رفتن به مطلب

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. تعیزع قزوین در چهارمین ایستگاه خود در آلمان مهمان هامبورگی ها بود گروه تعزیه قزوین که با هماهنگی سفارت ایران در برلین قرار است 10 شب در شهر های مختلف آلمان نمایش اجرا کند در چهارمین اجرای خود با استقبال ایرانیان و آلمانی‌ها در هامبورگ همراه شد. در این برنامه که به طور سنتی و در چادری که در حیاط کنسولگری برپا شده بود، اجرا شد و به مدت یک ساعت به طول انجامید، ایرانی‌های مقیم و آلمانی‌ها همزمان در فضایی معنوی و متأثر از اجرای گروه تعزیه، در سوگ مصیبت کربلا گریستند. در این مراسم که به میزبانی کنسولگری ایران در هامبورگ بر گزار شد برنامه های دیگری هم در خلال تعزیع انجام شد. در این مراسم ابتدا سیدسعید سیدین، سرکنسول ایران در هامبورگ با خوش‌آمدگویی به مهمانان، در سخنان کوتاهی ضمن با ارزش عنوان‌کردن اقدام رایزنی فرهنگی ایران در برنامه‌ریزی اجرای آیین سنتی تعزیه، از دیگر مسئولان و نهادهای این اقدام نیز قدردانی کرد. در ادامه سیف‌الله شکری، پژوهشگر موسیقی آیینی و تعزیه، ضمن خوشامدگویی به مهمانان و تشکر از کنسولگری ایران و رایزنی فرهنگی برای دعوت از گروه تعزیه به هامبورگ، درباره ریشه‌های هنر تعزیه سخنرانی کرد. در پایان تعزیه‌خوانان پس از اجرای گوشه‌هایی از گفتگوی حضرت ابوالفضل العباس(ع) با حر و گفتگوی آن حضرت با شمر، در خصوص امان‌نامه یزید به حضرت ابوالفضل(ع) به هنرنمایی پرداختند. درحین اجرای این قطعه تعداد زیادی از حاضران تحت تأثیر این برنامه حماسی قرار گرفته و گریستند؛ آنان از هنرمندان این نمایش آیینی و سنتی قدردانی کردند. گفتنی است، گروه تعزیه استان قزوین با همکاری رایزنی فرهنگی ایران در آلمان و اداره کل همکاری‌های فرهنگی و هنری سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی اقدام به اجرای چند قطعه نمایشی آیینی در شهرهای برلین و هامبورگ کرده است و در ادامه نیز بنا به درخواست ایرانیان مقیم در لهستان، چند اجرا در این کشور خواهد داشت.
  3. کاش رابطه ها
    یه آپشنی داشتن
    که هروقت دارن به تــه خط میرسن
    یه پیام هشدار بیاد که
    "رابطه بسیار ضعیف است،لطفا با یک "بوسه" یک "دوستت دارم"یک "فقط تورو میخوام" 
    شارژش کنیــد .
    کاش

     

  4. انتقام خونین | کارگروهی

    مهتا (به قلم محدثه ) من _نسیما؟ برگشت سمتم و گفت : نسیما_جانم؟ من_ به نظرت چی میشه ؟ هیچی نگفت و نیم نگاهی به سینا انداخت ... به هایکا نگاه کردم ..زل زده بود به من..بانگاه من لبخند زد و گفت : هایکا_همه چیز درست میشه ..قول میدم سارا دستم و فشرد و روش و اون ور کرد..سارا ..سارا ..چرا ویولت باید به شکل سارا بیاد؟ گلوم می سوخت ..سرفه کردم ..فکر می کردم مثل سرفه های دیگست ..ولی نبود! پشت سرهم شروع کردم سرفه کردن ..خون از دهنم پاشید بیرون و سارا و هایکا دادشون به هوا رفت ..انگار قرار نبود ما به مقصد برسیم! صداش توسرم پیچید : ویولت _مبارزه کن ..مبارزه کن مهتا ..می تونی دستم و گذاشتم روگلوم و سعی کردم نفس عمیق بکشم ویولت _دارن عذابت می دن..زیر دستای مادرم دارن عذابت می دن..ادامه بدید نفس بلند بالایی کشیدم و به سختی گفتم : من_سینا برو..باید هرچه زودتر برسیم نسیما _خوبی مهتا ؟ سعی کردم لبخند بزنم..دردناک ترین لبخند تو دنیا من_آره خوبم دستی صورتم و به سمت خودش هدایت کرد ..هایکا بود هایکا_می تونی سرت و بزاری رو شونم و بخوابی اخم کردم ..سارا عذاب می کشید ..نه ...نمی خواستم همچین چیزی! من _نه ممنون برگشتم و سرم و گذاشتم روشونه سارا..شاید خنده داربود منکه خوابم نمیومد واما سارا زل زده بود به بیرون..! از ماشین پیاده شدیم..از اونچه که جلومون بود باورمون نمیشد سارا باصدای لرزونی گفت : سارا _قرار نیست که اینجا بمونیم ؟ سینا _اتفاقا قراره بمونیم من_ویولت خواسته و باید بمونیم سارا پوزخندی زدو گفت : سارا _از کی تاحالا طرفدار اون جن مذخرف شدی؟ برگشتم و متحیر بهش زل زدم..چرا بامن لج کرده بود؟ من_سارا معلوم هست چی میگی؟ نسیما دویید بینمون و گفت : نسیما _باشه باشه تمومش کنید .. هایکا هم به ما دوتا خیره شده بود ..لج بازی سارا به خاطر این پسر چشم طوسی بود بااخم و عصبانیت رفتم سمتش..فکر کرد الان می زنم دک و دهنش و میارم پایین ..ولی درکمال تعجب کولم و برداشتم و تنه زدم بهش و رفتم سمت نسیما و سینا .. سینا آروم قدم برداشت ..من و نسیما و سارا درحالی که به هم چسبیده بودیم پشت سر سینا قدم برمی داشتیم هایکا از پشت هوامون و داشت .. چه قدر خوبه اینا کنارمون هستن .. یهو پاهام شل شد ..مادرش بود ..مادرش داشت عذابم می داد..فقط و فقطم من ! ولی وایسادم و باسختی راه رفتم ..بغض توگلوم مثل لقمه نون توگلوم گیر کرده بود .. بازم خوردم زمین ..داشت روزمین منو و می کشید جوری که هیچ کس نمی تونست کنترلم کنه .. داشت من و می برد به عقـــــــــــــب...صدای جیـــــــــــــغش گوشم و خراش داد ویولت _مــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــان می خوامــــــــــــــــش وصدای چک لعنتیش.. و بغض من و ویولتی که سعی داشت نجاتم بده و مادر لعنتیش که قصد جونم و کرده بود!
  5. سلام راستش من برای نویسندگی اوایل هیچ اطلاعاتی نداشتم به جز یه چند تا ایده نو و جدید خیلی از چیز ها رو من تو همین جا متوجه شدم فهمیدم نویسندگی کشکی نیست ولی جدا از این حرفا..... من یه نویسنده تازه کارم همش استرس دارم که رمانم چطوریه ؟کسی ازش خوشش اومده ؟ ولی هیچ نظری دریافت نمیکنم که بدونم رمانم چطوریه خیلی وقت ها شده که من ماه ها هیچ ارسالی نداشتم چون فکر میکردم رمانم چرته ! و بغیر از این میتونیم بیایم مثل سایر انجمن ها فعالیت ها رو در کانال نودهشتیا افزایش بدیم شروع کنیم به معرفی رمان های جدید در حال تایپ بعضی از نویسنده ها اومدن جدا از سایت یه کانال برای خودشون زدن و رمانشون رو گذاشتن شروع کنیم به معرفی کانال های نویسنده های خودمون تا بقیه بتونن راحت تر به رمان ها دسترسی داشته باشن یه نویسنده تازه کار احتیاج به حمایت داره البته این فقط یه نظرشخصیه منه
  6. اشعار عرفان نظراهاری

    سالها پیش از این زیر یک سنگ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم همین یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده آسمان بود آرزویش همیشه دیدن آخرین قله کهکشان بود خاک هر شب دعا کرد از ته دل خدا را صدا کرد یک شب آخر دهایش اثر کرد یک فرشته تمام زمین را خبر کرد و خدا تکه ای خاک برداشت آسمان را در آن کاشت خاک را توی دست خود ورز داد روح خود را به او قرض داد خاک توی دست خدا نور شد پر گرفت از زمین دور شد راستی من همان خاک خوشبخت من همان نور هستم پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم؟!
  7. مشاعره

    شد عمر تو شصت و همان پستی وز بادهٔ لهو و لعب مستی گفتم که مگر چو به سی برسی یابی خود را، دانی چه کسی درسی، درسی ز کتاب خدا رهبر نشدت به طریق هدا وز سی به چهل، چو شدی واصل جز جهل از چهل، نشدت حاصل اکنون، چو به شصت رسیدت سال یک دم نشدی فارغ ز وبال "شیخ بهایی"
  8. انتقام خونین | کارگروهی

    (نسیما به قلم ریحانه) نفرت تو چشم های دوتاشون موج میزد. نه این اون چیزی نیست که من میخوام. نفس عمیقی کشیدم بوی اشنایی می اومد صدای نفس های سردش لرزه به تنم انداخت دستشو گذاشت رو بازوم و با تمام قدرت فشار داد نمی تونستم جیغ بزنم فقط نفس میکشیدم اینقدر. لحظه ای احساس کردم فرو رفتم تو یه جای گرم صدای تپش قلبش ارامش بهم بخشید...... _هیش اروم باش رفت... پاهام شل شد و افتادم رو زمین ازبازوم خون میچکید، با هق هق دستمو گذاشتم رو بازوم بقیه هم اومدن و با ترس بهم زل زدن میلرزیدم نمی دونستم از سرماست یا، ترس..... سینا بلند شد و با جدیت گفت :باید از اینجا بریم، هر چه زودتر برسیم بهتره. بقیه هم حرفشو تایید کردن مهتا بلند شد و کمکم کرد... به سختی بلند شدم،به سمت ماشین رفتم و سوار شدم افتاب در حال طلوع بود؛ طلوع سرد یه روز دیگه گذاشتم خواب به چشمم منقلب بشه.......... با نوری که به چشمم میخورد از خواب بلند شدم همه خواب بودن هایکا مثل یه بچه اروم خوابیده بود و مهتا سرش رو شونه سارا بود... سینا مصمم ماشین رو میروند نگاه کردم به جاده، انگار قبلا اینجا بودن اما کی، نمیدونم! سینا رسید به یه دوراهی ماشینو نگه داشت رو کرد سمت من و پرسید:کجا برم ؟ چشمامو بستم. _از... از... سمت راست برو سینا پیچید سمت راست بچه ها کم کم بیدار شدن سارا با حالت خسته گفت :اه مردم از گشنگی یه چی بدید بخورم! هایکا پوزخندی زد و گفت :البته اگه اق سینا اجازه بدن و ما بتونیم از صندوق عقب غذا ها را بیاریم نگاه کردم به سینا، اونم نگاهش به من بود انگار ذهنمو خوند ماشین رو نگه داشت و سارا سریع پیاده شد. هنوز مدتی نگذشته بود که سارا اومد نشست تو ماشین _چیشد؟ سارا ساکت به ما زل زده بود انگار، چشم هاش خونی بود مهتا با ترس ناگهان جیغ زد و سارا بلند بلند خندید و هجوم اورد به مهتا و هایکا حالا دیگه مطمئن بودم سارا نیست نشسته پیشمون.... منم جیغ زدم و بلند گفتم یا الله به ثانیه نکشیده بود غیب شد. نفس نفس میزدیم یه هو سارا با یه سبد تو دستش اومد تو ماشین با ترس زل زد بهمون _چیشد جیغ زدین؟ مهتا بی حال افتاد رو هایکا و منم خودمو رو صندلی ولو کردم سارا متعجب نشست تو ماشین و.......
  9. نام کتاب: پاپیون نویسنده: هانری شاریر مترجم: پرویز نقیبی انتشارات: امیرکبیر زبان: فارسی تعداد صفحات: ۵۳۷ صفحه فرمت: PDF حجم: ۷٫۳۳ مگابایت مقدمه گویانِ فرانسه: گویان فرانسه (به فرانسوی: Guyane française) یکی از ناحیه‌های آن‌سویِ آب (ماوراءبحار) فرانسه در شمالِ شرقآمریکای جنوبی در همسایگی کشورهای سورینام، گویان و برزیل و در جنوب دریای کارائیب است. پایتخت گویان فرانسه شهر کاین با حدود ۶۱ هزار نفر جمعیت می باشد. مساحت آن ۹۱ هزار کیلومتر مربع و جمعیت آن ۲۰۳ هزار و ۵۰۰ نفر است. واژه گویان در زبان هندیان آمریکایی به معنی سرزمین آبها می باشد. از جمله مهمترین شهرهای گویان فرانسه می توان به سول، سنت لورنت دو مارونی، کورو، رژراد دس کان و سنت جورجز اشاره کرد. کریستوف کلمب برای نخستین بار و طی سومین سفرش به دنیای جدید در سال ۱۴۹۸ میلادی این منطقه را کشف کرد. مهاجران فرانسوی که کمتر از صد سال پیش به گویان وارد شدند، پسوند ” فرانسه ” را به گویان اضافه نمودند. اکثر ساکنان مهاجر اروپایی گویان فرانسه را مهاجران فرانسوی، اسپانیایی و هلندی تبار تشکیل می دهند. اداره ی این منطقه در سال ۱۶۶۷ و به موجب پیمان بردا به فرانسه سپرده شد، پس از آن فرانسه از سال ۱۸۵۲ تا سال ۱۹۳۹ گویان فرانسه به انضمام جزیره بدنامی موسوم به جزیره شیطان (واقع در جزایر رهایی) را به عنوانمستعمره کیفری تلقی کرد. در سال ۱۹۴۷ گویان فرانسه به عنوان مستعمره ی ماوراء بحار فرانسه درآمد . از آن زمان تاکنون بسیاری از بومیان گویان فرانسه برای رسیدن به خودمختاری تلاش می کنند ولی این تلاشها عملا بی نتیجه بوده است و گویان فرانسه فقط دارای ۵% استقلال نسبی است ، و در سایر موارد از دولت فرانسه تبعیت می کند. مرکز فضایی اروپایی که مکان آن در شهر کورو در گویان فرانسه قرار دارد فصل جدیدی از ورود دنیای مدرن و تکنولوژی های جذاب نجومی و فضایی را برای مردم این منطقه رقم زده است. در سال ۲۰۰۶ میلادی ژان پیر رافلاکوئر به عنوان فرماندار گویان فرانسه از جانب دولت فرانسه منصوب شد. نژاد ۶۶% مردم گویان فرانسه را سیاه یا مولاتو، ۱۲% را سفید و ۱۲% را نیز هند شرقی، چینی و آمریندین تشکیل می دهند، همچنین دین اکثریت مردم گویان فرانسه نیز کاتولیک است. زبان رسمی گویان فرانسه، فرانسوی است، همچنین اسپانیایی نیز رواج دارد. واحد پول گویان فرانسه، فرانک نام دارد. از مهمترین صادرات گویان فرانسه می توان به ذرت، برنج، نشاسته، شکر، کاکائو، موز، میگو و فراورده های چوبی اشاره کرد. جزایر رهایی (نجات): جزایر رهایی (به فرانسوی: Iles du salut) گروهی از جزایر کوچک آتشفشانی در اقیانوس اطلس در ۱۱ کیلومتری ساحل گویانِ فرانسه هستند و از آنجا که در گذشته مبلغین مذهبی برای فرار از طاعون به آنجا پناه برده بودند، به “جزایر رهایی” (نجات) شهرت یافتند. این جزایر از سه جزیره با نامهای جزیره شیطان، جزیره رویال و جزیره سنت جوزف تشکیل شده اند. جزیره شیطان: جزیره شیطان (به فرانسوی: Île du Diable) کوچکترین جزیره و درعین حال بدنام ترین جزیره در میان جزایر رهایی است. این جزیره صخره ای ۲۰ متر بالاتر از سطح دریا قرار داشته و پوشیده از درختان نخل می باشد. زندانِ جزیره شیطان: زندان جزیره شیطان در سال ۱۸۵۲ در زمان سلطنت ناپلئون سوم و به دستور او ساخته شد، و یکی از بدنام ترین زندان ها در تاریخ است. این زندان سیاسی در طول ۱۰۱ سال فعالیت خود از سال ۱۸۵۲ تا ۱۹۵۳، محل نگهداری زندانیان سیاسی و مجرمان سرسخت بود. جزیره شیطان که با جریانهای قوی آبی، صخره های بلند دریایی و آب های پر از کوسه احاطه شده بود، محل کاملا مناسبی برای این زندان بود. زندانیانی که اقدام به فرار می کردند با رودخانه های آلوده پیرانا و جنگل های انبوه گویان فرانسه مواجه می شدند. نزدیک شدن با قایق به این جزیره آنقدر خطرناک بود که مسئولین زندان از یک تراموای برقی برای ارتباط این جزیره با جزیره رویال که در نزدیکی آن قرار داشت، استفاده می کردند. آنها سالیانِ سال برای طی مسافت ۱۸۰ متریِ کانالِ بین این دو جزیره، از این تراموای برقی استفاده می کردند. شرایط بسیار غیر انسانی حاکم بر این زندان باعث شد تا زندانیان زیادی در این زندان بر اثر مالاریا، سوء تغذیه و یا سایر بیماری ها جان خود را از دست بدهند. در سال ۱۹۵۳ میلادی به دلیل فشار افکار عمومی فرانسه این زندان مخوف تعطیل شد و امروزه به یک موزه و جایگاهی برای جذب توریست بدل شده است. از افراد معروفی که توسط دولت فرانسه به این زندان فرستاده شدند می توان به آلفرد دریفوس اشاره کرد. آلفرد دریفوس (به فرانسوی: Alfred Dreyfus) افسر ستاد توپخانه در ارتش فرانسه بود که به اشتباه به خیانت به کشورش محکوم شده بود. وی که یهودی‌تبار بود، به جرم “خیانت به جمهوری فرانسه” از طریق “جاسوسی برای آلمان” به محاکمه کشانده شده بود. وی در دادگاه نظامی جنجالی در سال ۱۸۹۴ میلادی، محکوم به خلع درجه و تبعید ابدی به جزیره شیطان شد. امیل زولا، به حمایت از وی در اعتراض به عمل دادگاه به یک سال حبس محکوم شد. پس از آن سیصد تن از نویسندگان و اندیشمندان طی نامه‌ای در اعتراض به این حکم برخاستند که به اعلامیه روشنفکران مشهور شد. پس از حدود پنج سال و کشف اسناد و مدارک جدیدی که دریفوس را بی‌گناه نشان می‌داد، بحث‌های سیاسی در مورد محاکمه او بالا گرفت. تئودور هرتسل، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی یهودی که جلسات دادگاه آلفرد دریفوس را برای نشریه اتریشی “نویه فرایه پرسه” گزارش می‌کرد، درپی ماجراهای دادگاه و مشاهده احساسات یهودستیزانه در در میان افراد جامعه، متقاعد شد که یهودیان نیازمند داشتن کشوری مستقل برای خود هستند و از این روی کتابی را با عنوان کشور یهود نوشت و برای رسیدن به این هدف، جنبش صهیونیسم را تأسیس کرد. از دیگر افراد معروفی که به این زندان فرستاده شدند می توان به هانری شاریر نویسنده معروف فرانسوی اشاره کرد. شاریر در ۲۶ اکتبر ۱۹۳۱ به اتهام قتل یک فروشنده زن به نام رولاند لوپتی، اتهامی که او به شدت تکذیب کرد، محکوم شد. او به زندگی در زندان و ده سال کار سخت محکوم شد. پس از یک زندان کوتاه در زندان‌های موقت در کن فرانسه، او در سال ۱۹۳۳ به زندانِ مستعمراتیِ جزیره شیطان منتقل شد. شاریر نهایتاً پس از چندین مورد فرار ناموفق، در سال ۱۹۴۵ از زندان گریخت و به ونزوئلا رفت. او بعدها مهمترین حوادث پیرامون این ماجرا را در رمان پاپیونبه رشتهٔ تحریر در آورد که تبدیل به کتابی پرفروش شد. خلاصه داستان زمان: ۱۹۴۵-۱۹۳۱ میلادی مکان: فرانسه (شهر پاریس)، گویانِ فرانسه (جزیره شیطان) “هانری شاریرِ” ۲۵ ساله به اتهام قتل یک زن در فرانسه محاکمه شده و برای گذراندن دوران محکومیت باید به زندانِ مخوفِ مستعمراتیِ “جزیره شیطان” در “گویان فرانسه” (واقع در آمریکای جنوبی) برود. او منکر هرگونه دخالت در قتل است و ادعا می کند که برایش پاپوش دوخته اند. هانری قربانی یک دسیسه شده است و بار مسئولیت قتلی را به دوش می کشد که مرتکب آن نشده است؛ لذا روحی سرخورده و نا آرام دارد که نمی تواند سرنوشتی را که برای او رقم زده اند بپذیرد و … معرفی کتاب پاپیون رمانِ خودزندگینامه ای نوشته هانری شاریر نویسنده معروف فرانسوی است. شاریر که به اتهام قتل توسط دادگاه فرانسه محکوم شده بود، مهمترین حوادث پیرامون این ماجرا را در رمان پاپیون به رشتهٔ تحریر در آورد. این کتاب بسیار موفق و پرفروش شد و حتی بعدها از شاریر دعوت شد تا در برنامه‌های تلویزیونی شرکت نموده و به بیان خاطرات خویش بپردازد. رمان پاپیون به شرح تلاشهای هانری شاریر که به اتهام واهی قتل دستگیر و به حبس ابد با اعمال شاقه در مستعمرات فرانسه محکوم شده است و در عین مضمون جذاب و نفس گیری که دارد و خواننده را به اتمام این کتاب ۵۳۷ صفحه ای ترغیب می کند، حاوی ویژگی های دیگریست که پرداخت مفصل آن در این مجال کوتاه میسر نمی شود، اما این مانع ازین نمی شود که درباره نکات برجسته این کتاب بحث نشود. هرچند این داستان شرح زندگی مشقت بار و تلاشهای محکوم به شکست قهرمان این داستان برای فرار از زندان و رسیدن به آزادیست؛ ولی در ورای این لحظات خشن و پرتنش ناگفته هائی از ارزشهای انسانی و بایدها و نباید ها وجود دارد که خواننده بطور غیر مستقیم به آن واقف می شود. خط سیر داستان: پاپیون جزئیات اتهام، حبس و فرارِ هانری شاریر از زندانِ مستعمراتی جزیره شیطان (به فرانسوی: Île du Diable) در سواحلِ گویانِ فرانسه (ناحیه ای متعلق به فرانسه و واقع در آمریکای جنوبی) را روایت می کند و وقایع آن دوره ای چهارده ساله از سال ۱۹۳۱ تا ۱۹۴۵ میلادی را دربر می گیرد. با توجه به آنچه از کتاب برمی‌آید، شاریر در ۲۶ اکتبر ۱۹۳۱ به اتهام قتل یک فروشنده زن به نام رولاند لوپتی، اتهامی که او به شدت تکذیب کرد، محکوم شد. او به زندگی در زندان و ده سال کار سخت محکوم شد. پس از یک زندان کوتاه در زندان‌های موقت در کن فرانسه، او در سال ۱۹۳۳ به زندانِ مستعمراتیِ جزیره شیطان منتقل شد. با توجه آنچه در کتاب آمده است، او برای اولین بار در ۲۸ نوامبر سال ۱۹۳۳ میلادی اقدام به فرار کرد. دوستان همراه وی در این فرار مااورت و کلوزت بودند که وی را در بسیاری از دوران فرار همراهی کردند. او همچنین در یکی از فرارهای خویش ماهها در میان یک قبیلهٔ سرخپوست زندگی نمود، اما به محض خروج از آن قبیله مجدداً دستگیر و زندانی شد. او نهایتاً پس از چندین مورد فرار ناموفق، در سال ۱۹۴۵ از زندان گریخت و به ونزوئلا رفت و در آنجا با ریتاازدواج نمود. او همچنین موفق شد رستورانی در کاراکاس و ماراکایبو افتتاح نماید. نگارش کتاب: شاریر سال ۱۹۶۷ شروع به نوشتن خاطرات خودش کرد. او کار مفصل اش را که در ۱۳ دفترچه سیمی جاگرفته بود اوایل ۱۹۶۸ تمام کرد. چک نویس کار توسط چند داوطلب در ونزوئلا تایپ شد. (جایی که پس از فرار به آنجا گریخته بود و شهروندش شده بود) و به آژانس ادبی ژان پیر کاستلانو فرستاده شد. پاپیون در آوریل ۱۹۶۹ توسط انتشارات Robert Laffont در فرانسه منتشر و در نهایت به یک کتاب پرفروش بین المللی تبدیل شد. شاریر در سال ۱۹۶۹ به فرانسه بازگشت و در آنجا توانست ۱٫۵ میلیون نسخه از کتاب پاپیون را به فروش برساند، چیزی که البته مورد انتقاد وزیر وقت فرهنگ فرانسه قرار گرفت. شاریر ادعا داشت که بیشتر رخدادهای تحریر شده در پاپیون تا حد زیادی درست است؛ اما منتقدان مدرن بر این باورند که بسیاری از مواد کتاب در واقع خاطرات نقل‌شدهٔ دیگر زندانیان همراه شاریر بوده است و تنها ۱۰ درصد کتاب حقیقت دارد. عنوان کتاب: عنوان اصلی کتاب Papillon می باشد که در زبان فرانسوی به معنای پروانه است. Papillon درواقع نام مستعار هانری شاریر در داستان است که به خاطر پروانه ای که روی قفسه سینه خود خالکوبی کرده بود، به این نام معروف شده بود. توصیه میکنم علاوه بر این کتاب فیلمش هم ببیید محصول 1977 هستش.
  10. تولدٺ مبارکا باشــــہ حآفظ عزیــــز

    ووو ممنون ساحل جان امیدوارم همیشه خوب و خوش باشی عزیز
  11. امروز
  12. انجمن همونطور که از نظر اسمی و ظاهری حامی نویسنده هاست باید از نظر معنوی و فکری هم حامی اونها باشه. آیا این تنها برای نویسنده کافیه که بگه من رمانمو به اشتراک گذاشتم و عده ای هستن که علاقه مند به خوندنش باشن؟ من حرفم توقعات بیجا و غیر عادلانه نیست. این وظیفه ی بزرگ به دوش همه ی کاربراست با هر سمتی. یه نویسنده رمان در حال تایپ خواننده صرف نمی خواد؛ هم فکر و همیار می خواد وگرنه چرا باید رمانشو به اشتراک بذاره؟ ایرادی بزرگ تر از این که یه رمان نویس ندونه درخواست کمکش رو کجا مطرح کنه؟ داخل وضعیت؟ داخل تاپیک رمانش؟ آیا خونده میشه و اگه خونده هم بشه، اهمیتی داده میشه؟ این بزرگترین ایراد میتونه باشه که نویسنده به جای درخواست کمک، التماس کمک کنه! اونم نه عمومی. بره و تک تک بگه خواهش می کنم کمک کنید! کاش همه اینو به عنوان ارزشی بزرگ می دونستن.
  13. هر چه می خواهی بکن با این دل دیوانه ام
    دست تو افتاده فعلا اختیار خانه ام

    باورت کردم ولی آتش نشاندی بر دلم
    زخم کاری می زنی انگار من بیگانه ام !

    بشکن و آتش بزن اما بمان ای مهربان !
    هـر چه می خواهد بیاید بر سر کاشانه ام

    خوب می دانی میان باد و باران و غزل
    همچنان حیران و سرگردان شده پروانه ام

    تا کجا باید بیایم قاف چشمانت کجاست ؟
    کوله بار درد دارم رحم کن بر شانه ام

  14. نام کتاب: گرفتار (نسخه تایپ شده) نویسنده: هارلان کوبن مترجم: محمد عباس آبادی زبان: فارسی تعداد صفحات: ۴۱۳ صفحه فرمت: PDF حجم: ۱٫۷۴ مگابایت خلاصه داستان زمان: قرن بیستم میلادی مکان: آمریکا (ایالت نیوجرسی) “هیلی مک ویدِ” هفده ساله، دخترِ خوب یک خانواده اهل نیوجرسی و کاپیتان تیم لاکراس دختران قرار است سال آینده وارد دانشگاه شود. علیرغم تمام امید و رویاهایی که پدر و مادرش به او بسته اند، آن حادثه تلخ اتفاق افتاد. مادرش یکروز صبح در حالی از خواب بیدار شد که هیلی، شب گذشته به خانه برنگشته بود و سه ماه بدون اینکه از او خبری بشود سپری می شود. “وندی تاینس”، خبرنگار و مجری برنامه ای تلویزیونی به نام ” گرفتار در حین ارتکاب” (Caught in The Act) هست که با همکاری پلیس محلی هدفش شناسایی و پایین آوردن آمار مربوط به شکارچیان جنسی است و تا به حال به همراه تیمش ده ها مورد کودک آزاری را بررسی کرده است تا زمانی که با آخرین پرونده اش روبرو شد. “دن مرسر” مربی بسکتبال و مددکار اجتماعی است که با نوجوانان کار می کند. یک شب یکی از همین نوجوانان به نام “چینا” با او تماس می گیرد و به او می گوید دچار مشکل شده است و از دن مرسر می خواهد به خانه اش برود. وقتی دن مرسر وارد خانه می شود با دوربین وندی تاینس و تیمش روبرو می شود و با وجود ادعای بیگناهی، به سوء استفاده جنسی متهم می شود. از نظر وندی، دن مرسر هم فقط یک متجاوز دیگر است که عدالت باید در موردش اجرا شود، اما با با بیشتر پیش رفتن داستان مشخص می‌شود که این ماجرا بسیار پیچیده تر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد … معرفی کتاب رمان گرفتار، هفدهمین رمان هارلان کوبن است که در سال ۲۰۱۰ منتشر شد. ماجرای این کتاب همانند اکثر کتاب‌های هارلان کوبن در حومهٔ نیوجرسی، ایالتی که خود نویسنده در حال حاضر در آن زندگی می‌کند، روی می‌دهد. از ویژگی‌های داستان می‌توان به داشتن پیچ و خم‌ها، معماهای فراوان و وقایع غیر قابل پیش بینی اشاره کرد، به طوری که خواننده برای کشف معماهای داستان باید به معنای واقعی تا آخرین کلمهٔ آخرین صفحهٔ کتاب پیش برود. کتاب گرفتار دهمین “رمانِ مستقل” هارلان کوبن است و ماجرای آن ارتباطی با رمان‌های قبلی او ندارد، اگرچه بعضی از شخصیت‌های کتاب‌های قبلی‌اش در آن ظاهر شده‌اند. اطلاعات کتاب • کتاب گرفتار ترجمه ای است از کتاب Caught (به فارسی: گرفتار) نوشته هارلان کوبن که نخستین بار سال ۲۰۱۰ توسط انتشارات Dutton در آمریکا منتشر شد
  15. خاطرات روزانه

    دوست کسیه که دقیقا بفهمه الان دلت تنگه، باید الان حالت بپرسه، الان سرت داد بزنه، الان مجبورت کنه... تو تمام این ۱۸سال سعی کردم هیچ دوستی نداشته باشم، بعضی وقتا از تنهایی تا مرحله ی دق کردن رسیدم ولی تحمل کردم. دوستای من، دوستایی هستن که نوشتن اسمشون با طلا هم کفایت نمیکنه. کسایی که تموم بداخلاقی های منو قبول کردن، تمام تنهایی ها و خودسری های منو دیدن و بازم کنارم موندن. باید یه روزی به اسم روز "دوست" داشته باشیم! +هیچی بدتر از این نیست که استاد روت تیک کنه! یعنی نابودی تا آخر سال تحصیلی! +در مرز بیهوشی ام، دو روزه هیچی نخوردم(با یه تیکه کیک تا حالا زنده موندم!) +خاطرات زیبا هستن، یه جاهایی تو زندگی برمی گردی و رد اشکتو توی یه صفحه میبینی، همینم لذت بخشه. +بابا شاهکار رو تایید کرد! پاییز۹۶
  16. نام کتاب: گریز از مرگ نویسنده: آیریس جانسون مترجم: شهناز مجیدی انتشارات: علی سال نشر: ۱۳۸۳ زبان: فارسی تعداد صفحات: ۴۱۲ صفحه فرمت: PDF حجم: ۵٫۱۷ مگابایت خلاصه داستان زمان: ۱۹۹۶ میلادی مکان: ایالات متحده آمریکا، مکزیک “بث گرادی” زنِ جوان آمریکایی، عکاسِ ماجراجویی است که در پی گرفتن عکس از حوادث گوناگون به کشورهای خارجی سفر می کند. در جریان یکی از عکسبرداری هایش او شاهد یک کشتار فجیع در یتیم خانه ای در کرواسی می شود. این حادثه به کابوسی وحشتناک برای او تبدیل شده و مدتها ذهنش را درگیر می کند. بث برای اینکه بتواند صحنه های فجیع این کشتار را از ذهنش پاک کند، تصمیم می گیرد قراردادی با یک مجله مسافرتی برای عکسبرداری در یکی از روستاهای دورافتاده مکزیک به نام “تناجو” امضا کند. او تصمیم می گیرد در این ماموریت که همچون تعطیلات برایش تلقی می شود، خواهر بزرگترش “امیلی” را نیز با خود همراه سازد. تصور بث و امیلی از تناجو، بهشتی بر روی زمین است. اما آنچه که آنجا انتظار این دو خواهر را می کشد، فاجعه ای ماورای کابوسهایشان است: تمام افراد دهکده به طرزی فجیع قتل عام شده اند و … معرفی کتاب رمان گریز از مرگ، نوشته آیریس جانسون نویسنده معروف مکزیکی در سبک معمایی، تعلیقی و مهیج است. این رمان، داستان یک خبرنگار شجاع آمریکایی به نام بث گرادی است که پس از یک حادثه تلخ در جریان عکسبرداری هایش، برای تعطیلات و استراحت، قراردادِ یک ماموریت ساده را با یک مجله مسافرتی امضا می کند: عکسبرداری در یکی از روستاهای دورافتاده مکزیک. ماموریتی ساده که البته به شوم ترین حادثه زندگی او و خواهرش تبدیل می شود و او را از آمریکا به روستایِ دورافتاده تناجو در مکزیک و سپس دوباره به آمریکا (آتلانتا، نیواورلئان، وایومینگ و …) می کشاند. رمانی که به مثابه یک فیلمِ اکشن و نفس گیر، سرشار از حادثه، توطئه و پیچ و تاب است. با پیش رفتن داستان، توطئه های پنهان برملا شده و حقایق آشکار می شوند. دقیقا در جایی که خواننده احساس می کند به حقیقت ماجرا پی برده، حادثه ای سیر حوادث را دگرگون کرده و خواننده را متحیر می سازد: یک خبرنگار شجاع، یک روستای متروک، ویروسی جهش یافته، یک مامور مرموزِ سازمان سیا، تروریست ها و مزدوران آدمکش و در نهایت یک نابغه شیطانی که طراح همه حوادث شوم داستان است. خط سیر داستان: بِث گرادیِ بیست و نه ساله یک عکاسِ روزنامه بین المللیِ شجاع، ماجراجو، موفق و عاشقِ شغلش است. هرچند در زندگی گذشته اش اشتباهاتی مرتکب شده بود: ازدواجی ناموفق، چند شروع کار بی نتیجه، زندگی شخصی اش هنوز فاجعه بود. ولی حالا شغلی داشت که آنرا دوست داشت و زندگی خوبی درست کرده بود، و مورد احترام دوستان و همکارانش بود. بث که اخیرا در جریان یکی از عکسبرداریهایش شاهد کشتار فجیعی در یتیم خانه ای در کشور جنگ زده کرواسی بوده است، برای آرامش ذهنش تصمیم می گیرد قراردادِ یک ماموریت ساده را با یک مجله مسافرتی برای عکسبرداری در یکی از روستاهای دورافتاده مکزیک امضا کرده و آنرا به تعطیلاتی برای خود تبدیل کند. تنها چیزی که او لازم داشت دو هفته آرامش بخش بود که عکسهایی از میدانها و مغازه های خواربار فروشی یک روستا بگیرد، آنگاه آماده بود که دوباره به میدان کارزار برگردد. بث به همراه خواهرِ بزرگترش امیلی گرادی کورلیِ سی و شش ساله که متخصص جراحی اطفال است، عازم مکزیک می شوند. وقتی آنها به مکزیک می رسند، مجبور می شوند برای رسیدن به روستای تناجو که محل ماموریتشان است، راهنمایی به نام ریکو را استخدام کنند. هنگامی که آنها به روستا می رسند، روستا به گونه ای مرموز و ترسناک، ساکت و عاری از حیات است و به محض اینکه دو خواهر شروع به گردش در خیابان های شهر می کنند، با جنازه پشتِ جنازه روبه رو می شوند. خیلی زود مشخص می شود که تمام اهالی تناجو در جریان حادثه ای ناگهانی از بین رفته اند. امیلی با توجه به تخصص پزشکی اش، بر این باور است که شاید علت این حادثه، شیوع ویروس مهلکی همچون وبا باشد. آنها هراسان، ریکو را می فرستند که از نزدیکترین شهر به اداره بهداشت عمومی زنگ بزند. در همین حین، آنها به جستجو در روستا می پردازند تا شاید کسی را زنده پیدا کنند و بتوانند به او کمک کنند. پس از مدتی، آنها تنها بازمانده روستا را که از حادثه جان سالم به در برده در گهواره ای می یابند: دختربچه ای دوازده ماهه! با نزدیک شدن چند کامیون ارتشی، بث که احساس خوبی نسبت به حضور آنها ندارد، امیلی را مجبور می کند که دختربچه را برداشته و فرار کند. در کشتار دنزار در کرواسی هم او قبلا این صحنه ها را تجربه کرده بود و می دانست که دولتهای محلی به واسطه ارتش چه بلاهای وحشتناکی را می توانند سر مردم خود بیاورند؛ در کشتارِ “دنزار” در کرواسی هم کامیون های ارتشی حضور داشتند. پس از اینکه امیلی دختربچه را (که نام “جوزی” را رویش گذاشته بودند) برداشته و فرار می کند، بث برای گفتگو با مردانی که لیباسهای ضدآلودگیِ سفید پوشیده و در حال پیاده شدن از کامیون ها بودند، به بیرون می دود و مشاهده می کند که دارند چیزی را در حوض آب آشامیدنی در میدان روستا می ریزند. او برمی گردد که فرار کند اما با ضربه مشت یکی از آن مردان که نامش کالداک است بیهوش می شود. وقتی که بث به هوش می آید متوجه می شود توسط آن مردان ربوده شده و دو روز است در یک مجموعه پزشکیِ کوچکِ نظامی به نام “سن آندره آس” تحت مراقبت است. مردی که خود را سرهنگ رافائیل استبان معرفی می کند شروع به بازجویی از او می کند و در همین حین کالداک نیز سر و کله اش پیدا می شود. بث مطمئن است که این مردان در کشتار مردم بیگناه تناجو دست داشته اند و نگران است که بلایی نیز سر خواهرش و جوزی آورده باشند. کالداک به بث می گوید که او مامور سازمان سیا است و برای کسب اطلاعات به میان نیروهای استبان نفوذ کرده است و با طرح نقشه ای به همراه بث از بیمارستان فرار می کنند. آنها قبل از فرار به جستجوی امیلی و جوزی در بیمارستان می پردازند، اما فقط جوزی را پیدا کرده و با خود می برند. کالداک به بث می گوید که به احتمال زیاد خواهرش توسط افرادِ استبان کشته شده است. بث می فهمد که تمام افراد روستا به علت شیوع یک باکتری جهش یافته آنتراکس (باکتری سیاه زخم که در جنگ افزارهای بیولوژیکی استفاده می شود)، از بین رفته اند و دلیل اینکه او علیرغم تماس با افراد روستا، به باکتری آلوده نشده است این است که خونش در مقابل این باکتری مرگبار از خود مقاومت نشان می دهد. او و کالداک در جستجوی امیلی و همچنین اطلاعات بیشتر به تناجو باز می گردند درحالیکه افراد استبان نیز به دنبال آنها هستند. خونِ بث نسبت به باکتری از خود مقاومت نشان داده و CDC (مخفف Centers for Desease Control به معنای مرکز کنترل بیماری ها) تصمیم دارد از روی ساختار نمونه خون او، پادتنی برای این باکتری تهیه کند. از طرفی تروریست ها که آزمایشِ شیطانی و مرگبارِ روستای تناجو تنها یک تستِ ابتدایی برای بررسیِ کارآیی و عملکردِ باکتری مرگبارشان بوده و هدف اصلیشان ایالات متحده آمریکا است، با فهمیدن این موضوع تمام نیروهای خود را برای پیدا کردن و نابودی بث به کار می گیرند. در جریان این حوادث، ماموریت ساده ای که بث به همراه خواهرش از آمریکا به مکزیک شروع کرده بود، با بازگشت دوباره او به آمریکا بر یک مسیرِ وحشت پی گرفته می شود و در این مسیر، تنها همراه او، مرد غریبه و مرموزی است که خود را مامور سازمان سیا معرفی کرده است … اطلاعات کتاب • کتاب گریز از مرگ ترجمه ای است از کتاب And Then You Die (به فارسی: و آنگاه تو می میری) نوشته آیریس جانسون که نخستین بار در ۲۹ دسامبر سال ۱۹۹۷ منتشر شد.
  17. فداء|wahid

    سرعت دید او باعث شد که در جا بایستم تا خودش را بمن برساند در کسری از دقیقه در مقابلم قرار گرفت و ابروهان در هم او مرا وادار به گفتن سلام نمود و جوابم بر عکس سلامم با جدیت قاطع بمن برگشت نمود, اطراف را نگاه کرده گفت: اینجا چی کار میکنی؟ جوابم واضح بود دیگر, باید واقعیت را میگفتم دلیلی نداشت پنهان کاری کنم: اومدم تا کلیپ های آموزشی را از اینجا (با انگشت اشاره به مغازه نمودم) بگیرم. پدرام که گویا قانع نشده بود گفت: چرا اینجا؟ جواب این را خودم هم نمیدانستم یک باره دستپاچه شدم ولی طوری جوابش را دادم تا متوجه ای این وضع من نشود: چون جایشان همینجاست. - خیلی خوب, میبینی که بسته است, نمیخوای بری؟ - نه دیگه, بریم آرمان تماس را که برای بار دوم دید ناچار شد جواب بدهد: (رو به جمع گفت:) ببخشید آقایون, ( تماس را پذیرفت و ادامه داد) در جلسه هستم، لطفا بعدا تماس بگیرید. با گفتن این حرف سکوت کوتاه مدتی در اتاق جلسات حکمفرما شد و رشته سخن از دست آرمان خارج شد ولی زود خودش را یافت و بقیه سخنانش را چنین گفت: خوب , همانطور که قبلا متذکر شدم تمام شرکت ها و مراکز خدمات رسانی باید کارشان را به بهترین نحو ممکن انجام دهند تا بتوانند جای خودشان را در جامعه مستحکم کرده و پایدار بمانند, نا گفته نماند که شرکت شما تازه تاسیس است و از این قاعده مستثناء نیست و نیاز به یک سری از منابع و امکاناتی دارد تا بتواند سر زبان ها بیوفتد, لازم به ذکر است که شما در اوایل کار مقداری ضرر خواهید کرد ولی مفاد آن در آینده بمقداری خواهد که این ضررها به چشم نخواهند آمد. یک از حضار که گویا از شرکای اصلی شرکت بود در پایان سخنان آرمان گفت: منظور شما از منابع و امکانات چی است؟ آرمان انگشتانش را در هم قفل کرده گفت: باید بهترین مواد بهترین مواد را برای مشتریان خود عرضه نماید تا در رده ای برترین ها قرار گیرید, و ما بخاطر پیشنهاد و وارد نمودن چنین مواردی اینجا هستیم. - پیشنهاد شما چیست؟ - چین بنظرم میتواند یکی از موارد پیشنهادی باشد( آرمان به صورت وسیم نگاه کرد و متوجه تغییر در چهره او شد چون ازاول قرار بر این بود تا آرمان روسیه را پیشنهاد کند, آرمان در ادامه حرفش را تکمیل کرد:) چین با صادر نمودن لوازم که دارای کارایی کم است میتواند بصرفه تمام شود ولی اگر میخواهید نام خود وشرکت شما ماندگار بماند از این کشور چیزی وارد ننمائید و بجایش از کشور های دیگری همچون روسیه وارد کنید. - نه وارد کردن اجناس از چین به حیثیت شرکت لطمه وارد خواهد کرد ولی میتوان به پیشنهاد دومی شما فکر کرد. - روسیه با عرضه نمودن منابع پیشرفته و معتبر میتواند با تمام کشور های جهان رقابت نماید, هزینه اش سنگین است ولی چیزی در مقابل سود آن نخواهد بود. اعضای شامل جلسه به طرف هم نگاهی کردند و با ایما و اشاره مفهوم یکدیگر را دانستند و سر انجام قرار با وارد کردن اجناس از روسیه به امضاء رسید.
  18. نام کتاب: محکوم به نیستی (نسخه تایپ شده) نویسنده: جوی فیلدینگ مترجم: تکین حمزه لو انتشارات: شادان سال نشر: ۱۳۸۷ زبان: فارسی تعداد صفحات: ۲۱۰ صفحه فرمت: PDF حجم: ۳٫۹۸ مگابایت خلاصه داستان زمان: ۱۹۸۲ میلادی مکان: ایالات متحده آمریکا (ایالت نیوجرسی: شهر لیوینگستون) “جیل والتون”، شوهرش “جک” به همراه دو دخترشان “جنیفر” و “سیندی” نمونه کامل یک خانواده خوشبخت بودند. داشتن مقدار زیادی ثروت، خانه ای زیبا و همه چیزهایی که برای داشتن یک زندگی به سبکِ اشرافی نیاز است. هیچکس چیزی بیشتر از این از زندگی نمی خواهد. اما خوشی دیری نمی پاید. کابوس در آخرین بعدازظهر یک روز گرم و آفتابیِ آوریل ماه، شروع می شود. سیندی شش ساله در راه مدرسه توسط شخصی ناشناس ربوده شده، مورد تجاوز قرار گرفته و سپس به قتل می رسد. بعد از آن قاتلش او را همچون تکه ای زباله زیر یک بوته در پارکی کوچک رها کرده و فرار می کند. جیل که به همراه دوستش برای خرید بیرون رفته است، بعدازظهر به خانه بازمی گردد و با دیدن پلیس که در خانه انتظار او را می کشد، به وحشت می افتد. پلیس، جیل را در جریان قتل دخترش قرار می دهد. بالطبع او ابتدا باور نمی کند، کم کم شوک عظیمی به او وارد می شود و او را تا مرز جنون پیش می برد. او خودش را به خاطر آن بعدازظهر نحس مقصر می داند و هچنان که زمان می گذرد فقط یک چیز در ذهن او جریان دارد: “پیدا کردن قاتل سیدنی به هر طریق ممکن و انتقام از او” از نظرِ جیل، پلیس برای یافتن قاتل به اندازه کافی تلاش نمی کند. او برای یافتن قاتل خود وارد عمل شده و دست به کارهای خطرناکی می زند: پرسه زدن در خیابانها، جست و جوی پارکها در شب و رفتن به قسمتهای خطرناک شهر. او در این راه تقریبا همه چیزش را از دست می دهد؛ شوهرِ دلسوزش جک، تنها دخترش جنیفر و حتی بهترین دوستش. پلیس نیز به او اخطار می دهد که تحقیق در این زمینه را به آنها بسپارد. اما هیچکدام از آنها حقیقت را نمی دانند: “جیل تصویری از قاتل دارد و همچنین نقشه ای برای کشاندن او به یک مهمانخانه شبانه روزیِ قدیمی با طعمه کردنِ خود و مهمتر از همه اینکه جیل اخیرا یک اسلحه نیز برای خود خریده است” … معرفی کتاب من یک مادر هستم … نه، تو نخواهی فهمید … تو مفهوم آنرا متوجه نمی شوی … تا یک مادر نباشی و تمام وجودت قلبی تپنده برای یک دختر کوچولوی زیبا نگردد، نخواهی فهمید … امروز بدون هیچ استثنایی این کتاب را به همه توصیه می کنیم. این داستان را باید خواند و آگاه بود. باید با قلم نویسنده همراه شد و احساس یک مادر را درک کرد تا اثر پذیرفت. امروز در جامعه ی خود نیاز را به آگاه شدن داریم. امروز احساس نیاز به کتابهایی از این دست می تواند برای ما نهیبی باشد. جوی فیلدینگ یکبار دیگر با قلم توانایی خود داستانی آفریده که علاوه بر جذابیت، برای تمامی خانواده ها پیامی هشدار گونه دارد. دختری شش ساله در راه مدرسه توسط شخصی ناشناس مورد تجاوز قرار گرفته و سپس متجاوز او را خفه می کند. داستان حول زندگی خانواده دختر بچه پس از این فاجعه می گردد و اینکه هر کدام از این افراد چگونه با حجم این فاجعه کنار می ایند و همینطور با خانواده هایی آشنا می شوند که وضعیت مشابه آنها را دارند. و البته که پلیس هم به دنبال قاتل است. محکوم به نیستی داراى همان نگارش و توالى نفس‏گیر و هیجان‏‌انگیز در داستان‌هاى نویسنده است و بدون اغراق تا پایان، بارها و بارها ما را در موج مَواج دلهره و زیبایى غوطه‏‌ور می‌سازد. دلهره‏‌اى دلنشین، دلهره‏‌اى نه مانند کتاب‌هاى ترسناک، بلکه ناشى از قرار دادن خود در جاى قهرمان کتاب و همدلى با او. به هر شکل این جذابیت، بیشتر از سوژه‏‌ى کتاب ما را با خود همراه می‌کند. داستانى جذاب و زیبا در پیش روى شماست که ترجمه‏‌ى خوبى به قلم یک نویسنده را با خود دارد. نویسنده‏‌اى که در ترجمه نیز توانسته حال و هواى کتاب را در تمامى داستان حفظ نماید و همراه با پایبندى به اصل اثر، آن را براى خواننده‏‌ى ایرانى روان و آشنا سازد. مسلما خوانندگان آثار این نویسنده به خوبی با سبک کار او و سوژه های بکر و جذابش آشنا هستند و می دانند هر چند تمرکز او بر مسائل خانواده ها و به ویژه زنان و کودکان در جامعه ای چون آمریکاست، ولی این موارد می توانند آگاهی دهنده خوبی در جامعه ما حتی با تفاوت های فر هنگی اجتماعی اش باشد. اخیرا در جامعه اطراف خود شاهد اتفاقاتی بوده ایم که به راستی نزدیکی همخوانی عجیبی بین این اتفاقات و سوژه کتاب می بینم. صفحات روزنامه ها در ماههای اخیر بیانگر حوادثی دلخراش در همین کوچه پس کوچه های شهر و محله ما بودند که ناخواسته تمامی خانواده را در مورد فرزندان دچار یک ترس منطقی کرد. براستی از این که امروز ماجرای این کتاب مصداق های متوالی و مکرر است، چه احساسی باید داشته باشیم و چگونه آن را تفسیر کنیم؟ به هر حال آنچه واضح است آنکه این اتفاقات ناگوار، بخصوص صدمات خانوادگی در تمام کشورها کمابیش وجود دارد ولی جامعه ای در پیشگیری یا جلوگیری از آن موفقتر است که آگاهی مردمانش بیشتر باشد. خانواده ها باید به جای ندیدن و نخواندن و یا پاک کردن صورت مسئله، به سلاح آگاهی مسلح شوند و همواره احتمال بروز حادثه ای را برای خود منتفی ندانند. و اینجاست که که مهمترین رسالت کتاب مشخص می گردد: “آگاهی دادن و به فکر واداشتن”. رسالتی که در مورد رمان اثر گذارتر است و افراد بیشتری را در برمی گیرد. اطلاعات کتاب • کتاب محکوم به نیستی ترجمه ای است از کتاب Life Penalty (به فارسی: مجازات زندگی) نوشته جوی فیلدینگ که نخستین بار در سال ۱۹۸۴ در آمریکا منتشر شد
  19. ریحوووووووووونی ؟

  20. نام کتاب: لمس واژه سرنوشت (نسخه تایپ شده) نویسنده: پاتریشیا ویلسون زبان: فارسی تعداد صفحات: ۱۱۹ صفحه فرمت: PDF حجم: ۱٫۰۳ مگابایت خلاصه داستان زمان: ۱۹۹۰ میلادی مکان: انگلستان (شهر لندن)، جزایر کارائیب “استفانی کین” مدل جذاب و مشهور بیست و چهار ساله ای است که در ساختمانی در حومه لندن زندگی می کند. به نظر می رسد که همه چیز برای او بر وفق مراد است: موهای بلوند، پوست برنزه، چهره ای زیبا و خیره کننده، یک منبع درآمد مطمئن، لباسهای فراوان و از همه مهم تر خانه ای بزرگ، راحت و دور از انظار کنجکاوان. اين آپارتمان قشنگ، قسمتی از خانه ای بود كه از بچگی در آن زندگی كرده بود. يک زمانی اينجا يک خانه خيلی بزرگ و خاص بود كه در حومه لندن قرار داشت. البته هنوز هم بزرگ و باشكوه بود، با باغچه ای طويل در حياط پشتی و حصارهای بلندی كه خانه را از ديد همسايه های كنجكاو حفظ می كرد. اما حالا استفانی آنجا را با خواهرش شريك شده بود. استفانی و خواهر بزرگترش “فيونا”، بعد از مرگ پدر و مادرشان تصميم گرفتند خانه رو به آپارتمانهايی تقسيم كنند. آنموقع فيونا با يک مرد فرانسوی به نام “تی یِری” ازدواج كرده بود كه در اينديز غربی فرانسه (مجموعه ای از جزایر که كنار درياي كارائيب كه تحت حكومت فرانسه قرار دارند) زندگی می كرد و برای برادر بزرگترش “کریستین دوراند” كار می كرد و می خواست فيونا را با خودش به آنجا ببرد. حالا تنها قسمت خانه كه استفانی می توانست از آن استفاده كند، آپارتمان طبقه همكف بود؛ اگرچه او و فيونا هنوز مالك تمام خانه بودند. آپارتمان خيلی راحت و شيك و برای استفانی به اندازه كافی بزرگ بود و استفانی خوشبختانه همسايه هايی داشت كه خيلی دوستشان داشت. او اينجا خوشحال بود و از شغلش لذت می برد. همه چيز عالی بود. اما روزهای هیجان انگیزِ استفانی با یک تماس تلفنی آغاز می شود. فیونا با او تماس می گیرد و به او می گوید که قرار است بدون اینکه کسی (مخصوصا برادرشوهرِ سخت گیر، خشن و بداخلاقش کریستین) بفهمد با شوهرش تی یِری (قبل از اینکه تی یِری به درخواست کریستین برای انجام کاری به کانادا برود)، برای یک تعطیلات محرمانه به مسافرت بروند. تی یِری رئیس خودش نبود و چون برای کریستین کار می کرد، مجبور بود همیشه به او جواب پس بدهد و اگر کریستین جايي تي يِري را نیاز داشت، يعنی او بايد همان لحظه يا حتي زودتر آنجا باشد. به همین خاطر قرار بود کریستینِ دیکتاتور و زورگو از این مسافرت بویی نبرد. تنها مشکل فیونا و شوهرش، پسر هفت ساله شان ژان پاول بود که نمی توانستند او را در این مسافرت همراه خود ببرند. کریستین همیشه اصرار داشت که برادرزاده اش ژان پاول به پاریس نزد او برود، در آنجا به تحصیلاتش ادامه دهد و وارث ثروت او شود. كريستين سراسر جهان تجارت می كرد و با اينكه در پاريس زندگي می كرد، از راه دور هم قدرتش نفوذ داشت. اما فیونا از این برنامه خوشش نمی آمد. درس خواندن ژان پاول در پاريس با سلطه كريستين كه زندگيش را هدايت كند، او را در كار تجارت ببرد، و در نهايت از او آدمی بامسئوليت بسازد. از نظر فیونا با این حساب ژان پاول درست مثل عمویش بزرگ مي شد. چند سال ديگر او می شد كريستين دوراند شماره دو. پسر كوچولوي عاليِ الان ، در آن سبک زندگی غرق می شد و از دست می رفت. علیرغم مخالفت فیونا، بعید نبود تي يِری که شدیدا تحت سلطه برادرش قرار داشت، با این پیشنهاد موافقت کند. به همین خاطر فیونا قصد داشت تي يِری را از چنگ کریستین دربیاورد. او داشت تي يِری رو به جايی می برد که بتواند بدون تاثيری از كريستين با او حرف بزند. از نظر فیونا در آن موقع نه تماسي هست، نه نامه ای. و وقتی آنها برگردند، تي يِري آدمی متفاوت می شود و می تواند ببيند اوضاع واقعا چگونه است. و آنوقت است که جلوی كريستين می ایستد. همه چیز از قبل برای مسافرت فیونا و شوهرش برنامه ریزی شده بود و فقط منتظر استفانی بودند که برای مراقبت از ژان پاول خود را به جزیره برساند. استفانی که خاطرات خوشی از بودن در این جزیره و ژان پاول دارد، با پیشنهاد خواهرش موافقت می کند و عازم جزایر کارائیب می شود. به محض رسیدنِ استفانی، فیونا و شوهرش برای تعطیلات محرمانه شان جزیره را ترک می کنند. استفانی و ژان پاول اوقات خوشی را در جزیره می گذرانند: به نمایشگاه روستا می روند، لباسهای بالماسکه می پوشند، جیپ سواری می کنند و … اما خوشی دیری نمی پاید و آن روز نحس از راه می رسد: کریستین به همراه معشوقه قدبلند و جذابِ فرانسوی اش “دِنیس” پا به جزیره می گذارند و … اطلاعات کتاب • لمس واژه سرنوشت ترجمه ای است از کتاب Sense of Destiny (به فارسی: احساس سرنوشت) نوشتهپاتریشیا ویلسون که نخستین بار سال ۱۹۹۴ در انگلستان منتشر شد.
  21. میشا دختر خوناشام | mohadeseh.f

    بعد نیمساعت صدای زنگ اومد..هنوز توآشپزخونه نشسته بودم..بادیدن امیر بلند شدم و رفتم سمتش.. خودمو انداختم توبغلش و گفتم:امیـــــــــــــر...تمام بدنم درد میکنه عمیق زل زد به چشام..چشاش نگران بود... امیر_مگه نگفتم دور و بر ریکی نباش..هـــــــــــان؟ زدم زیر گریه و گفتم:دیشب دیشب نمیدونم چیشد..قیافش خیلی ترسناک شده بود.یه چیزی داد خوردم امروزم توخونش بودم..بهم حمله کرد و نمیدونم چیشد ..فقط..فقط خیلی درد دارم! امیر روبه بابا کرد و گفت:میبرمش اتاقش ..حالش خوب میشه برای اولین بار بابا اجازه داد ...منو برد تواتاقم و خوابوند روتخت.. امیر_دختر توچیکار کردی؟ من_امیر من چم شده؟من...من دارم میمیرم؟ امیر یه نگاه نگران بهم انداخت و زیرلب گفت:لعنتی..داری تبدیل میشی با تعجب گفتم:چی میگی امیر؟منظورت چیه؟اصن..اصن دیشب چه اتفاقی افتاد؟ امیر موهامو نوازش کرد وگفت:هیچی...هیچی نیست..الان دقیقا چته؟ من_نمیدونم..دهنم درد میکنه..بدنم کلا درد میکنه..گشنمه و بی اندازه تشنمه..هرچی آب میخورم تشنگیم برطرف نمیشه..! امیر سرش و فشار داد و گفت:ریکی لعنــــــــــــــــتی.. بعد سرشو بلند کرد و گفت:باید به حرفام خوب گوش کنی فهمیدی؟ سرم و تکون دادم..تمام مدت که امیر داشت حرف میزد باتعجب زل زده بودم بهش...عصبی شده بودم دیوونه شده این حرفا چیه به من میگه؟خل شده؟ خنده هیستیریکی کردم وگفتم:شـــــــرمیگی؟خوناشــــــــــــــام؟امیر توهم خل شدی؟ امیر خیلی جدی گفت:متاسفانه دارم راست میگم خیلی خنده دار بود...همینطور که میخندیدم یاد یه چیزی افتادم ..چشای ریکی..خیلی ترسناک بود حالت چشاش واقعا تن آدمو میلرزوند..دندوناش...یادمه..همه اینا رو یادمه..باوحشت زل زدم به امیر.. من به این چیزا اعتقادی نداشتم...اونجایی که ریکی جلوم سبز شد..وای نه..خدایا نزار باورکنم امیر_چیشد میشا؟ باگریه گفتم:بگو دروغ میگی؟بگو لعنتی امیر سرشو انداخت پایین...این چیزا اصلا وجود نداره..آره همینطوره..مگه الکیه؟ به امیر نگاه انداختم....آروم و بی صدا نشستم رو تختم و گفتم:اگه این چیزایی که تومیگی راست باشه..خوب خوب من باید چیکار کنم؟ سرشو بلند کرد و بایه لحن آرومی که تاحالا ازش نشنیده بودم گفت:باید..توباید خون بخوری..ولی نه خونحیوان اونم انسان من_اگ...ه نخ...ورم چی ...می...شه؟ همینطور که بهم زل زده بود گفت:درغیر این صورت میمیری بابهت بهش خیره شده بودم...پشیمون بودم..از اینکه چرا به اون مهمونی رفتم؟قطره اشکی ریخت رو گونم حس بدی داشتم...وقتی امیر و میدیدم تشنم میشد..آره حرفای امیر راست بود...به سختی گفتم:از اینجا برو امیر_میشا! باگریه گفتم:خواهش میکنم امیر... هنوزم بانگرانی بهم زل زده بود..بلند شدم و گفتم:برو...خواهش میکنم داداشی..برو از اینجا..به بچه ها هم چیزی نگو..برو امیرم چشاش اشکی شده بود..به هر زور و اجباری بود بیرونش کردم..درو بستم و لیز خوردم..هنوزم دندونم درد میکرد..دستم و گذاشتم رودهنم و زار زدم..صدای پچ پچ به گوشم میرسید..اهــــــــــــــــه دستمو گذاشتم رو گوشم..ولی نه صداها داشت واضح میشد بابا_چشه؟ امیر_هیچیش نیست..از دیشب گشنه بوده..میدونید که ساختمون منفجر شده..اونم توسط خلافکارا..میشا هم فرار کرده بوده و راهش و گم کرده بود بابا_خیلی خوب میتونی بری امیر_فعلا کسی نره تواتاقش...حالش خوب نیست..به خواب احتیاج داره و صدای تق در بود...خدای من...من ..من صدای یه طبقه پایین رو هم میشنیدم...نمیدونستم باید چیکار کنم واقعا برام غیر باور بود..حس میکردم اینا یه شوخیه از طرف امیرو ریکی..ولی نه واقعیت داشت..چون من بی اندازه تشنم بود..یهو یاد یه چیزی افتادم..زود بلند شدم و گوشیم و برداشتم و رفتم توگوگل باچیزایی که میخوندم دهنم از تعجب باز مونده بود یعنی...یعنی اگه من ..اگه من خون انسان و تاسه روز دیگه مصرف نکنم میمیرم؟؟ ولی خدایا..من نمیخوام همچین کاری کنم..ولی دلمم نمیخواد بمیرم...باچشای اشکی به روبروم زل زده بودم بلاخره خوابم برد.. صدای تق و توق کلافم کرده بود...همینطور صدای نحس سیما و دخترش سیما_معلوم نیست دختره چش شده تینا_اون از اولم دیوونه بود عصبی بلند شدم...یهو یاد دیروز افتادم..به ساعت نگاه کردم..ساعت 9 صبح بود..امروزم دانشگاه نداشتم با یادآوری چیزی غمگین شدم...من حتی دیگه نمیتونستم برم دانشگاه..من خطرناک بودم.. بلند شدم و رفتم دستشویی..ولی هیچی حس نمیکردم..حرفای دیروز ریکی یادم اومد:تومردی! راست میگفت من مردم..صورتم و آب زدم وبه آیینه زل زدم..یه لحظه وحشت کردم..چرا..چرا قیافم این شکلی شده بود.؟؟؟؟؟؟؟رنگ پوستم به سبزی و سفیدی میزد...لبام خشک و ترک خورده شده بود دستی کشیدم لای موهام و اومدم بیرون..باهمون وضع رفتم پایین..هیچی مهم نبود...تینا رو مبل نشسته بود وآرایش میکرد..هه لابد بایکی از دوست پسراش قرار داشت..چشمش به من افتاد و جیغ زد..آینه از دستش افتاد و دست پاچه بلند شد..پوزخندی بهش زدم و گفتم:حالت چطوره تینا؟باز باکدوم دوست پسرت قرار داری؟ تینا_تو...توچرا این ریختی شدی؟ لبخند مرموزی زدم و گفتم:زشت شدم؟ نمیدونم سیما کدوم گوری رفته بود...بی اندازه تشنم بودو به نظرم الان بهترین فرصت بود برای انتقام رفتم سمت تینا..آروم آروم..داشت گریش درمیومد..جیغ زد:نزدیک من نیااااااااااااااا یهو دوییدم و گرفتمش توبغلم و دندونام و فرو کردم توگردنش که جیغ کرکنندش خونه رو لرزوند! حسابی سیراب شدم...ولش کردم روزمین..بی هوش شده بود..جای دندونام مونده بود رو گردنش..! خونارو از دور دهنم پاک کردم و گفتم:اینم یه درسی شد برای تو و اینکه من دیگه زنده میمونم! ولی یه لحظه نگران شدم..این اگه به هوش بیاد چی؟؟؟؟؟اگه اتفاقاتی که افتاد و یادش باشه چی؟ سریع تلفن و برداشتم و شماره امیر و گرفتم...تمام ماجرا رو براش تعریف کردم دعا دعا میکردم حالا حالاها سیما نیاد خونه..باصدای زنگ پریدم و قیافه امیر و که دیدم خیالم راحت شد درو باز کردم وامیر بادو پرید توخونه..یه نگاه نگران به من وبعد یه نگاه به تینا که روزمین ولو شدهبود انداخت...
  22. 13166948_613456802151996_681497066_n.jpg

    داداشی

    داداشی این روزها حس غزیب اما شیرینی دارم !

    می دانی داداش دلم تنگ شده برات ...خیلی!

    برای روزهای اول تنگ شده ..برای روزهای خوبمون !

    برای *آبجی*گفتنات ...برای غیرت داداش بودنت!

    برای خود خودت دلم تنگ شده:gol2:

  23. تلفیق دو عطر؛ زندگی یعنی این
    لبخند دو چتر... زندگی یعنی این

    پاییز برای عشق، فصل خوبی ست
    نقطه سر سطر. زندگی یعنی این

    #امید_صباغ_نو 

  24. یگان عزیز دلمون تولدت مبارک

    توووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووللللللللللللللللللللللدت مبارککککککککککک جیگررررررررررررررررررررررررررم انشالله 120 سال عمر باعزمت داشته باشی گلکم
  25. تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را
    منِ شاعر به چه تشبیه کنم یلدا را؟
    مثل یک کودک مبهوت که مجبور شود
    تا به نقاشی اش آبی نکشد دریا را
    حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفت
    وای اگر چشم بخواند غمِ نا پیدا را
    عطر تو شعر بلندی است رها در همه سو
    کاش یک باد به کشفت برساند ما را
    تو همانی که شبی پر هیجان می آیی
    تا فراری دهی از پنجره ها سرما را
    فال می گیرم و می خوانی و من می خندم
    بنشین چای بخور خسته نباشی یارا!

    #مهدی_فرجی
     

  26. چهارمی :abnabat:

    1. HASTI-L
    2. Ghazaaleh

      Ghazaaleh

      من سوگلیتم

      مهریمم بده :abnabat:

  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×