رفتن به مطلب

تالار ها

  1. تالار اصلی

    1. سرآغاز / به نودهشتیا خوش آمدید

      اطلاعیه ها ، اخبار ، قوانین و اطلاعیه های سایت

      1,097
      ارسال
    2. اخبار و اطلاعیه ها

      اطلاعیه های انجمن , آموزش کار با انجمن , مشکلات و ایرادات انجمن در این قسمت مطرح میشود

      111
      ارسال
  2. کتاب

    1. تایپ رمان

      قبل از ایجاد موضوع قوانین بخش تایپ رمان را مطالعه کنید

      11,703
      ارسال
    2. 647
      ارسال
    3. 196
      ارسال
    4. 1,262
      ارسال
    5. 1,650
      ارسال
    6. 2,980
      ارسال
    7. 34
      ارسال
    8. 324
      ارسال
    9. داستانک

      داستانک مخصوص داستان های یک صفحه ای یا نیمه بلند میباشد

      1,884
      ارسال
  3. کتاب صوتی

    1. 89
      ارسال
    2. 19
      ارسال
    3. 21
      ارسال
    4. 10
      ارسال
    5. پاتوق گویندگان

      این قسمت مخصوص گویندگان بوده و برای اعضای دیگر قابل مشاهده نیست

      27
      ارسال
  4. درسی و دانشجویی

    1. 99
      ارسال
    2. 2,011
      ارسال
    3. 167
      ارسال
  5. آموزش

    1. 725
      ارسال
    2. 456
      ارسال
    3. 331
      ارسال
    4. 316
      ارسال
    5. 80
      ارسال
  6. فرهنگ و هنر

    1. 547
      ارسال
    2. 636
      ارسال
    3. 468
      ارسال
    4. 28,190
      ارسال
  7. سینما و تئاتر

    1. 121
      ارسال
    2. 1,486
      ارسال
    3. 426
      ارسال
    4. 197
      ارسال
    5. 53
      ارسال
  8. نرم افزار و سخت افزار

    1. 156
      ارسال
    2. 6
      ارسال
    3. 39
      ارسال
  9. مذهبی

    1. 483
      ارسال
    2. 311
      ارسال
    3. 165
      ارسال
    4. 183
      ارسال
    5. 12
      ارسال
  10. عکس

    1. 792
      ارسال
    2. 7,061
      ارسال
  11. موبایل

    1. 537
      ارسال
    2. 119
      ارسال
    3. 17
      ارسال
    4. 6
      ارسال
  12. اخبار

    1. 1,944
      ارسال
  13. عمومی

    1. 1,544
      ارسال
    2. 5,365
      ارسال
    3. 119,716
      ارسال
  14. بازارچه

      • تا کنون مطلبی ارسال نشده است
  15. نودهشتیا

    1. 2,386
      ارسال
  16. جزیره گمشده

    1. سطل زباله

      تمامی تاپیک ها بعد از حذف به این قسمت منتقل میشوند ! ( به جز قسمت کتاب )

      12,984
      ارسال
  • کتاب های به روز شده

  • قسمت جدید کتاب ها

    • مهتا (به قلم محدثه ) من _نسیما؟ برگشت سمتم و گفت : نسیما_جانم؟ من_ به نظرت چی میشه ؟ هیچی نگفت و نیم نگاهی به سینا انداخت ... به هایکا نگاه کردم ..زل زده بود به من..بانگاه من لبخند زد و گفت : هایکا_همه چیز درست میشه ..قول میدم سارا دستم و فشرد و روش و اون ور کرد..سارا ..سارا ..چرا ویولت باید به شکل سارا بیاد؟ گلوم می سوخت ..سرفه کردم ..فکر می کردم مثل سرفه های دیگست ..ولی نبود! پشت سرهم شروع کردم سرفه کردن ..خون از دهنم پاشید بیرون و سارا و هایکا دادشون به هوا رفت ..انگار قرار نبود ما به مقصد برسیم! صداش توسرم پیچید : ویولت _مبارزه کن ..مبارزه کن مهتا ..می تونی دستم و گذاشتم روگلوم و سعی کردم نفس عمیق بکشم  ویولت _دارن عذابت می دن..زیر دستای مادرم دارن عذابت می دن..ادامه بدید نفس بلند بالایی کشیدم و به سختی گفتم : من_سینا برو..باید هرچه زودتر برسیم نسیما _خوبی مهتا ؟ سعی کردم لبخند بزنم..دردناک ترین لبخند تو دنیا  من_آره خوبم  دستی صورتم و به سمت خودش هدایت کرد ..هایکا بود هایکا_می تونی سرت و بزاری رو شونم و بخوابی اخم کردم ..سارا عذاب می کشید ..نه ...نمی خواستم همچین چیزی! من _نه ممنون برگشتم و سرم و گذاشتم روشونه سارا..شاید خنده داربود منکه خوابم نمیومد واما سارا زل زده بود به بیرون..! از ماشین پیاده شدیم..از اونچه که جلومون بود باورمون نمیشد سارا باصدای لرزونی گفت : سارا _قرار نیست که اینجا بمونیم ؟ سینا _اتفاقا قراره بمونیم  من_ویولت خواسته و باید بمونیم سارا پوزخندی زدو گفت : سارا _از کی تاحالا طرفدار اون جن مذخرف شدی؟ برگشتم و متحیر بهش زل زدم..چرا بامن لج کرده بود؟ من_سارا معلوم هست چی میگی؟ نسیما دویید بینمون و گفت : نسیما _باشه باشه تمومش کنید .. هایکا هم به ما دوتا خیره شده بود ..لج بازی سارا به خاطر این پسر چشم طوسی بود  بااخم و عصبانیت رفتم سمتش..فکر کرد الان می زنم دک و دهنش و میارم پایین ..ولی درکمال تعجب کولم و برداشتم و تنه زدم بهش و رفتم سمت نسیما و سینا .. سینا آروم قدم برداشت ..من و نسیما و سارا درحالی که به هم چسبیده بودیم پشت سر سینا قدم برمی داشتیم  هایکا از پشت هوامون و داشت .. چه قدر خوبه  اینا کنارمون هستن .. یهو پاهام شل شد ..مادرش بود ..مادرش داشت عذابم می داد..فقط و فقطم من ! ولی وایسادم و باسختی راه رفتم ..بغض توگلوم مثل لقمه نون توگلوم گیر کرده بود .. بازم خوردم زمین ..داشت روزمین منو و می کشید جوری که هیچ کس نمی تونست کنترلم کنه .. داشت من و می برد به عقـــــــــــــب...صدای جیـــــــــــــغش گوشم و خراش داد ویولت _مــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــان می خوامــــــــــــــــش وصدای چک لعنتیش.. و بغض من و ویولتی که سعی داشت نجاتم بده و  مادر لعنتیش که قصد جونم و کرده بود!
    • (نسیما به قلم ریحانه)  نفرت تو چشم های دوتاشون موج میزد. نه این اون چیزی نیست که من میخوام. نفس عمیقی کشیدم بوی اشنایی می اومد صدای نفس های سردش لرزه به تنم انداخت دستشو گذاشت رو بازوم و با تمام قدرت فشار داد نمی تونستم جیغ بزنم فقط نفس میکشیدم اینقدر. لحظه ای احساس کردم فرو رفتم تو یه جای گرم صدای تپش قلبش ارامش بهم بخشید......  _هیش اروم باش رفت...  پاهام شل شد و افتادم رو زمین ازبازوم خون میچکید، با هق هق دستمو گذاشتم رو بازوم بقیه هم اومدن و با ترس بهم زل زدن میلرزیدم نمی دونستم از سرماست یا، ترس.....  سینا بلند شد و با جدیت گفت :باید از اینجا بریم، هر چه زودتر برسیم بهتره.  بقیه هم حرفشو تایید کردن مهتا بلند شد و کمکم کرد... به سختی بلند شدم،به سمت ماشین رفتم و سوار شدم افتاب در حال طلوع بود؛ طلوع سرد یه روز دیگه گذاشتم خواب به چشمم منقلب بشه..........  با نوری که به چشمم میخورد از خواب بلند شدم همه خواب بودن هایکا مثل یه بچه اروم خوابیده بود و مهتا سرش رو شونه سارا بود...  سینا مصمم ماشین رو میروند نگاه کردم به جاده، انگار قبلا اینجا بودن اما کی، نمیدونم!  سینا رسید به یه دوراهی ماشینو نگه داشت رو کرد سمت من و پرسید:کجا برم ؟ چشمامو بستم.  _از... از... سمت راست برو  سینا پیچید سمت راست بچه ها کم کم بیدار شدن  سارا با حالت خسته گفت :اه مردم از گشنگی یه چی بدید بخورم!  هایکا پوزخندی زد و گفت :البته اگه اق سینا اجازه بدن و ما بتونیم از صندوق عقب غذا ها را بیاریم  نگاه کردم به سینا، اونم نگاهش به من بود انگار ذهنمو خوند ماشین رو نگه داشت و سارا سریع پیاده شد.  هنوز مدتی نگذشته بود که سارا اومد نشست تو ماشین  _چیشد؟  سارا ساکت به ما زل زده بود انگار، چشم هاش خونی بود  مهتا  با ترس ناگهان جیغ زد و سارا بلند بلند خندید و هجوم اورد به مهتا و هایکا حالا دیگه مطمئن بودم سارا نیست نشسته پیشمون....  منم جیغ زدم و بلند گفتم یا الله به ثانیه نکشیده بود غیب شد. نفس نفس میزدیم یه هو سارا با یه سبد تو دستش اومد تو ماشین با ترس زل زد بهمون  _چیشد جیغ زدین؟  مهتا بی حال افتاد رو هایکا و منم خودمو رو صندلی ولو کردم سارا متعجب نشست تو ماشین و....... 
    • سرعت دید او باعث شد که در جا بایستم تا خودش را بمن برساند در کسری از دقیقه در مقابلم قرار گرفت و ابروهان در هم او مرا وادار به گفتن سلام نمود و جوابم بر عکس سلامم با جدیت قاطع بمن برگشت نمود, اطراف را نگاه کرده گفت: اینجا چی کار میکنی؟ جوابم واضح بود دیگر, باید واقعیت را میگفتم دلیلی نداشت پنهان کاری کنم: اومدم تا کلیپ های آموزشی را از اینجا (با انگشت اشاره به مغازه نمودم) بگیرم. پدرام که گویا قانع نشده بود گفت: چرا اینجا؟ جواب این را خودم هم نمیدانستم یک باره  دستپاچه شدم ولی طوری جوابش را دادم تا متوجه ای این وضع من نشود: چون جایشان همینجاست. -         خیلی خوب, میبینی که بسته است, نمیخوای بری؟ -         نه دیگه, بریم آرمان تماس را که برای بار دوم دید ناچار شد جواب بدهد: (رو به جمع گفت:) ببخشید آقایون, ( تماس را پذیرفت و ادامه داد) در جلسه هستم، لطفا بعدا تماس بگیرید. با گفتن این حرف سکوت کوتاه مدتی در اتاق جلسات حکمفرما شد و رشته سخن از دست آرمان خارج شد ولی زود خودش را یافت و بقیه سخنانش را چنین گفت: خوب , همانطور که قبلا متذکر شدم تمام شرکت ها و مراکز خدمات رسانی باید کارشان را به بهترین نحو ممکن انجام دهند تا بتوانند جای خودشان را در جامعه مستحکم کرده و پایدار بمانند, نا گفته نماند که شرکت شما تازه تاسیس است و از این قاعده مستثناء نیست و نیاز به یک سری از منابع و امکاناتی دارد تا بتواند سر زبان ها بیوفتد, لازم به ذکر است که شما در اوایل کار مقداری ضرر خواهید کرد ولی مفاد آن در آینده بمقداری خواهد که این ضررها به چشم نخواهند آمد. یک از حضار که گویا از شرکای اصلی شرکت بود در پایان سخنان آرمان گفت: منظور شما از منابع و امکانات چی است؟ آرمان انگشتانش را در هم قفل کرده گفت: باید بهترین مواد بهترین مواد را برای مشتریان خود عرضه نماید تا در رده ای برترین ها قرار گیرید, و ما بخاطر پیشنهاد و وارد نمودن چنین مواردی اینجا هستیم. -         پیشنهاد شما چیست؟ -         چین بنظرم میتواند یکی از موارد پیشنهادی باشد( آرمان به صورت وسیم نگاه کرد و متوجه تغییر در چهره او شد چون ازاول قرار بر این بود تا آرمان روسیه را پیشنهاد کند, آرمان در ادامه حرفش را تکمیل کرد:) چین با صادر نمودن لوازم که دارای کارایی کم است میتواند بصرفه تمام شود ولی اگر میخواهید نام خود وشرکت شما ماندگار بماند از این کشور چیزی وارد ننمائید و بجایش از کشور های دیگری همچون روسیه وارد کنید. -         نه وارد کردن اجناس از چین به حیثیت شرکت لطمه وارد خواهد کرد ولی میتوان به پیشنهاد دومی شما فکر کرد. -         روسیه با عرضه نمودن منابع پیشرفته و معتبر میتواند با تمام کشور های جهان رقابت نماید, هزینه اش سنگین است ولی چیزی در مقابل سود آن نخواهد بود. اعضای شامل جلسه به طرف هم نگاهی کردند و با ایما و اشاره مفهوم یکدیگر را دانستند و سر انجام قرار  با وارد کردن اجناس از روسیه به امضاء رسید.
    • بعد نیمساعت صدای زنگ اومد..هنوز توآشپزخونه نشسته بودم..بادیدن امیر بلند شدم و رفتم سمتش.. خودمو انداختم توبغلش و گفتم:امیـــــــــــــر...تمام بدنم درد میکنه عمیق زل زد به چشام..چشاش نگران بود... امیر_مگه نگفتم دور و بر ریکی نباش..هـــــــــــان؟ زدم زیر گریه و گفتم:دیشب دیشب نمیدونم چیشد..قیافش خیلی ترسناک شده بود.یه چیزی داد خوردم امروزم توخونش بودم..بهم حمله کرد و نمیدونم چیشد ..فقط..فقط خیلی درد دارم! امیر روبه بابا کرد و گفت:میبرمش اتاقش ..حالش خوب میشه برای اولین بار بابا اجازه داد ...منو برد تواتاقم و خوابوند روتخت.. امیر_دختر توچیکار کردی؟ من_امیر من چم شده؟من...من دارم میمیرم؟ امیر یه نگاه نگران بهم انداخت و زیرلب گفت:لعنتی..داری تبدیل میشی با تعجب گفتم:چی میگی امیر؟منظورت چیه؟اصن..اصن دیشب چه اتفاقی افتاد؟ امیر موهامو نوازش کرد وگفت:هیچی...هیچی نیست..الان دقیقا چته؟ من_نمیدونم..دهنم درد میکنه..بدنم کلا درد میکنه..گشنمه و بی اندازه تشنمه..هرچی آب میخورم تشنگیم برطرف نمیشه..! امیر سرش و فشار داد و گفت:ریکی لعنــــــــــــــــتی.. بعد سرشو بلند کرد و گفت:باید به حرفام خوب گوش کنی فهمیدی؟ سرم و تکون دادم..تمام مدت که امیر داشت حرف میزد باتعجب زل زده بودم بهش...عصبی شده بودم دیوونه شده این حرفا چیه به من میگه؟خل شده؟ خنده هیستیریکی کردم وگفتم:شـــــــرمیگی؟خوناشــــــــــــــام؟امیر توهم خل شدی؟ امیر خیلی جدی گفت:متاسفانه دارم راست میگم خیلی خنده دار بود...همینطور که میخندیدم یاد یه چیزی افتادم ..چشای ریکی..خیلی ترسناک بود حالت چشاش واقعا تن آدمو میلرزوند..دندوناش...یادمه..همه اینا رو یادمه..باوحشت زل زدم به امیر.. من به این چیزا اعتقادی نداشتم...اونجایی که ریکی جلوم سبز شد..وای نه..خدایا نزار باورکنم امیر_چیشد میشا؟ باگریه گفتم:بگو دروغ میگی؟بگو لعنتی امیر سرشو انداخت پایین...این چیزا اصلا وجود نداره..آره همینطوره..مگه الکیه؟ به امیر نگاه انداختم....آروم و بی صدا نشستم رو تختم و گفتم:اگه این چیزایی که تومیگی راست باشه..خوب خوب من باید چیکار کنم؟ سرشو بلند کرد و بایه لحن آرومی که تاحالا ازش نشنیده بودم گفت:باید..توباید خون بخوری..ولی نه خونحیوان اونم انسان من_اگ...ه نخ...ورم چی ...می...شه؟ همینطور که بهم زل زده بود گفت:درغیر این صورت میمیری بابهت بهش خیره شده بودم...پشیمون بودم..از اینکه چرا به اون مهمونی رفتم؟قطره اشکی ریخت رو گونم حس بدی داشتم...وقتی امیر و میدیدم تشنم میشد..آره حرفای امیر راست بود...به سختی گفتم:از اینجا برو امیر_میشا! باگریه گفتم:خواهش میکنم امیر... هنوزم بانگرانی بهم زل زده بود..بلند شدم و گفتم:برو...خواهش میکنم داداشی..برو از اینجا..به بچه ها هم چیزی نگو..برو امیرم چشاش اشکی شده بود..به هر زور و اجباری بود بیرونش کردم..درو بستم و لیز خوردم..هنوزم دندونم درد میکرد..دستم و گذاشتم رودهنم و زار زدم..صدای پچ پچ به گوشم میرسید..اهــــــــــــــــه دستمو گذاشتم رو گوشم..ولی نه صداها داشت واضح میشد بابا_چشه؟ امیر_هیچیش نیست..از دیشب گشنه بوده..میدونید که ساختمون منفجر شده..اونم توسط خلافکارا..میشا هم فرار کرده بوده و راهش و گم کرده بود بابا_خیلی خوب میتونی بری امیر_فعلا کسی نره تواتاقش...حالش خوب نیست..به خواب احتیاج داره و صدای تق در بود...خدای من...من ..من صدای یه طبقه پایین رو هم میشنیدم...نمیدونستم باید چیکار کنم واقعا برام غیر باور بود..حس میکردم اینا یه شوخیه از طرف امیرو ریکی..ولی نه واقعیت داشت..چون من بی اندازه تشنم بود..یهو یاد یه چیزی افتادم..زود بلند شدم و گوشیم و برداشتم و رفتم توگوگل باچیزایی که میخوندم دهنم از تعجب باز مونده بود یعنی...یعنی اگه من ..اگه من خون انسان و تاسه روز دیگه مصرف نکنم میمیرم؟؟ ولی خدایا..من نمیخوام همچین کاری کنم..ولی دلمم نمیخواد بمیرم...باچشای اشکی به روبروم زل زده بودم بلاخره خوابم برد..   صدای تق و توق کلافم کرده بود...همینطور صدای نحس سیما و دخترش سیما_معلوم نیست دختره چش شده تینا_اون از اولم دیوونه بود عصبی بلند شدم...یهو یاد دیروز افتادم..به ساعت نگاه کردم..ساعت 9 صبح بود..امروزم دانشگاه نداشتم با یادآوری چیزی غمگین شدم...من حتی دیگه نمیتونستم برم دانشگاه..من خطرناک بودم.. بلند شدم و رفتم دستشویی..ولی هیچی حس نمیکردم..حرفای دیروز ریکی یادم اومد:تومردی! راست میگفت من مردم..صورتم و آب زدم وبه آیینه زل زدم..یه لحظه وحشت کردم..چرا..چرا قیافم این شکلی شده بود.؟؟؟؟؟؟؟رنگ پوستم به سبزی و سفیدی میزد...لبام خشک و ترک خورده شده بود دستی کشیدم لای موهام و اومدم بیرون..باهمون وضع رفتم پایین..هیچی مهم نبود...تینا رو مبل نشسته بود وآرایش میکرد..هه لابد بایکی از دوست پسراش قرار داشت..چشمش به من افتاد و جیغ زد..آینه از دستش افتاد و دست پاچه بلند شد..پوزخندی بهش زدم و گفتم:حالت چطوره تینا؟باز باکدوم دوست پسرت قرار داری؟ تینا_تو...توچرا این ریختی شدی؟ لبخند مرموزی زدم و گفتم:زشت شدم؟ نمیدونم سیما کدوم گوری رفته بود...بی اندازه تشنم بودو به نظرم الان بهترین فرصت بود برای انتقام رفتم سمت تینا..آروم آروم..داشت گریش درمیومد..جیغ زد:نزدیک من نیااااااااااااااا یهو دوییدم و گرفتمش توبغلم و دندونام و فرو کردم توگردنش که جیغ کرکنندش خونه رو لرزوند! حسابی سیراب شدم...ولش کردم روزمین..بی هوش شده بود..جای دندونام مونده بود رو گردنش..! خونارو از دور دهنم پاک کردم و گفتم:اینم یه درسی شد برای تو و اینکه من دیگه زنده میمونم! ولی یه لحظه نگران شدم..این اگه به هوش بیاد چی؟؟؟؟؟اگه اتفاقاتی که افتاد و یادش باشه چی؟ سریع تلفن و برداشتم و شماره امیر و گرفتم...تمام ماجرا رو براش تعریف کردم دعا دعا میکردم حالا حالاها سیما نیاد خونه..باصدای زنگ پریدم و قیافه امیر و که دیدم خیالم راحت شد درو باز کردم وامیر بادو پرید توخونه..یه نگاه نگران به من  وبعد یه نگاه به تینا که روزمین ولو شدهبود انداخت...
    • میریم سر درسمون شماهاهم بشینید _اوففففففففففففف حانی هم خوش حالم که جدا نشدیم ولی ناراحتم که با کیا افتادیم ادم قحطی بود حیف که کشوریه وگرنه انصراف میدادم _وا مگه چه شونه میخوان مارو بخورن ما پروژمونوو درست میکنیم اخرش یا ما میریم یا اونا یا هیچ کس  _اووووووووووو ایدا حانی راس میگه تو خیلی از اینا ترسیدیا اروم باش _نترسم باید بترسم ما بااینا مشکل داریم میترسم کاردستمون بدن ینی چی اگه جدی شه و یه بلایی سرمون بیاد چی _نمیاد ایدا نترس ول کن استاد داره درس میده ساکت رادوین :_ _وای رادوین دیدی با کیا افتادیم حالا چی کار کنیم  منو سهیل که داشتیم از نگرانی میمردیم که رادوین گفت _مسابقه  میدیم مگه بده  استاد بیچاره که نمی دونست ما با اینا مشکل داریم حالا خوب شد خوب میشه اذیتشون کرد هههههههه_عه رادوین بی مزه _دردو رادوین منکه خیلی خوش حالم  ساکت حالا استاد داره درس میده کلاس تموم شد همه رفته بودن استاد به ما دوتا گروه گفت وایسیم تا همه برم با ما کار داره  ما هم رفتیم سر میزش که اون سه تا هم اومدن _خب بچه ها امید وارم موفق باشید میخوام با مدیدرت صحبت کنم مرخصی تونو بیشتر کنه تا نتیجه ی خوبی بگیریم سهیل گفت _استاد یه راهنمایی بکنید میخوایم یه پرژه ی خوب داشته باشیم _اممممم بچه ها فقط به کسی نگید کمکتون کردما    که هر شیش تامون زدیم زیر خنده یهو رادوینو دیدم وای چه قدر نازه این بشر مخصوصا وقتی میخده هههههههه _بچه ها امید وارم موفق باشید ولی یه راهنمایی که میتونم بهتون بکنم اینه که من که تو بیشتر مسابقه ها بودم کسایی که پرژشونو میدادن اکثرا مال شهر خودشون نبود ینی هم مال شهر خودشون بود هم ماله یه شهر دیگه  مثلا پرژه های دوگانه میمونه که تو النپیاد امتیاز بیشتری داره کمی با استاد حرف زدیم که استاد رفت _خب بریم بچه ها خانم بهرامی ببخشید    دیدیم رادوینه    _بله _ میگم شما نمی ترسید _از چی _از این که با مارقابت میکنید _نه چرا باید بترسم _خب اخه تا حالا نتو نسته  کسی از من ببره همشون وسطای راه جا میزدن خدا کنه شما اینجوری نباشه _هههه نه نترسید اقای فراز مند من به این زودیا کم نمیارم  چون کشوریه دارم خودمو تو زحمت میندازم وگرنه اگه داخلی بود انصراف میدادم چون میدونید که داخلیا خیلی راحته پس به ما کشوری میخوره  فعلا به امید دیدار    نزاشتم جواب بده هو اومدیم با رحیو ایدا بیرون _بدوین بچه ها حوصله کلکل با این پسره رو ندارم_باشه باشه حانی ولی خدایش خوب جوابی دادی  بریم بدو رحی منم حوصله شر ندارم هههههههههههه رادوین :_ _هههههههه وای امیر نمی دونی چه زبونی داره این دختره خیلی ازش خوشم اومده حالا حالیت میکنم تو مسابقه خانم کوچولو   سهیل گفت :_هههههههه اره امیر خیلی زبون داره خدا به داد شوهرش برسه _اووووو ههههههه راس میگین راستی من تعجب کردم رادوین چرا جوابشو ندادی _اخه امیر جان باهاش کاردارم بزار تو همین خیالایی که برا بردن برا خودش کشیده  بزار داشته باشه هههههههههههه_ههههههههههه باشه بریم دیر شد تو عوض به شو نیستی _بریم حانیه :_ _  خب بچه ها چی کار کنیم  برا ناهار _اممممممممم بریم یه رستوران  -نههههه میریم خونه یه غذادرست میکنیم میریم تو حیاط خونمون میخوریم  باشه _ای بمیری حانی فکر کردم میخواد مارو دعوت کنه نفله هههههههههه_ههههه ایدا جان دیگه همچین فکری نکن عجقم _اه دیدگه پشت دستمو داغ کنم ههمچین فکری کنم ولی یادت باشه غذا باتوها _اهان افرین باشه غذا با من  اممممممممم میخوام قورمه سبزی درست کنم خوبه _شوخی نکن حانی دیگه چی میخوای درست کنی ؟؟_وا مگه شوخی میکنم خو می خوام قورمه سبزی درست کنم _عه حانی خانم اگه راس میگی  درست کن ببنیم خوب در میاری یانه _باشه حالا میبینیم رحی گفت _پس برو حانی خانم همه وسیله هاش خونه هست برین یه راست خونه راستی اگه خوب نبود ما چی کار کنیم –اممممممممم بیاین شرط اگه بد درست کردم بهتون 20000 تومان میدم اگه هم خوب بود که باید تا اخر سال برام غذا درست کنین _این چه شرطیه بی مزه اگه خوب درست نکردی 20000 تومان بهم مون میدی اگه هم خوب درست کردی به مدت 10 روز  هر روز صبح یه ماچ منو ریحانه بهت می کنیم _باشه فقط این کارو تو دانشگاه میکنین قبول _باش بریم
  • آخرین بروزرسانی های وضعیت

    • marjoosh

      کاش رابطه ها
      یه آپشنی داشتن
      که هروقت دارن به تــه خط میرسن
      یه پیام هشدار بیاد که
      "رابطه بسیار ضعیف است،لطفا با یک "بوسه" یک "دوستت دارم"یک "فقط تورو میخوام" 
      شارژش کنیــد .
      کاش
       
      · 0 ارسال
    • Hanibal

      هر چه می خواهی بکن با این دل دیوانه ام
      دست تو افتاده فعلا اختیار خانه ام
      باورت کردم ولی آتش نشاندی بر دلم
      زخم کاری می زنی انگار من بیگانه ام !
      بشکن و آتش بزن اما بمان ای مهربان !
      هـر چه می خواهد بیاید بر سر کاشانه ام
      خوب می دانی میان باد و باران و غزل
      همچنان حیران و سرگردان شده پروانه ام
      تا کجا باید بیایم قاف چشمانت کجاست ؟
      کوله بار درد دارم رحم کن بر شانه ام
      · 0 ارسال
    • mohadeseh.f  »  Reyhanh

      ریحوووووووووونی ؟
      · 1 ارسال
    • mohadeseh.f  »  TheUnknown


      داداشی
      داداشی این روزها حس غزیب اما شیرینی دارم !
      می دانی داداش دلم تنگ شده برات ...خیلی!
      برای روزهای اول تنگ شده ..برای روزهای خوبمون !
      برای *آبجی*گفتنات ...برای غیرت داداش بودنت!
      برای خود خودت دلم تنگ شده
      · 0 ارسال
  • برترین مشارکت کنندگان

    • مجموع موضوعات
      17,233
    • مجموع پست ها
      214,881
    • کل کاربران
      10,151
    • بیشترین آنلاین
      71
      ۱۶/۱۲/۱۱ 05:47

    جدیدترین کاربر
    aban80
    تاریخ عضویت ۱۷/۱۲/۱۸ 01:53
×