رفتن به مطلب
  • اطلاعیه ها

    • YeGaNeH

      اطلاعیه جذب گوینده مرد   ۱۸/۰۱/۱۳

      سلام خدمت تمامی همراهان عزیز نودوهشتیا 
      بنا به نیاز تیم گویندگی به گوینده ی مرد ، از تمامی علاقه مندان به این حرفه ، اقدام به عمل میاید که وارد لینک زیر شده و فراخوان مربوطه را مطالعه کنند . فراخوان جذب گوینده ی مرد  

پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در ۱۷/۱۲/۲۴ در همه بخش ها

  1. 12 امتیاز
    ساعت یک شب ومن مشغول خوندن درس پرفتوح امادگی!!! من موندم هدف از ابداع امادگی چی بوده؟! فک کنم داعش اگه مارو بگیره،بگه امنیت پایدارو تعریف کن.... بعد ازتعریف نمودن من بگه این شاسکولو ولش کنید دفاعی خوندع واینجوری میشه که من نجات می یابم..... هــــــــــــــــــــــــــــــــعی
  2. 9 امتیاز
    عشق دیدن آن لحظه است که باد گیسوانت را شانه کند تار به تار که از هم می گسلد دل من را بیچاره کند... عشق آن دو چشم افسونگر و شهلایی توست که در محفل درویشی ما شب شعر من و پریشان حالی توست... عشق همان موی کمند است که در ظلمت شب بر تارک ماه این چنین بلند است... عشق آن شرم نگاه و لبخند پنهانی توست که از دیدن آن عالمی چون من در به در و ویرانه توست... عشق آن نگاه شورانگیز و رخ مهتابی توست از همان است که یک شهر چون من شاعر و دیوانه توست... #فرزانه_حمیدپور @Lunatic
  3. 7 امتیاز
    انسان میتواند با یک نفر بیست سال زندگی کند ، و آن شخص برایش یک غریبه باشد ! گاهی میتواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذارند و تا آخر عمر فراموشش نکند ...
  4. 7 امتیاز
    ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ گـیرَم ای دوست قُـمار از همه عالَم بُردی ؛ دَسـتِ آخَـر هَـمه را باخته می‌باید رفت ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
  5. 7 امتیاز
    یه روز عطرتو پیدا میکنم و خودمو توش غرق میکنم
  6. 7 امتیاز
    یه خبر خوش سایت دچار اختلال تاریخی شده احیانا ما الان تو اسفندیم و من نمی دونم؟ من کی 19 اسفند برد داشتم؟
  7. 7 امتیاز
    حس می کنم باید اون کلمه ی "رویاهام " رو از علایق پاک کنم ... اما دلم نمیاد
  8. 6 امتیاز
    دلم پوسید ؛ بَس که چشم دوختم به تلفُن خاک خورده ، تا زنگی ، صدایی ، تکانی .. بخورد ! آخر بی معرفت جانم ؛ دلت از آهَن هم باشد ، زنگ میزند ! نمیزند ؟!
  9. 6 امتیاز
  10. 5 امتیاز
    پسندای شما هم زیاد نمیشه یا مال من فقط اینطوره ؟؟
  11. 5 امتیاز
    عزیززززززممممم ممنونم و مرسی که به یادم بودی اسمایی جان‌ مرسی نیاجان ممنون فاطمه جان عزیز مررررسی آیلین نازم ممنون یگانه جان
  12. 4 امتیاز
    چرا من باز هیچ جا نیستم ؟؟ خوبه منم اسم شما رو نگم حسمو درک کنید ؟؟ اینا : @Yeganeh . @Lunatic بی معرفت :/ عشق چهارم و ویژه ی خودم : @Ghazaaleh @Reyhanh . @mohadeseh.f . @paria80 . @Shamoradi . @niya99_HANA . @missmahdiye . @sarvenazz . @reyhan.B . @asal.p . @namebaroon . @Sahel83 . @mahya619 و ... ( می دونم این " و " چه حسی رو منتقل می کنه . حرص نخورید دنیا دو روزه . ) الهی من قربونت بشم که نذاشتی آرزو به دل بمیرم !
  13. 4 امتیاز
    آخرین دفتر خاطراتم رو 6 سال بود که داشتم ... امروز تموم شد
  14. 3 امتیاز
    مررررسی عزیز ممنون که بیادم بودی منم دوست دارم فدات
  15. 3 امتیاز
    دیگه اینقدر رمان در حال تایپ دارم نمیدونم به کدوم برسم
  16. 3 امتیاز
    چند ساعتی از مهمانی گذشته بود. بعد از صرف شام همگی دور هم نشسته و گرم صحبت بودند. مهمانی از سکوت شروع شد و کم کم صحبت ها گرم تر شد. آقا مرتضی و حسام خان سال های دور را یادآوری می کردند؛ سال های کودکی و برخورد دوباره در جوانی را. میان صحبت، آقا مرتضی نگاهی به آرش که داشت به صحبت های مهیارگوش میداد کرد و گفت: اون زمان آرش برعکس همسناش خیلی ساکت بود .. هنوزم مثل اون وقتا کم حرفه! حسام خان : بعد فوت مادرش خیلی پرخاشگر شد.. نوزده سالگیش فرستادمش اونور درس بخونه؛ از اون زمان کم کم آرامشش رو بدست اورد. آقا مرتضی دوباره به آرش نگاه کرد اما نتوانست در نگاهش رد دقیقی از آرامش را بیابد! در آن سو خانم ها بیشتر از برخورد قبل بایکدیگر صمیمی شده بودند؛ دلیلش هم نسیم خانم بود که می خواست شناخت بیشتری نسبت به ایما پیدا کند: خب عزیزم ! گفتی دوره ی کارآموزی رو می گذرونی؟ ایما با لبخندی که در بیشتر مواقع روی لبانش بود پاسخ داد: بله. _ خیلی خوبه . حتما می دونی که مهیار هم انترنه ( آهی کشید و ادامه داد ) طفلکی پسرم اگر از اول کنکور تجربی می داد الان داشت برا تخصص می خوند! _ ناراحت نباشین هیچ وقت دیر نمیشه .. حتما مصلحتشون این بوده . لبخند نسیم خانم عمیق تر شد و دست ایما را فشرد: همینطوره! " از پدرت شنیدم تونستی نویسندگی یکی از برنامه های رادیو رو بر عهده بگیری.. احسنت باید گفت که در کنار دَرست انقدر فعالی " این حرف را حسام خان زد که توجه دیگران را هم جلب کرد و ایما به گفتن "خیلی ممنون" اکتفا کرد .. چیزی در وجود حسام خان می دید که ناخودآگاه از او حساب می برد ! حالا مهیار می توانست حدس بزند که در کافه به چه چیزی با چشمان بسته گوش سپرده بود. حسام خان ادامه داد: حالا چه برنامه ای هست ؟ _ "نبض زندگی" ! روزای فرد پخش میشه از رادیو(...) موضوعش هم امید به زندگیه. _ با توجه به موضوع برنامتون قاعدتا ٌ باید روانشناس هم به عنوان کارشناس داشته باشید! _ بله داریم البته این چند تا برنامه ای که نوشتم کاملا مورد تاییدشون بوده. "چه ساعتی پخش میشه؟" آرش بود که مثل همیشه آرام و غیرقابل انتظار وارد بحث شد. ایما با احترام پاسخ داد: ساعت (...). پس حدس آرش درست بود ! برنامه ای که در مسیر فرودگاه تا خانه ناخواسته شنونده اش شده اما به دلش نشسته بود، برنامه ی ایما بود. اینبار لحن بی تفاوتش کمی متفاوت بود.. انگار می خواست انگیزه ی مخاطبش را برای ادامه ی راه برانگیزد: شنونده ی برنامتون بودم .. امیدوارم با قدرت بیشتر ادامه بدین! ایما که انتظار نداشت اولین برخوردش با یکی از مخاطبانِ برنامه در این لحظه باشد، کمی شوکه شد اما این شوکه بودن برایش توام با ذوقی خاص بود! با چشمانی روشن و لبخندی ملیح تر از قبل گفت : خیلی ممنون ! یعنی خوشتون اومده ؟ و آرش با اطمینان پاسخ داد: بله! صحبت بینشان بیش از این ادامه نیافت.. آرش توجهش را معطوف به پدر و آقا مرتضی کرد و ایما هم نگاه به نسیم خانم و مادر داد اما توجهش را نه؛ چراکه تمام توجهش به تمجیدی بود که چند لحظه پیش شنیده بود .. هرچند که تمجید نامحسوسی بود ! ماهور: ایما جون میشه بریم اتاق من ؟ چندتا سوال درسی ازت دارم. نسیم خانم: ایشون مهمان ما هستن می تونی بعدا سوالت رو از مهیار بپرسی. _ آخه مهیار زودتر کنکور داده، بیشتر احتمال داره سوالم یادش نباشه ! تازه سوالم ادبیاته که ایما جون بهتر می دونه ! ایما : مشکلی نیست نسیم خانم .. دوست دارم بهش کمک کنم (بعد رو به ماهور ادامه داد ) بریم عزیزم ! نسیم خانم دیگر کوتاه آمد .. در حقیقت خیلی هم بدش نمی آمد که ایما را با ماهور راهی کند چراکه خوب می دانست دخترش مو را از ماست بیرون می کشد ! **************** _ متوجه شدی یا یبار دیگه توضیح بدم ؟ _ نه دیگه کافیه ! خدایی خیلی خوب فهمیدم .. تو انگار فقط پزشک و نویسنده نیستی ، معلم هم هستی! ایما خندید .. از شیرین زبانی های این دختر خوشش می آمد ! ماهور: راستی تو همون بیمارستانی هستی که مهیار هم هست ! درسته ؟ _ آره .. چطور مگه ؟ شانه بالا انداخت : همینجوری! در ذهن ایما خاطر آن شب بارانی بی اختیار زنده شد و تنها سکوت کرد.. نمی دانست ماهور تمام حرکاتش را زیر نظر دارد! حس ماهور می گفت دارد به نتایج خوبی می رسد پس رو به ایما گفت: میدونی مهیار خیلی ازت تعریف میکنه؟! همش میگه ایما خانم اینجور ، ایما خانم اونجور ! (اما در دلش ادامه داد: آره جون عمم ! چقدرم که این مهیار حرف میزنه ! ) ایما به آرامی و با تردید پاسخ داد: نظر لطفشونه. در همان لحظه صدای در آمد؛ خانم آدینه بود : ایما خانم خانوادتون منتظرن می خوان تشریف ببرن. _ممنونم که اطلاع دادین .. میام الان . خانم آدینه لبخندی زد و رفت . انگار او هم بدش نمی آمد ایما عروس خانواده ای باشد که 8 سال بود برایشان کار می کرد. ایما: ماهور جان دیگه باید برم ولی اگر می خوای شماره ی منو داشته باش که هر وقت سوالی داشتی بپرسی. ماهور لبخند کش داری زد : با کمال میل !
  17. 3 امتیاز
    قرار بود که برام یه آسمون هدیه بیاری نه اینکه بریو هزار دفعه تنهام بذاری می دونستی بری میمیرم و دیوونه میشم با کل غصه های آسمون هم خونه میشم
  18. 3 امتیاز
    سرمو به پنچره تکیه دادم دلم برای دانشگاه تموم شده حتما همه یاونایی که میشناختم فارغ التحصيل شدن. مطمئنم بردیا هم، منو یادش نیست! چیشد که من شدم یه دیوونه؛ من که یه ادم عادی بودم! به خودم که اومدم جلوی دم در خونه بودیم پیاده شدم، مامان در رو باز کرد رفتم داخل و درو پشت سرم بستم دارا اومد بیرون و سلام کرد جوابشو با سر دادم و یه راست به سمت اتاقم رفتم. اتاقم خیلی کثیف بود کفش پر بود از لباس و خرت و پرت حال و حوصله جمع کردنشونو نداشتم از بین لباس ها یه لباس پیدا کردم و پوشیدم. خودمو پرت کردم رو تخت و به سه نکشیده بود خوابم برد **** دوباره همون دختره بود، با چشم های ابی روشنش بهم زل زده بودو یه چیزی ازم میخواست اومد طرفم اما من ازش فرار کردم! فرار برای چی بود شاید اون می تونست کمکم کنه اما...... با جیغ از خواب پریدم. نفس نفس میزدم و به سرفه افتاده بودم. در باز شد و مامتن با ترس اومد تو اتاق _چیشده؟ میلرزیدم مامان از عسلی کنار تختم چند تا قرص با اب داد دستم با لرزش دست هام خوردمشون و ابم هم سر کشیدم. با نگرانی زل زده بود بهم لبخند تلخی زدم و گفتم :مامان من خوبم. مامان با بغض لبخندی زد و پاشد و رفت بیرون. بعد از اینکه مامان رفت بیرون پاهامو تو دلم جمع کردم و به دست هام زل زدم همیشه خدا سرد بودن به هر جا دست میزدن یخ میشد همیشه این واسم یه سوال بود چرا به هر چی دست میزنم سرد میشه؟ دوباره خوابیدم رو تخت و به دانشگاه فکر کردم خیلی دوست داشتم بازم درسمو ادامه بدم اما میترسیدم باز همون بلا ها سرم بیاد..... به پهلو خوابیدم هوا رو به تاریکی میرفت، قرص ها کم کم داشتن اثر میکردن و خواب به سراغم میومد. دلم نمیخواست بخوابم اما انگاری نمیشد! چشم هامو بستم و اروم به خواب رفتم. *************** با نوری که رو چشمم افتاده بود از خواب پریدم. بلند شدمو نشستم رو تخت، کش و قوسی به بدنم دادم و از رو تخت بلند شدم و رفتم دستشویی. از اتاقم اومدم بیرون هم زمان با من دارا هم اومد بیرون. در حالی که سرشو میخاروند گفت _سلام ابجی صبح به خیر +علیک سلام.... هنوز خوابیا!؟ _دیشب تا صبح بیدار بودم +خب مگه مجبوری برادر من... مثلا دانشگاه هم داری نه؟ خمیازه ای کشید و ادامه داد _اره، امروز دانشگاه دارم خندیدم دارا یک سال از خودم کوچیک تر بود حسابداری میخوند خیلی دوسش داشتم. با هم رفتیم پایین دارا سریع نشست رو صندلی و شزوع به خوردن کرد منم سلام دادم و نشستم بابا خیلی اروم داشت چایشو میخورد مامان هم برای دارا لقمه میگرفت، وقت خوبی بود تا حرفمو بزنم یه کم جا به جا شدم رو صندلی و بی مقدمه گفتم :من میخوام دوباره برگردم دانشگاه بابا و مامان تعجب کردن و زل زدن بهم دارا اما همچنان در حال خوردن بود بابا نگاهی به مامان کرد و گفت:دخترم تصمیم خودته اما... _اما چی بابا +به نظرت بهتر نیست بزاری چند ماه بگذره؟ _نه من میدونم تازه کلاس ها شروع شدن اگه برم میتونم برسم بابا لبخندی زد و ادامه داد :باشه دخترم من با اقای صفری صحبت میکنم خوشحال دستامو کوبیدم به هم و صورت بابا رو بوسیدم و مشغول خوردن صبحانه شدم.....
  19. 3 امتیاز
    آدمای فریبکار یه تصویری از خودشون دارن که می خوان حفظش کنن، اما آدمای واقعی براشون مهم نیست(که چطور به نظر میان). انیمه کلاس آدمکشی
  20. 3 امتیاز
    این روزها حال خودم را نمیدانم... هرروز رو به آیینه می ایستم و زل میزنم به چشمهایش.. اوکیست؟ دیگر اورا نمی شناسم... گم شده ام لابه لای گذشته.گم شده ام درفراسوی آینده ‌گم شده ام حال خودم را نمیفهمم. این روزها عجیبم‌. چشمان آدم داخل آینه برایم بیگانه است. این روزها عجیب سردرگمم..... ♡قَلبِْ یَخـے♡
  21. 3 امتیاز
    پامو چند بار تکون دادم و پوست لبمو جویدم به فرد رو به روم زل زدم یه مرد مسن با یه ته ریش با ، کت و شلوار مشکی. _خب. سرمو اوردم بالا +چی خب؟ _ببین دایانا خانم به نظر خودت بس نیست؟ سه سال اونجا بودی حرفاشو نمیفهمیدم فقط فقط ذهنم رو یک چیز بود.... بی توجه به حرفش گفتم +چرا بسه _پس چرا هنوز میگی که اونو دیدی؟ یهو جوش اوردم +دکتر من دیدمش... اون، اون داره منو عذاب میده دکتر سری تکون داد و با صدای نسبتا بلندی مادرمو صدا زد. مامان با چهره خسته و بی حوصله اومد تو اتاق _بله آقای دکتر؟ +تشریف بیارید مامان اومد جلو تر دکتر نگاهی با لبخند به من انداخت و گفت :دخترم میتونی بری بیرون از صندلی چوبی بلند شدم و با بی حوصلگی از در اتاق زدم بیرون. بیرون از مطب، ادم های جور واجوری نشسته بودن نشستم روی یه صندلی کنار یه خانم سرش پایین بود و با دستاش بازی میکرد زل زدم به آیینه رو به روم. تو این سه سال چه قدر تغییر کرده بودم! من اون دایانای قبلی نیستم. من دیگه اون ادم شاد نیستم! من یه ادم دیوونه ام، اره من دیوونه ام. احساس کردم آیینه مثل دریا موج و خروش بر میداره؛ صدای زمزمه ها توی گوشم پیچید همه. دلم میخواست جیغ بزنم اما.... ترجیح دادم چشم هامو ببندم. به سک سکه افتادم. احساس کردم دست سردی رو شونم نشسته و تو گوشم زمزمه میکنه :ساحره.... ساحره.... دلم میخواست ازش بپرسم ساحره کیه؟ اما نمی تونستم..... انگار نمیشد! با صدای خانمی که مرتب صدام میزد به خودم اومدم _خانم حالت خوبه؟ نگاه کوتاهی بهش انداختم _من.... خوبم با تعجب بهم زل زد. در باز و مامان اومد بیرون چهره اش نگران بود بلند شدم و کنارش ایستادم با نگرانی خاصی زل زد بهم لبخند زورکی زدم. مامان از منشی اونجا یه وقت دیگه هم گرفت و باهم از مطب بیرون اومدیم. تو ایینه اسانسور زل زدم به خودم، پوستم مثل برف سفید بود و زیر چشم هام چال بود، لب هام صورتی و بی رنگ بود چشم های مشکی و بزرگم که حالا ریز بود بیشتر تو دید بود. اسانسور با صدای خانمی ایستاد با هم بیرون رفتیم مامان زنگ زد به بابا وبه دقیقه نکشیده بود بابا رسید اونجا. سوار ماشین شدم بابا با لبخند گفت :دختر گلم چطوره؟ لبخندی تلخ زدم وگفتم :خوبم بابا دورغ گفتم! حالم بد بود! خیلیم بد بود.......
  22. 3 امتیاز
    هیچوقت یادم نمیره... ده - یازده سالم که بود تو بازی با بچه های فامیل پام گیر کرد به پای یکیشون و افتادم... ساق پای راستم خورد به لبه ی آجر و زخم شد... بدجور زخم شد... خیلی درد کشیدم...خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم یکم بهتر شد و کمتر اذیتم کرد... اون روزا فقط یه دوست صمیمی داشتم... دوستی که مثل خانوادم بود... دوستی که بهش اعتماد داشتم... تو مدرسه فقط اون می دونست ساق پای راستم زخم شده...اون تنها کسی بود که جای زخمم رو بلد بود... چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد...یادم نمیاد سر چی...یادم نمیاد کی مقصر بود... فقط یادمه زنگ ورزش بود و داشتیم فوتبال بازی می کردیم...وسط فوتبال وقتی داشتم شوت می زدم با کف پا اومد ساق پای راستم رو زد...کاری به توپ نداشت... اومد که زخمم رو بزنه... زخمم دوباره تازه شد! دوباره درد و درد و درد... چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم...ولی دیگه هیچوقت نذاشتم بفهمه دردم چیه...زخمم کجاست... از این اتفاق سال ها می گذره ولی هروقت کسی رو می بینم که درد داره، زخم داره، بهش میگم هیچوقت هیچوقت هیچوقت نذار کسی بفهمه جای زخمت کجاست... نذار بفهمه چی نابودت می کنه...شاید یه روز زخم شد رو زخمت ! زخمت رو...دردت رو واسه خودت نگه دار... میگم مراقب اونایی که جای زخمت رو بلدن باش...اونا می تونن با یه حرف... با یه کنایه... با یه خاطره کاری کنن که دوباره زخمت سر باز کنه... دوباره تو می مونی و درد و درد و درد...
  23. 3 امتیاز
    بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم" نظری نیک به رخسارۀ ماهت بکنم شرر افکنده به جانم رخ عاشق کش تو چه کنم شرم ز چشمان سیاهت بکنم؟ لشگر فاتح گیسوی شرابی رنگت همه بر صف شده تا ترک سپاهت بکنم دل مجنون صفتم ناله کنان می گوید که خودم را نکند غرق گناهت بکنم ناز کن رقص کنان بوسه بزن بر دو لبم تا پریشان نشوم ، شکوِه به شاهت بکنم
  24. 2 امتیاز
    نام رمان :ساحره ها نویسنده :FATEMEH_ZAHRA کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : تخیلی - راز الود - عاشقانه خلاصه : ساحره ها داستان یه دختر و یه پسره دختری که بهش میگن دیوونه و یه پسر که به خاطر افکارش تحقیر شده اما یه شب وقتی ماه کامل بود اتفاقی افتاد در شهری کوچک اتفاق بزرگی افتاد که مردم اون شهر همه نابود شدند اما چرا؟! اینجاست که داستان ما اغاز میشه و ساحره ها دست به کار میشن مقدمه : در این دنیا پر از سیاهی... دخترکی میان آن همه تاریکی میدرخشید.... شاید... شاید، او مال این دنیا نیست آری او در این دنیای، پر از دورغ و نیرنگ.... جایی ندارد او باید به سرزمین خود باز گردد..... به سرزمین ساحره ها.....
  25. 2 امتیاز
    ❤️ و امروز دوباره متولد می شوی و شمع ها ، که سهم توست از زندگی و ستاره هائی که به میهمانی آمده اند و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت و عطری که نصیب پروانه هاست و تو سهم من از تمام زندگی تولدت مبارک ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ امروز که تولد توست برای تو َبرای چشم های تو هدیه ام ناقابل است خاطراتی از فرداهامان برای بودنت همراه ترانه های خیس و باران خورده چشمهایم و من َ در هر تولد تو باز زنده می شوم تولدم مبارک تولدت مبارک با صد هزار تا بوسه عشق منی عزیزم نذار دلم بپوسه ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام که آنچه خریدنی است بی شک ٬ لایق تو نیست من روز تولدت خود متولد می شوم تولدمان مبارک هپی مپی مرجوشم @marjoosh
  26. 2 امتیاز
    برای hipasos عزیزم ... سارانگه چاگییی کومااو : ) و در ادامه : امروز یه اونی به دونسنگ تغییر کاربری داد : ) با آجی جان رفتیم پیاده روی و برگشتیم ... در کل روز قابل قبولی بود و به نسبت روزای تازه گذشته ، خوب ! ووکی رو گذاشتم عکس آواتارم که حاشیه زیاد داشت :|
  27. 2 امتیاز
    ممنون از اونایی که اسمم و آوردن عاشقتونم به مولا خـــــــــــــداوکیلی من همه رو دوست دارم هیشکی نیست ازش بدم بیاد
  28. 2 امتیاز
  29. 2 امتیاز
    خیلی ممنون ایشالا جبران کنم تو خودت عزیز دلمی خیلی ممنون خیلی ممنون عشقم متشکر خواهری عشقم دلم
  30. 2 امتیاز
  31. 2 امتیاز
    سلام کاربر عزیز ! تا اونجایی که من می دونم این امکان فقط برای کاربران وی آی پی و مدیران هستش و چند وقت پیش این امکان برای کاربران دیگه حذف شد . همچنین برای حرف زدن با خوانندگان رمانتون میتونید از فونت بولد یا خط دار استفاده کنید . به علاوه ی اینکه امکانات با هر نام کاربری ای افزایش پیدا میکنه . در تاپیک زیر توضیحات داده شده :
  32. 2 امتیاز
    آهنگ Piggyback که ۲۲ دسامبر ۲۰۱۷ منتشر شد، در کل راجب دوستای به ظاهر دوست یا همون فِیک فرندز هست.احتمال زیاد بخاطر شایعاتی که جدیدا راجب ملانی مارتینز تو ماه دسامبر پخش شد، این آهنگ ساخته شده. (دوست قدیمی ملانی گفته که ملانی بهش تجاوز کرده اما بعد مشخص شد که دروغ بود و در واقع می‌خواسته از شهرت ملانی سو استفاده کنه)ملانی لینک SoundCloud آهنگ رو تو توییتر منتشر کرد. [Verse 1]I was three years oldمن سه سالم بودAll I wanted was the music andMy parents were doing everything they couldTo move away from our place working over time alwaysتمام چیزی که می‌خواستم (تمام خواسته‌ام) موسیقی بود وپدر و مادرم داشتن هر کاری که می‌تونستن می‌کردنتا از شهرمون بریم. همیشه داشتن اضافه کاری می‌کردنWhile I sat up in my grandma's project building coloring, ohاونموقع من تو پروژه‌ی رنگ‌آمیزی ساختمونا با مادربزرگم بودمMoved to a small town andStarted to, started to growبه یه شهر کوچیک رفتم وشکوفا شدم، شکوفا شدمPoetry written, I’m singing and dancing, ohشعر نوشتم، می‌رقصم و می‌رقصمPhotographs, painting, cartoonsعکس، نقاشی، کارتونThat's all I knowاینا تنها چیزایی‌اند که می‌دونمThat's all I know, ohاینا تنها چیزایی‌اند که می‌دونمI have one best friend to this very f**king daySince we were five years old and I f**king moved away من یه دوست صمیمی از دورانی که پنج سالم بود و اومدیم به این شهر لعنتی، تو این روزای لعنتی دارم(منظورش همون روزایی بود که شایعه پخش شد و خیلی از طرفداراش ضدش شدن اما دوستش جکی طرفش بود)I wish I never did cause she’s the only one who sees meکاش هیچوقت اینکارو نمی‌کردیم چون اون تنها کسیه که منو می‌بینهFor who I really am instead of how many I reach, ohبه عنوان کسی که واقعا هستم، نه تعداد چیزایی که بدست میارم[Pre-Chorus]Trusted too many fake people while I was still youngبه خیلی از آدمای دروغین اعتماد کردم درحالی که هنوز جوون بودمGave them the benefit of the doubt, I was so wrongبهشون یاد دادم تردید چه فایده‌ای داره، خیلی اشتباه کردم(یعنی ملانی کاری کرد که بتونن از طریق تردید -حالا یا تردید مردم یا خود ملانی- ازش سو استفاده کنن. میگه زیادی صمیمی و ساده بودم باهاشون)I cut them off and they came for blood cause they knowThey ain't getting no moreمحرومشون کردم (از دوستی باهاش) و اونا برای خون‌ام اومدن چون می‌دونن که دیگه (از من) قرار نیست چیزی گیرشون بیاد(اومدن بکشنش یا همون اسم و شهرتشو از بین ببرن)[Chorus]I’m so done with playing piggyback, ohمن از بازی کول کردن (خر سواری خودمون :| ) خسته شدم(خسته شده از این که هی به این و اون سواری داده و دیگران ازش به هر طریقی سو استفاده کردن)Swear to god I wished y’all all the best, ohبه خدا که من برای همه‌ی شما بهترینا رو آرزو می‌کردمYou’re lying your way to try to gain a piece of meداری دروغ به هم می‌بافی که سعی کنی یه تیکه‌ای از وجود منو بدست بیاری(منظورش اینه که با دروغ داره سعی می‌کنه شهرتشو ازش بگیره و خودش جای اون شه)When you could never come close cause I know my destinyدر حالی که می‌تونستی هیچوقت نیای طرفم چون من سرنوشتمو می‌دونم (میدونه اطرافش چه خبره)(میگه اگه اینطور نبود اصلا سمتم نمیومدی)I worked hard for my shitبرای این لعنتی (موسیقی) سخت کار کردمPut my love in this shitعشقمو تو این (کار) لعنتی گذاشتمNow you’re trying to kill my name for some fame, what is this?اونوقت تو داری سعی می‌کنی که اسم منو برای شهرت بُکشی، این دیگه چجورشه؟Tried to help you do your shitسعی کردم تو کارت کمکت کنمEncouraged you to work on itتشویقت کردم که روش کار کنیWas a good friend and you used that to your advantageدوست خوبی بودم و تو ازش سو استفاده کردی[Verse 2]Now I’m 22 and I've had a crazy year ofIsolation from all the plastic people hereحالا من ۲۲ سالمه و یه سال عجیب از گوشه‌گیری از همه‌ی مردمای پلاستیکی اینجا رو تجربه کردمI cannot wait for the dayI can finally move awayنمی‌تونم برای اون روزی که بالاخره می‌خوام از اینجا برم، صبر کنمBack to New York City where the realest people really stay, ohبرگردم به نیویورک جایی که واقعی‌ترین مردم می‌مونن( می‌تونه منظورش این باشه که تو نیویورک فقط آدمای واقعی و کسایی که خودشونن، دووم میارن. می‌تونه معنی زندگی کردن هم بده)Oh, spent this whole time writing away my heart and my soulاوه، تمام این مدت رو با نوشتن چیزایی که تو روح و قلبم بود، گذروندم(احساسات و وجود خودشو تو آهنگاش می‌ریزه)The people I surround myself with have hearts filled with goldاطراف خودمو با مردمی که قلبای پر از طلا دارن، پر می‌کنم( منظورش مردمیه که قلب پاکی دارن)Love and empathy are things that we hold so closeعشق و یکدلی چیزایی‌اند که ما نزدیک خودمون نگه می‌داریمTrying to learn and evolveسعی می‌کنیم یاد بگیریم و رشد کنیم[Chorus]I’m so done with playing piggyback, ohمن از بازی کول کردن خسته شدمSwear to god I wished y’all all the best, ohبه خدا که برای همه‌ی شما بهترینا رو آرزو می‌کردمYou’re lying your way to try to gain a piece of meداری دروغ به هم می‌بافی که سعی کنی یه تیکه‌ای از وجود منو بدست بیاریWhen you could never come close cause I know my destinyدر حالی که می‌تونستی هیچوقت نیای طرفم چون من سرنوشتمو می‌دونمI worked hard for my shitبرای این لعنتی (موسیقی) سخت کار کردمPut my love in this shitعشقمو تو این (کار) لعنتی گذاشتمNow you’re trying to kill my name for some fame, what is this?اونوقت تو داری سعی می‌کنی که اسم منو برای شهرت بُکشی (از بین ببری)، این دیگه چجورشه؟Tried to help you do your shitسعی کردم تو کارت بهت کمک کنمEncouraged you to work on itتشویقت کردم که روش کار کنیWas a good friend and you used that to your advantageدوست خوبی بودم و تو ازش سو استفاده کردی[Outro]I’m so done with playing piggyback, ohمن از بازی کول کردن خسته شدمSwear to god I wished y'all all the best, ohبه خدا که برای همه‌ی شما بهترینا رو آرزو می‌کردمYou're lying your way to try to gain a piece of meداری دروغ به هم می‌بافی که سعی کنی یه تیکه‌ای از وجود منو بدست بیاریWhen you could never come close cause I know my destinyدر حالی که می‌تونستی هیچوقت نیای طرفم چون من سرنوشتمو می‌دونم
  33. 2 امتیاز
    سلام، متشکرم از پاسخ شما من با ویندوز وارد شدم، اما سایز و فونت برای متن رو هم نمیتونم تعیین کنم. شکلک هم نداره باکسم. خب من میخوام تاپیک رمانم رو آپدیت کنم و اونجا میخوام فونت رو درشت تر کنم و در قوانین اومده برای صحبت با خوانندگان باید حرفام آبی باشه. با چند تا پست در انجمن گروه کاربریم ارتقا داده میشه تا بتونم این کارا رو انجام بدم؟ این امکانات باکس منه: https://pasteboard.co/GZFtihb.png
  34. 2 امتیاز
    البته با تاخیر تولدت مبارک عزیزم، امیدوارم صد و بیست سال زندگی پر از عزت و سلامتی و شادی داشته باشی خانوووووم.
  35. 2 امتیاز
    ازانیشتین پرسیدند:نسبیت یعنی چه؟ پاسخ داد دست خود را یک دقیقه روی اجاق بگذارید به نظرتان یک ساعت خواهد آمد یک ساعت درکنار دختری زیبا بنشینید به نظرتان یک دقیقه خواهدآمد این یعنی نسبیت
  36. 2 امتیاز
    درود کاربر عزیز. شما اول باید با سیستم (ویندوز )وارد سایت بشید تا بتونید ابزارهارو بالای صفحه اتون مشاهده کنید. علاوه براون گروه کاربری شما شامل رنگ متن نمیشه. برای ارسال عکس هم باید تصویرتون رو اول اپلودکنید ودر اخر لینک مستقیم رو برای ما ارسال کنید. گروه کاربری شما شامل این دسترسی نمیشه. موفق باشید
  37. 2 امتیاز
    یه چیزی میگم هول نکنید . . . . امتانا comming soon
  38. 2 امتیاز
    تولدتون مبارک. 120 ساله بشین
  39. 2 امتیاز
    وااااای ببین تولد کیههههه تولدت مبارررررک اجی جووووونمممممم انشاا..هزار ساله بشی منو دعوت کنی بیام تولدت
  40. 2 امتیاز
    تولدت مبارکا باشه محیاگلی.. "دی ماهیِ غد و مغرور،هنوز عشقمیا"❤
  41. 2 امتیاز
    كاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كــــاش برگ آخر تقويم عشق خبر از يك روز باراني نداشت كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت كاش ميشد عشق را تفسير كرد دست و پاي عشق را زنجير كرد
  42. 2 امتیاز
    آهای شمایی که به ماکارونی میگید ماکارانی...!!! یعنی خاک بار سرتان...!!!
  43. 2 امتیاز
    ساطورش رو آورد پایین و...خون پاشید روی گردنم... پای راستم که دراز کرده بودم جسمی رو روی خودشون حس کردن. سر بریده ی بغل دستیم!!!!!! اشک هام مثل آبشار روی صورتش می ریختن. جنایت تا چه حد؟ لعنتی این...این یه جوونه که مادر و پدرش تو خونه منتظرشن! تروریست مقابلم زهر خندی زد و فریاد کشید: تکبیر! بقیه هم صدا می گفتن: الله اکبر! الله اکبر! الله اکبر؟ سر بریده هم انگار تکبیر می گفت. ولی کدوم تکبیر؟ اصوات رو چگونه می شنوید؟ چهره هارو چجوری می بینید؟ معنی های عمقی اونارو هم درک می کنید؟ این الله اکبر که اینا میگن برای چیه؟ برای آدم کشی؟ برای جنایت؟ برای جهل...؟ چرا من پزشک شدم؟ پزشک. حتی این کلمه هم ایهام داره! پزشکی هست که به کارش تعهد داره. و پزشکی که به خاطر پول و کلاسش پزشک شده. چطوری این همه سال به معنی کلمات دقت نمی کردم؟ هیچ الله اکبری برام مثل صدای علی دلنشین نبود. اون موقعی که بهش اقتدا کرده بودم. صداش خیلی دلنواز بود. می گفت تک تک قسمت های نماز فلسفه داره. فلسفه ی تکبیر چیه...؟ من مسلمون هایی مثل ملیکا و علی رو دیدم. و مسلمون هایی هم مثل این تروریست. خیلی عجیبه. مثل این می مونه که یک پزشک خطایی انجام میده، جنایتی رو می کنه و اون رو بخوان به همه ی پزشک ها نسبت بدن. زور نیست؟ اینطوری همه فکر می کنن مسلمون ها آدم کش و قاتلن. نمی دونن که یکی مثل علی هم وجود داره که...خدایا این مرد کی بود که اینجوری وسط زندگیم سبز شد؟ وقتی تکبیر ها تموم شد ساطور دوباره بالا رفت و این بار، پشت گردنم خیس شد. جرئت نکردم برگردم و با سر بریده ی دیگه ای مواجه شم. نفس عمیقی کشیدم. علی هم داشت هم درد می کشید و هم سر بریدن بچه ها رو می دید. به من که نگاه می کرد یه چیزی مثل شرمندگی توی چشم هاش دیده می شد. شرمنده؟ علی باید شرمنده باشه؟ مگه اونه که داره جنایت می کنه؟ مرد آمریکایی گفت: زودباش حرف بزن علی! وگرنه همشون رو می کشم! علی هم به انگلیسی جوابش رو داد: اگه من حرف بزنم، افراد بیشتری کشته میشن. ما نظامی ایم. کارمون اینه که کشته شیم تا افراد بی گناه کمتری کشته شن. طرف عصبانی شد و علی رو کوبوند روی زمین. با پوتینش کوبید روی دهن علی. حالا می فهمم که علی نباید شرمنده باشه. علی داره شجاعت می کنه. جنایت نمی کنه. علی داره می جنگه تا زن و بچه اش صدمه نبینن. من؟ من نظامی نیستم! ولی... اینجام! این تقصیر کیه؟ تقصیر علی نیست. مطمئنم نیست! من دارم اینا رو می بینم! ممکنه کشته بشم! من نمی خوام کشته بشم! ولی... اگه علی به اونا اطلاعات نده قطعا همه مون رو می کشن. اگه هم اطلاعات رو لو بده، اونا قوی تر میشن. بیشتر می کشن. یعنی من هم باید سکوت کنم؟ من هم باید کشته بشم؟ من تواناییش رو ندارم! من مثل علی نیستم! من می خوام زنده بمونم! من مثل ملیکا نیستم که بخوام توی این موقعیت شهید بشم! من مثل اسکلت جون نیستم! اگه ملیکا اینجا بود خوشحال بود؟ نمیدونم. شاید هم آره. شاید هم نه. اگه اینجا بود احتمالا نمی کشتنش. اون دختره و... حتی خوشگل هم هست! از تصورش خون به شقیقه هام زد. عصبانی شده بودم. راجع به جهاد نکاح یه چیزایی شنیده بودم و به سخره می گرفتمش. ولی حالا از خشم و ترس نمی دونستم چه کار کنم! به هرحال یه ایرانی ام. یه ایرانی هرچه قدر هم بی خیال باشه از اینکه ناموسش تهدید بشه جوش میاره. نفر سوم رو هم جلو کشیدن و سر بریدن. چشم هام رو بستم. مرد آمریکایی رو به علی گفت: تا حالا 6 نفرتون زنده موندین! بازم می خوای کله شقی کنی؟ این رقم می تونه به 2 برسه ها! علی نالید: یا ابالفضل... و از هوش رفت. مرد آمریکایی با دلخوری گفت: لعنتی. تو به این زودی نمی میری! (روبه من) هی تو! پزشکی دیگه؟ با ترس تایید کردم. ادامه داد: نزار بمیره. همین. اینارو اینجا نگه دارید. این دوتا رو ببرین تو. من و علی رو بردن توی یک چهاردیواری که به زور می شد بهش گفت " بهداری " . از دستش که خیلی خون میومد، گوشش هم همین طور. گروه خونیش رو نمی دونستم. اونجا چند بسته خون بود. با چند سیلی علی رو بیدار کردم و گروه خونیش رو پرسیدم. بسته خون مورد نظر رو بهش تزریق کردم و مشغول باند پیچی دستش شدم. حیف که گوشیم نبود. حیف. یک نفر نگهبان بالاسرم ایستاده بود و نمی گذاشت با علی زیاد حرف بزنم. ولی علی هر از چند گاهی زمزمه می کرد: معین من رو بکش! یه جوری من رو سر به نیست کن! و من فقط اشک می ریختم. میگن مرد که گریه نمی کنه. ولی چرا. مرد هم باید گریه کنه. گاهی وقت ها فقط باید گریه کنه. از جنایت متنفر بودم. هرچه قدر هم سنگدل نمود می کردم و برام احساسات بقیه مهم نبود، ولی علی رفیقم بود! گاهی وقت ها آدمایی هستن که مدت زیادی نیست که می شناسیشون ولی به اندازه ی همه ی عمرت، یهویی مدیونشون می شی. علی زیر لب می گفت: منو ببخش معین. ببخش! من: زیاد حرف نزن. مطیعانه ساکت می شد و بعد از چند دقیقه دوباره با لبخند می گفت: اگه تونستی از اینجا نجات پیدا کنی میری زن بگیری؟ اگرم من به جات زنده موندم میرم برات یه زن می گیرم بهشم میگم خیلی دوسش داشتی! ناخودآگاه می خندیدم. ولی با تشر های اون داعشی یادم میوفتاد کجام و خنده تو دهنم می ماسید. ضعف کرده بودم. ولی انگار از این شِمر ها نمی شد انتظار داشت به ادم یه چیزی بدن بخوریم. وقتی از زنده موندن علی مطمئن شدن من رو ازش جدا کردن و بردن به سمت یه خونه ی خرابه که توی یکی از اتاق هاش من رو انداختن. اتاق پنجره نداشت. به زور شاید 6 متر می شد. سقفشم نم داده بود. وقتی من رو انداختن تو، بقیه ی بچه هایی که توی وَن بودن رو دیدم. با دیدنم، یکیشون سریع اومد به سمتم و با لهجه ی عربی گفت: علی حالش خوبه؟ گفتم: آره خداروشکر زنده می مونه. با بغض توی دلم گفتم: اگه اون عوضیا بزارن. در اتاق رو که رومون قفل کردن، یواش یواش فضای اتاق رو از نظر گذروندم. یه قالی زهوار در رفته کفش پهن بود که به گونی گفته بود زکی! نصف اتاق رو به زور پر کرده بود. و یه کمد داغون و موریانه خورده گوشه اش. یه کپه رختخواب پر شپش که بوی گندش تا اینجا میومد هم یه طرف دیگه چیده شده بود. چهار نفر دیگه به جز من توی اتاق بودن. یکیشون به دیوار تکیه زده نشسته بود و به شدت تو فکر بود. یکیشون صاف ایستاده به دیوار تکیه زده و اون یکی درحال زیر و رو کردن کمد بود. این یکی هم که جلوی من وایساده بود داشت وارسیم می کرد. من: چیزی شده؟ پسر جوون با اشک دست روی سمت راست من گذاشت. هنوز از خون خیس بود. دستش که خونی شد گفت: ای خون برادرمه! دست پشت گردنم گذاشت و خیسی اون رو هم حس کرد: این هم خون محسنه! خدا...خدا لعنتشون کنه! خدا لعنتشون کنه؟ مگه لعنت خدا دردی از درد ما دوا می کنه؟ خدا زورش می رسه اینا رو از روی زمین محو کنه؟ ها؟ زورش می رسه؟ پس چرا این کارو نمی کنه!؟ فقط بلده به ماها بگه این کارو بکنید اون کارو نکنید؟
  44. 2 امتیاز
    علی اومد دنبالم. اول رفتیم خونشون و یه شام مختصر خوردیم و من وسایلم رو جمع کردم. با خونواده ی علی خداحافظی کردیم. فکر کردم قراره با هیوندای علی بریم نجف ولی من رو دوباره با چمدون، از خونه پیاده برد تا یه جایی. سوار یه وَن مشکی شدیم پر از آدم! البته دو نفر جا داشت. من رو سوار ماشین مسافر بری کرده؟ بابا خیلی نامردی! باز به کرم اون عمو کریمش! با شاسی بلند منو آورد کربلا! عجب! من: علی چرا با این داریم می ریم؟ علی: آخه دونفری که حال نمیده! اینا دوستامن. هر هفته شنبه باهم میریم نجف. البته این بار یکم فرق داره. ما یه جورایی عضو نیروی امنیتی حرم امیرالمومنین ایم. من: ها؟ نگفته بودی بهم نظامی هم هستی! علی: نظامیه نظامی که نه. ولی خب...به هرحال! ما اینیم دیگه! یکی از اون پسرها علی رو مورد خطاب قرار داد و چیزایی به عربی بهش گفت. بعد هم باهم شروع کردن به حرف زدن و خندیدن. من: عه نامردا منم بازی بدین! علی خندید و بهم گفت: نگران نباش این یکی فارسی بلد نیس ولی بقیه شون بلدن. دیگه چیزی نگفتم. بالاخره راه افتادیم تو جاده. ظلمات بود! تاریکِ تاریک! لامپ های وَن هم خاموش. راننده هه حساس بود. ولی پسرها خیلی خوش و بش می کردن. ساعت 12 و 30 دقیقه ی نیمه شب بالاخره دعای فرج خوندن و سرود خوندنشون تموم شد و یه عده سر گزاشتن به خوابیدن. یه عده هم سرا رفت توی گوشی. توی اون وَن 9 نفره، من و علی ردیف وسط نشستیم. من وسط بودم. چمدون هارو هم گزاشته بودن بالای ون. علی گوشیش رو درآورده بود و داشت قرآن می خوند. من هم با نور گوشیم، نامه ی شماره ی 3 ملیکا رو می خوندم. نامه ی 2 مربوط به پنج ماه پیش بود و این یکی، برای همین ماه اخیر. " به نام یکتای بی همتا سلام آقا جان! یا ابی عبدالله! این سومین نامه ایست که می نویسم و هنوز هیچ کدام از مسافرانی که میایند به سمت حرمتان را ندیدم که نامه ها را بسپارم بهش که برساند به شما. اگر هم کسی رو می دیدم، یا رویم نمی شد بهش بدم یا مورد اعتماد نبود. (نه که من خیلی مورد اعتمادم!) ولی مولای من، هم اکنون درد هایم کمی تسکین یافته. که به دعای شما اهل بیت است. ولی جدیدا یکم آزار ها شدید تر شده. نمی دانم.شاید به قول خاله ام همان بهتر بود که نمی رفتم دانشگاه و شوهر می کردم! اینجا گاهی وقت ها پسرهایی پیدا می شوند که فکر می کنند من دشمنشان هستم! این که دلیل نمی شود! اگر من چادر سرم می کنم دشمن آنها هستم؟ بهشان برمی خورد که نمی گذارم مثل دیگر دختر ها مرا دید بزنند؟ شاید واقعا هم این چنین است! اما مولای من، برای جوانان این مملکت دعا کنید. در شأن یک پسرِ شیعه ی شما نیست که لذت را در نگریستن به دختران و هوسرانی و خوشگذرانی کند. دلم می سوزد. برای امام عصر(عج) ، چقدر دلش را خون می کنند. هیهات اگر من هم از آنهایی باشم که دلش را خون می کنند! آقاجان دعا کن بمیرم ولی ذره ای ناراحتشان نکنم! به چشم می بینم! به چشم می بینم که چگونه قلب امام شان برایشان بی اهمیت است! انگار نه انگار! آنها نمی بینند! شاید هم نمی دانند که امام زمان واقعا مثل یک پدر همه ی مارا دوست دارد. برای تک تک مان دعا می کند. به اسم حتی این کار را می کنند! مگر غیر از این است؟ شما خانواده ای هستید که در ازای بدی نیز خوبی می کنند! از شما بعید نیست که این چنین رئوف باشید! ولی تا چند سال؟ امام عصر بیش از هزار سال منتظر است و هنوز هم همین طور! به چشم می بیند کسانی که راه کج می گذارند. زندگی شان را نابود می کنند! و در آخر می گویند این چه بلاییست سرمان آمده؟ خدا اینقدر بد است؟ خوب یکی نیست به آن دخترها بگوید تو که با آرایش و این سرو وضع می روی بیرون، هرکسی ممکن است عاشقت شود! به خاطرش هم خانواده ات را راضی می کنی که به "عشق" برسی... و چند سال بعد هم طلاق؟ با یک بچه که حسرت محبت پدر و مادر باهم به دلش می ماند؟ می گویند تو گوش هایت را بگیر و هیچ مگو! می گویند اینقدر امر به معروف و نهی از منکر نکن! می گویند، دور از جان شما، خفه شو! چگونه خاموش باشم؟ هرروزه این فساد و بی عدالتی و ظلم را می بینم! یک " خدا " در این بین گم شده است! کدام خدا؟ خدایی که تا بدبخت می شوند به یادش می افتند؟ درست است! خدا به ما نیازی ندارد! ولی ما به او نیاز داریم! حتی وقت هایی که مشکلی نداریم هم به او نیاز داریم! به او نیاز داریم و خودمان حالی مان نیست. می گویند ایمان داشتن در آخر الزمان مانند نگاه داشتن گدازه در کف دست است. بله. من سختم است. خفه شدن سختم است. مادرم روز اول به من گفت به شرطی می گذارم بروی پزشکی بخوانی که خودت را در آن محیط بتوانی نگه داری. محکم باشی و نلرزی. من هم تایید کردم. ولی حالا که در عمل انجام شده قرار می گیرم می بینم نمی شود. با یک پسر نامحرم هم گروه هستم و بخواهم نخواهم باید با او همکلام شوم. ای کاش یک پسر عادی بود! او بسیار پر انرژی است! " ها؟ منو می گه؟ پرانرژی بودن مگه عب داره؟ دقت کردید وقتی ببینید یکی داره درباره شما حرف می زنه چقدر خرکیف میشین و می خواین ببینین دیگه چی گفته؟ من الان همچین حسیو دارم! حتی اگه پیش امام حسین(ع) شروع کنه پشت سر من بد گفتن! بغل دستیم روی شونه ی من خوابش برده بود. آخی! کوشولو! توی اون دست انداز ها خوندن خیلی سخت بود. یادمه یکی می گفت توی ماشین ، خوندن متن مثل فرو کردن چنگال تو چشمته! خوب به هرحال ما می خوایم دکتر بشیم نباید یه عینک هم داشته باشیم کلاس بزاریم؟ والا! با این سنم خجالتم نمی کشم هنوز چشمام سالمه!
  45. 2 امتیاز
    " به نام تک نوازنده ی گیتار عشق (اوهوع!) سلام مولای من. هم اکنون که برایتان می نویسم، دلم از هر وقت دیگری برای شما تنگ تر شده است. دانشگاه رفتن من خیلی در فامیل موجب همهمه شده. خواهر های من هرکدام در 19 – 20 سالگی شوهر کرده اند و من هنوز... البته این خواست مادرم است. با این که می داند رشته ی پزشکی سخت و طاقت فرساست، دوست دارد من به آرزوهایم برسم. خاله ام مدام اصرار دارد که با پسرش ازدواج کنم. هرچه قدر هم که مادرم می گوید هنوز زیاد از مرگ پدر نگذشته، راضی نمی شود. آخر سر هم خودم با او حرف زده ام. از من دلخور شده. فکر می کند از او و پسرش بدم می آید. ولی خب من و سید طاها واقعا به هم نمی خوریم! او سرشار از انرژی منفی و افسردگی و ... است. و من...پرانرژی ام!" هااا؟ نزدیک بود با این جمله از تعجب گلاب به روتون بالا بیارم! ملیکا و انرژی؟ انرژی و ملیکا؟ آر یور جوکینگ ویت می؟ (شوخی می کنید باهام؟) " مولای من، خوب چه کنم من؟ شما بگوئید! از طرفی نمی خواهم خاله ام دلخور شود، از طرفی هم روحیه سید طاها را دوست ندارم! به شدت در لاک خودش است! بهترین جوک دنیا را هم که برایش تعریف کنید با بی حالی سری تکان می دهد و دانه ی تسبیح دیگری را قِل می دهد! بهم می گویند مگر مومن تر از سید طاها هم می توانی پیدا کنی؟ ولی چه کار به مومن بودنش دارم!؟ من دوست ندارم با کسی زندگی کنم که در عمرش لبخندش را ندیده ام! و در حرف هایش به جز نصیحت و پرخاش چیزی نشنیده ام! می گویند اثرات پزشکی خواندن است! اینقدر درس خوانده بین آن از خدا بی خبر ها، که خودش هم اینگونه شده! پوشیه اش را که کنار گذاشته! دستکش مشکی را هم که همینطور! دگر چه از او باقی مانده؟ باورتان می شود من مایه ی ننگ فامیل باشم آقاجان؟ خودتان خوب میدانید! من به واجبات عمل می کنم. از محرمات دوری می کنم، مستحبات را در حد توانم انجام می دهم و از مکروهات در حد توانم دوری می کنم! این یعنی بی دین شدن؟ اگر فقط بین دانشجوها غریب بودم، غمی نبود. ولی بین خاندان هم کسی را همدم خود ندارم. تا وقتی پدر زنده بود، هیچ کس نمی آمد به من بگوید چرا پوشیه نمی زنی؟ مگر پدربزرگت سیدِ روحانی نیست؟ مگر از خانواده ی با آبرو نیستی؟ تو دیگر چرا؟ چرا شوهر نکرده ای؟ همچنان گله مند نیستم! من تحمل می کنم آقاجان! اشکالی ندارد. آنها نمی پسندند من در سایت ها و کانال ها فعالیت داشته باشم. نمی پسندند من در خانه لبخند (!) بزنم! از دختر اینگونه تصور دارید؟ مگر اسلام این چنین به شما گفته که دختر نباید به هیچ وجه در جامعه حضور داشته باشد؟ اگر مادرم نبود من... آقاجان فدای مادرتان شوم. مادر خیلی نعمت بزرگی است. مادرم واقعا بانوی بزرگیست. اگر او نبود شاید تابه اکنون دوام نمی آوردم. ولی خب الان دلم گرفته بود. گفتم چند خطی با شما صحبت کنم. می دانم شما هوای شیعه هایتان را دارید و دعا می کنید خداوند به من صبر دهد. باز مرا عفو کنید اگر آنگونه که می خواهید نیستم. شرمنده ام. من یک جوانم. دلم می خواهد مثل دیگر دختر ها کفش های زیبا بپوشم. یا حداقل، در همین خانه ی کوچکِ خودمان، دلم می خواهد زیبا و آراسته بپوشم. ولی خب مراعات مادر را هم می کنم. همین که دوتا دختر را داده رفته اند، هنر کرده. زیاد نمی توانم ازش توقع داشته باشم. اگر گاهی دلم می خواهد به گردش بروم، سرم را با کتاب خواندن گرم می کنم. که همین را هم عمه ها و خاله هایم می گویند اینقدر که کتاب خواندی دیوانه شده ای. خجالت دارد! اوج دلخوشی من، دیدن یک بار دیگر حرم شماست. از کوچک ترین چیز ها لذت می برم. چه برسد به آنجا! مولای من، وقتی هر از چند گاهی پولی به دستم می رسد، با خوشی برای خودم و منصور و مادر غذای بیرون می خرم. همین هم کلی دلم را شاد می کند. قبلا ها پدر خیلی دوست داشت سمبوسه بخورد. ولی این اواخر گلویش زیاد اراده نداشت قورت دهد. دلم برایش خیلی می سوخت. توی بسیج که فعالیت می کنم، هر ماه مقداری حقوق دارم. زیاد نیست ولی همین هم بهتر از گرفتن حقوق جانبازیِ پدر است. مادر و منصور نمی گذارند کار کنم. همین را هم ازشان مخفی کرده ام. خودشان که هیچ، فامیل زیاد خوششان نمی آید من کار کنم! برایشان کسر شان است! آقاجان این ها همان هایی هستند که در مراسم های شما گریه می کنند. شما چهره هایشان را دیده اید؟ می توانید به آنها بگویید حداقل به حرمت آن اشک هایی که می ریزند اینقدر دل من را نشکنند؟ فدای فرزندانت شوم. حالا می فهمم بعد از شما چه کشیده اند در یتیمی! " علی: چی داری می خونی معین؟ نامه رو سریع تا کردم و گذاشتم توی جیبم. علی: عــــــه؟! خصوصیه؟ (لبخند ملیح من!) اشکال نداره. گنبد رو نگاه کن معین! خیلی خوشکله نه؟ نگاهم سمت گنبد امام حسین کشیده شد. نمی دونم چی شد که نتونستم نگاه کنم. یه چیزی مثل خجالت. من جلوی خودش دارم خیانت در امانت می کنم و نامه ی ملیکا رو می خونم. چه قدر من پررو ام! علی: چته معین؟ تو خودتی؟ من: هیچی. علی: راستی... بدو بریم چایی پخش کنیم! لبخندی به انرژی فراوونش زدم. و همراهش رفتم. امروز از دیروز برام بهتر بود. به خاطر علی. همزمان با کار کردن، اون زیر لب یه نوحه ی آروم رو می خوند و من تو فکر بودم. تو فکر افکار ملیکا. از اونجایی که موبایل رو باید توی امانتداری می گذاشتیم، کلا موقع حرم اومدن موبایل نمی آوردیم. برای همین حوصلم سر می رفت. اگه گوشیم بود، یکم سرگرم می شدم و اینقدر به ملیکا فکر نمی کردم. کسی چه میدونست ملیکا توی خاندان هم آرامش نداره؟ کلا همه باهاش ضدن انگار. و... منظورش از انرژی چیه؟ خب. اونم یه آدمه. طبیعتا دلش می خواد جوک بخونه و بخنده. یا مثلا دلش کفش... کفش خوشگل. مراعات مامان رو کردن. هرچی بیشتر می فهمیدم عذاب وجدانم شدید تر می شد. خب من از کجا باید می دونستم وضعیتش این جوریه؟ دختره ی پرانرژیه مظلوم. ملیک بدبخت من. راستش خودم از بس همه چیز برام محیا بود نمی تونستم مضیقه ی مالی رو تصور کنم. مثلا برگردم به بابام بگم کفش می خوام اونم بگه نمی تونم؟ خیلی بده. امروز هم تموم شد.
  46. 2 امتیاز
    آخ تو شب یلدای منی دیوونه ی دوست داشتنی لبای تو رنگ اناره هندونه شیرینیش کم میاره پیش بوسه های تو که جنس یاره ♡ .....
  47. 2 امتیاز
    با علی یکم کنار دیوار نشستیم. از صدای بلندگو ها می فهمیدیم هنوز خطبه های نماز جمعه ادامه داره. علی همونطور که تسبیحش رو می گردوند گفت: میدونی فلسفه ی نماز چیه؟ من: چی؟ علی: فلسفه ی نماز! من: آها.. نه. تو میدونی؟ علی: خیلی ها میگن نماز شکر خداست و لزومی نداره اونو رسمی به جا بیاریم. ولی هر تیکه از نماز یه حرفی برای گفتن داره. مثلا وقتی میری رکوع، یعنی که خدایا، حتی اگه سرم رو قطع کنی بازم در ایمان به تو باقی می مونم. همه چیز نماز، حتی این که دوبار میریم سجده فلسفه داره. من: آها. علی: بعضی ها هم میگن نماز یه مدیتیشن معمولیه. ولی نماز نه تنها روح انسان رو قوا می بخشه، بلکه برای جسمش ضروریه. همه چیزش حساب شده است. رو به قبله بودن، درواقع قرار گرفتن به سمتی از مغناطیس زمینه که امواج و انرژی های منفی رو از انسان دور می کنه. من: جالبه. علی: آره خیلی جالبه! میدونی، تا قبل از این که زن بگیرم خیلی از این چیزا رو دقیق نمی دونستم. ولی حلیمه خیلی کتابخون بود. هرازچندگاهی اطلاعات عمومیم رو زیاد می کرد! بابا عقل کل همه ی این هارو توی مدرسه خوندیم دیگه! البته اون فلسفه ی نماز رو نخوندیم.جدید بود. من: چه زن خوبی! علی: آره. طلبکار پرسیدم: پس یه سوال، چرا خدا به اجبار یه سری چیزارو تحمیل می کنه به ما؟ علی یکم جاخورد: چی؟ من: مثلا حتما باید روزه بگیریم، حتما باید نماز بخونیم. حتما فلان کار رو نکنیم! به نظر من خیلی هاش لزومی نداره. طرف همه نماز روزه هاش به جاست، ولی زیرآب ملت رو می زنه و هر غلط دیگه ای دلش خواست می کنه. علی: خوب این خیلی بد جا افتاده. که فکر می کنن دین داشتن فقط به نماز و روزه است. " ام حسب الذین قالو آمنا..." من: بسه آقا اینقدر آیه شنیدم دیگه تحملش رو ندارم! علی خندید و گفت: مثل این که اونقدرام بچه مثبت نیستیا! من: از تو چه پنهون، اصلا مثبت نیستم! علی: خب بزار لااقل معنی این یه آیه رو بگم. میگه که " آیا کسانی که گفتند ایمان آوردیم خیال می کنند که ما آنان را به حال خود وا می داریم؟" من: خب؟ یعنی چی؟ علی: یعنی میگه اینقدر فکر نکنید اگه ادای مسلمون هارو دربیارید خدا به حسابتون نمی رسه! از لحنش خندم گرفت. علی: به خدا جدی می گم! مسلمونی به این نیست که فقط نماز و روزه داشته باشی. و برعکس، به این نیست که کارهای دیگه رو درست انجام بدی و بگی نماز و روزه مهم نیست. اگه خدا یه چیزی رو واجب کرده، یعنی که اون برای ما لازم و ضروریه و بدون اون روح یا جسممون آسیب می بینه. ما هرچه قدر هم توی علم پیشرفت داشته باشیم باز هم از خیلی چیزها بی خبریم که خدا میدونه اون هارو. اگر هم چیزی رو حروم کرده... پریدم وسط حرفش: آقا میدونم همه ی این چیز هارو. فعلا بیا بریم که کلی کار داریم! اگه ولش می کردم تا صبح می خواست منو موعظه کنه! نمی دونه من کلا مسلمون بودنم هم رو هواست! حرف از مسلمون واقعی می زنه! خلاصه، ما رفتیم تو بین الحرمین و مشغول گشتیم به شغل شریف جارو زدن :/
  48. 2 امتیاز
    سلام دوستان. من تا ماه آینده انجمن نیستم. اگه حرفی در رابطه با رمان داشتید و یا اگه کار واجبی بود، ایمیلم هست. اگه هم نبود که هیچی. تو این شب یلدا، دور همی های دوستانه رو فراموش نکنید. حتی اگه شده تو جمع خونواده، کنار پدر و مادر ... خداحافظتون تا بعد ...
  49. 2 امتیاز
    ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﮔﺮﺑﻪ ﺷﻮ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ 300 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﻣﮋﺩﮔﺎﻧﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍﺵ ﮐﻨﻪ ! ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﮔﻪ ﺗﻮ ﮔﻢ ﻣﯿﺸﺪﯼ ﺧﻮﻧﻤﻮﻧﻮ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﯽ
  50. 2 امتیاز
    توضیحات درباره گروه های کاربری : تازه وارد اولین گروه کاربری که بعد از ثبت نام به صورت پیشفرض در این گروه قرار دارید کاربرعادی بعد از 50 پست به این گروه منتقل خواهید شد کاربرفعال بعد از 500 پست به این گروه منتقل خواهید شد کاربرحرفه ای بعد از 2500 پست به این گروه منتقل خواهی شد کاربر قدیمی بعد از 5000 پست به این گروه منتقل خواهید شد نویسنده نویسندگانی که یک کتاب منتشر شده یا در حال انتشار یا در حال تایپ در نودهشتیا داشته باشند ( در رده سنی +30 سال ) به این گروه منتقل خواهند شد ( بعد از درخواست به مدیریت ) نویسنده جوان نویسندگانی که یک کتاب منتشر شده یا در حال انتشار یا در حال تایپ در نودهشتیا داشته باشند ( در رده سنی 18 تا 30 سال ) به این گروه منتقل خواهند شد ( بعد از درخواست به مدیریت ) نویسنده نوجوان نویسندگانی که یک کتاب منتشر شده یا در حال انتشار یا در حال تایپ در نودهشتیا داشته باشند ( در رده سنی تا 18 سال ) به این گروه منتقل خواهند شد ( بعد از درخواست به مدیریت ) نویسنده حرفه ای این عنوان به نویسندگانی اهدا خواهد شد که یک کتاب چاپ شده داشته باشند ( بعد از درخواست به مدیر انجمن و معرفی کتاب خود ) ویراستار هرشخصی بعد از ویراستاری یک کتاب به صورت رایگان برای کاربران ( اصلاح غلط های املائی , نگارشی , نوع نگارش متن و ... ) میتوانند این عنوان را دریافت نماید بعد از دریافت عنوان ویراستار شما میتوانید برای ویراستاری کتاب های انجمن , از نویسندگان وجه دریافت کنید ( توضیحات بیشتر پیام به مدیر انجمن ) VIP این گروه مخصوص حامیان نودهشتیا بوده که بعد از حمایت از انجمن میتوانند از امکانات بیشتری در انجمن استفاده کنند برای اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید گوینده این گروه مخصوص گویندگان انجمن است ( برای حضور در گروه گویندگان از طریق پیام خصوصی به مدیران پیام ارسال کنید ) تیم ترجمه این گروه مخصوص دوستانی است که به زبان های خارجی مسلط هستند و میتوانند کتاب های زبان اصلی را ترجمه کنند گرافیست این گروه برای افرادیست که برای همکاری در طراحی جلد کتاب ها به انجمن کمک میکنند همکار بازنشسته این گروه برای همکاران قدیمی انجمن است که دوران مدیریت انها به پایان رسیده همکار انجمن این گروه برای مدیران بخش و تالار های انجمن است همکار ارشد این گروه برای مدیران و همکاران ارشد انجمن است مدیرکل انجمن عنوان کاربری مدیران کل انجمن
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×