تالار ها

  1. تالار اصلی

    1. 891
      ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      93
      ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      8,308
      ارسال
    2. 104
      ارسال
    3. 1,013
      ارسال
    4. 2,808
      ارسال
    5. 31
      ارسال
    6. 293
      ارسال
    7. 958
      ارسال
  3. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      10,977
      ارسال
  • تبلیغ کتاب

    اجباري به بزرگي عشق
    احساس نا آشنا

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • صدای دور شدن قدم هایشان سوهان روحم می شود .تلاش هایم برای به یاد آوردن مکالمه ی چند لحظه قبل بی نتیجه می ماند . چرا نمی توانم چیزی را به یاد آورم ؟ چه بلایی بر سرم آمده ؟ من که هستم ؟ تنها یک اسم به یاد می آورم . قدرت تکلمم را از دست داده ام . باید صدایش کنم . حتما آن اسم هویت کسی است . حتما آن اسم متعلق به شخص مهمی ست که آن مرد اشک می ریخت . تمام توانم را جمع می کنم و با صدایی بلند داد می زنم : _ آرزووووو *-*-* سه سال بعد ... فلش فوروارد ... هم اکنون ...  خسرو : لیوان آب قند را نخورده در بغل داوود از حال می رود . کاملا غیر ارادی و وحشیانه از بغل داوود می گیرمش . پله ها را دوتا یکی رد می کنم و پروانه را روی تخت خوابش می گذارم . تلفن همراهم را از جیبم بیرون می کشم و بدون معطلی شماره ی دکتر احمدی را می گیرم . یک ربع بعد اتوموبیل دکتر احمدی گرد و خاک کنان وارد محوطه ی ویلا می شود . از پنجره برایش دست تکان می دهم و او با سرعت بالا می آید . بقیه ی افراد با تعجب وارد محوطه می شوند . همهمه ی عظیمی اتفاق می افند و درب پنجره را می بندم . با صدای دکتر احمدی به خودم می آیم : - تبش رفته بالا . ممکنه تشنج کنه باید سریع تر برسونیمش بیمارستان . - اما دکت... - اما نداره . این دختر در اثر شوکی که بهش وارد شده داره از بین می ره . هر لحظه امکان تو کما رفتنش بیشتر می شه .  حرف دکتر تمام نشده پروانه تشنج می کند . با ناباوری به دکتر نگاه می کنم که سر تکان می دهدو می گوید : - تحویل بگیر .  نگاهی به داوود و یاسر می اندازد و داد می زند : - بجنبین دیگه . وایسادن منو نگاه می کنن . *-*-* سه سال قبل ... فلش بک ... پروانه ... بدنم شروع به عرق کردن می کند . صدای پا دوباره نزدیک می شود . باز هم آن چند نفر . این را از عطر آن مردی که بالای سرم ایستاده بود می فهمم . صداها مبهم هستند و این موضوع آزارم می دهد . با مبهم شدن اصوات مغزم نیز از کار می افتد . بدنم شل می شود و دیگر چیزی نمی فهمم .
    • پنجره رو بازکردم و دستمو بردم بیرون،قطره های ریزبارون رو حس می کردم که رودستم می شینن.باصدای زنگ موبایلم پنجره رو بستم و بعدازپوشیدن نیم بوت هام ازخونه بیرون زدم.مینا و نیما توماشین منتظرم بودن،به طرف ماشین دویدم تاخیس نشم و سریع سوار شدم. -سلام. هردوجواب سلاممودادن.نیما ازآینه نگاهی بهم کردو چشمکی حوالم کرد.لبخندتصنعی ای رولبم نشوندم. سرمو به شیشه تکیه دادم و خیره شدم به بیرون ولی تمام حواسم رفت پی آهنگی که پخش میشد. مثل بارونای پاییزی شدم این روزا که تو کنارم نیستی این روزا که من واست دلواپسم این تویی که بی قرارم نیستی نیستی و فکر و خیال تو داره شب و روزامو به آتیش میکشه عطر تو که توی خونه میپیچه پای خاطراتمو پیش میکشه ♫♫♫ به دیوونه ها شباهت دارم که فقط تورو میبینم روبروم اینکه یه روزی بگیری دستمو شده این روزا تموم آرزوم نمیشه از همه ی خاطره هات بگذرم ساده فراموش کنم تو خیال من فقط سکوت کن به صدای نفسات گوش کنم به صدای نفسات گوش کنم مثل بارونای پاییزی شدم این روزا که تو کنارم نیستی این روزا که من واست دلواپسم این تویی که بی قرارم نیستی ((علی ارشدی-بارونای پاییزی)) -تواین بارون میرین دربندچیکار؟ نیما-تو نگران نباش،سنگم بباره ترسی نداریم. شونه ای بالا انداختم و دوباره سکوت کردم.بعدازحدود یک ساعت رسیدیم به مقصد.پیاده شدیم و زیر چتری که نیما بالاسرمون نگهداشته بود راه افتادیم. -وای اینجا چقد خوشگله.یه رستوران سنتی بود که زیر یه صخره بود،صخره مثل سقف بود ومانع خیس شدنمون میشد،هرچند تواین فصل همه جا مجهزه اما اینجا حال خاصی داشت،زیر تختا آب روون بود که چندتا اردک توش شنا می کردن.به طرف تختای موردنظررفتیم و نشستیم.کم کم سر وکله ی بقیم پیدا شد و قلیونا به راه. -نیما تو و دوستات مشکلی ندارین اینجا بشینین قلیون بکشین؟ نیما-نه کسی غیرما اینجا نمیاد که برامون مشکلی پیش بیاد. مهمونای نیماششنفربودن،عماد،کتایون،هادی‌،ودوتاپسرویه دختر دیگه که نمی شناختمشون.

    • این پست برای همه تاپیک های رمان ارسال میشود !   نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:   نحوه ی قرار دادن کتاب در سایت مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن    حتما و دائما اطلاعیه های بخش کتاب رو مطالعه کنید تا از قوانین و اقدامات بخش مطلع باشید:   قوانین و اطلاعیه های بخش کتاب    برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش را مطالعه بفرمایید:   قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن   نویسنده عزیز : در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه ! بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 ! از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )  به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط ) توجه داشته باشید برای احترام به مخاطبین رمانتون , متن خودتون رو قبل از ارسال یکبار خودتون بخونید که غلط های املائی و نگارشی وجود نداشته باشه , در انتها رمان شما ویرایش نخواهد شد در صورتی که دارای غلط املائی باشه به همین صورت روی سایت قرار میگیره !   تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !   برای احترام به نویسنده ارسال پست در این تاپیک برای کاربران مقدور نیست و تنها نوشته های نویسنده در این تاپیک تایید میشن نویسنده عزیز برای دریافت نظرات و نقد درباره رمان خودتون , بعد از ارسال 25 قسمت از رمان خودتون در بخش ( معرفی و نقد کتاب ) یک تاپیک همانند تاپیک رمانتون ایجاد کنید تا کاربران نظرات خودشون رو برای شما ارسال کنن ! قوانین بخش نقد کتاب مخصوص نویسندگان انجمن   شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد ( طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن    در صورتی که رمان شما تکمیل شده نیاز به ارسال قسمت به قسمت در انجمن نیست و میتونید فایل کامل رو ( در قالب فایل text یا word ) در پیام خصوصی برای مدیر انجمن Amir ارسال کنید تا در سایت قرار داده بشه    استفاده از مطالب اين سايت به هر نحوی ، تنها با قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://forum.98ia.co) و اجازه رسمی از  نویسنده انجمن ، مجاز می باشد! 
      .::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
    • نام رمان : موزه ی کابوس نام نویسنده : Reyhanehkh , کاربر انجمن نودهشتیا موضوع : ترسناک خلاصه : روزالیندا و آلنزو دو خواهر و برادر دوقلوی اسپانیایی هستند که در اثر رابطه ی عاطفی قوی بین این دو ( تله پاتی ) در مدرسه به تله باز ها معروفند . دو خواهر و برادری که در خانه ی آبا و اجدادی شان زندگی می کنند . پرسیکو ، پدر دوقلو ها که در شش سالگی به همراه خانواده وطن خود را ترک می کندتصمیم می گیرد بازگردد و خویشاوندانش را پیدا کند . روز اسباب کشی ، افتادن آینه ای از ماشین باربر توجه همه را جلب می کند . روزالیندا و آلنزو ادعا می کنند که این عمل اتفاقی نبوده اما افراد دیگر که کمی از این بابت ترسیده بودند مسئله را جدی نمی گیرند و به نوعی خودشان را گول می زنند . آلنزو که از هوش بالایی برخوردار بوده تصمیم می گیرد به کتابخانه ی شهر رود و دررابطه با خانه ی آبا و اجدادی شان تحقیق کند . اما چه کسی می داند درقدیم آن خانه به موزه ی کابوس معروف بوده است ؟

    • نامه رو ، روی میز میذارم و میگم_ورود به گارد سلطنتی، اغلب به سختی انجام میشه.تو ، نسبت به دیگر اعضای گارد خیلی ساده تر وارد شدی.پدرت خیلی ازت تعریف میکرد. این بود؟
      _جناب فرمانده ....من...من میتونم توضیح بدم.
      کلافه پوفی میکنم و میگم_در موردت تصمیم میگیرم. تا اون زمان، بیشتر تمرین کن و از خوشگذرونی هات هم،‌ کم کن.
      _به خاطر میسپارم روز خوش
      و خیلی زود اتاق رو ترک میکنه.
      اداره بازرسی پزشکی
      _ریون
      به سمت صدا برمیگردم. الکس ، در حالیکه چند برگ کاغذ در دست داره به سمتم میاد.
      الکس_تو اینجا چیکار میکنی؟
      _آیدین گفت به اینجا بیام.
      در اتاق آیدین رو میزنم.
      آیدین_بفرمایید
      در رو باز میکنم و به همراه الکس وارد میشیم.هری، ماری و خانم پیوت هم هستن.
      آیدین_بشینید
      الکس ، کاغذ ها رو جلوی ماری میذاره و کنار من میشینه.ماری ، کاغذی رو برمیداره ، پس از چند لحظه در حالیکه اخم هاش در هم رفته زیر لب میگه_اونیکه تو رو به عنوان بازرس پذیرفته پیدا میکنم.......
      الکسا_خب بازرس آرنولد بفرمایید
      آیدین صداش رو صاف میکنه و میگه_در مورد تجارت بازرگان و فرمان اعلیحضرت ، من دیگه نمیتونم این وضع رو تحمل کنم.
      ماری_درک میکنم، ما هم از این وضع راضی نیستیم.
      الکسا_این، یه نقشه از پیش تعیین شدست.
      همه متعجب به الکسا نگاه میکنن.
      من_از کجا میدونی؟
      _خواهرم الین ، بازرگان ادوارد، شروین و آرالیا رو دیده.من دیگه ، نمیتونم ادامه بدم.چون، اگه ادامه بدم نقش یک وسیله رو خواهم داشت.شما ها هم، بهتره کمی احتیاط کنید.
      هری_بانو رزالین ، ایشون چی؟
      الکس_بیشتر از ما، ایشون در خطرن.
      من_پس همه ی شما هم، با تجارت بازرگان اون هم اینطوری مخالف هستین درسته؟
      آیدین_ درسته، اما اگه دوباره مخالفت کنیم برامون بد میشه.راستی، کاری هم کردین؟
      الکسا_من و ماری ، در بازرسی دست نگه داشتیم.
      من_اعضای گارد، هنوز تعداد کمی ازشون در تجارت خونه و بندر گاه ها هستن.
      آیدین_باید بریم
      هری_کجا؟مگه نگفتی برامون بد میشه.
      آیدین، بلند میشه و میگه_در هر صورت، باید بریم.
      _وایسا آیدین (نگاهم میکنه)نقاضای، انصراف بنویسیم؛ چطوره؟
      الکس_من موافقم
      راوی
      (به نام اهورا مزدا  از سوی آیدین آرنولد ، ماری پایر، الکساندرا پیوت ، هری مایر ، ریون کریست و ........)
      آیدین _چطوره؟
      ماری_آره خوبه، حالا چه کسی میره؟
      کسی، سخن‌ نمیگوید. برای همین، آیدین میگوید_الکس، تو میری؟
      الکس_باشه
      الکس، نامه را برمیدارد و میرود. پس از اندکی، به نزدیکی قصر فرمانروا میرسد.نفس عمیقی میکشد و بی درنگ، از پله ها بالا میرود.
      درب های قصر فرمانروا ، بر رویش گشوده میشود.وزیران ارشد(وزیر پیوت، وزیر کریست و وزیر آرنولد) نیز در آنجا هستند.به نزدیکی تخت پادشاه لیو، میرسد و سپس، تعظیم میکند.
      الکس_درود بر فرمانروا
      فرمانروا_درود بر شما، جناب بازرس
      پس از آن، الکس تعظیم دیگری رو به وزیران میکند؛ وزیران نیز، در پاسخ سری تکان میدهند.الکس، نقاضا نامه را پیش روی فرمانروا میگذارد.
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Matin0412

      اهل آرامش که شدی
      شاد کردن ديگران ، 
      بيشتر از شاد بودن خودت 
      به دلت می چسبد ...
      و از اين کار حال خوشی پيدا ميکنی
      از درون به خود ميبالی
      ارزشمندتر از هميشه ات می شوی
      به اين نقطه که برسی
      آرامش وجودت را فرا می گيرد،
      آرامشگر می شوی ...
      نه به راحتی می رنجی
      و نه به آسانی می رنجانی ...
      آرامش 
      سهم دل هايی ست 
      که نگاه شان به نگاه خداست ...
      · 0 ارسال
    • HAFEZ

      .ما همه بشر بودیم...

      · 0 ارسال
    • Reyhanehkh

      روزالیندا و آلنزو دو خواهر و برادر دوقلوی اسپانیایی هستند که در اثر رابطه ی عاطفی قوی بین این دو ( تله پاتی ) در مدرسه به تله باز ها معروفند . دو خواهر و برادری که در خانه ی آبا و اجدادی شان زندگی می کنند . پرسیکو ، پدر دوقلو ها که در شش سالگی به همراه خانواده وطن خود را ترک می کندتصمیم می گیرد بازگردد و خویشاوندانش را پیدا کند . روز اسباب کشی ، افتادن آینه ای از ماشین باربر توجه همه را جلب می کند . روزالیندا و آلنزو ادعا می کنند که این عمل اتفاقی نبوده اما افراد دیگر که کمی از این بابت ترسیده بودند مسئله را جدی نمی گیرند و به نوعی خودشان را گول می زنند . آلنزو که از هوش بالایی برخوردار بوده تصمیم می گیرد به کتابخانه ی شهر رود و دررابطه با خانه ی آبا و اجدادی شان تحقیق کند . اما چه کسی می داند درقدیم آن خانه به موزه ی کابوس معروف بوده است ؟
      منتظر یه رمان جدید با سبک متفاوت باشید  
      · 3 ارسال
    • elina

      اگـر چیزی را
      با گوش‌هایت نشنیدی
      و با چشم‌هایت ندیدی ،
      آن‌را با ذهنی
      کوچک ابداع نکن
      و با دهانی
      بزرگ به اشتراک نگذار
      · 0 ارسال
    • baran.PB  »  artmis

      آرتمیس خانم اومدید لطفا پیام خصوصیتونو باز کنید باید باهاتون صحبت کنم
      · 19 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

    1. 1
    2. 2
    3. 3
    4. 4
      Ali.He
      Ali.He
      309
    5. 5
  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      8,729
    • بیشترین آنلاین
      71

    جدیدترین کاربر
    niloofar_mn
    تاریخ عضویت
  • آخرین کاربران ثبت شده

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی