رفتن به مطلب

تالار ها

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      1,163
      ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      108
      ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      12,950
      ارسال
    2. 283
      ارسال
    3. 154
      ارسال
    4. 1,392
      ارسال
    5. 2,506
      ارسال
    6. 3,166
      ارسال
    7. 133
      ارسال
    8. 363
      ارسال
    9. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      2,503
      ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 99
      ارسال
    2. 20
      ارسال
    3. 18
      ارسال
    4. 18
      ارسال
    5. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      28
      ارسال
  4. درسی و دانشجویی

    1. 153
      ارسال
    2. 2,842
      ارسال
    3. 180
      ارسال
  5. آموزش

    1. 774
      ارسال
    2. 540
      ارسال
    3. 364
      ارسال
    4. 323
      ارسال
    5. 94
      ارسال
  6. فرهنگ و هنر

    1. 610
      ارسال
    2. 714
      ارسال
    3. 546
      ارسال
    4. 33,465
      ارسال
  7. سینما و تئاتر

    1. 185
      ارسال
    2. 1,617
      ارسال
    3. 475
      ارسال
    4. 212
      ارسال
    5. 100
      ارسال
  8. نرم افزار و سخت افزار

    1. 309
      ارسال
    2. 6
      ارسال
    3. 39
      ارسال
  9. مذهبی

    1. 560
      ارسال
    2. 318
      ارسال
    3. 216
      ارسال
    4. 186
      ارسال
    5. 12
      ارسال
  10. عکس

    1. 801
      ارسال
    2. 7,266
      ارسال
  11. موبایل

    1. 644
      ارسال
    2. 321
      ارسال
    3. 25
      ارسال
    4. 14
      ارسال
  12. اخبار

    1. 2,015
      ارسال
  13. عمومی

    1. 1,634
      ارسال
    2. 5,883
      ارسال
    3. 121,332
      ارسال
  14. بازارچه

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  15. نودهشتیا

    1. 2,762
      ارسال
  16. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      13,376
      ارسال
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • در خونه رو باز کردم الیکا بود؛ بغلم کرد وگفت _سلام نداجون حالت خوبه +ممنون گلم تو خوبی اقا سیاوش خوبه  الیکا از بغلم اومد بیرون وگفت: _اره اونم خوبه؛ سلام میرسونه +خب دیگه بهتره بریم تو بعدم رفتم ازجلوی درکنار؛ الیکا هم اومدتو وبه سمت مبلا رفت ونشست؛ منم رفتم توی اشپزخونه ودوتافنجون سفید برداشتم وقهوه ریختم واومدم توی حال وسینی رو گذاشتم روی میز؛ الیکا بهم نگاه کرد وگفت _اِ ندا جون چرا زحمت کشیدی؛ توخودتم مریضی  +نه بابا حالم زیاد بد نیست؛ الان بهترم بعدم دوتا فنجون قهوه که این حرفارو نداره کنار الیکا نشستم الیکا نگاهی بهم انداخت وگفت _میبینم که خوشگل کردی! +چاره ای نداشتم؛ قیافه ام عین میتا شده بود، خب تعریف کن چه خبرا؟ _هیچی سلامتی؛ خبر خاصی نیست؛ توچی؟ +منم هیچی حتی خبر سلامتی هم ندارم  الیکا خندید وبعدم شروع کردن به خوردن قهوه اش؛ منم قهوه مو برداشتم وخوردم؛ الیکا یکم دیگه هم نشست و بعدم رفت خونشون وهرچقدر هم اصرار کردم برای ناهار بمونه؛ نموند منم بلند رفتم توی اشپزخونه وشروع کردم به ناهار  درست کردن؛ تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم، پس یک بسته ماکارونی برداشتم وشروع کردم به درست کردن ماکارونی؛ همینطور سرگرم کار بودم که باپیچیدن دستی دورکمرم دومتر پریدم هوا؛ دستمو گذاشتم روقلبم وبرگشتم پشت سرم که با چهره آرمان مواجه شدم  _وای ارمان زهره ترک شدم؛ این چه وضع تو اومدنِ! ارمان دستی توی موهاش کشیدو گفت +ببخشید نمیخواستم بترسونمت، حالا چی درست کردی با این حالت؛ چرا استراحت نکردی؟  _اولا که حالم خوبه؛دوما چیزه سختی درست نکردم وماکرونی درست کردم؛ تا تو بری لباست رو عوض کنی میزو میچینم. ارمان سری به معنی فهمیدن تکون داد ورفت طبقه بالا؛ منم شروع کردم به چیدن میز؛ چند دقیقه بعد ارمان اومد پایین و گفت _دستت درد نکنه؛ اما هنوزم میگم باید استراحت میکردی منم سر میز نشستم وگفتم  +حالا که دیگه درست کردم؛ تو هم بهتره غذاتو بخوری بعدم خودم مشغول شدم؛ ارمان هم شروع کردن به خوردن؛ موقع غذا هیچ حرفی نزدیم، بعداز تموم شدن غذا بلند شدم که سفره رو جمع کنم ولی ارمان نذاشت وگفت کهخودش جمع میکنه ومنم بهتره برم استراحت کنم؛ منم به حرفش گوش کردم ورفتم زیر پتو وکمی استراحت کردم.      
    • ******* به خودم اومدم توی خاطرات کودکیم غرق شده بودم خاطراتی که زیاد دوستشون نداشتم اما ازشون متنفرم نبودم به هر حال اونا چیزایی هستن که زندگی منو تشکیل دادن و من باهاشون بزرگ شدم ! ساعت گوشیمو که نگاه کردم  01:45 دقیقه رو نشون میداد ! خیلی خوابم میومد و به خاطر سردی هوا لرز خفیفی هم به تنم افتاده بود ! خیلی وقت بود که دیگه به گذشته فکر نمی کردم اما مثله اینکه قرار بود طی چند روز تمامی خاطراتم برام یاداوری بشن چون من وقتی خاطراتم یادم بیان همشون باید  برام تکرار بشن! خیلی مسخره است اما دسته خودم نیست ! یادمه از اون روز به بعد فقط یه بار گریه کردم ، یه بار که نحس بود ، بدترین روزه عمرم بود . ناراحت که میشدم فقط سکوت میکردم ساکته ساکت انگار که هم کرم هم لال ! کلا شخصیت خیلی آرومی داشتم یادم نمی اومد آخرین باری که عصبانی شده بودم کی بود همیشه خنثی و خونسرد با تمام مشکلات دستو پنجه نرم می کردم این طوری خیلی بهتر می تونستم کارامو راست و ریست کنم با خمیازه ای که هشدار از خواب آلودگی زیادم میداد به سمته اتاقم رفتم و از زمینی که اینقدر نامرتب بود بهتر بود بگم  مین گذاری شده رد شدم و توی تختم خزیدم و به راحتی خوابم برد . . .   * * * * * * - وانیا وانیا وانیا آجی یه چشمو باز کردم و همین طور که داشتم خمیازه می کشیدم سرمو به معنی اینکه چته تکون دادم -        وانی جوووون امروز چی کاره ای ؟ + چرا ؟ باز چی می خوای ؟ -        ععع از کجا فهمیدی یه چیزی می خوام ؟ + از قیافت ! -        چی مگه قیافم چشه ؟     + اول که چشم نیست دماغه دوم شدی مثه گربه شرک -        زهر مااااار باز من با تو خوش رفتاری کردم پررو شدی ؟ + مرررررررررض باز من دو روز بهت فوش ندادم برا من دم در آوردی ؟ -        اویی اویی با من درست صحبت کن + ببین هانی جون اگه اومدی برام کلاس ادب و تربیت تشکیل بدی اتاق بغل راحت تری -        گمشو من برا بچمم کلاس تشکیل نمی دم برا تو کلاس بزارم ؟ + کی شوور کردی که بچه دارم شدی؟ -        اااااااه وانی دیگه اذیتم نکن + خب بابا بنال ببینم چه مرگته -        اول که چه مرگته و مرض و دومم امروز بچه های دانشگاه می خوان برن کوه به منم زنگ زدن تا یه ساعت دیگه میان دنبالم اجازه میدی همراهشون برم ؟ + نه -        ععع ینی چی غلط نکن باز من آدم حسابت کردم اومدم ازت اجازه بگیرم غرور برت داشت؟ + شاید ولی هر کاریم بکنی من نمی زارم بری -        اصن چرا اومدم از تو اجازه بگیرم خودم مگه مغز ندارم که تصمیم گیری کنم ؟ من میرم تو هر چه قد دوست داری بگو نه + بابا صبح جمعه ای اونم تو پاییز می خوای گم شی کوه که چی بشه ؟ -        چیز خاصی نمیشه فقط می خوام یه ذره خوش بگذرونم در ضمن قیافه نحس تو رو نبینم! + اول این که من بودم دیروز تو شهر دور دور می کردم ؟ دوم این که هر چقد میتونی از من فاصله بگیر از دستت تنگی نفس گرفتم سوم نحسم قیافه خودته -        ععع وانی ینی چی نمی زاری برم؟ +ععع هانی ینی چی هی اصرار می کنی؟ -        ایش اگه منم پدر مادرم کنارم بودن مجبور نبودم بیام از تو اجازه بگیرم خیلی قشنگ دست گذاشت رو نقطه ضعفمو تمام + ایی بابا گمشو برو آماده شو تا با هم بریم -        ای جووووووونم آجی خوجگل اودمی + گمشو تا پشیمون نشدم سریع پرید رفت که آماده بشه می ترسیدم تنهایی این جور جاهایی بفرستمش آخه این دختر از بچگی تا حالا از این جور اجتماعاتی کم آسیب ندیده به خاطر همینه که زیاد نمی زارم که با هر کی بگرده ،رفتم یه دوش گرفتم و بعد لباسام رو آماده کردم تا بعد از اینکه صبحونه خوردم بپوشم شون رفتم به آشپزخونه و میز صبحانه رو چیدم کره ، عسل ، پنیر ، مربا ، شیره انگور ، حلوا ارده چایی هم گذاشتم تا دم بیاره  در کل یک صبحونه کامل به جبران شیش روزی که در طول هفته صبحونه نمی خورم ! بالاخره هانیا شال و کلاه کرده اومد نشست پشت میز و تند تند تا تونست خورد منم که برای اینکه حرص اونو در بیارم تا تونستم آروم آروم لقمه می گرفتمو می خوردم اونم هی تکرار می کرد زود باش الان میان منم فقط سرمو تکون میدادم و اون غر غر می کرد که چرا دارم حرصش میدم بعد از این که تا خرخره لومبوندم میزو جمع کردم و رفتم تا آماده بشم یه مانتوی چریکی تیره و یه شلوار شیش جیب و یه شال سرمه ای و در آخر یه کاپشن که از پر پر شده بود بر داشتم تا وقتی رسیدیم اونجا بپوشمش یه جفت کتونی سبز تیره برداشتم وحالا این خانوم آمادست هر چند با این تیپم بیشتر شبیه پسرا بودم ولی من این جوری دوست دارم و عوض هم نخواهم شد از اتاقم اومدم بیرون به زور موبایلمو پیدا کردم و انداختمش تو جیبم حالا دیگه من آماده بودم هانیا رو صدا زدم و کلیدا و سوییچ ماشینمو بر داشتم  از در خونه اومدم بیرون کتونی هامو محکم انداختم زمین و برای بستن بنداشون پامو اوردم بالا و شروع کردم به بستن بنداشون ،داشتم بندای اون یکی پامو می بستم که هانیا با یه کوله گنده رو دوشش و یه آرایش نسبتا تند و لباسایی که اصلا فک نمی کنم مناسب شخصیته یه خانوم باشه جلوم ظاهر شد ! دستمو زدم به کمرم و همین طور نگاهش کردم ابروهاشو به معنی این که چته ؟ انداخت بالا و مشغول پوشیدن یه جفت کفش صورتی که دو سه سانت پاشنه داشت شد نفسمو به صورت کلافگی دادم بیرون و به حرف اومدم : + هانیا ؟ -        هوم ؟ +اینا چیه پوشیدی ؟ برو یه لباس گرمی چیزی بردار و به جای این کفشا یه جفت کتونی بردار و از همه مهم تر این آرایشتو پاک کن افتاد ؟ -         اولش که اینا لباسن دوم نوچ دوس دارم همین جوری بیام  تازه نگاهش به سر و وضعه من افتاد و چشماش گرد شد -        بزغاله اینا چیه پوشیدی می خوای بیایی آبروی منو ببری ؟ مثه پسرای الوات تیپ زدی با اون کاپشنت انگار میخوای بری سیبری نازک نارنجی اگه بخوان مسخرت کنن منم همراهی شون میکنم یالا برو یه دست لباس مناسب جنسیتت بپوش بدو و از جلوی در ورودی رفت کنار ، همین جوری نگاش کردم الان انتظار داره برم لباسامو عوض کنم؟ عمرااااا من که حوصله ندارم در ضمن مگه لباسام چشونه خیلیم خوبن برگشتم بهش گفتم : + اولش که یه وقت خجالت نکشیاااا مثلا پنج سال ازت بزرگترم برام خطو نشون میکشی بچه پرر رو دوم عزیزم یه وقت مانتوت بلند نباشه هاااا گیر می کنه زیره پات می خوری زمین یالا برو خودت با زبون خوش لباساتو عوض کن اگه بخوای این جوری بیایی برام کسر شانه در ضمن با اون چشات این جوری نگام نکن خوشم نمیاد -        من چرا باید به حرفات گوش کنم دقیقا ؟ + چون به نفعته گوش کنی -        نفع کجاش بود ؟ + اون جاش که اون وقت خودم لباساتو عوض می کنم -        آآآآآآآآه وانیا دست از سرم بردار + اصن میدونی چیه ؟ -        نه چیه ؟ + یا لباساتو عوض میکنی یا اصن از کوه و دوستات و اینا خبری نیست -        همیشه زور میگی + هر موقعه تو هم مسئولیتت مثله من بود اون موقع منو درک می کنی -        میشه بپرسم مسئولیتتون چیه خانم مسئوووووووووووول ؟؟؟؟؟؟ صورتشو اورد جلو و مسئولو کشید تا حرص منو در بیاره نمی فهمم چرا داره این جوری لجبازی میکنه منم برا اینکه بهش بفهمونم که باهاش شوخی ندارم صورتموبردم جلو و تو یه میلی متری صورتش وایسادم و با لحنی که بیشتر تو اداره ازش استفاده می کنم گفتم : + بهتره زودتر بری لباساتو عوض کنی این جور لباس پوشیدنا بیشتر به  دخترای خیابونی می خوره  تا لباساتو عوض کنی منتظرتم و بعد برگشتم  سر جایی که قبلا ایستاده بودم و دست به سینه نگاش کردم پوف کلافه ای کشید و رفت تا لباساشو عوض کنه خودم خیلی خوب میدونم که زیادی سخت گیرم اما اگه سخت گیری نکنم دیگه وانیا نیستم
    • چاره ایی نداشتم باید برمیگشتم .اخه بدون گوشی چیکار میکردم؟ به خانوادم چی میگفتم؟بایه دل نا ارام به سمت اون محل کذایی راه افتادم خوشبختانه زیاد خلوت نبود و همین از ترسم کم میکرد .خوب بالاخره رسیدم و خبری از گوشی نبود هیچ جا! همه جا رو گشتم کنار اون دیواری که به لطف اون ادم وحشی دو بار به اون کوبیده شدم حتی باغچه کنار دیوار ولی نبود .یکدفعه کسی صدام کرد _ سایه....خودتی دیوونه؟ من:مهتاب....وای خدا جون ترسوندی _مهتاب:معلوم هست چیکار میکنی؟دنبال چی میگردی؟ _من: دنبال گوشیم؟ _گوشیت؟؟ گمش کردی ؟؟ میخوایی بهش زنگ بزنم؟ من همونجوری که مشغول گشتن باغچه بودم گفتم _اخ اره دست طلا مهتاب یکم به اصطلاح کوچه بازریم خندید رو شماره رو گرفت ولی دریغ از صدای الارم .حتما یکی برده بودش! _مهتاب: دختر فک کنم دزدیدنش _ نمیدونم والا _ میخوایی بریم حراست؟ _اخه اونا کاری نمیتونن بکن  یه سکوت داغونی برای چند لحظه حاکم شد بعد .مهتاب گفت _ بیخیالش ..بیا برسونمت !گفته بودم آبجیت شوماخر شده؟ _ وای!گرفتی بالاخره؟مبارکه!شیرینیش کو پس؟ _اونم به چشم.فعلا اخماتو باز کن بیا یه سواری درست حسابی بهت بدم منکه نیشم تا بنا گوشم باز شده بود گفتم: _ بریم    
    • سارا و مسعود همه ش در حال شوخی خنده بودند و مارو هم حسابی میخندوندن. حیاط خلوت رو گذاشته بودن رو سرشون و سر یه تیکه کیک با هم کل کل میکردن. همون موقع سیاوش که رفته بود دستشویی برگشت پیش ما و همون طور که دستای خیسشو میکرد تو جیب های پشت شلوار جینش که خشک بشن، به مسعود گفت: -خبر جدیدو شنیدی ریاحی؟ مسعود جنگی که سر کیک با سارا داشت رو برده بود و همونجوری که پشتشو کرده بود به سارا، با حالت بامزه ای سعی میکرد از پیشدستی حاوی کیک محافظت کنه. تو همون حالت گفت: -نه، چی شده؟ سیاوش دستاشو از تو جیبش درآورد و دور شونه های من حلقه کرد و گفت: -یادته سینا میگفت عاشق شدم؟ -خب؟ -سر اون کاری که با هم بودیم یه منشی صحنه داشتیم، اسمش ستاره بود. عاشق اون شده. الانم ظاهرا رفته خواستگاری و قرار شده یه مدت با هم باشن ببینن همه چی خوبه یا نه که بعدش بساط عقد و عروسی رو راه بندازن. مسعود کیک رو زد سر چنگالش رو چنگال رو داد دست سارا.  بعدم بدون اینکه نگاه کنه تا عکس العمل سارا رو ببینه گفت: -نه بابا... چه جالب. من فکر میکردم سینا اصلا اهل خونه و خونواده نباشه. مبارکش باشه. ایشالا خوشبخت شن. از ته دلم واسه سینا خوشحال شدم. از رابطه ای که بین سارا و مسعود شکل گرفته بود هم خیلی خوشحال بودم و نگم چه جوری دلم واسه رابطه ی خودم و سیاوش قنج میرفت. همون لحظه خدا رو شکر کردم. اون شب  تموم شد و چقدر هم خوش گذشت. تمرینای سیاوش شروع شده بود. کمتر از قبل میدیدمش و همین باعث شده بود کمی غرغرو و کم حوصله بشم. امروز از صبح عبوس و اخمو نشسته بودم و نامه های شرکت رو ترجمه میکردم. چند وقتی بود که به سرم زده بود باز برم دانشگاه و طراحی صحنه بخونم. از وقتی که با سیاوش آشنا شده بودم و بیشتر به محیط سینما و تئاتر نزدیک بودم به طراحی صحنه علاقه مند شده بودم و حسابی ذهنم درگیرش شده بود. همیشه از بودن تو محیط های هنری احساس خوبی بهم دست میداد و روحم ارضا میشد. یه نامه رو ایمیل کردم و تند تند مشغول ترجمه ی نامه های دیگه شدم. میخواستم زودتر برم خونه. امروز سیاوش تمرین داشت و نمیتونست بیاد دنبالم. منم به هوای اینکه صبح با اون بیام و ببینمش با خودم ماشین نیاورده بودم. هوا هم خیلی سرد بود و 10 دقیقه ای بود که برف ریز ریز شروع کرده بود به باریدن. همین که قراردادهای جدید و درخواست های مربوط به شرکت رو دسته بندی کردم تا تحویل دایی بدم و دکمه ی سند رو زدم و آخرین نامه رو هم ارسال کردم، گوشیم رو میز لرزید. سیاوش بود. مسیج فرستاده بود: -دوستت دارما... دلم براش پر کشید. درسته که صبح دیده بودمش ولی اصلا و ابدا کافی نبود. تصمیم گرفتم خودمو لوس کنم. -باشه، ممنون... بعدم یه استیکر قهر فرستادم. -نازی... مسیجشو سین کردم ولی جوابشو ندادم. کمی بعد باز صدام کرد. -ناززززززززی... بازم جواب ندادم. لین بار برام وویس فرستاده بود: -نازی ناز کن که نازت یه سروناااازه... نازی ناااز کن که دلم پر از نیازه....... غش غش خندیدم. با اون صداش و فالش خوندنش مثلا داشت منت کشی میکرد. باز دوباره وویسشو گوش دادم و گوشی رو چسبوندم به قلبم. کی اینهمه واسم عزیز و خواستنی شده بود آخه؟ باز دوباره مسیج داد: -آهاااای. قهر کنی خبر خوبه رو بهت نمیدما. دست گذاشته رو نقطه ضعفم. فضولیم گل کرد. -چه خبری؟ -اول آشتی کن ببینم. -آشتیم بگو. -به درد دایی جونت میخوره این طرز آشتی. درست و حسابی آشتی کن. -سیاااااوش... بگووووووووو. -نچ. -نمیگی دیگه؟ -اول بگو که آشتی هستی. بعدم بگو که خیلییییی دوستم داری بعدش میگم. خنده م گرفت. عین این پسربچه ها حرف میزد. -آشتیم. عاشقتم هستم. حالا بگو. -خیلی نپسندیدم ولی باشه میگم. امروز زودتر تعطیل کن بیام دنبالت بریم سر تمرین. واااای خدا جونمممممم. چه عااالی. -هورااااااااااااااااا. -بریم خونه. لباس عوض کن. سرده هوا. صبح لباست کم بود. اونجام سرده. -قربووونت برم من. -خدا نکنه توله.
    • بهتره از واژه های بهتری استفاده کنید به نوشتتون جلوه ی زیبایی میده
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Missmahdiew

      این جا هیچکس شبیه حرفهایش نیست
      این جا همیشه تر وخشک با هم میسوزند
      این جا همیشه کاسه ای زیرنیم کاسه است
      این جا نمیتوانی به کسی چیزی بیاموزی همه نمیدانند وبابت
      نمیدانم هایشان پول میگیرند
      این جا بیدسایه اش را به زمین میفروشد
      این جا پراز دستهایست که خسته نمیشوند از نگه داشتن نقاب
      این جا بهشت را دوست دارندولی عجیب از مرگ میترسند
      این جا همه همدیگر رامیشناسندو یک غریبه فقط این جاست اسمش خداست
      این جا شیطان از شیطان بودنش دست میکشد
      این جا بی دینی نماد روشن فکریست
      این جا هیچ وقت عوض نمیشود مگر...
      آلیس بیا این جا عجیب ترین سرزمین دنیاستا

       
      · 0 ارسال
    • .mahdiyeh.

      وقتی گریه کردم گفتند بچه ای
      وقتی خندیدم گفتند دیوونه ای
      وقتی جدی بودم گفتند مغروری
      وقتی شوخی کردم گفتند عاشقی
      حالا هم که عاشقم میگویند گناهه
      · 0 ارسال
    • .mahdiyeh.

      به اندازه ی تمام
      موهای سرم دوست دارم
      از طرف حسن کچل
      · 5 ارسال
    • _Cookie_  »  mohadeseh.f

      هی هی هی محدثه خانوم
      پُر کار 
      · 0 ارسال
    • Hanibal

      یک نفر تا هزارتا قلب و گل های رنگی رنگی زیر پستت نریزد نمیفهمی که خیلی دوستت دارد .یعنی مدلش این جوری است. یک قلب یعنی یکی دوستت دارم هزارتا قلب یعنی هزارتا دوستت دارم. یک نفر باید هزار بار منتت را بکشد تا بفهمی این اصرار یعنی خیلی پشیمان است و راضی شوی که لیاقت آشتی را دارد . یک نفر تا لیترلیتر پیش رویت اشک نریزد محبتش تضمینی ندارد. 
      کسانی هم هستند که وقتی یک قلب میفرستند یعنی تمام احساسشان را در همان یکی خلاصه کرده اند. وقتی یک بار می گویند ببخشید یعنی از ته دلشان پشیمانند. اشکهایشان را نمیبینی چون همیشه دوست دارند شریک خنده هایشان باشی. این آدمها هر جایی و به هر کسی محبتشان را ابراز نمیکنند. مباد که محبت بی جایشان کسی را بیازارد. پس وقتی میگویند دوستت دارم یعنی با تمام وجوشان تمام قد پای دوست داشتنت ایستاده اند.
      اگر یاد بگیریم که از همه اطرافیانمان توقع یک جور رفتار یکسان را نداشته باشیم آن وقت راحت تر می بخشیم و کمتر می رنجیم.
      · 1 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      20,247
    • مجموع پست ها
      228,974
    • کل کاربران
      10,636
    • بیشترین آنلاین
      182
      12/11/96 21:26

    جدیدترین کاربر
    zhra___
    تاریخ عضویت 05/12/96 18:23
  • متولدین این ماه

    • Amin

      Amin 14

      تازه وارد
      تاریخ عضویت :
      آخرین فعالیت :

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×