تالار ها

  1. تالار اصلی

    1. 1,001
      ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      102
      ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      9,872
      ارسال
    2. 353
      ارسال
    3. 138
      ارسال
    4. 1,028
      ارسال
    5. 1,129
      ارسال
    6. 2,689
      ارسال
    7. 45
      ارسال
    8. 442
      ارسال
    9. 1,201
      ارسال
  3. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      11,119
      ارسال
  • تبلیغ کتاب

    اجباري به بزرگي عشق
    احساس نا آشنا
    جسمی دیگر در بطن عشقم
    رویای حقیقی من

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    •   * پارت اول * تبسم  بادستانی لرزان چشمان ملتهب و اشکی ام را پاک می کنم ؛ گریه دارد این زندگی سخت ؛ این روز های پر تنش ! به راستی سخت است عزیزترین هستی ات دم از جبران زند آن هم جبران چه ؟ مهروعشق مادری ؟ مگر نمی گویند مادران بی هیچ چشم داشتی مادرانه خرج می کنند ؟ مگر جز این است که جانشان را برای فرزندانشان فدا می کنند ؟ اکنون چه شده ؟ چرا باید به جای دردودل با محرم راز هایم در کنجی خلوت اشک بریزم ودردها را در دل بی پناهم تلنبار کنم ؟ زمانی که برای آرامش و آسایش تک خواهر و مادرعزیزجانم از خرید نیازهای ضروری سر باز می زدم ، وقتی  با کفش های کهنه و فرسوده دربرف قدم زده و چند روز درد پاهایم را به جان می خریدم ، کجا بود این عزیز جان ؟ کجا بود زمانی که با دستان رنجور پاک می کردم زمین خانه های اعیان نشین تهران را ؟ آیا حق درخواست چنین چیزی را دارد ؟ آیا می تواند با بی رحمی تمام ، همه ی عقایدم را ویران کند ؟ می تواند عشقی که گرما بخش دل خسته ام است را از بین برد ؟ دستی به پیشانی می کشم و از جای بر می خیزم ؛ نگاهم در اتاق نه متری چرخ می خورد به دنبال سویی شرت کرم رنگم ؛ شاید این روز های سرد زندگی را برایم چنان آتشی فروزان گرم و لذت بخش کند! روی زمین کنار کمد قهوه ای لباس هایم پیدایش می کنم . پس از برداشتن سویی شرت بی توجه به قبوض آب و برق و ... که روی زمین پخش هستند و دهان کجی می کنند در اتاق را باز کرده راه حیاط کوچک خانه را برای دریافت قسمت کمی آرامش در پیش می گیرم .  به ماهی می نگرم که تابان تر از همیشه در آسمان ، استوار ایستاده و لبخند می زند به من نا امیدتر از شب های قبل ! ماه هم پشتوانه ای دارد که چنین می درخشد ؛ قطعا اگر خورشید نبود او هم مانند من با دلی تاریک به آسمان چشم می دوخت و زیر لب می گفت : ای کاش من هم ... ***
    • این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !   نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:   نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن    حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:   قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:   قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن   نویسنده عزیز : در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه ! بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 ! از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )  به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط ) توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !   تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !   برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن ! قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن   شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن    در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه    استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 
      .::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
    • کیارش: 
      -سرگرد رستار.
      احترام نظامی گذاشتم.
      -بله قربان؟ 
      -بیا تو اتاقم ، کار مهمی باهات دارم.
      برگه ها را منگنه زدم و در پوشه جا دادم و به اتاق سرهنگ رفتم.
      -سر نخ جدیدی پیدا کردیم ، فکر کنم وقتش شده ...
      دستی به موهایم کشیدم. بالاخره ! 
      -چه سر نخی قربان؟
      -بعضی از بچه ها به وجود یکی از نیروهاشون تو یه شرکت شک کردند .
      عکس پرینت شده ای را مقابلم گرفت که مردی در حال خارج شدن از ساختمانی چند طبقه بود. 
      -کامران امیدی ، تو شرکت کیمیای ایران مشغول به کاره ...
      -قربان چه چیز مشکوکی در رابطه با این آدم وجود داره؟
      -چنین هویتی در واقع وجود نداره ، این فرد که نام اصلیش کامران زارع هست ، یه سابقه دار بوده که چند سالی میشه برای پاک شدن سابقه ش ، یه هویت جدید برای خودش ساخته و یه سری مدارک جعلی .. البته زمانی که هویت اصلیش رو داشته دانشجوی عمران بوده اما اخراج شده . ما با دستگیری جاعلی که مدارک مختلف می ساخت به دنبال تک تک کسائی که به طور غیرقانونی هویتشون رو تغییر دادند بودیم ، کامران امیدی هم یکی از اونهاست ... 
      دوباره دستم را به موهایم کشیدم.
      -ما تقریبا تمام اون لیست رو دستگیر کردیم ، اما درست زمانی که به این فرد رسیدیم ، مورد بسیار مشکوکی راجع بهش فهمیدیم.
      منتظر به سرهنگ چشم دوختم.
      -کامران امیدی قبل از اومدنش به این شرکت با دختر رئیس شرکت دوست بوده ، اما وقتی از هم جدا میشن و دختره میره با یه پسر جدید ، اتفاقی برای دختره می افته. اون دوست پسر جدید قصد می کنه بهش تجاوز کنه که البته موفق نمیشه و دستگیر میشه اما آقای ارنواز ، پدر اون دختر رضایت میده که آزاد بشه. چند ماه بعد ، اون دختر به طرز مشکوکی ربوده میشه که بعد از پیدا شدنش مشخص میشه کار همون پسره بوده و البته پدرش هم باهاش همکاری می کرده.
      چشمانم را باریک کردم.
      -این همون دختری نیست که من تا تهران رسوندمش؟ 
      -دقیقا! اگه تو اطلاعات کمی که دختره بهت داده بود را به من نمی گفتی شاید هیچوقت به این مورد حساس برخورد نمی کردم.
      عکس پرینت شده ی دیگری را نشانم داد.
      -این کامران امیدیه ... و اون یکی مرد ، فرشاد جعفرزاده. پدر بهادر جعفر زاده است. این عکس رو بچه های دقیقا زمانی گرفتن که کامران امیدی رو تحت نظر داشتن ، می خواستن قبل از دستگیری مطمئن بشن که این همون کامران زارعه.
      کیفیت پایین عکس نشان می داد با دوربین موبایل گرفته شده.
      -می خواید بگید کامران زارع ، کسی که هویت خودشو تغییر داده و به دلایلی از دانشگاه اخراج شده ، توانایی اینکه با خلافکارها در ارتباط باشه رو داره .. و از طرفی این عکس نشون میده که اون به هر قصدی که داشته با فرشاد جعفرزاده ملاقات کرده ، کسی که یه دخترو دزدیده ...
      سرهنگ نگاه موشکافانه ای به من انداخت.
      -دقیقا! من حس می کنم ارتباطی بین این افراد وجود داره و فقط یه راه برای کشفش وجود داره ... اینکه تو بالاخره چیزی که مدتهاست دنبالشی رو انجام بدی ، اگه کامران زارع واقعا با باند ببرها در ارتباط باشه ، تو می تونی به باندشون نفوذ کنی.
      دستم را بین موهایم کشیدم. یعنی می شد؟ این باند یک سالی می شد که فعالیتش را آغاز کرده بود و به طرز فوق حرفه ای عمل می کرد. حتی سرنخ کوچکی هم جا نمی گذاشت. مگر سرنخ هایی که به عمد جا می گذاشتند تا ما را به سخره بگیرد.
      -میشه بگید هویت جدید من چیه؟ گیلانا:
      بلند شد.
      - میای؟
      کمی فکر کردم و بلند شدم. قبل از رفتنمان رو به پریماه خانم کردم.
      - پریماه جون برو خونه مون... مامان منم تنهاست آخه ..
      این گیسو مدام در حال درس خواندن بود و می دانستم مامان مجبور است ساعات طولانی را تنها سپری کند.
      شروع به قدم زدن کردیم. هونیا ایستاد و چشمانش را بست. صدای دریا مرا به وحشت انداخت. خاطره ای تلخ برایم نمایان شد.
      -میشه یکم بریم عقبتر؟
      خیس شدن پاهایم حس خوبی به من نمی داد. وحشت سرتا پایم را فرا گرفته بود. هونیا برگشت و به من نگاه کرد ، وحشتم را  که در چشمانم دید بدون هیچ حرفی از دریا فاصله گرفت. من هم از خدا خواسته عقب رفتم. هونیا که به من رسید روی شنهای ساحل نشست. من هم کنارش نشستم.
      نگاهم کرد. تنها کاری از من برآمد لبخند محزونی بود که روی لبانم نقش بست.
      - می دونی... هیچ چیزی بیشتر از موج بلند منو نمی ترسونه...
      چیزی نگفت.
      -تو این سالها ... از زندگیت راضی بودی؟ 
      نگاهم کردم. گنگ و متعجب.
      –منظورم اینه که الان ناراحتی از اینکه فهمیدی یه آدم دیگه هستی؟
      -نه!
      -ای کاش منم یه هویت دیگه داشتم ... ای کاش یهو معلوم می شد بچه ی این خانواده نیستم ...
      -مشکل پدر و مادرته؟
      سرم را به طرفین تکان دادم.
      - ای کاش پدر و مادرم بود ... اونا تنها دلایلی هستن که باعث میشن از داشتن چنین آرزویی شرمنده بشم!
      - اون روز واسه چی اون همه عجله داشتی؟
      چقدر از او ممنون شدم که نپرسید چرا. با یادآوری اون روز خندیدم.
      - راستش من تهران درس می خونم . هفته ی قبل امتحانام بود .. طبق معمول دیرم شده بود ! آخه شب قبلش تا دیر موقع پای فیلم بودم ... این ترمای آخر بدجور افتادم رو دور درس نخوندن..
      با شنیدن حرفم خندید.
      - من کلا رو دور درس نخوندم دوران دانشجویی رو سپری کردم! 
      -نه ... من درسخونم ... اما این ترم ... انقدر مشغله داشتم که ...
      -حالا چی می خونی؟
      -عمران ... به تازگی هم برای یه شرکت درخواست دادم ... اگه استخدام بشم خیلی خوب میشه .. اما از طرفی دیگه موندگار میشم ...
      -چه شرکتی؟
      -شرکت کیمیای ایران ... برای چی می پرسی؟
      شروع کرد به خندیدن
      - از الان تبریک میگم .. شما استخدامی ...
      با تعجب نگاهش کردم. 
      - اون شرکت مال بابای من ... اون بابایی که ... خودت می دونی دیگه! بهش می سپارم هواتو داشته باشه!
      با ذوق او را در آغوش گرفتم.
      - جوووون تو دوست خودمی ... اصن بی اف اف ! تا الان کجا بودی جیگر؟
      خندید. 
      -بریم تو؟
      انگار فهمید از بودن در ساحل خوشحال نیستم به همین خاطر سر تکان داد و از جایش بلند شد.
      -یه سوال؟
      -بله؟
      -اون آقاهه که اون روز دیدمش نامزدته؟
      -نه ...
      -اما خیلی نگرانت بودا ...
      برای اینکه به من فضول بفهماند جریان خودش و این پسر چیست شروع به توضیح دادن راجع به رابطه خودش با آن پسر کرد. وارد خانه شدیم.
      -تیرداد خیلی به من کمک کرد و در واقع با کمک اون تونستم خانواده مو پیدا کنم.
      به آشپزخانه رفت . دیدمش که یک لیوان آب خورد. برگشت و سرجایش نشست.
      -داشتم می گفتـَ ...
       با شنیدن صدای زنگ ساکت شد.از جایش بلند شد و ببخشیدی گفت.
      -کیه؟
      لحنش متعجب بود ، آرام و متعجب جوابم را داد.
      -تیرداد.
      نیشم تا بناگوش باز شد! از کودکی عاشق این بودم که زوج های به هم علاقه مند را در دورانی که هنوز چیزی میانشان نیست ببینم!
      -همون پسره که ...؟
      سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. در خانه را باز کرد. مرد وارد خانه شد و با دیدن هونیا لبخند زد.
      -سلام ... خوبی؟
      ای جانم! با چه علاقه ای به او نگاه می کرد . شاید هم من به خاطر تعاریف هونیا چنین فکری می کردم.
      -سلام ، ممنون ، شما خوبید؟
      -منم خوبم.
      وارد پذیرایی شد و کیفش را گوشه گذاشت. به رسم ادب بلند شدم.
      -سلام ، خوب هستید؟
      -سلام ، خیلی ممنون.
      هونیا تعارف کرد : بفرمائید ...
      نشست و چشم به قالی دوخت. به هونیا نگاه کردم. با استرس لبخوانی کرد : میری خونه تون به مامان بگی بیاد؟
      من هم به تبعیت از او لبخوانی کردم : باشه.
      از خانه بیرون رفتم. سریع زنگ خانه را زدم و به پریماه خانم خبر دادم که مهمان دارد. او هم سراسیمه به خانه شان بازگشت. به اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم. بعد از دوش گرفتن کنار مادرم نشستم.
      -امشب قراره بریم خونه ی آقا جون ..
      چشمانم را بستم. نگفته می دانستم باید با چه کسانی رو به رو شوم! هر چه در ذهنم دنبال بهانه ای برای فرار گشتم نبود ... از آن مهمتر آقابزرگ بود. او هیچ عذر و بهانه ای را نمی پذیرفت.
      ......
      طره ی همیشه لجباز موهایم را به داخل شال هدایت کردم. رژ لب قهوه ای رنگم را تمدید کردم . نگاهی به گیسو انداختم که با موهای لختش درگیر بود و سعی داشت چتری هایش را داخل نگه دارد اما آخر سر دست از پا درازتر ، موهایش را همانطور رها کرد و رو به من گفت :
      -بریم؟
      سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و همراه گیسو از اتاق خارج شدم. مامان و بابا هر دو آماده بودند و منتظر من و گیسو نشسته بودند. با دیدن ما بلند شدند و هر چهار نفر از خانه بیرون رفتیم.
      پدرم چهارصد و پنجش را مقابل عمارت آقا بزرگ پارک کرد. سانتافه ی سفید رنگ را که دیدم عصبانی شدم. دلم می خواست حداقل زودتر رسیده بودیم.
      گیسو زنگ خانه را فشرد و در برایمان باز شد. آخرین نفری بودم که وارد خانه شدم. خانه ای که مساحت زیادی از آن حیاط بزرگی پر از درخت و بوته بود. مسیر حیاط را طی کردیم و وارد خانه ی سه طبقه شدیم.
      به عمه نوشین و شوهرش سلام کردم و لبخندی برای دختر هشت ساله ی شان زدم. بعد از آنها نوبت عمو شاهرخ بود. مثل همیشه پدرانه بوسه ای بر پیشانی ام زد . با سپهر ، پسر عمویم دست دادم. بالاخره نگاهم به سمتش رفت. با همان استایل همیشگی اش روی مبل نشسته بود. جلوی پای من بلند شد و دستش را جلو آورد. دستم را دراز کردم و با او هم دست دادم.
      -خوبی گیلانا؟
      -ممنون .
      به یکی از اتاق های رفتیم تا مانتوهایمان را در آورده و آویزان کنیم. بلوز مردانه ای با چهارخانه های بنفش و خطوط مشکی به تن کرده بودم. موهایم را هم بسته بودم. گیسو بلوز دخترانه ای به رنگ قرمز به تن کرده بود. هر دو به هم لبخند زدیم و از اتاق خارج شدیم. 
      صدای مردانه اش را که شنیدم فهمیدم هر جا که بوده ، حالا آمده. با دیدن من و گیسو لبخندی زد و هر دویمان را در آغوش گرفت.
      -خوبی باباجون؟
      گیسو همیشه عادت داشت او را اینگونه مورد خطاب قرار دهد.
      -من خوبم ، مگه میشه نوه هامو ببینم و بد باشم؟
      از آغوش آقا بزرگ بیرون آمدیم و روی مبل دو نفره ای نشستیم. بحث بین بزرگترها باز شد و همه مشغول حرف زدن شدند. سنگینی نگاهی را حس کردم و با بالا آوردن سرم ، با چهره ی خندان سپهر رو به رو شدم. لبخندی به او زدم و با لبخوانی گفتم: 
      -چه خبر؟
      لبخندش پررنگتر شد و شانه هایش را بالا انداخت. بلند شد و نزدیک من و گیسو نشست. اینبار او بود که این جمله را گفت.
      -چه خبر؟
      لبخندی زدم.
      -دانشگاه خوش می گذره؟
      لبخندش پررنگ شد.
      -مگه میشه تو یه جای پر از دختر خوشگل باشی و بهت خوش نگذره؟
      شیطنت لحنش مرا به خنده واداشت. دستش را به چانه اش کشید .
      -گیسو خانم شما چه کاره اید؟
      گیسو سرش را بالا آورد و چشم در چشم سپهر شد. نگاهم بین هر دو نفر می چرخید. گیسو کمی قرمز شده بود و سپهر هم که انگار از این وضعیت او لذت می برد با لبخند به او خیره شده بود. 
      -منم که مشغولم برای کنکور.
      -همون جایی که می خوای ، قبول میشی ... نگران نباش ...
      -خدا از دهنتون بشنوه . من که از خدامه مثل گیلا تهران قبول شم.
      -از الان قبولی ، انقدر نگرانی به دلت راه نده .
      گیسو لبخند کمرنگی به او زد. سنگینی نگاهی را حس کردم و اینبار با بالا آوردن سرم ، با یک جفت تیله ی مشکی رو به رو شدم. با لبخند کوچکی بر لبش به من خیره شد بود. از نگاهش معذب بودم. نمی دانم چرا حس می کردم تمام حواس ها به ما معطوف شده.
      -سروش جان چرا چیزی نمی خوری؟ روزه ای بابا؟
      لبخند کمرنگی به شوخی بی مزه ی آقابزرگ زد و محترمانه جوابش را داد.
      -باور کنید تعارف ندارم آقا بزرگ ، آدم که با خانواده ی خودش تعارف نداره ... داره؟
      تمام مدت صحبتش خیره به صورتش بودم. بعد از تمام شدن صبحتش با آقابزرگ رو کرد به من.
      -دوست داری مثل قدیما بریم سراغ گلا؟
      حالا دیگر مطمئن بودم تمام توجهات به ماست. آرام سرم را تکان دادم.
      بلند شد و کت سورمه ای رنگش را در آورد. هر دو از خانه خارج شدیم . بدون هیچ حرفی به سمت بوته های رز رفتم. بوی این حیاط همیشه مرا مست می کرد.
      -همیشه عاشق گلهای خونه ی آقابزرگ اینا بودی.
      -هنوزم هستم.
      روی چمن ها ، کمی دورتر از بوته ها نشستم. او هم با کمی فاصله از من نشست. در چشمانم خیره شد.
      -می دونم آقا بزرگ با تو هم حرف زده.
      نگاهم را از چشمانم گرفتم. نمی دانستم چرا تاب نگاه کردن در آن دو تیله ی مشکی رنگ را نداشتم ... نه حالا که ...
      -نظرت چیه؟
      با تعجب نگاهش کردم. منظورش چه بود؟ نکند او هم ... ؟
      -اونجوری نگاهم نکن گیلا ... اما آقابزرگ کسی نیست که بشه رو حرفش نه آورد ... من یکی که قدرتشو ندارم اما اگه تو نخوای ...
      همچنان از نگاه کردن به او امتناع می کردم و به بوته ها خیره بودم.
      -من شوکه شدم سروش ... 
      چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید . آرام آرام نفسش را بیرون داد.
      -می دونم ... اما من چنین چیزی رو پیش بینی کرده بودم .
      با نگاه کردن به چشمانش ، دیدگانم پر از اشک شد.
      -من نمی تونم... 
      لبخند محزونی زد و گفت : چرا گریه می کنی؟
      -من آمادگی چنین چیزی رو ندارم... نه الان نه هیچوقت دیگه ... سروش من تا چند وقت پیش تو رو مثل رادان می دیدم ...
      -می خوای به آقابزرگ بگم هر دو به زمان نیاز داریم؟
      سرم را تکان دادم. 
      -چه خبر از درس و دانشگاهت؟
      در دلم برای عوض کردن بحث از او تشکر کردم. اشکهایم که هنوز پایین نیامده بودند را پاک کردم .
      -راستش دنبال کار می گردم اما ... این روزا فارق التحصیلهاشم لنگ کارن چه برسه به ما دانشجو ها. یه مصاحبه با یه شرکت داشتم اما هنوز بهم خبر ندادن. 
      -امیدوارم استخدام بشی.
      دست هایش را در هم قفل کرده بود. می دانستم در دریای افکارش غرق شده. همیشه وقتی نگاهش به جایی خیره می شد می فهمیدم عمیقا در حال فکر کردن است.
      -کجایی ؟
      با دستی که جلویش تکان دادم به خودش آمد و لبخندی زد.
      -چیزی گفتی؟
      -نه ... اما تو انگار خیلی تو فکر بودی ...
      -داشتم به چیزی که بهم گفتی فکر می کردم .. اینکه برات مثل رادانم.
      -خوب؟
      -خیلی خوشحالم که اینطوریه.
      لبخندی به رویش زدم. این مرد خیلی مرد بود! شاید این یکی از دلایلی بود که حاضر نبودم هیچوقت دیدگاهم نسبت به او را تغییر دهم . می خواستم در ذهنم همان مردی که هست بماند.  کیارش:
      قدم به داخل ساختمان گذاشتم. منشی با دیدنم بلند شد . مرا می شناخت. دفعه ی قبل که آمده بودم شناخته بود. 
      -سلام آقای رستمی ... بفرمائید ، آقای رئیس منتظرتون هستن.
      سری تکان دادم و وارد دفتر رئیس شدم. بعد از گرفتن تصمیمات نهایی ، بالاخره در آن شرکت به عنوان یکی از سرمایه گذاران مشغول به کار شدم. به همراه آقای ارنواز ار اتاق ریاست بیرون آمدیم.
      -خانم سرمدی اتاق سابق آقای پارسا ، از الان اتاق آقای رستمیه ... ایشون به عنوان یکی از سرمایه داران و همچنین کارمند این شرکت از این به بعد با ما همکاری می کنند.
      -بفرمائید ...
      به دنبال منشی راه افتادم. مرا به اتاقی با دو میز برد.
      -اون میز مال آقای شمس هست ... چند روزی تهران نیستن.
      سرم را تکان دادم. از اتاق بیرون رفت. حالا باید تا مدت ها نقش یک مهندس عمران پولدار را بازی می کردم. پشت سیستم نشستم و روشنش کردم. 
      خسته و کوفته ، از پشت میز بلند شدم. چقدر این شغل خسته کننده بود! تمام مدت پشت میز نشست کار من یکی نبود... از اتاق بیرون رفتم تا هم بدنم کمی نرم و هم با خوردن چای حالم کمی بهتر شود.
      خانم سرمدی مشغول حرف زدن و راهنمایی کردن دختری بود که کنارش نشسته بود. 
      -آبدارخونه کجاست؟
      خانم سرمدی با لبخندی که معنایش همان لحظه برایم فاش شد از جایش بلند شد و جلوتر از من راه افتاد.
      -دنبالم بیاید...
      به آبدارخانه که رسیدیم اخمی کردم و گفتم:
      -می تونستید بهم بگید ... نیازی نبود خودتون هم بیاید.
      باز هم همان لبخند را تحویلم داد .
      -حالا بده تا اینجا آوردمتون یه وقت گم نشید؟
      حالم بهم خورد از این صمیمیت بی مورد. از این رفتاری که معنایی جز عشوه آمدن نداشت.
      داخل رفتم و به مرد مسنی که آنجا بود محترمانه گفتم یک لیوان چای برایم بریزد. لیوان به دست برگشتم. خانم سرمدی تنها شده بود. در اتاق ریاست باز شد ، ناخودآگاه برگشتم. همان دختر بود. با لبخندی بر لبش رو به خانم سرمدی گفت:
      -قبول کردن یه مدت آزمایشی اینجا باشم .
      لبخند خانم سرمدی هر چه بود ، خوشحالی نبود. انگار به اجبار لبخند زده بود.
      دخترک به من که همچنان آنجا ایستاده بودم نگاهی کرد و آرام گفت:
      -میشه برید کنار؟
      تازه فهمیدم سر راهش ایستاده ام. راهرویی که به آبدارخانه ختم می شد دقیقا کنار در ورودی بود و من ، جلوی در ایستاده و راهش را سد کرده بودم. کنار رفتم ، راهش را کشید و رفت.
      بعد از تمام شدن ساعت کاری ، از شرکت بیرون زدم و به سمت خانه ی جدیدم راندم. خانه ای در یکی از محله های بالاشهر. ماشین زیرپایم هم یک پورشه ی نقره ای رنگ بود. همه ی اینها بخشی از هویت جدیدم بود. این باند زیادی به کارش وارد بود و به همین خاطر برای ارتباط با اداره راه های ویژه ای در نظر گرفته شده بود.
      کلید زدم و وارد خانه شدم. خانه بزرگ و در عین حال ترسناک بود. فایده ی داشتن چنین خانه هایی چه بود وقتی بیشترشان تنها بودند؟ تنهایی خود را با مهمانی و پارتی گرفتن ، پر کردن ، که زندگی نمی شد.
      بی حوصله تلویزیون را روشن کردم به امید دیدن یک برنامه ی سرگرم کننده. دریغ از یک ثانیه! عادت به کار نکردن نداشتم ، عادت به آنطور کار کردن هم نداشتم.
      به یکی از اتاقها که وسایلم را در آن گذاشته بودم رفتم و بعد از عوض کردن لباسهایم از خانه بیرون زدم. 
    • این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !   نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:   نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن    حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:   قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:   قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن   نویسنده عزیز : در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه ! بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 ! از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )  به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط ) توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !   تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !   برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن ! قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن   شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن    در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه    استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 
      .::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
    • * 54 (صبح راه افتادم سمت خونه یاشار اینا...قرار بود بریم دنبال بقیه وسایل خونه مون...هنوز از سرکار نیومده بود.فقط یاسمن خونه بود...رفتیم تو اتاق یاشار...هرکدوم از وسایلش مرتب سر جای خودشون قرار گرفته بود.حتی این اتاق مرتب تر از اتاق یاسمن بود...
      صدای در رو که شنیدم سریع پریدم تو کمد یاشار و به یاسمن گفتم چیزی از اومدن من به یاشار نگه...یاسمن از اتاق رفت بیرون و منم در کمد رو بستم...و تنها صداشون رو میشنیدم...)
      یاسمن_سلام داداش...خسته نباشی.
      یاشار_سلام.سلامت باشی...مامان نیست؟
      یاسمن_نه...با بابا رفتن فروشگاه...
      (بعد صدای قدمای یاشار رو شنیدم که وارد اتاق شد.و با همون لباساش رو تخت خودشو پرت کرد و نفس عمیق کشید و چشماشو بست...
      داشتم از لای در کمد نگاهش میکردم.یه دفه گردنم خارید که دستمو آوردم بالا و آرنجم خورد به در و صدا داد...اما خودم همچنان ساکت موندم.تا اومدم از لای درز نگاه کنم،در باز شد و با خنده جیغ کشیدم....یاشار با اینکه تعجب کرده بود اما خندید و منو از کمد کشید بیرون....
      یاشار_اینجا چیکار میکنی تؤ شیطون؟
      آنا_ای بابا....هر بار خواستم غافل گیرت کنم نزاشتی...
      یاشار_خیلی ممنون...غافل گیر شدم.
      (منو نشوند رو تخت و خودش رفت لباس عوض کنه و در حین لباس عوض کردن،صحبت میکرد...)
      یاشار_خب...چه خبر؟
      آنا_سلامتیه شما...قرار بود بریم دنبال وسایل باقی مونده...
      (در کمد رو بست و رو تخت دراز کشید و دست منم گرفت و کشید سمت خودش و گفت:چشم...بزار یه خورده ای این همسر زحمتکشت استراحت کنه بعد....
      آنا_استراحت کن همسر زحمتکش.
      (لبخند زد و خوابید...منم همونجا موندم و سرمو گذاشتم رو سینه ش اما خوابم نمیبرد....
      یک ساعتی همونطور گذشت...کم کم شروع کردم و آروم صداش کردم.)
      آنا_یاشار.....آقا یاشار؟....عزیزم...خودتو به خواب نزنی ها....یاشار...
      یاشار_جــــــــــــــان.
      آنا_جانت بی بلا.بلند شو دیگه.
      یاشار_چشم.یک ربع دیگه...
      آنا_باشه...
      (از پیشش بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.مامان حسنا هم اومده بود.بعد سلام و احوال پرسیای همیشگی ازشون یه لیوان آب خنک خواستم.بهم داد و ازشون تشکر کردم و به اتاق یاشار برگشتم....
      با لبخند ژکوند کنارش نشستم و نگاهش کردم و با آرامش لیوان آب رو روی گردنش خالی کردم....
      یاشار سریع چشماشو باز کرد و سرجاش نشست.یقه پیراهنش که خیس شده بود رو تو دستش گرفته بود و با خشم بهم نگاه کرد که خنده از لبام رفت.به طرفم اومد که رفتم سمت در و دستگیره رو گرفتمو گفتم:دستت بهم خورده نخورده ها....به مامان حسنا با مخلفات گزارش میکنم....
      یاشار آروم به طرفم اومد.فکرکردم کاریم نداره...!دستمو از دستگیره جدا کرده و جلوی دهنمو گرفت و گفت:حالا می ارزه به مامان حسنا گزارش کنی.
      و بازوم رو محکم گاز گرفت....یه جوری که ضعف کردم.
      منکه اخمام تو هم بود اما یاشار لبخند به لب داشت.با مشت زدم به بازوش و با اخم گفتم:دیوونه الان کبود میشه دستم.
      یاشار_خب منم یه طوری گاز گرفتم که کبود بشه...تا شما باشی منو غافل گیر نکنی.
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • hastil

      لطفا تو نظرسنجی  فعالان برتر موبایل شرکت کنید دوستای خوبم .
      منصفانه رای بدید البته !
      اینم لینک تاپیک:
       
      · 0 ارسال
    • hastil  »  hadishbano

      سلام عشق من
      چرا نیستی گلم ؟
      دلم تنگت بود عزیز.
      · 0 ارسال
    • binamoneshoon

      اگر ز هر خس و خاری ، فراکشی دامن
      بهار عیش ترا ، آفت خزان نرسد
      شکوه گنبد نیلوفری ، از آن سبب است
      که دست خلق به دامان آسمان نرسد ..
      · 0 ارسال
    • elham0000  »  SMRT

      مطهره،عزیز دلم، دلم برات قد مفصل گوی و کاسه ی یک پای مورچه شده. پس تو کجایی  عزیزم؟؟ 
      رفیق کجاییییییی؟؟
      دقیقا کجایی؟؟
      کجایی تو بی من؟؟
      تو بی من کجایی؟؟؟؟
      در همین حیث  استادی دیگر میفرماید:
      رو درو دیوار این سایت 
      همش از تویادگاره
      توی این انجمن شلوغ
      منو تنها نمیزازه. 
       
       
      دوستدار تو الهام 
       
      · 1 ارسال
    • Yeganeh

      چقدر زیباست کسی رادوست بداریم 
       
      نه برای نیاز..
      نه از روی اجبار..
      و نه از روی تنهایی..
      فقط برای اینکه "ارزش دوست داشتن" دارد.
      · 0 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

    1. 1
      n-a-f-a-s
      n-a-f-a-s
      1,928
    2. 2
      HAFEZ
      HAFEZ
      1,569
    3. 3
      Gisoo
      Gisoo
      916
    4. 4
    5. 5
  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      9,409
    • بیشترین آنلاین
      71

    جدیدترین کاربر
    mehri.h.25
    تاریخ عضویت
  • آخرین کاربران ثبت شده

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی