنی، من فارسی فهمیدن. کلام دل بگو. قبول؟ سری تکون دادم و گفتم: حس می کنم دلم برای مامانم تنگ شده. بنده خدا قلبش گرفته بود. تو بیمارستان بود. سجاد: صلاة الحاجه بخوان. ان شاء الله زنده خارج شوی. من: صلاة الحاجه چیه؟ عبدالحسین با صدای گرفته گفت: نماز حاجت رو میگه. دورکعت همین جوری مثل نماز صبح، به نیت حاجتی که داری. سجاد خندید و چیزی گفت. عبدالحسین: می بینی معین؟ سرماخوردگی هم مصیبتیه! به زور لبخندی زدم. سجاد چشم هاش رو مالوند و سرش رو روی پای عبدالحسین گذاشت تا بخوابه.
  37. 3 امتیاز
    به اجبار باهاش رفتم. من رو برد و سپرد به یه نفر دیگه. اون هم من رو سوار یه ماشین عجیب غریب که اسمشم نمی دونستم (کلا تو ماشین یکم خنگم) کرد و راه افتاد. آها قبلش دست ها و چشمام رو بست. بعد از چند دقیقه ماشین ایستاد و من رو به سمتی هدایت کردن. از چند پله بالا رفتم و بعد یک راهروی دراز. وارد یک اتاق شدیم. چشم هام رو باز کردن. دست هام رو هم همین طور. یک دفتر تقریبا شیک و خوشکل. و البته یکم به هم ریخته. دو پنجره و پرده هایی مخملی داشت و یک میز کار خوشگل و شیک رأس اتاق بود. پشت میز همون مرد آمریکایی نشسته بود و دوتا دختر جوون و دلربا هم اطرافش بودن. باهاشون خیلی بگو بخند می کرد. یکیشون دکلته ی سبز یشمی و اون یکی قرمز جیغ پوشیده بود. وضعیت اون دوتادختر برای من یکی عجیب نبود. اولین بار نبود همچین دخترایی رو می دیدم. کسی که من رو آورده بود سرفه ای کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. مرد آمریکایی نگاهش به من افتاد و لبخندش پررنگ تر شد: وِل وِل! اَور ایرانین داکتر! ( خب خب! دکتر ایرانیه ما! ) به یکی از دختر ها اشاره کرد که روی پاش بشینه. اطاعت کرد. مرد با موهای دختر بازی کرد و گفت: میدونی، به علی ده تا از این هارو پیشنهاد داده بودم که دست از کله شقیش برداره. میدونی اینا چه دخترایی هستن؟ دخترای کمیاب غرب ایران! و بعضیاشون هم برای بحرین هستن. خیلی زیبان مگه نه؟ حیف که علی لیاقت نداره. از این حرفش ناخودآگاه جوش آوردم. هرچقدر هم کافر باشم وطن فروش نیستم! اخمای گره شده ی من رو که دید خندید: آه راستی! تو هم مثل علی از اینا خوشت نمیاد؟ ولی به تو بهترشو پیشنهاد میدم ها! تو با علی رفیقی. اگه علی رو نجات بدی و بتونی ازش حرف بکشی همین ملیکا رو بهت میدم. نگاهش کن...قشنگ نیست؟ از همشون بهتره! این یکی فقط مختص خودمه ها! با حرص فریاد زدم: کیپ یور پردی ماونت شات! وات دو یو تینک ابوت می؟ (دهن گشادت رو ببند! درباره من چی فکر کردی؟) به دختری که ملیکا معرفیش کرد نگاه کردم. مثل یک گربه یا حیوون خونگی می خواست معامله اش کنه! سیگارش رو خاموش کرد: من راجع به تو چی فکر می کنم؟ خب تو می تونی بامن همکاری کنی. ایرانی ها کلا خیلی باهوشن. برعکس عرب ها که احمقن. هرچی بهشون بگی اطاعت می کنن! حاضری همکاری کنی؟ اگه این کارو بکنی هم جون خودت و هم دوستات رو نجات میدم. الان هم میتونم از یه دکتر دیگه بخوام علی رو برام مداوا کنه. میدونی زیر شکنجه خیلی سرسخت میشه! ولی اگه باهام موافقت کنی، میزارم بری پیشش. باید چه کار کنم؟ هان؟ با تردید گفتم: میتونی بهم وقت بدی فکر کنم؟ مرد: البته! ولی تا یک روز بیشتر نمیشه. و... ضمنا من ادوارد هستم. و تو؟ من: معین. ادوارد: خیلی خب پس معین، امیدوارم تصمیم درست رو بگیری! با تکون سر تایید کردم و ناخودآگاه به سمت میزش رفتم. یه ور نگاهم به ادوارد و ملیکا بود، و حواس اصلیم، روی سیم کارت عراقی ای که روی میز از اول ورود بهم چشمک میزد. ادوارد که فکر کرد دارم به دختره نگاه می کنم بهش گفت: بلند شو معین رو بدرقه کن. از تو خوشش اومده! دختره به نرمی خندید و بلند شد و اومد سمت من. اول دستش رو به سمتم دراز کرد تا باهاش دست بدم. این کار رو کردم. بعد خیلی نرم و با اطوار دستش رو دوی کمرم گذاشت. دست دیگه اش رو هم روی شونه ام. زمزمه کرد: یور سو کیوت! (چقدر جذابی) ادوارد داشت به ما نگاه می کرد. برای این که حواسش رو پرت کنم گفتم: اون یکی حسودیش نمیشه؟ خنده ای کرد و بلند شد تا یه حالی هم با اون یکی بکنه، من هم از فرصت استفاده کردم و دختره رو بغل کردم که نفهمه می خوام سیم کارت رو بردارم. نمی دونم چرا اینقدر حالم ازش به هم می خورد. سیم کارت رو برداشتم و خیلی سریع توی جیبم گذاشتم. ادوارد که متوجه من و دختره شده بود با خنده گفت: دیدی! هیچ کسی نیست که از ملیکا خوشش نیاد! آرررره...همین الانه که از پنجره بندازمش بیرون! به چه جرئتی با این اسم... خداحافظی مختصری کردم و به سمت در رفتم. دختره هم خودش رو باهام می کشید. از خنده هاش متنفر بودم. از قیافش متنفر بودم. از اندامش متنفر بودم. از دختر بودنش متنفر بودم. لعنتی چرا یهو اینجوری شدم؟ از خشم نزدیک بود همه چیز رو خراب کنم! از در که رفتم بیرون، نفس راحتی کشیدم. مرتیکه ی عوضی از دخترای ایرانی برا خودش حرمسرا درست کرده! باز کاش حرمسرا بود و اینجوری به هر کس و ناکسی نمی داد! دوباره چشم بند و دست بند. چقدر خداخدا کردم که منو برگردونن توی همون سلول. که این کار رو هم کردن.
  38. 3 امتیاز
    ولی مگه مهمه؟ من که معلوم نیست زنده بمونم. آبروم چه ارزشی داره؟ برای همین اینقدر خونسرد بود. یکی رو داشت که پشتش رو گرم می کرد. به همین سادگی! " ... و لا خوفٌ علیهم و لاهم یحزنون ... " ( و نه ترسی برآنهاست و نه افسرده می شوند ) علی نفس عمیقی کشید و بهم گفت: خودت رو اذیت نکن معین. من واقعا شرمندتم. ولی اگه خودم نتونم برگردونمت، خدا این کار رو می کنه. اگه برگشتی معین، وقتی پسرم بزرگ شد بهش بگو فکر نکنه دوستش نداشتم. بلکه عاشقش بودم. برای همین رفتم تا بهش یاد بدم جاودانگی واقعی توی چیه. باشه؟ سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و چیزی نگفتم. لحظه ای بعد زمزمه کردم: علی...تو به خدا اعتماد داری. خوش به حالت. من باید چه گلی به سرم بگیرم که بهش اعتماد ندارم؟ علی: چرا. ته قلبت بهش اعتماد داری. فقط کافیه حسش کنی. می بینی که اگه همه چیز رو بسپاری دست خودش چجوری جواب اعتمادت رو میده. من: اصلا چرا باید مارو توی این دردسر می انداخت؟ علی: سختی هایی که پیش میاد هر کدوم حکمتی دارن. بعضیاشون باعث میشن گناهان ما پاک بشن. مثلا این دردی که الان دارم می کشم شاید باعث بشه گناهام پاک بشه و آمرزیده شده برم پیش خدا. وگرنه با یک گلوله هم می شد بمیرم راحت شم. گرچه در هردو صورت فیض شهادت رو بردم، ولی اینجوری مقام و عزت فرد بیشتر میشه. ایمان من قوی تر میشه. خیلی ها شاید تو موقعیت من خودشون رو ببازن و از خدا ناامید بشن. ولی مهم اینه که تاحالا توفیق داشتم ایمانم بهش رو حفظ کنم. رد اشک روی صورتم رو پاک کردم و گفتم: خوش به حالت علی. دلت آرومه. با لبخند گفت: " الا بذکر الله تطمئن القلوب" (آگاه باشید که دلها تنها با یاد خدا آرام می گیرد) الکی نیستش خب! چشم هام رو بستم و اون ذکر رو طوطی وار چندبار تکرار کردم. و حس کردم که حفره های عمیق دلم که از ترس و نگرانی بودن پر شدن. چند دقیقه ی بعد، در اتاق باز شد و علی رو بردن. آخرین نگاه هاش هم، خونسرد و متین بود. سه روز گذشته و تا الان، فواد و ماجد رو هم بردن و دیگه نیاوردن. الان فقط من و عبدالحسین و سجاد باقی موندیم. سجاد کمد رو زیر و رو کرده بود و تونسته بود یک موبایل نفتی پیدا کنه که از شانس ما شارژ هم نداشت. منتهی سجاد با پاوربانکی که از شانسش برنداشته بودن می خواست شارژش کنه. الان هم فهمیدیم اصلا سیم کارت نداره. (شانسه یا کاسه توالت؟) سجاد که فارسی بلد نبود عبدالحسین هم ماتم گرفته. من هم هیچ میلی به حرف زدن نداشتم. حتما تا الان مامان کلی نگران شده. بابا هم همین طور. حتی ممد هم که اونقدر ازم متنفر بود هم به چه کنم چه کنم افتاده. ملیکا...ملیکا چی؟ اگه بفهمه کشته شدم چه واکنشی نشون میده؟ امیر و مهدی چی؟ تا چه مدت به فکرم هستن؟ یک سال؟ دوسال؟ دیبا... اون که زیاد نمی شناختمش. ولی اگه بفهمه تو کربلا کشته شدم چه فکری می کنه؟ لابد هیچی! شاید سرقبرمم نیاد. طلا چطور؟ اصلا میاد سر قبرم؟ اصلا براش مهم هست؟ مهدیس چی...اون که به جز من دوتا داداش دیگه داره ولی خب حتما خیلی ناراحت میشه. چه قدر من بدبختم! که باید بشینم فکر کنم بعد از مرگم کی چی کار نمی کنه برام! خودم چی میشم؟ میرم جهنم؟ صد در صد. نه تورو خدا برم بهشت؟ میگن مرگ خیلی نزدیک تر از چیزیه که تو آینه می بینی...عه... اون اجسام نبود که بزرگ تر بودن؟ اصلا وللش. چند روزه دو کاسه سوپ بیشتر نخوردم دارم هذیون میگم. از وضعیت غذاهای اینجا هم نگین که... صدرحمت به غذاهای سلف! چیه میخورن این کثافتا؟ ( بهتر بگم چیه میدن به ما ) در اتاق خیلی محکم به نظر میومد. بالاش یه نورگیر خیلی باریک داشت. روز و شب رو از اون تشخیص می دادیم. زیر در هم که عمرا می شد از زیرش چیزی دید. توی قفلش هم که کلید بود. وضعیتمون توی این چند روز به هم ور بود. نمی گذاشتن بریم دستشویی و ماهم توی سطل گوشه ی اتاق کارمون رو می کردیم. حالا این هیچی. چند روز بود دوش نگرفته بودم کلی بو گند گرفته بودم. حالم داشت از خودم به هم می خورد. نمی دونم اینا از کجا می فهمیدن که اذون گفتن یا نه. می رفتن نمازشون رو می خوندن. فکر کنم اذون مغرب رو گفته بودن که سجاد و عبدالحسین ایستادن به نماز. برای علی خیلی نگران بودم.اگه واقعا بکشنش... هنوز بچه ها داشتن نماز می خوندن که کلید توی قفل چرخید و در باز شد. داعشی گفت: طبیب طبیب. تعال. من رو می گفت؟!؟ طبیب! نمردیم و طبیب هم شدیم. اونم چه طبیبی!
  39. 3 امتیاز
    سه هفته از آخرین دیدار خانواده های بهنام و احمدی می گذشت . آرش اعلام آمادگی کرده بود که به عنوان حسابدار به بخش حسابداری منتقل شود. وقتی رضایتش را به حسام خان اعلام کرد، به این فکر افتاد که آیا ممکن است پشیمان شود ؟ آیا تردید در درونش جایی دارد ؟... نه!...جایی نداشت !... از هر زمانی بیشتر به تصمیمی که گرفته بود یقین داشت. آخرین باری که به بهشت زهرا قدم گذاشت، چهارده سال پیش بود .. خودش هم نمی دانست پس از این همه سال به دنبال چه آمده .. شاید به این فکر افتاده بود که تا همین حد، تنبیه مادر کافی باشد! کنار سنگ ِ سردی نشست که رویش حک شده بود، "فروغ عظیمی"... با یک حساب سرانگشتی می شد فهمید که اگر زن زنده می ماند، پنچاه و سه ساله بود. از شمایل سنگ پیدا بود که چیزی جز گرد و غبار و باران از آن یاد نمی کند. آرش چند لحظه بی صدا، به نام فروغ نگاه کرد .. ذهنش آشفته بود و می خواست با نفسی عمیق چیزی که در گلویش گیر کرده بود را فرو دهد.. بغض را! نمی دانست که این غریبی مادر است که اینگونه دلش را سوزانده .. همان مادری که در خیالش بی وفا خطابش می کرد. سعی می کرد مثل همیشه باشد .. مثل سال های اخیر .. سرد؛ منطقی؛ بدون اشک... _حالت خوبه؟ بغضش بیشتر از قبل به گلویش چنگ زد.. سعی کرد به روی خودش نیاورد که کم آورده پس تن صدایش را بالاتر برد: شاید عجیب باشه که از یه مُرده حالش رو بپرسی، اما واقعا برام سواله! .. این چیزی بود که خودت خواستی .. پس الان باید خوب باشی! لحظه ای ساکت ماند .. نگاهش را از نام مادر گرفت و به روبرو خیره شد.. انگار بغضش تصمیم داشت هر لحظه قوی تر شود .. دیگر بی تفاوتی جلوی این بغض را نمی گرفت پس اینبار به خشمش اجازه ی خروج داد و از کوره در رفت! سرش را به تندی به سمت ِ سنگ ِ سرد برگرداند و صدایش بیشتر اوج گرفت: مثل همیشه گفتی گور بابای آرش! اصلا آرش کیه ؟! بذار خودمو خلاص کنم! نه !.. خشم هم فایده ای نداشت.. بغض آخر کار خودش را کرد! اشک سرازیر شد و آرش را آرام کرد... _ چقدرتنها شدی! مگه نه؟.. دل تنگم نیستی؟.. آخه تو ومن فقط همو داشتیم .. با دستش اشک های روی صورتش را پاک کرد .. به درخت پشت سرش تکیه داد و چشمانش را بست. این احساسات بیشتر از ظرفیتش بود... _ مامان؟! می گن خودکشی گناهه.. یعنی خدا به توام سخت می گیره؟! بعد از گفتن این جمله چند ثانیه ای آرام ماند. انگار ذهنش داشت سردی همیشگی را جست و جو می کرد .. وقتی حس کرد دوباره آن را یافته، از سر جایش بلند شد و ادامه داد: _ اگر خدایی باشه، باید تو رو ببخشه. تنها کسی که حق داره نبخشتت منم.. هیچکدومتون رو نمی بخشم. سخن نویسنده: ببخشید که پست کوتاهی بود... ترجیح دادم دو تا پارت بعدی رو باهم بذارم.
  40. 3 امتیاز
    شب بود و همگی برای خواب به اتاق هایشان رفته بودند و مهیار در کنار آباژور و خیره به نور ملایمش ، روی تخت نشسته بود .. به دیر آمدن های ماهور می اندیشید .. خواهر 18 ساله اش که این اواخر بعد ازساعت نه یا ده شب خانه می آمد و به گفته ی خودش آن اوقات را در کلاس کنکور سپری می کرد اما سر به هوا بودن های این روزهایش و تراز آزمون هایش در کنار احساس برادرانه ی مهیار معنای خوشایندی نمی ساخت ! صدای آرام ضرباتی بر در ، در اتاق پیچید "بفرمایید " مادرش بود : _ یکم نور از اتاقت میومد.. حدس زدم بیدار باشی _ چطور مگه ؟ جلوتر آمد و روی تخت ، در کنار پسرش ، نشست : بنظرت چرا برگشته ؟ پس طبق انتظار مهیار آمده بود تا درمورد آرش با او صحبت کند : چرا برنگرده ؟ اینجا خونشه ! سرش را به تندی سمت مهیار چرخاند و ابروهایش در هم رفت : از کی تا حالا اینجا خونشه ؟!... از وقتی با مادرش زندگی میکرد؟ از وقتی اومد اینجا ولی با هممون سر جنگ داشت ؟ از وقتی از ایران رفت ؟ از کی ؟! مهیار اما سعی می کرد آرامشش را حفظ کند : _ مامان چرا بیخودی جوش میاری ؟! اون پسر باباست و مسلما حق اینو داره که اینجا باشه ! _ تو یا واقعا نمی فهمی یا خودت رو به نفهمیدن می زنی !( سپس بلند شد تا از اتاق برود که با صدای مهیار دوباره متوقف شد ) _به جای این فکرا بهتر نیست حواست به دخترت باشه ؟ .. اصلا فهمیدی امشب ساعت چند اومد ؟ _ ماهور دیگه بچه نیست.. صلاح زندگیشم بهتر از جنابعالی می دونه ! تو بهتره حواست به کار خودت باشه ! اینبار دیگر مهیار جوابی نداد و مادر هم از اتاق خارج شد .. مطمئن بود باز هم اگر حرفی بزند چیزی جز کنایه نصیبش نمی شود . رعد با نور خود فضای پشت پنجره را روشن کرد و به دنبال آن غرید .. کم کم صدای باران بلند و بلندتر شد .. انگار آسمانِ پاییز ، می خواست عقده ی چند ماه نباریدن را یکجا و در اولین باران خالی کند ! بلند شد و سمت پنجره رفت . با دیدن قطرات باران به یاد صحنه ی چند ساعت قبل افتاد .." ایما احمدی " آن هم زیر باران و بدون چتر ! با یاد آوری دختری که مثل موش آب کشیده شده و چهره اش متعجب بود بی اختیار خندید . خیلی دوست داشت بداند ایما ، آن لحظه که در کافه چشمانش را بسته بود ، به چه چیزی گوش میداد . لحظه ای دلش خواست احساس انسان های زیر باران را تجربه کند پس پنجره را گشود و دستش را برای لمس قطرات دراز کرد .. آری .. حس خوبی داشت ! شاید باید بیشتر از قبل به پیشنهاد پدر فکر می کرد ...
  41. 3 امتیاز
    در ورودی را گشود و وارد شد . صدای پدر از سالن پذیرایی شنیده می شد .. واضح نبود چه میگوید اما می شد احساس کرد شاداب تر و پرانرژی تر از همیشه است . خواست نزد پدر برود که خانم آدینه با یک سینی و همان صورت محزون همیشگی ، از آشپزخانه خارج شد و مقابلش قرار گرفت .. از عطری که در هوا پیچیده بود فهمید درون فنجان های چینی ، چای دارچین است . _ سلام آقا ! _سلام .. مهمون داریم ؟ زن به رویش لبخندی زد : چشمتون روشن .. آقا آرش اومدن ! پس از پایان جمله اش چند لحظه منتظر ، خیره به صورت مهیار ماند اما وقتی عکس العملی ندید به راهش ادامه داد . مهیار خیره به روبرو بود .. برادر بزرگش بعد از ده سال به خانه بازگشته بود آن هم بی خبر ! به این فکر کرد که حتما آرش خیلی تغییر کرده . بار ها سعی کرده بود از طریق تماس تصویری با او در ارتباط باشد اما هیچگاه اشتیاقی از سوی او ندید و در نهایت به شنیدن صدایش آن هم یکی دو بار در سال قانع شد .. گاهی به آرش حق می داد قید خانواده را بزند. سعی کرد افکار مختلف را رها کند و تنها خوشحال باشد .. دیر آمدنش شاید عجیب بود اما آمدنش خوشایند بود ! نفسی که در سینه حبس شده بود را آزاد کرد و به سمت صدای شاداب پدر گام برداشت .. هر چه نزدیک تر می شد وضوح صدا هم بیشتر می شد . کمی بعد همگی در دیدش بودند .. مادر تنها در گوشه ای نشسته بود و پدر در کنار پسر ارشدش . " اومدی پسرم ؟!" با صدای مادر ، پدر هم نیم نگاهی به او انداخت و دوباره نگاهش را به آرش داد.. شاید می خواست کمبود های این ده سال را یکجا تلافی کند .. هر چقدر هم مستبد ، باز هم پدر بود ! نبود ؟ مهیار و آرش اما مات یکدیگر بودند .. آرشِ سی و سه ساله ی حالا با آن جوان بیست و سه ساله ی سابق فرق کمی نداشت !.. نگاهش آرام تر بود و شور و خشم آن سال ها کمتر در آن دیده می شد و اندامش اندکی ورزیده تر . بلند شد و سمت مهیار رفت : نشناختمت .. چقدر عوض شدی . با کمترین احساس ممکن کلمات را بیان کرد .. پدر اما با غرور مخاطبش ساخت : وقتی رفتی بچه مدرسه ای بود اما حالا دیگه باید بگیم آقای دکتر .. هم قد خودت شده ! مهیار لبخندی زد و برادر را که حالا مقابلش بود در آغوش گرفت : _ خودت هم کم عوض نشدی ! قبلا بیشتر حرف می زدی ! _ چیزی تغییر نکرده .. هنوز هم مثل قبل اگر حرفی باشه میزنم و نباشه نمی زنم . و بعد از اتمام جمله اش از آغوش برادر کوچکتر بیرون آمد .. در همان لحظه خانم آدینه در حالی که مانتویش را پوشیده بود و کیفش را به دست داشت دوباره ظاهر شد : خانم میز شام رو چیدم .. با اجازتون دیگه میرم . نسیم خانم خیره به نقطه ی مقابل و غرق در افکارش بود. " خانم ؟!" این بار با گفتن " هوم ؟ " سرش را بالا آورد و به زن نگاه کرد .. توجه اش جلب شده بود اما قبل از اینکه زن سوالش را تکرار کند حسام خان به جای همسرش پاسخ داد : می تونی بری ناهید خانم .. بسلامت ! خانم آدینه رفت و هیچکس متوجه نگاه آرش به نسیم و پوزخند نامحسوس و بی صدایش نشد !
  42. 2 امتیاز
    نام رمان : ترانه ی انتقام نویسنده : Bita_Icyheart کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : عاشقانه ، انتقامی ، تا حدودی طنز خلاصه : داستان زندگیه ترانه دختری که با فکره گرفتن انتقام از باعث بانیه مرگ مادرش پا به عمارته خانواده پدریش میزاره،تا اینکه بعد از گذشت چند سال و رفتن آتش این انتقام به سمت خاموشی،با پا گذاشتن کسی به عمارت آتش انتقام در دل ترانه شعله ور میشه... گفتار نویسنده : من ترانه دختری از جنس غم با قلبی آکنده از آتش نفرت و انتقام ترانه ی انتقام را برایت خواهم خواند من امیر پسری از جنس غرور با قلبی سردو یخ زده ترانه ی انتقامت را با گوش جان خواهم شنید
  43. 2 امتیاز
    سلام آقا منصور. ممنونم از لطفتون. بزرگوارید. بدون شک شما هم برای من بسیار عزیز هستید.
  44. 2 امتیاز
    خوشم میاد فیلم کره ای گرفتم بدون زیر نویس تا اخرش به دهناشون خیره بودم بازم هیچی نفمیدم اصلا استعداد رو میبینی؟؟!!! فقط اسماشونو میفهمیدم....
  45. 2 امتیاز
    قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن حالا باید سر رو زانوم بزارم تا قیامت اشک حسرت ببارم دل هیشکی مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره اردلان سرفراز
  46. 2 امتیاز
  47. 2 امتیاز
  48. 2 امتیاز
    هیج کس در ماشین حرفی نزد . همه سکوت کرده بودیم و آهنگ گوش می دادیم . ناگهان آدم فضایی به آرامی پرسید : _ می دونی یه مشکلی داری نه ؟ نگاهش کردم . می دانستم و نمی دانستم . دوسالی می شد که روانشناسم را ندیده بودم . یک بار زنگ زد ، ولی به بهانه ی شغل و بی وقتی برای ماه بعد وقت گرفتم و وقتی آن را هم نرفتم بی خیالم شد . آخرین نسخه اش قرص های ضد افسردگی ای بود که هنوز دست نخورده در بالای یخچال مانده بود . بعد از آن افسردگی فقط وسیله ای بود برای ترحم به خودم . از این حقیقت متنفر بودم ولی وقتی هیچ کس به من ترحم نمی کرد، خودم به خودم ترحم می کردم . جوابش را ندادم و فقط نگاهش کردم . آهی کشید و گفت : _ هنوزم بلاکم کردی ؟ سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم . او هم سرش را تکان داد و گفت : _ خوبه . و باز هم سکوت ... ****************************** به خانه که رسیدیم مادرم نبود . به خاطره ی امروز فکر کردم و لبخندی زدم . ولی زیاد طول نکشید . تلفن ام زنگ زد و اسم پرهام رویش نقش بست . آهی کشیدم و یک لحظه به فکرم رسید که جواب ندهم . بگویم حمام رفته ام یا خسته بودم . ولی نمی توانستم ! هنوز هم قلبم کمی درد می کرد . ولی دلیلش را خوب می دانستم. دکمه ی سبز را زدم . تلفن را کنار گوشم گذاشتم . _ بله ؟ _ دم درتونم. بیا پایین . صدایش عصبانی بود . ناگهان به یاد این که بدون گفتن به او به کوه رفتم . عذاب وجدان در سراسر وجودم جریان گرفت و احساس گناه دوباره به سینه ام فشار آورد . آهی کشیدم و جواب دادم : _ دارم میام . وارد ماشینش که شدم بینی اش را چین داد و پنجره را باز کرد . یعنی انقدر عرق کرده بودم ؟ احساس شرم کردم ولی حرفی نزدم . حق داشت عصبانی باشد . _ سرتو می اندازی میری تو ماشین پرهام نه ؟ نگاهش کردم . رگ گردنش بیرون زده بود و قیافه اش ترسناک بود . _ اصلا نکنه چاق نشدی هان ؟ نکنه حامله ای ؟ صدایش یخ زده بود . با بغض نگاهش کردم . عصبانیتش را می فهمیدم . صدایش بلند تر شد و فریاد زد : _ حالتو جا میارم . فقط بذار برسیم ! بهت می فهمونم با آبروی من بازی کردن یعنی چی ! چشمانم را با ترس بستم . در ماشینش هیچی حس نمی کردم ولی می دیدم که چطور لایی می کشد و تند می رود . احساس حالت تهوع داشتم . صدای باز شدن در را شنیدم و چشمانم را باز کردم . داشت به سمت در من می آمد . قبل از آنکه عکس العملی نشان دهم در را باز کردو بازویم را گرفت و مرا بیرون کشید . دستم درد می کرد ولی عکس العملی نشان ندادم . به داخل خانه اش رفتیم و روی زمین هلم داد . گریه ام گرفته بود و از ترس خودم را جمع کرده بودم . به هر حرکتش می پریدم و دستانم را بالای سرم گرفته بودم . _ که به من خیانت می کنی نه ؟ که منو تحقیر می کنی نه ؟ اصلا کی بهت گفت بری اونجا ؟ آبروی منو بردی دلت خنک شد ؟ همه فهمیدن یه زن خیکی به درد نخور دارم دلت خنک شد ؟ خوش حال شدی الان ؟ خجالت نکشیدی جلوی اون سوپر مدلا خودتو نشون دادی ؟ هان ؟ خیانت چه بود ؟ چه می گفت ؟ عربده می کشید و لگد می زد . گریه می کردم و جیغ می کشیدم . حرف های نامفهوم از دهانم بیرون می آمد . _ ترو...تروخدا ولم کن . لگد . _ نمی...نمی خواستم بخدا ! خو...خواهش می کنم . لگدی محکم تر به پهلویم زد . صدایم می لرزید و اشک هایم روان بود . ولی اهمیتی نمی دادم . _ پرهام ...خواهش... ***که هم اضافه شد . دیگر طاقت نیاورد . به سمتم یورش آورد و یقه ام را گرفت و محکم به دیوار چسباندم . _ از همون اولشم یه اشتباه مسخره بودی که فقط به خاطر پدر و مادرت تحملت می کردم . از اولشم یه عوضی بودی ! فریاد می زد و آب دهانش را روی صورتم تف می کرد . همان جا روی زمین انداختم . پایم به کنار مبل خورد و درد بدی در وجودم پیچید . همان جا روی زمین دراز کش افتاده بود . همه جایم درد می کرد ولی درد کمر و پایم گویا از همه شدید تر بود . همچنان گریه می کردم ولی سعی کردم ساکت شوم . دستم را جلوی دهانم گذاشتم و گریه کردم . چند دقیقه گذشت که دوباره دستم را گرفت و بلندم کرد . با ترس نگاهش کردم و گریه ام گرفت . می خواستم التماس کنم ولی آنقدر گریه کرده بودم که نفسم در نمی آمد . به زور به اتاقش رفتیم و مرا روی تردمیل انداخت . _ بلند شو ! با ناتوانی بلند شدم . _ می دویی می فهمی ؟ تا موقعی که بهت بگم می دویی . سرم را تکان دادم و خدا را شکر کردم که کاری به کارم ندارد . دوباره می دویدم . تند تر از قبل . کمرم درد می کرد . پایم لنگ می زد . همچنان می دویدم . همچنان چاق بودم .
  49. 2 امتیاز
    * پرهام * : برای تو مهم نیست دارم چه حالی من...برای تو مهم نیست جای خالی من ... کنار ... : پرهــــــــام! د کجایی پس ؟! برگشتم سمت صدا و علی رو دیدم که با چند تا برگه داشت بهم نزدیک میشد...هدفون رو از روی گوشام برداشتم انداختم دور گردنمو گیتار رو گذاشتم کنار... در حالی که به برگه ها اشاره میکردم پرسیدم: : اینا چیه دیگه ؟ برگه هارو گرفت طرفمو گفت: : اینا آکورد آهنگن...بهنام ساخته ؛ ترانه سراشم خودشه ... گفت بدیم به تو با بچه ها یه بار تمرینی بزنید و بخونید ببینیم چی میشه... با گیجی پرسیدم: : خودش کجاست پس؟ علی: بیرون توی هال نشسته دارن با بچه ها چایی میخورن ! تک ابرویی بالا انداختمو گفتم: : صحیح ! و بدون حرف دیگه ای از جام بلند شدمو برگه هارو گرفتم و در حالی که نگاه کوتاهی به هرکدومشون مینداختم ، از اتاق ضبط بیرون رفتم... علی : الآن داری دقیقا چی رو نگاه میکنی؟ شونه هامو انداختم بالا و برگه هارو انداختم تو بغلش و گفتم: : خودش میمرد بیاد بده؟؟؟ زمانی این حرف رو زدم که وارد هال خونه ی علی شده بودیم...با این حرفم بهنام و بقیه بچه ها برگشتن طرفم... با چند قدم کوتاه خودمو رسوندم بهشون و در حالی که رو کاناپه لم میدادمو پامو روی پام مینداختم گفتم: : یه وقت نگین من بدبختم هستما ؛ خودتون دور هم جمع بشید هر هر کر کر کنید ! ارسلان ، ویالونیست گروه که یکی از بهترین دوستام بود با خنده گفت : : نه که تو خیلی از هر هر و کر کر عقب میمونــــی ! بهنام مثل دخترا پشت چشمی نازک کرد و با صدای زنونه ای گفت : : همینو بگو والا ایــــــش! چپ چپ نگاهش کردمو بدون هیچ حرفی سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم... علی در حالی که کنارم روی کاناپه مینشست پرسید : : پس عری (عرشیا) و آری ( آرمین ) کجان؟ همین الآن اینجا بودنا ... خوردینشون ؟؟؟ بهنام : چی؟ رو کرد به ارسلان و گفت : : به ما میاد آشغال خور باشیم ؟ حرفش هنوز تموم نشده بود که یه پس گردنی جانانه از پشت نصیبش شد... عرشیا و آرمین درحالی که توی دستاشون چندتا ظرف غذا بود همزمان باهم گفتن: : بیــــشعور ! عرشیا ادامه داد : : وقتی بهت ناهار ندادیم حالیت میشه خرس گنده ! از جام بلند شدمو در حالی که به سمت اون دوتا میرفتم با خنده گفتم: : با روح و روان این بچه بازی نکنید این قلبش ضعیفه پس میفته ها ! خواستم غذاهارو از دست آرمین بگیرم که خودشو عقب کشید و گفت : : بخوای فردین بازی در بیاریـــــا به توام هیچی نمیدیم ! چشمامو گرد کردمو گفتم: : کی؟ من؟ نه بابا کی خواست فردین بازی دربیاره من فقط گفتم بزرگان والا مقام نیم نگاهی به غلام خودشون بندازن و از سر تقصیراتش بگذرن ! و به بهنام که برگشته بود و دقیقا مثل گربه ی شرک به عرشیا و آرمین نگاه میکرد اشاره کردم... آرمین نگاه مشکوکانه ای به من و بهنام انداخت و گفت : : عری به نظرت ببخشیمش؟ این پری خانوم مشکوک میزنه ها ! کوسن کاناپه رو برداشتمو محکم کوبوندم تو سرش و با حرص گفتم: : پری خانوم عمتــــــه ! در حالی که سرشو میمالید گفت : : نه بابا فک و فامیلای ما از سکینه و صغری و کبری فراتر نرفتن ! چپ چو نگاش کردمو غذاهارو از دستش گرفتمو بردم گذاشتم رو میز وسط کاناپه ها و گفتم: : همون یکی از این صغری کبری ها میتونه جمعت کنه ! عرشیا هیـــنی کشید و گفت : : زورگیری اونم تو روز روشن؟؟؟چشمم روشن آق پری ! وایسا یه فیلم بگیرم ازت پخش کنم آبروت بره ! و گوشیش رو از جیبش در آورد و شروع کرد به ور ور کردن : : شاهد زورگیری پری ... نه ببخشید پرهام زند خواننده ی مطرح عرصه موسیقی و چرت و پرت خوانی هستیم ! همون طور که ... رفتم سمتشو گفتم: : د این ور ورا چیه میزنی نکبت ؟! بده به من اون گوشی رو ... تا دید دارم نزدیکش میشم مثل میمون شروع کرد به بالا پایین پریدن و حرف زدن ... بقیه به حرص خوردنای من و جنگولک بازی های اون میخندیدن و از خنده غش کرده بودن... کار به اونجایی کشید که عرشیا پرید بالای اپن آشپزخونه و مثل میمون شروع کرد به بپر بپر کردن و فیلم گرفتن... ورجه وورجه کنان پرید پایین و رفت سمت بچه ها و همون طور که میخندید سر بهنامو گرفت و در طی یه حرکت کله شو کرد توی ظرف غذای روبه روش ! از صورت بهنام زرشک و برنج خورشتی میچکید ! با این کارش بهنامم به من ملحق و جنگ شروع شد ! عرشیا فیلم میگرفت و علی که پشت کاناپه سنگر گرفته بود مثل دخترا جیغ میزد و رو به من و بهنام که به آرمین و ارسلان غذا پرت میکردیمو اونام بدتر از ما هرچی دم دستشون بود پرت میکرد طرف ما ، میگفت: : توروخـدا بچــــه ها ! اما فایده نداشت...صدای خندیدنامون بین صدای گزارش گونه ی عرشیا گم شده بود ... هممون خورشتی و کثیف شده بودیم... این بازی اونقدر ادامه داشت که هممون بلااستثنا از خستگی پخش زمین شدیم... ازبس خندیده بودیم دل درد گرفته بودیم و تنها کسی که غر میزد علی بود ؛ خب بیچاره حق داشت خونه ش داغون شده بود! بهنام در حالی که نفس نفس میزد دستشو بلند کرد و گفت : : دیگه...دیگه...بسه...آتش بس ! ارسلان درست مثل بهنام گفت: : آ...آره...وای مردم ! هممون با قیافه های داغون بلند شدیمو ولو شدیم روی کاناپه ها... عرشیا با ذوق از بالای کاناپه پرید پایین و اومد وسط جمع وایساد و دوربین سلفیش رو روشن کرد و گفت : : بچه ها یکم جمع و جور بشید ؛ نیش های زشتتون رو باز کنید ! آ باریکلا زودباشید ! همگی دور هم جمع شدیم و یکی از یکی کثیف تر در حالی که از موها و صورتامون خورشت میچکید روی یه کاناپه نشستیم ... عرشیا دوربین رو تنظیم کرد و گفت : : خیلی خب همه بگید خربزه ! همگی باهم درحالی که خنده روی لبای هممون بود یا به قول عرشیا نیشامون باز بود ، گفتیم : خربزه ! "چیک ! یه عکس یادگاری !"
  50. 2 امتیاز
    چند ساعتی از مهمانی گذشته بود. بعد از صرف شام همگی دور هم نشسته و گرم صحبت بودند. مهمانی از سکوت شروع شد و کم کم صحبت ها گرم تر شد. آقا مرتضی و حسام خان سال های دور را یادآوری می کردند؛ سال های کودکی و برخورد دوباره در جوانی را. میان صحبت، آقا مرتضی نگاهی به آرش که داشت به صحبت های مهیارگوش میداد کرد و گفت: اون زمان آرش برعکس همسناش خیلی ساکت بود .. هنوزم مثل اون وقتا کم حرفه! حسام خان : بعد فوت مادرش خیلی پرخاشگر شد.. نوزده سالگیش فرستادمش اونور درس بخونه؛ از اون زمان کم کم آرامشش رو بدست اورد. آقا مرتضی دوباره به آرش نگاه کرد اما نتوانست در نگاهش رد دقیقی از آرامش را بیابد! در آن سو خانم ها بیشتر از برخورد قبل بایکدیگر صمیمی شده بودند؛ دلیلش هم نسیم خانم بود که می خواست شناخت بیشتری نسبت به ایما پیدا کند: خب عزیزم ! گفتی دوره ی کارآموزی رو می گذرونی؟ ایما با لبخندی که در بیشتر مواقع روی لبانش بود پاسخ داد: بله. _ خیلی خوبه . حتما می دونی که مهیار هم انترنه ( آهی کشید و ادامه داد ) طفلکی پسرم اگر از اول کنکور تجربی می داد الان داشت برا تخصص می خوند! _ ناراحت نباشین هیچ وقت دیر نمیشه .. حتما مصلحتشون این بوده . لبخند نسیم خانم عمیق تر شد و دست ایما را فشرد: همینطوره! " از پدرت شنیدم تونستی نویسندگی یکی از برنامه های رادیو رو بر عهده بگیری.. احسنت باید گفت که در کنار دَرست انقدر فعالی " این حرف را حسام خان زد که توجه دیگران را هم جلب کرد و ایما به گفتن "خیلی ممنون" اکتفا کرد .. چیزی در وجود حسام خان می دید که ناخودآگاه از او حساب می برد ! حالا مهیار می توانست حدس بزند که در کافه به چه چیزی با چشمان بسته گوش سپرده بود. حسام خان ادامه داد: حالا چه برنامه ای هست ؟ _ "نبض زندگی" ! روزای فرد پخش میشه از رادیو(...) موضوعش هم امید به زندگیه. _ با توجه به موضوع برنامتون قاعدتا ٌ باید روانشناس هم به عنوان کارشناس داشته باشید! _ بله داریم البته این چند تا برنامه ای که نوشتم کاملا مورد تاییدشون بوده. "چه ساعتی پخش میشه؟" آرش بود که مثل همیشه آرام و غیرقابل انتظار وارد بحث شد. ایما با احترام پاسخ داد: ساعت (...). پس حدس آرش درست بود ! برنامه ای که در مسیر فرودگاه تا خانه ناخواسته شنونده اش شده اما به دلش نشسته بود، برنامه ی ایما بود. اینبار لحن بی تفاوتش کمی متفاوت بود.. انگار می خواست انگیزه ی مخاطبش را برای ادامه ی راه برانگیزد: شنونده ی برنامتون بودم .. امیدوارم با قدرت بیشتر ادامه بدین! ایما که انتظار نداشت اولین برخوردش با یکی از مخاطبانِ برنامه در این لحظه باشد، کمی شوکه شد اما این شوکه بودن برایش توام با ذوقی خاص بود! با چشمانی روشن و لبخندی ملیح تر از قبل گفت : خیلی ممنون ! یعنی خوشتون اومده ؟ و آرش با اطمینان پاسخ داد: بله! صحبت بینشان بیش از این ادامه نیافت.. آرش توجهش را معطوف به پدر و آقا مرتضی کرد و ایما هم نگاه به نسیم خانم و مادر داد اما توجهش را نه؛ چراکه تمام توجهش به تمجیدی بود که چند لحظه پیش شنیده بود .. هرچند که تمجید نامحسوسی بود ! ماهور: ایما جون میشه بریم اتاق من ؟ چندتا سوال درسی ازت دارم. نسیم خانم: ایشون مهمان ما هستن می تونی بعدا سوالت رو از مهیار بپرسی. _ آخه مهیار زودتر کنکور داده، بیشتر احتمال داره سوالم یادش نباشه ! تازه سوالم ادبیاته که ایما جون بهتر می دونه ! ایما : مشکلی نیست نسیم خانم .. دوست دارم بهش کمک کنم (بعد رو به ماهور ادامه داد ) بریم عزیزم ! نسیم خانم دیگر کوتاه آمد .. در حقیقت خیلی هم بدش نمی آمد که ایما را با ماهور راهی کند چراکه خوب می دانست دخترش مو را از ماست بیرون می کشد ! **************** _ متوجه شدی یا یبار دیگه توضیح بدم ؟ _ نه دیگه کافیه ! خدایی خیلی خوب فهمیدم .. تو انگار فقط پزشک و نویسنده نیستی ، معلم هم هستی! ایما خندید .. از شیرین زبانی های این دختر خوشش می آمد ! ماهور: راستی تو همون بیمارستانی هستی که مهیار هم هست ! درسته ؟ _ آره .. چطور مگه ؟ شانه بالا انداخت : همینجوری! در ذهن ایما خاطر آن شب بارانی بی اختیار زنده شد و تنها سکوت کرد.. نمی دانست ماهور تمام حرکاتش را زیر نظر دارد! حس ماهور می گفت دارد به نتایج خوبی می رسد پس رو به ایما گفت: میدونی مهیار خیلی ازت تعریف میکنه؟! همش میگه ایما خانم اینجور ، ایما خانم اونجور ! (اما در دلش ادامه داد: آره جون عمم ! چقدرم که این مهیار حرف میزنه ! ) ایما به آرامی و با تردید پاسخ داد: نظر لطفشونه. در همان لحظه صدای در آمد؛ خانم آدینه بود : ایما خانم خانوادتون منتظرن می خوان تشریف ببرن. _ممنونم که اطلاع دادین .. میام الان . خانم آدینه لبخندی زد و رفت . انگار او هم بدش نمی آمد ایما عروس خانواده ای باشد که 8 سال بود برایشان کار می کرد. ایما: ماهور جان دیگه باید برم ولی اگر می خوای شماره ی منو داشته باش که هر وقت سوالی داشتی بپرسی. ماهور لبخند کش داری زد : با کمال میل !
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×