• اطلاعیه ها

    • Amir

      تغییرات   ۱۶/۱۲/۳۰

      انجمن در حال تغییرات است , در صورت بروز مشکل شکیبا باشید

پرچمداران

  1. KIMIA13

    KIMIA13

    کاربر فعال


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      2,253

    • تعداد ارسال ها

      656


  2. alistr

    alistr

    کاربر سایت


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      1,854

    • تعداد ارسال ها

      228


  3. tanha

    tanha

    گوینده


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      1,412

    • تعداد ارسال ها

      234


  4. mohammad13

    mohammad13

    کاربر سایت


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      1,201

    • تعداد ارسال ها

      165



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۶/۱۲/۱۹ در همه بخش ها

  1. سلام خدمت همه دوستان عزیز نودهشتیا تا حالا شده بخوای به یکی از دوستات توی خانواده نودهشتیا تولدش رو تبریک بگی ولی ندونی تاریخ تولدش رو ؟ خیلی راحته ! توی این تاپیک تاریخ تولدتون رو ارسال کنید بعد از مدتی تاریخ تولدتون به تقویم خانواده نودهشتیا اضافه میشه و پست شما برای شلوغ نشدن تاپیک حذف میشه ! تاریخ تولدتون رو ثبت کنید , همزاد خودتون رو توی خانواده نودهشتیا پیدا کنید فروردین : 4 - joody 11 - royalfalcon724 16 - Negin.72 21 - sajede - hana23 اردیبهشت : 10 - Amir 12 - Mahdisss 15 - KIMIA13 16- Artmis69 28 - NEVISANDEH28 خرداد : 20 - AGH تیر : 3 - SMRT 6 - Dorsa64 13 - mohammad13 22 - 502017ayatay - zahra10 25 - Aroosakjahanam مرداد : 2 - Hina97 13 - Elaheh72 14 - aramsweetheart شهریور : 4 - CoD 7 - fati18 8 - tanha مهر : 11 - maleficent آبان : 5 - Sokout 16 - Fateme7 20 - sarvenazz آذر : 1 - Mahnazk77 5 - alistr 24 - Hara1998 - Zeino دی : 2 - Negina ـ hya619 13 - hedeyh2002 بهمن : 12 - AIDA79 22 - fazi اسفند : 11 - Giso 15 - paria80
    24 پسند
  2. سلام به همه اعضای خانواده نودهشتیا این تاپیک رو برای این ایجاد کردم که هرکسی خاطرات روزانه خودشو اینجا بنویسه , ممکنه فردا هرکدوم از ما دیگه نباشیم , هم یک یادگاری از ما به جا میمونه هم زندگی رو از چشم هم دیگه میبنیم با توصیف زیبای شما از خاطرات روزانه خودتون
    18 پسند
  3. سلام به همه ی رمان نویسا و رمان خون های دوست داشتنی انجمن نودهشتیا.  من نویسنده نیستم ولی این مطلب رو جایی خوندم و ازش خوشم اومد، گفتم شاید بد نباشه که با شما به اشتراک بذارمش تا شما هم ازش لذت ببرین.  موضوع و رمان تکراری ممنوع! صرفا جهت خنده. قسمت اول: با خواندن چند رمان (ترجیحا آبکی) حسابی جَو شما را میگیرد و ول کنِ شما هم نیست! در چنین زمانی این تفکر به سراغتان می آید که "چرا من ننویسم؟!" بدین ترتیب شروع می کنید به پروراندن شخصیت های اصلی رمانتون. معمولا دختر داستان شامل فاکتورهای زیر است: ۱. دختری بلوند با چشم هایی به رنگ آسمان آبی یا سبز جنگلی، خلاصه کلا اروپایی! یا ... دختری با چهره ی کاملا شرقی که بخاطر چشمان کشیده ی سیاه و پوست گندمی بـــســـی جـــذاب است! ۲. دارای خانواده ای فوق العاده اُپن مایند و دارنده ی ماشین پورشه یا ... دختری فقیر، بدبخت، بیچاره، آواره و دربه در که یا آخر سر کاشف به عمل میاد که بچه ی مامان و باباش نیست و خانواده ی اصلیش (با عرض پوزش) خرپول اند! (ترجیحا خانواده ی جدیدش با پسر داستان فامیل درمیاد) و یا قبلا خانواده ش پولدار بودن و بعدا باباش ورشکست شده. ۳. نمیدونم چه حکمتیه که همیشه دختره بلده پیانو بزنه و طی یک اجرای بی نظیـــر، پسره رو کنف میکنه (اکثرا هم بدلیل مسخره ای چهارساله که دست به پیانو نزده) ۴. دختری است بسی تخس، لجباز، حاضرجواب، شیطون و بازیگوش و در عین حال موقر ... آقا اصلا همه چی تمومه دختر، قند و نباته دختر ... بعلـــه! ۵. دختره تا حالا چشمش کسی رو نگرفته و از بدو تولد از همه ی پسرا بلااستثناء متنفر بوده. بعد طی اتفاقاتی کاملا اتفاقی یک دل که نه، صد دل عاشق پسره میشه! ۶. یه چیز خــیــلــی خـــیـــلـــی مهم: دختره وقتی میخوابه، پسره میگه "مثل فرشته ها شده بود" یا مثلا وقتی تازه از خواب بلند میشه میگه " خیلی ملوس و زیبا و دوست داشتنی شده بود!" ... والا ما که از خواب بیدار میشیم شبیه گودزیلای متحرکیم ... جودی ابوت رو گذاشتیم جیب بغلمون ... خودمونو تو آینه می بینیم وحشت می کنیم دیگه وای به حال دیگران! حالا میریم سراغ پسر داستان: ۱. یه پسر بور چشم زاغ ... یا پسری شرقی با موهای لخت تکه تکه (حتما هم باید یه تیکه از موهاش روی پیشونیش بریزه) ۲. پسره هم احتمالا بی ام دبلیو یا مازراتی داره (دیگه آخرش پورشه، چونه نزنین؛ اصلا ماشین مدل پایین تر نداریم). ۳. دارای هیکلی بس ورزیده ... باشگاه نرفته رودی کلمنه برا خودش! ۴. به طور اتفاقی هم شغلش مهندس، دکتر، کارخونه دار یا احتمالا صاحب یه نمایشگاه ماشین تـــوپ تو بهترین ناحیه ی تهرانه! توجه داشته باشین که پسره روی دوتا پای خودش ایستاده و در سن کم (بین ۲۵ تا ۳۰ سال) این همه دک و پز رو به هم زده ... دقت کنید کاملا با تلاش و خودسازی فردی! ۵. پسر عزیز بسیار خشک، سرد و مغروره امـــا ... اما این دختر از اول با همه فرق می کنه و ذهن پسر رو درگیر خودش میکنه! حدود ۱۰۰صفحه ای از رمان صرف خوددرگیری پسره با احساس جدیدش میشه، که نمیدونه چه حسیه! بعد یه روز پسره با اعصابی داغون با سرعتی سرسام آور (پلیس هم که اصلا حضور نداره!) میرونه و متوجه میشه که از شهر خارج شده. چه بهتر! روی تپه ای می ایسته و بعد از اینکه حسابی فریاد زد و خودشو تخلیه کرد، خیلی آروم و با ترس و لرز از احساس گنگ و مبهمی که دچارش شده، زیرلب میگه "من عاشقش شدم ... از اول هم می دونستم!" خو برادر من تو که از اول میدونستی بیمار بودی مارو ۱۰۰ صفحه معطل خودت کردی؟ خانواده ی شخصیت های رمان خانواده ی شخصیت های داستان یا کلا وجود خارجی ندارن؛ مثلا: خارج از کشور زندگی می کنن، طلاق گرفتن، دار فانی رو وداع گفتن و ... پسره هم در بیشتر رمان ها با خانواده ش قهره! یا اینکه خانواده ها حتما در یک بازه ی زمانی باید به مسافرت برن تا این دختر و پسر باهم تنها بشن (استغفرالله!!!) تصاویر شخصیت های رمان می گردید دنبال عکس شخصیت های رمانتون و حسابی شوق و ذوق دارید؛ احتمالا بین برد پیت، جرمی رنر یا امیرسام نیازی و ارمیا قاسمی مردد خواهید شد. البته مهم نیست! بالاخره یه خوشگل و جذابشو پیدا می کنید. متن رمان میرید سراغ داستان؛ دختر خوشگل داستان طی اتفاقاتی کاملا اتفاقی، مجبور میشه با پسر جذاب داستان همخونه یا حداقل همسایه شه ... رمان نویس عزیز به سبب قوه ی تخیل خیلی بالایی که داره، و نمیتونه اتفاقات جدید رو وارد داستان بکنه از جملاتی شبیه به: -ریمل زدم و مژه های پرپشتم مثل جنگل پشت پلکام رشد کرد! -یه خط چشم کشیدم که نمای چشم هام رو چند برابر کرد ... -رژگونه (ترجیحا مسی رنگ) زدم که گونه های خوش تراشم رو قشنگ تر کرد. -رژلب که لبهای (اینجا وارد مقوله ی بسیار پیچیده ای میشیم) گوشتی-قلوه ای-کوچولو-غنچه ای-برجسته (بنا به سلیقه ی نویسنده از این مدل لبها استفاده میشه) رو دربر گرفت ... و با این آرایش ملیـــح! خیلی جـــیـــگـــر شدم و تو آینه واسه خودم بوس فرستادم! (توجه کنید بوس خیلی مهمه، یعنی اصلا راه نداره بوس نفرستی ... اصلا بوس نفرستی نمیشه که!). البته ... لازم به ذکره که بعضی از دخترا اصلا نیاز به آرایش ندارن از بس که خوشگل و بی نقصن! بعله ... یه همچین آدمایی داریم ما. -رژلبم رو از قصد پررنگ تر کشیدم تا حرص بخوره! وقتی منو دید ابروهای خوش فرم و هشتی و اصلا من فداش بشم رو طوری که تن تن قند تو دلم آب میکردن، توهم کشید و با اون صدای بم و جذابش گفت "اون کوفتی رو از رو لبت پاک کن" منم از جایی که خیلی تخس و شیطون و لجباز و زبون دراز و مغرورم؛ زل زدم تو چشمای (بازهم یک مقوله ی خیلی پیچیده تر ... ) تیله ای-عسلی-مشکی به رنگ آسمون شب-سبز با رگه های خاکستری-آبی با خط سرمه ای در اطراف مردمک و ... (بازهم بنا به سلیقه ی نویسنده از یه مدلی استفاده میشه ... حالا من موندم این رنگ و مدل هارو از کجاش در آورده، این همه آدم با چشم قهوه ای آدم نیستن یعنی؟! بوته شلغمن؟) بله ... داشتم میگفتم که دختره زل میزنه تو چشماش و میگه: نمیخوام؛ دوست دارم اینجوری بیام بیرون. مگه تو چه نسبتی باهام داری؟ بابامی؟! داداشمی؟ چیکارمی؟ هـــانـــن؟؟؟ بعد پسره رگ از همه جاش اعم از: پیشونی، گردن، دست، پا، گوش، چشم و ... میزنه بیرون و با غیرتی وصف ناپذیر که باعث غش مرگی دختره میشه داد میزنه: یا پاکش میکنی یا خودم پاک میکنم برات ... (این در حالیه که برق شیطنت تو چشمای پسره پیداست. یه سوالی که مخ منو گریپاچ کرده اینه که برق رو از کجا میبینن؟ تـــازه، اینش به کنار ... چجوری تشخیص میدن چه نوع برقیه؟ برق غیرت، برق عصبانیت (مثلا مشت پرت میکنه؟) برق خوشحالی و سایر خانواده های وابسته) بعد بنا به سلیقه ی نویسنده یا باهم قهر میکنن یا یه صحنه ی +۱۸ رخ میده ... ادامه دارد ...
    18 پسند
  4. دوشنبه 6 دی 1395 4:28 دقیقه بعد از ظهر صدای زنگ تلفن .... + بله بفرمایید ؟ - آقای ... خوب هستید ؟ از طرف ... تماس میگیرم صبح تشریف آورده بودید + بله بله خوب هستید خانوم ... ؟ - ممنونم , آقای ... شما از فردا میتونید تشریف بیارید برای شروع کار ؟ + بله حتما خدمت میرسم ... با خودم میگم مگه داریم ؟ مگه میشه ؟ نخوای کاری کنی ولی خودش دستتو بگیره ببرتت ؟ وقتی خودتو پسپاری دستش چرا نمیشه ؟ وقتی بخواد کاری انجام بشه میشه ,, مهرت به دل کسی میشینه , کارت درست میشه , ابروتو میخره , 100 بار پیگیر کاری میشی که به صلاحت نیستو اخرش نمیشه ولی دقیقا وقتی که خسته شدی نور امیدو میتونی از جای دیگه پیدا کنی به شرط اینکه متوجه بشی این نور امیده از طرف کیه به شرط اینکه به خودت مغرور نشی مگه بهتر از تو داریم ؟ دل شکسته میخری مگه بهتر از تو هست ؟ خدایا چقدر عشقی اخه ؟ « فَابْتَغُواْ عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُواْ لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»، پس رزق و روزي را از خدا طلب كنيد و او را بپرستيد و شكرش را به جاي آوريد كه به سوي او باز خواهيد گشت(عنكبوت/17) «وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَرَ وَ الْأَفِْدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»، خداوند براي شما گوش و چشم و دل آفريد تا شاكر باشيد (نحل/78). «وَ لِتُكَبرُِّواْ اللَّهَ عَلىَ‏ مَا هَدَئكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» و تا خداوند را به سبب هدايتتان به بزرگي ياد كنيد و باشد كه او را سپاس داريد (بقره/185)
    15 پسند
  5. خط خطی‌های زیر در تاریخِ 95.10.18 اتفاق افتادن .. ................................................................................ ساعت 2 امتحان داشتم، اینبار پنج دقیقه مونده بود به شروع، رسیدم، دست کردم تو کوله جانم که کارتِ ورود به جلسه‌م و در بیارم و ببینم شماره کلاس و شماره صندلیم چنده که دیدم، کوله جان خالی‌تر از اونچه که فکرش و میکردم هستن.. رفتم انتشارات که پرینت بگیرم، سایتِ دانشگاه در حالِ به روزرسانی بود و بالا نمیومد!!، زنگ زدم به خواهرم و با خواهش و تمنا که ؛ - تــو رو خدا مواظب باش میری تو اتاقم پات نره رو ورقه هام، ورقه هام خط نیوفتن!، نخوری به لیوان شیر بریزه رو فرشم! نخوری به.. + چیه بگـــو !!! - رو صندلی سفیدِ یه آ.چهارِ تا شدست، اون و بردار ببین فارسی عمومی کدوم کلاس و صندلی‌ام !! + 703 صندلی 476 - خدافظ اتاق و پیدا کردم شماره صندلی یادم رفت! وقتی زنگ زدم که دوباره بپرسم شماره صندلی چنده، مراقب جان گفتن ؛ - خانم جات کجاست؟! + دارم میپرسم یه لحظه ! - کارت ندارین؟! + نه جا گذاشتم!! - برید ساختمون پرستاری تعهد بدید ورق و بگیرید بیاید + چی؟؟ - تعهـــد خلاصه.. تعهد و گرفتم نشستیم به امتحان، که حس کردم هیچـی یادم نمیاد! :‌)) خدا رو شکر مراقبمون، انسانِ شریفی بودن و چندتا سوال و بهم رسوندن ! :‌)) و بقیه روز از ساعتِ 7 فکر کنم، خیلی عادی تو خونه، روی تخت، و روی مبل، به حالتِ لَم و لپ‌تاپ به دوش، سپری شد ! + پس شد، آنچـه شه ..
    13 پسند
  6. برای اولین بار در عمرم به خاطر درس به خودم بی خوابی دادم و دو فنجون قهوه غلیظ بدون هیچ ماده افزودنی خوردم.هیچی هم خوابم گرفته بود،هم خوابم نمیومد. هم حالم از فیزیک به هم می خورد؛هم نمی تونستم از پاش بلند بشم. کلا سیستم بدنیم ریخته بود به هم. دو ساعت خواب دربیست و چهار ساعت؛یعنی دیشب یه زجری کشیدم من
    13 پسند
  7. به نام خدا نام:یه پیشنهاد احمقانه نویسنده:mohammad13 ساعت حولوهوش 8شب بود.منو آرش داشتیم از خیا بون رد میشدیم همزمان آرش دستشو به طرف کوچه ی باریکی گرفت و گفت:مهرداد میدونی اون کوچه چیه؟ من:نه ادامه داد:توی یکی از خونه ی اون کوچه جن داره.صاحب خونشم ازترس اونجارو ول کرده .حتی تا دوسه تا خونه اون ور ترشم هیچکس ساکن نیست. من:تواینارو از کجا میدونی. -چون تا هفت سال پیش خونمون توی همین محل بود. یهو حس شجاعتم گل کرد و گفتم:هستی بریم یه نگاهی به اون خونه بندازیم. -دیوونه شدی.میخوای خودتو به کشتن بدی. -خوب تا دم درش میریم ببینیم چه جوریه. -نه بیخیال. -آرش.توروخدا. -فقط تا دم درش. به سمت کوچه راه افتادیم.حدود 50 متری باما فاصله داشت.حس جالبی داشتم.وقتی به ورودی کوچه رسیدیم. چیز جالبی دیدم.حدود 10 تا خونه اونورتر پنجره ای دیدم که پشتش یه انسان سیاهپوش ایستاده بود و داشت به ما نگاه میکرد. صدای آرش توجهم رو جلب کرد که میگفت:مهرداد هر اتفاقی افتاد مسئولیتش گردن تو. -باشه دوباره به پنجره خیره شدم اما چیزی ندیدم. بیخیال با آرش قدم زدیم.حدود چند دقیقه ای راه رفتیم تا آرش جلوی خونه ای ایستاد و گفت:ایناهاش. -چی اینو میگی.اینکه ترس نداره بیا بریم توش یه نگاهی بندازیم. -نه رفیق من این تو بیام نیستم. -چرا؟ -میترسم. بدن توجه به حرف آرش به سمت در خونه راه افتادم.درو حول دادم و پامو داخل خونه گذاشتم. صدای آرشو شنیدم که میگفت:مهرداد نرو اون جا. بیخیال قدم دوم رو گذاشتم که آرش کلافه گفت:از دست تو!صبر کن منم بیاد. خوشحال منتظر آرش شدم.انگار نیروی عجیبی منو به سمت خونه میکشید. آرش:بریم دیگه. -بریم فلش گوشیمو روشن کردم . به سمت ورودی حال راه افتادم. جلوی در حال ایستادم که آرش گفت:مطئنی میخوای بری تو؟ -با قدرت گفتم :آره. درو باز کردم و وارد شدم.آرش هم همینطور.نور گوشیو به اطراف چرخوندم چیز خاصی به چشم نمیخورد.مبل های خاک خورده.کنار دیوار قاب های افتاده و شکسته و فرشی کهنه وقدیمی.هواسم به اطراف بود ،یه هوی یه صدای شکستن شیشه اومد که برق از سرم پرید.نگاهی به آرش انداختم که دیدم پاهاش داره میلرزه.دستشو به سمتم دراز کرد و دستمو گرفتو گفت:مهرداد من از اینجا میترسم. بیا بریم.تو همین هنگام در باصدای بلندی بسته شد که آرش جیغ خفیفی کشید،تازه فهمیدم تو چه وضعیتی هستیم. به سرعت به سمت در دویدم.اما......اما...امادر قفل بود.با لگد به در میزدم اما در باز نمیشد.هرچه قدر تلاش کردم در باز نشد.با ترس برگشتم و به آرش که پشت به در ایستاده بود گفتم: در باز نمیشه. با نا امیدی به سمتش رفتم و دستمو گذاشتم روی شونه اش.که بیهوش روی زمین افتاد. صدای تق تق عصاب خورد کنی به گوش میرسید.تق...تق...تق نمیدونستم باید چیکار کنم. ناچار یه بار دیگه برای باز کردن در اقدام کردم. صدای خنده های وحشتناکی رو میشنیدم.نور گوشی رو به اطراف چرخوندم .نور گوشی رو روی دیوار انداختم که دیدم قطره های خون از دیوار سر میخوره. صدایی شنیدم که میگفت:خیلی شجاع هستی ولی نه در برابر ترسی که من بهت میدم.دوروبرو نگاه میکردم.صدای تق تق اصابمو خورد میکرد و نمیذاشت درست فکرکنم.به سمت آرش رفتم و چند تا چک به صورتش زدم که بهوش بیاد ولی فایده نداشت. ناامیدانه خودمو به سمت دیوار کشیدم و به اون تکیه دادم سرمو به روی زانو هام گذاشتم.خیسی خونی که نمیدونستم از کجا میاد رو روی بدنم حس کردم. یه هو یاد حرف مادرم افتادم که میگفت:هروقت ترسیدی.آیت الکرسی رو بخون.بنابراین زمزمه کردم:بسم اله الرحمن الرحیم الا هو لا اله الله هو وحدهو لا شریکه له ......................... با خوندن هر کلمه آرمش خاصی وجودمو فرا میگرفت.دیگه حتی نمیترسیدم.آخرای سوره بودم که چشمام سنگین شد در آخر خوابم برد. همه جا سفید بود.صدای زیبایی میشنیدم که میگفت:باید از خواب بیدار شی رفیقت آرش منتظره. چشمامو باز کردم که دیدم آرش بالای سرمه. بدون مقدمه گفت خوب شد بیدارشدی بدو بیا از این خونه ی مسخره بریم بیرون. نگاهی به اطراف انداختم با به یاد آوردن دیشب کمی ترسیدم. نگاهی به درخونه انداختم که دیدم در بازه. به سرعت بلند شدم و با آرش از اونجا زدیم بیرون.وقتی به آرش گفتم تو بیهوش بودی کی به هوش اومدی جواب داد. من خواب دیدم ،یه نفر که نمیبینمش بهم میگه بیدار شو رفیقت مهرداد بهت احتیاج داره. پایان
    12 پسند
  8. الان 16 دیِ، اما طبیعتا من اتفاقاتِ 15ـم رو میخوام بگم .. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صبحِ من از ساعتِ 11 شروع شد.. در واقع گوشیم و برای ساعت 9 تنظیم کرده بودم که زنگ بخوره و بیدار شم! اما هر بار که زنگ خورد قطع کردم و یهو خواب دیدم که از امتحان جا موندم که از خواب پریدم.. کمبــودِ خواب‌و تو اون ساعت قشنگ میتونستم حس کنم.. تا ساعت 11:20 به خودم اومدم، بدونِ صبحونه(!) و هیــچ چیزی، نشستم پای کتاب! امتحانم ساعت 2 بود، با خیالِ راحت و این فکر که؛ دانشگاه نزدیکه بابا، بیست دیقه‌ای میرسی، تا خودِ ساعت یک‌وربع درس خوندم که با صدای مامانم به خودم اومدم و نمیدونم چی پوشیدم و ساعت 1:25 دیدم که تو ماشینم و.. بله! تــرافیـک! کارتِ ورود به جلسه هم نگرفته بودم گذاشته بودم قبلِ امتحان برم از انتشارات دانشگاه پرینت بگیرم! زنگ زدم به دوستم که: - یـــــــاسی زنگ زدم نیلو جواب نداد احتمالا تو راهِ، ببین کارتم و برام بگیــــر، ترافیکِ شدید من نمیرسم! +پشتتُ نگاه کن! -پــــــوف توام اینجایی که!!! +این چه ترافیکیِ دیگه .. بله.. خلاصه نیلو جان کارتِ جفتمون و گرفت و ساعت دو و ده دقیقه رسیدیم سرِ جلسه .. ساعت سه‌ونیم بود که امتحان تموم شد،رفتیم چشم پزشکی که ترنج ببینه شماره‌ی چشمش عوض شده یا نه؟!که دید بله!عوض شده هیــچ دو عینکه هم شده .. ساعت 4ـم اولین جلسه کلاس طراحیِ لباسم بود، که به دلیلِ نزدیک بودنِ مطب و آموزشگاه، با یک ربع تاخیر رسیدم! و دیدم که کارتمُ جا گذاشتم !‌ اما چون آشنا بودن سرِ کلاس نشستمُ، ساعت 8 که کلاس تموم شد بابای جـــانِ دلـم، اومدن دنبالم و هزینه رو پرداخت کردن!! در طولِ چهار ساعتِ کلاس، شکمِ خود را گرفته و فشار میدادیم که مبادا از خود صدایی بروز دهند .. بعد که خواستیم بریم خونه هم، چون دو سرِ شهر بودن آموزشگاه و خونه،و به دلیل ترافیــک، راهِ نیم ساعته رو یک ساعت‌و نیمه سپری کرده.. و ساعتِ 10 همچون قحطی‌زدها بر سرِ غذاها فرود آمدیم .. به قولِ کتابِ عربیِ دورانِ راهنمایی ؛ پـس شد آنچـه شد !
    12 پسند
  9. دمت گرم دختر..........ایشالا همیشه مخاطب خاصت خدا باشه.........اما حالا اسم اونی که دوست داری رو زود بگووووووو..........بدو.............بدو..خیلی کنجکاوم
    12 پسند
  10. قسمت دوم یه سری اتفاقا تو همه ی رمانا باید بیفته، یعنی اصلا راه نداره؛ اصلا این اتفاق نیفته جامعه ی بشری آسیب میبینه! این اتفاقات شامل: ۱. شکستگی عضوی از بدن (ترجیحا پا)؛ خب میگین چرا ترجیحا پا؟ توضیح میدم براتون ... اگه پای دختره بشکنه، اتفاقات زیبایی به وقوع می پیونده! دختره نمیتونه راه بره و پسره هی راه به راه بغلش می کنه. در مرحله ی بغل اتفاقاتی از این قبیل میفته: -منو بغل کرد و یک نفس عمیق کشیدم و عطر سرد و تلخ مثل اخلاق خودش دیوونه کننده، مسخ کننده و ... (بازهم سلیقه ی نویسنده و مقوله ی پیچیده) رو وارد بینیم کردم... -سرم رو روی سینه ی عضلانیش گذاشتم و با صدای ریتمیک قلبش آروم شدم. قلبش با ریتم خاصی میزد (اعم از بندری، واویلا لیلی و ... یا نه؛ چون که بهم نزدیکن: بگو که با منی با من، همراه و همسایه نزدیکتر از پیرهن ... )، قلبش دیوونه وار خودش رو به دیواره ی سینه می کوبید و ... -در اتاق رو با پا باز کرد و جلوی تخت ایستاد و اونموقع بود که تو نگاه هم غرق شدیم و... والا ما که ندیدیم از اینا. ما پامون بشکنه، دوروز بعد میگن: اِِِ ... پات شکسته؟!... یا حالا خیلی بخوان لطف کنن میگن: تو برو من هوات رو دارم نیفتی ... و بعد متوجه میشیم که در تمام مدت حواس به موبایلش بوده، والا بخـــدا! ۲. غش کردن دختره، که تمام اتفاقات بالا موقع بهوش اومدنش میفته. ۳. پسری مزاحم و سیریش که همه رو ول کرده و دختره رو چسبیده و درست زمانی که همه چیز بین دختر و پسر داستان در آرامش نسبیه‌، وارد میشه و پسر داستان رو در حد مرگ غیرتی میکنه و باعث میشه که یه دعوای درست و حسابی سر بگیره ... راستی اون پسر کنه هه هم همیشه لاغر، پولدار و ایکبیریه! و دختره هم در تمام مدت دعوا نگران اینه که پسره طوریش نشه... حالا پس از دعوا: دختره مثل ابر بهار گریه میکنه و پسره برمیگرده با داد بش میگه: مگه بهت نگفتم برو تو ماشین؟ (این تیکه واقعا تکراریه ... واقعا) بعد پسره جواب دختره رو نمیده و از اینجا به بعد دو حالت داره: یا پسره وقتی دختره رو رسوند ول میکنه میره و یا به پلی، دره ای که در کنار چشمه ای خروشان قرار داره و پسره خودش کشفش کرده و هیچکس تا حالا ندیدتش پناه میبره! (حالا هی وسعت و جاذبه های ایران رو نادیده بگیرین!) میره و زیر نور چراغ یا مهتاب که نصف صورتشو روشن کرده و از اون تندیسی جذاب ساخته، تند و تند سیگار دود میکنه ... بعله دیگه! ۴. پسر سیریشی که در مورد قبلی بهش اشاره کردیم، دختره رو می دزده و می خواد بهش تجاوز کنه که در حساس ترین لحظه پسر داستان عین سوپرمن سر میرسه! -افسردگی در رمان موردیست بس ضروری! یعنی دختری که افسردگی نگیره و پسر تو دلش هی قربوت صدقه ی قیافه ی مظلومش نره که دیگه دختر نیست. هست آیا؟ من از شما میپرسم ... هست؟ ۶. دختره در طول رمان هی به یه چیزی برخورد میکنه و بعد می بینه که اِ ... اینکه پسره س و در جنگل و آسمون و دریا و کوهستان و ... چشماش غرق میشه! ۷. آهـــان، به یه نکته توجه کنین. توی اکثر رمانا دخترا با ماشین سه تا کار دارن: یا لاستیک پنچر میکنن یا خط میندازن و یا لگد میزنن! ۸. پسر تو روز بارونی از کنار دختره تخت گاز رد میشه و اونو خیس و گلی میکنه. ۹. مهمونی عضو جدانشدنی این رمان هاست که توش اتفاقات مهمی میفته: -دختری به پسر داستان میچسبه درحالی که نیم متر پارچه بیشتر تنش نیست و پوستی برنزه داره و موی روشن ... یعنی جادوگر شهر اُز از این قشنگتره! -دختره یه لباس بلند و شیک پوشیده و در نهایت، زیباترین ملکه ی مهمونی ... نه نه ببخشید، زیباترین ملکه ی جهان میشه که همه ی پسرا هم بهش درخواست رقص میدن! -رقـــص ... رقص خیلی مهمه! دختری که بدبخت بیچاره بود بلده تانگو، هیپ هاپ، تکنو و ... برقصه و عربی هم که کلا رو شاخشه! تو مهمونی دختره همه اونایی که بهش پیشنهاد رقص میدن رو رد میکنه اما در آخر از لج پسر داستان میره با یکی میرقصه که پسر داستان غیرتش میپاچه بیرون و همون لحظه بطور کاملا خودجوش لامپا رو خاموش می کنن و پسره، دختره رو از بغل همراه رقصش بیرون میکشه و ... چند صفحه ای رو با ذوق و شوق فراوان و تصور چاپ رمان هایتان و شهرت مینویسید و کلی هم کیف می کنید ... ولی یهویی تو داستان اصلی گیر می کنید و شاید هم پشیمون بشید ولی دلتون نمیاد زحماتتون به فنا بره! به خودتون میگید یه کم از ایده ی نویسنده معروف کپی برداری کنم و این کپی برداری میشه سرلوحه ی کار شما و در اصل شما دارید رمان های مختلف رو میخونید و تیکه تیکه از هر رمان به رمان خودتون اضافه میکنید، و در آخر رمانتون رو در یکی از سایت ها، کانال تلگرام یا اینستاگرام انتشار میدید. در حال رفرش کردن صفحه هستید و منتظر نظراتی همچون "خیلی زیبا بود" ، "بهترین رمانی بود که خوندم و ...". ولی با مواجه شدن با نظرات کسانی که رمانتون رو چند صفحه بیشتر نخوندن و از موضوع تکراری اون خسته شدن، شوق فراوانتون میخوابه و قلم شما که میتونست روزی ایده های خوبی رو روی کاغذ بیاره برای همیشه میره تو جامدادی. قصد توهین به هیچ نویسنده ای رو ندارم. چه بسا نویسنده هایی که از همین زمین خاکیِ رمان های به اصطلاح آبکی شروع کردن و الان در کارشون خیلی موفقن. موضوع دیگه اینه که خیلی از ماها برای دور شدن از فضای تلخ و پردرد اطرافمون، به این رمان های رویایی و رمانتیک رو میاریم و منظورم این نیست که نویسنده ها بی خیال نوشتن اینجور رمان ها بشن؛ بلکه نظرم اینه که از نوشتن موضوع ها و نوشته های تکراری خودداری کنن. اگر با عجله رمانتون رو بنویسین مسلما شازده کوچولو خلق نخواهین کرد. هیچکس با عجله صادق هدایت یا ویکتور هوگو نشده. پس صبر کنید‌، فکر کنید و با ذهنی پخته قلم بدست بگیرین... با آرزوی موفقیت برای همتون. پایان
    12 پسند
  11. صدای یک پرواز فرود یک فرشته آغاز یک معراج و شروع یک زندگی تولدت مبارک نگین جان
    12 پسند
  12. سلام و شب بخیر به همگی ... از امروز به مدت یک هفته در خدمت tanha ی عزیز هستیم ؛ مثل همیشه لطف کنید در پرسش سوالات دقت کنید ، و تنها جان هم سوالت رو با نقل قول پاسخ خواهند داد سپاس
    11 پسند
  13. ۲۴ دی ۱۳۹۵ جمعه ۸:۴۳ صبح چقدرررررر امروز روز خووووبیههههههه دیروز امتحان داشتم، پا شدیم رفتیم دانشگاه امتحانو که دادیم یهو اومدن گفتن امتحان شنبه افتاده جمعه هیچی دیگه همه بسا خاکها به سر ریختیم و اعتراض ها کردیم که پاسخ نائل نشد از اونجا که کاملا مطمئن بودم استاد جماعت به حرف دانشجو جماعت تره خورد نمیکنه بیخیال اصرار بیشترشدم و عین این خیانتکارای رفیقِ نیمه راه بچه هارو تنها گذاشتم پاشدم اومدم خونه که خربنماییم خلاصه فکر کنم نزدیکای یازده اینا بود رسیدم یه اس دادم به همسرخان که من سرم شلوغه شب خواستی بیای شام بگیر!! گرون مرونم نگیریا کلی قرض و قوله داریم دو تا فلافل بگیر بسه هیچی دیگه نشستم سر درس و از اونجایی که من کلا خیلییییییی لوک خوش شانسممممم درسی بود که کلی کلاساشو غیبت کرده بودم بقیهشم سر کلاس خواب بودم(شما از اینکارا نکنید مث من میشید، درس بخوانید و تقوا پیشه کنید فرزندانم) در حین اینکه کلی زدم تو سرم که هیچی ازش بلد نیستم یه نگاه کردم به ساعت دیدم عععع!! ۱۰ شب شدهآقای شوهر هم اومده بود خونه بی سر و صدا داشت شامو آماده می کرد... منم نمیدونستم رفتم از اتاق بیرون دیدم یه سایهتو آشپزخونه س اول جیغ کشیدم :| بعد همزمان با اینکه اون سایهه گفت یا ابوالفضل دیدم عهههههه چیگذه شبیهه شوهل مان است خلاصه شامو خوردیم و من دوباره رفتم تو اتاق تا ۳ بیدار بودم بعد گرفتم خوابیدم دوباره ۵ پاشدم خوندم، دیگه شیش و نیم اینا که از خونه زدم بیرون یه چیزای تقریبا بلد بودم در این حد که ۱۳،۱۴ بگیرم و پایین ترین نمره مو ثبت کنم تا هفت و نیم جلو حوضه، جزوه به دست، داشتم قدم رو میرفتم استادم نمیومد ... امتحان هفت و نیم شروع میشد ما رفتیم سر جاهامون نشستیم دیدیم هی میگن یه دقه صبر کنین، دو دیقه صبر کنین... بیست دیقه صبر کنین خلاصه ساعت هشت شد و اومدن گفتن چون که امتحان از شنبه (۲بهمن) افتاده جمعه (۲۴دی) طراحی سوالا هول هولی شده و وقت نکردن برگه ها رو تکثیر کنن و دست خود استاد طراحمون بوده برگه ها، بعد حالا استاد چی شده؟؟ تصادف کرده!! البته من انقدددددد ناراحت شدم تصادف کردهههههه اصن همه مون ناراحت شدیمااااااااا ....: )))))) ولی دیگه چه میشه کرد قسمت نبوده نتایج اخلاقی: ۱- درساتونو واسه شب امتحان نذارین (البته این زیاد مهم نیس پایینیا مهم تره ) ۲- هیچ وقت استاد بی تربیتی نباشین که تاریخ امتحانو میندازه زودتر و روز قبلش به دانشجو خبر میده، که روایت است از آه دانشجو گزندها رسد ۳- استادی باشید که تاریخ امتحانو میندازه دیرتر از اول ترمم میگه، تازه خودشم قبلا نصف سوالا رو لو داده (البته بشر هنوز چنین موجودی ندیده و در کهکشانراه شیری یافت نکرده) خدا با دانشجوست تکبییییییرررررر
    11 پسند
  14. +از امروز فاجعه تر..؟ _۲۴ دی ۹۵_ صبح باز دیر پاشدم ،رفتم امت..چقد بد دادم..!اصلا باورم نمیشه هنوز..سر یه بی دقتی ۷۵ صدم پرید..ینی عربیو دیگه انقد بد ندادم که شیمیو بد دادم..بابا به دبیرش نمیوند انقد ریز دراره..البته فک کنم خیلیم ریز نبود و ما کم خونده بودیم..اومدم خونه و قرمه سبزی خوشمزه و بعدم خوابیدم..نماز عصرم قضا شد و این روزو خراب تر کرد .بخاطر گندی که به امت زدم حال درس نداشتم کلا..فک کنم دوساعتی غمبرک زده بودم و بیهوده گذشت..دارم لک می کنم ایا واقعا لیاقت این همه خرجی که واسه تحصیلم میشه رو دارم..؟اونم تو ابن وضع و اوضاع..؟اگه رشته ی خوبی قبول نشم اونوقت چطور تو چشای بابام نگاه کنم..؟واقعا جسارت میخواد.امیدوارم خدا کمکم کنه..امروز سر امتحان خیلی دس به دامن خدا بودم و انقد غلط داشتم،اگه بهش متوصل نمیشدم فک کنم زیر شونزده می شدم..! امیدوارم این امت اخری به خوبی بگذره..خدایا به امید تو..خودت درست کن همه چیو . +روز موعود نزدیکه..
    11 پسند
  15. 11 پسند
  16. راستشو بگم یه حسی به یه نفری دارم...اما مخاطب خاصم خداست....فقط و فقط خدا
    11 پسند
  17. فـــوق العاده بود! البته صرفا جهت خنده نیست...نکات خوبی رو گفته بود مرسی یسنا جان خیلی مفید بود(:
    11 پسند
  18. چقد کم از این تاپیک استقبال شده شاید هیچکدوم از رمانای اینجا اینطوری نیست!!! خیلی قشنگ بود(((: یعنی این شخصیت های مغرور با چشمای رنگی رنگی(تا دو رنگم دیده میشه گاهی!) ما رو کشتن من دنبال یه رمانیم دختر توش نباشه پسرم نه بور باشه نه چشم رنگی پیدا کردید جایزه دارید((:
    11 پسند
  19. سلااااااااام ...درسته که یک شب از سالگرد تولد محیای عزیز گشذته اما باز هم میشه پساپس تولد این دختر مهربون و دوست داشتنیو تبریک گفت و از خدا تشکر کرد محیا گلی تولدت خیلی مبااااااارک ...همیشه سالم و سلامت در پناه حق به بهترین ها دست پیدا کنی
    11 پسند
  20. سلام یه خسته نباشیدِ واقعی و به دور از کلیشه ی صرفا با احترام صحبت کردن، بابت تغییرات مثبت انجمن =) یه تعداد زیادی از دوستان اومدن خصوصی و ازم پرسیدن که لیست رمانای توصیه شده ی مدیرا کجاست پس؟ چرا هرچی میگردیم پیداش نمی کنیم؟ ... چیزی بود که مدت طولانی میخواستم ازتون درخواست کنم، خوب میشه اگه رمانای کامل شده ای که روی صفحه ی اصلی هستن یا یه سری از رمانای در حال تایپ رو منتخب کنیم، اینطوری دوستایی که رماناشون منتخب نشده هم انگیزه ی بیشتری میگیرن برای بهتر نوشتن که رمانشون وارد اون لیست بشه... یادتونه قبلا پیشنهاد داده بودم رمانایی که تموم میشنو قوی تر اطلاع رسانی کنیم؟... البته نسبت به اون موقع اطلاع رسانیش قوی شده ولی به نظرم هنوزم جا داره =) بعد یه چیزی یکم جزئی تر، عکسایی که توی آواتار میذاریم باید تا۲۰۰ پیکسل باشن، من الان هر عکسی انتخاب میکنم میگه بزرگ تر از مقدار کافیه، خب واقعا خیلی زمان گیره اگه من بخوام هر عکسی رو با فتوشاپ یا پینت سایزشو تغییر بدم فقط بخاطر اینکه آواتارمو میخوام عوض کنم! ممکنه اگه برای لود شدن سایت حجم گیر نمیشه و سنگینش نمیکنه لطفا این محدودیتو کمتر کنین یا کلا لغوش کنین؟ و یه سری وقتا هم میشه عکسی که قبلا آواتارم بوده و مشکلی توی تایید شدنش نداشته رو بعدا که دوباره میذارم بخاطر سایزش تایید نمی کنه!... قبلا ممنون از راهنماییاتون =)
    11 پسند
  21. 10 پسند
  22. شبِ قبل دیر به آغوشِ گرمِ تخت رفتم، به امیدِ اینکه امروز جمعه‌ست و میشه راحت خوابید! ساعت 3 چشمام گرمِ خواب شدن و ساعتِ هفت با این کابوس از خواب پریدم که ؛ - رمضانی پس الکی الکی سرِ کلاس سرتُ تکون میدادی؟! یعنی هیــچی نفهمیدی تو این مدت؟! یعنی درس دادنم کشک؟! انقـــــــــدر عذاب وجدان گرفتم که تمامِ تلاشم برای اثباتِ این موضوع به ندای درونم که ؛ - راحت باش بابا همش خواب بود! بگیر بخواب پا میشی میخونی.. بی فایده بود .. ساعت هفت و نیم با کوبیدنِ پا به تختُ کوبیدنِ بی هوای دست‌ها به دیوار(!) از جا بلند شده، و با بی‌حوصلگیِ تمام رفتم جلوی آینه و گیسِ موهام و باز کردم و با تمامِ توانی که داشتم، موهامُ کشیدم و با یه کشِ جیگیلی خفشون کردم.. انگار قرار بود انتقامِ تمامِ روزهای خسته کننده اخیرم رو از موهام بگیرم !.. بابای عزیزِ دلم که کلا آدمِ سحرخیزی بودن، روی مبل نشسته بودن و پای راستشون رو روی پای چپ گذاشته و هر از گاهی تکونی بهش میدادن و مجله‌ی ماشینشون رو ورق میزدن .. با دیدنِ من، اونوقتِ صبح! تنها حرفی که تونستن بزنن این بود که ؛ -خدایا خودت رحــم کن.. سلام کردیم و برای شستنِ صورت به مکانِ ویژه‌ای که همه میدونیم کجاسـت، رفتم.. و از شدتِ عصبانیت و ناراحتی از دستِ ضمیر ناخودآگاهم، در و به قدری محکم کوبیدم که .. بگذریم!! بعد از صبحانه و خوردنِ نصفِ نونِ سنگکِ عزیزم،رفتیم سرِ درسُ کتاب و .. مامانِ جان جان، برای ناهار غذایی آماده کردن که توش گوشت نباشه! چون بنده چند روزی هست که یک فیلمی دیدم و به شـدّّّت جـوگیر شدم.. اما باید بگم که آدمی نیستم که حلالِ خدا رو حرام و حرامش رو حلال کنم! اما خب فعلا مصرف گوشت رو در منزل، مساوی قرار دادم با بــداخلاقی !.. پس از این بابت ناراحتی نداشتم و ناهار رو در کمالِ آرامش میل کردم .. و دوباره نشستم به درس خونــدن !! همین چند دقیقه پیش بود که به خودم اومدم و با خودم گفتم ؛ - بسه دیگه دارم خسته میشم! ببند این کتابِ .. و الانم اومدم تا یکم بنویسم تخلیه شم! بعد هم برم سراغِ جلدها .. جمعه،هفدهمِ دی ماهِ نود و پنـج به روایتِ تصویـر ؛ کلیــک بله.. پس شد، آنچـه شد!
    10 پسند
  23. شرمنده اگه بده خیلی ایراد دارم و اونم به خاطر اینه چند وقت بیشتر نیست چهره و کنته رو شروع کردم امیدوارم نقاشی های بعدم با مداد کنته بهتر از این باشه
    10 پسند
  24. میدونم....واسه همین دیگه خودمو درگیر این موضوعا نمی کنم....فقط یه حس بچه گانه است.....
    10 پسند
  25. نه....دوسش ندارم....تازگیا ازش متنفر شدم.اما هنوزم با خودم درگیرم.... اسمش هم....بگم؟؟؟؟؟ پوریا
    10 پسند
  26. چشم شیطان یا چشم جهان بین در ادامه نماد های شیطان پرستی در بازی کلش آف کلنز این بار میشه به چشم جهان بین یا چشم شیطان اشاره کرد که به شدت از این نماد در بازی استفاده شده و یکی از نماد های مهم در فراماسون و شیطان پرستی به حساب میاد . تصویری از محیط سینگل پلی بازی : این تک چشم نماد پول رایج آمریکا(دلار) بسیاری از شرکت های سرمایه داری و آرم کالاها و... می باشد . فراماسون ها طبق اساسنامه خود بایستی طی ۲۰ سال آینده تمامی شهرهای بزرگ دنیا را مملو از نمادهای فراماسونی همچون چشم جهان بین ، هرم ، ابلیسک (مشترک بین فراماسون ها و شیطان پرستان) و ... نموده به طوریکه ذهن و چشم مخاطبان کشورهای مختلف را برای پذیرش عقائد فراماسونری در تمامی شئونات زندگی در آینده عادت دهند. متاسفانه این نماد در قالب معماری به بسیاری از کشورها از جمله ایران نیز نفوذ کرده است. آنها معتقدند که اين چشم لوسيفر(شيطان) است و کسي که قدرت کنترل آن را دارد بر تمام دارايي ها حکومت مي کند. اين علامت در پيشگويي ها به کار ميرود. جادوها، نفرين ها، کنترل هاي روحي و تمامي انحرافات تحت اين علامت کار ميکنند. اين علامت روشنفکران است . به پول رايج ايالات متحده نگاهي بيندازيد، راس هرم یک چشم قرار دارد که دور آن روشنایی خاصی قرار گرفته است . طبق روایات ائمه معصومین (ع) این جریان (فراماسون ها) همان دجال یک چشم است که اين علامت اساس نظم نوين جهاني را در معاصر تشکیل داده است. از لحاظ فلسفی انسان دو دیدگاه (چشم) دارد . یکی دیدگاه معنوی و یک دیدگاه مادی . در حقیقت فراماسون ها به یک دیدگاه (چشم) اعتقاد دارند و آنهم دیدگاه (چشم) مادی (سرمایه داری) است . و معنویت (دین) در عقائد فراماسون ها یا بهتر بگوییم لیبرالیست ها حذف شده و معنای حقیقی چشم جهان بین نیز همین است. چشم (جهان) بین ، یعنی دنیا را با چشم ما(مادی) ببینید!! دو ستون فراماسون ها یا عدد محبوب فراماسون ها 11 اینفرنو یکی دیگر از ساختمان های بازی کلش آف کلنز است که کاملا با نماد های فراماسونی عجین شده است. این ساختمان رو در سطح 10 تاون هال میشه ساخت که تعداد اونها 2 تا هستش که به عنوان ستون های فراماسونی در نقشه بازی شما جای خوش می کنن آنان معتقد اند که در ابتدای ورودی معبد سلیمان دو ستون یکی به رنگ سفید و دیگری به رنگ قرمز قرار داشته است و حال اگر این دو ستون را در کنار هم بگذاریم میشود دو تا 1 و این دو تا 1 در کنار هم عدد 11 را تشکیل میدهند. نام این دو ستون بوآز و جاشین است . در واقع این دو ستون دروازه وردی جن ها به دنیای انسان هاست . در تصویر زیر حتی نماد چشم شیطان یا همون چشم جهان بین رو بر روی ستون ها مشاهده می کنید که نوری از اون منعکس میشه . نمایش عدد 11 با اینفرنو نماد گونیا و پرگار فراماسون با نگاهی به یکی دیگر از ساختمان های کلش میشه نماد دیگری از فراماسون ها یعنی گونیا و پرگار رو دید که در طراحی ایکس بو از اون استفاده شده است باید گفت یکی از مهمترین نماد های فراماسونری گونیا و پرگار است که ابزار یک ماسون یا معمار است زیرا فقط با گونیا و پرگار است که شما میتوانید مستطیل طلایی را رسم کنید . کارگر بازی !!! کارگر بازی یا بقول پلیرهای بازی بیلدر بازی ، که صبح تا شب واسمون توی مپ چکش میزنه ، متاسفانه یکی دیگه از رازهای پر نقد بازی رو توی خودش نهفته داره ، البته ما به نقد بازی کاری نداریم و فقط نماد ها و نشان های پنهان شده بازی رو نمایان می کنیم . تا حالا به کارگر بازی از نزدیک نگاه کردید؟ کارگری با مدل موی یا کلاهی شبیه به خاخام های صهونیستی ، عکس زیر رو ببینید . البته من اول فک کردم از این کلاه خلبانیاست و واقعا در نگاه اول هم چیزی جز این دیده نمیشه و خیلی گذرا ازش گذشتم ولی وقتی واسم جالب شد که عکس زیر رو دیدم . توی عکس بالا که از طرف خود سوپرسل شرکت تولید کننده بازی واسه قطعی های که توی بازی رخ میده توی نت قرار گرفته نکته ی بسیار جالبی هست و اون هم طلایی بودن یکی از دندان های کارگر بازی هستش ، که واقعا توضیح دادنش طولانی هست و فقط به این موضوع اشاره کنم که یهودیان از دندان طلایی خیلی استفاده میکردند ، گفتم میکردند چون منبع جدیدی درباره این موضوع پیدا نکردم ولی می تونید به ماجرای هیتلر و دندان طلای یهودی رجوع کنید . در رژیم هیتلری، هر یهودی اگر به درد کار نمی خورد باید از بین می رفت و هر کدامشان که به درد کار می خوردند باید در اردوگاه های کار اجباری جان می کندند و سپس که جانی برایشان نمی ماند آن را نیز می گرفتند. یهودیان در امپراتوری هیتلر انسان هایی زیادی به حساب می آمدند، آنها چاره به جز مرگ نداشتند. به یهودیان گفته می شد که قرار است به حمام بروند. پس لباس هایشان را در می آوردند و صابونی به آنها می دادند. سپس در از پشت قفل می شد و قرص های زیکلون بی را تو می انداختند. با انتشار بخار سمس این قرص ، آنان خفه شده و می مردند. حلقه های طلای ازدواج، دندان های طلا و لباس ها را می فروختند و موی زنان را تراشیده و از آن برای ساختن برخی اجناس استفاده می شد. و مپ ما از صفر تا 100 بدست همین کارگر های بازی ساخته میشه ... !!! بنا به نظر یکی از دوستان که اگه بازی نماد شیطان پرستی داره چرا سرباز شیطانی نداره !!! یه نیم نگاهی هم به نیروهای بازی میندازیم والکری (Valkyrie) اولین نیرویی که می خواهیم اون رو بررسی کنیم تبرزن بازی کلش هستش که یه تبر دستشه و باید گفت که از دیگر نمادهای شیطان پرستی آنتی جاستیس (Anti justice) به معنای ضد عدالت این تبر رو به بالا به معنای عدالت و رو به پائین ضد عدالت است . شیطان پرستان برای نشان دادن مخالفت خود با عدالت اجتماعی از هیچ فعالیتی مضایقه نمی کنند . گوبلین (Goblin) یکی دیگه از نیروهای شیطانی کلش که زیادم نیاز به بررسی نداره و میشه گفت تابلوترین نیروی شیطانیشم هست گوبلین ، اگه از گوشای شیطونیش بگذریم از چشمهای قرمز یا خونیشم بگذریم از اسمش دیگه نمیشه گذشت معنی لغویی گوبلین همون جن هست و خوده اسم این نیرو شیطانی بودنشو ثابت میکنه دراگون (Dragon) دراگون یا همون اژدها که بیشتر اون رو به عنوان یک شخصیت افسانه ای میشناسیمش یکی دیگه از نماد های شیطان پرستی محسوب میشه همونطور که توی عکس زیر می بینید . چشم راست دراگون معلوم نیست که اینکار برای جلب توجه چشم چپ دراگون می باشد و چشم چپ دراگون هم مثل گوبلین به رنگ قرمز یا خونی در اومده باید بگم که شیطان پرستان از لنزهایی به رنگ قرمز که عکس اون رو در پایین می بینید برای شباهت چشم خودشون به شیطان استفاده می کنند فلسفه چشم چپ و چرایی آن واسه این هست که خوبه بدونید علت تاکید یهود بر یک چشم و چشم چپ اینه که زمانی که حضرت ابراهیم (ع) در حال قربانی کردن حضرت اسماعیل ع بود شیطان در غالب انسان آمد و شروع کرد به وسوسه ی ایشان حضرت ابراهیم ع سنگی به طرفش زد که شد پایه و اساس رمی جمرات ، نکته ی جالب اینه که اجنه و شیاطین وقتی در حالت انسان می آیند بسیار آسیب پذیر میشوند که پرتاب سنگ چشم راست شیطان را کور کرد و او هم اکنون فقط چشم چپ دارد . ویزارد ، ویچ و اسپلز - Wizard , Witch and Spells در ادامه بررسی نیروهای بازی این سری در مورد نیروی یه جورایی جادویی بازی رسیدیم چون چند نیرو شبیه به هم بودن همه رو یکجا آواردم که خلاصه تر هم بشه . اول میریم سراغ معنی لغویی هر نیرو ، ویزاد که معنیش میشه همون جادوگر ، ویتچ یا ویچ که میشه ساحره و اسپل به معنی طلسم و اسپلز به جمع او یعنی طللسم ها اشاره داره ، توی بازی که چیزای عجیب غریب قریب به جادو زیاد داریم بازم اسامی خود نیرو ها خودش رو ثابت میکنه و فقط یه توضیح مختصر میدم . شکی نیست که یهودیان و قوم یهود از ماهرترین ساحران در زمان‌های قدیم بوده‌اند، تا آنجا که معجزه پیامبر یهود چیزی نیست جز یک سحر بزرگ از دیدگاه ساحران. معجزه حضرت موسی (علیه السلام) نیز چیزی فراتر از کار ساحران آن زمان باید می‌بود؛ مانند شکافتن دریا، و اژدها کردن عصایش. پس در اینکه قوم یهود در هزاران سال پیش قوی‌ترین ساحران را داشتند شکی نیست. البته معجزات حضرت موسی (ع) به اذن خدا بوده و رابطه ای به سحر ندارد و فقط برای نشان دادن قدرت خالق یکتا بوده است . هدفی که سحر و جادو دنبال می‌کند، استفاده از نیروهایی است که از دسترس انسان‌های عادی خارج است و کارشناس این فنّ به کمک اسرار ربوده شده از آسمان، انواع روش‌ها، مواد شیمیایی و کلمات و عباراتی را استفاده می‌کند که سینه به سینه به او انتقال یافته و مصون از اشتباه تلقی شده است. شیاطین کم و بیش در این روندها شرکت دارند و فنون جادوگری را نه به سود آدمیان، بلکه برای کشاندن انسان‌ها به سوی دوزخ در دسترس آن‌ها قرار می‌دهند. توی طراحی نیروی ویزارد چیز خاصی ندیدم یا نفهمیدم و همون حالت جادوگریی رو داشت که میشود پیش بینی کرد و فقط نوع ایستادن ویزارد منو رو یاده یکی از 33 درجه فراماسونی میندازه ولی از نیروی ویچ نسبت به ویزارد یکم سخت تر میشه ازش گذشت احتمالا حمله کردن با ویچو تجربه کردید یا حداقل دیدید یک اعصای جادوگری که اگه فیلم هری پاتر رو هم دیده بودید از این چوب های جادویی استفاده می کردند و بهشم میگفتن هالیوود که متاسفانه یه جورایی تشبیه اعصای حضرت موسی (ع) بود امیدوارم اعصای دست ویچ دیگه تشبیه نباشه ولی دور از شباهت هم نیست . حالا بحث هر بار زمین زدن این اعصا و زنده شدن اسکت ها از دل زمین دیگه جداست و اینکه اگر به شکل اعصا هم دقت کنیم در سر عصا جمجمه ای شاخ دار همانند بز یا قوچی وجود دارد که قبلا در موردش صحبت کردیم . درمورد طلسم ها هم که دیگه همه چیز روشنه سحر، منشأ شر و شوم‌‌ترین منابع فساد در اجتماع بشری است. ریشه‌ سحر به ابلیس برمی‌گردد و از طریق او به سایر شیاطین جن و انس نیز منتقل شده‌است. کسانی که از سحر و جادو استفاده می‌کنند با شیاطین در ارتباط هستند. امروزه وجود و تأثیرات سحر، طلسم و امثال آن از دیدگاه دین و علم اثبات شده‌است، ولی دین، رفتن به سمت این امور و استفاده از آن را شدیدا نهی می‌‌کند. مبین آن، اینکه حضرت علی (علیه‌السلام‌) امام عارف و آگاه به علوم غیب، می‌فرمایند: «هرکه چیزی از جادو بیاموزد، کم یا زیاد، کافر است.» دوستانی که نظر مثبت یا منفی دارن می تونند توی همین تاپیک نظرشون رو بزارند. نظراتی که توی اونها از کلمات نامناسب و فحش استفاده بشه چه مثبت و چه منفی حذف خواهد شد . مرسی
    10 پسند
  27. مراحل پر کردن صفحات رمان: آقا دقت کردید بیشتر رمان خونا به تعداد صفحه نگاه می کنن؟! من خودم یکی از اونام مثلا اگه رمان 200 صفحه باشه عمرا بخونمش حقیقت محضه اگه رمان بیشتر از 400 صفحه باشه برا خواننده جذابه چرا؟ چون فکر می کنه نویسنده واسه رمان زحمت کشیده ولی از من به شما نصیحت گول ظاهرو نخورید وقتی رمانو شروع می کنی نصف رمان اینجوری شروع میشه سلام من بلقیسم رنگ چشمام طوسی آبیه من تنها فرد خانواده ام که چشمام رنگیه ( من نمیگم چشم رنگی بودن بده ولی اگه دقت کنید بیشتر ماها چشمامون قهوه ای سوختس یا روشن) خدادادی لبام قلوه ایه بعد از اونجایی که خدا باید همه چی رو باهم میداده سر راه بینیم هم عمل کرده. یه داداش هم دارم که خیلی خره ولی دوسش دارم من خیلی شیطونم همه پسرا دنبالمن دیگه فامیل که جای خود دارن... راستی از خونه یک هکتاریمون تو خیابون فرشته گفتم؟! بابام یه شرکت داره ننم هم خیلی دوسم داره، ای لاو یو نن جون تازه مورد داشتیم کلی خواستگار داشته و این سر همشون بلا ملا اورده ناموسن همه خانواده ها خوشبختن، مردا هم زن ذلیل مدیونید فکر کنید تو این خانواده ها دعوا هست، فک کنم این جمله که دعوا نمک زندگیه یا زن و شوهر دعوا کنند ابله هان باور کنند به دیار باقی پیوست. خب چند صفحه ای میایم پایین تر می رسیم به دانشگاه دختره از اونجایی که دختره توشگل و جذابه دم در دانشگاه یه کنه همیشگی داره که در خواستش اینه که ملکه خونش شه(اقا من از همین جا اعلام می کنم دختره نیومد من هستم) استادا هم که از دم عاشق دختر داستانن همشون هم خوشگل جذاب مجرد با یه من اخم که به صورتش میاد فک کنم سیستم دانشگاه ها اینجوری شده که برا استادا می نویسن: جاست سینگل ادامه دارد...
    10 پسند
  28. اولین انسانی که خلق شده حضرت آدم (ع) می باشد و همه ی ما از نسل آن حضرت هستیم و آن حضرت را ابوالبشر یعنی پدر تمام انسان ها می گویند . آیا اجنّه هم این چنین پدری دارند که دیگر اجنه از نسل او باشند ؟ بلی ، اجنه نیز دارای پدری هستند که اولین مخلوق جن می باشد و نام او « شومان » است . در روایتی شخصی از حضرت علی (ع) پرسید : « پدر اجنه کیست ؟ » حضرت در جواب آن شخص فرمودند : « نام پدر اجنه ، شومان است . » اجنه از نظر خلقت و ترکیب همانند انسانها که دارای شکل ها ، نژادها و رنگهای مختلف هستند ، دارای انواعی هستند که از جمله آنها عبارتند از : 1. جن : « اذا اراد العرب الجنّ خالصاً » ، وقتی عرب وجود جن را به تنهایی در نظر بگیرد لفظ جن را بکار می برد . 2. عامر : به گروهی از اجنه گفته می شودکه با مردم نشست و برخاست دارند و با آنان زندگی می کنند . 3.شیطان : به گروه بد ذات و خبیث اجنه گفته می شود . 4.عفریت : به آن گروه از اجنه می گویند که دارای مقام و منزلت والایی بوده و از قدرتهای فوق العاده ای بهره مند هستند . از امام صادق (ع) روایت شده که فرمودند : « اجنه امیرانی دارند که به آنها عفراء می گویند .» اگر از قدرت تسلتطون به جن ها مطمینید.میتونید حتی فکر تمسخر رو هم از ذهنتون بیرون کنید. از دخالت جن ها در زندگیتون نکرانی ندارید ز برای ارتباط با جن ها هنوز هم مصر هستید. باید با یکی دیگر از ملزومات این ارتباط آشنا بشید.کسانی که قصد ارتباط با جن ها رو دارند. باید اعصاب و قلب قوی داشته باشند.صحنه های دلخراش و ترسناک‌:آشفتشون نکنه.و جرات زیادی داشته باشند. جن ها موجوداتی بی اندازه حساس هستند.واکثرا اخلاق تندی دارند. محبت و حشمشون در منتها درجه است. برای همین باید در مورد جن ها با احتیاط زیادی رفتار کرد. در علوم خفیه هم پله پله و مرحله به مرحله سطح آگاهی و قدرت بالا میره. در شروع هر مرحله حقایق تلحی در مورد ارتباط با دنیای {ماورالطبیعه}به شما گفته میشه و بعد شما باید تصمیم بگیرید که ادامه بدبد و به مرحله بالاتر برسد یا نه. مطالب ارتباط با جن.ذره ای از همون حقایق تلخ هستند. و مینویسم تا این شوق و اشتیاق اولیه که طبیعیه و در همه نو آموزهای علوم خفیه هست. کمی تعدیل بشه. شما در هیچ کتابی نمی توانید مطالبی راجع به محدودییتهای ارتباطی که جنها ایجاد میکنند پیدا کنی. تنهایی در زندگی شخصی. ازدواج برای کسانی که وارد دنیای جنها بشن خطرناک و سخته. اولن بخاطر اینکه ممکنه مجبور به مخفی کردن تمام حقایق و مکنونات قلبی و آگاهی ها از همراه زندگیتون باشید. بعد هم بخاطر اینکه هر خطای کوچکی که باعث دلخوری یا دشمنی جنها بشه، خطری برای زندگی خانواده و عزیزان شماست.خودخواهی نیست که آدم برای تنها نبودن خودش دیگری رو با خطر مرگ روبرو کنه؟ بگذریم از عوارض دیگه ی این وادی که مثلا می تونه شما رو دچار مشکلی مثل "پرش" کنه که اون وقت تحمل کردن موجودی که معلوم نیست خودشه یا در حال "پرش" صبوری زیاد می خواد!
    9 پسند
  29. آره واقعا...حق با شماست. اینکه بعضی ها طوری میگن نرو سمتش انگار برای خودشون اتفاق افتاده....برای من تا حالا اتفاق نیفتاده...اما توی مقاله هایی که خوندم خیلی درموردش بد نوشته بود.گفته بود احضارشون میتونه واقعا خطرناک باشه.در واقع توی فیلم هایی که در این حیطه می بینیم اصلا اینطور نیست....مثلا فیلم احضار....اگه کسی دیده باشه،خیلی راحت اون جن به دنیای ادما پا گذاشت و مشکلاتی رو براشون به وجود اورد.یا همین انابل.که داستانی کاملا واقعیه و عکس های واقعیش هم توی اینترنت هست،توی این فیلم خیلی راحت جن احضار شد. من یکمی گیج میشم خب....بعضیا میگن خطرناکه،عده ای میگن هیجان انگیزه....بعضیا میگن احضارش آسونه،عده ای میگن سخته.... اما من فکر می کنم که سخته و خطرناک...
    9 پسند
  30. ها ها ها عاشق خوندن کامنتای این تاپیکم من (نوعی) اول نحوه ی ارتباط را باید بلد باشم بعد درباره خوب و بدش فکر کنم .که البته توو ایران همه سیاستمدار ، پزشک و مدیوم ارواح هستن خداروشکر . عزیزانم شما هر چه قدرم مشتاق باشی اون مدلی که دیو چراغ جادو ظاهر شد و آرزو براورده کرد نمی تونی ارتباطی داشته باشید پس دیگه اینکه "ننننننه نرررروووو سمتششش ضررررر داره" گفتن یا "ننننه اتفاقا باحاااااله" گفتن چه سودی داره ؟ مثل اینه که من بهتون بگم ننننننه فکر فضا رفتنو از سرت بیرون کن ! (طوری که انگار فضا همین بغله) جالبه عربستانی ها هم خیلی دنبال این موضوع هستن و هر اتفاق بی ربطی هم بیافته ربطش میدن به این موجود .
    9 پسند
  31. هیجانش خوبه ولی منو چ به این غلطا خخخخ
    9 پسند
  32. اون فرق داره. رابط فقط میتونه که تو ایران شاید فقط پنج تا باشن
    9 پسند
  33. 9 پسند
  34. بله میدونم خودم هیچ اطلاعی ندارم ولی یه مدیوم میشناسم
    9 پسند
  35. نه جوونا هرچی کمتر بدونن بهتره میرن دنبال اینجورچیزا زندگیشونو از دست میدن من خودم کسایی رو میشناسم که از سر داشتن اطلاعات زیاد در رابطه با اینموضعات و دنبال کردن اونا کل زندگیشونو از دست دادن
    9 پسند
  36. بدو بگوووووووووو .........زود.....تند......سریع........... اسم مخاطب خاصت چیه؟؟؟؟!!!!!!!! جون همون مخاطب خاص راستشو بگوو!!!!!!!
    9 پسند
  37. وایی ازبالاهمه چیز قشنگ تره منن منتظرشم
    9 پسند
  38. اقا من اسم میبرم طاقت ندارم پریــــــــــا کوجایییییییی دختر؟!!!!!!!!!!
    9 پسند
  39. تا ساعت 4 چشم رو هم نذاشتـه .. دیدم خواب که به چشمم نمیاد و همشم فکرای مسخره تو سرم میچرخه .. پاشدم رفتم چای‌ساز و روشن کردم، نشستم رو صندلی و به آبی که تو چای‌ساز تکون میخورد نگاه میکردم، تا اینکه آب جوش اومد و چایی که از ساعت 12 شب مونده بود و ریختم تو لیوانُ .. کیندر جانمُ برداشتم و رفتم تو اتاقمُ در و بستم و برق و روشن کردم .. جزوه‌ی مزخرف‌ترین درسِ دنیارو برداشتم و نشستم کفِ زمینُ‌ شروع کردم به خوندن.. به یک ساعت نرسید که مامانم در و باز کرد و گفت : - خوبی؟! باورش نمیشد بنده خدا.. با یه آره و گفتنِ اینکه استرس داشتم پاشدم بخونم، مامان جان رفتن به خواب.. تا ساعت 8 اینا بیو خوندم و بعدش رفتم دراز کشیدمُ خواستم آهنگ گوش بدم که یه صدایی تو مغزم پیچید و گفت: - گوش نده.. هر چی میکشی از همین آهنگاست! منم گولش و نخوردم و یه آهنگ زدم پلی شه.."معشوقه‌ی بدبختِ‌ تو-محسن وحیدی" یه ربع، نیم ساعت آهنگ گوش کردم و بعدش رفتم و صبحونه خوردم، یکم کانالای تلویزیون و بدونِ توجه به برنامه‌هاش بالا پایین کردم و بعد از اینکه ازشون خسته شدم، رفتم تو اتاقم و نشستم طراحیایی که مونده بود و زدم که ساعت 4 باید میبردمشون کلاس.. بعدشم ناهار و آماده شدنُ تا ساعت 8 کلاس.. بعدشم اومدم و طرحی که برای درسا در نظر داشتم و آماده کردم و همزمان شیرکاکائو و کیکِ‌خواهرپز خوردم.. و الانم میخوام برم بخوابم.. روزِ سخت که نه.. خسته کننده‌ای بود! فردا هم ساعت 8 امتحان دارم.. بله.. پس شد آنچه شد .. # 22ـه دی ماهِ 95
    9 پسند
  40. امروز به معنای واقعی کلمه دانشجوهام خستم کردن از ساعت 9 و نیم برای یکی از درسای دیگشون گفتن برم رفع اشکال تا ساعت 3 ظهر من سرپا بود و یه ریز به سوالاشون جواب دادن الانم تو تلگرام گروه تشکیل دادن ول کن نیستن فرار کردم اومدم اینجا دلم برا یکی تنگ شده ولی خودش که به روش نمیاره
    9 پسند
  41. گذشت.. 21ـم فقط گذشت.. شاید بهترِ بگم نگذشت! حس میکنم هنوزم 21ـمِ.. که مـن انقــدر کلافه‌ام.. و بعد از مــدت‌ها، این ساعت بیدارم دوباره.. از این شب‌بیداریایِ وحشتناک، بیزارم..
    9 پسند
  42. نوزدهم دي ماه سال يكهزاروسيصدونودوپنج صبح كاملا معمولي بود...اما فقط صبح زود! اخرين امتحان رسمي( امتحان زبان نخوديه!) و فاجعه اي كه هنگام امتحان رخ داد! فشارم افتاد و نزديك بود غش كنم...خدا رو شكر به خير گذشتو امتحان رو تموم كرد اما فقط تموم كردم و نتيجه ي سه روز و نصفي درس خوندنم بر باد رفت فاجعه ي بعدي با فاصله اي كمتر از يك ساعت از امتحان مزخرف بود...اولين نمره! قابليت پخش اصلا نداره...سال اخري با اين همه درس ادمو زجر ميدن معلوم نيست ميخوان انتقام خون كي رو ازمون بگيرن!!! ( البته من هموني هستم كه بعد از امتحان گفتم امتحان عالي بود و خيلي راحت!!!) اما الان دلم از چيزاي ديگه پره...عذاب وجدان خيلي بده و بدجور داره گلومو فشار ميده اينكه يه ادمي هر روز صبح ساعت 5 بيدار بشه و بره سركار...با همه نوع ادمي سروكله بزنه و عصر خسته برگرده خونه و پولي رو كه با اون زحمت بدست مياره رو خرجت ميكنه...پس بايد اين خرج يه جوابي بده و امروز بدترين جواب ممكن رو داشت نميدونم چرا هر دفعه كه با دقت ميبينمش يا بهش فكر ميكنم گريم ميگيره اما نياز به تلاش بيشتر هست 19 روز ديگه وقت هست ايا ميتونم جبران كنمو خودمو بهش اثبات كنم؟
    9 پسند
  43. یعنی بار اطلاعاتم رو نمی تونم رو دوشم بزارم دیگه یکی بیااااد کمک .... اهای مخاطب خاص من ، کجایی ؟؟؟؟؟ کوری ؟ بیا کمکـــــــ یعنی داری از فضولی می میری
    9 پسند
  44. مرز بین عشق و نفرت به اندازه ی قطر یه تار موئه خودت رو درگیر نکن.آدما یه روز یکی رو دوست دارن یه روز دیگه ازشون بدشون میاد اما دوباره فرداش عاشقشون می شن این خصلت انسانه زیاد بها نده به این موضوع
    9 پسند
  45. اول از همه بگم که این تاپیک فقط واسه نشان دادن نماد های شیطان پرستی در این بازیست و به هیچ وجه نه به کسی میگیم این بازی رو انجام بده یا نده فقط تنها خواهشی که می تونم ازتون کنم به این بازی فقط به چشم یک بازی نگاه کنیم و جیب دشمنان خودمون را با خرید جم یا همون الماس پر نکنیم . تمام چیزهایی که در ادامه گفته میشه با عکس قرار گرفته و خودتون هم می تونید اون ها را در محیط بازی ببینید و قضاوت کنید . می توان بازی کلش آف کلنز رو هم مثل خیلی از بازی های دیگه ولی با خلاقیت بیشتری که سازندگان اون توی طراحی اون انجام دادن هم جز بازی های فراماسونری و شیطان پرستی دانست . هرچی بیشتر به محیط بازی بیشتر دقت کنید نمادهای مختلفی از شیطان پرستی رو میشه در اون دید که دور از چشم ما در محیط بازی جای داده شده اند . قرار دادن این نماد ها و دیدن اون شاید برای ما موضوع ساده ای باشد ولی این سوال رو از خودتون بپرسید اگر این نماد ها بی ارزش هستند چرا در محیط بازی و اون هم دور از چشم مخاطبینشون قرار دارند ؟؟؟ سطح شطرنجی بازی : تا حالا به محیط نقشه بازیتون دقت کردید آیتم های بازی کجا قرار دارند !!! درسته روی یک سطح شطرنجی یک سطح شطرنجی خیلی مرتب و جذاب که همه ما فکر میکنیم واسه راحت قرار دادن و مرتب کردن نقشه بازی به این شکل طراحی شده ولی واقعیت چیز دیگریست سطح شطرنجی ٬ از زمان مصر باستان در معابد مورد استفاده قرار می گرفته و بیش از آنکه جنبه ی تزئینی داشته باشد٬ دارای مفهومی رمزآلود است.امروزه٬ این نوع کفپوش یکی از نمادهای مهم فراماسونری و مکانی برای اجرای مراسم فرقه ای در کلیه ی لژهای ماسونی به شمار می رود.تشریفات ویژه ی ورود به این سازمان می بایست بر روی این سطو ح٬ که کنایه از آمیختگی زندگی انسان با خیر و شر است ٬ انجام گیرد. تصویری از سطح شطرنجی بازی : تصویری نزدیکتر از سطح شطرنجی بازی : نماد خرگوش شاید بگید که این موضوع ربطی به شیطان پرستی نداره ، بهتون حق میدم ولی به این سادگیا هم نمیشه ازش گذشت اگه عمیقتر به تصویر نگاه کنید متوجه تفاوت رنگهایی در سطح شطرنجی بازی میشید به تصویر زیر دقت کنید البته رنگها خیلی نزدیک به هم هست ولی با یکم دقت میشه تفاوت رو حس کرد . حالا به تصویر کلی این تفاوت ها دقت کنید البته یکم با رنگ عکس بازی کردم شاید بهتر دیده بشه فکر کنم متوجه تصویر خرگوش در پس زمینه شطرنجی بازی شدید باید بگم که خرگوش یکی دیگر از نماد های شیطانپرستی محسوب میشه که خرگوش در فراماسونری نشان رابطه ی نزدیک با یک دیگر است و برای خرگوش فرق نمیکنه که با مونث باشد یامذکر باشد و باهردو نزدیکی میکند ودر ماسون خرگوشی که چشم چپش معلوم باشه نشان همجنس بازی است. نماد بز یا قوچی به نام بافومت اگر به گوشه بالای سطح شطرنجی بازیتون بندازید متوجه یکی دیگر از علایم شیطان پرستی به شکل بز یا قوچی به نام بافومت میشید .بافوت یکی دیگر از نمادهای کثیف شیطان پرستیت که در عرفان کابالا«عرفان یهودی» اهمیت خاصی دارد این علامت فقط مخصوص شیطان پرستان است و در جواهرات هم بسیار مورد استفاده قرار می گیرد. سر بافومت معمولا در میان ستاره پنج پر طراحی می شود. نماد مار در بالای نماد قبلی باز هم یک نماد دیگر از شیطانپرتی یعنی مار رو میشه دید که می توان گفت مار حیوان مورد علاقه ماسونها و شیطان پرستان است . تا جایی که آن به عنوان حیوان خانگی خود استفاده می نمایند. حتی این نماد رو می توان روی دلار هم دید که بیشتر به مار امو (OMO) معروف است . نماد جغد فراماسون بازهم یک نماد ترکیبی در بالای محیط بازی و اینبار جفد فراماسون ، همونطور که توی تصویر میبینید در قسمت بالایی یک جغد قرار دارد قسمت سایه محدوده سر جغد رو نشون میده که به صورت نیمی از سر جغد آمده و قسمت قهوه ای رنگ نوک جغد و دو دایره ریز و تیره چشم اون رو تشکیل میده و فضای سبز پایین هم با حالت هایی که میبنید بدن و بال و پای جغد رو کامل میکنن و اینکه باید بگم که جغد یکی از حیوانات مقدس فراماسون هاست ، گردن جغد 360 درجه میچرخه به این نشانه است که ما برهمه جا مشرف هستیم.و یکی دیگه از خصوصیات اینه که جغد شب بیداره ومنظرشون اینه که وقتی شما خوابین ما بیداریم و در حال برنامه ریزی هستیم. و یه چیز مهم دیگه اینه که خدای ملوخ را با جغد نشان میدهند. نماد ستاره شش پر با دقت به نماد الماس یا همون جم بازی کلش میشه یکی دیگه از نماد های فراماسونری و یهودیت رو دید، نماد ستاره 6 پر در دل یک الماس سبز و زیبای شش گوشه که روزانه میلیون ها دلار رو به حساب فراماسون های پشت پرده ی این بازی میریزه جالبش اینجاست که با زبون بی زبونی خودشون هم دارن میگن که این پول داره کجا میره ... ستاره شش پر یکی از مهمترین نمادهای یهودیت فراماسونری و شیطان پرستان این نماد دارای دو مثلث رو به بالا و رو به پایین است مثلث رو به بالا نماد مرد و قدرت و مثلث رو به پایین نماد زن و تعادل بود و شبیه به رحم زن است و ترکیب این دو مثلث نماد تعادل و توراون است و نماد اصول کابالا است اگر دوستان دقت کنند هر دینی دارای اصول است در دین اسلام توحید معاد و نبوت ، امامت و عدل پنج اصل اساسی است اما در کابالا دو اصل وجود دارد تعادل و توازون یعنی همه چیز از تعادل و توازون تشکیل شده به عبارت ساده تر خدایی وجود ندارد این نظریه کفر امیز اصول کابالا است و ستاره شش پر نماد ان است اکثر نماد های تعادلی کفر امیز بود مثل سیاه و سفید و مرد و زن یا نر و ماده این ستاره دارای شش مثلث شش ضلع و شش زاویه است که میشود ۶۶۶ یا همان عدد ابلیس که در قاعده اهرام ثلاثه هم ۶۶۶ وجود دارد همچنین این ستاره یکی از مهمترین نماد های شیطان پرستان بوده و این نماد را یکی از قویترین نماد های خود میدانند . نماد شاخ شیطان با نگاه به سربازخانه اکسیری کلش و بعد از به پایان رساندن 10 سطح این ساختمان به آخرین سرباز اکسیری یعنی پکا دست پیدا خواهید کرد سربازی با دو شاخ عجیب روی سر اون با لبه های نورانی ، علاوه بر اون شکل سرباز خونه هم به شکل این سرباز تغییر پیدا میکنه و سر این سرباز روی سرباز خونه قرار میگیره چیزی که توی 9 سطح قبلی به این شکل نبوده است که میشه گفت همان نماد شاخ شیطان است که با پایان دادن به این ساختمان اون رو در بالای سرباز خونه میشه دید . اگر به شاخ ها دقت کنید متوجه قسمت های رنگی نوک شاخ ها و یه شکاف نور در میان سر پکا خواهید شد که از دیگر علامات شیطان‌پرستی این شاخ ها می‌توان به منعکس شدن نور از «تک چشم» نام برد که خود یک علامت فراماسونری است . متاسفانه از این نماد بر روی برج ساعت در شهر مکه هم استفاده شده که توی تصویر زیر اون رو میبینید . علاوه بر موارد بالا خود سرباز پکا شبیه به نماد خدای ملوخ (مالکوم) طراحی شده است و تنها نیرویی هست که شما می تونید مجسمه اون رو با استفاده از گلد در بازی از لول 75 اکانت خودتون اون رو توی نقشه بازیتون قرار بدید . اگر به مپ های سینگل پلی بازی مراجه کنید باز هم نماد شاخ شیطان می تونید مشاهده کنید .
    9 پسند
  46. انتظار زیادی نداریم از دوستانی مثل شما ! تربیت خانوادگی یک شخص رو نمیشه تغییر داد , اگر حس میکنید هم سن بنده هستید , به این سن رسیدید و متوجه نمیشید ادب چه معنی داره چیز زیادی برای گفتن باقی نمیمونه ! نکته بعدی اینکه شما از کجا میدونید بنده بیرون از این فضای مجازی مدیر نیستم ؟ و اینکه شما اشتباه فکر کردید ! انتظار بنده این بوده که به حکم ادب کاربرانی که پیام میدن لاقل با هووی خطاب نکنن مارو ! ( همچین پیام هایی موجوده ! ) از کلمه امیر خالی استفاده کنن بسیار عالیه و ممنونشون میشیم ! بازم با این حال مشکلی نیست دوستان به ما فحش ام بدن اشکالی نداره ولی اگر شخصی توی انجمن به دیگران بی احترامی کنه دیگه طرف مقابل بنده نیستم که چشم پوشی کنم و بگذارم به پای سن کم کاربر ! , 100% دسترسی کاربری که از کلمات نامناسب استفاده کنه محدود میشه ! توی تاپیک خاطرات روزانه , خاطرات کسی رو نقل قول نکنید , این تاپیک برای اظهار نظر در مورد خاطرات دیگران نیست موفق باشید
    9 پسند
  47. 9 پسند
  48. ۹۵.۶.۱۰ 23:07.... من نمدونم چ اصراری دارم توی دلم که فقط میخوام با گفتن سبکشون کنم ..البته میدونم که واقعیت ها رو حتی نمیخوام به خودم اعتراف کنم .. ..میخوام ساعت دو نصفه شب دوباره اون آهنگی که با ویولن نواخته شده بود سکوت شب رو بشکنه و من همراهش شب رو بگذرونم ...لعنتی ...من یه روز به یکی خندیدم ولی امروز دردی گریبان گیرم شده که احساس میکنم دارم تاوان پس میدم ..
    9 پسند
  49. امروز 1 دی 95 ساعت 9 با الارم گوشی از خواب پاشدم...واقعا حال دانشگاه رفتن نداشتم اونم واسه یه کلاس ولی مجبور بودم...مجــــــبور با هزار زحمت پاشدم اماده شدم و پیاده رفتم تا دانشگاه... اخه خونه ی ما خیلی نزدیکه به دانشگاه ساعت 9:55 دانشگاه بودم دخترا هم از دور با نیش باز مثل همیشه اومدن استقبالم کلاس شروع شد جلسه قبل یک اثبات فرمول استاد خواسته بود و من از داداشم گرفته بودم این جلسه استاد گیر داده بود بهم که بیا و حلش کن واسه بچه ها با هزار بهونه که برگه اثباتو نیوردم و استاد من اون اثباتو انجام نداده بودم و... از زیرش در رفت (از بیخ گوشم رد شد) 11:30 کلاسو تموم کرد اووف بالاخره تموم شد فیزیک جلسه اخر...بای بای قهفرخی جان رفتیم سمت زیراکسی دانشکده ... جزوه هام کامل کامل نبود مجبور بودم بگیرم از بچه کپی کردم و ..ساعت 12 تو بوفه بودیم ناهارو خوردیمو... رفتیم کتابخونه و تا 4 اونجا بودم برگشتم خونه نمیدونم چرا همیشه برگشتن برام بیشتربود مسافتش تا رفت واقعا چرا؟ فردا امتحان پایانی ازمایشگاه دارم خدا بخیر کنه الان دورم پر از برگس ایشالا که بخیر بگذره هوا هم که ... درگیره انگار داره ناز میکنه ابریه خاکه چیه؟ صدای رعد و برق میاد ولی بارون نمیزنه عزیزم بزن دیگه برم پای درسا تا وقت نرفته
    9 پسند
  50. با سلام و عرض ادب خدمت شما این بخش برای پرسیدن سوالات و مشکلات انجمن و نحوه کار با انجمنه برای کمک گرفتن از دوستان در بخش کتاب از کاربران سوال بفرمایید با سلام و عرض ادب خدمت شما تاپیک چت روم با بیشتر از 8 هزار پست حذف شده در ابتدای تاپیک عرض کرده بودیم خدمت دوستان که این قسمت هر چند وقت یکبار حذف میشه و در صورت حذف شدن پست ها و تشکر هایی که در این تاپیک انجام شده هم حذف میشه و این تاپیک اسپم آزاد بود ! اگر توجه کرده بودید پست اول تاپیک این هشدار با رنگ قرمز هم نوشته شده بود ! با سلام و عرض ادب خدمت شما تاپیک چت روم با بیشتر از 8 هزار پست حذف شده در ابتدای تاپیک عرض کرده بودیم خدمت دوستان که این قسمت هر چند وقت یکبار حذف میشه و در صورت حذف شدن پست ها و تشکر هایی که در این تاپیک انجام شده هم حذف میشه و این تاپیک اسپم آزاد بود ! اگر توجه کرده بودید پست اول تاپیک این هشدار با رنگ قرمز هم نوشته شده بود ! به همین علت و کم شدن تعداد پست های شما , سیستم اجازه استفاده از قسمت به روز رسانی و چت روم رو نمیده , برای استفاده از این قسمت باید 10 پست مفید داشته باشید ================================= خدمت همه دوستان دیگه هم که این سوال براشون پیش اومده باید عرض کنم که پست مفید از نظر ما تاپیک های مفید در همه بخش های انجمن غیر از بخش سرگرمی و بحث گفتگو هست که علاوه بر اینکه پست های این قسمت شمارش نمیشه , این پست ها ممکنه در آینده حذف بشه !
    9 پسند
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد