رفتن به مطلب

تالار ها

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      1,132
      ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      108
      ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      12,182
      ارسال
    2. 472
      ارسال
    3. 201
      ارسال
    4. 1,323
      ارسال
    5. 2,100
      ارسال
    6. 3,088
      ارسال
    7. 35
      ارسال
    8. 320
      ارسال
    9. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      2,067
      ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 99
      ارسال
    2. 19
      ارسال
    3. 21
      ارسال
    4. 10
      ارسال
    5. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      34
      ارسال
  4. درسی و دانشجویی

    1. 151
      ارسال
    2. 2,272
      ارسال
    3. 170
      ارسال
  5. آموزش

    1. 762
      ارسال
    2. 537
      ارسال
    3. 332
      ارسال
    4. 328
      ارسال
    5. 83
      ارسال
  6. فرهنگ و هنر

    1. 716
      ارسال
    2. 650
      ارسال
    3. 504
      ارسال
    4. 30,213
      ارسال
  7. سینما و تئاتر

    1. 148
      ارسال
    2. 1,556
      ارسال
    3. 450
      ارسال
    4. 211
      ارسال
    5. 74
      ارسال
  8. نرم افزار و سخت افزار

    1. 175
      ارسال
    2. 6
      ارسال
    3. 39
      ارسال
  9. مذهبی

    1. 500
      ارسال
    2. 311
      ارسال
    3. 166
      ارسال
    4. 185
      ارسال
    5. 12
      ارسال
  10. عکس

    1. 794
      ارسال
    2. 7,157
      ارسال
  11. موبایل

    1. 626
      ارسال
    2. 283
      ارسال
    3. 25
      ارسال
    4. 14
      ارسال
  12. اخبار

    1. 2,007
      ارسال
  13. عمومی

    1. 1,581
      ارسال
    2. 5,502
      ارسال
    3. 120,335
      ارسال
  14. بازارچه

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  15. نودهشتیا

    1. 2,696
      ارسال
  16. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      13,333
      ارسال
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • قسمت چهارم: بدنم کوفته شده بود..کل دیشب رو تکیه داده به درخت خوابیده بودم... واین بار اون توهم و اون خواب واضح تر بود..بیشتر به یاد داشتم...اون زن کی بود؟!اون بچه کی بود؟چرا حس میکردم انقدر این صحنه ها اشناست؟!کلافه به سمت خونه قدم برداشتم... میترسیدم گم شم اما...بعد از مدتی که راه رفتم مسیر خون هرو پیدا کردم..انگار زیاد وسط جنگل نرفته بودم... وارد خونه که شدم.. دوقلو های کوچولو ی مگی جلو امدن و گفتم:اسکارلت گفت محل کار منتظرته! بدون حرف و با همون لباسا به سمت محل کار رفتم...بسته ای که اسکارلت داده بود تموم کرده بودم و یک بسته دیگه نیاز داشتم...وارد محل کار شدم و بعد از بستن پیش بند به سمت ظرف شور رفتم...کم کم کسالت..عصبانیت ... و بیحیالی به سراغم امد...اسکارلت گارسون بود وقتی این بی حالیم رو دید نزدیکم امد و یک بسته خیلی خیلی کوچیک تو مشتم کذاشت و گفت:فعلا این رو بگیر و خودتو بساز برای شبت یک چیز ویژه دارم...خوشحال و کلافه سر تکون دادم وبه مخفی گاه همیشگیم رفتم...جایی که یک مدت کتاب میخوندم ولی الان...بسته ای که گرفته بودم رو یهو کشیدم بالا... چند لحظه ای صبر کردم ..احساس کردم از نوک انگشت پام تا سرم پر از انرژیه..اون روز بدون ذره ای خستگی کار کردم...همه تعجب کردن چون حتی برای نهار هم تعطیل نکردم...بعد که برگشتیم خونه اسکارلت جلوم رو گرفت و گفت :قبل از اینکه بریم پیش دوقلو های مگی اول یک چیز جدید امتحان کن! نمیدونستم اون چی جدیدی که میگه چیه...فقط خوشحال بدم..ا اسکارلت خوشم امده بود  احساس میکردم با اینکارش داره واقعا م نرو باهوش میکنه! خوشحال سر تون دادم که خندید وگفت:وای دختر تو دوز مصرفت داره مینزه بالا مراقب باش اور دوز نکنی... سوالی نگاهش کردم چیزی نگفت و یک بسته پر از چیز های بالشتی کوچیک جلو صورتم تکون داد وگفت:ببین دختر از هرکدوم باید خیلی کم استفاده کنی وگرنه میمیری! بازم نفهمیدم چی کفت که کلافه گفت:بزار برات انجام بدم... استین دست چپم رو داد بالا و از داخل کولش یک چیز طناب مانند اورد بیرون... دور بازوم بست و گفت:ببین همین جا بشین و نگاه کن ببین چیکار میکنم! اروم همون پشت خونه نشستم و نگاهش کردم..یه سرنگ فلزی بیرون اورد وگفت:ببین این سرنگه سرش تیزه! ...بعد یکی از اون بالشتکی هارو از بسته بیرون کشید  در حلی که نصف میکرد ادامه داد:تو برای هر بار مصرفت نصف یکی از این ه رو اتیج داری..اگر کلش رو مصرف کنی اور دوز میکنی.بعد هم اون نصف رو داخل یک ظرف کوچیک گذاشت قاشق کوچیکی از جیبش بیرون اورد و بوسید و گفت:با این قشنگ لهش میکنی...در ادامه یک بطری از کنار پاش برداشت و توضیح داد:با چند قطره از این اب مخلوط میکنی ...داخل سرنگ میکشی.. به طرفم امد و دستم رو توی دستش گرفت وسرنگ رو نزدیک رگ ابی رنگ دستم برد وگفت:رگت که انقدر سفیدی راحت پیدا میشه.. سرنگ رو فرو کرد و گفت اینجوری فرو میکنی و .... با خالی شدن محتویات سرنگ توی دستم دیگه هیچی نفهمیدم...فقط زمزمه هایی میشنیدم:یتیم بیچاره...ای کاش اور دوز کنه از این زندگیش راحت بشه..شیرین عقل احمق..
    •   حال خودمم اصلا خوب نبود...دیگه داشتم بدجور از این وضعیت میترسیدم...عمو رحمان که متوجه حالم شد گفت:
      _ایشالله درست میشه عمو جون...راستی شام خوردید؟ با اینکه من شامم رو نخورده بودم و حسابی معده ام میسوخت اما انقدر استرس داشتم که اشتهام کور شده بود برای همین گفتم:
      _آره عمو دستتون درد نکنه! فقط اگه میشه میخوام بخوابم اصلا حالم خوب نیست. انقدر فکر و خیال به سرم اومده بود که اصلا خوابم نمیبرد... یعنی فردا این سیدِ قرار چه کاری برامون انجام بده؟ یعنی میتونست مشکلمون رو حل کنه یا نه؟ انقدر از این پهلو به اون پهلو شدم که بلاخره خوابم برد.
      صبح وقتی بیدار شدم متوجه شدم همه زودتر از من بیدار شدند و صدای صحبتشون از داخل هال میومد...احتمالا داشتند صبحانه میخوردند چون صدای ظرف و اینجور چیزا میومد«انقدر بدم میومد دیرتر از بقیه بیدار شم» این اولین بدشانسی امروز.
      چند تا ضربه به در زدم و وارد هال شدم و سلام بلندی به بقیه گفتم و سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتم...بعد از شستن دست و صورتم به هال برگشتم و سر سفره نشستم، انقدر گرسنه ام بود که یه دل سیر صبحانه خوردم‌. عمو رحمان بعد از اتمام صبحانه‌ گفت:
      _کم کم حاضر شید بریم کسرا با دلخوری گفت:
      _بابا دو دقیقه بزار بره پایین اخه. عمو رحمان درحالی که از سرجاش بلند میشد گفت:
      _هرچی زودتر بریم بهتره...حداقل این بنده خداها خیالشون راحت میشه مامان هم حرف عمو رحمان رو تایید کرد:
      _آقا رحمان راست میگه...باور کنید تا صبح خواب به چشمام نیومد ارمیا هم پرید وسط بحثشون:
      _منم که کلا تا روشن شدن هوا خوابم نمیبرد...هرچی دعا و سوره بلد بودم خوندم از بس میترسیدم خاله مرضیه درحالی که سفره رو جمع میکرد گفت:
      _ایشالله که مشکل حل میشه و از این وضع خلاص میشید همه ی جمع باهم ایشالله گفتند که من خندم گرفت ولی سریع جمعش کردم که کسی متوجه نشه و بگه سامیار چرا تو این وضعیت میخنده؟ خاله مرضیه هم میخواست همراهمون بیاد که عمو رحمان بهش گفت؛ ماشین جا نداره و بهتره خونه بمونه نهار رو اماده کنه.
       کسرا خودش پشت فرمون نشست و عمو رحمان جلو نشست و ما سه نفر هم عقب نشستیم، حدود بیست دقیقه ای بود که درحال حرکت بودیم و داخل ماشین سکوت سنگینی حاکم بود...این سکوت رو شکستم:
      _چقدر راهه تا اونجا؟ کسرا جوابم رو داد:
      _خارج یکی از روستا های اطرافه؟ با تعجب گفتم:
      _خارج؟ اینبار عمو رحمان جوابم رو داد:
      _خونه ش خارج از روستاست و اطراف خونشون هیچ خونه ای نیست!
      _یعنی تنها زندگی میکنه؟
      _آره٬ تنها توی یه کلبه وسط جنگل
      _عجب دل و جرئتی داره دوباره کسرا جوابم رو داد:
      _اگه دل و جرئت نداشت که از این کارها انجام نمیداد
      _چه کاری؟ کسرا از آیینه ی جلوی ماشین نگاهی بهم کرد و گفت:
      _چقدر خنگی، جنگیری دیگه! عمو رحمان با تشر به کسرا گفت:
      _سید جنگیر نیست٬ کسرا کسرا دست راستشو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت:
      _ببخشید، حالا همون دعا نویسی کسرا داخل یه فرعی که جاده اش خاکی بود پیچید و وقتی حدود یه رب از مسیر رو رفت گفت:
      _از اینجا ها دیگه باید پیاده بریم
      _ماشین راه نداره به اونجا؟ کسرا خنده ای کرد:
      _نه اخه خیلی وسط جنگله کلبه اش به ناچار همه از ماشین پیاده شدیم و به دنبال عمو رحمان و کسرا حرکت کردیم...در طول مسیر دست ارمیا رو گرفته بودم تا کمی از استرس و ترسش رو کم کنم البته خودم داشتم از استرس میمردم.
      «ولی عجب جنگل و منظره ی زیبا داشت اینجا»
      کمی که جلوتر رفتیم کسرا با دست به سمتی اشاره کرد و گفت:
      _خونه اش اونه اینبار ارمیا جوابش رو داد:
      _ولی عجب جای قشنگی خونه داره کسرا لبخندی زد و گفت:
      _منم وقتی اولین بار اومدم عاشق خونه اش شدم نزدیک تر که شدیم سعی کردم خوب اطراف رو بررسی کنم؛ یه کلبه چوبی با سقف شیب دار حلبی وسط جنگل های انبوه و دلنشین...سکوت قشنگ و دلنشینی داشت و جون میداد واسه زمان های تنهایی!    
    •   پیش از آن که چیزی بگویم هامرز و ارسن وارد کلبه شدند.
      ارسن کاملا ژولیده به نظر می آمد. موهایش نامرتب، و چشمانش به خاطر خستگی قرمز شده بود. و طوری حرکت می کرد که انگار به پاهایش وزنه های سنگینی بسته اند! 
      او خودش را برروی چهارپایه انداخت و آه بلندی کشید.
      وقتی زینو را بینشان ندیدم، پرسیدم: زینو کجاست؟
      هامرز دست به سینه، به دیوار کلبه تکیه زد و گفت: خواب بود...بردیمش به اون یکی کلبه.
      او این را گفت و سپس ساکت شد. ظاهرا چیز دیگری فکرش را مشغول کرده بود!  حالا من و شوان برایش جذابیت کمی داشتیم. 
      در همین لحظه متوجه شدم تنها هامرز نیست که کاملا ساکت شده است، ارسن هم حرفی نمی زد. فقط با چهره ای گرفته برروی چهارپایه نشسته بود و به شکل افسرده کننده ای به میز خیره شده بود. اما این فقط چند لحظه طول کشید. چون چشمان غمگینش بالاخره توانستند ظرف غذای من را برروی میز پیدا کنند.
      کمی خم شد و آن را برداشت و بدون هیچ پرسشی، شروع به خوردن کرد. من و شوان تماشایش کردیم.
      وقتی شکمش سیر شد رو به شوان گفت: امروز بهتر به نظر میای پسر! دیگه مثل بچه کوچولوها جیغ نمی کشی. 
      جمله ی آخرش کاملا پسرک مریض را معذب کرد. او به یک معذرت خواهی نزدیک بود که پرسیدم: آفر رو پیدا کردی؟
      این سوال، ارسن را به یاد یک روز تلاش بی نتیجه انداخت. زیرلب فحش داد و گفت:انگار آب شده و رفته زیر زمین...تعجبی هم نداره. به هرحال اون یه دز...
      هامرز لبخند مسخره ای زد و به میان حرفش پرید: چی داری میگی؟ بالاخره پیداش میشه!
      شوان با چشمان متعجبش به ارسن خیره شد و چیزی که در ذهنم بود را به زبان آورد: دوستتون یه دزده؟
      هامرز آهی کشید و نگاهش را طوری چرخاند که انگار از این نتیجه گیری کاملا ناراضی ایست. ارسن هم ساکت شد و با چشمان متعجبش به شوان خیره شد. انگار کم خوابی باعث می شد بیشتر از همیشه پرحرفی کند.
      گفتم: اون رئیستون هم هست؟ این یعنی.....
      ارسن به طرف من چرخید و با چهره ی گرفته ای گفت: معنی نداره. کی این خزعبلات رو گفته؟ ما دزد نیستیم.
      هامرز این بار واقعا کلافه شد و مودبانه از ارسن خواهش کرد: خفه شو!
      ارسن ساکت شد. در عوض میز را برای پیدا کردن خوراکی بیشتر گشت. هامرز آهی کشید و سعی کرد مساله را برایمان روشن کند. او در آن لحظه کاملا شبیه یک پیرمرد صدساله به نظر می آمد.
      -می دونم بد به نظر میاد اما اینجوری نیست. ما آدمای بدی نیستیم. دردسر درست نمی کنیم." نگاهی به چهره ی من و هامرز انداخت و تصحیح کرد:" خب...نه زیاد.شما نمی دونید اینجا چه جوریه یا چه آدمایی توی این شهر زندگی می کنند. ما فقط سعی می کنیم یکمی زندگی خوشایندشون رو ناخوشایند کنیم.
      ارسن صحبت او را این طور ادامه داد: و اینطوری شد که گیر افتادیم و مجبور شدیم با یه مترسک مریض توی یه قفس چوبی این طرف و اون طرف بریم.
      در این لحظه طوری به شوان نگاه کرد که انگار او مسبب اصلی تمامی بداقبالی هایشان بود.
      شوان لب هایش را تر کرد و گفت: من نجاتتون دادم.
      ارسن سری تکان داد و گفت: راست میگی... یادم رفته بود.
      از این رفتارش خنده ام گرفت. او مثل همیشه پرحرف و بداخلاق بود با این حال، خستگی باعث شده بود بیشتر از همیشه مزخرف بگوید.
      هامرز تکیه اش را از دیوار گرفت و به طرف ارسن رفت. بازویش را گرفت و او را از جایش بلند کرد.گفت: برو یکم بخواب. حتی از یه آدم مستم بدتری.
      وقتی آن ها از کلبه خارج شدند، من هم از جایم بلند شدم. آن شب بیش از حد طولانی شده بود. نتوانسته بودم پیرزن را ببینم و مجبور بودم تا روز بعد صبر کنم. اگر قرار بود به زودی آنجا را ترک کنم به کمی استراحت نیاز داشتم.
      قبل از آن که به در برسم، پسرک صدایم کرد.وقتی به طرفش برگشتم متوجه شدم به سختی از جایش بلند شده و به سمتم می آید. او کمی با گیجی تلوتلو خورد اما در نهایت رو به رویم ایستاد. چیزی در دستش بود. حدس می زدم یک شیء چوبی باشد. زمانی که دستش را بالا آورد و آنچه که به همراه داشت را نشانم داد، برای لحظاتی برجایم میخکوب شدم... این، یکی از غیرممکن هایی بودی که هرگز امیدی به رخ دادنش نداشتم. یک شانه ی چوبی کوچک بود. برروی دسته اش خطوط رنگارنگی به شکل یک گل نقاشی شده بود، دسته ای که کمی گوشه اش با آتش سوخته بود. طرح رنگارنگش، با سیاهی سوختگی مزین شده بود. 
      بازگشت این شیء خاطره انگیز مانند یک رویا بود. آن قدر که، برای لحظه ای تردید کردم آنچه که می بینم یک خواب باشد. با انگشتانم دندانه های باریکش را لمس کرد و سپس انگشتانم را به دورش پیچیدم. پسرک شانه را به دستم سپرد و گفت: وقتی اون اسب رو برداشتم یه کیف همراهش بود....می دونستم مال توئه...دیدم که اونا کیفت رو برداشتن. ولی...من زیاد حالم خوب نبود. اون کیف افتاد...و همه چیزی که فرصت کردم بردارم همین بود. واقعا فکر نمی کردم دوباره ببینمتون....حتی نمی دونم چرا سعی کردم اینو نگه دارم... اما با خودم فکر کردم چرا یه پسر باید یه شونه ی زنونه ی سوخته رو با خودش این طرف و اون طرف ببره؟ 
      شانه را آن قدر محکم گرفته بودم که بند انگشتانم سفید شده بود. هنوز هم باور نمی کردم به من بازگشته است. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. گفتم: مال مادرمه....اون ...مرده.
      این راست ترین چیزی بود که تا به حال گفته بودم. کسی که این جمله را به زبان آورده بود پریس نبود. دختر کوچکی بود که همه چیزش را از دست داده بود.
      شوان لبخند کوچکی زد. اما دیگر می دانستم آنچه به صورت می زند لبخند نیست. یک حسرت تلخ بود. گفت: منم همین فکر رو کردم. این یه یادگاریه. باید خیلی با ارزش باشه.
      سری تکان دادم و گفتم: ممنون. واقعا نمی دونم چطور تشکر کنم.
      پسرک به آرامی حرکت کرد و به جایش بازگشت. در همان حال گفت: خوش حال باش که یه یادگاری داری....نمی دونی که چقدر خوشبختی.
      صدایش لرزید. خیلی کوچک بود اما برای من ساده بود که احساسش کنم. آن پسر از چیزهایی پر بود که من به خوبی می شناختمشان. 
      برروی تختش نشست و نگاهش را پایین انداخت. پس از چند لحظه سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. چشمان غمگینش برق می زدند. لبخند دیگری زد و گفت: شب خوش.
       
    • سخن نویسنده: سلام. لطفا در نظرسنجی جدید شرکت کنید.   با دستانم شمشیرش را کنار زدم و مسیرم را پیش گرفتم که صدایم زد: « کجا می خواهی بروی؟ مردم محیط به خونَت تشنه اند. » ایستادم و رویم را برگرداندم. - به محیط بانی می روم. باید مارتین را ببینم. برایم مهم نیست چه اتفاقی بیفتد. با قدم های سریع به سمتم آمد و دستم را گرفت. - نرو هلنا. شمشیر تو دیگر برشی ندارد. آلفرد مرده و کلارک هم زندانی شده. تو تنهایی. از حرف هایش چیزی نمی فهمیدم. - کلارک زندانی شده؟ به چه دلیل؟ سری تکان داد. - من از کجا باید بدانم؟ مارتین برای کسی توضیح نمی دهد. برای رفتن حریص تر شدم. مارتین چشم مرا دور دیده بود و هر کار خواسته بود، کرده بود. دستم را کشیدم و با سرعت به راه افتادم. اما ضحاک دست بردار نبود: « پس خونت پای خودَت. » برگشتم و به سمتش رفتم. بالای زره اش را گرفتم و او را به سمت خود کشیدم. - اگر تو غیرت خود را کشته ای، من نکشته ام ضحاک. رهایش کردم و به راه افتادم. دستور داد چند تن از محافظان دنبالم بیایند تا مردم ناکارم نکنند. از بازار که رد می شدم، دلیل کار ضحاک را بهتر فهمیدم. مردم با چنان نگاهی تعقیبم می کردند که انگار پدرکشتگی داشتند. محافظان فقط از جانم محافظت می کردند؛ در حالی که نگاه تیز و زبان بران مردم، خطرناک تر از شمشیر های آخته بعضیشان بود. من هم اگر جای آن ها بودم، چنین کینه ای به دل می گرفتم. برای پاک ترین و عاقل ترین آن ها هم، سخت بود توضیح دادن اینکه مرگ دختر ها تقصیر من نبوده. همانطور که مسیرم را می رفتم، دختری هم سن و سال خودم، فریاد بلندی کشید و نگهبانان را  عقب راند: « این رفتار را با حیوانات می کنند. مگر ما حیوانیم؟ ما فقط داغ دیده ایم. شما اگر درک داشتید و عشق به مردم در سینه هایتان بود، اینگونه به یک خائن بی لیاقت امان نمی دادید. این دختر ما را داغ دار کرده. » خائن بی لیاقت؟ با من بود. سخت بود که باور کنم اما با من بود. به لطف مارتین، مردم محیط دوباره همان مردم هفت سال پیش شدند؛ همان مردمی که منتظر بودند خونم را در کاسه کنند و  سر بکشند. سر جایم ایستادم و چشمم را بستم. بچه که بودم، آزارم به مورچه هم نمی رسید. اما نهایتا چه؟ چند صد انسان بی گناه، زیر خاک دفن شدند و عزیزانشان چشم به راه هستند. اما من در چشمانشان زل می زنم و می گویم، عزیزانتان زیر خاک رفته اند؛ آن هم زنده؛ نگهبانان سعی کردند جلویم را بگیرند. آن ها را کنار زدم و به سمت دختر حرکت کردم. رو به رویش ایستادم. اشک در چشمانش جمع شده بود. با کینه خیره شد. مرا یاد آرتمیس می انداخت؛ آن زمانی که خیال می کرد برادرش را من کشته ام. آب دهانم را قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم: « تف کن به صورتم. » سری به نشانه ی نفی تکان داد. - داغ مادرم، شرافتم را از من نگرفته. فقط یه چیز را پاسخ بده؛ شب ها  راحت می خوابی؟ سرم را پایین انداختم. یاد دختر کابوس هایم افتادم. - شب ها اصلا نمی خوابم. سوزش زخم هایم دوباره شدت گرفته بود. بدون آن که نگاهش کنم، مسیرم را پیش گرفتم و رفتم. مادرش را می شناختم؛ چنین دختری از آن مادر، بعید نبود. اگر شرافت نداشت، اگر غیرت نداشت، نفرینم می کرد؛ دشنامم می داد. اما هیچ کدام از این کار ها را نکرد و این بیشتر از همه مرا می سوزاند. بالاخره از زیر از آن همه نگاه و لعن و نفرین، سالم بیرون آمدم و به جلوی محیط بانی رسیدم. نمی خواستم باور کنم. پریام را باور می کردم؛ مثل قلدر ها جلوی در محیط بانی ایستاده بود و کشیک می داد. اما پطرس را نه. سرش را با دستش گرفته بود و روی پله ها نشسته بود و پایین را نگاه می کرد. او هم جزئی از نگهبانان بود. سر جایم خشکم زد! همان پطرس خودمان؟ همان که هفت سال برایم جای پدر بود؟ همان که همیشه غیرت و مردانگی اش را تحسین می کردم؟ نه، حقیقت نداشت. قدمی برداشتم و نزدیک شدم که چهار نگهبان شمشیر کشیدند و  روبه رویم گرفتند. پطرس متوجه موضوع شد و سرش را بالا کرد. مرا که دید، با دهانی باز از جایش بلند شد. پریام هم از بالای پله ها با نگاهی پر از خشم، خیره شد. پطرس چند قدم نزدیک آمد. نمی دانست چه بگوید. به سربازان اشاره کرد شمشیر هایشان را پایین بیاورند. از پایین تا بالا خوب وراندازم کرد. دستش را نزدیک گونه ی زخمی بسته شده ام برد که صورتم را کشیدم و عقب رفتم: « باور نمی کردم پطرس؛ باور نمی کردم که پدر من، آرمانی ترین مرد زندگی من، شرافتش را بفروشد:-)  » دست راستش را بالا برد و سیلی محکمی به آن یکی گونه ام زد. آتش صورتم را شعله ور تر کرد. روی زمین افتادم و با ناله دستم را محکم روی زخم ها را گرفتم. نزدیکم نشست. - من هفت سال برایت مثل پدر بودم. مرا نشناختی هلنا. اگر می شناختی، این سخنان از زبانت خارج نمی شد. با خشم به او خیره شدم که مارتین بالاخره از قصرش بیرون آمد و بلند فریاد زد: « نه نه! این دختر را زنده می خواهم. به او آسیبی نرسانید. » نهایتش چه بود؟ این که پوستم در آتش زخم ها، بیشتر می سوخت. با عصبانیت از جایم بلند شدم و به سمت مارتین رفتم اما دو تن از سربازان دست هایم را گرفتند و اجازه ی حرکت ندادند. مارتین در کمال وقاحت، با لبخندی دست هایش را روبه رویش گرفت و گفت: « آرام هلنا. قصد جانم را که نکرده ای؟ » از سیلی پطرس، در دهانم خون جمع شده بود. آن را به زمین تف کردم. « اتفاقا قصد جانت را کرده ام؛ از وقتی شنیدم که همه چیزت را فروختی تا صاحب محیط شوی؛ همه چیزت را به تاراج گذاشتی تا به صلحی به ظاهر مصلحتی تن دهی. » لبخندش قطع شد. به سربازان اشاره کرد رهایم کنند. به داخل ساختمان رفت و از من هم خواست داخل شوم. من هم نگاهی با هزاران حرف به پطرس و پریام کردم و سپس با تعلل وارد محیط بانی شدم. عجیب بود که هیچ سربازی داخل نبود و مارتین از این ترس نداشت که به او آسیبی برسانم. در را پشت سرم بست و خواست که بنشینم. تا آن میز و صندلی ها و کرسی بزرگ راسشان را دیدم، یاد آلفرد افتادم. اکثر ملاقات هایمان همین شکلی بود. اشک در چشمم حلقه زد. برایم سخت بود ببینم به جای آلفرد، مارتین روی کرسی نشسته. به صندلی کنارش اشاره کرد. باور نمی کردم بخواهد آن کار را کنم. « می خواهی بنشینم؟ نمی ترسی گلویت را بدرم؟ » باز هم لبخند زد. - هلنایی که من می شناسم، تا حرف هایم را نشنود، گلویم را نمی درد. با قدم هایی آرام نزدیک شدم و نشستم. دست هایم را روی میز به هم گره دادم تا جلوی لرزیدنشان را بگیرم. دیگر شبیه دست های یک بانوی زیبا نبود؛ خراش هایی که جنگ به من هدیه داده بود، بانو بودن را از من گرفته بود. به دست هایم خیره بودم که یاد جمع پنج نفره مان افتادم که همینجا نشسته بودیم و درباره ی شروع جنگ مشورت می کردیم. مارتین ساکت بود و حرفی نمی زد. چند لحظه ای نگاهش کردم و سپس به صندلی رو به رویم خیره شدم. « یادت می آید مارتین؟ تو دقیقا همانجا نشسته بودی؛ روی آن صندلی. آلفرد شیوه ی جنگی تو را پیش گرفت. چنان بله قربان گویت بود که انگار تو مافوق بودی و او زیر دست. آن روز با هم بحثمان شد اما نهایتا پیمان بستیم که پشت یکدیگر را خالی نکنیم؛ حتی اگر شده جانمان به خطر بیفتد. خیال می کردم این پیمان لااقل برای سست ترین ما هم، تا زمانی که جان شیرینمان را تهدید نکند، برقرار است. اما تو آن را شکستی مارتین. بی آن که ... » حرفم را قطع کرد. - یک طرفه به قاضی نرو. من پیمان را نشکستم. نگاهش کردم. - پیمان را نشکستی؟ مرگ آن دختر ها گردن توست مارتین. بی آن که به من و کلارک خبر دهی، صلح کردی و باعث شدی با پای خودمان، به آغوش مرگ برویم. صورتش را نزدیک آورد و با چشمانی ریز شده، به چشمانم خیره شد. - برای آن که می فهمیدی نباید با دم شیر بازی کنی، نیاز به توصیه ی کسی داشتی؟ نیاز داشتی بیایم و بگویم تنهایی حریف مایکل نمی شوی؟ با عصبانیت از جایم بلند شدم. مارتین هم با لحنی خشمگین به حرف هایش ادامه داد. اولین بار بود که خشمش را می دیدم: « اگر به اندازه ی هسته ی خرما عقل داشتی، بی نقشه و دستور با مایکل درگیر نمی شدی. من نباید تاوان اشتباهات مشتی بی تجربه ی نالایق را بدهم؛ من وظیفه داشتم صلاح این مردم را محقق کنم؛ صلاح این مردم هم صلح بود. » گریبانش را گرفتم و دستانم را مشت کردم. حتی ذره ای نترسید و از جایش تکان نخورد. « زدن من، حقیقت را عوض نمی کند. کشتن من هم حقیقت را عوض نمی کند؛ غیر از آن که مایکل جایم را روی این کرسی می گیرد و روز آخرین نفس کشیدنت می رسد. »  رهایش کردم و دستی به پیراهنش کشیدم. - از زندگی فقط نفس کشیدن را نمی خواهم. زندگی کنار چون شماهایی، جهنم است. نگاهم را دزدیم و دستی به گونه ام کشیدم. - بخواهی نخواهی، باید این جهنم را تحمل کنی. مایکل بعد از مرگ آلفرد، برای صلح دو شرط کرد؛ اول اینکه او و نیرو هایش حق دخالت در امور محیط را داشته باشند و  دوم می دانی چه بود؟ تو و کلارک تا آخر عمر در زندان بمانید. شوکه شدم و نگاهش کردم. لبخند تلخی زد و ادامه داد: « آری هلنا، درست حدس زدی. هدف مایکل تصرف محیط نبود؛ هدف او آلفرد بود که موی دماغش شده بود؛ آلفردی که حق دیدن نارسیس را از او گرفته بود. شما هم باقی مانده های آلفردید. تمام شد هلنا. تو و کلارک از امروز فقط نفس می کشید. » حرف هایش که تمام شد، نگهبان را صدا کرد و دستور داد مرا ببرند. نگهبان آمد و دستم را گرفت. خود را کشیدم و صورتم را نزدیک مارتین بردم و با او چشم در چشم شدم: « باقی مانده ی آلفرد، نارسیس است؛ دختری که از داشتن یک پدر محروم بود و آلفرد برایش پدری کرد. بدا به حالت مارتین! بدا به حالت اگر تار مویی از سر نارسیس کم شود. چشمم را روی همه چیز می بندم. می خواهی زندانی ام کن یا جانم را بگیر، باز به کابوست می آیم. این بار شکستی در کار نیست. ضربه را به قلبت می زنم تا همه را از شرَت راحت کنم. »  با دستش محکم گونه ام گرفت. سوزش شدیدی را حس کردم. هر چه سعی کردم صورتم را بکشم، نگذاشت. - از این گرگ زخمی، سگی بسازم که سر تا پا مطیعم باشد. صاحبت خواهم شد.  در همان حال لبخندی زدم. - من فقط یک صاحب دارم مارتین و آن تو نیستی و نخواهی شد. محکم صورتم را رها کرد و به عقب هل داد. چند لحظه ای نگاهمان در نگاه هم گره خورد؛ نگاهی که پر از رجزخوانی بود و تهدید. بی آن که نگهبان دستم را بگیرد، راه افتادم و از ساختمان خارج شدم. فقط به روبه رویم خیره شدم. پطرس و پریام حتی لایق نگاهی خشمگین هم نبودند ...
    • برگشتم به اتاق و کتاب رو که افتاده بود رو تخت رو برداشتمو نشستم رو تخت.
      باز کتابو دست گرفتم که بی هوا آرا درو باز کرد...
      آرا_شه....
      مکث کرد و با تعجب نگاهم کرد.
      شهریار_هوم؟ چیه؟
      به دستم اشاره کرد و گفت:داری کتاب میخونی؟
      شهریار_نمیدونم.کتاب خوندن منم به تو ربطی داره؟
      اومد نشست رو تخت و با لبخندِ نیمه ای که گوشه لبش شکل گرفته بود،گفت:جدی داری کتاب میخونی؟
      شهریار_آره.دارم کتاب میخونم اگر عوامل اضافی اجازه بدن...
      آرا_میدونی؟ آخه اصلا به تیپ و قیافه ت نمیخوره که اهل کتاب باشی.
      شهریار_ولی به قیافه ی کج و کوله ی تو میخوره.حالام پاشو برو بیرون...
      خیر خیر موند و کتابو خواست از دستم بکشه که نزاشتم.
      آرا_آدم باش دیگه میخوام یه نگاه بهش بندازم.
      شهریار_باشه،به یه شرط
      آرا_برای اینکه بخوام فقط نگاهش کنمم شرط میزاری؟!
      شهریار_آره.لازم باشه دوتا شرط میزارم
      آرا_حالا تا دوتا نشده بگو ببینم شرطت چیه؟
      شهریار_برام بخونش
      آرا_برو بابا...مگه من شهرزاد قصه گوام؟
      شهریار_تو آراشونی.
      آرا_مرض،برو خودتو مسخره کن.
      شهریار_ولی شرطم همینه...
      آرا متفکرنگاهم کرد و بعد گفت:حیف که دلم میخواد بدونم این چه کتابیه که تورو وادار به خوندن کرده.
      شهریار_اتفاقا برعکس تصورت کتاب مضحکی هم هست.
      کتابو از دستم کشید و سرسری نگاهی بهش انداخت.خیلی متمرکز نشست و بعد شروع کرد به خوندن:
      حدود سیصدوهفده سال پیش در غار های کنگره ای شکل موجوداتی زندگانی میکردند که...
      شهریار_چرا چرت و پرت داری میخونی آرا؟ مگه کتاب تاریخه؟
      آرا_باورکن همینارو نوشته.حالا حرف نزن بزار به سبک شهرزاد بخونمش...
      بله داشتم عرض میکردم موجوداتی زندگانی میکردند که بسی خودشیفته و بی خاصیت به رنگ سبزِ مایل به صورتی به نام های شهریار و کیان...
      میدونستم که داره مسخره بازی درمیاره دختره ی خل وضع اما وقتی آخر چرت و پرت گفتناش اسم منو آورد بلند شدم که خودش زودتر کتابو پرت کرد و دوئید تا از اتاق بره بیرون که پشت در گیلدا رو دید.
      خنده رو لبای آرا ماسید اما بی توجه به گیلدا و چشمای سرخش؛از پشت لباس آرا گرفتمو کشیدمش داخل و درو محکم بستم.
      آرا_احمق چیکار میکنی؟
      اینبار از یقه ش رو گرفتم تو دستمو نزدیک صورتش شدم که چشماش گشاد شد!چشمامو ریز کردمو گفتم:که من موجود خودشیفته و بی خاصیت اونم به رنگ سبزِ مایل به صورتی هستم ها؟!
      آرا_ولم کن روانی
      شهریار_که واسه من از خودت قصه میسازی؟
      آرا پقی زد زیر خنده که دستم از یقه ش شل شد.
      آرا دیگه کم کم رفت تا از خنده پخش زمین شد!همیشه همینطور بود...
      منم فقط ایستاده بودم و نگاهش میکردم.شاید از خنده های ته دل آرا من هم باید خندم میگرفت اما برعکس؛بدون هیچگونه حالت خاصی ایستاده بودم و نگاهش میکردم.
      عقب عقب رفتم تا تکیه دادم به دیوار و بعد به تماشاش ایستادم.بالاخره خنده هاش تموم شد و از جاش بلند شد.رفت سمت درو قبل از اینکه بره گفت:ادامه داستان باشه برای بعد.راستی...
      لبخندشو جمع کرد و به سمتم اومد.
      آرا_اینکه گیلدا...
      شهریار_میتونی بری.
      برگشتم رو تخت و آراهم خودش متوجه شد که نمیخوام ادامه بده.بعد مکث کوتاهی از اتاق خارج شد.
      چند دقیقه بعد بلند شدم تا برم یه دوش بگیرم و سریع برگردم...
      وقتی برگشتم ساعت سه بعد از ظهر بود.
      گرمکن و شلوار سِت سرمه ای خودش رو پوشیدمو رفتم بالا.همه دور هم نشسته بودن و چایی میخوردن.
      کیان_به به حضرت شهریار.
      آرا_راستی کیان؟؟؟ سبز مایل به صورتی میشه چه رنگی؟
      شهریار_میشه رنگ داداشت.
      آرا زد زیر خنده اما بقیه تعجب کرده بودن به جز گیلدا که عصبانیت همراهیش میکرد.
      رفتم برای خودم چایی ریختمو برگشتم پیش جمع.
      گیلدا گوشیش زنگ خورد که از جمع فاصله گرفت.
      آرا_من میخوام برم ساحل؛شماها نمیخواین بیاین؟
      کیان_الان نه.شاید یک ساعت دیگه بیایم...
      آرا_اوکی پس من تنها میرم فعلا.
      همونطور که داشتم چایی رو سر میکشیدم گفتم:منم تو خونه کاری ندارم،میام.
      بلند شدیم که بریم گیلدا سر رسید.چه مواقع قشنگی هم سر میرسید!بهش نیش خندی زدم و از کنارش رد شدم.به آرا که رفته بود پالتوش رو تن کنه داد زدم و گفتم:زود باش آرا...
      یه دفعه صداشو از پشت سرم شنیدم:از صدات خوشت میاد که داد میزنی؟ بریم من آماده ام.
      شهریار_تو کی اومدی که ندیدمت؟
      آرا_چشم بصیرت میخواد دیدن من.
      بازوشو محکم تو دستم گرفتمو جوری که قیافه ش از درد جمع شد،کشیدمش بیرون و زیر گوشش گفتم:کم بلبل زبونی کن دختره ی سرتق.
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • Nico

       A person who really loves you
      sees the pain in your eyes
      While everyone else
      believes the smile on your face
      کسی که واقعا عاشقته، درد رو تو چشمات می بینه
      وقتی که دیگران، لبخند روی صورتت رو باور می کنند.
       
      Anime Tokyo Ghoul
       
      · 0 ارسال
    • pariya4

      کل آب اقیانوس هم نمی تواند یک قایق را غرق کند
      مگر اینکه در ان رخنه کند همین گونه ، انسان های منفی دنیا
      قادر نیستند شما را تحقیر کنند مگر اینکه بگذارید به درونتان
      وارد شوند.
      · 0 ارسال
    • dokhtar_abi

      Geceye gözlerinin rengi diye vuruldum ben
      من از اونجا عاشق شب شدم 
      که رنگ چشمات بود
      پ.ن:
      فک نکند عاشق ماشق شدما 
      فقد حس خوبی نسبت به این جملات دارم :))
      · 1 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      18,357
    • مجموع پست ها
      220,994
    • کل کاربران
      10,382
    • بیشترین آنلاین
      180
      ۱۸/۰۱/۱۳ 13:43

    جدیدترین کاربر
    tahereht6131
    تاریخ عضویت ۱۸/۰۱/۲۲ 18:06
  • متولدین این ماه

    • Star2002

      Star2002 0

      تازه وارد
      تاریخ عضویت :
      آخرین فعالیت :
    • MelikaStyles

      MelikaStyles 0

      تازه وارد
      تاریخ عضویت :
      آخرین فعالیت :
    • fatemeholieae

      fatemeholieae 0

      تازه وارد
      تاریخ عضویت :
      آخرین فعالیت :
    • fatemeh95

      fatemeh95 2

      تازه وارد
      تاریخ عضویت :
      آخرین فعالیت :

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×