تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. ساعت گذشته
  2. تشکر میکنم از نظرت.دوست گرامی
  3. دیروز
  4. جنگل امازون

    ممنون عالی بود ــــــــــــــــــــــــــ دانلود مقاله
  5. در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد: « بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان مرده اش در لای دیوار است پنهان آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی او، روانش خسته و رنجور مانده است با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،
  6. آخر چه شد که اين همه نامهربان شدي چيزي که خوش نداشتم اي دوست، آن شدي
  7. خـــــــــدایا

    تـو " چگونه زیـسـتـن " را به مـن بـیاموز

    مـن خـود " چگونه مُـردن " را خـواهـم آموخـت . girl_cray3.gif

    دکتر علی شریعتی

  8. مرسی عزیزم منم میام رمانتو میخونم فقط نمیدونم رمانم تایید شده یا نه
  9. عزیزم حتما رمانتو دنبال میکنم منم اولین رمانمو ازدیشب گذاشتم تو سایت
  10. موضوع داستاتتون واقعا رسا و گیرا هست خیلی جالبه عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشید
  11. حکایت عجیبیست حکایت آدمی.

    در گذشته سیر می کند، در رویای آینده خوابش می برد.

    به معشوق دل می بندد، حسرت دیدار محبوب جان به لبش می کند.

    در خاطره هایش می تازد و می تازد.

    تا کجا؟ تا ازل؟ تا ابد؟

    مکان و زمان را  زیر پا می گذارد. از حصار وجودش خارج می شود.

    حکایت عجیب آدمی، حکایت قانون شکن طبیعت است؛ حکایت نبودن در زمان است  و زندگی نکردن در مکان ...

     

    هلنا

  12. هپیییییییی تولدددددددددددددددددددد افتاب سوخته انگوری جونم بمیرم برات پیرشدی رفت اینم کادوت فقط مراقب باش بدخواب شدی داغونش نکنی بازم مبارک باشه خواهری
  13. وقتی بیدار شده بودم،هوا داشت رو به تاریکی میرفت.آسمون هم حسابی ابری و دلگیر شده بود. صفحه گوشیم روشن بود.دستمو دراز کردمو از رو میز کنار تخت کشیدمش سمت خودم. دیدم درحال زنگ خوردنه.و کسی نبود جز گیلدا... گوشی رو تو همون حالت بی صدا گذاشتم بمونه و بدون اینکه جوابی به تماس ها و یا پیام ها بدم،گوشی رو دوباره گذاشتم رو میز و بلند شدم از تخت پایین اومدم. تا پامو از اتاق گذاشتم بیرون،کیان یه دفعه جلوم ظاهر شد. کیان_سلام آقای خرس. از کنارش رد شدم و گفتم:مثلا اینجا خونه ی منه.عین گاو سرتو ننداز پایینو بیا داخل. داشتم دست و صورتمو تو سرویس میشستم که کیان در مقابل حرفم گفت:اولا تو شعور نداری جواب سلام منو بدی.بعد من در بزنم بیام داخل؟از کی تاحالا؟ حوله رو برداشتم و گفتم:از همیشه تا الان و تا به بعد. بعد هم رفتم سمت آشپزخونه تا یه چایی بخورم. کیان_باشــــــــد بابا. دوتا چایی ریختم گذاشتم رو میز. میز کلا دونفره بود.رو یکی از صندلی ها من نشستم.صندلی رو به رو هم کیان. دستمو دور لیوان بزرگ و مخصوص خودم حلقه کردم و با شستم به لبه ش می کشیدم... شهریار_از الان بهت بگم شب زود برمیگردیم. کیان_شهریار؟هومن مهمونی گرفته،اونم نه یه مهمونیه معمولی.پس خواهشناً امشبو کوتاه بیا.اگر میخوای گند بزنی به برنامه م بگو کلا نریم.عشق و حال که نصفه و نیمه نمیشه... شهریار_چون مهمونی،مهمونیه هومنه اومدن داره. کیان لبخند مرموزی زد و کمی به جلو خم شد و گفت:تو که از هرجور مهمونی ای متنفر بودی.چیشد حالا مهمونیه هومن فرق داره؟ همونطور که جدی تکیه داده بودم به پشتی صندلی بهش گفتم:بخاطر مهمونی نیست...بخاطر یکی از اون افراد ویژه س که فقط تو این مهمونی شرکت میکنه. کیان_افشار؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم که کیان گفت:پدر سگِ سگ خور.حالا تو از کجا میدونی میاد؟ شهریار_مطمئنم که میاد.اون دست رد به همچین مهمونیایی نمیزنه... لیوان چایی رو برداشتم و بدون شیرینی قند،اونو تلخ خوردم.بعد هم بلند شدم و به سمت اتاق راه افتادم. ٭٭٭ افشار مرد 32یا33 ساله ای بود که خودش رو فوق العاده دست بالا میگرفت.مرد هوس بازی که نمیشد گفت هر روز با یه نفر بود. به طور دقیقه ای دختر از زیر دستش رد میشد.و البته که ثروت چشم گیری هم داشت و همینا فقط گند کاریاشو میپوشوند. یک شب تو یکی از همین مهمونی ها جلوی همه پول و ثروتش رو به رخ ما کشید... ما یعنی من و کیان.هرچند که ماهم از داشته هامون چیزی کم نداشتیم.اما اصول و پایه شخصیت افشار همین بود.نه تنها با منو کیان بلکه با بقیه هم همینطور بود... اما بقیه به شوخی حرفا و تعنه هاشو رد میکردن و یا جوابی نمیدادن.اون شب هم که سرخوش قهقهه میزد و چرت و پرت میگفت،کیان با شتاب از جاش بلند شد که من در عین آروم بودن و خونسردی تمام مچ دستشو گرفتم که اون هم خیلی تودار برگشت سر جاش و نشست.بعد از اون هم دیگه خبری از افشار نداشتیم.کیان هم ازش حسابی به دل گرفته بود. سراغشم از اینو اون که گرفت،گفتن مثل اینکه از ایران رفته.البته برای مدتی و برای مسافرت.اما مطمئن بودم هر گوری هم که باشه خودشو به امشب میرسونه.مهمونی امشب،به قول کیان مهمونیه معمولی ای نبود.علاوه بر هومن،برادر هومن(همایون)هم میزبان این مهمونی بود.پس حتما تدارکات زیادی دیده بودن. ساعت حدود 10ونیم بود که آماده شدیم.جفتمون هم کت و شلوار اسپرت به رنگ مشکی پوشیدیم. تکمیل جلوی آینه ایستاده بودم که کیان اومد پشت سرم و زد رو شونه م. کیان_جونه داداش امشب دل از چند صدتا دختر نبریم،قصد برگشت نمیکنم. شهریار_تو تو قبرت هم با همون چندصدتا دختر باید خاک بشی. کیان_بیخیال پسر پیغمبر...دنیا دو روز است و بس. سویچ رو برداشتمو راه افتادیم.اینبار با ماشین من.بنز مشکی.خیلی اهل رسیدگی به ماشینم نبودم اما در هر حال تمیز و شیک بود.هم من هم کیان،جفتمون با غرور خاصی نشسته بودیم و نگاهمون فقط به روبه رومون بود.کیان که انگار پاشو از در خونه میزاشت بیرون کلا میشد یه آدم دیگه... پشت یه چراغ قرمز منتظر بودیم که صدای ظریف دختری رو از ماشین بغل شنیدیم... دختر_ببخشید آقا. من که حتی سرمو برنگردوندم که طرف رو ببینم.اما از کیان این توقع رو داشتم.برعکس تصورم کیان هم هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد.حتی گره اخماش رو هم بیشتر کرد. دختر_آقای عزیز با شماام... کیان تو همون حالتی که بود گفت:یک... شهریار_چی یک؟ کیان_یکی از اون چند صدتا. چراغ سبز شد که دیگه راه افتادم.نیم ساعت بعد رسیدیم به یه عمارت. ماشین های مدل بالا همه تو یه ردیف پارک شده بودن.که البته ماشین من هم دست کمی از اونا نداشت.خیلی شیک و سریع پارک کردم و به همراه کیان پیاده شدیم. تا دم در که برسم،کیان یه نقابی رو به سمتم گرفت و گفت:بزن... شهریار_این دیگه برای چیه؟! کیان_مهمونیه هومنه دیگه.بگیر... شهریار_مسخره ها. رسیدم به در و نقاب هارو زدیم.و کیان زنگ رو زد. به همراهی یه آقایی به سمت محوطه رفتیم. کیان با اینکه از نظر مالی کم نداشت و اینجور جاهارو زیاد دیده بود،اما بازم چشماش داشت درمی اومد از دید زدن. شهریار_ندیده که نیستی خدایی نکرده. کیان_نه...اما قشنگه.چشمام از دیدنشون سیر نمیشن. شهریار_چشمات تو همه موارد هیزن. کیان_عه... کم کم به صدای موزیک نزدیک شدیم و بعد هم وارد سالن اصلی شدیم. طبق معمول مهمونیای دیگه،تا وارد شدیم با فضای تاریک روبه رو شدیم و دختر و پسری که وحشیانه میرقصیدن و صدای دخترایی که جیغ میکشیدن و جیغ کشیدنشون با صدای بلند موزیک یکی شده بود! بوی گند فضا هم پر شده بود از تندی الکل و سیگار... کیان_جـــــــــون...بزن بریم دختر بازی. احمق جدی جدی داشت میرفت.از بازوش گرفتمو کشیدمش سمت خودم.از کنار دیوار حرکت کردیم تا دوتا صندلی خالی پیدا کردیم و نشستیم. به کیان نگاه کردم...بیشعور فقط چشمش درحال گردش بود. شهریار_دنبال افشار میگردی؟ کیان_فعلا نه جونم.دنبال یکی از این خوشگلا میگردم.اون لاشخورو بسته بندی شده برامون میارن. شهریار_امیدوارم با یکی از همین خوشگلایی که میگی،گور به گور بشی. کیان_بزار پیدا بشه،من خودم دعا میکنم گور به گور بشم. شهریار_خاک بر سر هوس بازت کنن... کیان_برو بابا.همه که مثل تو بی احساس و سنگ نمیشن که. دیگه جوابشو ندادم و به آدمایی که جلوی روم بودن خیره شدم.بعد چند دقیقه دختری برای پذیرایی با ناز و عشوه غلیظ اومد جلو که دلم میخواست تو پیک های دستش اوق بزنم...
  14. کسی هست که کتابش تموم شده و پی دی افش کرده باشه؟
  15. (( سخن نویسنده :سلام خدمت دوستان عزیز بچه ها من گوشیم شکست شاید حالا حالا دیگه این رمان نوشته نشه اگه کسی هست که شرایطتشو داره که بهش بگم و بتونه رمانمو واسم بنویسه خواهشا بهم بگید))
  16. بهههههه تولدت مبارک دختری سالروز زمینی شدنته جییییییع دستتتتت هوراااااا تولد حیف نونمونه
  17. اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
  18. سلام دوستان عزیز لطفا اینجا پیشنهادات و انتقادات خودتون رو از تالار موسیقی بنویسید تا به ما کمکی بشه ممنون
  19. باسلام دستان عزیز من چندتا پیشنهاد دارم 1)اگه پیشنهادو انتقادی دارید در خصوصی بنده یا حنانه جان ارسال کنید تا ما مطلع بشیم 2)یکی از مشکلاتی که زیاد دیده میشه نبود زیر دسته های مختلف موسیقیه که شما لطفا اگه دیدین اون زیر دسته نیست تایپک رو توی صفحه ی اصلی نزنید یا در زیر دسته های غیر مربوط تایپک رو ارسال نکنید 3)صفحه ی اصلی موسیقی رو فقط و فقط اموزش بزارید یا تاریخچه موسیقی تا مشکل رفع بشه 4)درصورت داشتن پیشنهاد های مسابقه و ... به بنده یا حنانه جان(مدیربخش فرهنگ و هنر)پیام خصوصی بدید. سپاس از همراهی شما
  20. تولدت مبارک:dancetg::heart:

     

  21. سلام تولد داریم امروز اونم تولد کی؟ @fatemehzare نویسنده ی خوش ذوق و عزیز انجمن! تولدت مبارک بهترین بریم سر کیک و اینا: قسمت ورودی به سالن اصلی خوراکی های چیده شده در حیاط سرو غذا و خوراکی کلاه جشن میز اصلی کیک نوشیدنی جشن اخر مراسم هر کس ظرفاشو خودش بشوره! وگرنه دعوت نمی کنیم پ.ن: میدونم تولدت فرداست ما پیشواز رفتیم
  22. سلام دوستان...خیلی خیلی معذرت میخوام من دیگه ادامه رمان رو نمیذارم چون حس میکنم خیلی بی مزه شده جدا از اون بعضی از دوستام هم گفتن که این رمان حکم فن فیکیشن رو داره و به درد سایت نمیخوره...اگه کسی میدونه چطور باید کلا اکانت رو بحذفم لدفن کمکم کنه...خیلی ممنون:abnabat:

  23. این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود ! نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید: نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید: قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید: قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن نویسنده عزیز : در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه ! بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 ! از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! ) به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,, ارسال پست هایی مثل : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و اول یا آخر پست با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط ) توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره ! تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و... یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد ! برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن ! قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! .:: هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و... طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21 و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
  24. اخلاقش یا شخصیت بودنش
  25. تولدت مبارک بانوی خوشگل من :loveshower::flowersmile:

  26. مهربونیش
  27. یک تای ابرویم را بالا می اندازم و می گویم : یعنی الان مظنون به قتلی ؟ با حرص می گوید: چرت و پرت نگو . حالش خوبه ولی توی بیمارستانه. با حرص چشم بر هم می فشارم و با غیض می گویم : مرسی که کارمون رو گیرشون انداختی . الان توقع داری برم ازشون رضایت بگیرم ؟ سری تکان می دهد و می گوید : انتظار دارم کمک کنی . به چشمانی که هنوز رد دیکاتوری گذشته را دارد چشم میدوزم و می گویم : اشتباهاتت رو خودت جبران کن . پوزخندی می زند و می گوید : اسم من خراب بشه اسم تو هم خراب میشه . اون شرکت به لطف من شرکت شده . اگه کوچکترین خدشه ای به اسم من وارد بشه اسم و رسم تو هم نابود میشه . با پوزخند نگاهش می کنم و می گویم : اگه بگم برام اهمیت نداره چی ؟ اگه بگم به شایسته بودنم نمی بالم چی ؟ کم خودش را جلو می کشد و آرام می گوید : باید بهم کمک کنی . به چشمان جدی اش چشم میدوزم . از این مرد هم دل خوشی ندارم ولی هر چه هست بهتر از آن عفریت مادر نما است . با خشم می گویم : فقط همین یه بار رو راضی به پاک کردن اشتباهاتت میشم . پیروزمندانه به مبل تکیه می زند و براندازم می کند . من به چه گناهی میان این مادر و پدر افتضاح گیر افتاده ام ؟ گلشید : تیوپ سبز رنگ ، رنگ روغن را بر میدارم و کمی از آن را روی پالت رنگ خالی می کنم . با اعصابی متشنج قلم مو را در دست می گیرم و کمی از رنگ سبز را با آبی مورد علاقه ام مخلوط می کنم . با اعصابی خراب کمی از رنگ را با قلم مو روی بوم سفید نقاشی ام می کشم و با خشونت پخشش می کنم .با صدای بهنامی که کنار دستم ایستاده است به خودم می آیم . - چیکار می کنی ؟ بومو پاره کردی . به ظاهر ریز نقشش چشم میدوزم و از تیپ نامتعارفش که با آن دستمال سر گل گلی نامتعارف تر نیز شده است ؛ چشم پوشی می کنی و بی حوصله می گویم : زیاد حالم خوش نیست . سریع می گوید : چرا ؟ از این اخلاقش که دائم سعی در خودنمانی نشان دادن خود به خرج می دهد ابدا خوشم نمی آید . شانه ای بالا می اندازم و می گویم : همین طوری . نگاهم از بهنام به سمت محمد رضایی که فارغ از دنیای اطرافش با ظرافت مشغول رنگ آمیزی بومش است کش می آید . به راحتی می توانم حدس بزنم که چند نفر در این دانشکده برایش سر و دست می شکنند . من هم اول از او خوشم می آمد . کدام دختری بود که از مردی با این همه جمال بگذرد ؟ من به خاطر خصوصیات اخلاقی ناشایست محمد رضا دورش را به عنوان یک گزینه برای دلدادگی خط کشیدم . آرتام چه داشت که به یکباره تمام زندگی من شد ؟ نگاه خیره ام را که می بیند هندزفری هایش را از گوشش در می آورد و می گوید : چته گل بانو ؟ لب هایم را جمع می کنم و می گویم : دلم گرفته . لبخندی می زند و رنگ لاجوردی را با قلم موی باریکی بر روی بوم می کشد و می گوید : به خاطر صاحب یه ماشین سورمه ای ؟ از اشاره ای که به زعم خودش زیر زیرکی کرده است لبخند کمرنگی می زنم و می گویم : شاید . روی صندلی اش می نشیند و همان طور که با قلم موی در دستش بازی می کند می گوید : چرا ؟ رنگ های روی پالت را بی توجه با یکدیگر مخلوط می کنم و همان طور که به ترکیب افتضاح رنگی اشان خیره می شوم ؛ می گویم : خیلی حماقت کردم . متفکر نگاهم می کند و آرام می گوید : عشق حماقته کلا . وقتی این حماقتو مرتکب شدی حماقتای بعدی حماقت نیستن . جزوی از زندگین . لبم را می گزم و می گویم : من گند زدم . با لبخند دم می زند : خب برو باهاش حرف بزن تا گندت درست بشه . تک خنده ای می کنم و می گویم : نمی تونم . شانه ای بالا می اندازد و می گوید : چرا نمی تونی ؟ اونم یه روزی گند زد ولی درستش کرد . اون با زور تو رو جلوی دانشکده سوار ماشینش کرد و برد تا گندی که زده رو درست کنه . چرا تو اینکارو نکنی ؟ با زور مجبورش کن به حرفت گوش کنه . لبخندی به رویش می زنم و بازدمم را پر صدا بیرون می دهم . گاهی اوقات حس می کنم این پسر عجیب را عجیب دوست دارم . حتما مادرش از داشتن چنین پسری به خودش می بالد . میدانم بی عیب و نقص نیست . میدانم خراب کاری های زیادی کرده است ولی حداقل با او می شود رو راست بود . با او می شود گلشید بود . فرقی ندارد تو چه کسی باشی . با محمد رضا می شود همه کس بود . قلم مو را به کناری می اندازم و تا قبل از اینکه پشیمان بشوم برایش اس ام اس می زنم که می خواهم او را ببینم . حق با محمد رضا است . باید با زور هم که شده به او بفهمانم که همه چیز آن طور که او فکر می کند نیست . باید بفهمد از روی سبک سری نگفته ام که تا چه حد دیوانه اش هستم . نگاهی به پالت زبان بسته ام می کنم . این رنگ ها دیگر به در لای جرز دیوار هم نمی خورند . *** به قیافه ی از همیشه عادی ترش چشم میدوزم . ظاهرش عادی است ولی چشمانش کلافگی را بیداد می کنند . خدا کند که این کلافگی به خاطر حضور من نباشد . از رنگی تیره ی همیشگی لباس هایش دلم می گیرد . نا خوداگاه دم می زنم : چرا همیشه تیره می پوشی ؟ با لبخند کمرنگی که جان میدهم تا تشخیصش دهم ؛ می گوید : چون بهم میاد . یک بار دیگر براندازش می کنم . حق دارد این گونه مطمئن حرف بزند . من چه توقعی از این مرد دارم ؟ لابد انتظار دارم با پیراهن نارنجی و کت زرد قناری رو به رویم بنشیند . از تصورش نیز خنده ام می گیرد . لبم را می گزم تا بیش از این افتضاح به بار نیاورم . به لب های گزیده ام چشم میدوزد. نگاهش بی شک آدم می خورد ولی صدایش هنوز جدی است . - چرا جواب تلفنام را نمیدادی ؟ دم عمیقی می گیرم و به کافه ی رو بازی که به انتخاب آرتام پا در آن گذاشته ام چشم میدوزم . بوی خوش بهاری که هنوز نیامده است کمی حال خرابم را مساعد می کند . لب هایم را با زبان تر می کنم و می گویم : باید فکر می کردم . چشم هایش را ریز می کند و می گوید : راجع به ؟ با انگشتان دستم بازی می کنم و می گویم : راجع به اون روز ! دست هایش را به سینه می زند و می گوید : خب ؟ آ ب دهانم را قورت می دهم . این ژست جدی اش حرف زدن را برایم سخت می کند . جسارت می خواهد جلوی این مرد بلبل زبانی کردن .سر بالا می گیرم و به آسمان ابری شهر می نگرم . دقیق نمیدانم به خاطر آلودگی این روزها آسمان این گونه است یا همه ی این ها به خاطر آمدن بهار است . نفسم را در هوا پخش می کنم و می گویم : من نمی خواستم اون روز اون حرف رو بهت بزنم . پوزخند خبیثانه ای می زند و می گوید : کدوم حرف ؟ میدانستم می خواهد این گونه رفتار کند . به خوبی میدانم حرفی که زده ام به این زودی از ذهنش پاک نمی شود . به چشمان براقش چشم میدوزم و می گویم : نمی خواستم بگم عاشقتم ! پوزخندش را غلیظ تر می کند . انگار دارم برایش جک تعریف می کنم . با چنگالش تکیه ای از کیک هویجش را برش می دهد و می گوید : یعنی می خوای حرفتو پس بگیری ؟ ناخن های دست راستم را در گوشت دستم فرو می کنم و با قاطعیت می گویم : نه ! اتفاقا بر عکس . کاملا به حرفی که زدم ایمان دارم . پوزخند رفته رفته از لبش پر می کشد و جدیت جایگزینش می شود . فکر کنم این جدیت بهتر از آن پوزخند لعنتی باشد . لب تر می کنم و می گویم : در اینکه اشتباه کردم و این حرف رو بهت زدم هیچی شکی نیست . نباید این حرفو اینقدر زود بهت می زدم . از بچگی توی گوش ما دخترا خوندن که مرد باید عاشق تر باشه . مرد باید زودتر از زن اعتراف کنه . من سنت شکنی کردم . زمانی که تو عاشقم نیستی عاشقت شدم . زمانی که تو با کلک منو خونه ات کشیدی ؛ دوست داشتم . چون ازت خوشم می یومد اومدم خونه ات . بعد از از اون شب مدت ها خودمو گول زدم که دوستت ندارم . شایدم اون اوایل فقط یه خوش اومدن ساده بود ولی بعد از اون شب واقعا بهت دل بستم . با تمام بدی هات دوست داشتم و دارم. تو واسه من به معنای واقعی کلمه اولی هستی . من توی قید بندای تعصب بزرگ نشدم . مردای زیادی دور و برم بود ولی من فقط از تو خوشم اومد . دل نیومد کسیو که برای اولین بار ازش خوشم اومد رو به این راحتی ول کنم . من نباید این حرفو بهت میزدم ولی دیگه از گفتنش پشیمون نیستم . تو الان میدونی زنی که مقابلت نشسته عاشقته . ولی اینم بدون نمی تونی با همچین چیزی اذیتم کنی . نمی تونی دوست داشتنو توی سرم بکوبی . عاشقت شدم و ترجیح دادم بهت بگم چون از احساسم مطمئنم . دلم نمی خواد فکر کنی یه دختر سبک سرم که واسه همه ی مردای دور و برش چراغ سبز نشون میده . نمی خوام با این خیال که تو در موردم چی فکر می کنی خواب شبمو به خودم حروم کنم . به قیافه ی بی تفاوتش چشم میدوزم . کاش حرف بزند و بگوید که اصلا در موردم این گونه فکر نمی کند . کاش این گونه نگاه نکند . جرعه ای قهوه اش را می خورد و می گوید: اگه اون شبم دوستم داشتی چرا قبول نکردی با من باشی ؟ تو منو دوست داشتی و بازهم منو متهم به تجاوز کردی !؟ آب دهانم را قورت می دهم و می گویم : دوست داشتنم دلیل نمیشه تو هر بلایی که بخوای سرم بیاری . اگه بازم اینکارو کنی همون رفتاریو می کنم که اون شب کردم . به یه زن حتی وقتی که توی عقد شوهرشم هست میشه تجاوز کرد . من نمی خوام بقیه ی زندگیمو با عذاب و استرس اینکه خودمو شرمنده ی خودم کردم بگذرونم . من از احساس تو نسبت به خودم هیچی نمیدونم . اصلا نمیدونم دلیل اینکه خواستی دوست دخترت باشم چیه . نمی گذارد ادامه حرفم را بگویم . در عوض سریع دم می زند : ازت خوشم میاد.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی