پرچمداران

  1. 2M_G15

    2M_G15

    کاربر فعال


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      2,896

    • تعداد ارسال ها

      340


  2. kezhal.bm

    kezhal.bm

    کاربر فعال


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      2,775

    • تعداد ارسال ها

      505


  3. Hara1998

    Hara1998

    مدیر بخش


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      2,712

    • تعداد ارسال ها

      1,515


  4. yegAneh-bAghi

    yegAneh-bAghi

    کاربر عادی


    • امتیاز: پسندیدن (Likes)

      2,560

    • تعداد ارسال ها

      61



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۷/۰۲/۲۴ در همه بخش ها

  1. 21 پسند
    اینجا مطالب خودمونی باهاتون به اشتراک میزارم حرفای در گوشی حرفای دل گاهی شاد گاهی غمگین گاهی خنثی گاهی پر بغض گاهی پر خنده گاهی حقیقت و گاهی تخیلی .. برای دیدن پستها میتونید گزینه دنبال کردن رو بزنید پ.ن1 » زیر این تاپیک پستی ارسال نشه, ممنون پ.ن 2 » به زودی شروع به پست گذاشتن میکنم !! منتظر باشید پ.ن 3 » هرگونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد! تازشم کتک هم میخورید!!
  2. 21 پسند
    قسمت چهارم " ادامه سری قبل " سرمو برگردوندم طرف دخترا و گفتم : لابد شما هم نمیدونید ! نگار : اتفاقا من میدونم اسما : منم میدونم فندوقی که توی دستم برای فرار تقلا میکرد رو روی زمین گذاشتمو دوباره سمتشون برگشتم و گفتم : خب بگید منم بدونم اسما موهای مشکیشو پشت گوشش برد و گفت : یعنی واقعا نفهمیدی؟ نگار چشم غره ای حواله ی اسما کرد و گفت : تو از این گیج چه انتظارایی داری اسما دو دستمو محکم کوبیدم روی رونمو گفتم : بابا بگید چیشده دیگه !! نگار پوفی کرد و از جاش بلند شد ، مچ دستشو گرفتم و گفتم : تو کجا میری؟ نگار : پیش اون فرشید بیچاره - من قیافم به بیچاره ها نمی خوره؟ نگار ابرویی بالا انداخت و گفت : قیافت بیشتر به جادو گرای اهریمن میخوره دختر عمو جان! و رفت .. همیشه جوری حرف میزد که نمیشد بفهمی داره باهات شوخی میکنه یا جدی جدی داره تخریبت میکنه .. با دهن کج شده برگشتم سمت اسما و گفتم : امروز همه تو این خونه یه جوری شدنا .. اسما حرفی نزد و سرشو کرد تو گوشیش. دستمو روی شونش گذاشتمو گفتم : اسما؟ برگشت سمتمو چشمای مشکیشو به من دوخت .. اسما دختر خیلی خاصی بود ! درست نقطه ی مقابل نگار بود .. خوش برخورد و مهربون .. یه دختر بامزه و بی نهایت جذاب.. همین خصوصیتای خوبش باعث شده بود از بین تمام دختر عموهام فقط با اون صمیمی باشم و برام مثل خواهر نداشتم باشه.. نمیدونم چقدر تو هپروت بودم که زد به پامو گفت : چیشد دختر؟ سرمو تکون دادمو گفتم : هیچی فقط .. اسما : فقط چی؟ - بعد از شام بریم بالا میخوام یه چیزی بگم بهت اسما با چشمای متعجب بهم خیره شد و آروم گفت : چه گندی بالا آوردی باز؟ ریز خندیدم و گفتم : هیچی فقط عاشق شدم بلند و کشیده گفت : چــــــــــــــــــی؟ دستمو گذاشتم روی گوشمو گفتم : دردِ چی... گوشم کر شد! اسما : خدایی تو حال و روز فرشید رو نمی بینی یا اونقدر احمقی هنوزم نفهمیدی چرا اینجوری میکنه! -تو فکر کن هم کورم هم نفهم! بقیش؟ اسما : عاشقته بدبخت دست به سینه به کاناپه تکیه دادمو گفتم : به درک! دستشو گذاشت روی پام و گفت : تو که انقدر بی رحم نبودی پگاه تا خواستم جواب بدم صدای اف اف بلند شد و بعد مامان که منو اسما رو صدا کرد با بی حوصلگی از جام بلند شدم .. با دیدن نیلوفر تو بغل سحر بحالت دو از پله ها بالا رفتم و با صدای بلند گفتم : جوووووون عمه قربونش بره .. از سحر گرفتمش و تو همون حین رو به سحر گفتم : سلام زن داداش خوش اومدی سحر : مرسی عزیزم .. به سلامتی برگشتی دلمون برات تنگ شده بود همونطور که داشتم نیلوفر رو توی بغلم میچلوندم گفتم : زیادی بزرگش میکنیدا .. سحر فقط لبخندی زد و مشغول سلام علیک با اقوام شد .. یهو یاد پیام افتادم وگفتم : راستی سحر پیام کو؟ روسریشو از سرش برداشت و گفت : اون از شرکت می آد لبخند زدم و با نیلوفر رفتیم سمت هال خصوصی .. اسما سمتم اومد و دستاشو باز کرد تا بگیرتش تو بغلش خودمو عقب کشیدمو گفتم : نـــــــــــچ فکرشم نکن
  3. 21 پسند
    سلام به دوستای گلم اول از همه مرسی از تموم کسایی که حمایتم میکنن و پشتمن دوم اینکه خوشحالم که خوشتون اومده از رمان این بهم خیلی انرژی میده .. راستی پسند هم فراموش نشه دوستان قسمت سوم "پگاه" چمدون رو باز کردم و رو به نگین گفتم : چیه؟ چرا اینجا وایستادی تو دختر؟ نگین چند قدم جلو اومد و با دست اشاره کرد که یعنی ردش کن بیاد .. دهنمو کج کردم و ابروهامو دادم بالا -متاسفانه زبون کر و لالا رو بلد نیستم نگین پوفی کرد و گفت : حوصله بحث ندارم.. سوغاتیامو رد کن بیاد -بی احساس .. نه سلامی نه علیکی! اومدی پی سوغاتیت؟ نگین : پ ن پ بسته ی کادو شده رو پرت کردم سمتشو به سلامتی حوالش کردم. با ذوق درشو باز کرد و از دیدن پولیور سر ذوق اومد نگین : اخ من قربون تو برم اومد بغلم کنه که دستمو روی سینش گذاشتم تا نتونه جلوتر بیاد و گفتم : برو کادوتو که گرفتی از همون فاصله بوسی داد و رفت.. عین خواهرش نگار اخلاقای خاص و چرت خودشو داره صدای مامانو شنیدم که فریاد میکشید : پگاه؟ مادر؟ پاشو بیا دیگه همه منتظرتن نفسمو با حرص بیرون دادمو منم بلندتر از اون داد زدم : باشه مامان الان میام اه از دست تو مامان، کم غم دارم پاشدی اینهمه آدمم دعوت کردی.خو حالا انگار پاشدم رفتم کجا! بعد اندی سال با این نگار رفتم نروژ یه کارایی میکنه آدم به غلط کردن میوفته! جلوی آینه قدی وایستادم و نگاهی به خودم انداختم خوشگل بودم چشمای خاکستریِ کشیدم جذاب ترین بخش صورتم بود، دستمو لای موهای بلوندم کردم و کمی باهاشون ور رفتم تا بهم ریخته تر بشن .. به جلو خم شدم و با انگشت اشارم روی ابروهام دست کشیدم ! همه ی دوستام میگفتن شباهت عجیبی به تیلور سویفت دارم که کاملا هم درست بود! همون اندازه قیافم وحشی و سرکش بود. از توی کمد یه بلوز جین برداشتم با شلوار سرمه ای و تیشرت گلبهی .. دکمه های بلوز جینمو باز گذاشتم موهامو نامرتب بالای سرم جمع کردم و با گیره محکمشون کردم کتونی های هم رنگ تیشرتمم پام کردم و در آخر تسبیح مشکی مورد علاقمو دور گردنم انداختم و از اتاق خارج شدم همونطور که از پله ها پایین میرفتم صدای عمه فروغ رو شنیدم، با ذوق اون دو تا پله ی دیگه رو هم فوری رد کردم و خودمو انداختم تو بغل عمه فروغ عمه که یهو متوجه حضورم شده بود دستشو گذاشت رو قلبشو با بهت گفت : دختر 23 سالت شده اما هنوزم دست از این کارت برنداشتی سرمو توی گودی گردنش فرو کردمو شروع کردم به بوسیدن گونش .. اونم دست کشید روی صورتم و گفت : دلت برا عمت خیلی تنگ شد خانوم خانوما؟ خودمو ازش جدا کردمو گفتم : داشتم دق میکردم عمه فروغ مامان با یه سینی شربت وارد سالن شد و رو به من کرد و گفت : اومدی؟ -نچ دارم میرم! مامان : یه بار جواب سر بالا ندی نمیمیری ها دختر یه سیب از تو میوه خوری برداشتمو گاز زدم و همونطور که داشتم می جوییدمش گفتم : خب آخه این سواله شما میپرسی مادر من؟ مامان : با دهن پر حرف نزن ، این 1000 بار .. کنار عمه فروغ نشست و ادامه داد : فروغ بخدا اخر این منو دق میده! دیگه نموندم ادامه حرفاشونو بشنوم به طرف دیگه سالن که جوونا نشده بودن حرکت کردم و رو به جمعیت گفتم : سلام به اراضل و اوباش .. و خودمو روی کاناپه ای که نگار و اسما نشسته بودن پرت کردم اسما : درد نمیتونی عین آدم بتمرگی؟ -نچ فرشید : پارسال دوست امسال آشنا خانوم رومو برگردوندم طرفش ، روی مبل رو به رویی من کنار آرمان و هومن نشسته بود به کاناپه تکیه دادم و با بی خیالی گفتم : که چی مثلا؟ صدای پارس فندوقو شنیدم و خم شدم .. اومد دقیقا جلوی پام وایستاد و زبونشو در آورد .. بلندش کردمو توی بغلم گرفتمش -فندوقم؟ دلت برام تنگ شده بود ؟ آره؟ سرمو خم کردمو بوسیدمش فرشید : یکمی از این علاقه به سگتو به من داشتی به اینجا نمی رسیدیم در جا بلند شد و رفت بیرون .. با ابروهای بالا رفته به رفتنش خیره شدم و رو به آرمان گفتم : این چش شد؟ آرمانم نمیدونمی گفت و رفت ...
  4. 20 پسند
    به نام انکه هستی نام از او یافت فلک جنبش زمین آرام از او یافت سلام دوستان با فراخوان مسابقه نقاشی در خدمت شما عزیزان هستیم مسابقه به این صورته که کاربران عزیزی که قصد شرکت در مسابقه دارن نقاشی مورد نظرشون رو تا دوشنبه هفته آینده برای من می فرستین وبعد از اینکه مهلت شما برای عکس فرستادن به اتمام رسید از طریق نظرسنجی می تونین به نقاشی مورد نظرتون رای بدید و سه نقاشی اول که بیش ترین رای رو دارن بهشون به عنوان جایزه مدال اهدا می شه پ.ن 1: پیام خصوصی که برای من می فرستین باید به این صورت باشه موضوع:مسابقه نقاشی وپیغامتون هم شامل نقاشی شما میشه که علامت نودهشتیا به شکل دلخواهتون در عکس موجود باشه پ.ن 2: ظرفیت این مسابقه 10 نفر است واگر استقبال خوبی بشه مرحله دوم هم برگزار بشه پ.ن 3: نقاشی های شما بدون اسمتون در نظرسنجی قرار داده می شه پس لطفا از تبلیغات وعنوان کردن اسمتون خودداری کنید تا مسابقه در فضای عادلانه ای برگزار بشه ممنونم پ.ن 4: در این تاپیک هم پستی ارسال نکنین این مسابقه برای تنوع ساعت وایجاد فضای صمیمی در بین شماست امیدوارم خوشتون بیاد
  5. 19 پسند
    سلام خدمت خانواده نودهشتیا اگر جزو کاربران قدیمی باشید حتما این موضوع رو متوجه شدید که نودهشتیا هیچ جایگاه تبلیغاتی خودش رو نفروخته ! قصد فروش جایگاه تبلیغاتی انجمن رو به کاربران داریم برای تبلیغات کتابشون ( فقط کتابشون ) ! خرید جایگاه تبلیغاتی شماره یک با 5 هزار اعتبار ! ( بالا سمت چپ در سایز 275 عرض - 240 ارتفاع ) 1 ماه ( فرمت های قابل قبول : gif . png . jpeg ) در صورت اضافه شدن جایگاه های دیگه , از همین تاپیک به شما اطلاع داده میشه اعتبار چیست ؟ اعتبار تعداد پسند هایی هست که پای پست شما میخوره ! حالا شما میتونید این اعتبار رو خرج کنید تا کتاب خودتون رو تبلیغ کنید ! به همین راحتی برای اطلاعات بیشتر در همین تاپیک پیام بدید , برای درخواست این جایگاه حتما باید +5 هزار اعتبار رو داشته باشید
  6. 18 پسند
  7. 18 پسند
    اتمام جذب مدیر ! در صورت نیاز به همکاری فقط از طریق پیام خصوصی با من در ارتباط باشید
  8. 18 پسند
    سلام سلام سلام بخدا شرمندم بعد 4 روز تازه الان قسمت دوم رمانو براتون میزارم خیلی درگیر بودم ؛ شرمندتونم .. امیدوارم خوشتون بیاد .. پسند یادتون نره قسمت دوم "پیام" به نیلوفر خیره شدم که داشت قاشق چوبیشو توی هوا تکون میداد .. بهش لبخند زدم، خندید .. انگشتای کوچولوشو توی دهنش برد و شروع به مکیدنشون کرد .. دختر کوچولوم چقدر زود بزرگ شدی، انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی و شادی رو به خونمون آوردی، امید دادی به زندگیمون .. عشق دادی .. تو اومدی و من معنی بابا شدنو فهمیدم .. میترسم .. الان بیشتر از همیشه میترسم .. میترسم نکنه اذیت بشی .. بشکنی .. ذهنم توی گذشته ها غرق میشه، صداش توی سرم پیچید .. " + بخدا پیام سرت میاد .. سر دختر ِخودت میاد تمام کارایی که باهام کردی.. به سمتش هجوم میبرم و موهای خرماییِ بلندشو توی دستام میگیرم ... داد میزنم : ببین منو!! پاتو از تو زندگیم بکش بیرون .. با چه زبونی بگم نمیخوامت؟ با چه زبونی بگم برو؟ بابا من هنوز خودم بچم!! بعد تو حامله شدی؟ نه تو رو میخوام نه اون بچه ی تو شکمتو ... بفهم ... هولش میدم به عقب، از پشت روی زمین می افته .. دستشو روی شکمش میزاره و فریاد میکشه : این بچته پیام .. چرا انقدر بی عاطفه ای؟ - نمی خوامش .. سقطش کن .. " با صدای سحر به خودم میام .. سحر : وااای پیام؟ مگه بهت نگفتم حواست به نیلو باشه این جا رو کثیف نکنه؟ ببین چیکار کرده؟ به میز خیره میشم که به گند کشیده شده، ابروهامو بالا میدمو میگم : بچست دیگه .. سخت نگیر سحر سحر : بله دیگه برای تو چیزی نیست .. من باید دو ساعت اینجارو بسابم، تازه امروز انجمنم باید میرفتم .. از تو کشو یه دستمال برداشتو افتاد به جون میز .. ماگمو از روی میز برمیدارم و شیرِ توشو سر میکشم .. از جام بلند میشم، به طرف نیلوفر میرم و پیشونیشو میبوسم ، دستشو روی چونم میکشه .. دستای کوچولوشو توی دستام میگیرم و میبوسم .. بعد میز رو دور میزنمو سحر رو توی بغلم میگیرم .. روی موهاش بوسه ای میزنمو و میگم : من دیگه میرم، مواظب خودتو نیلوفر باش .. سریع از آشپزخونه خارج میشم .. صداشو میشنوم که می گه : توم مواظب خودت باش .. راستی پیام ..؟ برگشتم سمتش -جان پیام؟ خودشو بهم رسوند و گفت : مامانت اینا امشب دعوتمون کردن .. - به چه مناسبت؟ سحر : امروز پگاه اینا از نروژ برمیگردن .. پوفی کردم و گفتم : باشه پس منتظر من نمونی، تو خودت برو .. منم مستقیم از شرکت میام اونجا .. باشه ای گفت.. توی بغل گرفتمشو بوسه ای به لباش زدم .. لبخندی از روی شیطنت زدم .. ریز خندید -من میرم دیگه سحر : به سلامت و دوباره صداش توی گوشم پیچید " + عاشقتم پیام .. "
  9. 17 پسند
  10. 17 پسند
  11. 17 پسند
    قسمت پنجم " آرام" همه جا تاریکِ تاریک بود .. تاریکیِ مطلق .. ترسیده بودم .. چرا همه جا انقدر تاریک بود؟ هیچ روزنه ی نوری وجود نداشت ‌.. نکنه من کور شدم؟ چشمامو باز بسته کردم اما هیچی، هیچی تغییر نکرد .. سرمو برگردوندم .. وضعیت تغییری نکرد .. چند قدم به جلو برداشتم .. صدای قدمام منعکس میشد .. به حرکتم ادامه دادم و در حین حرکت دستمو توی هوا تکون میدادم تا خودمو از برخورد به مانع احتمالی محافظت کنم .. یه صدایی ، یه صدایِ گنگی به گوشم رسید .. صدا : مامان ؟ ترسیدم .. صدای یه دختر بچه بود، یه دختر بچه ی پنج شش ساله .. حس کردم موهام به عقب کشیده شد .. به عقب برگشتم اما تو اون تاریکی چیزی معلوم نبود ‌.. و دوباره صدا صدا : ماماااااان من اینجام از ترس داشتم گریه میکردم!! یا نمیدونم ... نفس نفس میزدم .. همش احساس میکردم یکی داره نگام میکنه، یکی داره کنارم راه میره .. صدای قدماشو میشنیدم اما هیچی نمی دیدم .. همه جا تاریک بود ... دوباره صدا : مامان؟ مامااااااان؟ مامان؟ گاهی حس می کردم یکی داره توی گوشم زمزمه میکنه و گاهی حس میکردم فرسخ ها ازم فاصله داره .. ترسیدم .. این کیه که داره باهام بازی میکنه؟؟ من کجام؟؟؟ یهو همه جا روشن شد .. چشمامو روی هم فشار دادم .‌. نور اذیتم میکرد .. آروم آروم چشمامو باز کردم .. یه دختر بچه روبه روم وایستاده بود .. یه پیراهن بلند سفید تنش بود .. با یه تاج گل روی موهای خرماییش که تا زیر کمرش بود .‌. پوستش مثل برف سفید بود .. چشماش .. چشماش ... یادم اومد .. یادم اومد ... فریاد کشیدم : یادم اومد ..‌. روی پاهام خم شدمو سرمو بین دستام گرفتم .. اومد بالای سرم .. سرمو بلند کردم و توی چشماش نگاه کردم؛ چشماش همونقدر نافذ و ترسناک بود .. با دستای کوچیکش روی صورت خیسم دست کشید و گفت : مامان چرا منو کشتی؟؟ از خواب پریدم .. خواب بود همش خواب بود .. عرق سردی کرده بودم ..گرمم بود .. به اطرافم نگاه کردم .. اتاق نیمه تاریک بود ‌‌.. آباژور رو روشن کردمو به ساعت روی میز خیره شدم .. تازه ساعت ۱ بود .. عرق پیشونیمو با پشت آستینم پاک کردم .. تنگ آبو یک نفس سر کشیدم .. یکم از آب توی تنگ روی پیراهنم ریخت .. توی حالی نبودم که نگران خیسی لباسم بشم .. بازم اون کابوس لعنتی ..‌ بازم اون دختر بچه .. بازم اون چشما .. خدا چرا؟؟ چرا باهام این کار رو میکنی؟؟ مگه من چه گناهی مرتکب شدم؟؟ من .. من تا کی باید تقاص پس بدم؟؟ تا کی باید تقاص عاشقیمو پس بدم ؟؟ خدایا ؟؟ خدایا تا کی؟؟ خدایا این عذاب تا کی ادامه داره ؟؟چرا ؟؟ چرا تمومش نمیکنی لعنتی؟؟؟ صدام بلند شده بود، داشتم داد میزدم .. در باز شد .. یه نفر توی چارچوب پدیدار شد .. معلوم بود اونم تازه از خواب پریده .. موهاش آشفته بود .. یه تیشرت سفید تنش بود با یه شلوار نوک مدادی .. نگران بود .. جلوی تخت زانو زد .‌. دستامو توی دستاش گرفت و کفشونو بوسید ‌‌.. آروم گفت : خوبی آرام؟ چشمام اشکی بود .. موهای کوتاهمو نوازش کرد .‌‌. خیلی وقته که دیگه موهامو بلند نمیکنم .. از موی بلند متنفرم .. وقتی موهام بلند بود همش حس میکردم یکی داره نوازششون میکنه .. یکی داره بوشون میکنه .. دیوونه میشدم .‌. دوباره صداش منو از دنیای خودم بیرون کشید .. گفت : آرام؟؟ آرام صدامو میشنوی؟؟ میخوای ببرمت بیمارستان؟؟ بهش خیره شدم .. چقدر تو دلسوزی ...چقدر تو منو دوست داری..ای کاش یک هزارم عشقی که تو بهم داشتی اون بهم داشت .. اونموقع الان منو اون کنار هم بودیم .. زیر یه سقف .. شاید الان اون دختر بچه ای که هرشب خوابشو میبینم زنده بود .. شاید الان منم حالم خوب بود .. آروم گفتم : من خوبم .. دیگه دست خودم نبود .. دیگه هیچی توی زندگیم دست خودم نیست .. من دارم عذاب میکشمو اذیت میشم .. فقط بخاطر یه عشق .. یه عشقی که تقصیر من نبود .. پیش اومد .. مثل خیلی از اتفاقای دیگه ‌.. تقصیر من نبود .. من دختر باغبون بودم .. از همون بچگی شیفته ی اون چشما شده بودم .. همیشه وقتی که میرفتم باغ به تراس اتاقش خیره میشدم بلکه بتونم ببینمش .. حتی از دور، حتی از پشت پنجره .‌. اون همیشه یه لبخند روی لباش بود .. و من .. آرام خجالتی چقدر عاشقش شدم .. چقدر احمق بودم .. چقدر احمق بودم که فکر میکردم اونم عاشقمه .. احمق بودم اما عاشق بودم .. آروم خودمو توی بغلش جا کردم .. من جز تو کسیو ندارم .. میدونی که جز تو کسیو ندارم؟ من از تنهایی و بی کسی میترسم .‌ از نبودنت میترسم .. آروم گفتم : خوابشو دیدم .. چشماشو بست و گفت : فقط یکمه دیگه صبر کن .. همه چی درست میشه ..
  12. 17 پسند
    سلام دوستای گل گلی خودم به امید خدا میخوام شروع کنم و قسمت اول رمانو بذارم! حتما دنبال کنید و به دوست جونیاتونم معرفی کنید یه نکته خیلی مهم اینه خواهشا پسند کنید تا بفهمم کی رمانمو دنبال میکنه چون با همین پسندای شماست که من روحیه میگیرم برای تایپ رمان #عاشقتونم خودتون میدونید ارادت kezhal.bm بسم الله ارحمن الرحیم "مقدمه" بارالها به من آرامشی عطا کن تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم و دانشی که تفاوت بین این دو را تشخیص دهم ... تقدیم به " او " که با آمدنش دلیلی شد برای ادامه ی زندگی در سخت ترین لحظات ، و با رفتنش دلیلی برای امید داشتن و چشم انتظار ماندن #ط قسمت اول "پگاه" یکی یکی از کنار مغازه ها رد میشدیم و من خیره به ویترین مغازه ها مسیر رو طی میکردم، یهو چشمم خورد به یه گوی شیشه ای .. وایستادم و از پشت ویترین بهش خیره شدم -نگار؟ وایسا .. نگار-همممم؟چیشده؟ به سمتم عقب گرد کرد -اون گوی رو ببین! قشنگ نیست؟ با ذوق بهش نگاه کردم، ابروشو بالا انداخت و گفت : بدک نیست! حالا اونقدرام قشنگ نیستا اینجوری نیشت باز شده وا رفتم! این دختر اصلا ذوق نداشت.. "خاک تو سرت کنن" ای گفتم و وارد مغازه شدم مغازه دار با دیدنم از روی صندلی بلند شد و شروع کرد به صحبت کردن ولی خب متاسفانه منم مثل خیلیای دیگه نروژی بلد نبودم ، بهش به انگلیسی گفتم : ببخشید من نروژی متوجه نمیشم لطفا انگلیسی صحبت کنید! پسر جوون خوش سیمایی بود با چشمهای قهوه ای روشن، لبخندی زد و به انگلیسی ازم پرسید چه کمکی ازش برمیاد! گوی رو بهش نشون دادم، و اونم شروع کرد به بسته بندی کردنش.. وقتی از مغازه اومدم بیرون نگار رو ندیدم، دختره ی غد! چه غلطی کردم با این پاشدم اومدم خریدا! با کلافگی گوشیو از جیبم در آوردم و شمارشو گرفتم .. با بوق سوم برداشت -الو نگار کجا رفتی؟ نگار- فکر کردم کارت طول میکشه اومدم طرف بازار سنتیشون! توم بیا زود باشه ای گفتم و گوشی رو قطع کردم .. همونطور که داشتم گوشی رو میگذاشتم تو کیفم راهمو پیش گرفتم، ولی زیپ کیف باز نمیشد، مشغول کلنجار رفتم باهاش بودم که بوووووووووومب خوردم به یه کسی و جعبه ی گوی از دستم افتاد زمین و بعله! گویی که درست همین چند دقیقه پیش خریده بودم به فنا رفت .. سرمو بلند کردم تا بگم مگه کوری که با یک جفت چشم مشکی مواجهه شدم! حرفم تو دهنم موند! بدون اینکه خودم بفهمم لبخند زده بودم! شنیدین میگن عشق در نگاه اول؟ بعله من در یک نگاه عاشق شده بودم! هنوز عین گیجا مشغول ورنداز کردن این بشر بودم که خودش زبون باز کرد و به انگلیسی گفت متاسفم .. خم شد تا جعبه به انضمام گوشی ترکیده شده رو از زمین برداره .. منم نشستم و با ذوق عین این پسر ندیده های خل و چل با نیش باز بهش نگا کردم و خواستم مثلا کمکی بکنم! که نمیکردم بهتر بود چون کلا چشمم به پسره بود و همونطور عین معلولای جسمی فقط دستمو روی زمین میگردوندم .. سرشو بلند کرد و با اخم بهم خیره شد و گفت : مشکلی پیش اومده؟! اوا خب حالا دو دقیقه نگاه کردن که این اخمو تخمارو نداره که .. منم فقط نه خیری گفتم و وسایلو از دستش گرفتم! هنوز از جاش پانشده بود که گوشیش زنگ خورد! -الو؟ میلاد کجایی تو پسر؟ جاااااااااااااان؟ ایرانی بود؟ وای خدا من که آخه عاشقتم که! منو باش فکر کردم عاشق یه اجنبی شدم !! ولی اینکه وطنیه! ای به قربون اون مهربونیات برم!!خدایا یکی طلبت ! گوشیشو قطع کرد! اوا یعنی اونقد تو هپروت بودم که این تلفنش تموم شد؟ دوباره با همون قیافه ی اخموش به انگلیسی گفت : بازم معذرت میخوام اگه بخواین خسارتشو پرداخت میکنم! من یکم عجله داشتم اصلا شما رو ندیدم! -نه مشکلی نیست هم وطن! با تعجب و دهن باز گفت : شما ایرانی هستین؟ واااای واقعا شکه شدم! دنیا چقدر کوچیکه! خندم گرفت و گفتم : دنیا کوچیک نیست! ماشالله ما مردم همیشه در صحنه ایم و همه جا هستیم .. حالا دیگه خبری از اخم نبود پسر- اینطوری که من بیشتر شرمندتون شدم! ببخشید خودمو معرفی نکردم! آراد هستم و دستشو به سمتم گرفت! منم از خدا خواسته باهاش دست دادمو تو همون حین گفتم : منم پگاه هستم! پسر-خیلی خوشبختم پگاه جان! موافقی به جبران بلایی که سر وسایلت آوردم یه قهوه مهمونم باشی؟ واااااااااااای خدا یعنی تو انقدر پایه بودی من خبر نداشتم؟ بابا دمت گرم.. امروز منو خجالت دادی که! دو تا طلبت !! -حتما .. کجا بریم؟ با دست اشاره ای به سمتی کرد، ردشو گرفتم .. درست اون سمت دیگه خیابون کافه ای بود که بنظر خیلی دنج و راحت میمومد .. وارد کافه شدیم و یه جایی اون گوشه موشه ها نشستیم .. بعد از اینکه سفارش دادیم گفت : خب .. شما کجایی هستین؟ -تهرانی! ولی پدرم ترکه .. آراد-چه جالب منم تهرانی هستم .. کجا میشینید؟ -قیطریه .. شما؟ -سعادت آباد ،البته من با خواهر بزرگم تنها زندگی میکنم با تعجب بهش نگاه کردم! یعنی پدر مادرش فوت کردن یا شاید خارج از کشور زندگی میکنن!! خودش متوجه شد و گفت : پدر و مادرم فوت شدن!! چنان غمی به دلم نشست که نگوو .. با تاثر بهش خیره شدم گفنم : واقعا متاسفم .. خدا رحمتشون کنه .. لبخند بی جانی زد و گفت : ممنون .. خیلی وقته! دیگه عادت کردیم -بازم سخته خب! آراد-آره خب .. دانشجویی؟ -تقریبا .. تازه لیسانسمو گرفتم دارم برای فوق آماده میشم .. گارسون قهوه هارو آورد و رو میز گذاشت .. آراد-چی میخوندی؟ -عکاسی آبرویی بالا داد و گفت : دختر جالبی هستی و در همون حین به صندلیش تکیه داد -شما چی؟ آراد-من چی؟ -شما چیکار میکنید؟ دانشجویید؟ -نه خیلی وقته تموم کردم! و شروع کرد به خوردن قهوه اش! یعنی نمیخواست اطلاعات بده؟ منم کز کردم سر جام و به بخاری که از قهوه بلند میشد خیره شدم ... آراد-برای تفریح اومدین نروژ ؟ -آره برای تعطیلات تابستون آراد- یکم دیر اقدام نکردین؟ آخرای شهریوره! -نه خیلی وقته اومدیم.. الان دیگه به فکر برگشتیم ..! آراد_ آها و دوباره شروع کرد به مزه مزه کردن قهوه اش و به میز خیره شد!! عجب آدمیه ها .. -شما برای چی اومدین؟ -برای سمینار! -سمینار چی؟ -پزشکی! چنان ذوق زده شدم، درست مثل دختر بچه ای که بهش یه عروسکی چیزی داده باشن! تا همون حد !! -شما پزشکین؟ فنجونشو گذاشت روی میز و گفت : "دندون" پزشکم روی دندون تاکید بیشتری داشت .. با لبخندی که از روی صورتم محو نمیشد گفتم : پس حتما باید یه بار بیام دهنمو سرویس کنین!! خندید ... بلند! چقدر قشنگ میخندید .. آراد-حتما.. من در خدمتم! گوشیش دوباره زنگ خورد .. به صفحه خیره شد! آراد-الو؟ دستشو گذاشت روی گوشیو آروم گفت : چند لحظه .. باشه ی آرومی گفتم و رفت .. منم یهو یادم افتاد خاک بر سرم نگار منتظرمه! دستمو کردم توی کیفو تازه فهمیدم گوشیم خاموش شده! فوری روشنش کردم! به ثانیه نکشید عکس نگار افتاد رو صفحه ی اصلی ، گوشیو گذاشتم دم گوشم! و جیغ جیغاش شروع شد نگار- الو؟ دختره ی نفهم کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه؟ نمیگی من سکته میکنم؟ چرا جواب نمیدی؟ نکنه لال شدی؟ -اولا سلام، دوما فرصت میدی حرف بزنم؟ عین کنیز مش باقر پشت هم داری ور ور میکنی ؟ نگار- چقدر تو پررویی دختر! کدوم گوری بودی؟ گوشیت چرا خاموش بود؟ دیدم آراد داره برمیگرده سمت میز -ببین میام بهت میگم .. من فعلا دی سی شدم رفت .. بابای انقدر تند گفتم که خودمم نفهمیدم چی گفتم!! نذاشتم حتی بگه باشه .. سریع قطع کردم .. آراد نشست پشت میز و لبخندی زد آراد- ببخشید طول کشید دوستم بود .. -نه مشکلی نیست! آراد- راستش منتظرمن باید برم! این کارت من خدمت شما .. برگشتین ایران اگه خواستین تشریف بیارین در خدمت هستم .. و از جاش بلند شد، منم سریع بلند شدم -حتما میام دستشو جلو آورد ، دست دادیم و بعد خداحافظی گفت و رفت ! رفت و من خیره شدم به مردی که داشت ازم دور میشد و قلبی که تند تند میکوبید توی سینم! دل ای پرنده ی سر آسیمه چه میخواهی؟ به میله ی قفس سینه ام مکوب مکوب ....
  13. 16 پسند
  14. 15 پسند
  15. 13 پسند
  16. 13 پسند
    سلام دوستای عزیز دلم واقعا شرمنده تک تکتونم که انقدر فاصله افتاد ولی باور کنید خیلی مشغول بودم ، متاسفانه حجم کار بالاست و وقت هم کم در عوض این قسمت طولانیه .. امیدوارم که لذت ببرید نکته ای که باید یادآوری کنم اینه لطفا اگه خوشتون اومد پسند کنید و بعلاوه برای اطلاع از پست های جدید از گزینه دنبال کردن استفاده کنید ممنون از حمایتتون kezhal.bm قسمت ششم " پگاه " با کلافگی به عقربه های ساعت مچیم که ساعت 1 و 35 دقیقه رو نشون میدادن خیره شدم فقط من بودم که تنها یه گوشه نشسته بودم و با حسرت به بقیه نگاه میکردم مامان که با زن عموهامو عمه فروغ مشغول غیبت بود بابا هم داشت با عمو بهبود و عمو بهرام درباره تاثیر فرهنگ روی اقتصاد مملکت بحث میکرد! از اون طرفم عمو بهنام شوهر عممو گیره انداخته بود و درباره پرونده ی یکی از موکلاش باهاش حرف میزد. شوهر عمه ی بیچارمم به زور آبرو داری خودشو مشتاق نشون میداد ولی بقول شاعر رنگ رخساره خبر میدهد از سِر درون!! از بین جوونا هم هومن و اسما مشغول تخت نرد بازی کردن بودن و اسما هم 2 به هیچ جلو بود!! بیچاره هومن اگه این دستم میباخت مجبور بود یه ناهار پیاده شه .. نگینم که تو تیم هومن بود هی داشت سرش غر میزد و گاهیم برای خالی نبودن عریضه میرفت یه مشت و مالی بهش میداد .. دیدین مربی های کشتی تو تایم استراحت چطور شاگردشونو ماساژ میدن؟ دقیقا همون جور!! حالا هم که خم شده روش و در گوشش هی وز وز میکنه که متاسفانه از این فاصله نمیتونم بفهمم چی میگه ولی قطعا داره امید واهی بهش میده! چون همه تو خانواده میدونن از اسما حرفه ای تر تو این بازی دیگه وجود خارجی نداره!! نگار و آرمانم که نشسته بودن یه گوشه و دل میدادن و قلوه میگرفتن! فقط من تنها بودم و .. آآآآآ راستی فرشید کو؟ سرمو برگردوندم و به دور و برم سرک کشیدم تا بلکه این ستاره ی سهیل رو پیدا کنم.. ولی نبود که نبود ..! از جام بلند شدم و به طرف بالکن حرکت کردم .. روی حفاظ خم شدم و چشممو داخل حیاط گردوندم .. بالاخره بعد از کلی گشت زنی دیدمش .. روی تاب نشسته بود .. دلم براش سوخت .. بیچاره تک و تنها تو این سرما اونجا نشسته!! یعنی تا حدی کنار من بودن براش سخت بوده که حاضر شده بره رو اون تاب قدیمی تو این هوای وحشتناک سرد تنها بشینه ولی توی جمعی که من توش هستم نیاد؟؟ پوخندی به خودم زدم.. میدونم که واقعا دوستم داره، اینو درک میکنم ولی من خدایی بهش هیچ حسی نداشتم و ندارم! اونقدرم فداکار نیستم که تظاهر به دوست داشتن کسی بکنم تا دل طرفم نشکنه ؛ حتی اگه اون شخص پسرِ عمه فروغم باشه که میخوام دنیا بدون اون نباشه.. یعنی تمام عاشقا اینقدر خودخور میشن و خودشونو خورد میکنن از تو؟؟ انقدر سرشکسته و تو دار میشن؟؟ نکنه یه روز منم رو همین تخت بشینم و بخاطر آراد گریه بکنم؟؟ با اومدن اسم آراد وسط افکارم لبخندی روی لبم اومد، از حرکتم خندم گرفت! بنظرم اولین علامت عاشقی خل و چل شدنه.. هنوزیه بارم نشده دیدمش اینطوری عاشقش شدم! تازه دلمم براش تنگ شده .. اصلا حالا که اینطور شد همین فردا میرم مطبش .. از کجا معلوم؟ شاید اونم از من خوشش اومده .. خوششم نیاد یه کاری میکنم به زور تو قلبش جا باز کنم .. منکه مثل فرشید انقدر بی عرضه نیستم!! تصویرش توی ذهنم رنگ گرفت ..اون چشمای مشکی براقش که آدمو تو خودشون غرق میکرد.. موهای پر پشتش که از جلو حالتشون داده بود .. صدای اف اف بلند شد ، چرخیدم طرف در بالکن صدای مامانو شنیدم که بلند گفت : پیام اومد ... " منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر لای مو های تو گم کرد خداوندش را " ------------------------------------------------------------------------------------ جلوی آیینه وایستاده بودم و با وسواس به خودم نگاه میکردم .. یه بارونی سرمه ای پوشیده بودم .. شال خاکستریمو از توی کشو بیرون کشیدم و روی موهای پریشونم گذاشتم و مشغول جمع و جور کردن موهای زیر شال شدم .. کیف خاکستریمو از روی تختم برداشتم و گوشیمو از توش درآوردم، تازه ساعت10 بود، یه نیم ساعتی وقت داشتم .. صبح که به مطبش زنگ زدم منشیش برای ساعت 11.30 وقت تنظیم کرد .. از هیجان روی پاهام بند نبودم .. گوشی رو توی کیف پرت کردم و زیپشو کشیدم .. به آویز کیفم نگاه کردم که یه توپ پشمالوی بزرگ خاکستری بود ، یکمی توی دستم فشارش دادم .. این کارباعث میشد استرس و هیجانم فروکش کنه .. از توی کمد یه نیم بوت خاکستری بیرون کشیدم و سریع پام کردم لحظه آخر دوباره به طرف آیینه برگشتم .. زیر لب گفتم : Oh my god!! look at that face ; you look like my next mistake بوسه ای برای خودم فرستادم و از اتاق زدم بیرون ... ------------------------------------------------------------------------------------ پاهامو به حالت ضرب روی زمین میزدم .. یک ساعت بود نشسته بودم و خبری هم از جناب دکتر نبود! با حرص به منشیش خیره شدم که مشغول بازی با گوشیش بود تک سرفه ای کردم که برگرده سمتم ولی نخیر انگار اصلا تو این دنیا نبود .. ببخشیدی گفتم ، یکم کلشو بلند کرد ولی چیزی نگفت -ببخشید ولی من ساعت 11.30 وقت داشتم نه 1 سرشو کامل بلند کرد و گفت : خانم من چیکار کنم؟ دکتر سرشون شلوغه، شما که فقط نیستید .. و دوباره مشغول شد .. چنان حرصم گرفت که نگو .. حالا خوبه تو دکتر نیستی انقدر کلاس میزاری واسه ما! پوووووووووووف .. به ساعت مچیم خیره شدم، حتی درست حسابی نتونستم صبحونه بخورم!! حس کردم الانه که صدای شکمم در بیاد .. از جام بلند شدم که به منشی بگم من میرمو زود میام که در اتاقش باز شد و توی چارچوب ظاهر شد .. چقدر توی اون روپوش سفید جذاب تر شده بود .. محو تماشاش بودم که گفت : شما این جا چیکار میکنید؟ توی صداش رگه ای از تعجب بود.. لبخند پسر کشی زدم و گفتم : سلام .. فهمید بی ادبی کرده ، در رو باز تر کرد و گفت : ببخشیدسلام .. بفرمایید داخل .. و رو به منشیش ادامه داد : خانم احمدی کسی دیگه ای هم هست؟ منشی : نه آقای دکتر آراد : باشه پس ... دیگه به ادامه مکالمشون گوش ندادم و وارد اتاقش شدم .. یه قسمت دم و دستگاهاش بودن و یه گوشه دیگه میز کارش .. روی دیوارشم که ماشالله پر لوح تقدیر بود .. روی نزدیک ترین مبل به میزش نشستم .. اون ولی هنوز سر جاش وایستاده بود و داشت به منشیش اولتیماتوم میداد .. توی ذهنم یه چیزی جرقه زد! این تو که مریض نبود پس من چرا یک ساعت تموم اون بیرون منتظر بودم؟؟!! با شنیدن صداش سرمو بلند کردم و تو چشماش خیره شدم آراد : ببخشید معطل شدید .. پشت میزش نشست و دستاشو روی میز گذاشت .. به پشتی مبلم تکیه دادم و گفتم : مشکلی نیست ، فقط برام سواله بیمار نداشتید چرا یک ساعت .... نذاشت حرفمو تموم کنم .. تک خنده ای کرد و گفت : راستش با یکی از دوستام که اونم دندون پزشکه در رابطه با یه کیس اورژانسی صحبت میکردم.. نکنه فکر کردید عمدا اون بیرون نگهتون داشتم!! میخواستم بگم بله که این فکر رو کردم! مگه میشه جز اینم فکر کرد؟ ولی خب بی ادبی بود بخاطر همین به " نه این چه حرفیه " ای اکتفا کردم سکوت سنگینی حکم فرما شده بود که خودش شکستشو گفت : خب اگه موافقید بریم برای چکاپ!! از جام بلند شدم و به سمتی که اشاره میکرد رفتم و روی صندلی مخصوصش نشستم .. اونم چند دقیقه بعد اومد .. توی دلم خوش حال بودم که دندون پزشکه .. حداقل شده واسه چند دقیقه میتونم خوب از نزدیک وارسیش کنم .. همین که سمتم خم شد بوی عطر تلخش مستم کرد .. چشمامو بستمو سعی کردم تمام هوای اون حوالیو توی ریه هام فرو ببرم .. نمیدونم چقدر تو اون حال بودم که خودشو کشید عقبو گفت : مشکلی تو دندوناتون نمیبینم! -دندون عقلم اذیتم میکنه .. میخوام اونو بکشم داشتم چرت میگفتم! اتفاقا اصلا دندون عقلم مشکلی نداشت و اگه هم میداشت خیلی قبل تر دکتر قبلیم درستش کرده بود .. دست به سینه نشست .. آبروهاشو بالا داد و گفت : جدا؟ خواستم یکم خودمو لوس کنم واسه همین گفتم اوهوم .. ریز خندید و از جاش بلند شد .. درست بالای سرم وایستاد و گفت : بنظرم دندون عقلتو نگه دار .. لازمت میشه واسه جلسه ی بعدی .. وای یعنی فهمید؟؟!!! بدون اینکه بخواد جوابمو بشنوه رفت پشت میزش نشست .. منم که خیت شده بودم از جام بلند شدم و رفتم رو همون مبل قبلی نشستم .. خاک بر سرت کنن پگاه الان فکر میکنه از اون دخترای وِلی ... از فکرشم اعصابم خورد میشد .. نمیدونم از کی اخم کرده بودم که گفت : چیزی شده؟ چرا اخم کردید؟ -چیزی نیست! خب پس من رفع زحمت میکنم چشماشو ریز کرد و گفت : چشمات خاکستریه یا آبی روشن؟ یهو توی دلم خالی شد .. با لکنت گفتم : خاکستری .. لبخندش عمیق تر شد و گفت : چشمای قشنگی داری .. آدم دوست داره همش بهشون نگاه کنه .. انگاری توی دلم تن تن قند آب میکردن .. از طرفیم خجالت میکشیدم .. نکه من آدم خجالتی ای باشما نه اتفاقا خیلی هم دختر پررو و سرکشی هستم ولی نمیدونم چه مرگم شده بود .. انگاری اینم از خاصیتای دیگه ی عشقه : خجالتی شدن!! تک سرفه ای کردم و گفتم : لطف دارید .. لبخند روی لباش محو شد .. به ساعت مچیش نگاهی انداخت و گفت : خیلی معطلت کردم به جبرانش ناهار امروز مهمون من!! قبول؟ بگم تا مرز مردن خوشحال شدم دروغ نگفتم .. خواستم بگم قبول ولی یه فکری مثل خوره به جونم افتاد " یکم خودتو نگه دار.. اگه راحت بدستت بیاره راحتم ولت میکنه!! " واسه همین با کلی تاخیر گفتم : نه ممنون یه قراره دیگه ای دارم تا الانشم کلی دیر کردم از جام بلند شدم ولی اون هم چنان روی صندلیش لم داده بود .. بی نزاکت!! در همون حالت گفت : باشه مشکلی نیست .. لبخند تلخی زدم .. اگه یکم اصرار میکرد شاید قبول میکردم ولی انگاری اصلا اهل تعارف کردن اضافه نیست .. کیفمو روی دوشم انداختم و خداحافظی کردم دستم رفت روی دستگیره در که گفت : شمارتو میتونم داشته باشم؟ برگشتم سمتش و بهش خیره شدم .. همچنان پشت میزش بود .. به سمت میزش حرکت کردم .. یه برگه از روی میز برداشتم .. بهم خیره شده بود .. روی برگه شمارمو نوشتمو سُر دادم طرفش .. برگه رو توی دستش گرفت و گفت : مرسی .. خواهش میکنمی گفتم و از اتاقش خارج شدم.. قلبم تند تند میزد .. با سرعت هر چه تموم تر از مطب زدم بیرونو خودمو به آسانسور رسوندم .. چند ثانیه بعد توی آیینه آسانسور به خودم خیره شدم .. -خاک تو سرت حالا میمردی الکی ناز نکنی .. اه .. صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم ..
  17. 13 پسند
    کاربران عزیز تا پایان مهلت دو روز مونده لطفا نقاشی های مورد نظرتون رو برای من بفرستین
  18. 12 پسند
    نام کتاب: راز گردنبند نام نویسنده: elina.کاربر نودهشتیا موضوع: اکشن، تخیلی معمایی خلاصه : فردی ازوزیران درباریک کشور به دلیل توطئه ای که علیه دربار صورت گرفته ازمقام خود برکنارمیشود.درپی این ماجرا ملکه ایزابلا به مذاکره درباره ی جنایات اومیپردازد.ریون کریست پسری22ساله ازطرف وزیربرکنارشده والکسا(الکساندرا)پیوت دختری 22ساله ازطرف ملکه مذاکره میکنند.پدر ریون وزیر دفاع کشور ومادرش یکی ازاشراف زادگان میباشد.ریون یک خواهر17 ساله به نام لورن دارد.پدرالکساوزیرارشد دربارومادرش دخترعموی ملکه میباشد.الکسا خواهری16 ساله به نام الین دارد
  19. 12 پسند
    نام کتاب : چهار گانه نویسنده : Hadis1675 موضوع : تخیلی , فانتزی خلاصه کتاب : داستانی متفاوت از زندگی، بعد دیگریست از زیستن، داستانی هجیان اور،کجاست این قلمروی بی انتها؟حکم فرمایش کیست؟ داستان در مورد چهار جوان است که در اثر یک حادثه زندگیشان تغییر میکند و وارد مکانی ناشناخته می شوند که حتی در خواب هم نمیدیدند. اما هدف مشترکشان وابسته به بودن در کنار هم است! چهار جوان معمولی که شرایط از آنها قهرمان میسازد. فداکاری ها و از خودگذشتگی هایشان زندگی شان را تحت تاثیر قرار میدهد! برای قهرمان بودن همیشه لازم نیست آدم های خاصی باشیم! گاهی معمولی ها همه چیز را رقم میزنند! هر کس درونش یک قهرمان دارد فقط باید دنبالش بگردد...
  20. 12 پسند
  21. 12 پسند
    دیدم دستاتو گرفته بود من احمقو باش فکر میکردم فرشته بود میگفتی کنار من حتی جهنمم خوبه ، چی شد سر درآوردی از بهشت اون؟ didam-talk down
  22. 12 پسند
    کار همه دوستان عالی بود چون معلوم بود براش زحمت کشیدن ولی من به شخصه شماره 1 بیشتر چشمم رو گرفت با اینکه سبک و کار شماره 5 خیلی جالب و قشنگ بود ولی غمگین بود و انرژی منفی می داد
  23. 12 پسند
    شماره ی پنج رو بیشتر پسندیدم.
  24. 12 پسند
    مقدمه : اتفاقای زیادی تو زندگی آدما می افتند. بعضی هاشون خوبند، بعضیاشونم بد. ممکنه همون لحظه که تازه اتفاق افتادند خوب و بدشون رو متوجه نشیم. شایدم با خودمون فکر کنیم وای دیگه از این بدتر نمیشد! ولی چند وقت بعد بفهمیم وای از این بهتر نمی شد اتفاق بیفته..! یا مثلا اتفاقای خوبی که همیشه آرزوشونو داشتیم ولی به محض به وقوع پیوستنشون یا یکم بعد میگیم : ای کاش همچین چیزایی نخواسته بودیم! زمان...زمان...زمان خوب و بد تمام اتفاقا رو مشخص میکنه! اصلا زمان خیــلی چیز عجیبیه! ممکنه تو یک زمان دو تا آدم تو شرایط عین هم باشند ولی ده سال بعدش یکیشون تو عرش و اون یکی رو فرش خونشون گل های قالی رو بشمره! زمان حتی آدما رو هم عوض میکنه... یکی دقیقا مثل من . زمان از اون چیزی که فکر میکنید عجیب تر و گاهی خطر ناک تره... ---------------------------------------------------------------------------- هاله : روبه رو ی مانیتور نشسته بودم و به صفحه ی مشکیش زل زده بودم. به اتفاقای عجیب این چند روزه فکر میکردم. خواب های پریشونم، صدا هایی که میشنوم و حس میکنم مخاطبشون منم و احساس عجیبی که دارم...انگار یکی همه جا داره دنبالم میاد...! نگاه کنا بعضی وقتا که کلافم چقدر تخیلم قوی میشه ها ! مثل همیشه منتظر یه ایده بودم که از عالم غیب بهم برسه و بگه انجامم بده! حوصلم سر رفته بود ناجور. خوب زندگیمم خیلی یکنواخت شده بود. حقم داشتم ...صبح میشد از خواب پا میشدم تا میومدم یه دوری بزنم شب می شد باید میخوابیدم! گذر زمان از دستم در رفته بود . از طرف اهالی خانه هم که لقب کوالای خسته گرفته بودم . دیگه از این بهتر نمی شد ! ساعت رو نگاه کردم 4 بعد از ظهر بود. گوشامو تیز کردم...صدای ملوچ ملوچ میاد !! یه حسی بهم گفت یکی داره دزدکی ته دیگای دیشبم رو که قایم کرده بودم میخوره !پاورچین پاورچین از پله ها اومدم پایین.بــــله برادر گرامی چشم منو دور دیده تو دلش گفته دلی از عزا در بیاره ! حس شیشم هم قوی شده ها...! حقشو که گذاشتم کف دستش میفهمه. آروم آروم پارچه سفید رو مبلو برداشتم و رفتم پشت سرش.اینقدر گرم خوردن ته دیگای نازنینم بود که اصلا متوجه نشد. پارچه رو انداختم رو سرم و با صدایی که برا اینجور موقع ها خیلی تمرین کرده بودم خیلی غیر منتظره گفتم : یوهــــا ها پــــــــــخ بیچاره عین فنری که از جاش در بره اول یه دو متر رفت بالا بعد از پشت چسبید به دیوار آروم اومد پایین دستشم گذاشت رو قلبش...! پارچه رو از رو سرم کشیدم و همزمان با نشستن او زدم زیر خنده. حالا نخند کی بخند. بریده بریده گفت : ن نمیگی س سکته کنم؟! همچنان که دستم رو دلم بود و میخندیدم گفتم : نه نفس عمیقی کشید و گفت : اخه چی بگم بهت؟ اتفاق یه بار میوفته..! آخرش تو یکی از مارو میکشی! چشمکی زدم : حالاکه نیفتاد.در ضمن تو اول ته دیگمو خوردی! از کجا پیداش کردی؟ قایم شون کرده بودم ! من رو داراییام حساسم. + خـــوب...ترمز بگیر. خندید و ادامه داد : پیدا کردنشون سخت نبود ! لب و لوچه مو آویزون کردم و گفتم : نگهشون داشته بودم برا شامم! دستاشو به نشونه تسلیم برد بالا و با خنده گفت : دفعه بعد سهم من واسه شما ته دیگ خور درجه یک گفتم :حالا شد. دو ساعتی می شد که تو اتاق رو تخت خوابیده بودم و به سقف نگا میکردم.طبق معمول ذهنم داشت برای خودش رویا سازی میکرد. با اینکه دیگه 20 سالم شده بود اما هنوز مثل بچه ها رفتار میکردم . واقعا هم دوس نداشتم بزرگ بشم. به این فکر میکردم اگه میتونستم حرفای حیواناتو بفهمم چقد عالی میشد! مثلا میفهمیدم گربه های محل به هم چی میگن یا کوالا ها بیشتر در چه مباحثی با هم بحث میکنند...؟ اینقدر فکر کردم که بالاخره خوابم برد. - نه نه نه...تورو خدا بهـــم برش گردونیــد...نــــه + از دست ما کاری ساخته نیست . - نــــــــه !
  25. 12 پسند
    بیشتر از این صبر نکردم!وارد اتاق شدم.تو همون اتاق،یه در دیگه هم بود که دیواراش کلا شیشه ای بود!و تو اون اتاق شیشه ای دستگاه هام بودن!!دستگاه اشعه ی ایکس!!باید اول ازش مطمعن می شدم که مواد منفجره یا چیز دیگه ای داره یا نه!وارد همون اتاق شدم..دستگاهارو روشن کردم و بهش تو مانیتور با اشعه ی ایکس نگاه کردم!به غیر از دکمه های فلزیش که روی مانتوش برای تزیین بود چیزی ندیدم..انتظارم نداشتم ببینم!خواستم از اتاق خارج بشم که با دیدن یه نقطه ی بسیار ریز دیگه روی مانیتور و قسمت انگشت دستش تو جام ایستادم!به طرفش نگاه کردم..هه..چه باهوش..دارم برات دختر خانم..از اتاق خارج شدم..با تعجب بهم نگاه میکرد!با پوزخند از کنارش رد شدم.در اتاقو باز کردم و از اتاق بیرون رفتم.در اتاقو پشت سرم قفل نکردم!!نیازی هم نبود!!دوست نداشتم گروگان هامو حبس کنم!اینم یکی از خلق و خوی عجیب من بود..فرار از دست من و نگهبانام کار آسونی نبود.با اینکه جرعتشو هم نمی کردن!!کراواتمو شل کردم و به سمت اتاقم رفتم..لپ تاپمو باز کردم و به خنگی دختر باهوش،پوزخند زدم.. نفس: همین که از اتاق خارج شد به سمت گوشه ی اتاق رفتم!!اتاق که چه عرض کنم..فک کنم خونه ی ما از این کوچیکتر بود!!!!فرش قهموه ای تیره،با پرده هایی به همان رنگ،ست مبل راحتی قهوه ای روشن و کرمی،میز بار به رنگ کرمی!که روش پر بود از مشروب..ایول کلاس..روی یکی از مبلا نشستم.زود ردیابی که تو انگشتر جاسازی شده بود رو از انگشتم بیرون آوردم..کمی باهاش ور رفتم و بلاخره..آخیـــش..حالا بابام اینا می فهمن که من اینجام!خیالم راحت شد..ولی اگر نمیفهمیدن هم بد نبودااا..کیه که این کاخ رو ول کنه و بره تو اون خونه ی کوچیک!!!خخخخ..من چقدر پر رو بودم..با روشن شدن ردیاب تو دلم به اون آقا مغروره خنده هم که نه قهقهه کردم!!شما فکر کردین من از این دخترای بی دست و پام؟!..اه..کاش تلوزیون هم بود..حوصلم سر رفت!!داشتم چرت میزدم که در با شدت باز شد و همون مرده..یا بهتر بگم همون پسره ی مغرور سرشو عین چیز انداخت پایین و وارد شد!چون در حال چرت بودم یک متر تو جام پریدم!!با اخم و پوزخند جلو اومد!..هه..زیاد بهم پوزخند نزن!الانس که بابام برسه!از فکر اینکه بابام میاد یه لبخند رو لبم اومد..با دیدن لبخندم پوزخندش بیشتر شد!!اسلحشو در آورد!!هه..نمیترسم جناب..بابام میاد خوب..اگرم نیاد..خوب به سلامت میریم اون دنیا..بیش از این که اتفاق نمی افته..صدا خفه کنو در آورد و همون طور که داشت رو اسلحه نصب میکرد گفت: _خیلی باهوشی!! _خودم میدونم!!! پوزخندش غلیظ تر شد.. _عهه.. سرشو بلند کرد . با تمسخر نگام کرد و گفت: _ردیابت خوب کار کرد؟!!! تعجب کردم!این از کجا فهمید!با تعجب بهش نگاه کردم!پوزخند صداداری زد و گفت: _بهت گفته بودم هکر حرفه ایم؟!.. هنگ کردم!!یعنی رد یابمو هک کرده؟!..وااای..منو باش فکر کردم اون سیگنالِ جواب از طرف بابام بود!!یعنی بابام اینا نمیدونن من اینجام؟..و اون سیگنالم از طرف این چلغوز بود که منو امیدوار کنه؟!..وای خدا بد شانس تر از اینم هست؟ با صدایی که خودم هم نتونستم بشنوم گفتم: _هک..هکش کردی؟! با تمسخر نگام میکرد.. _نکنم؟! آب دهنمو قورت دادم!پس گزینه ی دوم عملی میشد دیگه..رفتن به اون دنیا..خوب..حالا که قراره بمیرم بزار با لبخند بمیرم!!اسلحشو بالا آورد و درست روبروی صورتم گرفت!هیچ حرکتی از خودم ندادم!نمیترسیدم!!بترسم که چی؟..اگه بترسم نمیمیرم؟!..تعجبشو تو چشماش دیدم.. _چرا نمیزنی پس؟!!! چیزی نگفت!خوب میدونستم از شجاعت بیش از حدم در تعجبه!!!آروم اسلحشو پایین آورد و قلبمو نشونه گرفت!!باز هم از خودم هیچ عکس العملی نشون ندادم!!ههه..من جسورم آقا خوش تیپ!!جسورم!!.. نیما: اسلحرو که به سمت قلبش گرفتم بازم با خونسردی تمام نگاهم کرد!این دختر هیچ ترسی نداشت؟!..بر عکس بیشتر دخترا..آب دهنمو قورت دادم..باید بترسه!!باید از من،نیما کرامت ملقب به شبح تاریکی ها بترسه!!!یعنی هیچ براش مهم نیس که قراره بمیره؟!.. _نمی ترسی؟! _نوووچ!!! _من میزنماا؟! _بزن!!! آب دهنمو قورت دادم!یعنی واقعا نمی ترسید؟!صداشو شنیدم!؟ _اولین بارته؟!.. _چی؟! _آدم کشتن؟!!! چند لحظه مکث کردم و تو چشماش نگاه کردم!! _نه!!! _پس بزن!!نه..بزار یه کاری بکنم بعد!! و در کمال تعجب لواشکی از تو جیب مانتوش در آورد و خورد!!!ودر عین حال با لبخند به اسلحه نگاه میکرد!!یعنی اصلا براش مهم و ترسناک نیست؟!برای یه دختر؟!.. _حالا برن!!! کمی نگاهش کردم!نه..نمی کنم..اسلحرو پایین آوردم!! _می دونی.. به چشماش نگاه کردم.. _ من نمیزارم دشمنم به خواستش برسه..حتی اگه خواستش مرگ باشه!!! و بدون نگاهی دوباره از اتاق بیرون رفتم!!
  26. 12 پسند
  27. 12 پسند
    تست روانشناسی شخصیت جدید-به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید را جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید: ۱) چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟ الف)صبح، ب) عصر و غروب، ج ) شب ۲) معمولاً چگونه راه مى روید؟ الف ) نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند، ب) نسبتاً سریع، با قدمهاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم، ج ) آهسته تر، با سرى صاف روبرو، د ) آهسته و سربه زیر، ه) خیلى آهسته ۳) وقتى با دیگران صحبت مى کنید؛ الف ) مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید، ب) دستها را در هم قلاب مى کنید، ج ) یک یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید، د ) دست به شخصى که با او صحبت مى کنید، مى زنید، و ه) با گوش خود بازى مى کنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف مى کنید ۴) وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید؟ الف) زانوها خم و پاها تقریباً کنار هم، ب) چهارزانو، ج ) پاى صاف و دراز به بیرون، د ) یک پا زیر دیگرى خم ۵) وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واکنش نشان مى دهید؟ الف ) خنده اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده، ب ) خنده، اما نه بلند، ج ) با پوزخند کوچک، د ) لبخند بزرگ، ه) لبخند کوچک ۶) وقتى وارد یک میهمانى یا جمع مى شوید؛ الف ) با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند، وارد مى شوید ب ) با صداى آرامتر سلام مى کنید و سریع به دنبال شخصى که مى شناسید، مى گردید ج ) در حد امکان آرام وارد مى شوید، سعى مى کنید به نظر سایرین نیایید ۷) سخت مشغول کارى هستید، بر آن تمرکز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند؛ الف ) از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى کنید ب ) بسختى ناراحت مى شوید ج) حالتى بینابین این ۲ حالت ایجاد مى شود ۸) کدامیک از مجموعه رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید؟ الف) قرمز یا نارنجى ب) سیاه ج) زرد یا آبى کمرنگ د) سبز ه) آبى تیره یا ارغوانى و) سفید ز) قهوه اى، خاکسترى، بنفش ۹) وقتى در رختخواب هستید (در شب) در آخرین لحظات پیش از خواب، در چه حالتى دراز مى کشید؟ الف) به پشت ب) روى شکم (دمر) ج) به پهلو و کمى خم و دایره اى د) سر بر روى یک دست ه) سر زیر پتو یا ملافه... ۱۰) آیا شما غالباً خواب مى بینید که: الف) از جایى مى افتید. ب) مشغول جنگ و دعوا هستید. ج) به دنبال کسى یا چیزى هستید. د) پرواز مى کنید یا در آب غوطه ورید. ه) اصلاً خواب نمى بینید. و) معمولاً خواب هاى خوش مى بینید. سؤال اول: الف(۲ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۶ امتیاز) سؤال دوم: الف (۶امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۷ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز) سؤال سوم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۵ امتیاز)، د (۷ امتیاز)، ه (۶ امتیاز) سؤال چهارم: الف (۴ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)، د (۱ امتیاز) سؤال پنجم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۲ ا متیاز) سؤال ششم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۲ امتیاز) سؤال هفتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۴ امتیاز) سؤال هشتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۷ امتیاز)، ج (۵امتیاز)، د (۴ امتیاز)، ه (۳ امتیاز) و (۲ امتیاز)، ز (۱ امتیاز) سؤال نهم: الف (۷ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز) سؤال دهم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)، ز (۱ امتیاز) جواب تست:تست روانشناسی شخصیت جدید اگر امتیاز شما بالاى ۶۰ است: دیگران در ارتباط و رفتار با شما شدیداً مراقب و هوشیار هستند آنها شما را مغرور، خودمحور و بى نهایت سلطه جو مى دانند، گرچه شما را تحسین مى کنند و به ظاهر مى گویندکاش من جاى تو بودم!! اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ایجاد رابطه اى عمیق و دوستانه بى میل و فرارى هستند. * اگر از ۵۱ تا ۶۰ امتیاز دارید: بدانید دوستان شما را تحریک پذیر مى دانند، بدون فکر عمل مى کنیدو سریع از موضوعات ناخوشایند برآشفته مى شوید ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصمیم گیریهاى سریع دارید (هرچند اغلب درست از کار درنمى آیند!) دیگران شما را جسور و اهل مخاطره مى دانند. کسى که همه چیز را تجربه و امتحان مى کند، از ماجراجویى لذت مى برد و در مجموع به دلیل ایجاد شرایط و بستر هیجانات توسط شما، از همراهى تان لذت مى برند. * اگر از ۴۱ تا ۵۰ امتیاز به دست آوردید: به خود امیدوار باشید ، دیگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم کننده و جالب و جذاب مى بینند. شما دائماً مرکز توجه جمع هستید و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستید. فردى مهربان، ملاحظه کار و فهمیده به نظر مى رسید. قادر هستید به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شوید و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم کنید و در همان شرایط و در صورت لزوم بهترین کمک بر اعضاى گروه هستید. * اگر ۳۱ تا ۴۰ امتیاز نصیب شما شد: بدانید در نظر سایرین معقول، هوشیار، دقیق ، ملاحظه کار و اهل عمل هستید. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستید اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستید. به سرعت و سادگى با دیگران باب دوستى را باز نمى کنید. اما اگر با کسى دوست شوید صادق، باوفا و وظیفه شناس هستید. اما انتظار بازگشت این صداقت و صمیمیت از طرف دوستانتان را دارید گرچه سخت دوست مى شوید اما سخت تر دوستى ها را رها مى کنید. * از ۲۱ تا ۳۰ امتیاز : در نظر سایرین فردى زحمت کش هستید اما متأسفانه گاهى اوقات ایرادگیر هستید. شما بسیار بسیار محتاط و بى نهایت ملاحظه کار به نظر مى رسید. زحمتکشى که در کمال آرامش و با صرف زمان زیاد در جمع بار دیگران را بردوش مى کشد و بدون فکر و براساس تحریک لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد. دیگران مى دانند شما همیشه تمام جوانب کارها را مى سنجید و سپس تصمیم مى گیرید. * و اگر کمتر از ۲۱ امتیاز داشتید: دیگران شما را خجالتى، عصبى و آدمى شکاک و دودل مى دانند شخصى که همیشه سایرین به عوض او فکر مى کنند، برایش تصمیم مى گیرند و از او مراقبت مى کنند. کسى که اصلاً تمایل به درگیرشدن در کارهاى گروهى و ارتباط با افراد دیگر را ندارد.
  28. 12 پسند
    مقدمه: همه چیز از یه گردنبند شروع شد یه گردنبند که مدتها ست دیگه متعلق به خاندان سلطنتی کشور نیست بجاش گردن یه اشراف زادس که همه براش سر و دست میشکونن تا اینکه یه روز بالاخره پیداش کردم من یه دختر اشراف زادم دختر بزرگ رئیس دربار هر طور شده میخوام اون راز 30 ساله رو کشف کنم حتی اگه به قیمت جونم باشه تا حالا پشت پرده ی این داستان بودم از اینجا به بعد روی صحنه ام اون مبارز نامدار محاله از پا نیوفته چون این منم که روبه روشم روبه روی این پسر تخس چشم سرمه ای کشفت میکنم هر چقدر میخوای پنهانش نگهدار من کشفش میکنم مطمئن باش بهت نگفتم پشت پرده بودم آره من بودم که گفتم بهت حمله کنن آره من منیکه به هیچ کس رحم نکردم و نخواهم کرد تو که جای خود داری این گردنبند در عین زیبایی راز وحشتناکی رو درخودش داره که من ازش بی خبرم لازم باشه میکشمت فرمانده ی ارشد پسر وزیر کریست
  29. 11 پسند
    نام کتاب : تقاص عاشقی نویسنده : kezhal.bm . avayasalak موضوع : عاشقانه.غمگین خلاصه داستان : هدف اصلی این داستان یادآوری دو نکته مهمه که هرکسی باید توی زندگیش اونو رعایت کنه! 1. ببخش تا ببخشنت و 2. به هیچکس بدی نکن وگرنه عینش سرت میاد رمان تقاص روایت گر زندگی چهار شخصه! پگاه.پیام ، آراد و آرام .. توی این داستان میخونید که چجوری هر کدومشون تقاص اشتباهیو که انجام دادن پس میدن و بعضیا هم قربانی اشتباه بقیه میشن.. این چهار شخصیت زندگیشون بهم وصل و عوض میشه!! گفتار نویسنده : سلام سلام دوستای گلم!! خوبید؟ خوشید؟ همه چی خوبه؟ خداروشکر بازم خدمت شما هستم با یه رمان جدید با کلی اتفاقات هیجان انگیز امیدوارم این رمانو بخونید و لذت ببرید؛ مطمئن باشید حتما خوشتون میاد چون موضوعش کاملا جدیده و جایی عینشو نخوندید پس همراه من باشید و مثل همیشه حمایتم کنید راستی پسند یادتون نره اگه هم خوشتون اومد به دوست جونیاتون رمانو معرفی کنید تا زمانیم که صفحه ی نقد رو باز کنم میتونید پیام خصوصی بدید و اونجا نظرتونو بدید عاشقتوووووونم خودتون میدونید
  30. 11 پسند
    خل بودما !!! ..خب خونه خودشه دیگه دختره خنگ ...داشتم چرت میگفتم واسه خودم که صداشو شنیدم : _ راحت باشین ...فیلم خوبی بود ؟ بد نگذره !!! _ نه مرسی خیلی خوب بود اما از وقتی شما اومدین یکم جو عوض شد !!! اما بازم بد نیس ..... چیپسو با عصبانیت از دستم گرفت گذاشت روی میز بعدش عصبی گفت : _ برو گمشو اتاقت تا لهت نکردم دختره گستاخ ...!!! با خونسردی راه افتادم فک کنم بهترین و متفاوت ترین اخلاق من با دیگر دخترا همین خونسردیم بود !!!! ....تو راه گفتم : _ شما بیجا میفرمایید !!!! از پشتم با سرعت اومد که تند تند دویدم اتاقم میخواستم درو قفل کنم که نذاشت اههههه بابا خودت گورتو گم کن با این حرفم درو هل داد با در منم نقش زمین شدم نفهمیدم که اون جمله رو با صدای بلند گفتمو اون هرکولم شنیده ....ایستادم روبه روش یه قدم اومد جلو یه قدم رفتم عقب بازم اون یه قدم اومد جلو و من رفتم عقب که از شانس گندم پشتم خورد به کمد صورتشو جلو آورد و مماس صورتم قرار داد با نفرت رومو کردم اون ور صداشو نزدیک به گوشم شنیدم : _ مگه اینو نمیخواستی !!!!! _ برو گمشو کثافت من از اون دخترای حمالی که تو فرض میکنی نیستم !!!! دستشو محکم کوبید به کمد درست کنار گوشم موهامو چنگ زد و محکم کشید که جیغ کشیدم و داد زدم : _ ول کن موهامو عوضی !!!! _ یه بار دیگه به من بلبل زبونی کنی زبونتو میبرم میزارم کف دستت شیر فهم شد ؟؟؟؟ یا یه جور دیگه حالیت کنم ؟؟؟ تند تند سرمو تکون دادم که پرتم کرد روی تخت و رفت روانیه چلغوز !!!! بعد اون لیلی خانوم هراسون اومد پیشم ... _ خدا مرگم بده چیشده مادر ؟؟؟ _ هیچی لیلی جون چیز خاصی نیس خوبم ..... _ باشه مادر.... راستی آقا گفت که اتاقتو عوض کنیم به یه اتاق مجهزتر و شیک تر ببریم پاشو مادر تا اتاقتو نشون بدم ... _ چشم لیلی خانوم .... من تو یکی از اتاقای پایینی بودم با آسانسور رفتیم طبقه بالا پس اتاقم بالا بود اههههه....اتاق این چلغوزم بالا بود ازش بیزار بودمو بیش از حد عصبانی ....نشونت میدم با کی طرفی مرتیکه یالغوز تو هنوز نفس و نمیشناسی !! ....بدشانسی هم تا اینقدر اتاقم درست روبه روی اتاق نیما خان قرار داشت قبل از اینکه وارد اتاقم بشم بدون در زدن وارد اتاق نیما شدم پشتش به من بود یه شلوار جین سیاه ، یه بلوز آستین کوتاه جذب مشکی که عضله هاشو به خوبی نمایان میکرد داد زد : _ چند بار گفتم بدون در زدن وارد نشین اگه اخراج شدین حساب کار دستتون میاد ... با صدای شادو شیطون گفتم : _ سلااااااام .... برگشت با تعجب نگام کردو گفت : _ تو بلد نیستی در بزنی سرتو انداختی پایین میای تو ..انگار کتک اثر نکرد میبینم اخه بازم آدم نشدی !!!!! _ نعععععع ....!!! راستی تو چرا گروگانتو حبس نمیکنی ؟!!! چرا میزاری من راحت باشم ؟!!! مگه کله پوکی اخه اگه فرار کردم چی ؟!!!! امروز حال نداری مریضی آرشام خان ؟؟؟!! چیشده چرا جواب نمیدی ؟؟؟!!! جملاتمو تند تند میگفتم آخرش یه نفس راحت کشیدم آخیش ...!!!! اسممو اروم به زبون آورد : _ نفس !!!!!!!!! ........ داد زد : _ خفه شوووووووو ...... کله گنده به کی میگه خفه شو ....صداشو شنیدم : _ من گراگانمو حبس نمیکنم چون جرئت نداره که فرار کنه اگه فرار کنه اول خودشو بعد اونی که ازش محافظت کرده رو خلاص میکنم ...!!!!!! پس لزومی نمیبینم که حبسش کنم الانم برو بیرون و یه بار دیگه بدون در زدن وارد نشو شیر فهم شد ؟؟؟!!!!
  31. 11 پسند
    شده آیا که نفهمی که چه مرگت شده است؟من دقیقا به همین حال دچارم امروز ..
  32. 11 پسند
    صدای مولایی رو شنیدم که گفت : _ آقا کاری داشتید ؟ _ خودت میدونی که از مقدمه چینی خوشم نمیاد اسم این دختره رو بدون و بهم اطلاع بده هر چه زودتر ! میتونی بری !... _ چشم آقا حتما ... تو فکر بودم خدایا چه موجوداتی آفریدی اخه این دیگه کی بود ..‌.دختره حاضر جواب ، بی پروا ، گستاخ و در عین حال بیش از حد جسور و نترس !!! ... « نفس » : خدایا چه عضله هایی داشت لامصب عین آهن سفت بود الان که یکم هوش نیوتونم به جاش اومد دقت کردم که وقتی تو بغلش بودم بالا تنش لخت بود ....یعنی همیشه اینجوری میخوابید این هرکول !!! به یه جایی از اتاقم خیره شده بودم که با شیطنت نگا کردمو گفتم خب خوش به حال همسرش !! بعد به این ذهن بسیار مذهبیم کلی خندیدم !! ...واقعا کله پوک بودما الان مامی و بابام بیچاره ها نصف جون شدن من دارم اینجا کیف میکنم واقعا که ...دیگه خسته شدم از بس نشستمو زل زدم به دیوار با خودم گفتم الان یادش رفته برم پایین حوصلم سر رفت... اههههه ....رفتم آشپزخونه یه لیوان شیر بخورم واقعا نمیدونستم اینجا گروگانم یا خانوم خونه ...!!! هر چی دلم میخواست میکردم ...یه خانوم مسنی داشت کار میکرد رفتم پیشش و گفتم : _ ببخشید میشه یه لیوان شیر بهم بدید ؟؟ برگشت طرفم لبخند مهربون مادرانه زد و گفت : _ چشم مادر یه لحظه صبر کن الان میارم ... _ خیلی ممنون .... خانوم مهربون و دوستداشتی بود تو فکر بودم که لیوان شیرو جلوم دیدم ... _ مرسی خیلی ممنون .............. زودتر از من گفت : _ بگو لیلی خانوم عزیزدل .... _ چشم لیلی خانوم ....اهان راستی منم نفس هستم ... _ چه اسم قشنگی ! اسمتم قشنگه خودتم صد مرتبه خوشگل تر خدا حفظت کنه مادر !!! _ راستی لیلی جون این آرشام خان رفتن بیرون ؟؟ _ آره مادر رفته شرکت .... داشتم شیرو مزه مزه میکردم اومدم پذیرایی ...به تابلو های نقاشی روی دیوار که ماهرانه کشیده شده بودند نگا میکردم منظره شب ، طبیعت و خیلی چیزای دیگه ...این خونه صد مرتبه از ویلای خسرو باحال ترو شیک تر بود واقعا حیرت آور بود و بیش از حد بزرگ ....شیرمو تموم کردم اومدم کمی فیلم نگا کنم اما من عادت داشتم وقتی فیلم نگا میکردم باید تنقلات به ویژه لواشک با خودم داشته باشم !!.....رفتم آشپزخونه با صدای بلند گفتم : _ لیلی خانوم ؟؟ ...لیلی خانوم؟؟.... من باز نازل شدم کجایی ؟؟؟ _ بله دخترم ؟ _ لیلی خانوم اینجا پفک ، چیپس و اینجور چیزا دارین ؟؟؟ خندیدو گفت : _ آره مادر تو برو من خودم میارم .... _ وای مرسی لیلی جون خیلی ممنون .... رفتم نشستم فیلمی گذاشتم نگا کردم و از تنقلاتم میخوردم ...ظرف چیپس تو دستم بود داشتم میخوردم که دیدم یکی دستشو دراز کردو از چیپس برداشت ....برگشتم طرفش با دیدنش ماتم برد این اینجا چیکار میکرد اخه ؟؟؟ ...!!!!!!
  33. 11 پسند
    با صدای بلندی گفتم : _ گربه وحشی هفت جدو آبادته مرتیکه گرگ صفت !!!! از حرکت ایستاد برگشت تا به خودم اومدم دیدم یه سیلی جانانه نوش جون کردم !! از شدت زیاد سیلی سر گیجه گرفته بودم به قدری محکم زد که مطمئنم رد انگشتاش عین بنر رو صورتم افتاده بود .....کبود نشه خیلیه .....بالاخره پله ها تموم شد داشت به طرف حیاط میرفت خدایا نه .....!!!! سه تا پله دیگه اههههه....تو وسط حیاط ایستاد منم به ناچار ایستادم اسلحشو در آورد !!! یا صاحب زمان این بار مرگم حتمیه ....!!!با خشم فراوان غرید : _ جمله آخرت ؟!! با جسارت فراوانی که میدونستم خیلی تعجب میکنه و خودمم نمیدونستم از کجا میارمش گفتم : _ لواشکم تموم شده !!!!!!!!! روانی شدو داد زد : _ اگه الان بتمرگی هم خودش اونجوری شده ...!!! و بعد صدای گوش خراشه شلیک اسلحه رو شنیدم !!!!! با خودم گفتم خدایا آدم بدی هم نبودم هااااا میتونم به بهشت برم که دیدم یکی موهامو گرفتو کشید جیغ بلندی کشیدم چشامو باز کردم دیدم نیما با غیظ داره نگام میکنه غرید : _ دختره وحشی نخواستم بمیری چون با عذاب و آروم آروم میکشمت !!!! موهامو ول کرد احساس کردم موهام از جاش کنده شد.... سینه به سینه ایستاده بودیم تند تند گفتم : _ تو غلط بیجایی کردی پسره نفهم فعلا بای ...... و با سرعت هر چه تمام تر دویدم به سمت اتاقم .....میدونستم اگه بگیره منو دخلمو در میاره ....هنوز متوجه نشده بودم که با شلیک دستبندو باز کرده به مغز انیشتین خودم خندیدم حالا به پسر مردم میگم کله پوک .....!همین که وارد اتاق شدم یه چیزی یادم اومد قبل اینکه بره تو اتاقش ، از اتاقم اومدم بیرون صداش زدم : _ راستی آرشام ؟؟!!!!!........ با تعجب برگشت فک نمیکرد اینقد فضول باشم ....لبخند خوشملی زدمو گفتم : _ گربه وحشی هم خود خودتی !!!! اینو گفتمو زود وارد اتاق شدم و درو قفل کردم که نخواد دخلمو در بیاره .... « نیما » : به سمت اتاقم میرفتم که در اتاقشو باز کرد و بین اون همه خدمتکار گفت : _ « راستی آرشام ..؟!! ..» با تعجب به طرفش برگشتم ! این فضول اسممو از کجا میدونه ؟!!! _ « گربه وحشی هم خود خودتی !!!» اینو گفت و وارد اتاقش شد درو هم قفل کرد !!! دختره خنگول ...مثلا در خونه خودمو برام قفل میکنه تا دستم بهش نرسه ؟!!!!......دست من ؟! ....هه .....با اخم به طرف مولایی برگشتم ! یعنی اون اسممو بهش گفته بود ؟؟؟ بهش نگا کردم که گفت : _ به خدا من چیزی نمیدونم !!!! چیزی نگفتم ! دوتا انگشتمو به سمتش گرفتم و به سمتم اشاره کردم تا بیاد داخل اتاقم ...همین که وارد شدم چشمم به آینه افتاد !!! تازه خودمو دیدم ! همونجوری با نیم تنه لخت و شلوارک رفته بودم بیرون !!!!!!!!! میکشمت ...اههه.....اسمتو هم نمیدونم نکبت !!!! پس بگو چرا خدمتکارا گیج و منگ نگام میکردن !!!!!!!!!
  34. 11 پسند
    حالا واسه نقشم دستبند پلیسی لازم بود اهههههه بیا اینو از کجا بیارم .....داشتم فک میکردم که گفتم خودشه !! این آقا خنگه که اینقد محموله محموله میکرد پس از اون کله گنده هاس ...مطمئن بودم که تو اتاقش یه جاهایی جهت اطمینان یه اسلحه ای دستبند پلیسی داره !!!!! آروم یکی یکی کمد هاشو گشتم نبود که نبود اهههههه ...یه لحظه چشمم به درایو کنار تختش افتاد بازش کردم خودشه ! لبخند خبیثی زدم و بسم الله ......یکی از دستبندارو به مچ آقای نیما یا آرشام چه بدونم دیگه کدوم خر بود زدم و یکیشو به مچ خودم بستم حالا اینکه بر عکس عمل میکنه حتما این بار با مشتو لگد از خونش بیرونم میکنه ...نشستم و نشستم تا آقا هرکول بیدار بشه دیگه کم کم خوابم میومد که تکون خورد اما در واقع نتونست ، خواست دستاشو ببره بالا خمیازه بکشه چون زورش از من بیشتر بود منم کشیده شدم و افتادم درست تو بغلش ...!! یا قمر بنی هاشم !!!!!با تعجب فراوان خیره شده بود تو صورتم که تو فاصله یه وجبیه صورتش بود یا قرآن الانه که بزنه به سیم آخر !!!بد جوری اخماشو کشید توهم و داد زد تو اینجا چه غلطی میکنی !!!!عصبانی شدمو مثل خودش داد زدم: _ از همون غلطایی که تو میکنی !!! هنوز متوجه دستبند نشده بود از حرفی که زده بودم خیلی خیلی خشمگین شده بود کم مونده بود با دستاش خفم کنه ...یا حسین مظلوم !! ...وقتی دستبندو دید با کمال تعجب گفت : _ این چیه ؟؟ _ نمیدونم خودش اینجوری شده !!!! اینو گفتمو خندیدم ....یا 12 امام ! با حرکت غیر منتظره ای از تخت بلند شد منم چون بهش متصل بودم دنبالش کشیده شدم ...از اتاق خارج شد ....ای وای بدبخت شدم !!! میخواست از پله ها کشون کشون ببره منو ...!!......ارواح خاک جدو آبادم اومد جلو چشم .....غرید : _ دختره احمق که خودش اینجوری شده آره ؟ نشونت میدم ....!!! داشتیم به پله ها میرسیدیم که قفل زبونم باز شد گفتم : _ چیکار میکنی روانی ...؟ نه ترو خدا نکن ...!! پوزخند زد و گفت : _ ببخشید مادمازل اون قدر رمانتیک نیستم که تو بغلم ببرم ....!!! دختره نفهم الان اگه دخلت در اومد من نمیدونم خودش اونجوری شده به من ربطی نداره ...دیگه داشت اشکم در میومد ولی خودمو نباختم داد زدم : _ حرف دهنتو بفهم چلغوزه کله پوک ....!! دیگه زد به سیم اخر از پله ها با سرعت پایین میرفت منم کشون کشون دنبالش ...همه اعضای بدنم خوردو خاور شد داد زدم : _ عوضی مردم، مرده شورتو ببرن کثافت ولم کن ..... _ خفه شو هنوز تاوان فحشاتم میدی گربه وحشی !!!
  35. 11 پسند
    خب اول بگم همه ی نقاشی ها عالی ان. بدون تعارف! گفتید بدون نام! ولی چندتاشون اسم کاربریشون رو نوشتن مشخصه که! نقاشی اول هم از سبکش، کاملا مشخصه مال کیه ولی خب من نقاشی شماره 6 رای دادم! اون سیب رو خیلی پسندیدم! جذاب بود برام! (جا داره اون جمله یِ خز رو بگم که "چیزی از ارزش های بقیه کم نمیکنه!")
  36. 11 پسند
    «نفس» : با حرص از اتاق خارج شدو رفت ! چرا نزد ؟ چی گفت ؟ نمیزارم دشمنم به خواستش برسه ! حتی اگه خواستش مرگ باشه ! یعنی هر چی که خواستم بر عکسشو میکنه ؟! صدای حرف زدن از بیرون اومد به سمت در رفتم درو چرا نبسته ! دختر تو هم خنگیا میخواستی ببنده که زندانی شی ؟؟! آروم لای درو باز کردم همون پسره و یه مرد دیگه داشتن حرف میزدن صداشونو شنیدم واضح نبود ولی یکم میتونستم بشنوم در مورد محموله و این چیزا حرف میزدن !! از صدای اون یکی مرده فهمیدم خسرو خانه ! بیخیال شدم خواستم برگردم که با شنیدن اسم همون پسره از زبون خسرو ایستادم !! نیما ....!!! « نیما کرامت» !!! ؟؟ چه اسم خشنی داره لامصب ..!! نباید بهش بفهمونم که من میدونم اسمشو اونوقت درو می بنده ! داشتم نگاه میکردم که خسرو یه چیزایی گفت بعد هم رفت ..نیما هم از جاش بلند شدو به سمت اتاقش رفت بعد اونم یه زن مسنی با قرصو آب رفت اتاقش !!! .....خب خودش گفت نمیزارم به خواستت برسی ....منم میخوام از اینجا برم ....اونم که درو باز گذاشته ...پس ..!! خودشه بافکری که به ذهنم رسید از اتاق بیرون اومدم ....هه دارم برات اقا نیما !!!! کاری میکنم که خودت منو بندازی بیرون از خونت ...! تازه داخل خونه رو دیدم ..واااااااای چقد بزرگه انگار زمین فوتباله !!! پرده های طلایی و شیری ، فرش همرنگش ، ست مبل بسیار شیکه سلطنتی به رنگ سفید و شیری تلویزیون 52 اینج ، انگار تو سینمایی ..خخ خلاصه دکراسیون خونه حرف نداشت محشر بود !!! به زور دهنمو بستم ! به طرف یکی از خدمتکارا رفتم یه دختر تقریبا هم سنو سال خودم ... _ چیزه .....اون کجاست ؟؟؟ نتونستم بگم نیما ...اونوقت میفهمیدن ... _ کی اقا ؟؟؟ _ آره اقای ..... خودم اونجور میکردم تا اسم نیما رو از زبون دختره بشنوم ..!! _ پیش خودش نگیا اقای آرشام ...... « آرشام صداقت» !!!!!!! پیش خودش فقط اقا میتونیم بگیم .... آرشاااااااام ؟؟؟؟ آرشام صداقت ؟؟؟؟؟ اون دیگه کدوم خریه ؟؟؟ _ آرشام ؟! _ هییییییس آروم باش ... پس بگو ...اسم اصلیشو نمیدونن !!!! تو همین لحظه همون خانم مسن از اتاق نیما یا بهتره بگم آرشام بیرون اومد به سمتش رفتم ... _ سلام .....چیزه ...اقای آرشام کجان ؟؟ _ سلام عزیزم چیکارش داری ؟؟؟ _ اووووم ....یه کار خصوصی ..!!! _ الان نمیشه عزیزم اقا مریض شده الان خوابه ... _ مریض ؟! _ آره بعدا که بیدار شد میگم بهش که باهاش کار داری .... همین که از در خارج شد منم لبخند موذیانه ای زدم ....خودشه ...هنوز نمیدونی با کی طرفی اقای نیما کرامت ....!!!! هه ...رفتم تو !!! نازی !!!!!!!! چه خوجگل خوابیده !! آروم آروم به سمتش رفتم ....خدایا خودمو به خود خودت سپردم !!!!!!!
  37. 11 پسند
    8 اسم خدا که ذکرش سبب استجابت دعا میشود دعا کردن و طلب حاجت نمودن از خداوند آدابی دارد که رعایت این آداب استجابت دعا را نزدیک تر مینماید . به گزارش ایران ناز احادیث و روایات بسیاری در مورد روشهای دعا کردن وجود دارد . در یکی ازین روایات آمده است ذکر هشت اسم از اسامی خداوند قبل از دعا سبب استجابت دعا میگردد . این هشت اسم خدا را قبل از دعاهایتان بگویید تا اجابت شوید .رسول خدا فرمود برای خدا هشت اسم است كه در ساق عرش و قلب خورشید و در بهشت و درخت طوبی نوشته شده هركس قبل از دعا بگوید مستجاب می شود و آن هشت اسم این است: یا دائِمُ,یا حَیُّ, یا وتْرُ, یا فردُ, یا اَحدُ, یا قَویُّ, یاقَدیمُ, یا قاد همچنین: اسم مبارک <الله> 980 بار درقرآن کریم امده است که همه صفات جلال و جمال و کمال در این اسم جمع شده است و اختصاص به ذات مقدسه الهی دارد.پس هر گاه <الله> گفته شود گویا همه اسما حسنی گفته شده است. حضرت علی(ع) میفرماید: هرکس 100 ایه از ایات قران را از هر جا که باشد قرائت کند وبعد از ان هفت بار یا الله بگوید ،اگر بر سنگی دعا کند هر اینه خداوند تبارک وتعالی ان را بشکافد.
  38. 11 پسند
    خسرو روی یکی از مبلا نشسته بود و فیلم نگاه می کرد!!به تلوزیون نگاه کردم..چندش..از سنشم خجالت نمیکشه..از این چیزا خوشم نمی اومد.کنارش روی مبل نشستم.خدمتکار اومد..تعجب کردم که چرا مولایی خودش نیومده.. _قهوه..تلخ باشه!! _بله آقا.. نگاهی به خسرو کردم.بدجور مشغول تلوزیون بود.با اخم کنترلو برداشتم و تلوزیونو خاموش کردم.انگار چی میبینه!با سر و صدا به طرفم برگشت: _اههه..چرا خاموشش کردی؟داشتم نگا میکردم مثلا ها.. _می دونم.. _اذیت نکن دیگه نیما..بزن ببینم صحنه حساسش بود..اه.. اسممو آروم تر گفت!طوری که فقط من بشنوم.دلیلشم مشخص بود..بی توجه به غرغراش گفتم: _اون دختره رو نکشتم،دلیلشم به خودم مربوطه!!کار محموله ها چی شد؟! _هیچی باید برا قایم کردنش ببریم خارج شهر..یادته یدونه خونه خرابه داشتیم تو خارج شهر؟! _خب؟! _باید ببریمش اونجا..نیما اگه اینبارم پلیسا نقشمونو نقشه بر آب کنن دیگه نمیدونم چی میشه هاا!!اوندفعه هم به زور فرار کردم!! _خوب؟! _خوب نداره که!بیشتر مواظب باش!! تکیمو از مبل گرفتم.آرنجمو رو پاهام گذاشتم و یکم به جلو خم شدم و انگشتامو تو هم قفل کردم و گفتم: _تا زمانی که کل کار هارو به شخص خودم واگذار نکنی و به کمک کردن مسخرت ادامه بدی پلیسا نقشمونو خراب میکنن!!! پوفی کرد و گفت: _نیما..نیما..نیمااا..چند بار بگم پسر؟!..منم باید بهت کمک کنم..تنهایی نمیتونی!! تقریبا داد زدم: _من به کمک هیچ بنی بشری نیاز ندارم!!من به هیچ چیز و هیچ کس نیازمند نیستم!تا الانم گذاشتم با آدمای مسخرت کمکم کنی دیدم چی شد..ایندفعه خودمم و خودم!!تو فقط محموله هارو بیار بقیش با من! _اوووف..باشه بابا!من برم محموله هارو آماده کنم!تو هم نقشه هارو آماده کن.تو این هفته باید محموله ها از مرز بگذرن..باشه؟! با اخم نگاش کردم.. _به من دستور نده.. چند بار باید بهش میگفتم که از امر دادن بدم میاد؟!! _اوکی،پس من رفتم..راستی!! صداشو شیطون کرد و گفت: _فردا پارتی داریم.خوش میگذره،میای؟! با غیض نگاش کردم: _خوب تو با دخترا نباش!!حداقل بیا یکم کیف و حال کن..روحیت عوض بشه یکم!!! _کی؟ _فردا دیگه..میای؟! _شاید.. باشه پس من میرم..خدافط سرمو تکون دادم.همین که رفت بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم!چند روزی بود که مریض بودم.گلوم درد می کرد.وارد اتاقم شدم.به سمت کمد رفتم.شلوارک مشکیمو برداشتم و پوشیدم.بلوزمو هم در آوردم.عادت نداشتم با لباس بخوابم.احساس خفگی میکردم!همین که روی تخت نشستم مولایی وارد شد!!یه زن مسن و مهربون بود.قرص سرماخوردگیمو داد دستم و آب رو هم گرفت سمتم که پسش زدم.بدون آب قرصو قورت دادم. _چیز دیگه ای نمیخوایین؟! _نه.. خواستم دراز بکشم که گفت: _آقا چرا لباس تنتون نمی کنین؟!سرماخوردین بد تر از اینم میشیناا.. مولایی..تنها کسی که حق داشت برام دلیل و نصیحت کنه!اونم در حدش!!جای مادر نداشتم بود..ههه..مادر.. _چیزی نمیشه مولایی،می خوام بخوابم مزاحم نشین! با چند لحظه مکث گفت: _باشه راحت بخوابین! دراز کشیدم.صدای در،رفتن مولایی رو نشون می داد.به سقف نگاه کردم.این دختر یکی دیگه از دردام بود.راستی چرا نترسید؟!یعنی اونقدر جسوره؟یا ادعای شجاع بودنو میکنه؟!شاید اگه اینجوری جسور نبود یا ادعا نمیکرد،کشته بودمش!تو همین فکرا بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.خوابی پر از درد و نفرت..
  39. 11 پسند
    سلام خدمت خانواده نودهشتیا قسمت هدایا به صورت آزمایشی فعال شد ! از این به بعد شما با درخواست در این تاپیک میتونید برای خودتون یا دوستانتون هدیه بخرید و به پروفایلشون ارسال کنید ! هزینه این هدایا اعتبار اکانت شماست ! این اعتبار از اکانت شما کسر خواهد شد ! لیست هدایا : به زودی ....
  40. 11 پسند
    الکسا-میبینم که مهمونی ام میاید. ریون-شما که اصلا به مهمونیای قصر نمیومدید.مگر اونایی که خیلی مهم باشن. اینم مهمه؟ -احتمالا. شماچی؟شما هم به ندرت یا به قول بقیه ی اشراف زاده ها 2 ماه 2 ماه مهمونی میاید. -جدا؟!من اینو نمیدونستم خانم پیوت. -ببینید آقای به ظاهر محترم من وقتی برای کل کل باشما رو ندارم بهتره همین جا تمومش کنید ریون از شدت عصبانیت دستاشو مشت میکنه و بالحن عصبانی و خشنی میگه-بفرمایید بعد از رفتن الکسا و ماری الکس بعد از رفتن الکسا و ماری میزنه زیر خنده . ریون-الان دقیقا داری به چی میخندی؟ الکس-به تو -به من؟ اونوقت به چه دلیل ؟ -به دلیل اینکه یه نفر اومد جوابی به تو داد که نتونستی چیزی بهش بگی . -دختره ی پررو جوری تلافی میکنم که نتونه مثل الان اینقدر راحت جوابمو بده ماری و الکسا باهم درباغ قصر قدم میزنن که ماری میزنه زیر خنده. الکسا-به چی میخندی؟ ماری-چی کار کردی هیچکس تا حالا اینجوری جواب ریونو نداده بود. -واقعا؟ البته از قیافش معلوم بود چقدر عصبانیه بدتره شو سرش میارم فردا الکسا و کریستین با هم توی بازار میگردن. کریستین-میگم الکسا دیشب چیکار کردی همه ی دخترای اشراف از تعجب وحسودی داشتن میترکیدن. الکسا میخنده و میگه-حسودی چرا آخه این حسودی داره؟
  41. 11 پسند
    چند ساعتی بعد سالن قصر شلوغ تر میشه. بعد از شام الکسا از دور ریون رو میبینه دندوناشو روی هم فشار میده که ماری-الکسا خوبی؟ داری کجا رو نگاه میکنی؟ ماری رد نگاه الکسا رو میگیره. با تردید میگه-ریون...اونکه فقط دو ماهه پیش اومده بود. الان اینجا چی کار میکنه؟ -موضوع همینه ماری و اما ماری دختریه با موهای قهوه ای روشن و چشمای عسلی که امشب یه لباس بنفش و طلایی پوشیده یه گردنبند طلا انداخته موهاش کاملا بازه و جلوش حالت داده شده و سربند مروارید. ماری-ولش کن بیا بریم. -باشه بریم. ریون و الکس باهم روی یه میز نشستن . ریون-بیا اوناهاش الکس-ریون......دختربزرگ وزیر پیوت؟ -آره خودشه -آوازه ی سبک مبارزشو شنیده بودم اما فکر نمیکردم این جوری باشه. -البته خودشم زخمی شد. -بله با سبک حرفه ای و وحشی تو کیه که زخمی نشه راستی سرسخته نه؟ -ای اما اولش اصلا حواسم بهش نبود ولی از دور دیده بودم یه نفر داره تمرین میکنه بعدش دیگه حواسم بهش نبود بعد که به خودم اومدم دیدم داره گردنبندمو نگاه میکنه فکرشو نمیکردم دختر رئیس دربار باشه. -چرا؟ -چون اولا دخترای اشرافو چه به این جور چیزا بعدشم میگفتن اگه وارد یه ماجرای سیاسی بشه کار سخت میشه. -منظور؟ -قتل -ریون -چیه؟ -میخوای بکشیش ؟ -الان نه الکس سری تکون میده
  42. 11 پسند
    الکسا وارد خونه میشه راشل-الکسا زخمی شدی صبر کن به اتاقش میره و روی تختش میشینه راشل و کریستین و الین هم به اتاق الکسا میرن. راشل پارچه ی روی زخم الکسا رو برمیداره و میگه-اوه چه عمیقه و شروع میکنه به مداوای زخمش. کریستین-خب چی شده کی بود؟ الکسا-اگه بگم باورتون نمیشه راشل-معلومه یه وحشیه به تمام معناولی بگو کیه الین-بگو دیگه الکسا-آخ...باشه این به قول راشل وحشی پسر وزیردفاعه کریستین و راشل و الین-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! الین-الکسا الکسا-چیه؟ راشل-خطرناکه الکسا-باشه ریون هم به خونه میره.لورن با اجازه وارد اتاقش میشه. ریون روی تختش دراز کشیده و ساعدشو رو سرش گذاشته. لورن-زود برگشتی ا حالت خوبه؟ زخمی شدی ریون-خوبم کارم زود تموم شد لورن میره و با وسایل پزشکی برمیگرده. ریون-گفتم که خوبم الین در حالیکه داره زخم ریونو مداوا میکنه میگه-آره جونه خودت خب کی بود؟ -الان خیلی مهمه اون خانم پرمدعا رو بشناسی؟ الین با پرویی-آره -دختر بزرگ وزیر پیوت -الکسا؟؟؟؟؟!!!!!! -آره حالا چرا اینقدر تعجب کردی؟ الین سری تکون میده و میگه-این بار اول بود بقیه اش دیگه دیدن داره
  43. 11 پسند
    ریون هم با تردید به الکسا نگاه میکنه الکسا دختری قد بلند با چشمای سبز آبیه که یه لباس مخصوص جنگجویان اشراف زاده به رنگای آبی و بنفش پوشیده و موهای حالت دار مشکی که تا زانوهاش میرسه یه شمشیر با نقش اژدهای طلایی در دست داره و یه گردنبند با نشان پنهان به گردنش داره. و ریون پسری با قد بلند و چشمای طوسی سرمه ای و موهای مشکی که یه مقدارش روی صورتش ریخته که یه لباس مخصوص جنگجویان اشراف زاده به رنگای سفید و آبی و یه شمشیر که نقش اژدهای دوسر داره در دست داره و گردنبندی که نظیرش در این کشور وجودنداره. ریون-آره من پسر وزیر دفاعم و تو ام امکان نداره دختر رئیس دربار الکساندرا پیوت درسته؟ الکسا پوزخندی میزنه و میگه-درسته اما چرا اسممو کامل گفتی؟ -همینطوری. خب اینجا چی کار میکنی؟ -من به دستور ملکه اومدم -پس.....آهان -خب اینم نامه ی ملکه -خوبه قبل از تو خیلیا اومدن اما توش موندم و امیدوارم که قصد موندن داشته باشی. -همینطوره فکر اینکه وسط راه منصرف بشمو از ذهنت بیرون کن -خانم پیوت لطفا خوب چشماتونو باز کنید ببینید دارید با کی حرف میزنید -با یه اشراف زاده ی مغرور و متکبر -اشراف زاده ی متکبر تویی نه من -من نیستم -چرا هستی کلا برازندته -الان نشونت میدم و این بحث به مبارزه منجر میشه و هر دو به شدت زخمی میشن الکسا به خونه برمیگرده و از طرفی کریستین و راشل هم اونجا منتظرشن
  44. 11 پسند
    الکسا به خونه برمیگرده. شب وقتی پدر و مادر توی باغ نشستن میره پیششون. الکسا-پدر مادر من میتونم در باره ی یه موضوع مهم باهاتون صحبت کنم؟ مادر الکسا-بگو عزیزم -راستش ملکه ازم خواستن در رابطه با جنایات وزیر سابق بهشون کمک کنم پدر-درسته خطرناکه اما هر طور خودت میخوای مشکلی نیست -خیلی ممنون مادر-فقط الکسا.. -بله مادر -مراقب خودت باش -شما نگران نباشید صبح روز بعد الکسا به دستور ملکه به یه باغ نزدیک قصر میره. پای یه درخت میشینه و به تماشای اون باغ مشغول میشه. بلند میشه شروع میکنه به شمشیرزنی و چشماشو میبنده. بعد از چند دقیقه چشماشو باز میکنه. یه نفر در نقطه ی دور باغ به درخت تکیه داده و آسمونو نگاه میکنه. الکسا شمشیرش رو پایین میاره جلو تر میره (این گردنبند .... اینکه ) الکسا-تو.....پسر وزیر دفاع نیستی؟
  45. 10 پسند
    نام کتاب: هلنا نویسنده: Ali.h13 کاربر انجمن نودهشتیا موضوع: معمایی، ترسناک و ماجراجویی خلاصه داستان: معنای زندگی چیست؟ تکرار روز های خسته کننده؟ سکونت در جایی ثابت؟ تنها مفهومی که از زندگی تا دوازده سالگی ام فهمیده بودم همین بود. روز ها پشت سر هم میگذشتند. شاید خیلی هم بد نبود. اینکه تفاوت در زندگی ات نباشد اصلا هم بد نیست. تفاوت همیشه ترسناک بوده. چون ما تفاوت را نمیشناسیم. نمیدانیم که این تفاوت زندگی ما را به کجا خواهد برد و نمیدانیم که آیا چیزی که از زندگی میخواهیم روز های جدیدند هرچند که آن روز ها بد و نفرت انگیز باشند؟ یا اینکه تکرار روز هایی زیبا که دیدن هربارش در ما حسی تازه ایجاد میکند. کلبه ی کوچکی که در آن بودم حسی عجیب داشت. هم دوست داشتی از آن خارج شوی و دنیای بیرونت را دیده و درک کنی و هم از خارج شدن از آن میترسیدی. خیال میکردی که هیچ هوایی بیرون کلبه برای تنفس نیست و هیچ موجودی در آنجا تو را دوست ندارد. ولی درون نرده ها دو نفر دوستت داشتند. پدر و مادر. دو فرشته ی زمینی. دو فرشته برای مراقبت از هلنا. خلاصه برای مدیران: داستان هلنا زندگی دختر بچه ای را از سن دوازده توصیف میکند و شرح میدهد. تک تک متون و جملات زاییده ذهن خودم است و به هیج وجه کپی در آن نیست. هلنا در کلبه ای کوچک زندگی میکند و هرچند در این کلبه احساس امنیت دارد ولی از تکرار مکررات خسته شده و دنبال اتفاقی تازه است. کنجکاو است بداند بیرون این کلبه ها چه چیز در انتظارش است و میخواهد دنیای جدید را تجربه کند. ولی شاید در زندگی تجربه کردن چیز های جدید برای همه خوشایند نباشد. داستان آمدن هلنا به این کلبه و اعضای خانواده اش داستان عجیبی است. این رمان هم گاهی رنگ ترسناک دارد و هم گاهی معمایی و راز آلود و در کل ماجرای طولانی زندگی هلنا از اول تا ... است. امیدوارم این رمان مورد تایید شما باشد. و در پایان رمان اول شخص است و داستان از زبان خود هلنا روایت میشود.
  46. 10 پسند
    پست پنجاه و پنجم. دانای کل::؛؛ سعید چنددقیقه ای به دربسته اتاق خیره شد و بعد به سمت اتاق رفت. تقه ای به در زد و وارد شد. باتعجب دورتا دوراتاق رو نگاه کرد ولی خبری از سارگل نبود! باعجله کل خونه رو گشت، بازم نبود. مدام به موهاش دست می کشید، یعنی سارگلش کجا رفته بود؟ کجا رو داشت که بره؟ ذهنش فقط حول خونه ی پدرسارگل می چرخید. تنهاجایی بود که داشت و می تونست رفته باشه... هنوز لباس های بیرون تنش بود، به اتاق سلین رفت و چنددست لباس به علاوه ی شیشه شیر و شیرخشک سلین رو تو ساکش گذاشت،تصمیم گرفته بود سلین رو ببره پیش مادرش! نیاز داشت یه مدت برا ترمیم رابطه شون،با سارگل تنها باشه. سلین رو تو پتو پیچید و بغلش کرد و از خونه خارج شد. به سرعت به سمت خونه پدریش روند. بعداز توضیح مختصری،سلین رو تحویل مامانش داد و با سرعت سرسام اوری به سمت جایی که حدس می زد سارگل رفته باشه،حرکت کرد. ****************************************سارگل::؛؛ از فرصت پیش اومده استفاده کردم. بابام بود، دل تنگش بودم، بااینکه رام نداده بود،بااینکه بهم ظلم کرده بود،بازم دوستش داشتم! خجالت و حیا رو کنارگذاشتم، چندقدم جلو رفتم و بغلش کردم. بالاخره به ارزوم رسیده بودم،همیشه تو حسرت اغوشش می سوختم.باهمه بدخلقی هاش، عاشقانه می پرستیدمش! بی حرکت وایساده بود و من شونه هاشو می فشردم. بعد از چنددقیقه، کمی به عقب متمایلم کرد. فهمیدم که باید ازش جدا بشم. آروم دستامو شل کردم و ولش کردم و چندقدمی،عقب عقب رفتم. سرمو زیر انداخته بودم،روی نگاه کردن بهشو نداشتم. بعد از اون شب،این اولین باری بود که باهم بر خورد داشتیم. منتظر حکمش بودم! سنگینی نگاهشو حس می کردم. سکوت سنگینی برفضا حاکم بود! بعداز مکث طولانی بهم گفت بیا داخل و خودش زودتر از من رفت داخل. اروم قدم تو حیاط خونه ای گذاشتم که توش بزرگ شده بودم.سربلندکردم و با نگاه مشتاقم، حیاط رو نگاه کردم. هنوزم حیاط،به زیبایی و تمیزی گذشته بود. بابا روی صندلی تو حیاط نشست و از منم خواست که بشینم. + اینجا چیکار داری؟ چرا برگشتی؟ مبهوت بهش زل زدم! این یعنی..یعنی اینکه نمی خواد منو راه بده؟ چشمه ی اشکم جوشید. بجا جواب سوالش با لکنت گفتم - م ...مامان...نیست؟ نفس عمیقی از سر اشفتگی کشیدو گفت + نه، هیچکس خونه نیست. - من...من دخترتم! با پوزخند بهم زل زده بود. ادامه دادم.. - چطور تونستی؟ چطور می تونی منو از خونت، از خونم بیرون کنی؟
  47. 10 پسند
    در صورتی که چندین سوال دارید یا نیاز به راهنمایی دارید به اکانت پشتیبانی در تلگرام پیام ارسال کنید امکان فروش کتاب ها در سایت فعلا وجود نداره - منظور شما از " کی رمانا رو میخرید " رو متوجه نشدم ! کتاب ها توسط نودهشتیا خریداری نمیشه ! نودهشتیا یک کتابخانه مجازی رایگانه برای معرفی اثر کاربران - اگر امکان فروش در نودهشتیا ایجاد شد - تنها کتاب هایی که به صورت حرفه ای نوشته شدن قابل انتشار هستن کتاب هایی که حتی 1 غلط املائی یا نگارشی داشته باشن قابل قبول برای فروش نیستن ! کتاب هایی که ترجمه بشن رایگان قرار داده نمیشن و پول فروش کتاب به مترجم کتاب داده میشه بدون 1 ریال کارمزد برای نودهشتیا ! شما هم میتونید کتاب هایی رو ترجمه کنید و در انجمن قرار بدید ! به زودی قسمت فروش رو برای این کتاب ها قرار میدیم
  48. 10 پسند
    سلام...خسته نباشید. ببخشید، چرا من نمیتونم پستهامو ویرایش کنم؟؟؟ ظاهرا دوستهای دیگه هم بااین مشکل مواجه اند. ممنون میشم رسیدگی کنید.. خسته نباشید. سلام... ببخشید یه سوال دیگه هم داشتم همچنان امکان گذاشتن رمانامون برای فروش در انجمن وجود نداره؟؟؟ اگه وجود داره، راهنمایی کنید که در کدوم بخش باید رمانو قرار داد؟ و اگه درحال حاضر نمیشه... حداقل بگید حدوداکی این امکان وجود داره،؟؟. ممنون از زحماتتون.
  49. 10 پسند
    الکسا و آتریسا در حال برگشتن از اداره ی تحقیقاتن که ماری خودشو بهشون میرسونه .درحالیکه نفس نفس میزنه میگه -بچه ها....یه .....مهمونی الکسا باتعجب میگه-مهمونی؟! ماری نفسی تازه میکنه و میگه -ظاهرا که خیلی مهمه شما ها ام بیاین ببخشید من باید برم شب میبینمتون بعد از خداحافظی از آتریسا به خونه میره.به دنبال مامانش میگرده . مامانش درحال نظارت به کار خدمتکارائه -مامان -ا ..اومدی!! -مامان امشب قراره یه مهمونی برگذار بشه؟ -آره برو آماده شو -اما... -اما بی اما تو مثلا دختر بزرگ رئیس درباری اگه تو اینجوری باشی از بقیه چه انتظاریه -چشم راستی الین کجاست؟ -قبل از اینکه تو بیای رفت برو دیگه الکسا پوفی میکنه و باکلافگی به اتاقش میره. در کمدشو باز میکنه و دست به کمر میگه -آخه الان چی بپوشم بدی این مهمونی رفتنا اینه دیگه یه لباس به رنگ آبی و بنفش انتخاب میکنه و میپوشه.یه گردنبند الماس میندازه . در کمدشو میبنده میره جلوی آینه موهاشو از جلو کج میکنه واز پشت میبافه. سربند مروارید به سرش میبنده و یه شنل بلند به رنگ طلایی میپوشه. در اتاقشو باز میکنه و بیرون میره .کریستین روی میز نشسته که با دیدن الکسا سوتی میزنه و میگه -تیپو چه شود امشب الکسا میخنده و میگه -کی اومدی؟ -به محض اینکه جنابعالی رفتی تو اتاقت برای تیپ زدن
  50. 10 پسند
    الکسا در اتاقش روی تختش نشسته که خدمتکار-میتونم بیام تو؟ -بیاتو خدمتکار در اتاق الکسا رو باز میکنه و میاد تو ومیگه-مادرتون گفتن که غروب برنمیگردن و خواهرتون هم با مادرتون هستن الکسا لبخندی میزنه و میگه-ممنون میتونی بری. بعد از رفتن خدمتکار به باغی که در پشت خونشون هست میره .بیست روز از اولین مبارزش با پسر وزیر کریست میگذره از دست بر قضا هم امشب مهمونی در قصر برگزار میشه. بی خیال از روی تخته سنگی که روش نشسته بود بلند میشه. دم دمای غروبه .به اتاقش میره.یه لباس مد اشرافی به رنگای طلایی و آبی میپوشه. گردنبندیکه ملکه به عنوان هدیه بهش داده بود و نشان شکوفه های بهاری رو داره میندازه موهاشو از جلو یه کم کج میریزه و گیره ای بهش میزنه و یه روپوش طلایی و نقره ای میپوشه . به سمت قصر حرکت میکنه هوا هنوز یه کم روشنه. به قصر میرسه وارد میشه . کلاه شنلشو از روی سرش برمیداره با دیدن کریستین به سمتش میره. کریستین-چه عجب الکسا خانوم -ببخش کریستین خیلی کار داشتم -خواهش میکنم این چه حرفیه ولی چه عجب!! -چی؟ -اومدی مهمونیای قصر -به خاطر مادرو پدرم بود کریستین دختریه با موهای طلایی و چشمای قهوه ای امشب یه لباس بنفش و سرمه ای پوشیده و یه گردنبند گل رز انداخته موهاشو از پشت بافته و از جلو یه گیره گل رز زده و یه شنل بنفش روی شونه هاشه که نشان از تازه رسیدنشه. کریستین-الکسا -بله چیزی میخوای بگی؟ -امشب به نظرت همه چی خوب پیش میره؟ -نمیدونم و امیدوارم خوب پیش بره. منم همینطور
این صفحه از پرچمداران بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد