تالار ها

  1. تالار اصلی

    1. 818
      ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      94
      ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      7,160
      ارسال
    2. 81
      ارسال
    3. 902
      ارسال
    4. 2,696
      ارسال
    5. 35
      ارسال
    6. 269
      ارسال
    7. 789
      ارسال
  3. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      4,318
      ارسال
  • تبلیغ کتاب

    اجباري به بزرگي عشق
    خريد جايگاه

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    •  غروب غمگینی بود مهتا روی تختش نشسته بود خسته بود اما لبخند می زد   مراسم هفتم خاله مهین تمام شده بود .  همه چیز مرتب و خوب بر گزار شده بود ولی از همه مهمتر رفتار خاله های مهتا بود که صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود البته ناهید همچنان یخ و اخمو بودو از نگاه کردن به صورت مهتا به شدت خود داری می کرد . ولی این  چیزی از شیرینی رفتار دو خاله دیگرش را کم نمی کرد .بارها عزیزم و دخترم خطاب شده بود حتی خاله گیتی خانمی را به آشپزخانه آورده بود و با افتخار گفته بود :ثریا ببین این همون خواهر زاده ی خشگلمه که برات گفتم .  زن بوسیده بودش و کلی ماشالله گفته بود  مهتا بعدا از نگین فهمید که ثریا دوست بسیار قدیمی و صمیمی خاله گیتی است .  مهتا از جایش بلند شد به حمام رفت و تن خسته و سنگینش را زیر دوش  آب داغ رها کرد . اینقدر خسته بود که زیر دوش نشست . بعد از مدت طولانی ای  بالاخره از آب گرم دل کند و بیرون آمد . خودش را خشک کرد و لباس پوشید . خواست موهایش را خشک کند  که تقه ای به در خورد  -بفرمایید  ستاره سرش را به داخل اتاق کشید و گفت :مهتا وکیل خاله اومده داداشم میگه سریع بیا پایین . مهتا موهای خیسش  را نشان داد و گفت : حتما لازمه من بیام ببین از موهام آب می چکه . -اره تاکید کرد خیلی سریع هم بیای . مهتا مستاصل گفت :باشه الان میام  ستاره رفت و در را بست . مهتا خیلی سریع موهای خیسش را بافت و شال بلند مشکی روی موهایش کشید. از اتاق خارج شد. وقتی به سالن رسید همه نشسته بودند و زن میانسالی سرش را توی چند برگ کاغذ برده بود و مشغول خواندن بود. سیامک به جای خالی کنار خودش روی کاناپه اشاره کرد و گفت بیا اینجا بشین مهتا جلو رفت و به زن سلام کرد و نشست  . زن سرش را بلند کرد و جواب سلام مهتا را داد و بعد رو به سیامک گفت :ایشان مهتا هستن ؟  -بله  می تونید شروع کنید   زن با کیفش مشغول شد و برگه هایی را جابه جا می کرد . سیامک سرش را نزدیک مهتا کرد و گفت :این موها چرا دوباره خیسه ؟  مهتا مظلوم گفت :وقت نکردم خشکشون کنم یک ساعت طول میکشه سیامک با تاسف سری تکان داد  .همین پچ پچ کوتاه توجه ناهید را جلب کرد با اخم به سیامک و مهتا خیره شده بود سیامک دید اما توجهی نکرد مهتا اما تمام حواسش به خانم وکیل بود .   خانم وکیل شروع کرد :خوب باید خدمتون عرض کنم پنج سال پیش مرحوم خانم تهرانی پیش من اومدن و وصیت نامه ای تنظیم کردن . و وضعیت تمام دارایشون رو  مشخص کردن .من برای هر خانواده نسخه ای از وصیت نامه کپی کردم که تقدیم می کنم اما اگر خلاصه بخوام بگم که مفاد وصیت نامه چی هست باید بگم اموالی که ایشون وقف کردن کاملا مشخصه چون سالهاست که وقف شده . اموالی که متعلق به ارث پدری خانم مهتا تهرانی هست و حساب و کتابی کاملا جدا داره  و گویا همه بنا به مصلحتی به اسم ایشون بوده تا زمان ازدواج ایشون به قیومیت آقای سیامک شمس در میاد . یعنی ایشون قیم اموال هستند تا زمان ازدواج مهتا خانم . و بقیه اموال اعم از منقول و غیر منقول و همچنین کارگاه فرش بافی بجز سهمی که متعلق به مهتا خانم هست همگی با ثبت رسمی به اسم آقای سیامک شمس در آمده و ایشون صاحب همه چیز محسوب می شن . آه از نهاد همه بلند شد . همه بشدت ناراحت شده بود . مال اموال چیزی بود که می توانست نصب خواهر برادری را بسوزاند چه برسد به فامیلی . سیامک مات و مبهوت مانده بود .برای چند ثانیه مغزش از کار افتاد . فامیل او از خانواده های متوسط و محسوب می شدند  وقتی ارثیه پدریشان تقسیم شد سهم هایشان را به خاله مهین فروختند . خاله مهین اصرار داشت تا اموال پدری توی خانواده باقی بماند . اگر این اموال بطور مساوی بین همه تقسیم می شد می توانست  حداقل به جوانها خیلی کمک کند تا به استقلال برسن . همچنان که سیامک توی فکر بود صدای گیتی که سعی داشت عصبانیتش را کنترل کند بلند شد . -سیامک تو از موضوع وصیت نامه و تصمیم آبجیم  خبر داشتی ؟  تمام  زنگ خطرها توی سر سیامک به صدا در آمد . به جمع نگاه کرد فقط علیرضا بود که چهره اش همان چهره چنددقیقه پیش بود.  بقیه با ناراحتی به او نگاه می کردند .  سیامک بلند و رسا گفت :من روحم هم از این ماجرا خبر نداشت  گیتی خواست چیزی بگوید که سیامک خودش را جلو کشید و گفت :خاله خواهش می کنم چند دقیقه ساکت باش .  بعد رو به خانم وکیل گفت :این یعنی اینکه همه این اموال مال منه و من می تونم هر تصمیمی براش بگیرم  -بله این اموال پنج ساله که به اسم شماست . سیامک از تعجب دهانش باز مانده بود :خاله کی این کارها رو کرده که من نفهمیده بودم گیتی پوزخندی زد . سیامک اخم کرد و رو به خانم وکیل گفت :درک می کنم چرا خالم این کار رو کرده . ولی من این کار رو صحیح نمی دونم می خوام جز این خونه که خودم پول زیادی صرف مرمتش کردم و باغی که توی شمال داریم هر آنچه که هست بجز کارگاه فرش بافی  بطور مساوی بین دختر خاله ها و پسرخاله ها و البته خانم و آقای هما و محمد اعلایی تنها برادر زادهای همسر مرحوم خالم هستن تقسیم بشه . در مورد کارگاه هم همه  می دونن بابک و همایون چقدر برای اونجا زحمت کشیدن می خوام این دو نفر یک سهم بیشتر از بقیه داشته باشن .و من برای این کار اگر موافق باشید شما رو وکیل خودم قرار میدم .  خانم افشار لبخندی زد و در حالی که کاغذهایش را جمع می کرد گفت با کمال میل این کار رو انجام میدم . تمام اسناد و ریز اموال به رسم امانت دست من هست .و این کار رو تسریع میده . خانه توی سکوت فرو رفته بود . گیتی پشیمان و نادم سرش را تا حد ممکن پایین انداخته بود .  سیامک ادامه داد :من فقط این خونه رو به یادگار از خاله همینطور نگه می دارم که البته قانوش هر گز عوض نخواهد شد هنوز هم خانه خاله مهینه و درش به روی همه باز هست هر زمان و هر وقت دلتون خواست می تونید بیاید .چون خونه من همون ساختمان پشتی باقی خواهد بود . و می خوام  که تمام اموال رو بجز کار گاه و باغ و این خونه رو که قبلا گفتم به پول تبدیل کنید و به طور مساوی بین کسانی که نام بردم تقسیم کنید تا خدایی نکرده مسئله ای یا اختلاف نظری پیش نیاد و همین حالا میگم هر بار که خانم وکیل برای گزارش پیشرفت کار زحمت می کشن و اینجا میان همگی حضور داشته باشید تا چیزی بر کسی پوشیده نمونه .  خانم وکیل گفت :خوب دوتا سوال می مونه آیا این تقسیم شامل حال خانم مهتا هم میشه ؟  سیامک دوباره تکیه داد :بله ایشون هم همینطور  -و اینکه می دونید که حق و الزحمه من  پیش تر توسط خاله مرحومتون تمام و کمال پرداخت شده اما از این به بعد حق الزحمه من در صدی از کل اموال خواهد بود  البته بجز اون اموالی که دست نخورده باقی می مونن که این مبلغ کاملا قانونی هست آیا با این مورد مشکلی ندارید . - نخیر مشکلی نیست  هر مبلغی که قانون برای شما تعیین کرده پرداخت خواهم کرد. خانم وکیل کیفش را کاملا جمع کرده بود   .دستش را روی کیفش قرار داد و روبه جمع گفت : خداوند روح خانم تهرانی رو قرین آرامش بگردانه . ایشون زن فوق العاده باهوش و با زکاوتی بودن . روزی که به دفتر من آمد  داستان زنگیشون رو تمام و کمال برای من تعریف کردن و بعد به من گفتن که چه قصدی دارن . من با عرض معذرت از آقای شمس فکر کردم که ایشون از تنهایی خانم تهرانی سواستفاده می کنن و قصد قصب اموال ایشون رو دارن . همین رو هم با اون مرحوم در میان گذاشتم و سعی کردم پشیمونشون کنم . خوب یادم میاد که ایشون به من  خندیدن و گفتن یک موقعی سیامک به من  احتیاج داشت و اومد و پیش من موند ولی از یه زمانی دیگه مستقل شد می تونست بره و من پیرزن غر غرو رو ول کنه اما نکرد . تو خواهر زاده ی منو نمی شناسی اما زمانی که بشناسی شکه خواهی شد . . و من اقرار می کنم که امروز با دیدن ایشون شکه شدم . کمی با خودتون فکر کنید کدام از شما حاضر بودید به این سرعت از خیر این همه اموال بگذرید .  طی این چند سالی هم که بیمار بودن هر بار که زنگ می ردم تا احواشون دو بپرسم می گفت خانم وکیل یادت هست چب بهت گفتم باید بیای و ببینی خواهر زادم برام چیکار می کنه .      
    • تا شب هرجور که بود تحمل کردم و بعد از خوابوندن هستی همونجا تو پذیرایی دراز کشیدم، مامان جای خودش و فرشته رو کنارم انداخت و دراز کشیدن. به زور قرصای خانوم دکتر امشب یه ساعت زودتر خوابم گرفت. اواسط شب حس کردم گلوم خشک شده، چشمامو باز کردم تا کمی آب بخورم و دوباره بخوابم که چشمم به مبل رو به روم افتاد. مامان رو مبل نشسته بود و زانوهاشو بغل گرفته بود، صورتش مشخص نبود اما از حالتش می فهمیدم که اونه. اولش فکر کردم از ناراحتی خوابش نبرده ... انگار با یه حالت غمگینی زل زده بود بهم. رو پهلوی راستم چرخیدم تا بلند بشم ولی همین که سرمو چرخوندم مامانو دیدم که تو جاش خوابیده. دوباره برگشتم و رو مبلو نگاه کردم، سایه همونجا بود، چشمامو رو هم فشار دادم و باز کردم اما هنوز اونجا بود، دیگه نتونستم تحمل کنم، از شدت ترس جیغ کشیدم.چراغا که روشن شدن اثری از اون سایه نبود ... مامان هراسون بالا سرم وایساد و داداش با دستاش دو طرف صورتمو گرفت. _ ندا؟ ندا جان آروم باش. چی شده؟ هستی از خواب پرید و گریه می کرد، مامان بغلش کرد و همونجور که تکونش می داد گفت: _ آخر سر بچه رو دیوونه می کنی. از فرشته خواست برام آب بیاره، انگشترشو انداخت تو لیوان و ازم خواست بخورم، داداش کمی از آبو به خوردم داد ... تپش قلبم به حدی زیاد بود که حرکاتشو راحت می شد دید.  _ ندا تو چی شدی آخه؟ چیکار کردی با خودت؟ _ داداش، همینجا بود، درست رو اون مبل نشسته بود. مامان به زور هستی رو خوابوند و کنارم نشست، داداش همه جارو نگاه کرد و گفت: _ هیچ کس اینجا نیست ندا، آروم باش. دست مامانو محکم گرفتم و سعی کردم بخوابم اما تا چشمامو بستم دوباره همون صحنه جلوی چشمم اومد و با وحشت نشستم. _ فردا صب با هم میریم کلانتری، باید ازشون شکایت کنیم. _ من می ترسم، اگه ... _ اگر و اما نداره!  اینو گفت و برگشت سر جاش و من تا خود صب چشم رو هم نذاشتم. فردای اون روز با داداش رفتیم کلانتری، سرهنگ شکیبا مراحل اولیه رو برامون شرح داد و برگه های شکایتنامه رو تنظیم کرد. سرهنگ_ خب خانوم، از اول همه چیرو بگید تا صورت جلسه بشه و این برگه هارو هم امضا کنید. داداش_ سرهنگ حالا فایده ای داره؟ میشه پیداشون کرد؟ سرهنگ_ فایده که حتما داره ولی اینم بگم که این یه پرونده ی ساده نیست ... با یه مجموعه ی بزرگ طرف هستیم که تو سطح شهر و کل کشور فعالیت دارن. ما خیلی وقته پیگیر هستیم و غیر از شما افراد دیگه ای هم ازشون شکایت کردن. بعد بلند شد و از قفسه ی پشت سرش زونکن مشکی رنگی رو برداشت و با اشاره بهش گفت: _ این پرونده ی اون بانده، چند سالی هست که فعالیتشون رو شروع کردن و شاکی های زیادی دارن. داداش_ یعنی تا حالا نتونستید ردی ازشون بگیرید؟ سرهنگ_ چرا، چندین نفر هم دستگیر شدن اما ما دنبال بالا سریاشون هستیم.  بعد رو به من کرد و گفت: _ وارد بازی خطرناکی شدی دختر، تنها شانست اینه که زود کنار کشیدی وگرنه ... _ من به اسم کلاسای مدیتیشن وارد شدم. سرهنگ_ بله، این شگردشونه، با همین حرفا جذب نیرو می کنن، خیلیا کارشون یا به تیمارستان ختم شده یا سینه ی قبرستون ... حالا همه ی چیزایی که دیدی یا شنیدی رو، رو این برگه بنویس، اسم و آدرس افراد و خونه هایی که باهاشون در ارتباط بودی. برگه رو از دستش گرفتم و شروع به نوشتن کردم.شماره تلفن خونه و موبایل داداشو نوشتم تا اگه کاری بود باهامون تماس بگیرن. موقع بیرون اومدن سرهنگ صدام کرد. سرهنگ_ خانوم کیان اگه باهاتون تماس گرفته شد یا چیزی یادتون اومد سریعا به ما خبر بدید. _ چشم. از سرهنگ خدافظی کردیم و برگشتیم خونه. تو ماشین داداش خیلی تو فکر بود، آخر نفس عمیقی کشید و گفت: _ ندا بهتره یه مدت خونه بمونی، فعلا بیخیال دانشگاه باش تا ببینیم چی میشه. _ با این اتفاقایی که افتاده و این ترمم که قبول نشدم خودمم همین فکرو داشتم. _ یه خط دیگه برات می خرم، این خطتو خاموش کن. _ اگه زنگ بزنن چی؟ _ هه، واقعا فکر کردی دوباره زنگ می زنن؟  چیزی برای گفتن نداشتم. شنبه اول وقت رفتیم و از دانشگاه انصراف دادم، یه خط اعتباری دیگه ام خریدیم و داداش خط قبلی رو ازم گرفت و نگه داشت. روزای بعد از صب تا شب خونه موندم ... بیکاری و استرس کلافم کرده بود ... این خط جدیدمو فقط به نگار و پرهام و سپیده و شیوا دادم تا هم بتونم باهاشون حرف بزنم و هم مزاحم نداشته باشم. از روزی که اون سایه رو دیدم بیشتر از قبل حالم بد می شد و بی خوابیای شبونه خیلی بهم فشار میاورد و مریضم کرده بود. وزنم نسبت به قبل کمتر می شد ... اشتهامو از دست دادم و معدم درد می کرد. تنها سرگرمی این روزام هستی بود و هر از گاهی حرف زدن با نگار و شیوا و پرهام. طبق دستور دکتر داروهای جدیدی که تجویز کرد می خوردم و با مشاور حرف می زدم.      
    • بعد از سکوت و نفرستادن هیچ پیامی توجهم به عکس پروفایل سیاه رنگش جذب شد ...
      -سبحان چیزی شده ...
      برایم پیامی فرستاد که ترسیدم ...
      سبحان-من باید یه چیزی بهت بگم ،می خواستم ببینمت و این حرف رو بزنم ولی مجبورم همینجا بهت بگم من یه چیزی رو بهت نگفتم ....یعنی مجبور شدم ازت پنهانش کنم ... نفسم را فرو بردم و گفتم-چی ؟؟چیزی شده بهم بگو ...
      -من از چند وقت پیش تو بیمارستان بودم و دیروز عزیزم رو از دست دادم ،دلیل این نبودن هام و به قول تو بی معرفتیام از دست دادن عزیزم بود .....
      نمیدونستم چی بگم و فقط ذهنم سمت خواهرش هدیه رفت ،حالم دگرگون شد و گفتم-هدیه ،خواهرت ؟؟؟اخه چه اتفاقی افتاده من گیج شدم .!!!!
      -نه ،مادرم.....
      شوک بهم وارد شد و گیج و متعجب به پیامش خیره شدم ...
      -مادرت؟؟
      -نمیتونم بهت چیزی رو توضیح بدم ببخشید عزیزم ،اصلا تو شرایط خوبی نیستم .یکم بهم فرصت بده خودم همه چیز رو درست میکنم ..فعلا بانوی من ....
      حتی فرصت پاسخ نداشتم و رفت ،همانطور که گوشی در دستم بود غرق در افکارم شدم و فقط ذهنم مشغول فکر های پیچیده ای شد و نمیدانستم چی را قبول کنم و چی را نه !!!!! (دانای کل) روی تخت نشسته بود و مات و مبهوت پیام های دیده شده به نقطه ای نامعلوم خیره شد و قطره اشکی بی اختیار روی گونه اش چکید ،چرا در این وضعیت از کسی که عاشقش شده و برای او مقابل مادرش ایستاده دروغ شنیده ؟؟دروغ بود یا نگفتن حرف راست؟؟؟؟
      فرقی به حال فرشته نداشت و افکار سیاه رهایش نمی کرد و مدام دورش را تیره تر میکرد ....
      در آن سمت پیام ها، سبحان سرتا پا سیاه پوشیده در محل عذاداری به عکس عزیزش خیره شده بود و ساکت و بی صدا فقط پلک میزد ،هدیه سمتش آمد و آرام گفت -سبحان ،مهمونا منتظرن برو پایین ...
      -باشه الان ...
      هدیه با صورت رنگ پریده و چشمان سرخ از شدت گریه ،دستی به موهای برادر کشید و گفت -پاشو داداش،راستی به فرشته خبر
      دادی با خانوادش بیان .. -به خودش گفتم ،من هنوز سراغ خانودش نرفتم که من رو بشناسن ....اگه بهت زنگ زد جواب نده باید سر فرصت خودم باهاش حرف بزنم ... از جایش بلند شد و باز به همان عکس دست کشید و جلوی آینه کت سیاه رنگش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت ،در مجلس عذاداری هرکسی میامد و تسلیتی می گفت و گوشه ای از مجلس می نشست .تمام مدت صدای گریه و حرف های مختلف به گوشش می رسد .بعد از اتمام اولین روز عذاداری و دادن شام همه به جز اقوام نزدیک خانه را ترک کرند ،سبحان بدون حرفی از میان جمع بلند شد و سمت اتاق رفت ،در را بست و قفل کرد .روی تخت نشست و باز به همان عکس که چهره پیر و فرتوت زنی مهربان که نیمی از صورتش بر اثر سکته قلبی فلج شده بود خیره شد ...
      -مگه نگفتم صبر داشته باش ..عزیز گفتم تحمل کن ،بیشتر پیشم بمون ،انقدر خسته شدی از زندگیت ؟وقتی بهت گفتم میخوام چیکار کنم گفتی اگه اینکار رو بکنم حلام نمیکنی ....چرا؟؟تو این دنیا بخشیدن یعنی ذلیل شدن من از طرف تو نمیبخشم .... دستان مشت شده اش از شدت غم میلرزید عکس را روی میز خواباند و روی تخت دراز کشید .به سقف خیره شد و با اینکه لرزش گوشی را حس می کرد اصلا تمایلی برای جواب دادن نداشت ...چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید ،بعد از چند لحظه تماس را پاسخ داد ..
      شخص پشت خط بعد از اتمام حرف هایش سکوت کرد تا پاسخ سبحان را بشنود .
      -دوهفته دیگه چک رو برگشت بزن ،ولی قبلش به من زنگ بزن شاید زمانش نباشه ....
      و گوشی را بعد از قطع تماس خاموش کرد و چشمانش را بست .....
      فرشته هنوز نمیتوانستم حرف های سبحان را هضم کنم ،مادرش!!؟؟اگر مادر داشت چرا از من پنهانش کرد .البته به این امید داشتم که برایم توضیح میدهد و باز تمام سعیم را کردم تا افکار منفی را دور کنم ،صبح بعد از صبحانه مختصری همراه مادر بدون سخنی در طول راه به مدرسه رفتم .بعد از مدرسه هم اولین نگاهم به آن سمت خیابان. بود که جای خالی ماشنیش رخ نشان داد ...با سلام کوتاهی همراه مادرم راهی خانه شدم ،به محض عوض کردن لباس هایم سراغ موبایلم رفتم و روشنش کردم ،اولین پیام ،پیام سبحان بود .
      -سلام عزیزم من در هفته بعد برای آشنایی میام خونه شما به خانواده اعلام کن ،نگران هیچ چیز نباش همه چی رو درست میکنم مراقب خودت باش ،فعلا
      لبخندی روی لبهایم نشست ولی باز حالم گرفته بود و میخواستم ابتدا خودش را ببینم تا حرف هایش را بزند و توضیح بدهد ،ولی برای از دادن مادرش ،با اینکه به من نگفته بود ناراحت شدم ،نمیدانم انقدر همه چیز درهم پیچیده شده بود که گیج شده بودم و نمیتوانستم فکر کنم ،ذهنم از سیل این همه فکر های درهم و برهم درد گرفت و با یک قرص آرام بخش خوابیدم .....    ...      
    • مهتا و نگین پایین آمدن بهناز و ستاره آرام صحبت می کردند که  با دیدن دخترها ساکت شدن . نگین : چی داشتید پچ پچ می کردید؟ بهناز :هیچی  نگین :هیچی و کوفت. ما رفتیم بیرون چی شد ؟چرا برگشتیم همه یه طوری بودن ؟ ستاره :فردا وکیل خاله میاد برای خوندن وصیت نامه برای اون ناراحتن  نگین نگاهی به جمع انداخت :  مگه چی تو وصیت نامه است ؟  ستاره از جا بلند شدو گفت : فعلا معلوم نیست تا فردا باید صبر کنیم . حالا هم بریم سفره رو بندازیم  ستاره و مهتا از جلو رفتن . بهناز گوشه لباس نگین را کشید و به او فهماند بماند . به محض اینکه مهتا و ستاره به آشپزخانه رفتن بهناز همه چیز را مو به مو  برای نگین  تعریف کرد .آخرش هم پرسید : -تو چی حدس می زنی ؟ نگین  :یعنی چی ؟ یعنی  همه فکر می کردن خاله  کاری کرده ؟ یعنی بخاطر کاری که همه فکر می کردن  کرده سالها دور از اینجا زندگی کرده . این غیر ممکنه تو رو خدا بهش نگاه کن عین فرشته ها می مونه. نه این نیست باید یه چیز دیگه باشه .  بهناز :ولی چی ؟ نگین:نمی دونم ولی امشب از داداشم می پرسم . هر جور شده از زیر زبونش می کشم مطمئنم و قتی سیامک همه چی رو میدونه پس داداشمم همه چی رو می دونه . بهناز:امیدوارم بدونه چون کسی که جرات نمی کنه از سیامک چیزی بپرسه . البته مامانم و خاله ها هستن . دیر یا زود متوجه میشیم چه خبره . حالا هم بریم کمک تا مهتا مشکوک نشده . نگین دنبال بهناز به را افتاد . نیم ساعت بعد سفره بزرگی این ور تا آن ور سالن پهن شده بود .و همه دور آن نشسته بود مهتا آخر نفر دو پارچ دوغ آورد به سفره نگاه کرد . تقریبا جایی برای نشستن نبود  . صدای سهیلا بلند شد . -مهتا جان بیا اینجا بشین بیا دخترم  مهتا متعجب به خاله اش که جایی کنار خودش برایش باز کرده بود نگاه می کرد  . به طرف خاله اش رفت و کنارش نشست . پارچ ها را زمین گذاشت . سهیلا بشقاب مهتا را بر داشت و پر از انواع غذا کرد و اصلا به حرف های مهتا که سعی داشت بگوید نمی تواند اینقدر غذا بخورد توجهی نکرد .اخر هم بشقاب را جلوی دستش گذاشت و آرام گفت : - باید همه رو بخوری این چیه دو پاره استخوانی ! فردا پس فردا ایشالله ازدواج می کنی .مادر میشی باید بنیه داشته باشی . باور بکن زن بودن کار خیلی سختیه از حالا بخودت برس تا یه پرده گوشت بگیری . مهتا لبخند می زد خاله سهیلا دقیقا حرف های خاله مهین را زده بود . -چشم خاله جان سعی می کنم همه رو بخورم . -آفرین دخترم بخور نوش جونت بخور  مهتا سرش را بلند کرد سیامک و مادرش کنار هم نشسته بودند و به این گفتگو نگاه می کردند . سیامک نگاهش را بر گرداند اما مادرش با چشمهای خندان اشاره داد تا مهتا غذایش را بخورد  مهتا مشغول غذا خوردن شد در حالی که گرمای پای خاله اش  که به پایش چسبیده بود مستقیم به قلبش می نشست .سهیلا دقیقا بوی خاله مهینش را می داد . مهتا با ذوق تمام غذایش را خورد .و این اولین بار بود که سر سفره ای به این بزرگی بین فامیلهایش می نشست . و کاری که خاله سهیلا  کرده بود برایش آن شب را به خاطره ای شیرین تبدیل کرده بود.        
    • سراب رد پاي تو                              فصل چهار/پارت 15 اين بار خودم سمت انباري رفتم و زري در را به رويم قفل زد. نگاه مظلومانه اميد از خاطرم نمي رفت و با يادآوري اش قلبم پاره پاره ميشد. پهلويم به خاطر مشت  و لگدهايي كه از علي خورده بودم بد جوري درد ميكرد. با وجود اينكه بسيار گريسته بودم اما هنوز چيزي مثل يك بغض كهنه  راه گلويم را بسته بود. ديروز اميد با آنكه ميتوانست از خودش دفاع كند اما دست روي علي بلند نكرد. خون از بيني اش جاري بود اما باز هم حرمت رفاقتش با علي را حفظ كرد. حتي امروز هم هيچ حرفي از خودش نزد. خدايا اين پسر كوه نجابت و مردانگي بود. اي خدا ! قسمت ميدهم  به آبرودارانت خفت و ويران شدنش را نخواه! دست روي صورت گذاشتم و هاي هاي گريستم. آنقدر اشك ريختم تا بلاخره آرام شدم . گوشه اي نشستم و دست زير چانه زدم و به فكر فرو رفتم. صداي حميد از پنجره باز اتاقي كه روبه حياط بود به وضوح شنيده ميشد.  -اصلا معلومه حرف حساب تو چيه پدر من؟ يعني ما بايد صابون بي غيرتي بماليم به تنمونو خفه بشيم؟؟ حتما باز هم وضع قلب بابا خراب بود كه بريده ،بريده حرف ميزد و كوتاه،كوتاه نفس ميكشيد -چه غيرتي پسر جون؟غيرت اينه كه خواهرتونو كتك بزنين بعد با زور بديدش به عليرضا؟ علي فرياد زد -كتك كه چيزي نيست به خواد ضرضر اضافي كنه و آبرومونو تو محل بيشتر از اين ببره سرشو ميبرم توي همين باغچه زير درخت گردو چالش ميكنم اون اميد بي ناموسم هم با چاقو تيكه تيكه اش ميكنم ، من يكي اين حرف ها سرم نميشه پاي ناموس وسط باشه هيچي ديگه حاليم نيست مادرم هميشه جانب پسرهايش را مي گرفت  براي همين با صداي بلند گفت -راست ميگه ديگه جمشيد ،واسه چي هي الكي ازش دفاع ميكني، درس بخونه كه چه غلطي بكنه؟ من بدبخت سيزده سالم بود شوهرم دادند والا تاحالا ي تار موي منو نامحرم نديده اونوقت دخترم بايد اينجوري با آبروي ما بازي كنه؟ ِا ،اِ اِ  ، دختره چشم سفيد محرم و نامحرم سرش نميشه اي دوره تون بسوزه كه ديگه حيا و آبرو جايي پيدا نميشه! با با غيض گفت -ناهيد بس كن ديگه،آتيش بيار معركه شدي ؟ حالا اين بچه ي اشتباهي كرد؟ جوابش اينه؟ حميد به ميان حرفش پريد -چه اشتباهي آقا جون؟ معلوم نيست چند وقته با اين پسره الدنگ رفيقه شما ميگي اشتباه؟ بابا دست مريضاد حالا ديگه دوست پسر گرفتن هم شد اشتباه!!!! صداي گريه زري بلند شد . بابا داد زد  -نفهم براي چي اين بچه رو ميزني ؟ بابا من هنوز زنده ام  تو خجالت نميكشي ازم بچه هامو شكنجه ميدي الدنگ؟ علي سمت انباري پا تند كرد و همان جور كه عصباني قفل را باز ميكرد فرياد زد -اينو نزنم فردا از اون يكي بدتر ميشه  در با صداي قيژ،قيژ لولا ي زنگ زده اش باز شد و علي از لبه آستينم گرفت و با يك حركت پرتم كرد بيرون -بيا برو گم شو بيرون ،سر و صورتتو بشور ي چيزي هم كوفت كن  اين بدبخت هاي ننه مرده فردا ميان خواستگاري نميخوام قيافه نحست اينجوري باشه نقش زمين شدم. اما با پررويي  از جا بلند شدم . لباس هايم را تكاندم و جواب دادم -كور خوندي اگه خيال كردي من  ميرم عروس غلام شيريه اي ميشم! به سمتم هجوم آورد و موهاي بلند و مشكي ام را دور دستش پيچيد و فرياد زد -تو كي آدم ميشي هان؟ اگه به خر اين همه كتك زده بودم تا حالا خواجه نصير الدين طوسي شده بود  گردنم را كج كردم تا موهايم كمتر كشيده شود. حميد از ته اتاق فرياد زد -غلط  زيادي نكن ، اگه آدم بودي  به جاي اينكه بري با رفيقي جون جوني من رفيق بشي و  آبرو حيثيتمونو ببري  سرتو مينداختي پايين درستو ميخوندي! علي به جاي من جواب داد -اين درسو ميخواد چي كار؟ شوهر ميخواد، منم شوهرش ميدم مدهايم را كه رها كرد و  از درد مغز سرم تير كشيد. زري هنوز روي پله پهن و سكو مانند در ورودي نشسته بود و گريه ميكرد. علي نگاهي به او انداخت و گفت -تو چه مرگته آب غوره ميگيري؟ ي كشيده بهش زدم انگار كه خنجر ورده! حالا نمردي كه نشستي اينجا واسه من شدي آيينه دق ،  يا صداتو بِبُريا پاشو از جلو چشمم گم شو -كنار زري  كه انگار با صداي داد علي خفه خون گرفته بود نشستم ومشغول ماليدن سرم شدم. علي  زنجير بلند و نقره اي رنگش را از جيبش بيرون كشيد و كفش هاي ورني نوك باريكش را پا كرد و  حميد را صدا زد تا با هم بيرون بروند . همان طور كه زنجير را دور انگشت اشاره اش تاب ميداد موقع خروج از خانه با نوك كفش به ساق پايم زد و گفت -بي خود نگير اينجا بشين، ديكه نه از مدرسه خبري هست نه از اون پسره بي همه چيز، پاشو برو توي اتاق ، ي چيزي هم كوفت كن كه پس نيوفي، از جايم تكان نخوردم .با عصبانيت داد زد - خيره سر، شنوفتي بهت چي گفتم يا نه؟  دستي به سر زري كشيدم و ازجا بلند شدم و با اكراه سمت اتاق رفتم.  علي محكم در را بهم كوبيد و همراه حميد از خانه خارج شدند. من و زري مثل بخت برگشته ها  روي زانو در طرفين پدرم نشسته بوديم ا.و ما را در آغوش كشيده بود. نگاهي به كبودي صورتم انداخت و گفت -الهي دستش بشكنه، ببين  از خدا بي خبر با صورت اين بچه چي كار كرده ؟ غصه نخور بابا جان آه مظلوم زود ميگيره! اشكم  روي دستش چكيد. ميدانستم از وقتي  ناراحتي قلبي پيدا كرد ديگر  در خانه اختيار دار نيست و  مادرم و پسرهايش همه كاره خانه هستند و فقط به خاطر مريضي اش كمي مراعات ميكنند و جلوي او دست به عصا راه ميروند اما ملتمسانه به او گفتم -بابا تورو ارواح خاك آقا بزرگ نذار پاي خونواده غلام شيره اي به اين خونه باز بشه! دستي به سرم كشيد -عزيز دلم تو خيال ميكني اينا به خاطر چي دارن دسته گل منو اينجوري  عذاب ميدن؟ بوي پول به دماغشون خورده! علي آقا وهم ورش داشته هوس ژاپن رفتن به سرش زده خيال ميكنه حميدرضا اين دوتا علافو بر ميداره ميبره ژاپن تازه فهميدم موضوع از چه قرارست. خوب نقشه اي برايم كشيده بودند اما من آدمي نبودم كه به اين سادگي ها زير بار زور بروم  تا  با بدبختي من نردباني براي خوشبختي خود بسازند. 
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • maryamalikhani

      این باران های سمج که می بارد 
      غصه های هزار ساله آسمانند 
      که فرصتی نبوده بر شانه های  زمین ببارند.
      · 0 ارسال
    • HAFEZ

      واقعیت سیگاری ها:
       

      · 0 ارسال
    • ava bala

       هنوزم توو قاب عکس رابطمون نفس داره
      واسه من چی مونده جز کاغذای پاره ماره
      اینجور که پیش میریم عذابِ من ادامه داره
      میخوام فراموشت کنم گذشته نمیزاره
      منو یه قلب سرد ، با رنگ و رویِ زرد
      عذابِ رفتنت منو رها نکرد
      منو رها نکرد
      دیوونه بازیات أ یاد من نمیره
      تو هم مطمئنی جاتو کسی نمیگیره
      انقد غمام زیاده ، اشکام نمیشه جاری
      سوالم اینه گه منو هنوز دوس داری
      منو یه قلب سرد ، با رنگ و روی زرد
      عذاب رفتنت منو رها نکرد
      منو رها نکرد
      گفتم باشه تنهام بذار و ، بشکن لِه کن تو قلب مارو
      عیب نداره عشقِ من ، اینه سرنوشت من
      اسم ما رو خط بزن ، از گذشته دل بکَـــن
      عیب نداره عشق ، عیب نداره عشق من
      منو میکُشه یادگاریا ، عذاب آوره این جدائیا
      چی میشه باز هم تو بیای و ، نمیدونم الآن تو کجایی و
      منو میکُشه یادگاریا ، عذاب آوره این جدائیا
      چی میشه باز هم تو بیای و ، نمیدونم الآن تو کجایی و
      چند ساعته که رفتی من ، با خودم درگیرم
      نمیتونم حرفی بزنم یهو أ کوره دَر میرم
      زدم به سیمِ آخر داره هر روز صورتم میشه لاغز
      توو فکرِ این که نکنه نباشی اونی که مالِ من میشه آخر
      پُر خاطرست دفترا ، از همه حرف زدنات تا اومدنا و رفتنا
      از همه شیطونیات ، خندیدنات از غمات
      تو که پیچیدی رفتی ولی این یادگاریات هست الآن
      دیگه نی حد و مرزی بینِ مرگ و زندگی
      همش لَم دادم رو کاناپه أ خستگی
      دارم دیوونه میشم از افسردگی
      نمیدونم ، یعنی چی زندگی
      من و یه قلبِ سرد ، با رنگ و رویِ زرد
      عذابِ رفتنت ، منو رها نکــــرد
      منو رها نکـــــرد
      صدات قطع شده ، دیگه نمیاد ، چقد بده منو دلت نمیخواد
      چقدر بده تو دیگه نیستی و ، نخواستی بدونی چی شد بعدِ تو
      من و یه قلبِ سرد ، با رنگ و رویِ زرد
      عذابِ رفتنت ، منو رها نکــــرد
      منو رها نکـردی تو هیچوقت
      منو میکُشه یادگاریا ، عذاب آوره این جدائیا
      چی میشه باز هم تو بیای و ، نمیدونم الآن تو کجایی و
      منو میکُشه یادگاریا ، عذاب آوره این جدائیا
      چی میشه باز هم تو بیای و ، نمیدونم الآن تو کجایی و
      · 3 ارسال
    • zahra98

      دوستانم خبر اوردن یکی از دوستانم که یکسالی میشد مادرش ر از دست داده بود حالا مادربزرگش رو از دست داده خیلی سخته تنها دلخوشیش بعد مادرش مادربزرگش بود برای شادی روح مادربزرگ دوستم و اروم شدن دوستم هرکی پیامم رودید فاتحه ای نثار روحش کنید مچکرم 
      · 1 ارسال
    • farzaneh.r

      حاضرم دنیا رو بدم تا دیشبم دوباره تکرار بشه...
      · 1 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

    1. 1
      pariya82
      pariya82
      1,061
    2. 2
    3. 3
      parya
      parya
      450
    4. 4
      TM2000
      TM2000
      378
    5. 5
      AGH
      AGH
      285
  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      8,300
    • بیشترین آنلاین
      71

    جدیدترین کاربر
    Goleyakh24
    تاریخ عضویت
  • آخرین کاربران ثبت شده

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی