رفتن به مطلب

پرچمداران


مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۷/۱۱/۱۸ در همه بخش ها

  1. 22 امتیاز
    " Its Better To Be Hated For What You Are.Than Loved For What Youre Not Kurt Cobain بهتره ازت متنفر باشن به خاطر چیزی که هستی..... تا اینکه عاشقت باشن به خاطر چیزی که نیستی
  2. 21 امتیاز
    مشکل از خود ماست ! واسه کسی که یه قدم واسمون برمی داره، دو کیلومتر پیاده می ریم . . .
  3. 21 امتیاز
    معرفی مختصری از فصل دوم هلنا: فصل اول هلنا چند هفته ی قبل تموم شد و داخل تالار ویرایش قرار داره. احتمالا چند هفته ی دیگه به عنوان " رمانی کامل شده " بره روی سایت. اما چیزی که قریب به اتفاق همه ی خواننده ها باید متوجه اون شده باشن اینه که هلنا هنوز یه رمان کامل شده نیست. موضوعی که داخل این رمان بهش پرداخته شده یه جور " مگاموضوع " بود که نیاز به پردازش بیشتری داشت تا به نتیجه گیری برسه. فصل دوم از بیست و دو سالگی هلنا شروع می شه. دیگه با کودک دوازده ساله و چشم و گوش بسته ای، طرف نیستیم. به مرحله ی پختگی رسیده. شاید بیست و دو سال برای رسیدن به پختگی کافی نباشه اما با توجه به نوع زندگی هلنا و روند فصل اول، اتفاقات زیادی بود که سردی و گرمیشون هلنا رو به چیزی که داخل فصل دوم هست، تبدیل کرد. ژانر های رمان همون هایی هستند که بودند؛ ماجراجویی، ترسناک و معمایی. شاید کمرنگ و پر رنگ شده باشن. شاید دیگه خبری از ماجراجویی های شبیه فصل اول نباشه. فصل دوم هلنا به اصطلاح ساکن تره. میشه گفت ترسناک تر هم هست. چرا که بیش از پیش قراره به اتفاقات ترسناک فصل اول، پر و بال داده بشه. معمای رمان هم چنان بر قوت خودش باقی خواهد موند. پاسخ مستقیمی به معما داده نمیشه. خواننده دو تا توانایی رو باید داشته باشه؛ تشخیص معمای اصلی رمان و کشف جواب اون. اما ژانری که به رمان اضافه شده که به نظر خود من جذاب ترش کرده، جنگی بودن اونه. فصل دوم هلنا، جنگ و درگیری زیاد داره. جزئیات این جنگا و درگیری ها فعلا قابل بیان نیست اما در همین حد کافیه اطلاع داشته باشید که بخش بزرگی از ماجرا و خوف و خطر فصل دوم هلنا، جنگه. به احتمال فراوان از نظر حجم و تعداد صفحات، فصل طولانی تری رو در پیش داریم. شخصیت های داستان هم بیشتر و بیشتر میشن. اما برای پایدار بودن داستان بر حس و حال خودش، هم چنان زاویه ی دید فصل دوم، اول شخصه. ارتباط عمقی زیادی بین فصل اول و دوم هست. کسی که با دقت فصل اول رو نخونده باشه، فصل دوم رو متوجه نمیشه. در حقیقت فصل اول رمان، نوعی آماده سازی خواننده بود برای رسیدن به مسیر اصلی رمان. استیو، کاپیتان، ویلیام و پدر و مادر هلنا همچنان جزئی از شخصیت های رمان هستن. فرقی نمی کنه که مرده باشن یا زنده. فصل دوم خالی از وجود این افراد نیست. و در سخن آخر؛ این رمان دارای دو فصله. بنابراین فصل دوم، اتمام ماجرای ما خواهد بود. به همین دلیل با فصل طولانی و پر اتفاقی روبرو خواهیم بود. اما مسئله ی مهم تر از همه چیز نحوه ی انتشارشه. تایپ رمان شروع شده و به احتمال بسیار زیاد انتشارش همانند فصل اول باشه. اما اینکه کی ارسال بشه بسته به شرایط خودم، اشتیاق خواننده و پیدا کردن جلد مناسب برای اون داره.
  4. 20 امتیاز
    رمان: هلنا ( فصل دوم ) نویسنده : Ali.He کاربرانجمن نودهشتیا موضوع : ماجراجویی، جنگی، ترسناک، معمایی. خلاصه : اینکه هیچگاه پایان راه نمی رسد، غیرقابل انکار است. همیشه چیزی هست که زندگی را به کام ما تلخ کند؛ برای عده ای ترس از آینده، بعضی حسرت گذشته و شماری هم گم شدن در حال. برای هیچ کداممان خارج از این ها نیست. هرگاه احساس می کنیم که بزرگ شده ایم، یا دیوی در آینده انتظارمان را می کشد، یا هیولایی از گذشته به دنبالمان افتاده است. چرا؟ تا فقط ثابت کند که نه؛ هنوز بزرگ نشده ایم. راهی برای فرار نیست؛ روح های پژمرده و دل های مرده، اثبات این مدعاست. اما یک آهو هنگام مواجهه با شیر گرسنه، چه می کند؟ من، بزرگ شده ام؛ عقلم از آن آهو بیشتر می رسد. اما یک چیز را از او یاد گرفته ام؛ دویدن برای نرسیدن! ... مقدمه : چه فکرش را می کردم و چه چیز می بینم؟ هلنا، منتقم خون عزیزانش می شود. شمشیرش را بر می دارد و برای نابودی همه ی آن شیاطین، می جنگد. اما این ها را نمی بینم. هفت سال زندگی دور از آن شیاطین، هر کینه جویی را آرام می کند. محیط، غیر قابل پیش بینی بود و خطرناک. اما یک چیز داشت؛ آسایشی به دور از فکر نشان و آدم خوار ها؛ حتی دور از ویلیام و پدر و مادرم. پستی و بلندی محیط، بوی خوبی داشت؛ همیشه دلم می خواست از عمق وجودم بو بکشم و بگویم : « بیایید ». برای منی که بازی پانزده سالگی ام شمشیر بود و اسب، فرمانده ی نیرو های محافظ یک سرزمین بودن، آن هم بعد از هفت سال یخبندان و بیابان دیدن، مزاح خنده داریست ...
  5. 20 امتیاز
    باید که تو باشی...... تا در دل تاریک شبم نور بپاشی..... باید که تو باشی و بمانی به کنارم...... چشمان تو مانند گل و ترمه و کاشی...... باید که تو باشی که من ارام بگیرم..... اینجا چه غریبم تو اگر یار نباشی....... باید که تو باشی و تمام غزلم را..... تا قاب بگیری بگذاری لب کاشی...... باید که تو باشی ای عشق همیشه..... در خانه ی تنگ دل من بلکه تو جا باشی..... تا مرغ دلم بر لب بام تو نشیند....... باید که تو باشی و تو باشی و تو باشی......
  6. 20 امتیاز
    دو روز از سال مزخرفترین روزای سال اند: 1.آخرین روز عید 2. 31شهریور
  7. 19 امتیاز
    موسیقی پروفایل: بی کلام از علیرضا حیدری ( تولد دوباره )
  8. 19 امتیاز
  9. 19 امتیاز
    نه که دلتنگت شده باشم ها ! نه .. فقط میخواهم بگویم به پاهایت آمـدن می آید همین...
  10. 19 امتیاز
    به بابام میگم اگه من بمیرم چیکار میکنی؟!میگه بی سر و صدا تو باغچه خاکت میکنم یارانت قطع نشه!!یعنی ی تعریف جدید از عاطفه پدری ارائه داده هااا
  11. 18 امتیاز
    سلام. امروز یه اتفاقی افتاد که خیلی منو ترسوند. مادرم روی زمین افتاد و نمی تونست بلند شه. نمی دونستم دقیقا چی بود، کمرش گرفته بود یا اینکه سرش گیج رفته بود. خلاصه که واقعا ترسیدم. اصلا نمی تونست راه بره و با خواهرم کمکش کردیم که از جاش بلند شه. خودش می گفت کمرمه. خیلی ترسیدم. وقتی می دیدم که درد زیادی می کشید، وحشت زده می شدم. روی تخت خوابوندیمش و بردیمش بیمارستان. دکتر خوبی بود. چند تا آمپول داد و یه سری دارو و الان حالش خیلی بهتره و می تونه روی پاش بایسته. شاید فقط یه سرماخوردگی ساده بود که باعث گرفتگی شده بود اما خیلی بهم شوک وارد کرد. یه لحظه با خودم می گفتم اگه دیگه مادرم نتونه بایسته چی؟ اگه نتونه به سلامت قبلش برگرده چی؟ اون موقع فهمیدم که زندگی خیلی وقتا دستو بال آدمو می بنده. امان از سرکشی ما. گاهی سلامت و بی مشکلی اون قدر مغرورمون میکنه که فکر میکنیم حق مطلق ماست که در این سلامت و در این عافیت زندگی کنیم. اما امروز خیلی برام روز عجیبی بود. با خدا سر یه سری موضوعات مشکل داشتم. عصبانی بودم. ولی دقیقا ظهر امروز بهم ثابت کرد که نهایتش هیچکی غیر از اون برام نیست که بهش امید داشته باشم و بهم ثابت کرد که گاهی دست و پای آدم از انجام کوچک ترین کارام بستس. بهم ثابت کرد که هر چقدرم که سرگرم چیزای دیگه بشم، موقع مشکل، موقع تنهایی و موقع ترس و ناامیدی فقط اونه که تسکین بزرگیه برای آدم. بقیه میرن کنار و هیچکس دیگه ای نمی مونه. این چند وقته خیلی وضعیت ارسال کردم. ببخشید. این آخریش بود.
  12. 18 امتیاز
    کسی از ظاهر یک کوه حرفش را نمی‌فهمد به ظاهر ساکتم ، در سینه‌ام آتشفشان دارم امید صباغ‌نو
  13. 18 امتیاز
    روزگار غریبیست!!! آدمها یک روز دورت میگردند روزی دیگر دورت میزنند...!!! یک روز ازت دل می بَرند روزی دیگر دل را می بُرند...!!! یک روز تنهاییت را پر می کنند وقتی خوب وابسته ات کردند.... به جای اینکه درکت کنند ترکت می کنند واقعا روزگار غریبیســت....
  14. 18 امتیاز
    غرور یکی از کثیف ترین ویژگی های ممکن برای یه آدمه. سوتفاهم نشه، وقتی از غرور حرف می زنم منظورم اون تکبر و خود بزرگ بینیه که به خاطر داشتن ویژگی های اکتسابی و غیر اکتسابی تو انسان ایجاد میشه. همین که حس می کنیم از اون یکی بالا تریم چون به طور مثال زبانمون بهتره، جایگاه بهتری در اجتماع نسبت به اون داریم، قدمون! بلندتره، ثروت بیشتری داریم و خیلی ویژگی های دیگه که برا آدما نوعی ارزش به حساب میان اما وقتی در مقام مقایسه با دیگری قرار بگیرن، ویژگی کثیفی مثل تکبر رو میسازن. مذهبی تر ها شاید بهتر بدونن که منشا همه ی بدی ها، تکبر بود. انکار نمی کنم که خودم هم گاهی مغرور میشم. کنار گذاشتنش واقعا کار سختیه گاهی اختیار رو از دستمون میگیره و جوری باد میکنیم که انگار همه ی آدمای روی زمین سربازن و ما پادشاه اون ها. سخت هست اما میشه جلوش رو گرفت؛ اگه دیدمون رو بازتر کنیم می بینیم در همه ی ابعاد زندگی چه واقعی چه مجازی، هیچکس بر دیگری برتری مطلق نداره. یه جورایی به نظرم واجب بود که این وضعیت رو بفرستم و اینو بگم. روزگارتون خوش.
  15. 18 امتیاز
    یادم نمی کنی ز یادم نمی روی یادت بخیر یار فراموش کار من . . .
  16. 18 امتیاز
    تبریک به خانواده نودهشتیا برای 10 هزار تایی شدن !
  17. 17 امتیاز
    درودفراوان خدمت خانواده بزرگ نودهشتی. ازاونجایی که بچه های درسخون انجمن سخت درحال درس خوندنن تصمیم گرفتیم کمی فعالیتشون روبه چالش بکشیم. یه کلاس مجازی نگارش براتون اوردیم تاقدرت قلم شمارومحک بزنیم. خدمتتون عرض کنم که این کلاس مثل کلاس های مدرسه دبیرداره.البته ازاونجایی که تعداددانش اموزهای مازیاده دوتادبیربراتون درنظرگرفتیم. علاوه براون همه میدونیم که وقتی واردمدرسه میشیم نمیتونیم وسط سال ول کنیم وبریم،اگه به خودتون مطمعن هستیدلطفاتوی کلاس های مااسم نویسی کنید. دبیرهای مابه شمااول اموزش میدن وبعدموضوعی برای نوشتن،بعدازاون انشای شماروتصحیح میکنندوایرادهای اون روبراتون بازگومیکنند.وبهتون نمره میدن. بایدبه اطلاعتون برسونم که ماامتحان هم ازتون میگیریم وبهتون کارنامه میدیم. راستی اینم بهتون بگم که مابه معدل های بالای 19جایزه هم میدیم.بهترین انشاروی کانال مدرسه به نمایش گذاشته میشه تاوالدینتون ازاوضاع تحصیلی فرزندشون باخبربشن. تاشنبه برای اسم نویسی مهلت داریدوپس ازاون کلاس های مادایرمیشه. دانش اموزانی که 3جلسه غیبت داشته باشندازدوره های اموزشی محروم میشند. منتظرتونیم. باتشکرازهیت امنای اموزشگاه: @Yeganeh ♡♡@paria80♡♡ اسامی دانش اموزان: @Zahra.g @mohadeseh.f @Elena-night @A.sanamy.D @mahdiye.ahm @Z_khofteh @m15 @Reyhanh @paradice @Hadiseh
  18. 17 امتیاز
  19. 17 امتیاز
    سلام خدمت دوستان عزیز.تشکر میکنم از عزیزانی که هوای من و دارن و همیشه بهم لطف دارن با وجود کم لطفی و کم مهری ما که دیگه نیستیم تو سایت.شرمنده از تمام دوستانی که فقط در حد خوندن وضعیت شدم وقت نمیکنم دیگه رمانشونو بخونم.واقعا دغدغه های زندگی شخصیم زیاد شده.از دانشگاه گرفته تا کارورزی که هر روز از ساعت 6 صبح میرم و شب برمیگردم خونه چند وقت دیگه هم بعد دانشگاهم خدمت رو دارم که دیگه بعید میدونم من و ببینید.بعد از ترمم وقتم بیکار شد حتما بهتون بیشتر سر میزنم و مقاله برای نویسندگی میزارم شاید به درد دوستان خورد.بازم تشکر میکنم از دوستانی که یاد من بودن تشکر از همتون موفق باشید دوستان
  20. 16 امتیاز
    شیرینی های زندگانی بیش از یک بار به کام نمی نشیند، اما تلخی هایش هربار تازه اند... هربار تازه تر ...
  21. 16 امتیاز
    آقای کوینر یک تابلوی نقاشی را تماشا می کرد که موضوعات متعددی را با یک فرم خیلی خودسرانه ارائه کرده بود. وی گفت: برخی از هنرمندان هنگامی که به دنیا می نگرند روی فرم آنقدر تلاش می کنند که محتوا از بین می رود. زمانی من نزد باغبانی کار می کردم. یک روز به من یک قیچی باغبانی داد تا یک درخت را هرس کنم. درخت در یک گلدان قرار داشت و برای جشن ها کرایه داده می شد. برای این کار می بایست شکل گردی را داشته باشد. من فورا شروع به قطع شاخه های اضافی کردم. اما هرچه تلاش کردم که شکل کروی به خود بگیرد کمتر موفق می شدم.گاه از این و گاه از آن طرف زیادی قیچی می کردم. در آخر وقتی هم که به شکل کره درآمد،کره ی خیلی کوچکی شده بود.باغبان ناراحت گفت: "خوب، کره بودنش که کره است،اما درختش کجاست؟" برتولت_برشت
  22. 16 امتیاز
    اگر تمامی ابر های آسمان ببارند، گل های قالی نخواهند شکفت. واین قانون زیر پا ماندن اســت ...
  23. 16 امتیاز
    عهد کردم عاشقانه سر نهم در دریای عشق زندگی یعنی نشستن با تو در دریای عشق گفته ام این را برایت بارها.ای عشق من دوست دارم با تو باشم تا شب یلدای عشق باز بی تاب است این دل ..بیقراری میکند با من از امروز یک دل باش تا فردای عشق ماهی احساس من در تنگ دل جان میکند موچ بر میدارد از این حادثه.دریای عشق عشق یعنی با تو بودن تا ابد.دلدار من نقش کردم از تو در قاب دلم سیمای عشق اسمان ابی شعر مرا مهتاب باش واژه هایم را ستاره سازم از رویای عشق
  24. 16 امتیاز
    اطلاعیه: درود کاربران عزیز شبتون بخیر اخیرا چند نفری با نام های مختلف عضو انجمن میشن به کاربران بخصوص مدیران انجمن پیام میدن با نام اینکه مدیر کل هستن و اکانتشون هک شده و نیاز به رمز عبورتون دارن! اطلاعات خوبی هم دارن و اسم همه رو هم بلدن مشخصه که عضو انجمن بودن به این افراد به هیچ عنوان رمز عبورتون رو ندین دوستان اکانت ما نه هک میشه نه چیزی! اگر کسی هم به این افراد رمز عبورشونو دادن؛ فورا عوضش کنن یا پیام بدن تا براشون عوضش کنیم! چنین مواردی هم دیدید به من یا بقیه ی مدیران انجمن گزارش کنید تا این افراد بن بشن!
  25. 16 امتیاز
    يكم هندسه تحليلي بخونيد! وقتي به يك نفر نرسيده باشي نميتوني بگي ازش گذشتم...
  26. 16 امتیاز
    بچه ها سلام همینکالان بهم خبر دادن بهترین دوستم و از دست دادم یعنی چی من دیروز باهاش بیرون بودم هیچیش نبود میگن سکته کرده آخه چرا فقط 23 سالش بود چرا اینجوری شد کلا اعصابم ریخته بهم حالم خوش نیست مگه میشه؟ الانم نمیتونم برم خونشون ببینم چه خبره اخه دخترم تنها میمونه یعنی دارم دیوونه میشم یکی بهم.بگه چیکار کنم
  27. 16 امتیاز
    توی سلف دانشگاه نشسته بودیمو مشغول حرف زدن.از پنجره بیرونو نگاه کردم؛ بارون آروم میبارید و بوی نم خاک، به مشامم میرسید.نفس عمیقی کشیدم و دستمو گرفتم بالای فنجون چایی. بخارش میخورد به دستم و انگار گرماش رخنه میکرد توی تمام جونم.یکی از بچه ها پرسید: چرا پائیزو دوست دارین؟همه ساکت شدن...یکی از بچه‌ها گفت: به خاطر بارونش...!ببین؛ الانم داره میباره! یکی از مزیتای پائیز اینه که دیگه از بارونش بیزار نیستی و برعکس! دلت میخواد همش بباره...!یکی دیگه گفت: به‌ خاطر برگ درختا! اون موقع که نصفش نارنجیه نصفش سبز!همه درحال بحث دراین مورد بودن که یهو تو گفتی: به‌خاطر بوی انار و گلپر!همه خندیدن...!لبخند ملیحی زدی و با آرامش، چایی دارچینتو سرکشیدیمیدونستم مثل بقیه قرار نیست جوابای کلیشه‌ای و تکراری بدی...میدونستم چقدر با بقیه فرق داری...!من گفتم: بوی انار و گلپر؟سرتو تکون دادی و خندیدی و دستاتو گرفتی جلوی چشماتاز کارت خندم گرفت!با صدا خندیدم و تو پرسیدی: خب... چرا میخندی؟ اصلا بگو خودت چرا پائیزو دوست داری؟خندمو خوردم. رفتم تو فکر. چی باید میگفتم؟میگفتم چون مانتوی زرشکی که میپوشی خیلی بهت میاد!؟ یا اینکه میگفتم رنگ خاکستری آسمون با رنگ چشمات ست میشه؟یا اصلا همین که میشینی رو به روی منو با آرامش چایی دارچینتو سر میکشی و گاه گاهی لبخند ملایمی تحویلم میدی؟میگفتم اصلا تو خود پاییزی؟ همونقدر قشنگ و دوست داشتنی؟چایی توی فنجون سرد شده بود. کنار گذاشتمشآه بلندی کشیدم ، لبخند کمرنگی زدم و گفتم:دلبره...دلبر...!| نگار قاسمی
  28. 16 امتیاز
    تو ضعف می کنی پسرت گریه می کند مهدی رسیده و به برت گریه می کند خاکی شده است موی سرت گریه می کند این ظرف آب بر جگرت گریه می کند شهادت امام حسن عسکری تسلیت
  29. 16 امتیاز
    بارش اولین برف پاییزی رو به همه ی انجمن به خصوص همشهریان عزیزم تبریک عرض میکنم .
  30. 16 امتیاز
    @mohadeseh.f اینم شیرینی شما
  31. 16 امتیاز
    ینی رو تخت بیمارستانم به یادتونم آخ الان آب قند لازم شدین..هیچی نیس نگران نباشین(جون عمه هام)
  32. 15 امتیاز
    ‍‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎ شخصي در كاباره ميميرد و شخصي ديگر در مسجد شاید اولي برای نصیحت داخل رفته بود و دومی برای دزدیدن کفشها پس انسانها را به میل خود قضاوت نکنیم قاضی فقط خداست ❄️
  33. 15 امتیاز
    - فقط برایم مانده حسرت گذشته ها. او داشت از حسرت حرف می زد؛ چیزی که دوست و رفیق زندگی من بود. - چه حسرتی؟ چشمانش پر از اشک بود اما دیگر خبری از مهر و محبت نبود. - وقتی سه سالت بود، گوستاوو به روی گلویت خنجر گذاشت و گفت: « این دختر عاقبت به شر می شود. » من آن روز کور و کر بودم و ندیدم که از چه کسی حمایت می کنم. ندیدم که نشان چگونه تقدیرت را سیاه کرده است. فقط عاقبت به خیری می دیدم. اما چشمانم باز شد و دانستم با تقدیر نمی توان مبارزه کرد. اتاق فضای غریبی داشت؛ حتی اشک ها هم تسکین دهنده ی خوبی نبودند. - به من یاد دادی تا زمانی که عاقبتم نرسیده برایش بجنگم. یاد دادی به کسی دل ببندم که تنهایم نمی گذارد و ظلمی در حقم نمی کند. تو از نظرت برگشتی. تو امروز پشیمانی. ولی من نه. چون تو باوری را در وجودم زنده کردی که هیچ چیزی نابودش نمی کند. تقدیر را خودمان می سازیم. این جزیی از ماست که مرگ را انتخاب می کند یا جاودانگی را. تو مرا زنده کردی، دیگر نمی میرم ... « هلنا، فصل دوم »
  34. 15 امتیاز
    سه بیت، سه نگاه، سه برداشت: موسی خطاب به خداوند در کوه طور: ارَنی ( خود را به من نشان بده) خداوند: لن ترانی ( هرگز مرا نخواهی دید) برداشت یک: چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی" برداشت دو: چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی" برداشت سه: ارنی کسی بگوید که ترا ندیده باشد تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی خیلی برام جالب و زیبا بود.
  35. 15 امتیاز
  36. 15 امتیاز
    همیشه یه نفر باید به رفقاش دلداری بده. همیشه اون یه نفر باید بزنه رو شونشو و بگه اینم می گذره رفیق. همیشه اون یه نفر لبخند می زنه و با لبخندش بقیه رو خوشحال می کنه. اون یه نفر از همشون شاد تره. تو دنیای واقعی از فرط خنده همیشه دندوناش پیداس. تو دنیای مجازی همیشه استیکر های لبخند میفرسته برای دوستاش تا فکر کنن خوشحاله. تا دوستاش این خوشحالی رو ازش دریافت کنن و خوشحال باشن. من اسم این آدم خندان غمگینو می ذارم سنگ زیرین. می دونید چرا؟ چون همیشه تظاهر می کنه به اینکه خوشحاله. چون اونی که بین رفقاش بمب انرژیه و سرشار از مثبت اندیشی و ایمانه اونه. ولی اونم آدمه. یه جایی تموم میشه. اونم یه جایی به سنگی احتیاج داره که روش بایسته. اونم دوست داره برای یه بار سنگ زیرین، یه نفر دیگه باشه. امید دهنده و انرژی مثبت یه نفر دیگه باشه. ولی هیچوقت اون یه نفرو پیدا نمی کنه. چون اون محکوم به اینه که یه تسکین دهنده ی بی تسکین باشه. آخرش چی میشه؟ این سنگ زیرین تا کجا تحمل می کنه؟ من که میگم بالاخره می شکنه. مطمئنم یه روزی خرد میشه. خود کسایی که بهش تکیه کردن و ازش بالا رفتن خردش می کنن. می دونید چجوری؟ چون یه روزی ام میرسه که سنگ زیرین با انرژی و آروم ما دیگه نتونه بخنده. تنها بشه و آرامشی رو در وجودش پیدا نکنه که به دیگری منتقل کنه. دوستاش اون موقع خوشحالن. دوستاش اون موقع خیلی خوشحالن و شاید این خوشحالی رو مدیون اون سنگ زیرین باشن. اما کی سنگ زیرین رو خوشحال میکنه؟ کی کوه صبر و شادی رو خوشحال میکنه؟ همه میگن اون خودش منبع انرژیه. اما اینو یادشون میره که منبع انرژی ام یه روزی تموم میکنه. کسی اونو خوشحال نمی کنه و اون روز سنگ زیرین قصه ی ما خرد میشه. تیکه هاش روی زمین میریزه و اون تیکه ها هم کم کم از دنیا محو میشن. دیگه کسی سنگ زیرینو یادش نمیاد. همه فراموشش می کنن. همه فقط اون خوشحالی رو که ازش دارن، دوست دارن. نه سنگ زیرینو. سنگ زیرین ما قصه ی غریبی داره. همه باهاش حرف زدن تا آروم بشن اما کسی اونو آروم نکرد. سنگ زیرین جان! تو محکوم به خرد شدنی ... حالتو می فهمم. چاره چیه؟ امروز که نا آرومی کسی نیست که آرومت کنه. زیر تو خالیه؛ موقع افتادن و تموم شدنه. ولی ناراحت نباش. خودت خواستی سنگ زیرین باشی. پس امروز خرد شو تا بفهمی تقاص سنگ زیرین بودن، مت**** شدن و شکستنه ...
  37. 15 امتیاز
    زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت زمستانی که از یاد نخواهد رفت دیگر چه میتوانم بگویم جز اینکه لباس های زمستانی ات را فراموش مکن
  38. 15 امتیاز
    سلام. داخل سیستم و درایو آهنگ ها، یه پوشه دارم به اسم " Ali ". اونجا تمام آهنگای خاطره انگیز و موندگار و زیبا رو می ریزم. خیلیاشون رو ده ها بار گوش دادم. آهنگ هایی مثل نابرده رنج از احسان خواجه امیری. ماه پیشونی از محسن چاووشی. سکوت و عذاب از یگانه، آسمان من از حامد زمانی، خیلی از آهنگای سیاوش قمیشی و معین و البته میثم ابراهیمی و فرزاد فرزین. اما آهنگای هیچ کسی مثل مرتضی پاشایی عزیز بهم آرامش نمی ده و حس خوبی رو منتقل نمی کنه. نگران منی، ستایش، جاده یک طرفه، دروغ دوست داشتنی، می خوام بگم، ابرای تیره و بغض و ... بیشتر این آهنگ ها رو به یه دلیلی دوست دارم. بعضیاشون وقتی نیاز به گریه دارم و بعضی شون وقتی نیاز به اینکه بلند شم و عوض شوم. این وسط یه آهنگ هست که برام یکی از زیباترین آهنگ های عمرم بوده؛ دقیقه های آخر ... نه به خاطر اینکه تا حالا هزار بار عاشق شدم و اون منو ترک کرده نه؛ منم مثل خیلیا جزو اون گروهی هستم که تا حالا تو عمرشون عاشق نشدن و به طبع شکست عشقی هم نخورن اما دیوانه وار عاشق آهنگ های غمگین و عاشقانه ان. من خیلی مرتضی گوش نمی دادم. بعد از اینکه از دنیا رفت تازه به اون علاقه مند شدم و این وسط دقیقه های آخر آهنگی بود که بعد از مرگش، خیلی گوش دادم. متن زیبایی داشت. حس و موزیک و ملودی و همه چی. جوری بود این آهنگ که هر کسی حسش رو درک می کرد، دوست داشت بره و همه جا فریاد بزنه و اونو بخونه. اینو گذاشتم پروفایلم به دو دلیل: هم یادی کرده باشم از مرتضی پاشایی عزیز که امیدوارم روحش شد باشه. و هم اینکه احترام گذاشته باشه به یکی از زیباترین آهنگاش. شما هم اینو یه بار دیگه گوش بدید. ضرر نداره.
  39. 15 امتیاز
    دلگیر نشو از آدما نیش زدن طبیعتشونه سالهاست که به هوای بارانی میگویند: خــــــراب
  40. 15 امتیاز
    خدایا! مرسی که هستی:)
  41. 15 امتیاز
    دلت را به هرکسی "نسپار" این روزها مردم از "سپرده" بهره میخواهند ...
  42. 15 امتیاز
    دوستان عزیز اصلا نترسید نزده به سرم فقط دارم لیست عشق هام رو بروز کنم . + از اتاق فرمان خبر رسیده چند تا بروز رسانی اشتباه فرستاده شده . اون افراد اگر دلشون خواست میتونن به لیست عشق های من اضافه بشن موفق باشید
  43. 14 امتیاز
  44. 14 امتیاز
  45. 14 امتیاز
    دلمان برایتان بتنگید
  46. 14 امتیاز
    داشتم غصه میخوردم... توش "مـــو" بود... دیگه نخوردم! "مــــو" تو غصه هاتون!
  47. 14 امتیاز
    کیا یادشونه؟؟؟؟؟☺️بگو دوچرخه...سیبیل بابات میچرخهبگو فرانسه...بابات قد آدامسهبگو خاک انداز...خودتو جلو بیاندازبگو متکا...بخور از این کتکابگو باد بزن...بروسرکوچه داد بزنبگو پنیر...برو یه گوشه بمیربگو شامپو...بیا بغلم گامبو.. بگو سه هفتا بیس و یکی...خاک تو سر تو یکیبگو چاقو...برو بچه دماغوبگو اشرف...دلم برات قش رفبگو داوود...لای دهنت وا موندبگو دمپایی...برو بغل زنداییبگو صابون...لیز بخور برو تو خیابونبگو عدسی ...فردا مرخصییاد اون دوران که با این حرفا خوش بودیم،بخیر.
  48. 14 امتیاز
    طوری به در می کوبید که انگار با زمین و زمان دعوا داشت؛ لورا را می گویم. به او گفته بودم مثل آدمیزاد بیدارم کنم اما انگار نه انگار. به زور چشمانم را باز کردم. پنجره های چوبی بسته بودند و هیچ نوری به اتاق تابیده نمی شد. آنقدر خسته بودم که دلم می خواست چند روز بخوابم. شب قبلش تا دیر وقت مشغول آماده کردن چند نیروی ویژه برای سرک کشیدن از احوال مایکل و یارانش بودم. ضحاک با اینکه همیشه مغرور و یک دنده بود، مرد خوبی برای این ماموریت ها به شمار می آمد. بالاخره پافشاری لورا غلبه کرد. چشمانم را باز کردم و روی تخت نشستم. با عصبانیت داد زدم: « لورا تویی؟ بچه که نیستی. پنجاه سالَت شده. هنوز یاد نگرفته ای مثل آدمیزاد بیدارم کنی؟ » خنده اش گرفت و همین عصبانی ترم کرد. - بانو جان حق داری. باور کن اگر موضوع مهمی نبود اینگونه به در اتاقَت نمی کوفتم. پوفی کشیدم. - چه موضوعی مهم تر از خواب؟ - فرمانده کلارک. پاهایم را از زیر روانداز بیرون آوردم و کفش های راحتی ام را که کنار تخت بود، پا کردم. معمولا به خانه ام نمی آمد. برای همین کمی نگران شده بودم. - کلارک برای چه آمده؟ - نمی دانم. فقط گفت که آلفرد منتظر توست. از جایم برخاستم و در را باز کردم. - کجاست؟ لبخندی زد. - به به! صبح بانوی خواب آلودم بخیر. با این مو ها می خواهی به دیدار فرمانده بروی؟ از جهنم که فرار نکرده ای دختر. دستی به موهایم کشیدم. - کلارک کجاست لورا؟ دو دستش را روی موهای نیمه سفیدش کشید و لبخند زیبایی زد. لبخند هایش همیشه مرا هم وادار به لبخند می کرد. صورت گردی داشت و مهربانی از چشمان و ابرو های کمانی اش می بارید. - ایستاده است جلوی در. عیب است منتظرش بگذاری. زود حاضر شو. سری تکان دادم و از او خواستم که داخل شود. گنجینه ی لباس هایم را گشتم و لباسی تمام طوسی برداشتم و گفتم: « همین را می پوشم. » لورا چند ثانیه ای به آن خیره شد. - احتمالا آلفرد برای مشورت می خواهد تو را ببیند. همان لباس محافظان را بپوشی، بهتر نیست؟ حق با لورا بود. وقتی کلارک به دنبالم آمده، یعنی ماموریتی مهم در پیش است. لباس مخصوص خود را برداشتم و کناری گذاشتم؛ پیراهن قهوه ای رنگی بود با نقش خورشید در گوشه ی چپ آن و کمربندی ضخیم که شلوار گشاد لباس را نگه می داشت. آنقدر شلوارش گشاد بود که جای یک نفر دیگر هم می شد! از اتاق بیرون شدم و از سالن اصلی خانه که سوت و کور و ساکت بود، عبور کردم. در را باز کردم و از پله های چوبی، پایین رفتم. نزدیک حوض وسط حیاط ایستادم و آبی به دست و صورتم زدم تا خواب از سرم بپرد. حواسم به در چوبی حیاط بود که باز نشود. کلارک جلوی در ایستاده بود و خوش نداشتم مرا با این ریخت ببیند. آنقدر این موضوع مضطربم کرده بود که حتی بالای دیوار های چوبی حیاط را هم دید می زدم که مبادا از بالای آن ها مرا ببیند. اما تنه های بریده شده و بلند درختان که برای ساخت دیوار از آن استفاده می کردند، به اندازه ای بلند بود که قد کلارک به آن ها نرسد. اول بار که وارد محیط شدم این موضوع متعجبم کرد. ساختار سرزمینشان برایم عجیب بود. خیال می کردم مثل شهر های داستان ها خانه هایش سنگی باشد و قصرش بزرگ و با شکوه. اما وقتی رفتم و ساختمان ساده ی محیط بانی را دیدم، همه ی باور هایم از قصه های مادرم فروریخت. هفت سال زندگی پر اتفاق در آنجا باعث شده بود خود را عضوی از محیط بدانم. دیگر هیچ چیزش برایم عجیب نبود. همه چیز بوی تکرار می داد. بعد از اینکه خوب صورتم را شستم، با گوشه ی لباس خواب سفید و بلندم، آن را خشک کردم و از پله ها بالا رفتم. داخل اتاق که شدم، لباسم به دیوار آویزان بود و پنجره ها باز بودند. صدای زیبای گنجشکان و نور تیز خورشید، فضای زیبایی ساخته بود. نزدیک آینه ی بلند قدی ام شدم و روی صندلی، روبرویش نشستم. هنوز چشمانم خواب آلود بود. به موهایم دقت کردم. چیزی توجه ام را جلب کرد؛ مثل قبلا ها موج نداشت. صاف تر شده بود و موج هایش از بین رفته بود. با نگرانی دستی به آن ها کشیدم. می ترسیدم ابزار آرایشگری کسی که چند هفته قبل موهایم را کوتاه کرده بود، سمی بوده باشد. اگر مجبور نبودم هیچگاه نزد او نمی رفتم. موهایم داشت به ران پایم می رسید. زیادی دست و پا گیرم شده بود. دوباره رساندمش به بالای کمرم تا خاطرات نوجوانی ام زنده شود. اندکی آن ها را مالش دادم و سپس به لورا گفتم: « لورا، به نظرَت موجشان کم نشده؟ » مثل از همه جا بی خبران نگاهم کرد. - موج؟! خنده ام گرفت. چنان چشمانش گشاد شده بود که انگار به زبان دیگری حرف می زدم! - موج موهایم را می گویم. انگار قدری صاف شده و دیگر مثل قبل مجعد نیست. لبخندی زد و جلو آمد. دستی به آن ها کشید و نوازششان کرد. - بانوجان! اینکه جای نگرانی ندارد. من خود چند نفر را اینگونه سراغ دارم؛ بچه که بودند موهایشان مجعد بود و بزرگ که شدند صاف صاف شد. موهایت که هنوز صاف صاف نشده؛ موج زیبایی دارد که خانم ترَت کرده. دوباره در آینه به آن ها نگاه کردم. لورا راست می گفت. حالت زیبایی داشتند و زیباترم کرده بودند. آرایش اندکی کردم و از لورا خواستم که نشان پشت گردنم را محو کند. تنها رازدار من او بود؛ حتی کلارک، آلفرد و نارسیس هم که به نوعی خواهر و برادران من بودند، از نشان پشت گردنم آگاه نبودند. لورا هم وقتی فهمید، ابتدا جیغ و فریادی کشید و زیر لب لعن و نفرین هایی کرد اما کم کم نرمش کردم. بعد از پوشیدن لباس و چکمه های قهوه ای رنگم، از خانه بیرون شدم. کلارک چند متر آن طرف تر ایستاده بود و با سنگ های زیر پایش بازی می کرد. صدای بسته شدن در را که شنید، برگشت و با لبخند به سمتم آمد. لباس جنگی پوشیده بود و همین کمی متعجبم کرد ...
  49. 14 امتیاز
    دلم واسه مخترع دفترچه می سوزه ! قشنگ معلومه که می خواسته ... احساساتی که ازش دل کنده ، همیشه باهاش باشن ! « ریحانه السادات خسروی » اگر دوست داشتید به تاپیک بالا یه سری بزنید !
  50. 14 امتیاز
    ســـــــــــــــــــــلام میدونم خیلی دیره، و منم نبودم...اما الان هستم و میخوام بگم: "یه دنیا ممنون که به دنیا اومدی فرشته کوچولوم" @samira7781 با کمی تاخیر ؛ تـــــو لــــــــــــدت مـــــبــــــــــارکــــــــ happy birthday 생일 축하해 کادوی تولدتو ، وقتی میدم که بیای تل! پ.ن : موزیک نمایم، فقط به خاطر قند عسلم
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد
×