• اطلاعیه ها

    • DrAlireza

      رمضان   پنجشنبه, 11 خرداد 1396

      http://98ia.co/ramazan یکی از ویژگی های ماه رمضان سفره افطاریه . سفره ای ساده اما صمیمی و پر خیر و برکت . سفره ای که تمام کینه ها و بدی هارو وقتی دورش نشستیم از بین می بره . چه خوبه وقتی دور هم کنار این سفره نشستیم این لحظه رو با عکس ثبت کنیم   ✮ღღღ فراخوان مسابقه عکاسی بهترین سفره افطار✮ ღღღ  
    • DrAlireza

      منتشر شد   شنبه, 13 خرداد 1396

      نرم افزار اندرویدی نودهشتیا منتشر شد هرچه سریع تر دانلود کرده و نظر 5 ستاره دهید لینک کوتاه و مستقیم http://apk.98ia.co

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. ساعت گذشته
  2. کانادا
  3. نچ داروین
  4. تباهی به دست دوست
  5. این دنیایی که ما توشیم به درد کار نمیخوره. قبل از من و تو همه چیزش اختراع شده.دنیای قصه ی تو، یه جور دنیاییه که خودت باید خلقش کنی.اگه میخوای بگرده، به اراده ی تو باید دور خودش بگرده... وقتی میخوای آفتاب بشه، خورشید باید بتابه، وقتی نمیخوای بذار بره پشت ابرا... وقتی میخوای بارون بیاد، آسمون باید بباره، وقتی نمیخوای، اراده کن، بند میاد...کاغذ بی خط| 1380| ناصر تقوایی
  6. عشق همیشه به این معنی نیست که باید به معشوق برسی... بعضی وقتی باید از یک نفر بگذری تا بهش برسی.French Kiss| بوسه فرانسوی 1995| لارنس کاسدان
  7. اهل آرامش که شدی
    شاد کردن ديگران ، 
    بيشتر از شاد بودن خودت 
    به دلت می چسبد ...
    و از اين کار حال خوشی پيدا ميکنی
    از درون به خود ميبالی
    ارزشمندتر از هميشه ات می شوی

    به اين نقطه که برسی
    آرامش وجودت را فرا می گيرد،
    آرامشگر می شوی ...

    نه به راحتی می رنجی
    و نه به آسانی می رنجانی ...

    آرامش 
    سهم دل هايی ست 
    که نگاه شان به نگاه خداست ...

  8. ناودان ها شر شر باران بی صبری است آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است کفش هایی منتظر در چارچوب در کوله باری مختصر لبریز بی صبری است پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد در تب دردی که مثل زندگی جبری است و سرانگشتی به روی شیشه های مات بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است " آینه های ناگهان قیصر امین پور
  9. راکی: میدونی چی شد که یه مشت زن شدم؟ مادرم بهم میگفت تو با ذهن قوی بدنیا نیومدی، پس سعی کن از بدنت استفاده کنی، واسه همین رفتم سراغ مشت زنیآدرین: (میخندد)+چرا میخندی؟-آخه مادر من برعکس اینو بهم میگفت، میگفت تو بدن قوی ای نداری، سعی کن از ذهنت استفاده کنی ...راکی| جان جی. آویلدسن| ۱۹۷۶
  10. عزیزم از این سبک چیزی داری ؟
  11. .ما همه بشر بودیم...

    0.jpg

  12. دانمارک
  13. ویشکا آسایش
  14. داتام
  15. لبخند بی نهایت
  16. لبخند خورشید
  17. هانیه
  18. برای همه مادره برای ما زن بابا
  19. غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد (گ)
  20. تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
  21. دیوانــــه در دیوانه‌ام خواندیدو خوشحالم که من بالاتریـــن حـــد ِ جنــــون در ذهن ِ هـــر دیوانـــه‌ام امروز خوشحالم که من مانند مردم نیستم با آنچه هستم دل‌خوشم؛ حتی اگر دیوانه‌ام
  22. صدای دور شدن قدم هایشان سوهان روحم می شود .تلاش هایم برای به یاد آوردن مکالمه ی چند لحظه قبل بی نتیجه می ماند . چرا نمی توانم چیزی را به یاد آورم ؟ چه بلایی بر سرم آمده ؟ من که هستم ؟ تنها یک اسم به یاد می آورم . قدرت تکلمم را از دست داده ام . باید صدایش کنم . حتما آن اسم هویت کسی است . حتما آن اسم متعلق به شخص مهمی ست که آن مرد اشک می ریخت . تمام توانم را جمع می کنم و با صدایی بلند داد می زنم : _ آرزووووو *-*-* سه سال بعد ... فلش فوروارد ... هم اکنون ... خسرو : لیوان آب قند را نخورده در بغل داوود از حال می رود . کاملا غیر ارادی و وحشیانه از بغل داوود می گیرمش . پله ها را دوتا یکی رد می کنم و پروانه را روی تخت خوابش می گذارم . تلفن همراهم را از جیبم بیرون می کشم و بدون معطلی شماره ی دکتر احمدی را می گیرم . یک ربع بعد اتوموبیل دکتر احمدی گرد و خاک کنان وارد محوطه ی ویلا می شود . از پنجره برایش دست تکان می دهم و او با سرعت بالا می آید . بقیه ی افراد با تعجب وارد محوطه می شوند . همهمه ی عظیمی اتفاق می افند و درب پنجره را می بندم . با صدای دکتر احمدی به خودم می آیم : - تبش رفته بالا . ممکنه تشنج کنه باید سریع تر برسونیمش بیمارستان . - اما دکت... - اما نداره . این دختر در اثر شوکی که بهش وارد شده داره از بین می ره . هر لحظه امکان تو کما رفتنش بیشتر می شه . حرف دکتر تمام نشده پروانه تشنج می کند . با ناباوری به دکتر نگاه می کنم که سر تکان می دهدو می گوید : - تحویل بگیر . نگاهی به داوود و یاسر می اندازد و داد می زند : - بجنبین دیگه . وایسادن منو نگاه می کنن . *-*-* سه سال قبل ... فلش بک ... پروانه ... بدنم شروع به عرق کردن می کند . صدای پا دوباره نزدیک می شود . باز هم آن چند نفر . این را از عطر آن مردی که بالای سرم ایستاده بود می فهمم . صداها مبهم هستند و این موضوع آزارم می دهد . با مبهم شدن اصوات مغزم نیز از کار می افتد . بدنم شل می شود و دیگر چیزی نمی فهمم .
  23. سلام ! اینا خوبه عزیزم ؟! بیشتر راجعب چیزی که تو ذهنته توضیح بده .
  24. امروز
  25. پنجره رو بازکردم و دستمو بردم بیرون،قطره های ریزبارون رو حس می کردم که رودستم می شینن.باصدای زنگ موبایلم پنجره رو بستم و بعدازپوشیدن نیم بوت هام ازخونه بیرون زدم.مینا و نیما توماشین منتظرم بودن،به طرف ماشین دویدم تاخیس نشم و سریع سوار شدم. -سلام. هردوجواب سلاممودادن.نیما ازآینه نگاهی بهم کردو چشمکی حوالم کرد.لبخندتصنعی ای رولبم نشوندم. سرمو به شیشه تکیه دادم و خیره شدم به بیرون ولی تمام حواسم رفت پی آهنگی که پخش میشد. مثل بارونای پاییزی شدم این روزا که تو کنارم نیستی این روزا که من واست دلواپسم این تویی که بی قرارم نیستی نیستی و فکر و خیال تو داره شب و روزامو به آتیش میکشه عطر تو که توی خونه میپیچه پای خاطراتمو پیش میکشه ♫♫♫ به دیوونه ها شباهت دارم که فقط تورو میبینم روبروم اینکه یه روزی بگیری دستمو شده این روزا تموم آرزوم نمیشه از همه ی خاطره هات بگذرم ساده فراموش کنم تو خیال من فقط سکوت کن به صدای نفسات گوش کنم به صدای نفسات گوش کنم مثل بارونای پاییزی شدم این روزا که تو کنارم نیستی این روزا که من واست دلواپسم این تویی که بی قرارم نیستی ((علی ارشدی-بارونای پاییزی)) -تواین بارون میرین دربندچیکار؟ نیما-تو نگران نباش،سنگم بباره ترسی نداریم. شونه ای بالا انداختم و دوباره سکوت کردم.بعدازحدود یک ساعت رسیدیم به مقصد.پیاده شدیم و زیر چتری که نیما بالاسرمون نگهداشته بود راه افتادیم. -وای اینجا چقد خوشگله.یه رستوران سنتی بود که زیر یه صخره بود،صخره مثل سقف بود ومانع خیس شدنمون میشد،هرچند تواین فصل همه جا مجهزه اما اینجا حال خاصی داشت،زیر تختا آب روون بود که چندتا اردک توش شنا می کردن.به طرف تختای موردنظررفتیم و نشستیم.کم کم سر وکله ی بقیم پیدا شد و قلیونا به راه. -نیما تو و دوستات مشکلی ندارین اینجا بشینین قلیون بکشین؟ نیما-نه کسی غیرما اینجا نمیاد که برامون مشکلی پیش بیاد. مهمونای نیماششنفربودن،عماد،کتایون،هادی‌،ودوتاپسرویه دختر دیگه که نمی شناختمشون.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی