تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. ساعت گذشته
  2. ته دوری از برم دل در برم نیست هوای دیگری اندر سرم نیست به جان دلبرم کز هر دو عالم تمنایی دگر جز دلبرم نیست
  3. ممنونم از تذکراتت
  4. کلاس شروع شد اما من کل هواسم پیش سارا با اون یه تغیرش بود یا بهتر بگم تصمیمش زنگ خونه هم زده شد دست سارا تو دشتم بود از مدرسه خارج شدیم به طرف خونه حرکت میکردیم ساعت ۳ظهربود وارد کوچه شدیم که سارا گفت حسش میکنم کمی جاخوردم گفتم چی رو سارا :یه نفر پشتمونه من:توروحت مدیر با این انتخاب ساعتت برای خونه رفتن سارا:بیا کمی تند راه بریم من:نه اگه تند بریم شایدازترس ما تغذیه کنه سارا :کی تغذیه کنه من:همین که تو حسش میکنی سارا :من چی رو حس میکنم یکی زدم تو پیشیونیم :خره همین الان گفتی حسش میکنی سارا:اهان یکی زدم پس گردنش یه اخی گفت ولی متوجه سایه شدم که غیر عادی بود به سارا اروم گفتم سایه رو نگاه کن سارا نگاه سایه روی زمین کرد دستش دوباره یخ کرده بود سایه تند تر نزدیک شد بهمون یه جیغی زدم وخودم سارا چسبیدیم به دیوار دیدم یه موتوری که قصد اذیت کردن داشته بدون این که هندل بزنه وموتور روشن کنه داشته مارو تعقیب میکرده دوتا فوش درست وحسابی بعداز این که موتورش روشن کرد ورفت بهش داد سارا:حالا که رفت داری بهش فوش میدی من پس میخوایی کی بهش بدم سارا:هیچی راحت باش من:هستم سرش تکون داد و رفت من:دیوانه روانی زنجیره ای سارا :باکی بودی من:باموتوریه یه نگاه عاقلانه ای بهم کرد من:خب چیه سر دلم مونده بود اگه نمی گفتم دق میکردم سارا:الان دیگه دق نمی کنی من:نه توی پیاده روی روبه روی خونه ما بودیم که چشمم خورد به پنجره اتاقم که باز بود وپرده اش زده بود بیرون به سارا اشاره کردم که ببینه صحنه رو حس کردم داخل اتاق به سقف کسی اویزونه به طرف در رفتم سریع در خونه رو زدم در باز شد کیان تو چهارچوب در ظاهر شد پسش زدم چون توشک بود رفت کنار وگرنه عمرا زورم به این هیکل برسه سارا پشت سرم وارد شد از پله ها رفتم بالا در اتاق باز کردم چیزی نبود فقط پنجره باز بود نگاهم روی زمین بود که طراحی ها و کلی از کاغدهای رنگی ام روی زمین پخش بود نگاه کیان کردم کیان:شراره اینجا بود من:توی اتاقم چیکار میکرده کیان :میخواست کارات رو ببینه من:چرا جمعشون نکردا کیان :من بهش گفتم بذار خودم جمع میکنم نگاهم به پارکت کف اتاقم خورد روش چند لکه خون بود به سمتش رفتم من:کیان برای شراره اتفاقی افتاده کیان :نه من :پس این خون ها چی میگند کیان:کدوم خون ها من بیا اینجا سارا وکیان باهم به طرف من اومدندوباره احساس سرما کردم ودوباره سرم سنگین شد وحس کردم خون داره خارج میشه از بینیم کیان نگاهش به من افتاد :کیانا چت شد من :نمیدونم سردمه کیان :بیا بشین روتخت سارا :این دستمال هارو بذار رو بینیت کمی دراز بکش تا لباس بپوشم بریم دکتر من :نیازی نیست سارا:دیشب هم که خون دماغ شدی که چشم غره بهش رفتم کیان از اتاق خارج شد روتخت دراز کشیدم نمیدونم چقدر گذشت که صدای مامان شنیدم که اسمم رو صدا میکرد حتی دست میکشید بین موهام چشمم روباز کردم اما هوای اتاق تاریک بود وکسی نبود اما روبه روی من یه زن بود که به دار زده شده بود تمام توان جمع کردم وجیغ کشیدم تا تونستم داد زدم واسم خدا روگفتم با هر دادی احساس سبکی میکردم عرق کرده بودم اما بازم جیغ میزدم در اتاق باز شد همه اعضای خانواده ریختن تو اتاق مامانم اومد طرفم خبری از او زن نبود توی بغل مامان بودم ونفس های عمیقی میکشیدم چهره زن خوب تو ذهنمه یه صورت سفید چشمای سفید بدون عنبیه دهن پرازخون موهای مشکی صورت کشیده اما لبخند قشنگی داشت ولی چیزی نبود که ازش بخوام نترسم بازوی مامانم رو چنگ زده بودم وبه یه نقطه نگاه میکردم اونم جایی بود که زن بهش دار زده شده بود کیان روتخت نشست ودستام رو از دور بازوی مامان جمع کرد محکم من و به خودش فشار داد توی گوشم میگفت چیزی نیست ویه کابوس بود من توجهی بهش نداشتم ورفتم جایی که زن بود گفتم نه کابوس نبود:به جون خودم این جا بود باور کنید حرفم رو پدرم:عزیزکم خیالاتی شدی قبول کابوس دیدی من:نه نه به جون خودم کابوس نبود اینجا بود پدرم سعی کرد بیاد طرفم که ارومم کنه بلند داد زدم :من کابوس ندیدم یکی اینجا بود کیان از روتخت بلند شد اومد سمتم کیان:باشه ماحرف های توروباور میکنیم داد زدم دروغ میگی باور نکردی هیچ کدومتون حرف هام رو باور نکردید کیان :خواهر عزیزم حرفت رو باورکردیم حالا بگو کی اینجا بوده همه مشخصات گفتم
  5. آنروز که کارِ همه می‌ساخت خداوند ما دیر رسیدیم و، به جائی نرسیدیم
  6. پا برهنه به دنیا می آییم و پا برهنه از دنیا می رویم.

    اما این جماعت مدام برایمان « پاپوش » می دوزند.....

  7. اره پارسا
  8. به نظرم این عکسی که ارتمیس جون پیشنهاد دادن برای رمانتون خیلی خوب باشه برای من هیچی پیدا نشد؟؟؟؟؟؟؟؟
  9. بستنی فروش
  10. این باران های سمج که می بارد 

    غصه های هزار ساله آسمانند 

    که فرصتی نبوده بر شانه های  زمین ببارند.

  11. غروب غمگینی بود مهتا روی تختش نشسته بود خسته بود اما لبخند می زد مراسم هفتم خاله مهین تمام شده بود . همه چیز مرتب و خوب بر گزار شده بود ولی از همه مهمتر رفتار خاله های مهتا بود که صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود البته ناهید همچنان یخ و اخمو بودو از نگاه کردن به صورت مهتا به شدت خود داری می کرد . ولی این چیزی از شیرینی رفتار دو خاله دیگرش را کم نمی کرد .بارها عزیزم و دخترم خطاب شده بود حتی خاله گیتی خانمی را به آشپزخانه آورده بود و با افتخار گفته بود :ثریا ببین این همون خواهر زاده ی خشگلمه که برات گفتم . زن بوسیده بودش و کلی ماشالله گفته بود مهتا بعدا از نگین فهمید که ثریا دوست بسیار قدیمی و صمیمی خاله گیتی است . مهتا از جایش بلند شد به حمام رفت و تن خسته و سنگینش را زیر دوش آب داغ رها کرد . اینقدر خسته بود که زیر دوش نشست . بعد از مدت طولانی ای بالاخره از آب گرم دل کند و بیرون آمد . خودش را خشک کرد و لباس پوشید . خواست موهایش را خشک کند که تقه ای به در خورد -بفرمایید ستاره سرش را به داخل اتاق کشید و گفت :مهتا وکیل خاله اومده داداشم میگه سریع بیا پایین . مهتا موهای خیسش را نشان داد و گفت : حتما لازمه من بیام ببین از موهام آب می چکه . -اره تاکید کرد خیلی سریع هم بیای . مهتا مستاصل گفت :باشه الان میام ستاره رفت و در را بست . مهتا خیلی سریع موهای خیسش را بافت و شال بلند مشکی روی موهایش کشید. از اتاق خارج شد. وقتی به سالن رسید همه نشسته بودند و زن میانسالی سرش را توی چند برگ کاغذ برده بود و مشغول خواندن بود. سیامک به جای خالی کنار خودش روی کاناپه اشاره کرد و گفت بیا اینجا بشین مهتا جلو رفت و به زن سلام کرد و نشست . زن سرش را بلند کرد و جواب سلام مهتا را داد و بعد رو به سیامک گفت :ایشان مهتا هستن ؟ -بله می تونید شروع کنید زن با کیفش مشغول شد و برگه هایی را جابه جا می کرد . سیامک سرش را نزدیک مهتا کرد و گفت :این موها چرا دوباره خیسه ؟ مهتا مظلوم گفت :وقت نکردم خشکشون کنم یک ساعت طول میکشه سیامک با تاسف سری تکان داد .همین پچ پچ کوتاه توجه ناهید را جلب کرد با اخم به سیامک و مهتا خیره شده بود سیامک دید اما توجهی نکرد مهتا اما تمام حواسش به خانم وکیل بود . خانم وکیل شروع کرد :خوب باید خدمتون عرض کنم پنج سال پیش مرحوم خانم تهرانی پیش من اومدن و وصیت نامه ای تنظیم کردن . و وضعیت تمام دارایشون رو مشخص کردن .من برای هر خانواده نسخه ای از وصیت نامه کپی کردم که تقدیم می کنم اما اگر خلاصه بخوام بگم که مفاد وصیت نامه چی هست باید بگم اموالی که ایشون وقف کردن کاملا مشخصه چون سالهاست که وقف شده . اموالی که متعلق به ارث پدری خانم مهتا تهرانی هست و حساب و کتابی کاملا جدا داره و گویا همه بنا به مصلحتی به اسم ایشون بوده تا زمان ازدواج ایشون به قیومیت آقای سیامک شمس در میاد . یعنی ایشون قیم اموال هستند تا زمان ازدواج مهتا خانم . و بقیه اموال اعم از منقول و غیر منقول و همچنین کارگاه فرش بافی بجز سهمی که متعلق به مهتا خانم هست همگی با ثبت رسمی به اسم آقای سیامک شمس در آمده و ایشون صاحب همه چیز محسوب می شن . آه از نهاد همه بلند شد . همه بشدت ناراحت شده بود . مال اموال چیزی بود که می توانست نصب خواهر برادری را بسوزاند چه برسد به فامیلی . سیامک مات و مبهوت مانده بود .برای چند ثانیه مغزش از کار افتاد . فامیل او از خانواده های متوسط و محسوب می شدند وقتی ارثیه پدریشان تقسیم شد سهم هایشان را به خاله مهین فروختند . خاله مهین اصرار داشت تا اموال پدری توی خانواده باقی بماند . اگر این اموال بطور مساوی بین همه تقسیم می شد می توانست حداقل به جوانها خیلی کمک کند تا به استقلال برسن . همچنان که سیامک توی فکر بود صدای گیتی که سعی داشت عصبانیتش را کنترل کند بلند شد . -سیامک تو از موضوع وصیت نامه و تصمیم آبجیم خبر داشتی ؟ تمام زنگ خطرها توی سر سیامک به صدا در آمد . به جمع نگاه کرد فقط علیرضا بود که چهره اش همان چهره چنددقیقه پیش بود. بقیه با ناراحتی به او نگاه می کردند . سیامک بلند و رسا گفت :من روحم هم از این ماجرا خبر نداشت گیتی خواست چیزی بگوید که سیامک خودش را جلو کشید و گفت :خاله خواهش می کنم چند دقیقه ساکت باش . بعد رو به خانم وکیل گفت :این یعنی اینکه همه این اموال مال منه و من می تونم هر تصمیمی براش بگیرم -بله این اموال پنج ساله که به اسم شماست . سیامک از تعجب دهانش باز مانده بود :خاله کی این کارها رو کرده که من نفهمیده بودم گیتی پوزخندی زد . سیامک اخم کرد و رو به خانم وکیل گفت :درک می کنم چرا خالم این کار رو کرده . ولی من این کار رو صحیح نمی دونم می خوام جز این خونه که خودم پول زیادی صرف مرمتش کردم و باغی که توی شمال داریم هر آنچه که هست بجز کارگاه فرش بافی بطور مساوی بین دختر خاله ها و پسرخاله ها و البته خانم و آقای هما و محمد اعلایی تنها برادر زادهای همسر مرحوم خالم هستن تقسیم بشه . در مورد کارگاه هم همه می دونن بابک و همایون چقدر برای اونجا زحمت کشیدن می خوام این دو نفر یک سهم بیشتر از بقیه داشته باشن .و من برای این کار اگر موافق باشید شما رو وکیل خودم قرار میدم . خانم افشار لبخندی زد و در حالی که کاغذهایش را جمع می کرد گفت با کمال میل این کار رو انجام میدم . تمام اسناد و ریز اموال به رسم امانت دست من هست .و این کار رو تسریع میده . خانه توی سکوت فرو رفته بود . گیتی پشیمان و نادم سرش را تا حد ممکن پایین انداخته بود . سیامک ادامه داد :من فقط این خونه رو به یادگار از خاله همینطور نگه می دارم که البته قانوش هر گز عوض نخواهد شد هنوز هم خانه خاله مهینه و درش به روی همه باز هست هر زمان و هر وقت دلتون خواست می تونید بیاید .چون خونه من همون ساختمان پشتی باقی خواهد بود . و می خوام که تمام اموال رو بجز کار گاه و باغ و این خونه رو که قبلا گفتم به پول تبدیل کنید و به طور مساوی بین کسانی که نام بردم تقسیم کنید تا خدایی نکرده مسئله ای یا اختلاف نظری پیش نیاد و همین حالا میگم هر بار که خانم وکیل برای گزارش پیشرفت کار زحمت می کشن و اینجا میان همگی حضور داشته باشید تا چیزی بر کسی پوشیده نمونه . خانم وکیل گفت :خوب دوتا سوال می مونه آیا این تقسیم شامل حال خانم مهتا هم میشه ؟ سیامک دوباره تکیه داد :بله ایشون هم همینطور -و اینکه می دونید که حق و الزحمه من پیش تر توسط خاله مرحومتون تمام و کمال پرداخت شده اما از این به بعد حق الزحمه من در صدی از کل اموال خواهد بود البته بجز اون اموالی که دست نخورده باقی می مونن که این مبلغ کاملا قانونی هست آیا با این مورد مشکلی ندارید . - نخیر مشکلی نیست هر مبلغی که قانون برای شما تعیین کرده پرداخت خواهم کرد. خانم وکیل کیفش را کاملا جمع کرده بود .دستش را روی کیفش قرار داد و روبه جمع گفت : خداوند روح خانم تهرانی رو قرین آرامش بگردانه . ایشون زن فوق العاده باهوش و با زکاوتی بودن . روزی که به دفتر من آمد داستان زنگیشون رو تمام و کمال برای من تعریف کردن و بعد به من گفتن که چه قصدی دارن . من با عرض معذرت از آقای شمس فکر کردم که ایشون از تنهایی خانم تهرانی سواستفاده می کنن و قصد قصب اموال ایشون رو دارن . همین رو هم با اون مرحوم در میان گذاشتم و سعی کردم پشیمونشون کنم . خوب یادم میاد که ایشون به من خندیدن و گفتن یک موقعی سیامک به من احتیاج داشت و اومد و پیش من موند ولی از یه زمانی دیگه مستقل شد می تونست بره و من پیرزن غر غرو رو ول کنه اما نکرد . تو خواهر زاده ی منو نمی شناسی اما زمانی که بشناسی شکه خواهی شد . . و من اقرار می کنم که امروز با دیدن ایشون شکه شدم . کمی با خودتون فکر کنید کدام از شما حاضر بودید به این سرعت از خیر این همه اموال بگذرید . طی این چند سالی هم که بیمار بودن هر بار که زنگ می ردم تا احواشون دو بپرسم می گفت خانم وکیل یادت هست چب بهت گفتم باید بیای و ببینی خواهر زادم برام چیکار می کنه .
  12. تاپیک جالبه
  13. جالب بود اگه واقعا حقیقت داشته باشه اسم مدرسش چیه
  14. تا شب هرجور که بود تحمل کردم و بعد از خوابوندن هستی همونجا تو پذیرایی دراز کشیدم، مامان جای خودش و فرشته رو کنارم انداخت و دراز کشیدن. به زور قرصای خانوم دکتر امشب یه ساعت زودتر خوابم گرفت. اواسط شب حس کردم گلوم خشک شده، چشمامو باز کردم تا کمی آب بخورم و دوباره بخوابم که چشمم به مبل رو به روم افتاد. مامان رو مبل نشسته بود و زانوهاشو بغل گرفته بود، صورتش مشخص نبود اما از حالتش می فهمیدم که اونه. اولش فکر کردم از ناراحتی خوابش نبرده ... انگار با یه حالت غمگینی زل زده بود بهم. رو پهلوی راستم چرخیدم تا بلند بشم ولی همین که سرمو چرخوندم مامانو دیدم که تو جاش خوابیده. دوباره برگشتم و رو مبلو نگاه کردم، سایه همونجا بود، چشمامو رو هم فشار دادم و باز کردم اما هنوز اونجا بود، دیگه نتونستم تحمل کنم، از شدت ترس جیغ کشیدم.چراغا که روشن شدن اثری از اون سایه نبود ... مامان هراسون بالا سرم وایساد و داداش با دستاش دو طرف صورتمو گرفت. _ ندا؟ ندا جان آروم باش. چی شده؟ هستی از خواب پرید و گریه می کرد، مامان بغلش کرد و همونجور که تکونش می داد گفت: _ آخر سر بچه رو دیوونه می کنی. از فرشته خواست برام آب بیاره، انگشترشو انداخت تو لیوان و ازم خواست بخورم، داداش کمی از آبو به خوردم داد ... تپش قلبم به حدی زیاد بود که حرکاتشو راحت می شد دید. _ ندا تو چی شدی آخه؟ چیکار کردی با خودت؟ _ داداش، همینجا بود، درست رو اون مبل نشسته بود. مامان به زور هستی رو خوابوند و کنارم نشست، داداش همه جارو نگاه کرد و گفت: _ هیچ کس اینجا نیست ندا، آروم باش. دست مامانو محکم گرفتم و سعی کردم بخوابم اما تا چشمامو بستم دوباره همون صحنه جلوی چشمم اومد و با وحشت نشستم. _ فردا صب با هم میریم کلانتری، باید ازشون شکایت کنیم. _ من می ترسم، اگه ... _ اگر و اما نداره! اینو گفت و برگشت سر جاش و من تا خود صب چشم رو هم نذاشتم. فردای اون روز با داداش رفتیم کلانتری، سرهنگ شکیبا مراحل اولیه رو برامون شرح داد و برگه های شکایتنامه رو تنظیم کرد. سرهنگ_ خب خانوم، از اول همه چیرو بگید تا صورت جلسه بشه و این برگه هارو هم امضا کنید. داداش_ سرهنگ حالا فایده ای داره؟ میشه پیداشون کرد؟ سرهنگ_ فایده که حتما داره ولی اینم بگم که این یه پرونده ی ساده نیست ... با یه مجموعه ی بزرگ طرف هستیم که تو سطح شهر و کل کشور فعالیت دارن. ما خیلی وقته پیگیر هستیم و غیر از شما افراد دیگه ای هم ازشون شکایت کردن. بعد بلند شد و از قفسه ی پشت سرش زونکن مشکی رنگی رو برداشت و با اشاره بهش گفت: _ این پرونده ی اون بانده، چند سالی هست که فعالیتشون رو شروع کردن و شاکی های زیادی دارن. داداش_ یعنی تا حالا نتونستید ردی ازشون بگیرید؟ سرهنگ_ چرا، چندین نفر هم دستگیر شدن اما ما دنبال بالا سریاشون هستیم. بعد رو به من کرد و گفت: _ وارد بازی خطرناکی شدی دختر، تنها شانست اینه که زود کنار کشیدی وگرنه ... _ من به اسم کلاسای مدیتیشن وارد شدم. سرهنگ_ بله، این شگردشونه، با همین حرفا جذب نیرو می کنن، خیلیا کارشون یا به تیمارستان ختم شده یا سینه ی قبرستون ... حالا همه ی چیزایی که دیدی یا شنیدی رو، رو این برگه بنویس، اسم و آدرس افراد و خونه هایی که باهاشون در ارتباط بودی. برگه رو از دستش گرفتم و شروع به نوشتن کردم.شماره تلفن خونه و موبایل داداشو نوشتم تا اگه کاری بود باهامون تماس بگیرن. موقع بیرون اومدن سرهنگ صدام کرد. سرهنگ_ خانوم کیان اگه باهاتون تماس گرفته شد یا چیزی یادتون اومد سریعا به ما خبر بدید. _ چشم. از سرهنگ خدافظی کردیم و برگشتیم خونه. تو ماشین داداش خیلی تو فکر بود، آخر نفس عمیقی کشید و گفت: _ ندا بهتره یه مدت خونه بمونی، فعلا بیخیال دانشگاه باش تا ببینیم چی میشه. _ با این اتفاقایی که افتاده و این ترمم که قبول نشدم خودمم همین فکرو داشتم. _ یه خط دیگه برات می خرم، این خطتو خاموش کن. _ اگه زنگ بزنن چی؟ _ هه، واقعا فکر کردی دوباره زنگ می زنن؟ چیزی برای گفتن نداشتم. شنبه اول وقت رفتیم و از دانشگاه انصراف دادم، یه خط اعتباری دیگه ام خریدیم و داداش خط قبلی رو ازم گرفت و نگه داشت. روزای بعد از صب تا شب خونه موندم ... بیکاری و استرس کلافم کرده بود ... این خط جدیدمو فقط به نگار و پرهام و سپیده و شیوا دادم تا هم بتونم باهاشون حرف بزنم و هم مزاحم نداشته باشم. از روزی که اون سایه رو دیدم بیشتر از قبل حالم بد می شد و بی خوابیای شبونه خیلی بهم فشار میاورد و مریضم کرده بود. وزنم نسبت به قبل کمتر می شد ... اشتهامو از دست دادم و معدم درد می کرد. تنها سرگرمی این روزام هستی بود و هر از گاهی حرف زدن با نگار و شیوا و پرهام. طبق دستور دکتر داروهای جدیدی که تجویز کرد می خوردم و با مشاور حرف می زدم.
  15. امروز
  16. اره حسین؟
  17. جیب بر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  18. وهمچنین ابجی خوشگلم چیز ندارم بگم والا!!!!
  19. نشنیدم کاری به کارم نداری؟ سامان جلیلی وهمدی احمدوند
  20. نچ نچ نچ شاعر
  21. فاطی انجمن یاخواب؟
  22. اسم خواننده رو هم بگید. نشنیدم. . rae-sremmurd-black-beatles-ft-gucci-mane-؟ (همون اهنگ چالش مانکن)
  23. فعال سایت
  24. هیچی
  25. باحال سایت
  1. نمایش فعالیت های بیشتر

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی