تالار ها

  1. تالار اصلی

    1. 1,041
      ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      105
      ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      11,208
      ارسال
    2. 160
      ارسال
    3. 182
      ارسال
    4. 1,114
      ارسال
    5. 1,416
      ارسال
    6. 4,913
      ارسال
    7. 47
      ارسال
    8. 467
      ارسال
    9. 1,693
      ارسال
  3. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      12,953
      ارسال
  • تبلیغ کتاب

    اجباري به بزرگي عشق

  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • تشکر میکنم از نظرت.دوست گرامی
    • مرسی عزیزم منم میام رمانتو میخونم فقط نمیدونم رمانم تایید شده یا نه
    • عزیزم حتما رمانتو دنبال میکنم منم اولین رمانمو ازدیشب گذاشتم تو سایت 
    • موضوع داستاتتون واقعا رسا و گیرا هست خیلی جالبه عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشید
    • وقتی بیدار شده بودم،هوا داشت رو به تاریکی میرفت.آسمون هم حسابی ابری و دلگیر شده بود.
      صفحه گوشیم روشن بود.دستمو دراز کردمو از رو میز کنار تخت کشیدمش سمت خودم. دیدم درحال زنگ خوردنه.و کسی نبود جز گیلدا...
      گوشی رو تو همون حالت بی صدا گذاشتم بمونه و بدون اینکه جوابی به تماس ها و یا پیام ها بدم،گوشی رو دوباره گذاشتم رو میز و بلند شدم از تخت پایین اومدم.
      تا پامو از اتاق گذاشتم بیرون،کیان یه دفعه جلوم ظاهر شد.
      کیان_سلام آقای خرس.
      از کنارش رد شدم و گفتم:مثلا اینجا خونه ی منه.عین گاو سرتو ننداز پایینو بیا داخل.
      داشتم دست و صورتمو تو سرویس میشستم که کیان در مقابل حرفم گفت:اولا تو شعور نداری جواب سلام منو بدی.بعد من در بزنم بیام داخل؟از کی تاحالا؟
      حوله رو برداشتم و گفتم:از همیشه تا الان و تا به بعد.
      بعد هم رفتم سمت آشپزخونه تا یه چایی بخورم.
      کیان_باشــــــــد بابا.
      دوتا چایی ریختم گذاشتم رو میز.
      میز کلا دونفره بود.رو یکی از صندلی ها من نشستم.صندلی رو به رو هم کیان.
      دستمو دور لیوان بزرگ و مخصوص خودم حلقه کردم و با شستم به لبه ش می کشیدم...
      شهریار_از الان بهت بگم شب زود برمیگردیم.
      کیان_شهریار؟هومن مهمونی گرفته،اونم نه یه مهمونیه معمولی.پس خواهشناً امشبو کوتاه بیا.اگر میخوای گند بزنی به برنامه م بگو کلا نریم.عشق و حال که نصفه و نیمه نمیشه...
      شهریار_چون مهمونی،مهمونیه هومنه اومدن داره.
      کیان لبخند مرموزی زد و کمی به جلو خم شد و گفت:تو که از هرجور مهمونی ای متنفر بودی.چیشد حالا مهمونیه هومن فرق داره؟
      همونطور که جدی تکیه داده بودم به پشتی صندلی بهش گفتم:بخاطر مهمونی نیست...بخاطر یکی از اون افراد ویژه س که فقط تو این مهمونی شرکت میکنه.
      کیان_افشار؟
      سرمو به علامت مثبت تکون دادم که کیان گفت:پدر سگِ سگ خور.حالا تو از کجا میدونی میاد؟
      شهریار_مطمئنم که میاد.اون دست رد به همچین مهمونیایی نمیزنه...
      لیوان چایی رو برداشتم و بدون شیرینی قند،اونو تلخ خوردم.بعد هم بلند شدم و به سمت اتاق راه افتادم.
      ٭٭٭
      افشار مرد 32یا33 ساله ای بود که خودش رو فوق العاده دست بالا میگرفت.مرد هوس بازی که نمیشد گفت هر روز با یه نفر بود.
      به طور دقیقه ای دختر از زیر دستش رد میشد.و البته که ثروت چشم گیری هم داشت و همینا فقط گند کاریاشو میپوشوند.
      یک شب تو یکی از همین مهمونی ها جلوی همه پول و ثروتش رو به رخ ما کشید...
      ما یعنی من و کیان.هرچند که ماهم از داشته هامون چیزی کم نداشتیم.اما اصول و پایه شخصیت افشار همین بود.نه تنها با منو کیان بلکه با بقیه هم همینطور بود...
      اما بقیه به شوخی حرفا و تعنه هاشو رد میکردن و یا جوابی نمیدادن.اون شب هم که سرخوش قهقهه میزد و چرت و پرت میگفت،کیان با شتاب از جاش بلند شد که من در عین آروم بودن و خونسردی تمام مچ دستشو گرفتم که اون هم خیلی تودار برگشت سر جاش و نشست.بعد از اون هم دیگه خبری از افشار نداشتیم.کیان هم ازش حسابی به دل گرفته بود. سراغشم از اینو اون که گرفت،گفتن مثل اینکه از ایران رفته.البته برای مدتی و برای مسافرت.اما مطمئن بودم هر گوری هم که باشه خودشو به امشب میرسونه.مهمونی امشب،به قول کیان مهمونیه معمولی ای نبود.علاوه بر هومن،برادر هومن(همایون)هم میزبان این مهمونی بود.پس حتما تدارکات زیادی دیده بودن. ساعت حدود 10ونیم بود که آماده شدیم.جفتمون هم کت و شلوار اسپرت به رنگ مشکی پوشیدیم.
      تکمیل جلوی آینه ایستاده بودم که کیان اومد پشت سرم و زد رو شونه م.
      کیان_جونه داداش امشب دل از چند صدتا دختر نبریم،قصد برگشت نمیکنم.
      شهریار_تو تو قبرت هم با همون چندصدتا دختر باید خاک بشی.
      کیان_بیخیال پسر پیغمبر...دنیا دو روز است و بس.

      سویچ رو برداشتمو راه افتادیم.اینبار با ماشین من.بنز مشکی.خیلی اهل رسیدگی به ماشینم نبودم اما در هر حال تمیز و شیک بود.هم من هم کیان،جفتمون با غرور خاصی نشسته بودیم و نگاهمون فقط به روبه رومون بود.کیان که انگار پاشو از در خونه میزاشت بیرون کلا میشد یه آدم دیگه...
      پشت یه چراغ قرمز منتظر بودیم که صدای ظریف دختری رو از ماشین بغل شنیدیم...
      دختر_ببخشید آقا.
      من که حتی سرمو برنگردوندم که طرف رو ببینم.اما از کیان این توقع رو داشتم.برعکس تصورم کیان هم هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد.حتی گره اخماش رو هم بیشتر کرد.
      دختر_آقای عزیز با شماام...
      کیان تو همون حالتی که بود گفت:یک...
      شهریار_چی یک؟
      کیان_یکی از اون چند صدتا.
      چراغ سبز شد که دیگه راه افتادم.نیم ساعت بعد رسیدیم به یه عمارت.
      ماشین های مدل بالا همه تو یه ردیف پارک شده بودن.که البته ماشین من هم دست کمی از اونا نداشت.خیلی شیک و سریع پارک کردم و به همراه کیان پیاده شدیم.
      تا دم در که برسم،کیان یه نقابی رو به سمتم گرفت و گفت:بزن...
      شهریار_این دیگه برای چیه؟!
      کیان_مهمونیه هومنه دیگه.بگیر...
      شهریار_مسخره ها.
      رسیدم به در و نقاب هارو زدیم.و کیان زنگ رو زد.
      به همراهی یه آقایی به سمت محوطه رفتیم.
      کیان با اینکه از نظر مالی کم نداشت و اینجور جاهارو زیاد دیده بود،اما بازم چشماش داشت درمی اومد از دید زدن.
      شهریار_ندیده که نیستی خدایی نکرده.
      کیان_نه...اما قشنگه.چشمام از دیدنشون سیر نمیشن.
      شهریار_چشمات تو همه موارد هیزن.
      کیان_عه...
      کم کم به صدای موزیک نزدیک شدیم و بعد هم وارد سالن اصلی شدیم.
      طبق معمول مهمونیای دیگه،تا وارد شدیم با فضای تاریک روبه رو شدیم و دختر و پسری که وحشیانه میرقصیدن و صدای دخترایی که جیغ میکشیدن و جیغ کشیدنشون با صدای بلند موزیک یکی شده بود!
      بوی گند فضا هم پر شده بود از تندی الکل و سیگار...
      کیان_جـــــــــون...بزن بریم دختر بازی.
      احمق جدی جدی داشت میرفت.از بازوش گرفتمو کشیدمش سمت خودم.از کنار دیوار حرکت کردیم تا دوتا صندلی خالی پیدا کردیم و نشستیم.
      به کیان نگاه کردم...بیشعور فقط چشمش درحال گردش بود.
      شهریار_دنبال افشار میگردی؟
      کیان_فعلا نه جونم.دنبال یکی از این خوشگلا میگردم.اون لاشخورو بسته بندی شده برامون میارن.
      شهریار_امیدوارم با یکی از همین خوشگلایی که میگی،گور به گور بشی.
      کیان_بزار پیدا بشه،من خودم دعا میکنم گور به گور بشم.
      شهریار_خاک بر سر هوس بازت کنن...
      کیان_برو بابا.همه که مثل تو بی احساس و سنگ نمیشن که.
      دیگه جوابشو ندادم و به آدمایی که جلوی روم بودن خیره شدم.بعد چند دقیقه دختری برای پذیرایی با ناز و عشوه غلیظ اومد جلو که دلم میخواست تو پیک های دستش اوق بزنم...
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • mahya619

      خـــــــــدایا
      تـو " چگونه زیـسـتـن " را به مـن بـیاموز
      مـن خـود " چگونه مُـردن " را خـواهـم آموخـت .
      دکتر علی شریعتی
      · 0 ارسال
    • Ali.He

      حکایت عجیبیست حکایت آدمی.
      در گذشته سیر می کند، در رویای آینده خوابش می برد.
      به معشوق دل می بندد، حسرت دیدار محبوب جان به لبش می کند.
      در خاطره هایش می تازد و می تازد.
      تا کجا؟ تا ازل؟ تا ابد؟
      مکان و زمان را  زیر پا می گذارد. از حصار وجودش خارج می شود.
      حکایت عجیب آدمی، حکایت قانون شکن طبیعت است؛ حکایت نبودن در زمان است  و زندگی نکردن در مکان ...
       
      هلنا
      · 0 ارسال
    • Yeganeh  »  fatemehzare

      تولدت مبارک
       
      · 0 ارسال
    • armina.p

      سلام دوستان...خیلی خیلی معذرت میخوام من دیگه ادامه رمان رو نمیذارم چون حس میکنم خیلی بی مزه شده جدا از اون بعضی از دوستام هم گفتن که این رمان حکم فن فیکیشن رو داره و به درد سایت نمیخوره...اگه کسی میدونه چطور باید کلا اکانت رو بحذفم لدفن کمکم کنه...خیلی ممنون
      · 0 ارسال
    • Mahdiyeh0412  »  fatemehzare

      تولدت مبارک بانوی خوشگل من 
      · 0 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

    1. 1
    2. 2
    3. 3
    4. 4
      Ghazal
      Ghazal
      240
    5. 5
  • آمارهای کاربران

    • کل کاربران
      9,800
    • بیشترین آنلاین
      71

    جدیدترین کاربر
    mahrokh
    تاریخ عضویت
  • آخرین کاربران ثبت شده

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی